خانه ما کنار رودی بود که از دل شهر همدان می گذشت و امروز اما دیگر نیست. تا رسیدن به آن رود، کناره های ژرف و هولناکی بود. دنیای قصه های مادر که برای من می خواند، گاه هول و هراس سرازیر شدن از آن کناره ها را داشتند و غلتیدن به دل آن آب ها بود و آرامش بسیار، گذر از خانه تا رسیدن به پلی سنگی، برفراز آن آب بود و شتاب برای رسیدن به مدرسه الوند، با دست در دست خواهر کودکستانی بودم خواهر، «جنی» کلاس چهارم پنجم دبستان. قصه های مادر را، شعبده بازی های ابتدایی، اما برای من، حیرت انگیز برادر، با همدستی خواهر، در شبانگاه تاریک، رنگ باور، می زد، و بر این ها، تا رسیدن به کودکستان که جادوی واژه ها، حروف و کلمات سیاه، دنیای خیال و خیال پردازی ام رارنگی غریب بیش ترسیاه می زد. بر تخته سیاه مدرسه و بر کاغذ سپید، همه آن خیال ها، رنگ باختند و دنیای من شد، دنیای واژه ها و کلمات. در خانه ای که تنهایی و هیاهوها را همین کلمات پر می کردند. پدر، برادر و خواهر، روزنامه و مجله خوان و مادر، اهل کتاب بود. این، سال های بیست و سی در همدان بود
به کجا چنین شتابان
- نویسنده: آلبرت کوچوییناشر: آرادمانزبان اصلی: ادبیات فارسینوع جلد: شومیزقطع: رقعیتاریخ انتشار: 1400108 صفحهنوبت چاپ: 1


