من یک قاطرم. توی تشکیلات نظامی و توی نامه نگاری منو دواب خطاب میکنند. فرقی به حالم نمیکند. مهم اینه که بار کمتری ببرم و یونجه و کاه بیشتری گیرم بیاد. اصل و نسب درست و حسابی ندارم. شرمندهام. هر وقت ازم میپرسند بچه کی هستی، ناچارم زود بگم ننهام مادیانه! از بردن اسم پدرم همیشه شرمنده میشم. آخه هر چه باشه مادیان از الاغ بیتره؛ نیس؟ شاید این بر و بچههای امروزی ندونن که من یه حرومزادهام. اگه پدرم اسب بود، الان حال و روز من این نبود و خیلی فرق میکرد. شما فکرش رو بکنید؛ اون کجا اسمت توی لیست اسبای تازی باشه و هر روز و شب بهترین قشوکارآ با نرمترین برسها قشوت کنن و نرمشت بدن و بدنت رو بشورند؛ اون کجا که گیر یه عده سرباز بیفتی و از صبح تا شب، جعبههای بیروح پر از فشنگ رو گردت بذارن و هی بزنن رو پشت و کفلت و از کوه ببرنت بالا...
ترانه ی ناتمام
نویسنده: علی اکبر جانوند
ناشر: نشر افراز
داستان بلند
چاپ اول: 1389
284 صفحه




























































