نخستین سالهای دهه شصت بود. دوره دبستان را میگذراند. دلش میخواست هرچه زودتر بزرگ شود. هر چند که بعدها پشیمان شد و فهمید دنیای بزرگترهای چه اندازه تلخ و تیره و بیرحم است. دفترچهای داشت که در آن چیزهایی مینوشت. چیزهایی که فکر میکرد مهم است و باید از بزرگترها بپرسد. یکبار بهعبارتی برخورد که نام فروغ بر خود داشت. فروغ فرخزاد.
«افق عمودی است و حرکت، فوارهوار».
خیلی با خودش کلنجار رفت. نمیفهمید افق چگونه میتواند عمودی باشد. فروغ از همانجا برایش سوال شد و همه چیز از همانجا شروع.
(آیههای آه (ناگفتههایی از زندگی و کار فروغ فرخزاد
LIB1.L.B_8































































