اینک سعید غافلگیر شده بود و قلبش تپش غریبی داشت. به نظر آمد که این یک اتفاق یا تصادف محض نبود، بلکه چیزی بود که سعید بعدها از آن بهعنوان حادثه یاد میکرد؛ حادثههایی که در آنها سعید بهطور ناگهانی و غیرمنتظره فرحناز را میدید و با دیدنش رنگ از رخش میپرید، چشمانش کمسو میشد و دیگر بهغیر از فرحناز کس دیگری را نمیتوانست ببیند...
حادثه
نویسنده: میرحمید احمدی
ناشر: نشر افراز
داستان بلند
چاپ اول: 1387
144 صفحه




























































