آواز سنگین و پر طمأنینه خر، خاموش و کرختش ساخت: «نی، سلیمان، نی. راز وجود دارد... راز بزرگ وجود دارد. شما فریب خوردهاید. آن شاعر، با آن قصهاش، شما را فریب داده است... فریب داده است!»
سلیمان با لکنت گفت: «اما... اما، تو که میگفتی رازی وجود ندارد... میگفتی... میگفتی که هیچ رازی وجود ندارد! نمیگفتی؟»
آواز خر، همانگونه، سنگین و پر طمأنینه بود: «من اشتباه میکردم، سلیمان... من اشتباه میکردم. آن روزها، روزهای دیگری بودند و امروز روز دیگری است. آن روزها، من اشتباه میکردم... اشتباه میکردم!»
سلیمان باز هم بریده بریده گفت: «آخر... آخر، یعنی چی... یعنی چی؟»
«یعنی آن راز... آن راز بزرگ، آدمیان را فریب میدهد... با حیلههای عجیب و رنگارنگ، فریب میدهد تا کسی در جستوجوی آن نبراید... کسی در جستوجوی راز بزرگ نبراید؛ اما... اما آن راز پابرجاست... هم چنان، پابرجا است!» به چشمهای سلیمان خیره شد و با لحنی که روشن نبود شوخیآمیز است یا جدی، پرسید: «خوب، آدمیان اینجا، روی این زمین، چی کار میکنند... از بهر چی آمدهاند و از بهر چی پس میروند؟ و ... زمان... این زمان چی است که همه چیز را میخورد و میبلعد؟»
سکهیی که سلیمان یافت
LIB 1. DB2





























































