هرشب که نه، ولی دیدارهایشان در پیاده روی خیابان ولیعصر زیاد شده بود. همیشه از متروی تئاتر شهر در می آمدند. درست سرچهارراه ولی عصر. یک بار می رفتند به سمت انقلاب و احمد ترانه ای انقلابی برای مهتاب می خواند. یک بار از کنار پارک دانشجو می کردند تا پل حافظ و احمد ترانه ای دانشجویی را می خواند. یک بار هم رفتند تا میدان ولیعصر و احمد ترانه ای نوستالژیک را برای مهتاب می خواند... آن ها هرشب باهم شام می خوردند، به حساب مهتاب. بعد هردو سوار بی آرتی می شدند، احمد به سمت جنوب شهر و مهتاب به سمت شمال شهر.
دیو رستم
- نویسنده: مرجان عالیشاهیناشر: نونزبان اصلی: ادبیات فارسینوع جلد: شومیزقطع: رقعیتاریخ انتشار: 1403168 صفحهتیراژ: 500نوبت چاپ: 1


