
نتایج جستجو
Search results for "مراد فرهاد"
247 results found for "مراد فرهاد"
- بخشی از کتاب “عقربه سرنوشت”
سرقت دختر در را باز کرد؛ مرد غریبهای جلوی آن ایستاده بود و کلاه خود را برداشت. در حالیکه مرد مسنی بود و موهایش خاکستری و آن هم نه فقط کنار شقیقهها. مرد غریبه با شادی ظاهراً صادقانهای فریاد زد: «اما، اما این که همهچیز را تغییر میدهد. مرد جواب داد: «خوب؟ بسیار خوب… بگویید بسیار خوب میشناسم. مرد فریاد زد: «مدتی طول میکشد؟ بعد دستها را به حالت دعا بالا برد و ادامه داد: «مدتی طول میکشد یعنی
- بخشی از کتاب “بر میز بیگلدان”
مرا به یادِ نوعروسی میاندازد که خاکروبهها را در باغچه میریزد خودش را در رَختِخواب دختری که همیشه چای
- بخشی از کتاب “چشم به راه ابریشم”
ول میگردند( * هر روز کسی دست تکان میدهد در من هر روز کمی از من میرود از من من رفتگان خودمام خدا مرا ایستاده رو به روم اما ریلها میانمان خط فاصله کشیدهاند و هیچ تروریستی آنقدر بیکار نیست که این وقت شب مرا
- زودگذری و روزمرگی زندگی
روایت دوم از زبان آن مرد جوان است در شرح رابطهاش با آن زن جوان. در چنین جهانیست که راوی به مرد جوانی میرسد که کنار جوی آبی نشسته و تخم آفتابگردان میشکند، جوانی که او خود را به دلخواه خود تسلیم مرد جوان میکند. مرد جوان کمحرف و تا مرز سادیسم غیرتی است. روایت دوم از زبان مرد جوان است. مگر میشود زن نانآور باشد و با مردی بیگانه رابطه جنسی نداشته باشد؟ مرد جوان از خوابیدن هراس دارد که
- در هوای آفتاب
فرزاد حسنی – نگاهی به زندگی سیاوش کسرایی «من آن ابرم كه میآیم ز دریا روانم در به در صحرا به صحرا نشان سالهای پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب بهمن ۵۷، سالهای تحمیل انزوا به کسرایی توسط رژیم شاه بود، گرچه دلپذیر ماست تو و هزار درد بیدوا تو و هزار حرف بیجواب کجا روی؟ به هر که رو کنی تو را جواب میکند چراغ مرد
- بخشی از کتاب “مرا لمس مکن” سرودهی آویسا صادقی
رسالتی دیوانهوار بر پاهای من سپردی تا خود آسوده به خواب روی، از آسمان نیستم ای عرشیان، وجودِ اشتباه مرا مرا به اندامها تبعید کردهای و در پشتِ دیوارِ بکارتها کاشتهای، زبانم را جز به چشیدنها نگشودهای و
- بخشی از کتاب “تناسخ به درخت”
خودم شور میزند آخر دل است آجر، دیوار نیست که… با دیدن تو – یکدفه – ناجور میزند از آن زمان که دست مرا لمس کردهای دستم به رقص آمده تنبور میزند از روی متنِ چهره به یکباره برندار- روبند را، که چشم مرا نور ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد هر شب میان ماندن و رفتن راهی به غیر خواب ندارم کی می شود که خواب مرا تو بسپارد؟ من فکر می کنم که در این شهر، عشق تو شاهراه نجات است پیش از شبی که خاک بخواهد در سینهاش مرا چگونه با تو بگویم … بگذار صادقانه بگویم میترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد این دود سرفههای مرا







