مراد فرهادپور
مراد فرهادپور

مدرنیته روزهای تاریکی هم داشت و مدرنیته چیزهایی را هم خراب کرد. ولی اگر می‌خواهی مدرن باشی، بدو، نایست، مدرنیته همین دویدن‌ها و نایستادن‌هاست.

پاره های فکر
حمید نامجو
حمید نامجو

هی به آدم یادآوری می‌کند که من نیستم و آنچه نیست، بیش از همیشه، حضوری قاطع دارد تا نبودنش را مدام در گوشَت بخواند.

اسپارتاکوس
حمید نامجو
حمید نامجو

جنگ مثل یک کتاب خوانده‌نشده است. به‌تدریج که جلو می‌روی، آهسته‌آهسته شخصیت‌ها و فضاهای آن شکل می‌گیرند. هیچ جنگی شبیه جنگ‌های دیگر نیست.

اسپارتاکوس
مرجان کاظمی
مرجان کاظمی

حالا دیگر هیچ پناهگاهی نداشتیم. | پَرسه می‌‌زدیم و | می‌سوزاندیم، | راه می‌‌گشودیم، | شکوفه‌هایِ خال‌دار می‌‌دادیم، | جایی که نمی‌بایست شکُفت... | و هماغوشی می‌‌کردیم، |جایی که نمیبایست لذّت بُرد...

 

دندان هایت را به من قرض بده
حمید نامجو
حمید نامجو

در جایی که حاشیۀ جاده پهن‌تر بود، ایستاد و پیاده شد. کلت و کتاب «جامع‌المقدمات» را برداشت و آمد لب دره و آنها را با تمام قوا به ته دره پرتاب کرد. احساس کرد بار سنگینی را از روی دوشش برداشته‌اند.

اسپارتاکوس
حمید نامجو
حمید نامجو

یک پسر ده‌دوازده‌ساله بود. گفت، «می‌خواهم آقا را ببینم.» پرسیدم، «با آقا چه کار داری؟» گفت، «می‌خواهم بپرسم که وقتی پدرم را اعدام کردند چیزی دربارۀ جای دوچرخۀ من نگفت. روز قبلش دوچرخه‌ام را قایم کرده بود تا توی کوچه نروم. شب هم دیگر نیامد.»

اسپارتاکوس
رضا علی پور
رضا علی پور

گفت: «چیزی که‌ پاک نمی‌شه‌ باید مخفی بمونه‌. سر زخم قدیمی رو که‌ باز کنی، درد داره‌.»

شهر بزرگ ابر بزرگ نمی خواهد

جیغ‌های کش‌دار، | خطِ قرمزهای بیمار، | نگاه‌هایِ میخ‌دار، | ساختمان‌های دیوار... | تهران، تهرانِ عزیز من!

ناکجا
حمید نامجو
حمید نامجو

اما نه. کاش بماند این نهال‌ها که از خون دلمه بسته در رگ‌های من بر می‌گیرند و بالا می‌روند. کاش بماند این ساقه‌های نازک که هر روز بیشتر قد می‌کشند. تا نشانی این مرده‌هایی شوند که بر گورهایشان سنگی نگذاشتند.

اسپارتاکوس
حمید نامجو
حمید نامجو

ای مردم، من برای عدالت و برای آزادی و برای دفاع از محرومان، زندگی‌ام را، جسمم را و حالا فرزندم را دادم. من دوست و یاور شما بودم. چرا باور نمی‌کنید؟

اسپارتاکوس
کریستیان بوبن
کریستیان بوبن

آغاز عاشق شدن همیشه به همین صورت است، حتا با همین نشانه‌هاست که می‌توان به وجود عشق تازه‌پاگرفته پی برد: از بی‌انصافی‌یی که با خود می‌آورد، یا از یاد بردن ناگهانی همه‌چیز و همه‌کس.

ایزابل بروژ
مرجان کاظمی
مرجان کاظمی

جیغ‌های کش‌دار، | خطِ قرمزهای بیمار، | نگاه‌هایِ میخ‌دار، | ساختمان‌های دیوار... |تهران، تهرانِ عزیز من! 

دندان هایت را به من قرض بده