"ببین با خودت و من چه کردی ارسلان! من که نفهمیدم تو کی هستی! چی هستی! خودت بگو- بگو چی هستی!"
"نمیدونم- سموم! سموم!"
"یعنی چی!... تو خودت هم نمیدونی چی هستی! میترسی بدونی چی هستی!"
"درسته... من"
"تو چی!... تو چی داری! تو نه منو داری- نه خودت رو- نه هیچ چیز و هیچ کس دیگه رو! من باز یک چیزی توی خودم دارم که معنی زندگیمه!"...
وقتی سَموم بر تن یک ساق میوزید
نویسنده: خسرو حمزوی
ناشر: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
داستان بلند | وقتی سَموم بر تن یک ساق میوزید
چاپ اول: 1384
350 صفحه


















































