پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می‌آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی‌دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباس‌هایمان را به اشارتی تکا نید. 

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباس دیدیم. 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر، کنارشان زد. خورشید را نشانمان دادو تکه‌ای از آن را توی دست‌هایمان گذاشت. 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشت‌های درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم. 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی‌کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفل‌ها بی‌رخصت کلید باز شدند. 

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. 

امروز انگار اینجا بهشت است. 

خدا گفت: کاش می‌دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه‌تان می‌گذردو کاش می‌دانستی بهشت‌‌ همان قلب توست...

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

SKU: 12533/9789646181755
5,90€Price
  • نویسنده: عرفان نظرآهاری

    ناشر: نشر صابرین


    داستان کوتاه


    چاپ اول: 1384

    60 صفحه

     

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.72.40.84.40, 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2020 Naakojaa.com, All rights reserved