نویسندهی رمان متفاوت سال ۱۳۸۹
«... آن هنگام که افسانه پایان مییابد، ننهام بهاندازهی تمام این کهنهسرزمین، آهکشیدن را آه میکشد... - آهههههه!!!... ... پس کی میآید آن اسب سپید، با آن سوار سپیدپوش بختبلندی که بخت دوشیزگان بهحسرتدچار این آبوخاک را به وجدی باستانی دچار کند؟... بهتر است صبر کنی لیلیا... و شما که صبرکردن، انارانار نفسهایی است که بر گونههایتان میغلتد... من... مطمئنام که سرانجام... آن پایکوب سمسپید شیههآسمانی، بهسراغ شما هم خواهد آمد...»
لیلیا
LIB1 MB5





























































