من وقتی شروع به سخن کردم که شهرزاد از سخن بازایستاد. لب به سخن گشودنم در گرو سکوت همیشگی او بود.
شهرزاد! تو قرنها و قرنها، به جای من سخن گفتی. صدایت صدایم را خفه کرد. مورد تجلیل و تحیر بودی. تو خطوط چگونه بودنم را با تصویری که از زن ساختی تعیین کردی، مرا فریبکار و شکننده، قربانی و در عین حال جلاد معرفی کردی.
قرار بود چنین باشم. اما شهرزاد، من در سرنوشتم هیچ گونه اشتراکی با تو نمی یابم.
من مشروعیتی برای این پرنسیپ قائل نیستم که مدعی مبارزه با بی عدالتی است آن هم تنها به وسیله ی ریا و فریب. پرنسیپی که به من تنها زمانی اجازه ی زندگی می دهد که توجهم را از آن چه خودم هستم منحرف کنم. من علیه کسی که زندگی اش را به قیمت فراموش کردن خود حفظ کرد به پا می خیزم. کسی که داستانهای عاشقانه ی افراد ثالث را با زمزمه های عاشقانه ی دوطرفه معامله کرد.
کسی که تنها وظیفه ی سخنِ زنانه را سرگرم کردن نوع مذکر نشان داد.
از آنجا که بودنِ سرنوشتم در دست مردان، امری بدیهی شمرده می شد می بایست خود را بدهکار شهرزاد می دانستم که مرا از بدترین اتفاق ها که در انتظارم بود نجات داده است. مرا مجبور می کردند از رنج او قدردانی کنم و علیرغم هر منطقی بپذیرم که فداکاری و قربانی شدنش بهایی برای بی وفایی های اولیه ی من بوده است.
هر بار می خواستم زبان بگشایم و از خود بگویم یکی از قصه های جدید شهرزاد مرا وادار به سکوت می کرد.
داستانهایش هرگز تمامی ندارند، و این همان چیزی است که مرا از درون می خورد و باعث آزارم می شود.
شبهای زیادی پیش می آید که از روی رضا زبان در دهان بگیرم و سکوت کنم. سپیده دمانِ بسیاری از راه می رسند بی آن که لبانم را به قولی و کلامی از هم باز کنم. زمانی که سکوت خود را بر من تحمیل می کند هرگز دنبال پناهی نمی گردم. می پذیرم که بمیرم. مردن را با آغوش باز می پذیرم.
من و شهرزاد و دن کیشوت
LIB1 J-B_5































































