
نتایج جستجو
Search results for "ژان تولی"
269 results found for "ژان تولی"
- مینویسند، پس هستند
شخصیت اصلی داستان توی کافهای نشسته و ذهنش مدام درگیر فیلمها و کتابهایی است که دیده و خوانده، و همه داستان پایانبندیای غافلگیرکننده دارد که توی ذوق میزند. تلاش نویسنده توی این داستان بیشتر این بوده که کار فرمیِ جدید یا جذابی بکند. تا حدودی هم موفق شده. و اینکه میگویم تا حدودی، دلیلش این است که چند جایی دستش توی داستان دیده میشود. داستان چهاردهم. نوستالژی دهه هفتاد توی این داستان خوب ساخته و پرداخته شده است.
- در یکی از خیابانهای این شهر
بعد تو میخندی و میگویی: ولی این بار من بودم. من میگویم: اشتباه میکنید این بار را. تو از عشقهایی میگویی که فکر میکردی من بودهام و من از عاشقانههایی میگویم که فکر میکردم تویی. فکرش را بکن اگر دیر میرسیدم او را نمیدیدم و او با یکی دیگر… و آن یکی دیگر کیست؟ آن یکی دیگر تویی و
- شعری که فکر میکند | بخشی از کتاب من گذشته امضا
امضا ولی خودش را میشناساند و خبر از خود میدهد. علامت، عامل است و امضا شکل، اولی منتظر است و دومی با خودش تنهاست. از من است که در لحظهی امضا از من سر میروند و نه خود من، محصول آشنایی من با چیزی است که در بالاست، ولی
- بخشی از کتاب پیر مرگ نوشته سعید منافی
شرایطی خود را به دامن فلسفه میاندازیم و نهایت سؤال را از خود میکنیم؛ برای چه زندگی کردن را و هدف از تولد
- قصههای جزیره «مای نیم ایز لیلا»
میرفتم توی حیاط و بوی یاسهای امینالدوله را توی ریههایم فرو میکردم. قطار آبیام کنار حیاط بود. توی نوار خوانده است: «به رهی دیدم برگ خزان… پژمرده ز بیداد زمان… کز شاخه جدا بود…» میتوانست خوانندهی نوار را گذاشت توی ضبط کوچکمان و گفت: «این مال توئه یوسف که دلت برام تنگ نشه… هر وقت دلت تنگ شد نوارو بذار توی ضبط ببین دارم برات آواز میخونم.» میخواست توی همان خانهای بمیرد که ده سال سه تایی با هم سر کرده بودیم. با آواز و شعر و بوسه.
- نویسندهای که فقط به فارسی مینویسد
ولی آ توی ذهنش حرص اونو درآورد.» تقریبا سی درصد اول کتاب همینطور پیش میرود.
- برگی از کتاب “آه، استانبول” نوشته رضا فرخفال
وقتی که زن پرسیده بود: «شعر چی؟ چاپ شعر هم توی برنامهی کار شما هست؟» من با خود زمزمه کرده بودم که او میتوانست همان جا توی مغازه دستبهسرشان کند. میانداخت و همچنان که به تکهای از آسمان بیرنگ راستهی کتابفروشیها در قاب چرک پنجره نگاه میکرد، میگفت: «توی
- برگی از کتاب “کجا مینویسم” نوشته نیلوفر دهنی
کتاب «واژهنامه هنر داستاننویسی» از میمنت میرصادقی، همسرش را هم خیلی وقت بود که توی کتابخانهام گذاشته آن عصر یکشنبه که داشتم به خانه میرصادقی میرفتم، آنقدر هیجان داشتم که توی راه به گیتا تلفن زدم و سوالهایم یادم بود که یکبار توی مراسم تجلیل از خودش گفته بود: “آنقدر به من فحش دادند تا باعث معروفیتم شدند.” جدا از ترجمههایش یا همان کتاب اصول داستاننویسی که خیلیها توی کلاسهای آموزش داستاننویسی به دانشجویان مثلا اینکه آیا توی اتاق کارش صندلی برای نشستن آدمهای دیگر هست یا نه؟ اصلا جای مجزایی برای نوشتن دارد
- برگی از کتاب “مای نیم ایز لیلا” نوشته بیتا ملکوتی
وقتی خانوم برگشت توی اتاق از ترسم دویدم توی جام و خودم رو زدم به خواب. نتیجهاش اینه که بچههای زیادی توی تابستون به دنیا میآن؛ یکیش هم من. اونم درست شب تولد هیجده سالگی من. اون شب داغ بود. داغیش چسبناک بود. لحافو از زیرش کشیدم و از پنجره پرتش کردم توی حوض تا آب حوض نجس بشه. تا دیگه نتونه دستاش رو توی آبِ حوض آب بکشه.
- اوره زیر میز
درِ بسته و اتفاقات پشتش، رخ ندادهاند ولی من پیشدستی کردهام و قبل از آنکه چیزی از آن طرف در اتفاق بیافتد
- راوی قصههای روزگاران
با خودم میگفتم که مردی با آن سن و سال کجا میتوانست رفته باشد؟” و توی خواننده هم خیال میکنی که قصه، اما جلوتر که میروی میبینی مرد جوان در راه یافتن عمویش که بعد معلوم میشود توی یکی از همان گردشهای راوی شاگرد سابق او، موزهدار است و شاگرد دیگرش ابراهیم مرسل، شاعری است که غم نان وادارش کرده برای یک تولیدی جوراب و لباس زیر بفروشد و حالا که تولیدی ورشکست شده، زنش هم خانه را ترک کرده و او که به امید فروختن
- شعر تنها نجاتدهنده است
چرا میگویم گرفتاری؟ چون وقتی درگیر شعر رمانتیک و فضاهای آن باشیم در کار تولید اندیشه ناقص عمل میکنیم من فکر میکنم واقعا باید “ترجمهخوانی “در ایران را در وهله دوم قرار داد و به سمت تولید اندیشه رفت. اشاره میکند؛ امروز در نزد مردم ممکلت ما،مترجم، والاتر از روشنفکر و اندیشمند است و این یعنی ما در تولید فکر بسیار ضعیف عمل میکنیم و به مصرف فکری که مردم دیگر کشورها تولید میکنند بیشتر علاقه نشان میدهیم در توی دشت منم که بوی خونِ جفت کشاندم به لحظهی چاقو هنوز در تو منم تو منم هنوز نمیر!












