top of page

نتایج جستجو

Search this site

488 results found with an empty search

  • می‌نویسند، پس هستند

    نگاهی به مجموعه داستان«همشاگردی‌ها 1» به بهانه انتشار کتاب توسط نشر ناکجا می‌نویسند، پس هستند کاوه فولادی‌نسب در این سال‌های اخیر که کارگاه‌ها و جلسه‌های داستان‌خوانی در ایران رونق گرفته‌اند، شکل جدیدی از مجموعه داستان‌ها نیز به وجود آمده‌اند، که به نوعی خروجی همین محافل‌اند: گزیده‌ای از داستان‌های شرکت‌کنندگان در کارگاه یا جلسه، با مقدمه یا داستانی از گرداننده کارگاه در ابتدا یا انتهای کتاب. کتاب‌هایی از این دست تاکنون توسط نویسنده / مدرس‌هایی چون جمال میرصادقی، محمد محمدعلی و حسین سناپور منتشر شده و اتفاقاً بعدها نام بسیاری از حاضران همین کتاب‌ها، نام‌هایی بوده که در عرصه ادبیات داستانی ایران زیاد شنیده شده و می‌شود هنوز هم. این کار، کار ارزشمندی است و شاید بشود در این قحطی مجله‌های تخصصی داستانی و بخش‌ها و صفحه‌های داستان در مجله‌ها و روزنامه‌ها، آن را یکی از بهترین شیوه‌های معرفی نویسنده‌های تازه‌کار به جامعه ایرانی دانست. «همشاگردی‌ها» مجموعه‌ای است از همین دست؛ نتیجه جلسه‌های داستان‌خوانی‌ای که با حضور حسین مرتضاییان آبکنار تشکیل شده. نام نویسنده‌های داستان‌های این مجموعه، نشان می‌دهد که این جلسه‌ها سطح کیفی مطلوبی داشته و شاید از همان قسم جلسه‌هایی بوده باشد که بیشترِ ما -نویسنده‌ها- یا عضو یکی‌چندتایی‌شان هستیم، یا دوست داریم باشیم. صحبت کردن درباره چنین مجموعه‌هایی دشواری‌های خاص خودش را دارد؛ چون داستان‌هایی از نویسنده‌های مختلف، با سطح خلاقیت و درک ادبی و شناخت تئوریک و سلیقه و جهان‌بینی‌های مختلف در آن‌ها گرد هم آمده‌اند. و هر اظهار نظری دال بر این‌که همه داستان‌های این مجموعه فلان رویکرد را دارند، یا فلان ویژگی را، می‌تواند تبدیل شود به چاقویی که دست خودش را می‌بُرد. البته درباره این مجموعه خاص، می‌شود یک مشابهت را میان همه داستان‌ها دید، که فکر نمی‌کنم بشود به هیچ چیز جز فضای نشر داخل کشور و شرایط چاپ آثار داستانی ربطش داد. این مشابهت، نگاه اروتیکی است که در داستان‌های این مجموعه وجود دارد؛ نگاهی که گاه زیاده از حد پررنگ می‌شود و گاه در حد رایحه‌ای ملایم در اثر مشام را می‌نوازد. جز این، مشابهت دیگری- به آن معنا که بشود گفت سیاستی کلی یا تأثیری مستقیم از حضور در جلسه‌ها باعث به وجود آمدنش شده- در داستان‌های این مجموعه به چشم نمی‌خورد. به همین دلیل تصمیم گرفتم داستان‌ها را تک‌تک از اول تا آخر بررسی کنم، بی‌آن‌که تلاش کنم مدام چیزی از این داستان را به نکته‌ای در آن یکی داستان ربط دهم. که واقعاً هم فکر نمی‌کنم ربطی -به این معنا- وجود داشته باشد اصلاً. داستان اول. سینه‌بند / حسین مرتضاییان آبکنار این داستان با زاویه‌دید سوم‌شخص روایت می‌شود و شخصیت اصلی‌اش دختری جوان است. داستان تمی اروتیک دارد و دختر برای ارضای جنسی، به بهانه‌های مختلف معاینه پیش دکترها می‌رود. حرفی رد و بدل نمی‌شود، یا حرکتی، یا هیچ‌چیز بیرونی و ملموس دیگری، همان معاینه و لحظه‌های لمس کافی است، و بعد: پاره کردن نسخه ماموگرافی. «سینه‌بند» با جزییات زیادی روایت می‌شود؛ جزییاتی که گاه نقش ناتورالیستی پیدا می‌کنند و به نظر می‌آید در داستان کارکردی ندارند، نه در خلق فضاورنگ نقشی دارند، نه در صحنه‌پردازی، نه… اما، اما وقتی به‌جا کار می‌روند – و در بیشتر موارد هم این‌طور است- تبدیل می‌شوند به عناصری اکسپرسیونیستی که خیلی خوب حال‌وهوای شخصیت اصلی داستان را به کمک تصویرهای بیرونی به نمایش می‌گذارند. داستان‌هایی از این دست را از نویسنده‌های معاصر فارسی‌زبان کمتر خوانده‌ایم و از این حیث «سینه‌بند» تجربه‌ای جالب در داستان فارسی می‌تواند قلمداد شود. داستان دوم. شکافی در آینه / به‌روژ ئاکره‌یی «شکافی در آینه» داستانی رمانتیک است؛ پر از صحنه‌هایی که عاطفه خواننده را درگیر می‌کند و با نثری که بیشترین بار را برای ساختن این فضای رمانتیک به دوش می‌کشد. زبان این داستان زبان پیچیده‌ای نیست، اما ساختار نثرش کیفیت جذابی به آن می‌دهد. این کیفیت گاه به شکلی مکتبی، از ویژگی‌های زبان و نثر داستان‌های رمانتیک تبعیت می‌کند: «گُل نگرفته بودیم. صلیب را که دیدیم یادمان افتاد. اول به سایه صلیب رسیدیم که انگار خوابیده بود روی چمن. نگاه که کردیم، پشت صلیب بازهم چمن بود، سبز، تا می‌رسید به درخت‌ها که سایه‌شان کش آمده بود سوی ما. چند خرگوش در سایه درخت‌ها دنبال چیزی می‌دویدند، یا شاید از چیزی می‌گریختند که ما ندیدیم چه بود. کنار درخت‌ها هم چند آهوی بی‌خیال نگاه‌مان می‌کردند که حالا دیگر تلوتلو می‌خوردیم.» (نسخه الکترونیکی «همشاگردی‎ها 1 / صفحه 25) این خصلت رمانتیک و این ویژگی نثری به خوبی با موضوع عاشقانه داستان و ایده‌های مرگ فرزند و غم غربت درآمیخته شده و کمپوزیسیون جذابی را به وجود آورده است. داستان سوم. ترور / فرهاد بابایی این داستان، داستانی است صرفاً مبتنی بر گفت‌وگو، بی‌هیچ توصیف یا توضیحی. دو آدم‌کش اجیر شده‌اند و حالا در کمین مرگ چند نفرند. یکی‌شان درست در لحظه‌ای که قرار است عملیات را شروع کنند، می‌گوید که عادت دارد قبل از هر عملیاتی خودارضایی کند و دست به کار می‌شود. داستان فضایی پارودیک دارد. آدمکش اول در حین خودارضایی از زنانی صحبت می‌کند که تا به حال با آن‌ها رابطه داشته. از بهترین‌شان بیشتر از همه حرف می‌زند و اتفاقاً همین‌جاست که گره اصلی داستان شکل می‌گیرد؛ چرا که بهترین معشوقه آدم‌کش اول، زن آدم‌کش دوم از آب درمی‌آید که همین چند ماه پیش از او جدا شده است. اینجا پیرنگ داستان به‌شدت شکننده می‌شود و به جای رابطه علی و معلولی، حادثه و اتفاق است که داستان را پیش می‌برد. حتی فضای پارودیک داستان هم نمی‌تواند این ضعف را پشت خودش پنهان کند. درباره «ترور» می‌شود گفت مثل سایر داستان‌های بابایی ایده بسیار خوبی دارد، اما برخلاف بیشترشان، پرداختش هنوز مشکلاتی دارد. داستان چهارم. بلوک‌های بتنی / امید پناهی‌آذر این داستان زبان روانی دارد و نویسنده‌اش در همان چند پاراگراف اول نشان می‌دهد که گفت‌وگونویس خوبی است. موضوع داستان ظلمی است که در فضای نظامی به انسان‌ها روا داشته می‌شود: مرگ انسانیت و محکومیت همیشگی انسان. «بلوک‌های بتنی» با زاویه‌دید اول‌شخص روایت می‌شود، در روایتی عینی / بیرونی و متکی به گفت‌وگو. در نتیجه در کنار همه آن ویژگی‌هایی که به سبب زاویه‌دید اول‌شخص در داستان وارد می‌شود، از خصلت‌های زاویه‌دید نمایشی نیز برخوردار است. به این ترتیب است که فضاسازی‌ای که معمولاً در روایت‌های اول‌شخص بهتر ساخته و پرداخته می‌شود، با معرفی و نمایش خوب وضعیت و موقعیت داستان که از روایت‌های عینی / بیرونی توقع داریم و شخصیت‌پردازی‌های خوب که در گفت‌وگو یکی از بهترین راه‌های ارائه‌شان در داستان است، ترکیب می‌شود و البته با پایان‌بندی‌ای خیره‌کننده به انجام می‌رسد. نام نویسنده‌های داستان‌های این مجموعه، نشان می‌دهد که این جلسه‌ها سطح کیفی مطلوبی داشته و شاید از همان قسم جلسه‌هایی بوده باشد که بیشترِ ما -نویسنده‌ها- یا عضو یکی‌چندتایی‌شان هستیم، یا دوست داریم باشیم. داستان پنجم. لکه / شیوا دشتی «لکه» داستانی روان‌شناختی است که درگیری‌های ذهنی و واکنش‌های دختری جوان را یک هفته پس از مرگ مادرش به تصویر می‌کشد. این داستان با زاویه‌دید اول‌شخص در زمان حال روایت می‌شود. «لکه» زبان ساده و نثر روانی دارد که گاه خصلت‌های ناتورالیستی پیدا می‌کند: هم از حیث پرداختن زیاد به جزییات و هم از نظر به نمایش گذاشتن پلشتی‌های زندگی. داستان ششم. آدامسم را آرام می‌جوم / مهدی ربی داستان ترکیبی است از گذشته و حال. مرد جوانی در خیابان زنی را می‌بیند که او را با خود به خاطره سال‌ها پیش می‌برد. زن، دانسته و نادانسته به مرد کمک کرده که از سخت‌ترین کابوس زندگی‌‌اش خلاص شود. آن موقع زن کارش تن‌فروشی بوده و حالا خانه‌دار است. زاویه‌دید داستان ترکیبی از زاویه‌دیدهای ذهنی و عینی است و رفت و برگشت‌های راوی به گذشته و حال در آن خیلی خوب از کار در آمده است. ربی پیش از این در داستان‌های دیگرش نشان داده که در این کار مهارت دارد و می‌تواند خیلی خوب شخصیت‌ها را در زمان حرکت دهد و به این ترتیب خواننده را به علاوه بر حال، با گذشته آن‌ها نیز درگیر کند. داستان هفتم. گمشدگان / آیدا فریدی این داستان بیشتر به فضاورنگ متکی است. زن جوانی که با همسر یا دوستش قهر کرده، کنار دریاست. با دختربچه‌ای هم‌بازی می‌شود. کمی بعد زن خوابش می‌برد و با صدای مادری که دنبال دخترش می‌گردد، بیدار می‌شود. دریا چیزهای زیادی را می‌تواند از آدم‌‎ها بگیرد. «گمشدگان» ایده جدیدی ندارد، اما ساخت و پرداخت و فضاسازی‌اش خوب از کار درآمده است. داستان هشتم. پارتی / کاوه کیاییان این داستان روایت سه مهمانی است که به شکلی پازل‌وار و تودرتو روایت می‌شود. زاویه‌دید داستان اول‌شخص است. کامی (راوی) در خلال تعریف سه مهمانی که یکی از دوستانش به نام شیما در آن‌ها حضور داشته، شخصیت‌ها و روابط میان آن‌ها را برای خواننده می‌سازد. شیما زنی اثیری و جذاب -از شکل امروزی‌اش- است. داستان سه مقطع از زندگی کامی و شیما را روایت می‌کند و در از این طریق سیر تحول شخصیت‌ها و رابطه میان‌شان به نمایش گذاشته می‌شود: از جایی که شیما در حضور شوهرش -که به او بی‌وفایی کرده- از کامی می‌خواهد با او رابطه داشته باشد و او نمی‌پذیرد، تا آشفتگی ذهنی شیما بد از جدایی‌اش، و تا آشفتگی عاطفی کامی، حالا که شیما می‌خواهد با سیامک ازدواج کند. داستان تصویرسازی‌های خوب و بکری دارد و لحن راوی که با نوعی بی‌خیالی همه‌چیز را روایت می‌کند و از کنارشان می‌گذرد، از نقاط قوت آن است. داستان نهم. پ / شهاب لنکرانی به نظرم «پ» همراه داستان «Hold me, Thrill me, Kiss me, Kill me» می‌توانند عنوان بهترین داستان‌های مجموعه را از آن خود کنند. «پ» همه آن چیزی را که یک داستان کوتاه باید داشته باشد، دارد. داستان، روایت دقایقی از زندگی پیرمردی ساعت‌فروش است که با دریافت نامه‌ای از دوستی قدیمی تصمیم می‌گیرد نامه‌ای برایش بنویسد، و مسایلی ناگفته را برای اولین بار با او در میان بگذارد. تلاشش را می‌کند، اما حقیقت امر این است که هنوز جسارت اعتراف را ندارد و نامه را پیش از تمام شدن، ریزریز می‌کند و می‌سوزاند. از تمام نامه فقط یک تکه‌پاره باقی می‌ماند که رویش حرف «پ» نقش بسته و بعد از سال‌ها شهوت فروخفته و سرکوفته پیرمرد را ارضا می‌کند. «پ» فضاسازی و صحنه‌پردازی خوبی دارد که کاملاً با درونمایه‌اش هماهنگ است. داستان دهم. Hold me, Thrill me, Kiss me, Kill me / علی مسعودی‌نیا داستان درباره شخصیتی متفکر/متوهم است؛ ترکیب ژنریکی که این روزها توی جامعه ایرانی زیاد دیده می‌شود. شخصیت اصلی داستان توی کافه‌ای نشسته و ذهنش مدام درگیر فیلم‌ها و کتاب‌هایی است که دیده و خوانده، و همه هستی و همه اتفاق‌های دور و نزدیک پیرامونش را با معیار آن‌ها می‌سنجد. او جایی در داستان می‌گوید: «این به فانتزی جنسیه»؛ فانتزی‌ای که قرار است به یک آدم‌ربایی ختم شود، یک آدم‌ربایی ناکام. داستان ضرباهنگ خوبی دارد، ترکیب فضاهای ذهنی و عینی تویش خوب از کار درآمده و لحن راوی‌اش هم لحن جذابی است. همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم، این داستان در کنار داستان «پ» بهترین داستان‌های مجموعه هستند. داستان یازدهم. مرسدس / مهران موسوی «مرسدس» ساختاری کلاسیک دارد: آغاز، میانه، پایان. نویسنده توانسته ساختار کلاسیک کارش را خوب از کار دربیاورد، اما فقط همین. آدم احساس می‌کند مشابه این داستان را بارها و بارها دیده و خوانده و شنیده. امتیاز این داستان در باورپذیری و حقیقت‌مانندی آن است، که خاطره‌های زیادی را از دهه‌های شصت و هفتاد زنده و همذات‌پنداری خواننده را برانگیخته می‌کند. داستان دوازدهم. خوشه لخت انگور / فریبا مؤیدمطلع مواد و مصالحِ هدررفته، می‌تواند یکی از بهترین توصیف‌ها برای این داستان باشد: تصویرسازی، صحنه‌پردازی و فضاورنگی که خوب ساخته و پرداخته شده و با یک عمل داستانی نه‌چندان خوب، حیف شده است. داستان سیزدهم. تا به کجام می‌بری؟ / سامان آزادی داستانی عاشقانه و پر از احساس؛ مثل خیلی دیگر از داستان‌های سامان آزادی. داستان راوی عشقی است میان دختری که پدر و مادرش را سال‌ها پیش در ماجرای بمباران هواپیمای مسافربری ایرباس از دست داده و پسری که خود را یهودی معرفی می‌کند. ذهن راوی -دختر- مدام درگیر قوم و نژاد پسر است و مسأله هویت برایش بیش از پیش اهمیت پیدا کرده است. داستان پایان‌بندی‌ای غافلگیرکننده دارد که توی ذوق می‌زند. علاوه بر این علی‌رغم عاشقانه بودنش، ضرباهنگ کندی هم دارد. تلاش نویسنده توی این داستان بیشتر این بوده که کار فرمیِ جدید یا جذابی بکند. تا حدودی هم موفق شده. و این‌که می‌گویم تا حدودی، دلیلش این است که چند جایی دستش توی داستان دیده می‌شود. داستان چهاردهم. ماتیک بنفش / سجاد ایران‌نژاد «ماتیک بنفش» چند دقیقه‌ای از زندگی زنی را روایت می‌کند، احتمالاً بعد از یک رابطه جنسی. این داستان تصویرسازی‌های خوبی دارد که با عمل داستانی نه‌چندان قدرتمند و پایان‌بندی غافلگیرکننده هدرشان داده است. داستان پانزدهم. شدن / بهرنگ کیاییان این داستان روایتی تقویمی/گاه‌شماری دارد و سی سال از زندگی نویسنده‌ای جوان را روایت می‌کند. «شدن» راوی بسیاری از خاطره‌ها و دردهای مشترک متولدان اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت است. و می‌تواند سندی باشد یا نشانه‌ای برای نسل‌شناسی بسیاری از جوانان امروز ایران. داستان شانزدهم. پشت نخل‌ها / فرشید سنگ‌تراش راوی این داستان دختربچه‌ای است که در خلال روایتش از خرافه‌پرستی و قتل‌های ناموسی در جنوب ایران پرده برمی‌دارد. آن‌چه در داستان آمده، به لحاظ موضوعی بدیع نیست، داستانی است که بارها و بارها گفته‌اند و شنیده‌ایم و خوانده‌ایم. اما لذت خواندن این داستان آن‌جاست که با راوی کودکی روبه‌رو می‌شویم که نویسنده‌اش در خلق او بسیار موفق بوده و توانسته لحن کودک، نظم زبانی او و نیازهای محتوایی داستانش را شسته‌رفته از کار دربیاورد. داستان هفدهم. طوطی‌ها / سحر خجک‌نژاد داستان زاویه‌دید ماروایت دارد و روایت رشد و بالغ شدن یک نسل از دختران ایرانی و تغییر شرایط زندگی‌شان را به نمایش می‌گذارد. نوستالژی دهه هفتاد توی این داستان خوب ساخته و پرداخته شده است. معمولاً داستان‌هایی که کم از گفت‌وگو استفاده می‌کنند، ضرباهنگ‌شان کند می‌شود، اما خجک‌نژاد به خوبی موفق شده علی‌رغم استفاده کم از گفت‌وگو در داستانش، از این دام عبور کند و داستانی خوش‌خوان تحویل خواننده‌هایش بدهد. #همشاگردیها۱

  • شعرخوانی و دیدار با شبنم آذر در پاریس

    نشر ناکجا برگزار می‌کند: شعرخوانی و دیدار با شبنم آذر در پاریس برنده‌ی جایزه‌ی ادبی بانوی فرهنگ کاندید نهایی جایزه‌ی شعر زنان ایران، خورشید جمعه 24 می 2013 ساعت 19 Librairie Tiers Mythe 21rue Cujas ,75005 #بهتمامزبانهایدنیاخوابمیبینم #خونماهی #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست

  • فصلی از ” کجا می‌نویسم ” را بشنوید…

    سی و دومین برنامه این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه به فصلی از کتاب نیلوفر دهنی به نام «کجا می‌نویسم» اختصاص داده شده. نویسنده در این کتاب به سراغ نویسندگان و مترجمان می‌رود و از کار و اتاق کار آنان می‌نویسد. فصل نهم این کتاب درباره‌ی اتاق کار احمد محمود است، پس از خاموشی او. کتاب توسط نشر ناکجا پاریس منتشر شده و در دو نسخه‌ی کاغذی و الکترونیک ارائه می‌شود. #کجامینویسم

  • بخشی از داستان مجسمه ایلامی از کتاب ” آه استانبول ” را بشنوید…

    پانزدهمین برنامه‌ی رادیو این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه با بخشی از داستان مجسمه‌ی ایلامی نوشته‌ی رضا فرخفال به‌روز می‌شود. این داستان از کتاب «آه استانبول» است که پس از سال‌ها نایاب بودن اکنون در نشر «ناکجا»ی پاریس به چاپ رسیده است. #آهاستانبول

  • تخفیف ویژه به مناسبت نمایشگاه کتاب تهران 1392

    یک کتاب همیشه دو نویسنده دارد، آن کسی که کتاب را نوشته و آن کسی که کتاب را می‌خواند… به مناسبت نمایشگاه کتاب تهران، نشر ناکجا از یک تا ده ماه مه، کتاب‌های چاپی‌ و الکترونیک خود را  را با 30 درصد تخفیف به فروش می‌رساند … خواندن، راز آزادی…

  • در یکی از خیابان‌‌های این شهر

    قصه جمعه 3 می 2013 در یکی از خیابان‌‌های این شهر مریم گودرزی حالا که راه بیفتی، من هم اگر همین حالا راه بیفتم یک روز بالاخره در یکی از خیابان‌های این شهر به هم می‌رسیم. یک روز دور یا نزدیک، آفتابی یا ابری، تمیز یا آلوده. کسی چه می‌داند؟ اصلا مگر مهم است؟ مهم این است که به هم می‌رسیم. فقط کافی است راه بیافتیم من مطمئنم در یک لحظه از این همه لحظه سرگردان به هم می‌رسیم. گیرم این رسیدن آنطور هم که ما فکر می‌کنیم نباشد. شاید فقط موقعی که از خیابان می‌گذریم به هم لبخند بزنیم و یا به هم تنه بزنیم و هم زمان با هم عذرخواهی کنیم و بگذریم. دعوا؟ نه! دعوا نمی‌کنیم. من با هیچکس در هیچ کجا دعوا نمی‌کنم مبادا که تو باشی! به هیچ غریبه‌‌ای اخم نمی‌کنم. مبادا که تو باشی. و رویم را از هیچکس برنمی‌گردانم، مبادا که همان یک لحظه را برای دیدن تو وقت داشته باشم و از دست بدهم. شاید هم از این بیشتر. کسی چه می‌داند؟ شاید وقتی به هم تنه زدیم و نگاهمان در هم گره خورد، یک لحظه فقط یک لحظه حس کنیم که یکدیگر را می‌شناسیم. آن‌وقت تو یک چیزی می‌گویی. مثلا می‌گویی: من همیشه دسته‌گل به آب می‌دم. من می‌گویم: عین من! بعد تو می‌خندی و می‌گویی: ولی این بار من بودم. من می‌گویم: اشتباه می‌کنید این بار را. بعد تو می‌گویی: آره ممکنه! من همیشه اشتباه می‌کنم. من می‌گویم: منم همینطور. … این مکالمه چقدر طول بکشد خوب است؟ بگذار تا ابد برود. بگذار مثل یک رود راهش را از میان همه صخره‌‌ها و کوه‌ها و دشت‌ها پیدا کند. از میان همه خیابان‌های تنگ و گشاد این شهر. از میان همه کوچه‌های خاکی و از کنار همه آدم‌های کوچک و بزرگ. در اتاقک‌های کوچک همه ماشین ها و از میان همه پارک‌ها و کنج‌های عاشقانه مخفی. بگذار زمزه زلالش را همه بشنوند. من برای تو از رویاهایم می‌گویم و تو از خاطراتت. از چیزهایی که بی من دیدی و بی من شنیدی. من از خواب‌هایی می‌گویم که از تو دیده‌ام. تو از عشق‌هایی می‌گویی که فکر می‌کردی من بوده‌ام و من از عاشقانه‌هایی می‌گویم که فکر می‌کردم تویی. تو از دوستان کودکی‌هایت می‌گویی و من از خانه مادربزرگم و گل‌های نیلوفر که تخم‌هایشان را جمع می‌کردیم برای سال بعد. و این رود همینطور می‌رود تا ابد. اگر به من بود می‌گذاشتم این قصه تا همین جا باشد. اما… زمان دارد انگشت مبادا را برایم تکان می‌دهد که « یا خودت یک فکری به حال این رود باریک و طویل کن یا خودم …» من به تو نگاه می‌کنم. چشم‌هایت چه رنگی است؟ سیاه؟ قهوه‌ای؟ عسلی؟ احتمالا آبی نه! شاید هم آره! به چشم‌هایت که دلم می‌خواهد قهوه‌ای باشد زل می‌زنم و تا اعماق آبی آن می‌روم و آنجاست که می‌فهمم رنگش برایم مهم نیست. هیچوقت مهم نبوده… و با نگاه‌هایمان قرار می‌گذاریم. این قرار تا کجا می‌برد ما را؟ قصه ما که در یکی از این دفاتر سنگ و سیمانی طلاق به آخر نمی‌رسد؟ به داد و فریاد و اشک و گلایه چطور؟ نه! من هرگز با کسی داد و فریاد نمی‌کنم مبادا که تو باشی!… زمان زود می‌گذرد. کاری کن. یک آلونک اجاره‌ای کوچک اگر دست دهد، خانه ما می‌شود. روزهایمان می‌شود خیابان گردی دست در دست هم و شب‌هایمان می‌شود آرامش آغوش، چشم در چشم هم و فراموشی. پول؟ پول هم در می‌آوریم. من شعر می‌سرایم و تو؟ آواز می‌خوانی. صدای خوشت چند می‌ارزد؟ و شعر من؟ به قدر سیر کردن شکم‌هایمان باید بیارزد! روزها را بی آنکه بشماریم می‌گذرانیم. این میان غمی‌کوچک؟ شاید. تخته سنگی است که باید از آن گذشت. شادی‌های کوچک؟ شاید. شاید کودکی هم درکار باشد! کودکانی؟ شاید! کودکانی از جنس زلال آبی با چرخش‌های بی‌امان دست‌ها و دامن‌هایشان. دختری به اسم سحر و پسری به اسم ماهان. چه کسی گفته حتما اسم بچه‌های آدم باید هم حروف باشند؟ سحر و ماهان بزرگ می‌شوند و عاشق می‌شوند و… . این قصه تا کجا پیش می‌رود. چقدر آن را با کلمات کش دار بگویم که به آخر نرسد؟ هر چقدر هم کش دار باشد باز به قدر یک نفس می‌شود و پایان. تو بگو! آخر قصه چطور باید باشد؟ مهم نیست؟ زمان انگشت تکان می‌دهد به علامت مبادا! مهم نیست؟ همین یک نفس؟ … راست می‌گویی… همین یک نفس بس است که به عشق گذشت. حتما به عشق می‌گذرد حتی اگر… . اگر در آن روز برخورد نخست تو به من بگویی: من همیشه اشتباه می‌کنم. من هم بگویم: منم همینطور. بعد تو بخندی و بگویی: چه جالب. من و او هم همینطور با هم آشنا شدیم. آنوقت چه؟ هیچ! من می‌گویم: دیر رسیدی. حتما به موقع راه نیافتادی! تو می‌گویی: چرا خیلی به موقع بود! فکرش را بکن اگر دیر می‌رسیدم او را نمی‌دیدم و ا​و با یکی دیگر… و آن یکی دیگر کیست؟ آن یکی دیگر تویی و او هم من! چرخش زیبایی است. به رقص می‌ماند. دیر و زود ندارد. همیشه به موقع است. همیشه به موقع می‌رسیم فقط کافی است راه بیافتیم. همین حالا اگر حرکت کنیم حتما به موقع می‌رسیم. راه بیافتیم! رو به کدام سو؟ فرقی نمی‌کند. راه تو را با خود خواهد برد. رو به هر سویی که حرکت کنی به من می‌رسی و من به تو! در یکی از خیابان‌های این شهر….

  • شعری که فکر می‌کند | بخشی از کتاب من گذشته امضا

    شعری که فکر می‌کند شکل درهم یک نام چرا نام را متعهد می‌کند؟ آیا نام ما در تعهدی که می‌کند به هم می‌ریزد؟ یا در قبول تعهد، چیزی در ما به هم می‌ریزد که نام نیست؟ چه سایه‌ای از دست در امضای ما می‌افتد، که در آن، بی‌درنگ، علامتی از گذشته، در آینده‌ی ما به راه می‌افتد؟ از مای ماضی، از مای مطلق، که پیش از آنکه سر برسد به سر می‌رسد، و می‌گذرد تنها. مثل منِ گذشته در امضا، وقتی که از گذشته‌ی من سر می‌کشد، یا از گذشته‌ی چیزی برای من، تنها علامتی است برای اشاره به چیزی که متن نیست: «این متن‌ها طبیعتِ من هستند. این متن‌ها طبیعت هستند. و در امضای من پرنده‌ای هست که هر صبح، اینجا، به طور عجیبی می‌خواند، و من به طور عجیبی عادت کرده‌ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم، در این لحظه به طور عجیبی می‌خواهم با طبیعت ارتباط برقرار کنم و طبیعت از ارتباط با من به طور عجیبی برقرار نمی‌کند. پنجره را می‌بندم و پرنده به طور عجیبی تنها می‌ماند.» شعرِ به نثر، یا نثرِ یک شعر؟ در اینجا شعری هست که فکر می‌کند. 1 امضا گذاشتن برای گذشتن گذشته‌نگاری نشانه‌گزاری گزاره را گذشته کردن گذشته را نشانه کردن گذشته‌بازی شکسته‌سازی کمی از من، زیر نگاه من علامتی از من می‌شود، چیزی گذشته در چیزی. 2 علامت‌بازی؟ یا گذشته‌سازی؟ امضا از چیزی می‌گذرد که در چیزی گذشته است، و خود، گذشته‌ی آن چیز می‌شود. علامت، چیزی را می‌شناسند، خبر از چیزی می‌دهد. امضا ولی خودش را می‌شناساند و خبر از خود می‌دهد. علامت، عامل است و امضا شکل، اولی منتظر است و دومی با خودش تنهاست. پس آنچه برای من امضا افشا می‌کند، علائمی از من است که در لحظه‌ی امضا از من سر می‌روند و نه خود من، محصول آشنایی من با چیزی است که در بالاست، ولی در پایین مرا آشنا با چیزی غیر منتظر می‌کند که در من بوده است و علامتی از من بوده است. معرفتی تازه به چیزی در من، و مثل من درهم. #منگذشتهامضا

  • بخشی از کتاب پیر مرگ نوشته سعید منافی

    بخشی از کتاب پیر مرگ نوشته سعید منافی … متعلق به من است هر چیز که مقابل چشمانم قرار می‌گرفت. برای مدتی، برای مدتی که قرار می‌گرفت. چشم‌ها زودتر از دست‌ها صاحب می‌شوند. چشم‌ها مالک می‌کنند بی‌آنکه متوجه این خاصیت دیدن بود و گردن عضو مهمی است شاید به اندازه‌ی قلب و چرخیدن مهم‌ترین عمل شاید به اندازه‌ی فکر کردن. من این دو را خوب می‌فهمم. حذف حرکت اختیاری چرخش برای من یعنی ناتمامی اتفاقات، ناتمامی اندیشه. صاحب دل‌بخواه چیزی نبودن و نصفه بودن و ماندن و هرگز نشدن و نبودن. بی‌سبب نیست حضور یک جفت پا برای به جای من راه رفتن. نتیجه می‌شود به جای من فکر کردن اما هرگز نمی‌تواند به جای من زندگی کند. چشم‌ها صاحب هر چیزی می‌شوند که می‌بینند. مالکیت ابدی از آن رنج‌هاست. رنج‌هاست که تا به گور و داخل آن تعلقشان را حفظ می‌کنند. هرگز نمی‌توانستم بسیاری از قانون‌ها را بشکنم و خرد کنم و ادامه خواهد داشت قانون مالک بودن با چشم. هنوز چرخانده نشده‌ام. آستینت دست مرا و دست دیگرم یقه‌ی پیراهنت را ول نمی‌کرد. چشم‌هایم به پلک‌های بسته‌ات چسبیده بود. چه آرام بودی. روز بود. هنوز هم مطمئنم که اشکت روی گونه‌ی رنگ‌باخته‌ات لغزید. گونه‌ام خیس گرم شد. به زور ما را از هم جدا کردند؛ چون من پزشک نبودم. به خانه رسیده بودم. رو در روی عکس ادغام‌شده‌ام با درختچه‌ی باغچه ایستادم. گنگ و باورنکردنی بودم. به هیاهوی پزشکان، به جمله‌ی آخر، به جمله‌ی اول، به همه‌ی جمله‌ها، به حتی همه چیز فکر می‌کردم. پرده را کشیدم. دلم بیشتر گرفت. چراغ را روشن کردم. زانوهایم را بغل گرفتم. حس تنهایی واژه‌ی شاعرانه‌ای نبود که با شنیدنش از شدت لذت گریه کنم. حسی بود قابل لمس، عینی و تلخ که مرا به خود پیچید. تنهایی داشت به من تجاوز می‌کرد. تجاوز واژه‌ی شاعرانه‌ای نبود. تنهایی از من لذت نمی‌برد و من چون اتوبوسی شده بودم که همیشه به قدر چند برابر تعداد صندلی‌ها و جاهای خالی مسافر داشتم و هیچ حرکتی نمی‌کردم. هیچ حرکتی. درد بیش از توان تحمل که باشد، چشم‌ها از نور می‌گریزند. در نور نمی‌شد غرق درد بود. چشم‌هایم را بستم. چقدر صدا در تاریکی مثل ماشین‌های مدل سال با سرعت رد می‌شدند و هیچ حوصله‌ای برای نگاه کردن به راننده و اسم ماشین‌ها نداشتم. اغلب در چنین شرایطی خود را به دامن فلسفه می‌اندازیم. درد و دانستن از هم جدا نمی‌شوند. درد، دانستن را متولد کرد یا دانستن درد را؟ اغلب در چنین شرایطی خود را به دامن فلسفه می‌اندازیم و نهایت سؤال را از خود می‌کنیم؛ برای چه زندگی کردن را و هدف از تولد را. بعد هرچه ناسزا بود و نبود، حتی فحش‌هایی که در این گیر و دار می‌شد ساخت، نثار هر جنبنده و متحرکی می‌کردم که توان زیستن یا نزیستن داشت. مدتی جز صدای خودم صدایی نبود برای شنیدن؛ و دوباره ماشین‌ها راه می‌افتادند و دانه دانه گریه‌ها با سرعتی که هنوز فرمولی برای محاسبه‌اش پیدا نشده است راه افتادند. شاید در آینده نسبتی برای سرعت لغزش اشک‌ها از گونه تا زمین یافت شود. #پیرمرگ

  • هنر لذت بردن از اپرا

    در معرفی و تحلیل کتاب «از اپرا لذت ببر» نوشته محمد عبدی نوشته بابک مینا در جهان داستانی مینی‌مال نه فرصتی برای پرداختن شخصیت‌ها هست، نه مجالی برای افزودن به سلسله رخدادها و شا‌خ و برگ دادن به آنها. ابزار نویسنده بسیار محدود است: یا چند خط ساده باید طرحی کشید. اگر در این خطوط اشاره‌ای ظریف و درخشنده وجود داشته باشد، اگر این خط‌های ساده در نهایت شکلی را تداعی کنند، نویسنده موفق شده است و اگر نه، این خطر در داستان‌های مینی‌مالیستی هست که به‌سرعت به روایتی ساده و فقیر از جزئیاتی ملال‌آور تبدیل شوند. نوشتن داستانی مینی‌مالیستی بر عکس آنچه که عموماً می‌پندارند، بسیار دشوار است و به راه رفتن بر لبه تیغ می‌ماند. اندکی لغزش می‌تواند مینی‌مال بودن را به فقیر بودن مبدل کند. «از اپرا لذت ببر»، مجموعه داستان‌های کوتاه و مینی‌مالیستی اثر محمد عبدی است. باید گفت نویسنده موفق شده است از این لبه تیغ به سلامت عبور کند. داستان‌ها تمام ویژگی‌های داستان مینی‌مالیستی را دارند: زبان ساده، پیرنگ نسبتاً سرراست، شخصیت‌هایی که بسیار کم درباره آنها می‌دانیم و می‌فهمیم، و رخدادهایی کوچک اما گاه شگفت‌انگیز. استراتژی نویسنده در بیشتر داستان‌ها آغازی واقع‌گرایانه و گسترشی غیرواقع‌گرایانه است. داستان‌ها معمولاً از فضایی کاملاً واقعی شروع می‌شوند، اما به‌تدریج، روایت اندکی از واقعیت فاصله می‌گیرد و بدین طریق ته‌رنگی رؤیا‌گونه به خود می‌گیرد، بی‌آنکه کاملاً به داستانی سورئالیستی تبدیل شود. در«خواهش» ـ نخستین داستان مجموعه «از اپرا لذت ببر» ـ ما با زنی مواجه می‌شویم که نگران مسافرت شوهرش است. شوهر هر هفته به مسافرتی کاری می‌رود و برمی‌گردد. این‌بار اما زن نگران است که شوهرش برود و در جاده تصادف کند و دیگر برنگردد. پایان‌بندی داستان زیباست: زن به تدریج شهود خود را کاملاً باور می‌کند؛ شمع می‌خرد و دور تا دور خانه می‌چیند و دراز می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد و به انتظار مرگ شوهرش می‌نشیند. مضمون شهود و درکی غیرعقلانی از جهان در بسیاری از داستان‌های مجموعه تکرار می‌شود. در داستان «مهین و مهتاب» مجدداً با شهودی درباره مرگ مواجه‌ایم: دو خواهر، مهین و مهتاب در قبرستان هستند. مهتاب اما تمام صاحبان گورها را می‌بیند و با آنها حرف می‌زند. مهین نمی‌تواند بفهمد خواهرش چه می‌گوید. داستان‌های مجموعه «از اُپرا لذت ببر» تمام ویژگی‌های داستان مینی‌مالیستی را دارند: زبان ساده، پیرنگ نسبتاً سرراست، شخصیت‌هایی که بسیار کم درباره آنها می‌دانیم و می‌فهمیم، و رخدادهایی کوچک اما گاه شگفت‌انگیز. در داستان «به آسمان نگاه کن» این درک غیرعقلانی از جهان با شهودی دینی می‌آمیزد. در هوای گرفته لندن مردی در قطار این آیات کتاب مقدس را با صدای بلند می‌خواند: «به آسمان نظر کنید و به مرغان هوا که نه می‌کارند، نه می‌دروند، و نه در انبارها ذخیره می‌کنند، اما خداوند روزی آنها را می‌رساند. آیا شما از آنها کمترید؟» مسافران قطار کم‌کم خسته می‌شوند و شروع می‌کنند به اعتراض کردن. مرد برافروخته‌‌تر می‌گوید: «همان یک نفر برای شما کافی نبود؟ همو که جور شما را به دوش کشید؟ مسیح … مسیح …» اما مسافران همچنان بی‌توجه‌اند. مرد آنقدر فریاد می‌زند که صدایش خش برمی‌دارد و در نهایت در ایستگاه بعدی پیاده می‌شود. داستان «مش قنبر» یکی از بهترین داستان‌های مجموعه «از اپرا لذت ببر» است. حاجی خانم پیرزنی مذهبی است که سه پسرش را به خاطر یک بیماری نادر استخوانی از دست داده است و حالا پسر چهارم که همه او را «پسرعمو» صدا می‌زنند نیز گرفتار بیماری شده است و فلج است. یک روز گربه‌ای وارد خانه می‌شود و یک‌راست می‌رود سراغ پسرعمو و لم می‌دهد. پسرعمو او را نوازش می‌کند و گربه ـ که «مش قنبر» نامیده می‌شود ـ میو دوست‌داشتنی می‌کند و همین باعث می‌شود که حاجی خانم به او علاقه پیدا کند. «مش قنبر» در واقع به جفت پسرعمو تبدیل می‌شود. به تدریج حال پسرعمو روز به روز بهتر می‌شود و حاجی خانم که معتقد است حیوانات نجس هستند علاقه و احترام خاصی به «مشق قنبر» پیدا می‌کند. گویی او فرشته نگهبانی است که آمده تا از پسرعمو مراقبت کند. اما یک روز کوهی از تشک را بر سر او می‌گذارند. وقتی پس از گذشت مدتی طولانی او را زیر انبوه تشک‌ها پیدا می‌کنند، نیمه‌جان و بی‌نفس سراغ پسرعمو می‌رود و همان‌جا می‌میرد. دو روز بعد پسرعمو هم می‌میرد. داستان‌های کوتاه مینی‌مالیستی در مجموعه «از اپرا لذت ببر» نوشته محمد عبدی فضایی مناسب پدید می‌آورند برای پرداختن به شخصیت‌هایی حاشیه‌نشین و مالیخولیایی که جامعه آنها را جدی نمی‌گیرد. واسازی درک عقلانی از جهان و میدان دادن به شهود، رابطه‌ای دوباره میان انسان و چیزهایی که دیگریِ عقل خوانده می‌شوند ـ مانند حیوانات ـ برقرار می‌کند. رابطه شهودی و درونی مش قنبر و پسرعمو تنها وقتی میسر می‌شود که گفتمان عقل‌گرای معمول درباره حیوانات را کنار بگذاریم. ادبیات جایی‌ست که می‌توان از فشار عقل‌گرایی رها شد و رابطه‌ای دیگر با چیزهایی که برقرار کرد که فروتر از عقل هستند. مضمون رابطه با حیوان در داستان «فارسی شکر است» نیز تکرار می‌شود. این‌بار مارمولکی روی سقف اتاق هتل است و راوی می‌خواهد از شر آن خلاص شود. مواجه او با مارمولک البته صورتی واقع‌گرایانه‌تر از داستان «مش قنبر» دارد. اما در این داستان نیز به هرحال شخصیت اصلی درکی نسبتاً درونی از احساس حیوان دارد و رابطه «انسان ـ حیوان» از تقسیم‌بندی معمول «عقل ـ غیرعقل» بسیار فراتر می‌رود. نقصان و کشکمش در رابطه زن و مرد و مخدوش بودن معنای مشترک میان دو جنس یکی دیگر از مضامین مهم داستان‌های مجموعه «از اپرا لذت ببر» است. نویسنده برای مثال در داستان‌های «قهوه»، «از اپرا لذت ببر»، «دست‌ها»، «واگویه‌ها» و مانند آن به این مضمون می‌پردازد؛ مضمونی آشنا و نسبتاً تکراری که در بعضی داستان‌ها پرداختی قابل قبول یافته است. «انتظار» یکی از داستان‌های نسبتاً خوب از این دسته از داستان‌های مجموعه «از اپرا لذت ببر» است. زنی وارد فروشگاهی می‌شود و دیگر برنمی‌گردد. مرد که بیرون منتظر زن ایستاده بی‌تاب می‌شود و وارد فروشگاه می‌شود و سراغ زن را می‌گیرد. فروشندگان می‌گویند کسی را ندیده‌اند. کشمکش میان راوی و فروشندگان کار را به پلیس می‌کشاند. تا آخر نمی‌فهمیم که آیا با داستانی واقع‌گرا طرف هستیم و یا با یک راوی اسکیزوفرنیک. حالت دوم در واقع بیانی است از جراحت‌های رابطه زن و مرد که می‌تواند موجب فروپاشی واقعیت شود. «از اپرا لذت ببر» نوشته محمد عبدی را نشر «ناکجا» در پاریس منتشر کرده است. به نقل از وبسایت رادیو زمانه #ازاپرالذتببر

  • دل‌لرزه‌های بوشهر

    با خرید کتاب الکترونیک دل‌لرزه‌های بوشهر را مرهمی باشیم ناکجا از تاریخ پنجشنبه 11 آوریل تا جمعه 19 آوریل درآمد حاصل از فروش کتاب های الکترونیک را به هم‌میهنان بوشهری اختصاص می دهد. دوستان خارج از کشور با خرید کتاب الکترونیک با سیستم بانکی بین‌المللی و دوستان داخل ایران با تهیه اعتبار برای خرید کتاب از ایران می‌توانند در این حرکت سهیم باشند. لینک کتاب‌های الکترونیک ناکجا: http://www.naakojaa.com/section/2341 شییوه خرید از داخل ایران: http://www.naakojaa.com/article/2344

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page