
نتایج جستجو
Search this site
488 results found with an empty search
- کوتهنوشتهای چهارشنبه – ۴
۲۸ تیر ماه ۱۳۹۱ کوته نوشتها، دلنوشتههایی هستند از اهل کتاب بر کتابهایی که به تازگی خوانده شدهاند… ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از رضا رجایی بر داستان جمیله، شاهکاری از چنگیز ایتماتف، ترجمهی محمد مجلسی، نشر دنیای نو ۱۳۸۷ صدای جمیله را میشنیدم: تمام دنیا را با یک موی تو عوض نمیکنم. صادق نمیتواند مثل تو دوستم داشته باشد. نامهاش را خواندم، مثل همیشه در آخر نامه دو کلمه نوشته بود که به همسرم سلام برسانید… «… در بالای ساختمان ایستگاه راه آهن این شعار را نوشته بودند: با گندم به سوی جبهه…» با جوالهای گندم، سطر به سطر، با گاری هم که پیش میرفتم و میایستادم، آن ذهن همیشه سیال، مضطرب و پریشان من، فیلم Besiegd (گرفتار) برناردو برتولوچی را وسط صفحه، پشت چشمهام انداخت. خدایا آخر چرا؟ چرا بایست در این فضای ساده با آن نثر بیتکلف اما استادانهی چنگیز، آن همه اسیر بینامتنیت باشم. شاید فضا و پیرنگ داستان و زمان و مکان و کاراکترها هیچ شباهتی با هم نداشته باشند، لیکن نمیدانم چرا از همان ابتدا که داستان را شروع به خواندن کردم، داشتم همه چیز را جانشین و یا همنشین میکردم. هیچ وقت عجیب نیست که درگیر خواندن و یا شنیدن قصهای باشی و این ذهن لعنتی، چیزی را بخاطر اورد که مدتها پیش دیدهای و یا شنیدهای. دانیار، کهنه سرباز زخمی و از جنگ برگشته، ترانههای بسیاری از بر بود و با صدای روحبخش میخواند. میتوانست قلب هر زنی را پشت سینهاش مهر و موم کند. دانیار را همان پیانیست مؤدب، نجیب و عاشق، در بالاخانهی آپارتمان نمور و کثیف فیلم دیدم. جمیلهی سبزه رو، شوخ و شنگ و گستاخ را، همان زن آرام و سیاه پوست. زنی غریب، کوچ کرده و یا تبعیدی از آفریقا! شوهرش را که دستگیر میکنند، درست همان جای فیلم، میشاشد به خودش. همانطور آرام و کم حرف و بیصدا. او با خودش نغمهها و ریتمهای فراوانی هدیه آورده است. خدای من عجیب بود، پروردگارا غریب است، هر کاری که میکنی آخر اینها با هم جور درنمیآیند. لعنت به من، دیگر چه میشود کرد.استاد برتولوچی را با آن همه صحنههای بیادماندنی و زیبای فیلمش، با همهی نوستالژی، غربت و خانه بدوشی و تنهایی سالهای دانشگاه، تنها گذاشتم. حالا این من است که ادامه میدهد. لویی آراگون در سال ۱۹۵۹ این داستان شورانگیز را به فرانسه ترجمه کرد و دربارهاش جملهای ناتمام اما تمام، نوشت: زیباترین داستان عاشقانهی جهان! ایتماتف در جای جای اثرش، بوی افسنتین و رطوبت خاک خوردهی روستاها و قبایل قرقیز را، در سالهای اوج جنگ جهانی دوم پراکنده است. دورانی که ارتش آلمان توانسته بود در خاک شوروی پیشروی چشمگیری داشته باشد. بوی علف تازه و یونجه زارهای شیرافشان قیرقیزستان، بوی وحشی و بکر، طبیعت لگد خورده و یا نخورده، دشتهایی برای چشمهای ملتمسانه ولی خوددار و نجیب دو عاشق، بهانهای برای ترانه خوانی و گریهها و برق زدنهای پنهانی. دشت و کرانهای عصیانگر، استراحتگاه و نمازخانهی دانیار، رود خروشانی به نام کورکورئو. عبور این دو دلداده را حتمن شنیدهاید از وسط همین طغیانهای بیپایان، که هوس انگیز است و بوسه پرور: «… جمیلهی من!… امیدت را از دست مده! از راهی که رفتهای و کاری که کردهای پشیمان مشو! تو راه دشوار و ناهموار خوشبختی را یافتهای. پس لحظهای تردید مکن! پیش برو! به مقصد خواهی رسید…» وسط ماجرا خواستم، سعید باشم، برادر شوهر جمیله. صادق شوهر جمیله، در جبهه جنگ بود و زخمی و بستری. جمیله سعید را کی چی نِه بالا صدا میکرد و سعید به جمیله میگفت «کی چی اپه». سعید، همان پسرک پانزده ساله که اوازهای دانیار، ذوق نقاشی را در وی زنده کرد. همان راوی داستان شوریدگیهای ممنوع. سعید است که این شور را، این حال را، چنین به قال درمیآورد چنان به تصویر میکشد. میخواهم سعید باشم. همهی رازها و اسرار آن دو دلداده، در چهارچوب نقاشیهاش، نقش بسته بود: «… جمیلهی من!… اگر نومید شدهای به دانیار تکیه کن. به او بگو که ترانه عشق زمزمه کند و ترانه زندگی را، و ترانه زمین و سرزمین را، آن دشت پهناور را بیاد بیار که گلهای صحراییاش در آغوش باد میلرزند. آن شب تابستانی را بیاد بیار.» سعید عاشق جمیله است، عاشق دانیار. عاشق عشق هر دو. حتی یک لحظه دوست نداشتم جای دانیار بودم، دوست دارم نقاش باشم و سعید. سعید بودن سعادتی است و چنگیز، لابد خود سعید بوده که همیشه سعادتمند است و جاویدان. ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از سعید عقیقی بر کتاب فیلمنامه نویسی ژانر: چگونه فیلمنامههای عامه پسندی بنویسیم که بتوان آنها را فروخت. نوشتهی استفن و. دانکن. ترجمه وحیدالله موسوی کتابی بسیار مفید برای نویسندگان حرفهای و دوستداران فیلمنامه نویسی در زمینه شناخت عناصر ژانر و تولید فیلمنامههای استاندارد تجاری.کتاب شامل هفت بخش است و در مقدمهای دقیق، اهداف کتاب را شرح میدهد.خوشبختانه فیلم به افاضه فضل در زمینه اهداف فلسفی فیلمنامهها نمیپردازد و بیشتر بر شکلگیری و چگونگی فیلمها تاکید میکند. کسی که فیلمنامه مینویسد، باید ابتدا متوجه درون فیلمنامه باشد و بتواند موقعیتهای مختلف را در متن بسط و گسترش بدهد. شخصا مطالعهی سه فصل اول و فصل ششم را بیش از بقیه فصلها توصیه میکنم. شاید به این دلیل که امکانات فیلمهای فانتزی و هراس آور در ایران عملا وجود ندارد و هر دو غالبا به کمدی ناخواسته تبدیل میشوند. با این حال، تمام کتاب خواندنیست و نکتههایی را به نویسندگان حرفهای گوشزد میکند که شاید برایشان تازگی داشته باشد، و نویسندگان تازهکار را با پرسشهایی روبهرو میسازد که در همان آغاز کار باید به دنبال پاسخی برای آنها باشند. ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از بهاره رهنما بر کتاب یک روز ناظر انتخاباتی، نوشته ایتالو کالوینو بعد از خواندن شش یادداشت کالوینو و یادآوری نگاه ویژهاش به خلق داستان باز حال بعد از خواندن اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را داشتم، حال این که با خورجینی از کتابهای کالوینو فرار کنم و تا به جابی مخفی بروم و تا اطلاع ثانوی و خواندن همه آثارش پیدایم نشود .ولی دریغ که روزمرگیها و شلوغیهای زندگی ایدهآلهایم را روز به روز بیشتر به داستانهای فانتزی زمان کودکی تبدیل میکند تا یک رویای محقق شدنی، این هفته وسط ساعتهای فیلمبرداری (که مدتهاست هیچ خوشحالم نمیکند) خودم را به خواندن یک رمان کم حجم از کالوینو که نخوانده بودم کردم. عنوان کتاب برایم بجز نام عزیز کالوینو خاطرات عجیبی را تداعی میکند: (یک روز ناظر انتخاباتی)، فصلهای خوش ریتم و کوتاه کتاب چونان آرام آرام ما را به زیر پوست شخصیت داستان میبرد که جادوی خواندن را بار دیگر حس میکنیم، برای خود من بارها و بارها حتی قبل از این که بدانم چنین کتابی وجود دارد سوال بود که چرا هیچ ناظر انتخاباتی خاطرات یک روز خودش را ننوشته و مکتوب نکرده. ولی با خواندن این کتاب حس کردم دیگر چنین سؤالی در ذهن ندارم، کالوینو بار دیگر در این اثر حجت را تمام کرده و بار دیگر زنده بودنش و زندگیاش در لابهلای سطورش حسرتم بر مرگ را به هنگامش (از دید دیگران) کم کرد. چون او بیشک تا ابد به زبانهای مختلف زندگی را تعریف خواهد کرد. کتاب ترجمه مژگان مهرگان از نشر کتاب خورشید استو طرح خوب فرامرز عرب نیا من را به یاد مجموعه خاطره انگیز کتاب کوچک کارگردانان انداخت که روزگاری دور، سخت پیگیرش بودم. کتاب از این جملههای جادویی زیاد دارد اما انتخاب من این جمله است : انسان به همون جایی میرسه که عشق بهش میرسه حد و مرزی هم نداره به جز اون چیزی که ما براش تعیین میکنیم. #هفتداستان۱۳۹۱
- نقد و بررسی کتاب شمایل تاریک کاخها
نشست نقد و بررسی کتاب «شمایل تاریک کاخها» نوشته حسین سناپور با حضور نویسنده و جمعی از نویسندگان و منتقدان ادبی در ادامه جلسات ادبی نشر افراز، برگزار گردیده. در ابتدای جلسه سیروس نفیسی ضمن اشاره به این نکته که حسین سناپور نیاز چندانی به معرفی ندارد ادامه داد: سناپور نویسنده رمانهای «نیمه غایب» و «ویران میآیی» و مجموعه داستانهای «سمت تاریک کلمات» و «با گارد باز» و همچنین دو مجموعه مقاله با نامهای «ده جستار داستان نویسی» و «جادوهای داستان» و مجموعه مقالاتی درباره آثار هوشنگ گلشیری با نام «همخوانی کاتبان» است. همچنین ایشان یک مجموعه شعر با نام «سیاهه من» را آماده انتشار دارد. پس از سخنان وی، نویسنده بخشهایی از داستان شمایل تاریک کاخها را برای حضار خواند و در ادامه نفیسی گفت: این کتاب از دو بخش شکل گرفته است. بخش اول آتش بندان و بخش دوم شمایل تاریک کاخها. بخش اول ماجرای سفری است که راوی زرتشتی داستان به شهر یزد دارد. او که از فرانسه آمده در جستجوی گذشته و چیزی است که انگار گم کرده است. جد بزرگ راوی مهرپاک رستم زاد از موبدان زرتشتی بوده که در عهدی از ایام این مملکت، دچار مشکلات و مصائبی میگردد و پس از آن خانوادهاش به تهران مهاجرت میکنند. اما خوابها و کابوسهای راوی پس از سه نسل او را به شهر یزد میکشاند. در آنجا موبد بزرگ از او میخواهد کتابی که از اجدادش به ارث رسیده و به حدس یقین، بخشهای گمشده دین کرد (دانشنامه دین زرتشت) در آن است را پیدا کند و راوی که هیچگاه در قید و بندهای دینی نبوده، با پذیرش این درخواست انگار به نوعی آرامش و رهایی میرسد. نفیسی در ادامه به بخش دوم کتاب اشاره کرد و آن را داستانی نزدیک به سفرنامه با حضور دو زوج به شهر تاریخی اصفهان دانست و اینگونه ادامه داد: در این بخش از کتاب هم مانند بخش اول با همجوشی گذشته و حال مواجه هستیم. راوی با کابوسها و توهماتی که دارد خود را در متن وقایع تاریخی دوران صفویه مجسم میکند و دنبال این پاسخ است که این باری که از گذشته بر روی دوش ماست چیست و چه باید با آن کرد؟ در سیر پیشروی داستان بحث خشونت خود را خوب نشان میدهد و دیدگاههای متفاوتی که بین هم سفران وجود دارد. کوروش کاخها را نماد جبر و جبروت و استبداد میداند و ناصر که راوی داستان است اینگونه فکر میکند که شاه عباس در موقعیتی که بوده آیا چارهای جز خشونت، گوش بریدن، سر بریدن و… داشته است؟ به نظر ناصر خیلی وقتها کار دلبخواه فرد نیست ولی نقشی که دارد او را مجبور به این کارها میکند و با پیشروی در داستان گویا این عقیده برایش به اثبات میرسد تا آنجا که حتی دست روی زنش بلند میکند و انگار خود یکی از حامیان و مجریان خشونت میشود. نفیسی در ادامه زبان کار را علاوه بر معاصر بودن دارای بار تاریخیای دانست که خوب با متن عجین شده است و این اثر را کتابی دانست که با یک بار خواندن تمام نمیشود و پرسشهایی را در ذهن خواننده نکته بین ایجاد میکند. پس از نفیسی، هادی نودهی از نویسندگان حاضر در جلسه گفت: بعد از خواندن این کتاب، لذت کتابهای دیگر سناپور مثل ویران میآیی و یا نیمه غایب به من دست نداد. دلیل این است که ما با مسئله تاریخ در این کتاب روبرو هستیم و نویسنده علاقه دارد به واقعیات تاریخیای خودش را وامدار بداند که چندان از فیلترهای ذهنی نویسنده عبور نکرده است و حال سوال اینجاست که چرا یک داستان نویس تاریخ را کنکاش میکند برای روایت داستان، و دیگر اینکه ما در این کتاب با تاریخ روبرو هستیم یا داستان؟ نویسنده کتاب «شمایل لرزان قدرت» در ادامه افزود: نویسنده در بیان روایت به تاریخ علاقه بیشتری نشان میدهد و پررنگ بودن تاریخ لذت خواندن را کم رنگ میکند و نتیجه آنکه روابط آدمها در داستان غیر ملموس میشود. در ادامه این نشست ادبی، محمدحسن شهسواری نویسنده کتاب «شب ممکن» گفت: من از خواندن داستان بسیار لذت بردم. در رمان نویسی اصولا ۴ عامل شخصیت، اندیشه، رویداد و محیط نقشهای اصلی را ایفا میکنند که در هر اثر یکی از آنها ممکن است عمدهتر و برجستهتر شود. مساله اینجاست که در تاریخ ادبیات داستانی ما، رمانهای شخصیت محور از استقبال بیشتری میان نویسندگان و خوانندگان برخوردار بودهاند. نویسنده رمان «پاگرد» در ادامه با اشاره به اینکه این کار اندیشه گراست اضافه کرد: محور داستان این است که پرسشی مطرح و در ادامه به آن پاسخ داده شود. ارزش این کار در این است که سعی کرده ساختار ذهنی آن طرف دیگر را به ما نشان دهد و موفق هم عمل کرده است. این رمان رمان نیمه غایب نیست و ویران میآیی هم نیست. مدخل ورود به این کتاب اندیشه است نه شخصیتپردازی. پس از شهسواری، اسداله امرایی از دیگر نویسندگان و مترجمان حاضر در جلسه گفت: ما داستان میخوانیم نه تاریخ. داستان میتواند به تاریخ ارجاع دهد و نمونه در ادبیات ما زیاد است. تاریخ خودش داستان است. در جامعه ما فرهنگ اعتراف وجود ندارد و فرهنگ ما تقیه است. همین الان هم آدمهایی مثل کوروش و ناصر در جامعه ما وجود دارند و تعدادشان هم زیاد است. به نظر من نیمه غایب خیلی از این کار قویتر بود اما یک نکته را نباید فراموش کرد که ما داستان میخوانیم و در داستان شخصیتهای حقیقی نیز میتواند وجود داشته باشد. ریزبینی نویسنده در نشان دادن برخی نکات و رویکردش به مسایل اجتماعی این را به ذهن متبادر میکند که نویسنده شرح و تفصیل زیاد داده است و تاریخ را با داستان قاطی کرده است که یک بخشش به دلیل ارتباط بلافصل ما با این قضیه است. فارس باقری از دیگر نویسندگان حاضر در جلسه بود که تاریخ را در این اثر دارای نوعی جسمیت دانست و سناپور را موفق در کار و پردازش این جسم. وی همچنین دو بخش کتاب را در امتداد و تناسب کامل با هم دانست و در ادامه اشاره کرد که به عقیده وی نباید آثار داستانی را با تعابیری چون شهری، آنگونه که در مورد کارهای سناپور مرسوم است، دارای حد و حدودهایی زائد نماییم، آنچه مهم است اثر داستانی است. نکته دیگری که باقری به آن اشاره کرد این بود که به زعم وی خطی روایت کردن هر کدام از مقاطع یا صحنههایی که در بخش دوم کتاب از ذهن آشفته راوی تصویر میگردد، میتوانست به گونهای مغشوشتر و در هم ریختهتر باشد. پریا نفیسی از نویسندگان حاضر در جلسه هم در رابطه با این کتاب گفت: من بر خلاف بسیاری داستان اول را بیشتر دوست داشتم. در داستان اول فضایی که در آن خلق شده با دیگر آثار سناپور خیلی متفاوت است و حتی فضای آن با داستان دوم نیز تفاوت دارد. داستان انگار با یک معما و نوعی تعلیق شروع میشود، معمایی که هر چند در ظاهر ممکن است به آثار معمایی نزدیک باشد، اما در ادامه چیز دیگری از آب در میآید. در داستان دوم نیز این تصور پیش میآید که داستان حرف جدیدی را نمیخواهد بزند و انگار با همان آدمها و مشغلههای ملموسشان مشابه با آثار دیگر نویسنده مواجهیم. اما هرچه به آخر داستان نزدیک میشویم، حس و در واقع پرسش جدیدی در ما متولد میشود و کار در آنجا به اوج میرسد که راوی خودش جزء گروه فشار میشود. شاید پرسش اصلی این است که آیا آنطور که همیشه ماها فکر میکنیم حق با ماست، واقعا هم این طور است؟ ولی راوی با موضع گیری پایانیاش به ما میگوید شاید هم حق با ما نباشد. پس از پریا نفیسی، پوریا فلاح ضمن اشاره به اینکه داستان دوم را بیشتر پسندیده است گفت: مکاشفهای در ابتدای داستان دوم است و کشف در این رمان جایگاه ویژهای دارد. از سناپور بعید است که گسترهای تاریخی را جزء به جزء به تصویر بکشد فقط برای تصویر سازی. به عقیده من وقتی دقیق میشویم در کار، علت جزیی پردازیها را میفهمیم و به خوانش آقای شهسواری نزدیک میشویم بطوریکه حتی شخصیتها هم بحث مکاشفه را مطرح میکنند و در این رمان به نظر من بحث شخصیتپردازی هم قوی است. البته مشخص است که بخش تفکر پررنگتر است. به نظر من وهمهایی که در راوی وجود دارد هم به شخصیتپردازی بر میگردد و افسوس من این است که چرا این دو داستان در کنار هم قرار گرفتهاند. فلاح در پایان نظراتش گفت: داستان دوم عملا مرا اقناع کرد و دیگر نیازی به داستان اول نداشتم و شاید به همین دلیل داستان اول به دلم نچسبید. آرزو خمسه نویسنده کتاب «پلک فراموشی» همذات پنداری بیشتر خواننده با داستان دوم و همچنین دغدغه جمعی آن را علت جذابتر بودن این داستان دانست و درباره داستان دوم اینگونه ادامه داد: شخصیتپردازی در این داستان بسیار خوب است و چه بسا خیلی از ما هم همینگونهایم و اگر جای ناصر باشیم و فرصت خشونت هم داشته باشیم همین کار را انجام دهیم. به نظر من این ۴ نفر نماینده ۴ قشر از جامعه ما هستند و علت به دل نشستن داستان این است که ما خود را در این شخصیتها میبینیم و باید به نویسنده تبریک گفت که از سفر ۴ نفر آدم به اصفهان و در واقع از هیچ، داستانی اینچنین لایه به لایه خلق کرده است که به نوعی بخش عمدهای از مسایل تاریخی گذشته ما و در کنارش حال و روز فعلی ما را ریشه یابی میکند. یوسف انصاری، از دیگر منتقدان حاضر در جلسه نیز، موفقترین کتاب سناپور را نیمه غایب دانست و اضافه کرد: با پلات داستان اول مشکل داشتم به نظر من داستان هر چه جلوتر میرفت بیشتر پس میزد. داستان دوم بخصوص در دادن اطلاعات برای من گیرایی داشت و برای من رمان یعنی دادن اطلاعات، اما در بعضی جاها این انباشت اطلاعات به کار ضربه زده است و نمیگذارد من راحت جلو بروم، مثل جایی که ناصر کابوس میبیند و کابوس این آدم برای من باورپذیر نیست. به نظر من این نویسنده است که کابوسها را کنار هم چیده نه ناصری که باید کابوس ببیند. در کار، ما با انباشت تکنیک روبرو هستیم اما چه کسی اینها را کنار هم میچیند؟ اینجا است که نمیتوانیم نویسنده را فراموش کنیم. در ادامه ابراهیم دمشناس نویسنده کتابهای «چارباد» و «نهست» گفت: مسالهای که با آثار آقای سناپور در جامعه داستان نویسی ما پررنگ شد، نزدیک شدن فضاهای داستانی به وقایع دور و بر نویسنده و آدمهای معاصر شهری است و وجه قالب آثار ایشان اینگونه است ولی در اینجا و بخصوص در داستان اول از وضعیت معاصر فاصله میگیریم و وارد تاریخ میشویم و به نظر میرسد نوعی دگرگونی و تغییر مسیر در نوشتن ایشان بوجود آمده است. اما مسالهای که هست این است که موضوع کار تاریخی است، اما نوع نوشتن تاریخی نیست و از همان ابزارها و دستاوردهایی استفاده میشود که در رمانهای قبلی مانند ویران میآیی و نیمه غایب هم بکار رفته است. دمشناس همچنین رسم الخط بخش نوشتاری و گفتاری (دیالوگها) را یکی دانست که میتوانست متفاوت باشد. فاطمه قدرتی از دیگر نویسندگان و منتقدان حاضر در جلسه هم ضمن اشاره به بهتر دانستن داستان اول، به تفاوت زنها در داستان اول و دوم اشاره کرد و نقش زنان در داستان اول را حاشیهای دانست که البته دارای هویت بیشتری هستند و به این نکته هم اشاره کرد که زنان در داستان دوم بیشتر حضور دارند اما در موقعیت تاریخی تصویر شده، کمرنگتر هستند. وی همچنین زنان قسمت اول را دارای روحیه انقلابیای دانست که زنان بخش دوم فاقد آن هستند. پس از صحبتهای نویسندگان و منتقدان، حسین سناپور نویسنده کتاب، با اشاره به این امر که تاریخ در این کتاب موضوع داستان است و او تا حدی با نگاه توریستی به اصفهان و یزد نگاه کرده است، ادامه داد: مدام باید تاکید کرد که بین نویسنده و راوی فاصله وجود دارد ولی در عین حال نویسنده در وجود تمام راویهای خود هم حضور دارد. در بعضی داستانها این فاصله بیشتر است، و داستانهایی که در آنها شخصیت راوی دوست داشتنی نیست، اغلب خواننده را، البته خواننده معمولی را پس میزند چرا که این جور خواننده دوست دارد با راوی یکی شود و جنبههای خوب او را بیشتر و بهتر لمس کند. اغلب رمانها از موضع آدمی نوشته میشود که جنبههای خوب و مردم پسند در وجودش هست و ما خود را با او یکی میگیریم و راحت با شخصیتش همدل میشویم و اگر راوی جنبههای منفی را نشان دهد گارد میگیریم و از او دور میشویم و در نتیجه رمان را نیز شاید دیگر دوست نداشته باشیم. این انتخاب دشواری است ولی شاید کافی باشد که مدام از خوبیها بگوییم. به نظر من باید به آدمهایی که مثل ما نیستند و دوست داشتنی هم نیستند، کمی نگاه کرد. البته وقتی اول شخص بنویسیم کار ما دشوارتر است. نویسنده رمان «ویران میآیی» در ادامه به روشهای نگاه به تاریخ در داستانها اشاره کرد و گفت: یک رویکرد این است که مثل کتاب شازده احتجاب مستقیماً تاریخ را بگوییم و در همان زمان باشیم و با همان شخصیتها. رویکرد دیگر این است که از طریق متنها سراغ تاریخ برویم و نوع سوم که من سعی کردهام این کار را بکنم، رفت و برگشت به گذشته و حال است که به نظر من این کار دشوارتر است ولی اگر نتیجه بدهد نتیجه بهتری نسبت به رویکردهای دیگر خواهد داشت. سناپور نزدیک بودن دو داستان به هم را علت گنجاندن آنها در یک کتاب دانست. وی همچنین خود را در مجموع وفادار به وقایع تاریخی دانست و ارجاعات آورده شده در داستان را ناشی از آن عنوان کرد. نویسنده کتاب همچنین به این نکته اشاره کرد که جاهایی از داستان که ارجاع وجود ندارد، خود ساخته است که البته با استفاده از بستر تاریخی، در خدمت اثر از آنها بهره گرفته است. تهیه گزارش: احسان عسکریان #باگاردباز #سمتتاریککلمات #شمایلتاریککاخها
- روایت همواره با گذشته سر و کار دارد
گفت و گوی خورخه لوئیس بورخس و ارنستو ساباتو دربارهی داستان کوتاه و رمان در دسامبر ۱۹۷۴، یک سال پس از مرگ دیکتاتور آرژانتین (پرون) بارونس، ادیب و استاد دانشگاه بوئنس آیرس موقعیتی فراهم آورد که دو نویسندهی بزرگ آمریکای لاتین (بورخس و ساباتو) به گفتوگو نشینند و دربارهی ادبیات سخن گویند. دو نویسندهی آرژانتینی که شهرت عمومی دارند، با دو شیوهی نوشتن، دو طرز تفکر و دو درک متضاد از سیاست. بورخس، هفتاد و پنج ساله، نه تنها بر ادبیات آمریکای لاتین تأثیر نهاد، بلکه آثارش جزئی از ادبیات جهانی شده است. با اینحال اظهار نظر بورخس دربارهی رژیم نظامیان راستگرا در آرژانتین، انتقاد روشنفکران سراسر جهان را برانگیخت و آکادمی سلطنتی سوئد از اهدای جایزهی ادبیات نوبل به او خودداری کرد. ساباتو، استاد علوم طبیعی، نویسندهای است مورد احترام عموم که با کلیهی اقشار جامعه نشست و برخاست میکرد. او مخالف سرسخت دیکتاتوری بود و همواره طپانچهای دم دست داشت که مبادا یک نفر جانی به دستور نظامیان راستگرا او را سربهنیست کند. پس از برکناری نظامیان راستگرا، رئیس جمهور منتخب آرژانتین از ساباتو که مورد اعتماد همگان بود، درخواست کرد ریاست کمیسیونی را بر عهده گیرد که وضعیت شکنجهها، کشتارها، آدمرباییها و سر به نیست کردن مخالفان رژیم دیکتاتوری را تحقیق و منتشر کند. چندی بعد گزارش این کمیسیون به سرپرستی او در پنجاه هزار صفحه منتشر شد. ساباتو این گزارش را که جامعهی آرژانتین، از جمله بورخس را تکان داد، مهمترین اثرش نامید. اکنون با این مقدمات، متن گفتوگوی این دو نویسنده در مورد ادبیات را که از یکی از نشریات معتبر ادبی در آلمان ترجمه کردهام میخوانید. ساباتو: بورخس اکنون چه چیزی مینویسید؟ بورخس: اکنون مجموعه داستانهای کوتاه «کتاب شن» و اشعار «گل سرخ ژرف» را به پایان بردهام. پس از نوشتن این ده داستان کوتاه کاملاً خسته و کوفته شدهام… مایلم چیز دیگری بنویسم، موقعی که فراغت کافی داشته باشم. اما چنین فراغتی نیافتهام. ساباتو! امروز موضوعی به خاطرم رسید: ما میتوانیم در مورد اینکه شما چهطور رمان مینویسید و من چهطور داستان مینویسم، صحبت کنیم. بهتراست شما شروع کنید. ساباتو: فکر خوبی است. من اهل تعارف نیستم. پس شما شروع کنید تا من جرأت کنم. بهنظرم این موضوع برای جوانان درس جالبی خواهد بود. مایل هستید شروع کنید؟ مگر توصیف داستان آسانتر از رمان نیست؟ (هر دو میخندند.) پس از شما خواهش میکنم دراین مورد سخن بگویید. چون جامعهی ادبی باز هم در مورد اینکه آیا نوشتن داستان دشوارتر است یا نوشتن رمان بحث میکند. من اذعان میکنم که این موضوع مطلقاً جای بحث دارد. بورخس: آری، درست است. ببینیم میتوانیم آن را توضیح دهیم… من فقط میتوانم به تجربیات خودم رجوع کنم که حتماً نباید با تجربیات دیگران یکسان باشد: فرض کنیم، من در خیابانی گردش میکنم و یا از موزهای دیدن میکنم (موزههایی که در اینجا متعددند) و ناگهان متوجه چیزی میشوم که مرا تحت تأثیر قرار میدهد. آنگاه، ذهنم واکنشی نشان نمیدهد. اگر آن چیز اثر زیبایی باشد، تجربهام به من میگوید آن چیز روایی است یا شاعرانه و یا هر دو. سپس آنچه را که بر من میگذرد میتوانم با این گفتهی ژوزف کنراد توضیح دهم: او به دریانوردی تشبیه میکند که از دور لکهای در دریا میبیند و این لکه قارهی آفریقاست. معنای این گفتهی او این است: این لکه، قارهای است با جنگلهای بکر، رودخانهها، انسانها و اسطورهها و حیوانات وحشی. با این وجود، آنچه او میبیند فوقالعاده ناچیز است. همین امر بر من میگذرد. من شکلی از دور و به طور سطحی میبینم که میتواند جزیرهای باشد. انتهای ساحل را میبینم. آن سوی ساحل و ساحل روبهرویم را میبینم. اما نمیدانم در این میان چه چیزهایی وجود دارند. بهطور کلی آغاز و پایان داستان را درمییابم، اما هرچه بیشتر مینگرم، باز هم نمیتوانم بفهمم این جزیره در کجاست و به چه عصری تعلق دارد. این موضوع هنگامی بر من آشکار میشود که در موردش فکر کنم و یا دربارهی آن بنویسم. در این میان خطایی که از من سر میزند ناشی از مبهم بودن این منطقه است که هنوز کشف نشده است. من با نظر آلن پو موافق نیستم که میگوید: ارزش یک داستان در آخرین جملهی آن است. چون این نظر میخواهد ما را متقاعد کند که موضوع همهی داستانها جنایی است. یکی از امتیازات بهکار بردن اول شخص این است که داستان را شخصی گفته که دقیقاً خود نویسنده نیست و بنابراین، نویسنده صد درصد مسئول سبک داستان نیست. ساباتو: بهنظرم، تعریف آلن پو در مورد داستانهای پلیسی درست است، نه داستانهای واقعی. بورخس: کاملاً چنین است. در اینجا موضوعی مطرح میشود: باید دید آیا بهتر است در داستان، اول شخص و یا سوم شخص را بهکار برد؟ یکی از امتیازات بهکار بردن اول شخص این است که داستان را شخصی گفته که دقیقاً خود نویسنده نیست و بنابراین، نویسنده صد درصد مسئول سبک داستان نیست. چون سبک، شاخص خصوصیت نویسندهی داستان است. بر عکس، اگر نویسندهی داستان، سوم شخص را بهکار برد، خودش نویسندهی داستان است و کاملاً مسئول سبک آن. خلاصهی کلام، چند روزی طول میکشد تا دربارهی همهی اینها تصمیم گرفت. سپس این موضوع مطرح میشود که واقعه در بوئنس آیرس یا در جای دیگری رخ داده است (آه، فاصلهی مکانی!) بهنظرم فاصله باید متناسب باشد. من حد وسط را یافتهام: در تمام داستانهایم بخشی از شهر پالرمو در اواخر قرن اخیر را برگزیدهام. علتش این است: مدت مدیدی سپری شده و کسی نمیتواند بهطور دقیق تصور کند این مکانها چگونه بودهاند و مردم در آنجا چگونه سخن میگفتند. اما اگر نویسندهای موضوع روز را برگزیند، خواننده را، بیآنکه خودش بخواهد، به نوعی مفتش مبدل میکند. چندی پیش، جوانی نزد من آمد که رمانی درباره کافهای واقع در میدان سوکوریو نوشته بود. میدانی که چند سال پیش من به آنجا سر میزدم. به او گفتم این میدان بهنظرم مانند هر موضوع دیگری خودش دنیایی است. به او توصیه کردم اسم این کافه را نبرد، چون خوانندگان رمان کوشش خواهند کرد مو را از ماست بکشند و تحقیق کنند که آیا فلان دیوار همان رنگ را دارد و مردم در آنجا چنین و چنان سخن میگویند. به او توصیه کردم بنویسد کافهای در بوئنس آیرس؛ و اگر نمیخواهد اسمی از بوئنس آیرس ببرد، از آن هم صرفنظر کند. او پاسخ داد سالیانی است که تمام جزئیات میدان سوکوریو را بهخوبی میشناسد. گفتم، اگر هم تو در توصیف میدان اشتباه نکنی، باز هم خواننده آنجا را جستجو خواهد کرد و همین امر مزاحم متن میشود. ازاینروست که من داستانهایم را به عصر معینی در پالرمو منتقل میکنم. ساباتو: البته به استثنای داستانی که در بابل بهوقوع میپیوندد. بورخس: البته چنین است. ورود به آنجا باز هم کمتر محتمل است. پس از رسیدن به اینجا، تلاش میکنم جزییات را پیش خودم مجسم کنم. ساباتو! من معتقدم کسی که کتاب قطوری مینویسد (و شما این را بهتر از من میدانید) گرایش دارد اشخاص را جابهجا کند و یا خودش را به جای قهرمان رمان بگذارد. مثلاً، اخیراً رمانی خواندم، رمانی که اهمیت چندانی نداشت: «بلبیت» نوشتهی سینگلر لویس. مؤلف، در پایان این رمان، جای شخصیت رمان را گرفته است. اگر چنین نمیکرد، وقایع را از فاصلهی دور میدیده است. ساباتو: آیا در مورد دون کیشوت نیز چنین است؟ بورخس: شامل دون کیشوت نیز میشود. سروانتس تا آخر کتاب پشت کیشوت قرار دارد. آدم با کیشوت دلبستگی دارد. در مورد گراف یا کشیش و یا سلمانی طور دیگری است. حتی در مورد سانچو. ادامه میدهم… موقعی که موضوع داستان را مجسم کردهام، آنچه باقی میماند، این است که دریابم بین آغاز و پایان داستان چه میگذرد. گاهی دو ـ سه صفحه مینویسم و به بیراهه میروم. چون ناگهان متوجه میشوم نباید اینجور رخ دهد. آنگاه این صفحات را دور میاندازم. بالاخره کسی که مینویسد باید در این لحظات به خواننده و متن روان داستان بیندیشد. نویسنده نباید خواننده را با موقعیتهایی که اهمیت ندارند روبرو کند و باید در سراسر داستان نهایت دقت و کوشش خود را به کار برد. همانطور که همه میدانند، واضح است که من به خاطر نابینایی جزئیات را نمیبینم. از اینرو، جزئیات را از دیگران میپرسیم. مثلا از مادرم میپرسم: بگو، در یک حیاط منزل اجازهای چه گلهایی ممکن است رشد کنند؟ پیش از شروع به نوشتن داستان، دو ـ سه شخصیت را برای مادرم توصیف میکنم، انگار نشستهام و مشغول نوشتن داستان هستم. البته همه اینها فقط مربوط به داستان است؛ و چیز غریبی در داستان نهفته است. چون کسی که داستان مینویسد، در ابتدای کار پر طمطراق مینویسد و با خودپسندی. شاید بعدها این امر بغرنج نهانی بر او آشکار شود. در این میان، نثر روایی پیوسته با گذشته سر و کار دارد. شعر، نوشتالژی میطلبد، ظرفِ زمانی میطلبد، الهام میطلبد. تفاوت دیگر داستان با شعر، آخر داستان است که همیشه غافگیرکننده و غیرمنتظره است. ساباتو: آیا شما آخر داستان را هرگز تغییر نمیدهید؟ آیا میتوانید از همان غافلگیری که شما در آغاز تصور کردهاید صرفنطر کنید؟ بورخس: کاملاٌ چنین است. به استثنای داستانهای پلیسی که غافلگیری مکمل پایان داستان است. میدانیم که در سرودن سونت [شعرهایی که درچهارده بیت سروده میشوند] آخرین بیت باید فوقالعاده اهمیت داشته باشد. بنابراین نویسنده داستان در پی پایان با اهمیتی است. ساباتو، آنچه میبایست بگویم گفتم. حال نوبت شماست. ساباتو: به نطرم در وهلهی نخست تفاوت قایل شدن بین داستان کوتاه و رمان امری است دلخواه. با این وجود، اگر به تیپهای اولیه رجوع کنیم، تفاوتها را میبینم. بیتردید «جنگ و صلح» رمان است و «با تلبی» داستان کوتاه. آنچه به روند نوشتن مربوط میشود، من هم مانند بورخس فکر میکنم. لکهای که کنراد از آن سخن گفته در اغلب موارد استعارهی خوبی است. البته من قارهای کشف میکنم که نامحدود است. بورخس: حق با شماست. کشف کردن واژهی بهتری از اختراع کردن است. ساباتو: موقعی که هنری بریکسون دربارهی اثر ادبی سخن میگوید، سخن بهجایی میگوید. او مدعی است که نویسنده، با الهامی مبهم اما کلی (گلوبال) شروع میکند و بهتدریج به کمک تجزیه و تحلیل و نزدیک شدن به آن، کاملتر میشود، تا اینکه سرانجام به شکل نهایی آنچه ابتدا به او الهام شده و بینهایت غنیتر است نایل میشود… همانطور که میدانید، من رمان قطوری نوشتهام: «دربارهی قهرمانها و مقبرهها».ابتدا نمیدانستم که چه چیزهایی پیش خواهد آمد. اما از همان ابتدا میدانستم که زنای با محارم پیش خواهد آمد. اگرچه بهطور دقیق نمیدانستم چگونه به تمام ماجرا پی خواهم برد. آیا این زنا بین برادرها، یا بین دختر و پدر به وقوع میپیوندد؟ آیا دو برادر مرتکب زنا میشوند و سپس برادر جای پدر را میگیرد؟ این موضوع مرا باز هم به خود مشغول کرد. موضوع دیگری نیز برای من قطعی بود: این موضوع که دختر یا خواهر، برادر یا پدرش را خواهد کشت و شاهنشین خانه را آتش خواهد زد. چون این شاهنشین خانه، از همان ابتدا مرا مجذوب کرده بود. باید به این تصور اجباری که ابتدا و انتهای اثر را پدید میآوَرَد، احترام گذاشت. دستکم، خصوصیت اجباری آن تصور را رؤیای ژرف واقعیتی مینامیم که هنوز نمیشود همهی جزئیاتش را پیشبینی کرد. همانطور که میبینید کار من جور دیگری است. همه چیز در پایانبندی داستان پیشبینی و مقرر شده است. من معتقدم این امر شبیه رؤیای زندگی است. چون ما در زندگی نیز معطوف به اهداف معینی هستیم که جبری است. در مورد امور مادی درست عکس آن است. امور مادی، واکنش در برابر علت است. گلولهی بیلیارد، همان راهی را طی میکند که بازیکننده آن را پیش بینی کرده است: زمان حال، آینده را تعیین میکند. بورخس: آری، یک مکانیسم. همانطور که همه میدانند، واضح است که من به خاطر نابینایی جزئیات را نمیبینم. از اینرو، جزئیات را از دیگران میپرسیم. مثلا از مادرم میپرسم: بگو، در یک حیاط منزل اجازهای چه گلهایی ممکن است رشد کنند؟ پیش از شروع به نوشتن داستان، دو ـ سه شخصیت را برای مادرم توصیف میکنم، انگار نشستهام و مشغول نوشتن داستان هستم. ساباتو: در ساعت، آنچه معین و مقرر شده پیشروی است. در انسان برعکس است. زمان به عقب بازمیگردد. تقدیر، موقعیت انسان است که کوک شده است. با اینکه هیچ علتی آن را کوک نکرده است. اما در مورد چگونگی پیدایش رمان، باید بگویم شخصیت در رمان قاطعترین اهمیت را دارد. در جزیرهای که ما در همان لحظهی نخست از دور بهطور مبهم میبینیم، آدمهایی سکونت دارند و جالبترین نکته آدمهایی هستند که با آنها روبهرو خواهیم شد. این آدمها، همین که به آنها نزدیک شویم، تکههای جدا شده از خود مؤلف هستند. گویی مؤلف در مخیلهاش در انتظار دیدار آنهاست. موقعی که داستایوفسکی وارد جزیره میشود، یا دو ـ سه شخص دیگر شبیه خودش روبهرو میشود: او نه تنها با راسکولینکو، بلکه با روسپیها، با ژنرالها و با جیببرها نیز روبهرو میشود. با توجه به اینکه هر رمان حدیث نفس است ـ آن چیزی که نباید به معنای سطحی و پیش پا افتادهاش فهمید ـ شخصیتهای یک رمان همانند شخصیتها در توهم و خیال، حدیث نفس نویسنده است ـ اگرچه خصوصیت هیولایی دارند و بینام و نشاناند. این شخصیتها بازتاب توهمات نویسنده است. سرواتنس فقط دون کیشوت نیست، بلکه او، سانچو، ترزا پانزا و دولسینا و ماری تورز و گراف نیز هست. بورخس: من معتقدم این کتاب، دفاعیات آدمهای شریف از دون کیشوت است. تردیدی نیست که خواننده، پس از خواندن کتاب به دون کیشوت علاقمند میشود، نه به دیگر شخصیتها. ساباتو: من با نظر شما موافقم. منظور شما این است که ما در شخصیت سروانتس جنبهی دون کیشوتی او را دوست داریم. این امر واضح است. اما در همهی شخصیتها چیزی از خود مؤلف نهفته است. بورخس: البته. بارونس (ناظر گفت و گو): ساباتو، شما در رمان اخیرتان با نام و نام خانوادگی بهعنوان یک شخصیت وارد رمان میشوید…. ساباتو: من سعی کردهام، ته تنها یک رمان روانشناختی بنویسم، بلکه تجربهی متافیریکی هم هست. همهی ما رمانهای تجربی را میشناسیم با قهرمانهای تخیلی، که کم و بیش نماینده یا سخنگوی مؤلف رمان هستند. این امر در رمان هوکسلی و در رمان ژید (سکهسازان بدلی) دیده میشود. من میخواستم پیشتر بروم و خودِ مؤلف را نیز در رمان بگنجانم. اما نه بهعنوان ناظر یا توصیفکننده، بلکه او میبایست خودش نیز شخصیتی در رمان باشد. میبایست این شخص همان خصوصیت هستیشناختی دیگر شخصیتها را داشته باشد. با این روش کوشیدم نوعی رمان بنویسم که مؤلف از درون ماجرا، نه از بیرون، ناظر چگونگی پیدایش روند توصیف رمان است. نمیدانم در این کار موفق شدهام یا نه، در هر حال قصد من همین بود. بورخس: در کیشوت نیز سخن بر سر سروانتس است، چنین نیست؟ ساباتو: البته، این رمان شاید نخستین رمان باز است که نوشته شده است، اگر از انجیل بگذریم (میخندد) که در آن درباره خدا سخن گفته شده است. اما من میخواهم به پرسش بارونس بازگردم. من کوشیدم به نوعی خواننده را تحریک کنم، خصوصاً موقعی که در این رمان با شخص اول سخن میگویم. چون من میخواستم چشم خواننده سرسری را که نقش مرا در این رمان به عنوان حدیث نفس درک و فهم میکند، بگشایم. اما در واقع، ورود من به عنوان اول شخص و توصیف چنین «رویداد» در رمان، اشارهای است هشیاردهنده یا نتیجهگیری. اما اینک میبینم که بیشتر خوانندگان آن را درک نکردهاند. من دراینجا میخواستم درمورد مسئلهی ناتورالیسم موضع بگیرم. رویدادهای ناتورالیستی را با رویدادهای تخیلی کاملاً مخلوط کردم، چون این تنها راهی است که میتوان رویدادهای تخیلی را به خواننده قبولاند. این «رویدادها»، اگرچه توهم و تخیلاند، لازم بود وارد رمان شوند تا این و آن خواننده، ماجرای حدیث نفس را باور کند. خطری بود که من با آگاهی کامل به آن تن دادم. چون به نطرم نویسنده موظف است آنچه را اصالت دارد و بدان معتقد است بازگوید. نویسنده نباید، علیرغم مخاطرات افکار عمومی، از گفتن آن خودداری کند. توصیف جزئیات «طبیعی» که در رمان بهکار گرفته شده، اعتماد و ایقان به توهم و تخیل را افزایش میدهد، بیش از همه به خلترین قسمتهای رمان. بورخس: دقیقاً چنین است. با اینکه آدم میداند این واقعیت دروغ است. Colreidge در اینباره گفته است: شرط مقدماتی نوشتن رمان «willing suspension of disbelief» است. یعنی تعلیق ارادی ناباوری. ساباتو: آری. از این روی، صحنهای را توصیف کردهام که در لابیلا ـ کافهای در محلهی رکولتا ـ بین سه شخصیت مهم به وقوع میپیوندد: دکتر اشنیتسلر، یک دانشجوی آمریکایی و خودم، نوعی مثلث، به منظور ایجاد وضعیتی شبیه تآتر که از سنتهای تاتورالیستی رویگردان است. لازم بود از توصیف همهی آدمهای دیگر در کافه، از توصیف صندلیها، فنجانها، لیوانها و پیشخدمتها صرفنظر کنم. البته توصیف اینها به هیچوجه لزومی هم نداشت. همهی اینها دروغ است، نوعی تحریف واقعیت است. این صحنه میبایست نشان دهد که ناتورالیسم تا چه حد دروغین میتواند باشد. چون تنها چیزی که واقعیت دارد، همین سه شخص است. سایر چیزها فرعی است، اهمیتی ندارند و به نحوی خلاف واقع است. از کلیهی اشکال توصیف رمان، شکل ناتورالیستی دروغترین آنهاست. چون واقعیت بینهایت است و ناتورالیسم نمیتواند آن را کاملاً درک کند. بورخس: رابرت لوییس استونسون گفته است، والتر اسکات مسئول آن است. ناتورالیسم، او را واداشت یک رمان قرون وسطایی بنویسد. نتیجهی منطقیاش این شد که او در رمان، دژی را توصیف میکند، با پلها، برج و باروها و غیره و غیره … بعدها، مؤلفین معاصر چنین جزئیاتی را که دیگر بیمعنا شده بودند، بهکار بردند. ساباتو: به عنوان مثال، در موبی ـ دیک، جزئیات ناتورالیستی در مورد صید نهنگ یا دریانوردی توصیف شده، اما این رمان، رمان متافیزیکی است. در آثار کافکا نیز توصیفات ناتورالیستی وجود دارند که سبب ایقان و اعتقاد خواننده به توصیفات متافیزیکی میشود. بارونس: همچنین گفتوگوی دو عاشق و معشوق را نمیشود در صحنهی ناتورالیستی توصیف کرد. توصیف آن در متن مضحک است. چنین نیست؟ بورخس: این گفتوگو، در رومئو و ژولیا به نحو برجستهای وجود دارد که استعارهی دنیای احساسات آنهاست. ساباتو: از اینرو یاوهگویی بهنظر نمیرسد. گفتوگوهای یاوه، گفتوگوی عادی را مبتذل کرده است و صرفاً برای قهرمانهای داستانها تکاندهندهاند. برگرفته از رادیو زمانه | ترجمه محمد ربوبی #بهشتهایگمشده #کتابخانهیبابلو23داستاندیگر
- خرید بدون کارت بانکی از خارج از کشور
چنانچه خارج از ایران زندگی میکنید و با کارتهای بانکی امکان پرداخت برایتان ممکن نیست و یا مایلید از طریق چک یا حواله بانکی کتابهای چاپی ناکجا را سفارش دهید، میتوانید با ایمیل ناکجا تماس بگیرید و نام کتابهای مورد نظرتان را به همراه نام و نشانی و آدرس ایمیل برای ما بفرستید، تا برای شما پیشفاکتور فرستاده شود تا بقیه مراحل پرداخت و دریافت کتاب را از این طریق با شما پیگیری کنیم. آدرس ایمیل ما هست: info@naakojaa.com #هفتداستان۱۳۹۱
- نوشتن بر پایه عادتها
گفتگوی مارکز و کارلوس فوئنتس روایت زیر، شرح دیدار و گفتگوی میان مارکز و کارلوس فوتنتس است، دو نویسنده بزرگ امریکای لاتین در هاوانا، در سال ۱۹۸۲، زمانی که مارکز تازه جایزه نوبل گرفته و شهرتی بهم زده، اما فوئنتس هنوز دستش به این جایزه نرسیده. به همین خاطر مارکز گفتگو شونده است و فوئنتس گفتگو کننده! صحبتهای جالبی میان این دو رد و بدل میشود که خواندن آنها خالی از لطف نیست؛ از عادتهای مارکز در نویسندگی، تا علایق او و البته چگونگی نوشتن رمانهای معروفش و… درباره گابریل گارسیا مارکز متولد ۶ مارس ۱۹۲۸ در کلمبیا، رمان نویس، روزنامه نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رئیس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش، در مکزیک زندگی میکند. او در سال ۱۹۴۱ اولین نوشتههایش را در روزنامهای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصیل رشته حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت. در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان «صد سال تنهایی» کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پایان رساند که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار میرود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برنده جایزه نوبل ادبیات بوده است. او در سال ۱۹۹۹ رسما مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهای خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت. مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادوئیست، اگر چه تمام آثارش را نمیتوان در این سبک طبقه بندی کرد. درباره کارلوس فوئنتس متولد ۱۹۲۸ در مکزیکو سیتی پایتخت مکزیک است. پدرش دیپلمات بود و این امر باعث شد که در سانتیاگو شیلی، بوئنوس آیرس آرژانتین و واشنگتن آمریکا تحصیل کند. در فاصله سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۲ عضو هیات نمایندگی مکزیک در سازمان جهانی کار ( ژنو ) بود. در ۱۹۵۴ به سمت معاون بخش مطبوعاتی وزارت امور خارجه مکزیک، و سال بعد به سمت مسئول انتشارات فرهنگی دانشگاه منصوب شد. به سال ۱۹۵۷ با سمت سرپرست بخش روابط فرهنگی، دوباره به وزارت امور خارجه بازگشت. نخستین رمانش، «روشن ترین منطقه» را در سال ۱۹۵۸ منتشر کرد و از آن زمان تاکنون، او که در اروپا زندگی میکند، آثار متعددی آفریده که اکثرشان به فارسی ترجمه شدهاند. «آئورا»، «پوست انداختن»، «مرگ آرتمیوکروس»، «اینس»، «گرینگوی پیر» و «سرهید» از جمله نوشتههای فوئنتس هستند. کار روزنامه نگاری به نویسنده کمک میکند، نه فقط به خاطر اینکه کارش را زنده نگه میدارد بلکه این دائمی شدن به خاطر ارتباط با کلمات و از ابتدا در ارتباط با واقعیت بودن است. اگر روزی ارتباط نویسنده با واقعیت قطع شود، آن روز روز مرگ نویسنده است. از نوشتن میترسم گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس. دو غول نویسندگی آمریکای لاتین. دو غول ادبیات جهات. زمستان سال ۱۹۸۲٫ هتل ریویرا. هاوانا، جایی که احتمالا مارکز آمده تا دوست سیاستمدارش فیدل کاسترو را ببیند. او دو ماه پیش نوبل ادبی گرفته. البته قبل از آن هم نویسنده ناشناسی به حساب نمیآمده. با بیقراری روی صندلی راحتی مدام تکان میخورد. صدای متوالی فلاشهای دوربین لیدا (عکاس) او را عصبی کرده است. انگار هنوز به نور فلاشها عادت نکرده. میگوید: انگار دارم تحلیل میروم. احتمالا منظورش آن است که صدای هر فلاش، مانند سوهان روح او را میساید. حرفهای زیادی قرار است رد و بدل شود. از همه چیز و همه جا. از همینگوی و فالکنر گرفته تا شایعاتی که در باره این نویسنده تازه نوبل گرفته مطرح است. فوئنتس هم شایستگی دریافت نوبل را دارد. انتظارش را دارد که تا چند سال دیگر چیزی نصیبش شود، اما تا به حال که چنین نشده. سرنوشت عجیبی است دنیا. مثل همین مصاحبه که بعد از ۳۶ سال به تازگی در کوبا منتشر شده. فوئنتس از فالکنر میپرسد. از گوته، داستایفسکی و عادتهای توشتن: “فالکنر همیشه روی کاغذ آبی رنگ مینوشت؛ گوته روی یک اسب چوبی کوچک مینشست و مینوشت؛ داستایوفسکی در حال قدم زدن در اتاق. حالا مارکز چگونه مینویسد؟” البته او شاید جواب را میداند. مارکز هم تقریبا مثل همه نویسندهها میخواهد از نوشتن فرار کند. میگوید که همه اینها، کاغذ آبی، اسب چوبی، قدم زدن و باقی قضایا برای این انجام میشود که نویسنده از نوشتن فرار کند: “یعنی انسان به هر کار سختی دست می زند برای اینکه ننویسد. من دست کم از اینکه پشت ماشین تایپ بنشینم وحشت دارم. اطرافش میچرخم و به آن نگاه میکنم، با تلفن صحبت میکنم و ترجیح میدهم که اول روزنامه بخوانم.” اما بشنوید از دیگر عادتهای مارکزی. اگر بد آموزی نداشته باشد، او زمانی دست به نوشتن میزند که “حتما کاغذ سفید ۳۶ گرمی باشد، ماشین تایپ برقی با نوار مشکی باشد. غلط گیرها باید با جوهر مشکی باشند و…” خوب است مارکز از این ادعاها دارد. اگر کس دیگری از این جور خواهشها داشت، حتما بیخیال نوشتههایش میشدیم. ببینیم که این نویسنده برنده نوبل و نویسنده همان کتاب «دلبرکان»… دیگر چه میگوید: “گاهی شخص میگوید: دیگر نمیتوانم بنویسم زیرا کاغذی که همیشه بر روی آن مینوشتم، تمام شده است». «نمی توانم زیرا جوهرش آبی است». همیشه نوعی چالش دائمی به خاطر وجود این عادات ایجاد میشود. من این عادات را دارم زیرا به هر حال جزئی از زندگی هستند ولی در عین حال با آنها مبارزه نیز میکنم. به طور ثابت در حال مقابله با آنها هستم. یک راه دفاعی در برابر آن، روزنامه نگاری است. این حرفه انسان را تحریک میکند که پشت ماشین تایپ بنشیند و بنویسد زیرا در یک ساعت مشخص باید همه چیز آماده باشد. روزنامه نگاری انسان را وادار به نوشتن در هتلها، مکانهای مختلف، در هر دمائی، در هر نوع شرایطی میکند. زیرا ساعت چاپ را نمیتوان به تعویق انداخت”. خب، بالاخره یک نفر پیدا شد که از روزنامه نگاری تعریف کند. زنده باد مارکز. او از روزنامه نگاری البته حسابی سو استفاده هم میکند: “مشکلی که دارم این است که فاصله بین یک کتاب و کتاب بعدی خیلی زیاد است. بنابراین، وقتی نوشتن یک کتاب به پایان میرسید، مدت زمانی میگذشت و هنگام شروع کتاب بعدی دست و دلم به کار نمیرفت و تمام آن وسواسها و عادات را به کار میبردم تا حتی المقدور نوشتن را به زمان دیگری موکول کنم. کتابهایی هستند که میتوانستهام از دو سال پیش نوشتن آنها را شروع کنم و این دو سال همچنان به دنبال بهانه هستم و برای خودم یک ستون هفتگی در روزنامه ال اسپکتادور در بوگوتا ایجاد کرده بودم. واقعآ زجرآور بود زیرا این ستون هر پنج شنبه چاپ میشد. خودم را وادار به این کار کرده بودم و کسی از من نخواسته بود. نیاز نبود این ستون باشد ولی به هر حال مرا مجبور به نوشتن میکرد.” انگار فوئنتس خیلی با روزنامه نگاری موافق نیست. خیلی رندانه و بدون این که دستش را رو کند، از روزنامه نگاری و فواید آن میپرسد. مارکز مجبور به کمی عقب نشینی میشود: “شرایط کاری روزنامه نگاری مطلوب نیست. بین شرایط کار یک روزنامه نگار و روزنامه نگاری به عنوان یک حرفه، تفاوت زیادی وجود دارد. به این معنی که کار روزنامه فرسایشی است؛ آدم بهترینهای خودش را برای چاپ در روزنامه میدهد آن هم فقط برای گذراندن زندگی… دستمزدها پائین است و خلاصه، شرایط کار به اندازه کافی بد است و شخص برای اینکه نمیتواند خود را با این شغل تطبیق دهد، احساس خستگی و فرسودگی میکند.” انسان به هر کار سختی دست می زند برای اینکه ننویسد. من دست کم از اینکه پشت ماشین تایپ بنشینم وحشت دارم. اطرافش میچرخم و به آن نگاه میکنم، با تلفن صحبت میکنم و ترجیح میدهم که اول روزنامه بخوانم. در اینجا مجبوریم به رسم روزنامه نگاری کلیشهای بنویسیم. او میافزاید: “با این حال، کار روزنامه نگاری به نویسنده کمک میکند، نه فقط به خاطر اینکه کارش را زنده نگه میدارد بلکه این دائمی شدن به خاطر ارتباط با کلمات و از ابتدا در ارتباط با واقعیت بودن است. اگر روزی ارتباط نویسنده با واقعیت قطع شود، آن روز روز مرگ نویسنده است.” معلوم شد که مارکز حسابی درد دل روزنامه نگارها را میداند. او که خود سالها در روزنامههای مختلف نوشته، میداند که روزنامه ممکن است چه مشکلاتی را برای نویسنده ایجاد کند: “در روزنامه نگاری قطع ارتباط با واقعیت امکان پذیر نیست ولی در عوض در کار ادبی گاهی این اتفاق میافتد و آدم از واقعیت دور میشود و شهرت و آوازه به طور قطع از قید و بند رها میشود و اگر شخصی نسبت به آن بیاهمیت باشد، مانند این است که روی ابری در حرکت باشد و روی ناقوس کلیسا معلق، و هیچگاه نداند که کجا باید ایستاد. به این ترتیب روزنامه نگاری کمک بزرگی است به اینکه انسان را مجبور به پایین آمدن از اوج و بلندی کند و او را متوجه چگونگی سطح زندگیش کند. به این دلیل من مدافع سر سخت روزنامه نگاری هستم.” مارکز از هیچچیزی به طور قطعی حرف نمیزند. همیشه راه فراری برای خودش باقی میگذارد: تنها کتابی که من به فوریت نوشتهام «صد سال تنهایی» است. آنقدر فوری که هجده ماه طول کشید. یعنی اگر وضعیت جسمانی بدنم این امکان را میداد که هجده ماه به حالت نشسته پشت ماشین تایپ باشم، کتاب هم فوری نوشته میشد. هیچگونه تصحیحی نداشتم و نیز هیچ شک و تردیدی. تمام کتاب در طول مدت نوشتن، روند ثابتی داشت. اما در مورد کتاب «پائیز پدر سالار» کاملا برعکس بود و الان میتوانم بگویم که پیدا کردن هر لغت در این کتاب برایم بسیار سخت بود. میدانستم که اینطور میشود. کتابی بود که خیلی آرزوی نوشتنش را داشتم؛ این کتاب کاملا تجربی است. “احتمالاً برای هر فرمولی، یک راه حلی هست و موضوع مورد بحث ما نیز از این قاعده مستثنی نیست کما اینکه من خودم در این مورد پیشنهادی داشتهام به این معنی که هر زمان که روزنامه نگاری برایم زیانبار باشد، آن را رها م کنم مثل مواقعی که وقت نوشتن را از من میگیرد یا مواقعی که مرا از موضوعات ادبی پای ای دور میسازد. با این حال، یکبار که زندگیم را با ادبیات به تنهایی گذراندم دوباره به روزنامه نگاری روی آوردم. من اسم این نوع کار را روزنامه نگاری ایدهآل میگذارم یعنی مواقعی که احساس نوشتن موضوعات مورد علاقهام در قالبی که میخواهم به من دست بدهد. اگر آنرا منتشر هم نکنند برایم مهم نیست ولی خُب بالاخره روزی منتشر میشود.” مصاحبه زمانی انجام شده که از چاپ دو کتاب «صد سال تنهایی» و «پائیز پدر سالار» زمان زیادی نمیگذرد. مارکز یکی از آن نویسندههایی است که مدام میترسد که نتواند کتاب بعدیش را بنویسد. یعنی میترسد استعدادش خشک شود. فوئنتس هم این را میداند. با کمی شیطنت و البته متانت میپرسد: “صحبتهایی در مورد شما به گوش میرسید مبنی بر اینکه بعد از اتمام کتاب «صد سال تنهایی» دیگر قادر به نوشتن نیستید. ولی شما این شایعه را با چاپ کتابهای دیگر از بین بردید. آیا همچنان به نوشتن ادامه میدهید؟” مارکز سری تکان میدهد که یعنی بله: “پاسخ من مثبت است زیرا الان فکری در سر دارم و میخواهم بنویسم. در این کتاب میخواهم توضیح بدهم که چگونه کتابهای قبلیام را نوشتهام. یعنی آن واقعیتی را که در پس داستان پنهان است، با تمام صداقت آشکار کنم و شرح دهم که هر فصل کتاب و تک تک شخصیتها از کجا آمدهاند. متوجه شدهام که اینگونه ادبیات برای مردم خیلی جالبتر است تا آنچه که انسان در ابتدا تصور میکند. ممکن است کسی فکر کند که این وجوه ادبی فقط برای حرفهایها، اساتید، نویسندگان و یا خوانندگان خاص جالب هستند ولی در نهایت میفهمد که اینطور نیست.” مارکز میگوید برای مردم جذاب است گاهی اوقات آنچه را که در پس پرده هر کتاب بوده برایشان توضیح داده شود. او مدتی طولانی است که در این زمینه یاداشت برداری میکند و به همین دلیل کشف کرده همیشه داخل یک رمان، رمان دیگری هم هست. وقت مناسبی برای پرسیدن در مورد شایعات است. فوئنتس میپرسد: “دو شایعه در مورد کتاب «پائیز پدر سالار» وجود دارد. یکی که میگویند بسیار فوری نوشته شده و دیگر اینکه سختترین کار ادبی شما بوده. کدام صحیح است؟” جواب مارکز شنیدنی است: “تنها کتابی که من به فوریت نوشتهام «صد سال تنهایی» است. آنقدر فوری که هجده ماه طول کشید. یعنی اگر وضعیت جسمانی بدنم این امکان را میداد که هجده ماه به حالت نشسته پشت ماشین تایپ باشم، کتاب هم فوری نوشته میشد. هیچگونه تصحیحی نداشتم و نیز هیچ شک و تردیدی. تمام کتاب در طول مدت نوشتن، روند ثابتی داشت. اما در مورد کتاب «پائیز پدر سالار» کاملا برعکس بود و الان میتوانم بگویم که پیدا کردن هر لغت در این کتاب برایم بسیار سخت بود. میدانستم که اینطور میشود. کتابی بود که خیلی آرزوی نوشتنش را داشتم؛ این کتاب کاملا تجربی است.” تنها کتابی که من به فوریت نوشتهام «صد سال تنهایی» است. آنقدر فوری که هجده ماه طول کشید. البته خیلیها این رمان مارکز را دوست ندارند. او هنگام این مصاحبه به تازگی رمان گزارش یک مرگ را نوشته است: “همینطور در گزارش یک مرگ فکر میکنم که همان تجربی بودن بین ادبیات و روزنامه نگاری وجود دارد. میتوان گفت که کتاب «پائیز پدر سالار» آشکارا یک تجربه شعری است، آرزوی نشان دادن خودم تا جایی که بگویم این رمان هم شعر است.” مارکز در روزهای که حالش خیلی خوب بود، چهار یا پنچ خط مینوشت: “که مطمئناً روز بعد اینگونه نبود. میباید یک حالت ثابت و یک ریتم ثابت را حفظ میکردم؛ بعلاوه از روش (ساختار خطی) هم استفاده نکرده بودم، هرچند که آن هم روش مناسبی نبود. نوشتن با ساختار خطی ممکن بود که کتاب را بیپایان بگذارد و بیش از حد کسل کننده شود. بنابراین، ترجیحا “ساختار گردشی” را مناسب دیدم یعنی هر از گاهی سعی در وارد شدن به همان واقعیت که قبلا دربارهاش صحبت کرده بودم، داشتم. در نهایت کتابی تجربی از کار درآمد.” مارکز هیچ وقت دل خوشی از منتقدان ادبی نداشته است. او میگوید منتقدان ادبی همیشه و الکی ایراد میگیرند: “بعدا منتقدین آن، خوانندگان را دچار سر در گمی کردند زیرا آنها همیشه از کتاب نویسنده ایراد میگیرند و کارشان این است که در امور خواننده دخالت کنند. بسیاری از خوانندگان ابتدا نقد کتاب را میخوانند و سپس خود کتاب را و بدین گونه دچار مشکلات زیادی میشوند. ولی بعد از اینکه این مشکلات رفع شد، خواندن کتاب آسان میشود. بعد از اینکه چشمهای خواننده به تاریکی عادت میکند کم کم آغاز به روشن دیدن میکند و با وضوح آنرا میخواند. همانطور که میبینید، من حالت دفاعی در برابر تمام کتابهایم دارم زیرا مانند فرزندانم هستند و توسط آنهاست که شناخته میشوم .” فوئنتس سوالی کلیشهای میکند. البته سوالش خیلی خیلی مهم است: “آیا شما در اینکه باید از الهام گرفتن در کار نوشتن کمک گرفت با همینگوی هم عقیده هستید؟” مارکز بر خلاف خیلی از نویسندههای حرفهای به الهام اعتقاد دارد. یعنی وقتی مینویسد که الهام به سراغش آمده باشد. او در تعریف الهام در نوشتن میگوید: “تعریفی احساسی از الهام هست مبنی بر اینکه یک نوع منش عرفانی است که شرایط را برای نوشتن آسانتر میکند و بودنش تأثیر مثبت دارد. من به ظرایف کار و الهامات ایمان دارم یعنی حضور حالت عرفانی را حس میکنم ـ و شما و تمامی نویسندگان این را میدانید ـ که در آن لحظه گویی معجزهای رخ میدهد و همه چیز خود به خود شروع به تراویدن از ذهن میکند و انگار کسی به انسان دیکته میگوید. لحظهای فرا میرسد که جرقهای در ذهن ایجاد میشود.” ادامه حرفهای مارکز هم خواندنی است: “در آن لحظه نویسنده و موضوع به درک متقابل میرسند و نویسنده بر موضوع تسلط مییابد نه اینکه موضوع بر نویسنده. لحظهای است که همه اتفاقات خود به خود و به راحتی رخ میدهد و اساساً حالت روحی انسان تغییر می کند. حسی شبیه به غوطه ور بودن در فضا یعنی اتفاقی ما وراء طبیعی و این به نظر من همان چیزی ست که الهامات نامیده می شود. از لحاظ حسی، درک متقابل نویسنده و نوشتن است. به این ترتیب، فکر می کنم که همینگوی کاملاً حق دارد. اینجا باید آنچه را که پروست در این مورد گفته یاد آوری کنم که کتاب حاصل یک درصد الهامات و نود و نه درصد واکنش و پاسخ به آن الهام است. من با نظر پروست کاملا موافقم.” اشاره به این نکته ها نشان می دهد که مارکز شناخت خیلی خوبی نسبت به ادبیات جهان دارد. برق فلاشها کم می شود. مصاحبه رو به اتمام است. در سالهای بعد مارکز کمتر حاضر می شود این گونه آراو پشت میز بنشیند و حرف بزند. مثلا او یک بار تمام روز روزنامه نگاری را دنبال خود کشاند و حرف خاصی به او نگفت. برگرفته از: چلچراغ، سیده فاطمه مرتضوی #کنستانسیاجیبی #زندهامکهروایتکنم #یادداشتهایپنجساله #چشمهایسگآبیرنگ #گزارشیکمرگجیبی #برایسخنرانینیامدهام #آئورا
- از مرگ و از زندگی منزجرم
مصاحبه شان پن با چارلز بوکوفسکی درباره دلتنگی هیچوقت دلتنگ نبودهام. در اتاقی تنها بودهام. هوس خودکشی کردهام. افسرده بودهام. حالم خراب بوده. خرابتر از هر چیزی. اما هرگز این احساسو نداشتم که یه نفر میتونه بیاد تو اون اتاق و اوضاعمو روبراه کنه… یا اینکه اصلا «هیچ کس دیگهای بتونه وارد اون اتاق بشه. چه جوری بگم، به خاطر این تمایل به تنهایی و خلوت نشینی، دلتنگی هیچوقت پاپیچم نشده. ممکنه تو یه مهمونی باشه یا تو یه استادیوم شلوغ که ملت دارن یکی رو تشویق میکنند ولی تنهایی میاد سراغم. به قول ایبسن» قویترین آدما، تنهاترینشونند. «هیچوقت فکر نکردم خوب، حالا یه بلوند خوش بر و رو میاد اینجا و یه کاری میده دستم، شونه هامو میماله و من حالم خوب میشه. نه، فایدهای نداره. عوام الناس رو که میشناسی، میگن حالی به هولی، امشب شب جمعه س. چیکارهای؟ میخوای فقط اونجا بشینی؟ خوب آره. واسه اینکه بیرون هیچ خبری نیست. فقط خریته. یه مشت آدم مفلوک با یه مشت کله پوک دیگه تو هم پیچیدند. بذار خودشونو خر کنند. هیچوقت ویرَم نگرفته که شبا بزنم بیرون. گاهی تو بارها قائم میشدم فقط چون نمیخواستم تو کارخونهها قائم شم. همین. واسه همه اون میلیونها آدم متاسفم ولی خودم به شخصه هیچوقت دلتنگ نبودم. از خودم خوشم میاد. خودم بهترین سرگرمی خودمم. بیا بازم شرابی بزنیم! درباره زنها من اسمشونو میذارم ماشینای ناله. اوضاع یه مرد با اونا هیچوقت روبراه نیست… و وقتی پای اون هیستری زنانه و دعوا مرافعه میاد وسط… اه پسر ولش کن. باید برم بیرون، بپرم تو ماشین و بزنم به چاک. هر جا که بشه. یه جایی یه قهوهای بخورم. هر جا. هر چیزی جز یه زن دیگه. ببین فکر میکنم اصلا» اونا یه جور دیگه ساخته شدن. {خودمانی میشود} هیستری که شروع میشه از دست میرن. میخوای که تمومش کنی ولی اونا نمیفهمند. {با یک جیغ بلند زنانه} «کجا داری میری؟» دارم از اینجای لعنتی میرم عزیزم. فکر میکنند از زنا متنفرم اما نیستم. خیلی چیزا در این باره مصطلح شده. اونا فقط میشنوند بوکوفسکی یه خوک نر شوونیسته اما منبعشو چک نمیکنند. قطعا «بعضی وقتا باعث میشم زنا بد به نظر بیان، ولی همین کارو با مردا هم میکنم. حتی اینکارو با خودمم میکنم. اگه فکر کنم یه چیزی بده، میگم اون چیز بده. مرد، زن، بچه، سگ. زنا خیلی نازک نارنجیاند. فکر میکنند تافته جدا بافتهاند. این مشکلشونه. درباره ایمان ایمان چیز خوبیه. واسه اونا که دارندش. فقط بار مسئولیتشو رو من نذار. من به لوله کش خونه مون بیشتر از زندگی ابدی ایمان دارم. لوله کشا یه کارخوب میکنند: جریان فاضلابو باز نگه میدارند. روزی روزگاری زمستون بود. تو نیویورک داشتم از گرسنگی میمیردم و در عین حال سعی میکردم یه نویسنده بشم. واسه سه چهار روز هیچی نخورده بودم. نهایتا» گفتم میخوام یه پاکت بزرگ پاپ کورن بخورم. و خدایا، تا اون زمان هیچ چیزی به اون خوشمزگی نخورده بودم. خیلی خوب بود. هر دونه ش، میدونی، هر دونه ش مثل یه استیک بود. میجویدمشون و توی معدهی بیچاره م میریختم. معده م هم میگفت متشکرم! متشکرم! متشکرم! تو بهشت بودم. به راه رفتن ادامه میدادم که دو نفر رد شدند. یکیشون به اون یکی گفت «یا عیسی مسیح!» اون یکی گفت «یارو رو دیدی چطوری داشت پاپ کورن میخورد؟ خیلی ناجور بود.» من دیگه نتونستم از بقیه پاپ کورنام لذت ببرم. فکر کردم منظورت از اینکه خیلی ناجور بود چیه. من الآن اینجا تو بهشتم. حدس میزنم یه جورایی کر و کثیف بودم. اونا همیشه میتونند این حرفارو به یه آدم درب داغون بگن. ایمان چیز خوبیه. واسه اونا که دارندش. فقط بار مسئولیتشو رو من نذار. من به لوله کش خونه مون بیشتر از زندگی ابدی ایمان دارم. لوله کشا یه کارخوب میکنند: جریان فاضلابو باز نگه میدارند. درباره مردم زیاد به مردم نگاه نمیکنم. به همم میریزند. میگن اگه به یکی خیلی نگاه کنی کم کم خودت هم شبیهش میشی. بیچاره لیندا! بیشتر اوقات بدون مردم هم میتونم به کارام برسم. اونا پرم نمیکنند، خالیام میکنند. واسه هیچ بنی بشری هم احترام قائل نیستم. اونجوری مشکل دار میشدم. دارم دروغ میگم. ولی باور کن، صحت داره. درباره شکسپیر غیر قابل خوندن و زیادی اهمیت داده شده. ولی مردم نمیخوان اینو بشنون. میدونی، نمیشه به جاهای مقدس حمله کرد. شکسپیر با گذر قرنها دیگه جا افتاده. تو میتونی بگی فلان بازیگر یه ایکبیری نکبته ولی نمیتونی بگی شکسپیر چرنده. هر چه بیشتر یه چیزی دور و برِ از دماغ فیل افتادهها باشه اونا بیشتر خودشونو بهش میچسبونند، مثل این ماهیهای مکنده. وقتی احساس کنند یه چیزی امنه، خودشونو بهش میچسبونند. لحظهای که حقیقتو بهشون میگی وحشی میشن. نمیتونند باهاش کنار بیان. اون حقیقت به فرآیند استدلال فکریشون حمله میکنه. حالمو به هم میزنند. درباره منفی بافی همیشه منو به بدبین بودن متهم کردند. فکر میکنم چون دستشون به انگور نمیرسه میگن ترشه. بدبینی یه جور ضعفه. میگه «همه چیز اشتباهه! همه چیز اشتباهه!» میدونی؟ «این درست نیست! اون درست نیست!» بدبینی نقطه ضعفیه که قدرت وفق دادن آدم با اتفاقی که در همون لحظه داره میفته رو سلب میکنه. آره، بدبینی یه نقظه ضعفه، درست مثل خوش بینی. «خورشید میدرخشد، پرندهها چهچه میزنند… پس لبخند بزن!» اینم مزخرفه. حقیقیت یه جایی مابین این دو تاست. هر چی که هست همینه که هست. و شما نمیتونین باهاش کنار بیای. خیلی بده. درباره عرف و اخلاق ممکنه جهنمی در کار نباشه ولی اونایی که به قضاوت آدم میشینند میتونند جهنم بسازند. مردم بیش از حد آموخته شدند. در مورد همه چیز بیش از حد آموزش دیدند. شما باید از طریق اتفاقی که برات پیش میاد و واکنشی که به اون نشون میدی به جریان پی ببری. میبایست یه کلمه غریبی رو اینجور مواقع به کار ببرم… «خوبی». فکر میکنم درون همه ما یک رگهی غائی از خوبی وجود داره. من به خدا اعتقاد ندارم ولی به این «خوبی» اعتقاد دارم. میتونه پرورش پیدا کنه. همیشه سحرآمیزه که توی ترافیک متراکم و درهم تنیدهی بزرگراه، یک غریبه بهت راه بده تا بتونی خطت رو عوض کنی. امیدوار کننده ست. ممکنه جهنمی در کار نباشه ولی اونایی که به قضاوت آدم میشینند میتونند جهنم بسازند. مردم بیش از حد آموخته شدند. در مورد همه چیز بیش از حد آموزش دیدند. شما باید از طریق اتفاقی که برات پیش میاد و واکنشی که به اون نشون میدی به جریان پی ببری. درباره طنز و مرگ موارد خیلی کمی وجود داره. آخرین و بهترین طنزپرداز یکی بود به اسم جیمز تربر. اما طنزش انقدر خوب بود که مجبور شدند نادیده ش بگیرند. این مرد همون چیزیه که بهش میگن روانشناس/روانکاو اعصار. اون جنبه مردانه/زنانه داشت. میدونی، جنبه دیدن از نگاه همه مردم. از تربر که بگذریم، کس دیگهای مد نظرم نیست. من کمی ازش تاثیر گرفتم ولی نه مثل کاری که اون میکرد. این چیزی که من دارم رو واقعا «بهش نمیگم طنز. میگم شور کمیک. من در این شور کمیک گیر کردم. مهم نیست چی میشه… به هر حال مضحکه. تقریبا» همه چیز مضحکه. میدونی، ما هر روز دستشویی بزرگ میکنیم. فکر نمیکنی این خنده داره؟ ما باید به شاشیدن و فرو کردن غذا تو دهانمون ادامه بدیم. از گوش هامون موم میاد بیرون. باید خودمون رو بخارونیم. واقعا «بدترکیب و بیمعنی. نوک سینهها بیمصرفند مگر اینکه… ببین ما هیولایی هستیم. اگه واقعا» اینو بفهمیم میتونیم خودمونو دوست داشته باشیم. بفهمیم چقدر خنده داریم، با رودههای پیچ در پیچ و مدفوعی که به آرامی جلو رانده میشه، وقتی توی چشمهای هم نگاه میکنیم و میگیم «عاشقتم»، محتویات دل و روده مون در همون لحظه داره کربونیزه و تبدیل به مدفوع میشه. و ما هرگز کنار هم نمیچُسیم، اینا همه ش رگههای کمیک داره… و بعدش میمیریم… مرگ هیچی دستمون نداده. هیچ مدرکی رو نشونمون نداده. این ماییم که مدارکمون رو نشون میدیم. آیا با متولد شدن واقعا «زندگی رو به دست آوردیم؟ نه واقعا». اما مطئنیم که گیر اون لعنتی افتادیم. ازش منزجرم. از مرگ منزجرم. از زندگی منزجرم. از اینکه بین این دو تا گیر بیفتم متنفرم. میدونی چند بار اقدام به خودکشی کردم؟ (لیندا میپرسه «اقدام؟») بهم وقت بده. من فقط ۶۶ سالمه. هنوز دارم روش کار میکنم. درباره مصاحبه کردن مثل گیر افتادن تو کنج میمونه. آدم هول میشه. من همیشه همهی واقعیت رو نمیگم. دوست دارم لاس بزنم و یک کمی مسخره بازی در آرم، واسه همین هم یه مقدار اطلاعات غلط غلوط میدم تا با چرت و پرت هامون سرگرم بشیم. بنابراین اگه میخوای منو بشناسی هیچوقت مصاحبه هامو نخون. اینو نادیده بگیر.. از مصاحبه شان پن با چارلز بوکوفسکی در مجله Interview برگردان: نوستالژیک #هالیوود
- هنری را دوست دارم که محورش انسان باشد
گفتگو با ماندانا زندیان، شاعر و نویسنده حامد رحمتی – پس از سالها مهاجرت و زندگی در آن سوی آب ها آیا تغییری در افکار و عقاید شما به وجود آمده تا اشعارتان را بر اساس معیارهای روز دنیا ارائه دهید. – هر انسان زنده و پویایی حتی اگر مکان زندگیاش هم از این سوی آب به آن سوی آب پرتاب نشود، با زندگی و در زندگی رشد میکند. هیچکس شبیه دیروز خودش نیست. مهاجرت فقط زاویهی دید شما را عوض میکند و این تغییر را جدیتر می کند. من هیچوقت آنقدرها روشنفکر نبودم که به اصطلاح «جهان وطن» شوم و خودم را در دنیا حل کنم. خیلی ساده بیوطن شدم. اما همین بیوطنی به من این امکان را داده که هر بار از یک زاویه/ یک ارتفاع/ یک پنجره به رؤیای وطن نگاه کنم و فکر کنم که من آن همه سال کجای آن رؤیا زندگی میکردم و آن رؤیا الان کجای من زندگی میکند. در واقع فاصله گرفتن اجباری من از ایران، خیلی چیزها را در من به چالش کشید و من را به خودم بیشتر شناساند. من در شعرم فقط به سادگی و صمیمیت فکر میکنم. معیار دیگری ندارم. اصولا ً خیلی به فرم و تکنیک اهمیت نمیدهم. هنری را دوست دارم که محورش انسان باشد و زبانش ساده. – هم اکنون رکودی در شعر امروز كشور به وجود آمده چنان که صاحب نظران معتقدند این شعر ها خالی از اندیشه و محتوای در خور و مانائی ست ، تحلیل شما از جریان شعر امروز ایران و شعری که در برون مرز با عنوان شعر مهاجرت از آن یاد می شود چیست تفاوت ها و شباهت ها کدامند؟ – من فکر نمیکنم که شعر امروز ایران خالی از اندیشه باشد. این یک قضاوت خیلی کلی است. امروز هم مثل همیشه اتفاقهای بسیار خوب و زیبا و عمیق در شعر میافتد که اگر شعر را به طور جدی دنبال کنید، باورشان میکنید. مشکل اینجاست که بیشتر صاحب نظران امروز از نسل ویژهای هستند که به دلایل ویژهتری، هیچ وقت شعر امروز را دقیق و جدی دنبال نکردهاند. تاریخ به ما می گوید تمدن های بزرگ و مانا دستاورد مهاجرتهای بزرگاند. من فکر میکنم شعر مهاجرت میتواند اندیشههای بزرگ و باارزشی به گنجینهی نامیرای شعر ایران تقدیم کند. دربارهی جریان شعر امروز ایران، اگر منظورتان جریان پست مدرنیسم است، من مدتی جریان پست مدرنیسم را در هنر مطالعه میکردم که دلیلش هم نوشتن نقدی بود روی نقاشیهایی که پست مدرن بودند. اگر ما به تاریخچه و فلسفه ی پیدایش پست مدرنیسم یک نگاه مختصر و مفید بیندازیم میبینیم که پست مدرنیسم یک پاسخ اجباری به شتاب و سرعت و بیتوجهی مدرنیسم است. پست مدرنیسم آمد تا به مدرنیسم بگوید کمی آهستهتر و با طمأنینهتر گام بردار. به گذشتهات هم نگاهی بینداز. هنر پست مدرن از تلفیق فرهنگها ، باورها ، نگاهها و اصولا ً تمامی عناصر و مظاهر متفاوت در دورههای مختلف تاریخ هنر به وجود آمد و در بستر خود به تمامی این گونهگون ها ، یکدستی و هماهنگی بخشید ، به گونهای که به خلق تعابیر کاملا ً تازهای از اصالت و زیبایی هنری انجامید . توانایی هنرمندان این مکتب در ترکیب درست و اصولی پدیدههای فرهنگی متفاوت و ارایهی اثری یکدست و معنیدار است ، چنانکه این عناصر نه تنها به فرم تصادفی کنار هم جایگزین نشوند ، که در نهایت شایستگی ، اجزاء تغییر ناپذیر یک اثر واحد را نمایان سازند. در واقع هنر پستمدرن به نوعی نتیجهی اجتناب ناپذیر مهاجرتهای خواسته و ناخواستهی هنرمندان در دهههای اخیر است که به تلفیق فرهنگها و سنتها و سبکها انجامید. این جریان که در هنرهای تجسمی آغاز شد، کم کم در همهی رشته های هنری وارد شد از جمله شعر. حالا در داخل ایران که خود مدرنیته و مهاجرت هنوز کاملا ً وارد بافتار و ساختار جامعه نشده، شعر را میخواهند به زور پست مدرن کنند. ببینید ما بعد از این همه سال هنوز برای تولیدات دنیای مدرن مثل رادیو، تلویزیون، ماشین و… نام معادل فارسی نداریم. یعنی این واژهها با این که دارند با ما زندگی میکنند با ما یکی نیستند. ما مصرف کنندهی مدرنیسم هستیم. چطور میتوانیم خالق پست مدرنیسم باشیم؟ مانیفست های غریبی هم دادهاند که تناسب و هماهنگی و روانی و صمیمیت را از شعر می گیرد. و معنا و محتوی، فدای همه چیز می شود. بعد میبینند معنی نمی دهد، می گویند اصلا ً شعر باید معنا گریز باشد و مرکزگریز و تصویرگریز. در حالی که پست مدرنیسم در ذات خودش در نهایت به هماهنگی می اندیشد و وحدانیت. البته این جریان، خاص داخل ایران نیست. حتی خاص شعر فارسی هم نیست. در دنیای مدرن غرب این جریان تجربه ای ناموفق بود که تمام شد و رفت. شاید هم یک روز دوباره راه خودش را پیدا کند و موفق شود. آن وقت من هم حتما شعر پست مدرن می خوانم. امروز برای من هنر یعنی مفهوم. تأکید بیش از حد روی فرم و تکنیک به نظر من بیشتر صنعت می سازد تا هنر. یک نکته ی دیگر هم که به نظرم می رسد، این است که برخی شاعران و در نگاهی وسیع تر هنرمندانِ امروز تمایل و توجه زیادی به خواندن نقد و بررسی های فرموله شده نشان می دهند که هیچ عیبی هم ندارد. مشکل وقتی شروع می شود که هنرمند می خواهد هنرش را هر طور شده در یکی از این فرمول ها بگنجاند. قرار بر این است که هنرمند، کاری خلق کند و منتقد بنشیند این کار را بررسی کند و نکاتی را از آن بیرون بکشد و برای ما که مخاطب آن اثر هستیم توضیح دهد تا همه در نهایت به فهم و درک بیشتر و درست تر آن اثر هنری برسیم. حالا هنرمندان می روند نقد و نظریه می خوانند بعد تصمیم می گیرند که در کدام قالب کار بسازند. خوب این که دیگر هنر نمی شود. مثلا ً همه می خواهند شعر را دقیقا تعریف کنند و بر اساس آن تعریف شعر بگویند. حال آن که به نظر من “تعریف” به الگو در آوردن ِ همان چیزی است که شعر از آن گریزان است. این از ویژگی های خوب شعر دوران ماست که نمی خواهد ما را مستبدانه به یک نقطه ی معلوم برساند. درباره ی ادبیات مهاجرت شخصا معتقدم ادبیات مهاجرت / تبعید ، در برگیرنده آثاری است که لازمه ی خلقشان ، حضور خالق آن اثر در دیار غربت و تجربه مسائل ویژه ی غربت نشینی بوده است . به بیان دیگر اگر این کوچ اجباری برای این نویسنده یا شاعر پیش نیامده بود ، این آثار ، تحت هیچ شرایطی در سرزمین مادری خلق نمی شدند. یعنی من هر چه را که در این سوی مرز نوشته شده است، الزاما ً در ژانر ادبیات مهاجرت / تبعید نمی نشانم. البته این هم یک نظرکاملا ً شخصی است. تاریخ به ما می گوید تمدن های بزرگ و مانا دستاورد مهاجرتهای بزرگاند. من فکر میکنم شعر مهاجرت میتواند اندیشههای بزرگ و باارزشی به گنجینهی نامیرای شعر ایران تقدیم کند. – با توجه به دستاوردهای عصر مدرنیسم در حوزه ادبیات چرا شاعران و نویسندگان صاحب نام کشورمان هنوز نتوانسته اند در عرصه های جهانی بدرخشند می توان امیدوار بود روزی شاعران و نویسندگان مهاجر در راستای اعتلای ادبیات ایران باعث افتخار شوند؟ – از آنجایی که همه چیز در این جهان نسبی است، با در نظر گرفتن محدود بودن سرزمین های فارسیزبان به یک فضای کوچک روی نقشه ی جغرافیا، مشکلات ترجمه و مهم تر از آن مسائل سیاسی روز، موفقیتهای جهانی نویسندگان و شاعران معاصر را در همین حد و اندازهای که امروز هست، باید قابل تحسین دانست. من مطمئنم که نسل دوم مهاجر که تسلط بیشتر و کاملتری به زبان و فرهنگ کشور میزبان دارد، این راه را هموارتر هم میکند. همچنانکه تلاشهای خوبی در اینباره شروع شدهاست. شعر زنان یا مردان امروز ایران پر از صدای بمب و موشک و بوی خون و خاک و از دست دادن است. این نسلی که من و شما داریم از آن حرف می زنیم تمام نوجوانیاش را زیر راه پله و در انتظار آژیر سفید گذرانده است. – طبق برآوردهای منطقی و تجربی هر شاعری به اقتضای موقعیت هایی که در آن قرار می گیرد شعر می سراید اگر گفته ی مرا قبول دارید می توانید تمایزی بین آثار فروغ و آثاری که از نسل امروز زن منتشر شده قائل شوید؟ – من واقعا ً نمیدانم چرا ما باید هر شاعر زنی را با فروغ مقایسه کنیم. فروغ یک شاعر کامل است با شعرهایی زیبا و انسانی و گاه حتی عرفانی که بعد از چهل و چند سال هنوز تازه و باشکوهاند. اما من نمیدانم چرا مثلا ً هیچ وقت شاعران مرد امروز را با سهراب سپهری مقایسه نمیکنند. فروغ فرخ زاد مسئولیت تاریخی خودش را در شعر ما در نهایت شایستگی انجام داد و رفت. او صدای زیبا و عزیز خودش را داشت و دیگران هم صدای خودشان را که حتما بسیار متفاوت است چون شرایط زندگی ما با شرایط زندگی او متفاوت است. اگر خیلی به این مقایسه اصرار دارید بینید شعر فرخزاد هرگز درباره ی جنگ حرف نزده، چون در متن اش قرار نگرفته بوده. ولی شعر زنان یا مردان امروز ایران پر از صدای بمب و موشک و بوی خون و خاک و از دست دادن است. این نسلی که من و شما داریم از آن حرف می زنیم تمام نوجوانیاش را زیر راه پله و در انتظار آژیر سفید گذرانده است. یادتان که هست؟ – در ادامه صحبت های شما، باید بگویم هنجار گریزی به خصوص در حوزه شعر زنان در داخل کشور به دلیل سرخوردگی های اجتماعی ست آیا این صدا در مسیر جنبش فکری فروغ قرار می گیرد؟ – خوب، مثل این که نمیشود از این سپیدهدم شعر فارسی گذشت! طراوت و تازگیای که فروغ به شعر امروز ما هدیه کرد، یا به قول شما جنبشی که در اندیشهی شعر ما ایجاد کرد، چند جنبه داشت. نخست آن که فروغ از زبان فاخر و به قول خودش فاضلانهی رایج در شعر فارسی رد شد و به یک صمیمیت باز و دلنشینی رسید که در واقع حقیقت درونی خودش بود. زبان شعر فروغ ، زبان روح فروغ است و برای همین هم هست که به گوش کر جهان رسیده است. دیگر این که فروغ تمام الفاظ و تعابیر زندگی روزمره را به شعرش راه داد. خودش می گوید: “من به سابقه ی شعری کلمات و اشیاء بی توجهم. به من چه تا به حال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلا ً کلمه ی انفجار را در شعرش نیاورده است… به من چه که این کلمه هنوز شاعرانه نشده است . جان که دارد ! شاعرانه اش می کنیم.” و کرد. واقعا ً همه کس و همه چیز را به شعرش راه داد. از خصوصی ترین تجربه های زندگی خودش در کودکی ، در عشق ، در شکست و در خستگی و دلتنگی و ناامیدی ، تا گسترده ترین مسائل اجتماعی – سیاسی پیرامونش. خوب این برای جامعهی آن روز نوعی هنجار گریزی به حساب می آمد. به این ترتیب، شاید تعبیر هنجار گریزی اصلا ً جایی در این میان نداشته باشد. چون ما فرزندان انقلاب و جنگ و اعتراض و مبارزه ایم و این زندگی ماست. خوب شعرمان هم این طوری می شود. عیبی هم ندارد. هر چه به خودِ حقیقی امان نزدیکتر شویم جهان بزرگتری را در خارج از وجود خودمان فتح خواهیم کرد. – خب خانم زندیان اگر موافق باشید گریزی داشته باشیم به کتاب هایی که منتشر کرده اید. – دو دفتر شعر اولم، ” نگاه آبی” و ” هزارتوی سکوت” را صمیمانه بگویم که قبول ندارم. یعنی برای سی سالگی و سی و دو سالگیام خیلی خام و احساساتیاند. دوست دارم از ” وضعیت قرمز ” شروع شوم. کتابی است شامل شعرهایی که بیشتردر فضای انقلاب و جنگ و مهاجرت شکل گرفتهاند. این کتاب توسط شرکت کتاب لس آنجلس همراه یک سی دی روانهی بازار شد که در آن تمام شعرهای کتاب را به ترتیب فهرست، خودم خواندهام. این مجموعه برای یک زن سی و چهارساله و یک مهاجر پنج- شش ساله میتواند که با اندکی اغماض قابل قبول باشد. دو کار خوبی که خودم خیلی از شرکت داشتن در آنها راضی هستم، یکی کتاب « طلوع از مغرب» زویا زاکاریان است و دیگری کتاب «Expression of love» حسام ابریشمی. هرازگاهی هم در اینجا و آنجا مقاله مینویسم. بیشتر درباره ی شعر و ترانه و نیز درباره ی پیش کسوتهایی که این عشق عظیم را به ادبیات فارسی در من کاشتهاند. من همیشه سپاسگزار اساتیدم هستم. – از نوشتن مقاله های فرهنگی و ادبی تا جمع آوری ترانه های زویا زاکاریان می رسیم به نقد و بررسی آثار حسام ابریشمی نقاش خوش ذوق کشورمان کتابی تحت عنوان (Expression of love) لطفا ً در مورد این دو کتاب بیشتر بگوئید. – ترانه برای من همیشه یک مقولهی جدی بودهاست. به خاطر سادگی و صمیمیتش و به خاطر ترو تازگیاش و به روز بودنش ( همچنان که از نامش هم پیداست ). همیشه دوستدارم در شعرم به سادگی و صمیمیت ترانه برسم. دوست داشتم توجه مردم را به متن ترانه جلبکنم. دوست داشتم کتاب خوانها و کتاب شعرخوانها یک کتاب ترانه دستشان بگیرند و دور از سر و صدای موسیقی های اغلب ناهماهمنگ با مضمون شعر ، به خود ترانه فکر کنند و شاید حظی را که من از ترانه بازی می بردم، ببرند! خوشبختانه آن موقع یکی دو کتاب ترانه هم در ایران منتشر شدهبود و راه را باز کردهبود. ترانههای خانم زاکاریان را دوستدارم. با ایشان تماس گرفتم و ایشان گفتند که بیشتر ترانههایشان پس از سپردهشدن به دست خواننده و آهنگ ساز برای ایشان تمام میشوند. آنقدر تمام میشوند که ایشان حتی پیشنویسشان را هم نگه نمیدارند. شخصا دست به کار شدم. چند ماه وقت گذاشتم تمام سیدیهایی را که ترانههای سروده شده توسط ایشان را در برداشتند جمعآوری کردم. همه را پیاده کردم و تایپ کردم و به صورت یک مجموعه برایشان پست کردم. خوب ایشان هم وقتی در برابر کاری تا این حد انجام شده قرار گرفتند لطف کردند و کار را یک بازبینی نهایی کردند و اجازه دادند برود برای چاپ. عنوان کتاب و روی جلد را هم با همفکری هم کار کردیم. مقدمه ی کتاب را هم به درخواست خودشان نوشتم. دربارهی مجموعه نقاشیهای آقای حسام ابریشمی، من با کار ایشان از نزدیک آشنا بودم. نمایشگاه هایشان را دنبال میکردم و بارها در استودیوی نقاشیشان شاهد خلق بعضی لحظه ها/ گوشههای آثارشان بودم. نقاشی حسام را خیلی دوست دارم. پر است از رنگ و موسیقی و حرکت. یک بار هم پیشترها دربارهی نقاشیهایشان یک مقاله نوشته بودم. (خودم هم گاهی نقاشی میکنم. چند ماهی هم در نوجوانی در ایران شاگرد استاد علی اصغر پتگر بودم و بسیار از ایشان آموختم. ) آقای ابریشمی با من تماس گرفتند و گفتند که یک ناشر آمریکایی میخواهد مجموعهای از آثار نقاشیشان را چاپکند و یک منتقد آمریکایی هم قرار است دربارهی این آثار برای کتاب مزبور نقد بنویسد. آقای ابریشمی قرار داد را با این شرط پذیرفته بودند که کتاب یک بخش کامل نوشتهی فارسی هم داشته باشد. خواستند که من این بخش را بنویسم. من حدود سه ماه روی نقاشیهای ایشان مطالعه کردم و چندین کتاب دربارهی سبکهای مختلف نقاشی خواندم. میخواستم یک کار متفاوت ارائه دهم. فکر کردم اگر نقاشی حسام را از نگاه دورههای مختلف نقاشی و سبکهای رایج در هر دوره ببینم چه در آن پیدا می کنم. از مینیاتور ایرانی شروع کردم و تا پست مدرنیسم پیش آمدم. انگار که تاریخ نقاشی و چگونگی پیدایش پست مدرنیسم را در پرده های حسام مطالعه کرده باشم. بعد یک هفته مرخصی گرفتم و یادداشت های پراکندهام را مرتب کردم و کتاب را نوشتم. من در شعر، هرگز به مخاطب فکر نمی کنم. مخاطب من خود شعرم است. یک دوست بسیار خوب و صمیمی و قابل اعتماد که من می توانم با هر زبانی که می خواهم برایش از ناگفته ترین درونیاتم حرف بزنم. – دو مجموعه از شعرهای شما با عناوین “نگاه آبی” هزار توی سکوت ” در ایران منتشر شد ولی در ادامه ترجیح دادید آثارتان را در خارج از ایران منتشر کنید صرفا ً هدفتان جذب مخاطب با سلیقه های مختلف بود یا نه در ایران به مشکل نشر بر خوردید؟ – راستش چون یقین داشتم کتاب سومم در ایران به مشکل نشر بر میخورد، اصلا ً نفرستادمش ایران. – از آثار و نوشته های آتی خود بگوئید چه کتاب هایی را در دست انتشار دارید و در طی این سالها کدام طیف از مخاطبان را بیشتر مدنظر داشته اید؟ – چند ماهی است که یک همکاری جدی با مؤسسهی کتابهای گویای لس آنجلس شروع کردهام. این مؤسسه آثار باارزش ادبیات کلاسیک و مدرن ایران را به صورت کتاب گویا منتشر میکند. من این اقبال بلند را داشتم که رمان ” سووشون” خانم سیمین دانشور را به صورت کتاب گویا اجرا و ضبط کنم که همین یک هفته پیش منتشر شد. چند روز دیگر هم اجرای رمان” سگ و زمستان بلند” خانم شهرنوش پارسی پور را شروع میکنم. در زمینهی شعر، خوشبختانه به وضعیت سفید رسیده ام! تنش ها و ناآرامی ها و التهابهای غالبا ً نوستالژیکی که در ” وضعیت قرمز” بود، همان جا تمام شد. مثل یک حرفی که باید بزنی تا بتوانی از آن رد شوی و بروی دنبال بقیهی زندگیات. چندی است که شعرهای کوتاه و آرامی مینویسم. بیشتر عاشقانه. من در شعر، هرگز به مخاطب فکر نمی کنم. مخاطب من خود شعرم است. یک دوست بسیار خوب و صمیمی و قابل اعتماد که من می توانم با هر زبانی که می خواهم برایش از ناگفته ترین درونیاتم حرف بزنم. در مقاله هایم هم تا حد زیادی همین طورم. فقط بعضی وقت ها حین ویرایش مقاله به مخاطبی خارج از خودم و نوشتهام فکر میکنم. – در پایان از شما بابت فرصتی که در اختیار من و دوستانم در سایت قرار دادید سپاسگزارم اگر سخنی در پایان این گفتگو دارید بفرمائید. – من از شما ممنونم برای سؤالهای بسیار خوب و حرفهای تان. بهترین های ممکن را برای خودتان و شعر خوبتان آرزو می کنم. #چشمیخاکچشمیدریا
- کوتهنوشتهای شنبه – ۳
هفدهم تیر ماه ۱۳۹۱ کوته نوشتها، دلنوشتههایی هستند از اهل کتاب بر کتابهایی که به تازگی خوانده شدهاند… ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از رضا رجایی بر کتاب گورنبشتهای ریتسوس پسرم کجا پرید و رفت؟ پسر، گوشت و خونِ من. مغز استخوانهام، قلبِ قلبِ خودِ من، گنجشکِ حیاط خلوتم، گل تنهاییم. پسرم کجا پرید و رفت؟ کجا رفته؟ کجاست که دارم او را از دست میدهم؟ حالا قفس پرنده خالی، دریغ از یک قطره آب در فواره. هر آن چیزی که باعث ِبستن چشمهایت گشت و کور هستی برای اشکهام؟ چگونه یخ زدهای در ردپاهات و کر برای الفاظ تلخ ِ طعنه آمیزم؟ (ترجمه از انگلیسی: رضا رجایی) آنگونه که در مقدمه کتاب آمده، گورنبشتها مجموعه اشعاری سیاسی هستند که یانوس ریتسوس شاعر بلند آوازه و معاصر یونانی، و صاحب بیش از صد جلد اثر و از این میان صاحب بیش از ۸۰ جلد مجموعه اشعار، آنها را پس از دیدن عکسی از اعتصاب کارگران سالونیک سروده است که دراین عکس، کارگری تیر خورده و مادرش بر روی سینه او خم شده است. در مقدمهی کتاب شعر همه چیز راز است، با ترجمه آقای احمد پوری، میخوانیم که منظومه با این سطر آغاز میشود: در یکی از روزهای ماه مه تو را از دست دادم. و نیز خواهید خواند که این اشعار بلافاصله دست به دست میگردد و به صورت سرودی انقلابی درآمده و بعدها میکیس تئودراکیس آهنگساز سرشناس یونانی آن را به صورت سرودی درخواهد آورد. هرچند که دوره بدبختیها برای یانوس ریتسوس آغاز شده و منظومهی گورنبشتها طی مراسمی با انبوهی از کتابهای دیگر در مقابل معبد زئوس به آتش کشیده میشود و ریتسوس تحت تعقیب قرار میگیرد. راستش را بخواهید این کتاب یکی از کتابهای نایاب نشر چشمه است و اشعارش آنقدر خواندنی است که پس از یافتناش آن را همیشه به همراه خواهید داشت. پس فرصت را برای جست جو و پرس جو از دست ندهید. ای کاش انگشتهام در موهای فرت سر میخورد، تمام طول شب در حالی که تو خواب ِ جانانهای بودی و من کنارت مدام تماشات میکردم. ابروان خوشگلت، گویی با مدادی ظریف کشیده باشی انگار کمانی کشیده باشی که نگاهم خیره آنجا لانه کند و آسوده باشد. چشمان براقت، باز فواصل آسمان را تاباند سپیده دم و من سعی داشتم تنها به یک قطره اشک از ابهامشان قناعت کنم. به شیرینی معطر لبهات، هر وقت سخنرانی کردی، واداشتی تخته سنگها و درختان پژمرده گل کنند و بلبلان بالهاشان را به اهتزاز درآورند (ترجمه از انگلیسی: رضا رجایی) ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از محمد رضایی راد بر کتاب مردی که میخواست سلطان باشد، نوشته: رودیارد کیپلینگ، ترجمهی مهسا خلیلی هاله خودپندارانهی تقدس پیچی تالیافرو کارنیهان و دانیل دراوِت، ولگردانی که هر دو خود را “مردانی بس متشخص” معرفی میکنند، تهماندههای استعمار انگلیس در هند، خسته از خانه به دوشی و بیخانمانی ناگهان تصمیم میگیرند سلطان شوند. به نظر آنان رسیدن به این آرزو بس ساده است و واقعاً هم ساده است، الگوی بزرگتر آنان، یعنی استعمار انگلیس، هم با همین روش بس ساده توانسته بود بر هند سیطره بیابد. آن دو راهی سرزمین کافرستان در سرحدات کوهستانی افغانستان میشوند (زیرا آنجا تنهایی جاییست که هنوز بلعیده نشده است) و در آنجا با به جنگ واداشتن قبایل و سپس اتحاد آنان به مقام سلطانی و سپس خدایی میرسند. مردمان عقبماندهی کافرستان آنان را همچون خدا میپندارند و به هر خواست آنان گردن مینهند. همه چیز در جهت خواست آنان پیش میرود تا زمانی که آنان خود به منطق فریب و بازیشان آگاهند، اما داستان از آن جایی پیچ میخورد و به سمت فاجعه میرود که یک تن از آنان، دراوِت، خود فریبِ فریبکاری خود را میخورد و بازی را واقعی میپندارد. او واقعاً باور میکند خداست و بنابر این مجاز به انجام هر کاری است. تا زمانی که او بر بازی خود آگاه است بازی ادامه دارد، اما به محض آن که او بازیِ خودساخته را فراموش میکند بازی به پایان میرسد و فاجعه آغاز میشود. او ناگهان از مرتبهی یک ماجراجوی ریاکار به مقام یک نیمه سلطان ـ نیمه خدا بدل میشود؛ خود را برای هر کاری مجاز میداند و برای خود هالهای مقدس قائل میشود. لحظهی سقوط در همین جاست. او در مقام یک ماجراجو که به سلطنتی بدوی رسیده، به هر حال دارد قبایل وحشی را متمدن میکند، همان کاری که استعمار انگلیس داعیهی آن را داشت. اما او در مقام خدا چارهای جز تحقیر انسان ندارد، این تحقیر در داستان از طریق همسرگزینی و در واقع تجاوز به انسانیت قبیله نمود مییابد. قبیله بر او میشورد و درمییابد او “نه خدا نه شیطان بلکه بشر است”. مرگ او هم نمادین است، او از فراز کوهستان خداییاش به قعر دره فروافکنده میشود. کیپلینگ، هرچند گویا دلبستهی استعمار انگلیس بود اما با این داستان سرنوشت آتی استعمار پیر را پیشگویی میکرد. اما امروز برای ما که آن را میخوانیم داستان وجهی عمیقتر دارد: پیشگویی عاقبت هر آن ساختاری که در آن یک فرد میتواند به مقام نیمه خدایی برسد و بر فراز سر خود هالهی تقدس ببیند و خدای گونه منطق بازی سیاست را فراموش کند و آن را واقعی بپندارد. ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از سعید عقیقی بر کتاب آیسخولوس، ترجمه عبدالله کوثری برای نخستین بار؛ مجموعه آثار آیسخولوس یا همان “اِشیل” با مقدمهای زیبا و ترجمهای رسا، منتشر شده است. این مجموعه شامل اورستیا (آگاممنون ،نیاز آوران ،الاهگان انتقام)، پرومتئوس در بند، هفت دشمن تبس، پارسیان. پناه جویان است. نمایش نامههای یونان را به لطف شاهرخ مسکوب شناختیم؛ با افسانههای تبای و پرومته در زنجیر. نمایش نامههای اساطیری یونان جدا از اهل فن، برای دیگران در حکم ِ یک “کل” جلوه میکرد و جهان بینی نویسندگاناش چندان ملاک نبود. به یُمن ِاین کتاب، کمی از این مغلطه به در میآییم و ریشههای این تفاوتها را (که شاید پیشتر در شناخت اساطیر فرهنگ یونانی دست و پا شکسته دانسته باشیم)، دست کم در باره آیسخولوس با جزییاتی درخور توجه دریافت میکنیم. برهمین اساس، مقدمه کتاب و چند صفحه ابتدای پرومتئوس در بند و هفت دشمن تبس، به اندازهی متن نمایشها راهگشاست. ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از بهاره رهنما بر کتاب وقتی از دو حرف میزنم از چه میگویم، نوشته هاروکی موراکامی، ترجمه مجتبی ویسی نوشتن از آدمی که فقط یک جمله کافکا در ساحلش برای همه عمر قلبم را لرزاند بیشک بسیار احساساتی خواهد بود، آنهم وقتی به نوعی قرار باشد کتابی که معرفی میکنی زندگینامه قهرمانت باشد و چگونگی هاروکی موراکامی شدنش، را برایت شرح دهد، موراکامی جدای از نویسنده بودن بطور پیگیر و جدی در زندگیاش یک دونده است و کلی مقام و رکورد در این رشته به ثبت رسانده است، حتی خودش ترجیح میدهد بر سنک قبرش بنویسند: هاروکی موراکامی /دونده – نویسنده، جالب است که در همین کتاب میگوید که بیشترین یافتههایش برای نوشتن را از طریق دویدنهای روزانهاش پیدا میکند.البته با خواندن این کتاب جذاب میفهمیم که او تجارب عجیبتری هم در زمینه مشاغل اجتماعی داشته مثلن کافه داری یا داشتن یک کلوپ شبانه جاز هم داشته، چیز عجیبی که از خواندن این بیوگرافی به خواننده منتقل میشود حس امید و شتاب است، این که چقدر زندگی میتواند دقیقن مثل ورزش دو جلو برنده و پیش برنده باشد! یک دفعه دوست داری امیدهای ذهنیات را به کارهای عملی بدل کنی و البته که جادوی غریب قلم موراکامی هم در این میان بیتاثیر نیست، خلاصه این که نه فقط برای دوست داران موراکامی که برای همه اهالی ادبیات خواندن این اثر نه تنها لذت بخش خواهد بود چه بسا خواندنش مسیر زندگی و تصمیمات و تردیدهای خیلی از ما را عوض کند. کلن وقتی از دو حرف میزنم از چه میگویم از آن دسته کتابهایی است که عجیب چه در حین خواندنش و چه مدتها بعد از آن مثل معاشری نیکو مودتان را بالا میبردو مثبت میسازد.و اما برای ارضای حس کنجکاوی خواننده عزیز این سطور یادداشتم را با جمله انتخابیام از کافکا در ساحل به پایان میبرم: کافی است فقط تو به خاطرم داشته باشی، آنگاه اگر تمامی دنیا هم فراموشم کنند، باکیم نیست… ———————————————————————————————————————– کوتهنوشتی از مرضیه آرمین کتاب مدت زیادی بود که از خوندن کتاب چاپی محروم بودم. مجبور شدم کتاب دانلود کنم و از تو همین کامپیوتر بخونم. اما همیشه قبل از شروع به خوندنِ کتاب دانلودی، یه فحش میدادم و یه غر ریز میزدم و بعدش شروع میکردم به خوندن. من دلم کتاب میخواست. دلم بوی کاغذ میخواست، دلم میخواست ورق بزنم، دلم میخواست مواظب جلدش باشم که تا نخوره و خط نیفته، دلم میخواست هرجا خوندنم رو متوقف میکردم، یه تای مثلثی بزنم رو ورق و اگه چند سال دیگه کتابمو برمیداشتم و نگاهش میکردم و ورق میزدم، یه لبخند بزنم به اون تاخوردگیای که هنوز مونده بود، و به خاطر میآوردم که چرا اون موقع از خوندن دست کشیدم. اصلا دوست داشتم یه نسکافه برای خودم درست کنم و کتاب باز کنم و بشینم پشت میزم و بخونم و ورق بزنم. اصلا دلم کتابخونه میخواست. عین فیلما، یه کتابخونهی بزرگ پر از کتاب، هر چند هم بعضیاشونو نخونده باشم. دلم شهر کتاب میخواست. دلم میخواست برم توش و غرق بشم. اما خب، یه شرایطی همیشه برای آدما بوجود میآد که اجازه نمیده آدم کارایی که میخواد رو بکنه، حتی یه خواسته به کوچیکی خوندن کتاب هم میتونه برای آدم آرزو بشه. من مثل تمام وقتای دیگهی زندگیم، مجبور شدم بازم خودمو وفق بدم. کنار بیام. البته به بهترین وجه ممکنش و البته که نه به هر قیمتی. من نمیدونم کتاب الکترونیک رو رو چه حسابی دقیقا درست کردن، ینی تقریبا میدونم. اما مطمئنم کسی به فکر مهاجرای ایرانی نبوده موقع فکر کردن به تولید این نوع کتابا. منم نزدیک به دو ساله که دارم از این فکر بکرشون استفاده میکنم و حداقل حس خوندنم رو ارضا میکنم. این روزا که دارم نظر منفی مردم رو میشنوم راجع به کتاب الکترونیک و حس و روح نداشتنش، هی به فکر فرو میرم… فکر میکنم، ینی کتاب یه نویسندهای که اجازهی چاپ نداره، هرگز نباید خونده بشه؟ ینی منی که بهم کتاب چاپی نمیرسه، نباید دیگه کتاب بخونم؟ ینی نویسنده و زحماتش و جملاتش و داستانش و رمانش و مطلبش و زندگیش و عشقش، اثرش، همه کشک، فقط جلد و ورق و بوش مهمه؟ که تازه اونم الانا فکر میکنم بیشتر بوی مرگ میده. درخت قطع کنیم و جنگل نابود کنیم که از بوی ورق لذت ببریم؟ من دارم کتاب الکترونیک رو ترجیح میدم. فقط یه حس ارضا نشده برام باقی میمونه، اونم خواستن یه کتابخونهی بزرگه. اما شاید همین که احساس کنم توی گوشیم هم میتونم صدتا کتاب داشته باشم و هرجا دلم خواست بازش کنم و شروع کنم به خوندنشون، میتونه یکم اون حسم رو جبران کنه. #هفتداستان۱۳۹۱
- مرده شور
داستان کوتاه، نوشته: نسرین مدنی وعشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشی به نام مرگ جویده است فروغ – من از کتونیهای بند دار سفید بدم میآید. – از چی خوشت میآید؟ – از “مرده شور قیافهات را ببرد.” – بابایم میگوید: “از روزی من مرده شور شدم که اشتباهی در شناسنامهام به جای مریدی نوشتند مردگی. اگر مریدی بودم شاید مرید درویش سر کوچهمان میشدم.” ولی حالا هم راضی است. عوضش مرده شور خوبی شده است. وقتی درویش سر کوچه مرد، خیلی برای شستنش زحمت کشید. تمام چرک زیر پایش، لای گوشش و نافش و خلاصه تمام چرک سوراخ سنبههای تنش را گرفت. بابا به خم و چم هیکل آدمها خوب آشناست مثل مامان. مامان بیشتر از خاله احساس مسئولیت دارد. خاله همیشه به مامان میگوید: “کی میمیری خودم بشورمت و کفنت کنم تا همه کاره مرده شور خانه بشوم.” بابا همیشه میگوید: “در هر کاری آدم باید خوبش باشد حتی مرده شوری.” مثل خودش که خوب میداند سوراخ ناف مرده چاق و لاله گوش شکسته کشتی گیر و انگشتهای کپره بسته کارگر را چطور بشورد. – ما اینجا راحتیم. چاه قبره اما جای خوبی برای ماست. بابا که هر شب با دوستهای عملهاش دور منقلاند و حواسش به ما نیست. خانه هم کوچک است و تازه آنجا یکی ما را پیدا میکند. همینجا خوب است. – پستانهایت را دوست دارم راحیل. حتی اگر توی چاه قبر با هم بخوابیم یا توی رختخواب هیچ توفیری ندارد. جای خوبی را پیدا کردیم که هر شب با هم باشیم. قطعه پانزده ردیف بیست و هفت. – راحیل، چرا تنت همیشه سرد است، فقط وقتی میمالانمت گرم میشوی، بعدش دوباره سرد میشوی. – عوضش تو همیشه گرم و کثیفی. بوی عرقت آدم را اذیت میکند اما من همه اینها را دوست دارم. کاش میشد پوتین سربازیات را ببرم خانه بشورم اما میترسم خاله بفهمد و به مامان بگوید. صادق لبش را به پستان راحیل چسباند و گفت: “پستانهایت را دوست دارم راحیل.” آخر شبها که صادق به قبرستان میرفت و با راحیل پنهانی به قطعه پانزده ردیف بیست و هفت میرفت، راحیل از همه چیز حرف میزد. وقتی صادق مست بغل خوابی بود راحیل مثل گل میشکفت و از هر دری حرف میزد. خیلی اوقات صادق خوابش میبرد اما راحیل میگفت و میگفت تا دم دمهای صبح که صادق به سربازخانه برمیگشت. – وقتی معلم ادبیاتمان گریه کرد و گفت: “دخترم تو تصادف فوت کرد.” من خیلی ناراحت شدم. فکر کردم چه کاری میتوانم برای معلم بکنم آخر خیلی دوستش داشتم. دیدم تمام کاری که میتوانم بکنم این است که سفارشش را بکنم. مثل بقیه آدمها که همیشه سفارش همدیگر را میکنند. گفتم: “خانم معلم، قول میدهم به مامانم سفارشش را بکنم که خوب بشورتش، خودم هم در مرده شوریاش کمک میکنم.” من حرف بدی نزدم اما معلم از پشت میز، خودش را به ته کلاس، به صندلی تکیام رساند و کشیده محکمی خواباند تو گوشم. تا چند دقیقه گوشم زینگ زینگ میکرد. – بچهها لقمهای را که مامان برایم میگرفت و بهشان تعارف میکردم نمیخوردند. میگفتند:”تو و لقمهات بوی مرده میدهید و نجساید.” حالا خوب است که ما مرده شورها تمیزشان میکنیم و راهی آن دنیا میکنیمشان. میدانی صادق، به مامان میگویم: “بابا حمام دامادی میکند از مردهها ما هم حمام عروسی. چون آنها را تمیز، میفرستیم پیش خدا.” بابا میگوید: “مرده را باید یک جوری شست که دوست داری بشورنت.” میگوید: “معصیت دارد بد بشوری چون میروند محضر خدا و نجس باشند خدا غیضش میگیرد و شاید به خاطر همین آنها را بفرستد جهنم.” – بابایت آدم وظیفه شناسی است. – هیچ فکرش را کردهای این چاهی که ما هر شب تویش میخوابیم مال چه مردهای است؟ – نه. – مال یک مرده پولدار و چاق. چاقیاش برای ما خوب بود چون هر دویمان اینجا جا میشویم. او، این چاه را قبل از مردنش خرید و خودش چند بار خوابید این تو. هی گفت تنگ است خفه میشوم. هی گفت باریک است جا نمیشوم تا آخر آن چیزی شد که میخواست. مرد اما بچههایش سر ارث و میراث دعوایشان شد و یادشان رفت بابایشان را دفن کنند. بیچاره هنوز تو سرد خانه است. از خاله پرسیدم چرا دندانت زرد است؟ گفت: “یک روز مال تو هم زرد میشود.” گفتم: “نه، نه، من هر شب مسواک میزنم.” گفت: “مال مسواک نزدن نیست. بوی مردهها که به آدم بخورد دندانش زرد و پوسیده میشود.” گفتم:” مردهها بویشان ضرر نمیرساند. خیلیهاشان خوشبوند.” شوهرت میشوم راحیل. همین الان. ماه هم شاهد ماست. ببین قرصش چه کامل است. دارد به ما نگاه میکند. هی ماه، تو شاهد باش من در قطعه پانزده قبرستان ردیف بیست و هفت راحیل را به زنی گرفتم. – ببین نگذاشتی یک امشب را حال کنیم. آخر چقدر گریه؟ – صادق، صادق، افغانی بود. سیزده ساله. دو سال از من کوچکتر بود. چرا؟ چرا آخر بابایش کشتش؟ گردنش قشنگ بود و جای چاقو از این طرف گردن تا آن طرف را خط انداخته بود. تنش را بو کردم صادق، بوی سیب میداد. به مامان گفتم: “نیندازش تو حوض سنگی” گفتم: “با سنگ پا نشورش. بگذار با اشکم غسلش دهم. “صادق پستانش قد گردو بود. گردو. گوشم تیر کشید. وقتی به خودم آمدم تو رختخوابم بودم. مامان بالا سرم بود. گفت: “به هوش آمدی تخم جن. دختره سلیته با آن جیغ و فریاد مرده شور خانه را روی سرت گذاشتی. والا به خدا ما سر زا هم اینجور جیغ نزده بودیم.” صادق، صادق، افغانی بود پستانهایش هم گردویی. صادق، کاش تمام آدمها را من دوباره میزاییدم. صادق با عصبانیت زیر شلواری و پیرهنش را پوشید و پوتینش را به دست گرفت و در حالی که از چاه قبر بیرون میآمد گفت: “مادرت راست میگوید، نباید اسم مرده دیوانهای را رویت میگذاشت. تو هم مثل آن مرده، دیوانهای راحیل.” – شوهرت میشوم راحیل. همین الان. ماه هم شاهد ماست. ببین قرصش چه کامل است. دارد به ما نگاه میکند. هی ماه، تو شاهد باش من در قطعه پانزده قبرستان ردیف بیست و هفت راحیل را به زنی گرفتم. حالا هم چشمت را ببند میخواهم حال زن گرفتن را ببرم. – صادق باید همان شب زنت میشدم که درد داشتم و تو دستت را گذاشتی روی خاک و گفتی : “الان اینجا خیس میشود. “پرسیدم از چی؟ گفتی: “از خون.” از خاله پرسیدم: وقتی عروسی کردی باز دندانهایت زرد بود؟ گفت: “نه اصلا.” گفتم: “ولی من میگویم زرد بود.” با غیض پرسید: چرا؟ گفتم: “آخر توی عکسهای عروسیت اصلا نخندیدی حتی لبخند هم نزدی. چون دندانهایت زرد بوده است نخواستی توی عکس بیفتد تا مثلا یک روز من خیال کنم تو در عروسیت دندانهای سفید داشتی.” صادق گفت: “میخواهمت.” – چقدر؟ – قدر مردن. یاد شعری افتادم. کتابش را از کتابخانه مدرسه امانت گرفته بودم “ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم.” یادم است وقتی خواستم کتاب را پس بدهم معلم پرورشیمان گفت: “این زن فاسد است.” گفتم: “چرا شعرهایش که قشنگ است؟” اخم کرد و گفت: “به خاطر همین شعرهاست که میگویم فاسد است. “صادق من میگویم: “ما عشقمان را در تاریکی قبرستان یافتیم.” – نگفته بودی شاعر هم هستی! – آدمها وقتی عاشق میشوند شاعر هم میشوند. – مامان سینه بندی برای عروسیم خریده است. یک روز میبندم. – اما من که تو این تاریکی نمیتوانم ببینم. – میتوانی دستش بزنی و دم دمهای صبح هم یک چیزهایی ببینی. – تو ضد بارداری میخوری؟ – ضد بارداری چیه؟ – قرص است تا بچه دار نشوی. – وای بچه که خیلی خوب است. اما باید… راحیل دستش را روی شکم صادق سایید و… – بچه ها با من دوست نمیشدند. هر جا میرفتم فرار میکردند تا مدیر مدرسه مامانم را خواست. پروندهام را به مامان داد گفت: “ناچارم، بچهها از مرده شور میترسند. اولیا شکایت میکنند.” مامان، بنده خدا، خیلی اصرارش کرد که تو مدرسه نگهم دارد، خواست دست مدیر را ببوسد اما او دستش را پس کشید و پشت چادرش قایم کرد. آخر تصمیم گرفت، ته کلاس توی یک صندلی تکی بنشینم. یک روز زنگ تفریح مدیر چشمش به من افتاد. دستی کشید به مقنعهام و گفت: “میدانم تو دختر خوبی هستی.” بعد رفت آبخوری بچهها دستش را شست. خودم را به او رساندم. صدایش کردم. ترسید. برگشت. گفتم: “خانم به خدا من نجس نیستم. من نمازم را سر وقت میخوانم.” صادق گردنش را بوسید و مست گفت: “بوی سیب میدهی راحیل، بوی سیب.” راحیل زمزمه کرد: “من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند”. شعر همان زن است که معلم پرورشیمان… – تو حتی یک دوست هم نداشتی؟ – چرا داشتم. مشکی دوستم بود. – مشکی کی بود؟ – بهترین دوستم که کشتنش. حیف که نمیشد بشورمش. آخر چیزی از او نماند. – چرا؟ – لهاش کردند. توی گوشه حیاط مدرسه با هم دوست شدیم. لقمهام را تعارفش کردم. کمی بو کشید. این ور و آن ور کرد تا خورد. شریک لقمههایم بود. شاخهای بلند قشنگی داشت. وقتی میخواست تشکر کند شاخش را توی دهانش میگذاشت. ولی زیبا پیدایش شد وقتی که من و مشکی دوست جان جانی شدیم. نفهمیدم زیبا بالای سرم است. کتونیاش کتونی سفید بند دارش را گذاشت روی مشکی. کاش میشد غسلش داد. کاش میشد شستس اما زیبا کتونیاش را سایید زمین و چیزی از مشکی، دوستم، سوسکم نماند. دوباره گوشم تیر کشید. دیدم تن له شدهاش کف کتونی زیبا چسبیده بود. وقتی به خودم آمدم که مامان پروندهام را کوبید تو سرم. مامان میگفت: “اگر نمیرسیدم مدرسه، مردهها را هم بیدار میکردی.” گفتم: “زیبا مشکی را کشت و هیچ کس پروندهاش را زیر بغلش نگذاشت.” از آن به بعد نخواستم که به مدرسه بروم. قبرستان بهتر از مدرسه است مردهها از زندهها بهترند. – میگویند از مرده شور نباید دختر گرفت. – اما تو گرفتی. – چی؟ – مگر زنت نیستم. حالا که خدمتت تمام شد میخواهی زنت را ول کنی؟ – آخر زن گرفتن اینجوری نیست. باید تو محضر ثبت شود. عاقد صیغه را بخواند. شاهد بیاید. – مگر ماه شاهد ما نبود؟ – آره، ولی… – پس چرا مامان و خالهام را گرفتند؟ – آخر بابایت هم مرده شور است و شوهر خالهات هم عاشق خالهات شد اما یک ماه بعد دق کرد و مرد. خودت برایم تعریف کردی؟ – تو عاشق من نیستی؟ – چرا ولی… – اما من عاشقتم. میزنی زیرش که زنت بودم؟ – نه. فکر کن معشوقت بودم. آخرین بار راحیل سرباز را زیر نور ماه دید. سر تا پایش را برانداز کرد سرباز، کتونی بند دار سفید پایش بود. آن شب راحیل سینه بندی بسته بود که مادر برای عروسیاش خریده بود اما صادق گفت که تو تاریکی نمیشود دید. دوید دوید و خود را به خانه رساند. گوشش تیر میکشید. مادر را دید که کنار پدر دراز کشیده است. گفت: “مامان بیدار شو. بیدار شو.” مادر خواب آلود بیدارشد. “چه مرگته؟” – مامان قرص ضد بارداری میخواهم. دیگر صداها را نمیشنید. چشمها تنها چشمها میدید که پدر مثل فنر از جا پرید. موی او را کشید و سرش را به دیوار کوبید. دیوار خونی شد. پدر به آشپزخانه رفت. در ستونی کوچک از حوادث روزنامهای دسته سوم چهارم خواندم: “دختر خانوادهای مرده شور که جنینی دو ماهه در شکم داشت، به دست پدرش سر بریده شد. مادر این دختر پانزده ساله در دم سکته کرد و پدر این دختر متواری است.” زن جیغ میزد مرده شورتان را ببرد آن سنگ پا را به من بدهید و رو به جسد عریان گفت: “تخم حرام، گذاشتی بچه حرام تو شکمت بکارند. پوستت را میکنم.” شیار عمیق آن گردن باریک، آدم را یاد طوقیهای پشت بامهای قدیمی تهران میانداخت. دختری در گوری گمنام دفن شد که نوک پستانش در اثر مالش سنگپای مرده شور کنده شده بود. شاید اگر زنده بود میگفت: “خاله اثر انگشت صادق روی پستانم با سنگپا پاک نمیشود.” شاید اما راحیل دیگر زنده نبود. راحیل به اندازه یک ستون کوچک در حوادث روزنامهای دسته سوم چهارم شاید حرف داشت. #هفتداستان۱۳۹۱
- نظرات برخی از اهل کتاب بر کتاب وردی که برهها میخوانند
آزاده یه داستان چند وجهی از رضا قاسمی که نوع نثری که به کار گرفته شده فوق العاده جالبه وخود داستان که روایت جالبی داره همراه با رگه هایی از طنز. شاید بزرگترین مشکل این کتاب استفاده بیش از حد از کلمات رکیک باشه که تا حدودی اون رو ناخوشایند میکنه. فکر میکنم همه آدما تو زندگیشون دنبال ساختن اون سه تار بینظیرن، حتی اگه گاهی به قیمت از دست دادن خیلی چیزا باشه !! سامان کاری به ارزشهای ادبی و داستانی این رمان ندارم. میخواهم نکتهای را بیان کنم و آن این است که در تاریخ ادبیات داستانی ایران رمان (وردی که برهها میخوانند) اولین رمان و (رضا قاسمی) اولین نویسندهای است که به صورت Online این رمان را نوشت. البته یادم میآید که زمانی که این رمان بر روی اینترنت منتشر میشد نام دیگری داشت به نام “دیوانه و برج مونپارس” که بعداً این نام برای یک فصل از این کتاب انتخاب گردید. آذرستان من اشتباه کردم. رضا قاسمی شبیه هیچ کس نمینویسد با این نثر تر و تمیز که معلوم است کلی برایش جان کنده. وردی که برهها میخوانند را میگویم. شاید همنوایی داستانتر بود و عنصر روایتیاش قویتر اما این کتاب عجب کتابی بود. خوشم آمد خیلی. دوست داشتم می توانستم مثل قاسمی بنویسم. حسودیم شد. محمد دامن زن با سلام وعرض ارادت رمان بسیار زیبای برهها راخواندم. یک نفس و دریک نشست. وغرق شدم درنئشگیی که مدتها بود ازمن گریزان بود.رفتم به رویاهای ناتمام خودم که دیدم ساعتهاست در داخل ماشین در خیابانهای تهران میچرخم.صداقت نوشته دیوانه میکند آدم را و با وجود کلمات رکیک چه نوشته نجیبی است.به نجابت خود نویسنده.آخر رمان فوقالعاده تکاندهنده است.بعنوان یک ایرنی ازدور دستانت را به گرمی میفشارم و برایت آرزوی ساختن چهلمین سه تارت رامیکنم. (ناچار از آن فعل معروف استفاده کردم) محمد مهدی هاشمی سلام جناب آقای قاسمی داستان آشنایی من با کارهای شما خیلی جالب است. من داستان به قول خودم مدرن نمیخواندم. با یکی از دوستانم درباره بهترین رمانهای ایرانی صحبت میکردیم. کتاب همنوایی را به من معرفی کرد و گفت که بهترین رمان تاریخ ایران است. خندیدم. گفت بخوان میفهمی. باورم نمیشد که به روزهایی برسم که این کتاب کنار تختم باشد و تا چندین صفحه از آن را نخوانم، خوابم نبرد. جدیدا لای آن را باز میکنم و از هر کجا که آمد تا آخرش را یک نفس میخوانم. بعضی از اوقات هم با آن فال میگیرم. میتوانم برایتان حدودا کتاب را از حفظ بخوانم. وردی که برهها میخوانند هم شاهکار است. خیلی طول کشید تا این کتاب را خواندم. چون در بعضی قسمتها نمیتوانستم جلوتر بروم. آنقدر مبهوت داستان میشدم که دوباره میخواندم و باز هم دوباره میخواندم. چاه بابل را هم خیلی دوست داشتم. حرفهایتان از دل بلند میشود و به دل مینشیند. شخصیتهای داستانهایتان را انگار سالهاست میشناسم. خودم هستند ولی زیباتر. نمایشنامههایتان را نیز دوست دارم. به غیر از ضحاک که آن را گیر نیاوردهام، بقیه را خواندهام. فوقالعادهاند. شما مغرورید ولی باید بیشتر از این مغرور باشید. شما اسطوره زنده برای من و خیلی از دوستانم هستید. به خاطر شما بود که من به کلاس سه تار رفتم. پیشرفتم خوب بوده است. خیلی زندگیام زیباتر شده است. چند نقد و بررسی کوچک به کارهایتان کردهام ولی وقتی خواستم این نامه را بفرستم، از فرستادن آنها پشیمان شدم. اگر بخواهیم در چیزی عیب پیدا کنیم همواره موفق میشویم. حاضر نیستم کسی را که در زندگیام تاثیراتی گذاشته است که دید مرا به همه چیزها عوض کرده است، ناراحت کنم. حتی اگر این ناراحتی برای لحظاتی کوتاه باشد و حتی اگر به او برای کارهای بعدیاش کمک کند. فقط میتوانم بگویم متشکرم. فاضل سلام آقای قاسمی رمان وردی که برهها میخوانند رو خواندم. از صبح تا شب. بینظیر بود. قبلا هم رمان همنوائی رو خوانده بودم ولی وردی که برهها میخوانند واقعا دیوانه کننده بود. از جان و دل بود که بر جان و دل نشست و اشک بر دیده نشاند. آری حقیقتا زندگی شال نیم متری هلناست که شکافته میشود و بافته میشود. گفته بودید نوشتن بین تغزل و طنز سخت است، الحق والانصاف که این سخت را به قلم توانایتان سهل کرده بودید با خون دل خوردن و نوشتن و با عرق ریزان روح. و چه خوب نقب زدید به اعماق دل و جان خوانندگانتان. فصل غرق شدن پروین تکانم داد و چه خوش نشسته بود شعر انتهای فصل که اشک را مینشاند به چشم. رفتنش برای همیشه، غم راوی را به جانم تزریق کرد. و چه جالب بودن دیدن راوی همسایگانش را پس از سالها. که گویی هرچیز تصادفی ممکن است تصادفی نباشد، خواه تقدیر گیرش خواه خرافات. آقای قاسمی عزیز ممنون از زحماتتان. ممنون که بیچشمداشتی اینچنین روحهای تشنهی ادبیات را سیراب میکنید. به خدا مردیم و ذله شدیم از خواندن این شبه رمانها از دیدن این همه ادعا و نبودن جوی لذت خواندن. ممنون که با خستگی روزانه نوشته بودید و مرارت سالیانه پیرایش و آرایش کرده بودید و حالا ما میتوانیم به یک روز سر بکشیم این معجون میوههای کمیاب جنگلهای ادبیات را، آن هم بیزحمت از خانه بیرون رفتن و خریدن کتاب. بمانید و بنویسید که به شما و کسانی چون شما نیازمندیم چون نیاز لب تشنهای به کوزهای آب گوارا در بیابان. فکرتان جوشان باد. ندا شمس کیا بالاخره رمان “وردی که برهها میخوانند” را خواندم.لذت بردم جداً؛ لذتی غمناک، دلگیر، متشنّج و خاموش… چند وقت پیش در یکی از میلهام دربارهی این رمان آنلاین خواندم، امّا خب فیلترشکن نداشتم و پیگیری هم نکردم البتّه؛ تا هفتهی پیش که به فیلترشکنی فیلترنشده(!) برخوردم و توانستم رمان را از سایت دوات دانلود کنم. به طرز دردناکی دوست داشتنی بود؛ به طرز غمناکی نقب میزد به درون آدم: خسته شده بودم از این هستی که شبیه شده بود به شال نیم متریِ هلنا. از این طرف شکافته میشد تا دوباره به همان شیوه بافته شود. با همان نخها؛ با همان رنگها. و من خستهام از درد و اندوهی که در همهی ما ته نشین شده است وآنچنان میفرسایدمان که دیگر چیزی نمیماند از روحی که در این قالبهای تهی دمیده شده است و… هی تکرار میشود همه چیز…مثل شال نیم متری هلنا… خسته ام… خسته. و مگر نه آنکه هر چیز غرامتی دارد؟ دست مریزاد رضاقاسمی عزیز و قلمت همیشه نویسا! راجی در لحظهای از زندگی عاشق پدیدهای میشوی، حس میکنی که همه هستیات درهمین پدیده خلاصه میشود و تو تمام گذشتهات، آیندهی نیامدهات را در همان لحظه تسلیم آن پدیده میکنی. میسوزی پای چیزی که عاشقش شدهای. نامی از تو در تاریخ و جغرافی نخواهد آمد. شاید روزی قصه نویسی در بخشی از یکی از قصههاش، یا شاعری در یکی از شعرهاش، یادی از کسی بکند که در لحظهای از زندگیاش، بیمهابا، گذشته و آیندهاش را بخشیده است به یک نگاه، به یک کلمه، به یک حس که به کودک، جوان، دختر، یا مادری تعلق داشته است و او اتفاقی سر راه آن نگاه، کلام، احساس قرار گرفته است. اگر کمی دیرتر راه میافتاد، و یا زودتر، زندگیاش حد اقل در آن لحظه به باخت نمیرفت. زمانش البته کوتاه نمیشود، ولی زمانهاش با آن پدیده، دگرگون میشود. مثل زن زائو، باید با آن کنار بیاید تا خلق، یا تکثیرش کند. و هر بار که تکثیرش میکند، مثل باری است که زمین میگذارد، و تا شکل گیری نطفه برای تکثیر بعدی کمی احساس سبکی و شادی میکند. تمام بالا پائین رفتنهات، تمام گریزهای تعلیق سازت، تمام قطعهات از تداوم قصه، تمام سرککشیهای گاهگاهیات به جزء جزء قصه، اصلن بگویم تمام قصهات یک طرف، آن یکی دو صفحه قصه هلنا و بوغوس هم یک طرف. در اکثر داستانها همیشه حلقههائی هست که بیشتر نویسندگان، ناگزیر، به راحتی از کنارش رد میشوند. به خود میگویند، در داستان من، این یک مورد فرعی است. قضیهاش نباید زیاد قصه را بپیچاند، نباید عمده شود و سایر موارد را در زیر بارش خفه کند. پس خود با دست خود این گونه روابط و موارد را خفه میکنند، میکشند، پنهان میکنند زیر اجزای دیگر تا زیاد ندرخشد. مثل کودک زیبا و با هوشی که مادر، برای از رونق نینداختن بقیه، در صنوقخانه پنهانش میکند. قصه هلنا و بوغوس شما از چنین جنسی است. همزمان با فروکش کردن گردبادها، آرامش یافتن خاک، و نابود شدن خاشاک و سر در آوردن شکوفههای قصه، این خاطره، این راز، این شال، این تور عروسی، این محبت، این دوست داشتن، این عشق… آنان زندگیشان را به خودشان باختند. کسی گولشان نزد، تا آن را از چنگشان خارج کند، پای قماری آن را نباختند. آنان زندگی خود را به خودشان باختند، مقولهایست… راجی مینا سلام، نمیدونم به نقطهای رسیدید که دیگه رمان خواندن جذابیت و ضرورتش را از دست داده باشه براتون؟ آدم احساس میکنه اونقدر زندگی کرده که تمام داستانها فقط تکرار زندگی خودش است. در مورد نویسندگان ایرانی که متأسفانه بسیاریشان هنوز آنقدر در قیدوبندهای اخلاقی قراردارند که اصلأ قادر به انگشت گذاشتن برروی نقاط و روابط پیچیدهی انسانی نیستند. اگر هم اشارهای به محدودههای ممنوعه بکنند، کار در همان سطح باقی میماند. یک نویسندهی خوب درست مثل یک روانکاو خوب اول باید این جسارت را پیدا کنه که به ته وتوی روح خودش، همونجاهائی که هرموقع نگاهش بهشون میافته از ترس چشماشو میبنده، راه پیدا کنه. خیلیها جسارت اینکار رو ندارند وبه همین دلیل هم تعداد روانکاوها و نویسندگان بد خیلی بیشتر از روانکاوها و نویسندگان خوب هست. نمیدونم چه جور وارد سایت شما شدم. فکر کنم از طریق سایت زوال… ولی چه جوری زوال رو کشف کردم؟… بهرحال… منی که اصلأ حوصلهی رمان خوانی رو ندارم نشستم و وردی که برهها میخوانند رو با ولع خوندم. البته وردی که برهها میخوانند برای من بیشتر یک شکلی از بیوگرافی بود تا رمان و فکر میکنم برای همین هم جذابیت بیشتری رو در من ایجاد کرد برای ماندن و خواندن… ومهمتر از همه جسارتی که برای نوشتن و بیان وقایع بدون اهمیت دادن به ارزش گذاریهایی که از طرف جماعت بیرونی ممکن است صورت گیرد از خودتون نشون دادید… گوشی تلفن را برداشتم و به دوستی که از بچههای همزمان شما در کارگاه نمایش بوده زنگ زدم واز رضا قاسمی ازش پرسیدم. میخواستم یه خورده شکل بدم به اون تصویر خیالیم از نویسندهای که منو با رمان دوباره اشتی داد… در خیلی از حس و حالاتی که بیان شد در کتاب خودم رو میدیدم. و شاید بیشتر در این جمله: همه عمر از مسیر کج، همه راهها از مسیر کج. آذر سلام آقای قاسمی رمان وردی که بره ها میخوانند را خواندم. راستش را بخواهید در مقابل همنوائی شبانه، فقط میتوانم بگویم بد نبود. باز میان این همه آثار کیلوئی دو زاری بازار کتاب برای خودش چیزی بود. من را بخاطر بیادبی ببخشید (اگر بیادبی کردم) اما میدانید قضیه چیست؟ من شب تا صبح را با خواندن میگذرانم. در یک جائی که اگر شانس بیاوری صبح تا غروبش چهار تا آدم ببینی. من هم که تازه سر صبح میخوابم. بعد دیگر از آدمیزاد خبری نیست. دل خوشم به سگها و شغالها که گاهی چنان بیپروا میشوند که تا دم پنجره میآیند به قهقهه… دل خوشی که نه، تنها گزیرم کتاب است و خواندن. آنوقت دلم میخواهد شما هم با من سری به کتاب فروشی بزنید. نه که کتاب نباشد، اتفاقن هست. زیاد هم هست. تا دلتان بخواهد رمان و داستان کوتاه و شعر و ترجمه و الخ… بعد سرگیجه میگیرم که کدامشان را بخرم. کتاب فروشیهای ایران هم که مثل آنجا نیست که مکانی باشد برای نشستن و خواندن و . رخصتی تا لاآقل چند صفحهای از کتاب را بخوانی و سبک سنگین کنی که چه. میدانید، دلم برای پولی که دادم نمیسوزد (گاهی البته بعضی جاها میسوزد) بیشتر دلم برای درختهائی کباب میشود که بریده شدهاند تا کاغذ شوند و این اراجیف رویشان چاپ شود. فکر میکنید در یک کتاب فروشی، چند کتاب بتوانید پیدا کنید که اگر نوشته نمیشدند دنیا چیزی کم داشت؟ بیچاره درختها… همنوائی شبانه ارکسترهای چوبی را هنوز دوست دارم، هرچند خواندنش من را بسیار آزار داد اما هنوز معتقدم که یکی از بهترین رمانهای ایرانیست. وردی برای برهها هنوز هم برای من همان رمان آن لاین است و البته من به شما مدیونم بابت هیجان خواندن یک رمان آن لاین اما همین… دلم میخواست بیشتر مینوشتم. مثلن از کارگاه دستان نوسی که میروم و احوالت این کلاس. میترسم که وقت خودم و شما را ضایع کنم . به هر حال، خسته نباشید و ممنون که مینویسید . برگرفته از سایت دوات رضا قاسمی #وردیکهبرههامیخوانند
- گفتگو با احمد شاملو؛ ادبیات ما حکم قلههایی را دارد که از مه بیرون است
چراغم در این خانه می سوزد! در دههی چهل تا پنجاه از نظر فرهنگی و ادبی آثاری به وجود آمده که در تاریخ ادبیات معاصر بینظیر بوده است. حالا شما که شاعر، نویسنده و محقق پیشرو همهی این سالها بودهاید ممکن است وضع تولید هنری و ادبی آن موقع را با نمونههای ملموس این روزگار مقایسه کنید؟ – من در سوأل شما دست میبرم و آن را به این شکل جواب میدهم: از اواخر نخستین دههی قرن هجری شمسی حاضر(۱۳۰۱ تا ۱۳۱۰) و نه تنها دههی ۴۰ تا ۵۰، آثاری در شعر و ادبیات فارسی به وجود آمده که در سرتاسر جهان نظیری نداشته. نه تعارفی در کار است نه قرار است مبنا را بر لجاجت یا رجزخوانی سطحی و خودگندهبینی فدرال بگذاریم( میگویم فدرال، چرا که شعر و ادبیات فارسی حاصل تلاش فدراتیو ملیتهای مختلفی است که در این محدودهی جغرافیایی ساکنند، و دستکم در این سالیان اخیر از نیمای مازندرانی و ساعدی آذربایجانی و که و کههای کجایی و کجاهایی بسیاری در آن به پایمردی کوشیدهاند و چهره کردهاند). اوایل فروردین ۱۳۵۱ در رم، آلبرتو موراویا که هفتهای پیش، از خواندن چندمین بارهی ترجمهی «بوف کور» هدایت به ایتالیایی فارغ شده بود به من گفت: «چه حادثهی غریبی! پس از چندبار خواندن هنوز گرفتار گیجی نخستین باری هستم که کتاب را تمام کردم. حس میکنم ترجمه نمیتواند برای حمل همهی بار این اثر به قدر کافی امانتدار باشد. چه قدر دلم میخواست آن را به فارسی بخوانم!» – و این اثری است که در دههی دوم این قرن شمسی (سالهای ۱۳۱۱ تا ۱۳۲۰) نوشته شده و آنچه نقل کردم سخنی است که از دهان مرد فهمیدهی محترم بسیار خوانده و نوشتهای بیرون آمده. تاریخ نگارش «بوف کور» مقارن ایامی است که نیما هم نوشتن نخستین اشعار مکتب خودش را آغاز کرده بود. یعنی اینها همه از نتایج سحر بود حتی اگر بدبینانه ادعا کنیم که هنوز هم در این دههی هفتم( ۶۱ تا ۷۰) به انتظار رسیدن صبح دولتش ماندهایم؛ که ادعایی است نادرست. در دههی سوم( ۲۱ تا ۳۰ ) «گیله مرد» را داریم از بزرگ علوی و بعد، در سالهای دههی پنجم ( ۴۱ تا ۵۰ ) «عزاداران بیل» را داریم از ساعدی ( که به عقیدهی من پیشکسوت گابریل گارسیا مارکز است) و «ترس و لرز» را داریم و «توپ» را و آثار کوتاه و بلند دیگرش را. بعد «معصوم دوم» و «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری از راه میرسد و پس از آن سروکلهی «جای خالی سلوچ» و داستان بلند و رشکانگیز «کلیدر» محمود دولتآبادی پیدا میشود. اینها در نظر من که متأسفانه در این دو سه مسألهی اخیر حافظهی آزاردهندهای پیدا کردهام، حکم قلههایی را دارد که از مه بیرون است. البته حتی احتمال دارد چیزهای مهمتری را جا انداخته باشم. منظورم یک نظر کلی است نه تنظیم یک فهرست دقیق. منتها یک مشکل اساسی این «ادبیات و شعر فدراتیو» مشکل زبان است که آن را نباید نادیده گرفت. در این گونه تولید، اسباب کار- یعنی زبان- غالباَ یک وسیلهی انتقال عاریتی است که بهکاربرندهی آن قلقش را نمیشناسد یا بسیار دیر به شناسایی آن توفیق حاصل میکند. مثل وقتی که آدم برای کاری وسیلهی نقلیهی رفیقش را به امانت میگیرد. در جوانترها، حتی هنگامی که خود اهل زبان باشند، باز وسیله کار چیزی است ناآشنا و عاریتی و بدقلق و سرکش؛ چه رسد به آن که برای نوشتن از زبان دیگری جز زبان اصلی خود استفاده کند. نویسندهی جوان ایرانی معمولاَ زبان فارسی روز را نمیداند و با گوشههای آن هیچ جور دمخوری ندارد. دستکم تا اواسط دههی ششم (۵۱ تا ۶۰) در دبیرستانها و دانشگاهها این زبان بد و آموخته نمیشد، بعد از آنش را نمیدانم و از جریان امروزی اطلاع زیادی ندارم. خب، چنین جوانی وقتی که نیروی آفرینش ادبی یا شعریش بیدار شود ناگزیر است زبانی را بهکار گیرد که قدرت سواری دادن ندارد. نهایت کارش این میشود که نمودن و ساختن را به جای کردن، گردیدن را به جای شدن، و باشیدن و هستن را به جای بودن به کار ببرد و در حقیقت این پنج فعل را (به مثابه مشت نمونه خروار) از معانی اصلی خود خالی کند و زبان را بلنگاند، یا با بههم ریختن روابط عناصر قاموسی و دستوری زبان، آب تفاهم نویسنده با خواننده را گلآلود کند تا خواننده کممایگی نویسنده را درنیابد. این مشکل طبعاَ در کار نویسندگانی که فارسی زبان دوم آنها است مشهودتر است. در کار اینان حتی لهجه هم دیده میشود در یک قصهی کوتاه ساعدی به چنین جملهای برمیخوریم: « گدا آمد در خانه نان برایش دادم»، و در جایی دیگر: «میآید دخلت را در میآورد»!- بی اینکه کوچکترین خردهای بر ساعدی بتوان گرفت در آثار او به عیان میبینیم که گفتوگوها به دلیل کمبودهای زبانی ناگهان چنان افتی میکند که کل اثر را به خطر میاندازد برای نمونه نگاه کنید به همان ترس و لرز که گفتوگوها، نه فقط محتوا را پیش نمیبرد، بلکه عملاَ در کار آن اخلال میکند. گناه ساعدی نیست که پیش از روشن کردن تفکیک زبان خود، گرفتار آفرینش جوشانش میشود. اگر شاه به راستی شیوهی خلاقیت او را در زندان اوین نخشکانده بود فرصت بسیاری در پیش داشت که از این بابت نگاه دوبارهای به آثار خود بیاندازد. از تمام این پرحرفی دست و پا شکسته منظورم گفتن این نکته بود تولد شاهکارهای ادبیات نوین ما بسی پیش از دهه چهل تا پنجاه آغاز شده است و اگرچه امروز آثار از آن دست عرضه نمیشود گمان میرود همچنان زنده و پویا باشد. اما به موضوع اصلی این سوأل نمیتوانم جوابی بدهم، چرا که فقط چند برنامه شعری از تولیدات هنری این روزگار دیدهام و مطلقاَ فرصتی برای مطالعهی آثاری که اینجا و آنجا به چاپ میرسد نداشتهام هرچند که اگر اثر درخشانی جایی چاپ شود راه نفوذ و ارائهی خودش را از در بسته و پنجره کور هم پیدا میکند. در عوض به اجمال شنیدهام که تولیدات هنری و ادبی ما- که تا اواسط دههی گذشته در جهت شناختن موقعیتها و شهادت به وهنی که بر انسان میرفت و زدودن این وهن حرکت کرده است- امروزه بی هیچ تعارف و اما و اگری غربزده و«آمریکایی»(؟) توصیف میشود. هدف چنین توصیفی بدون شک چیزی جز «سوءاستفاده از ناآگاهیها نیست.» وگرنه میبایست جایی یکی از مخاطبان آگاه این احتجاج بیاستدلال گریبان مدعی را بگیرد و بپرسد به کدام دری. البته عندالاقتضا میشود برچسبی روی شیر زد «مواظب باشید، این مایه کشنده است!». و هر مادری میتواند برای ممانعت کودک از افراط در خوردن شکلات، آن را با کلمهی «اخی» وصف کند. اما همهی مخاطبان یک جامعه را کودک پنداشتن خندهآور است. اگر منظورم این معرفان «تبلیغ لزوم بازگشت ادبی» است، غربزده و بهخصوص آمریکایی عنوان کردن آثار دهههای گذشته بسیار حیرتانگیزتر از آن خواهد بود. که مثلاَ یک کلام بگویند «ما باید سنت شعری محتشم کاشانیها را بار دیگر زنده کنیم»( چنان که گفتند هم). وگرنه من خود بارها، و از آن جمله در مقدمهی همچون کوچهای بیانتها به این حقیقت اعتراف کردهام که شعر ناب را نخستین بار از شاعران غربی آموختهام. اسم این غربزدگی و فلان و بهمان نیست. مگر اینکه قرار باشد دور صنایع نساجی و نفت و استفاده از آسانسور و ماشین و هواپیما را هم قلم بگیریم و از ابزار جنگ هم به نیزه و شمشیر بسنده کنیم و از پزشکی به همان جوشاندهی عناب و سپستان اکتفا کنیم که خوشا طب سنتی عبدالله خان حکیم! این، جدا کردن جامعه از کل بشریت است که از تولیدات فرهنگی نیز همچون تولیدات صنعتی و دستاوردهای علمی داد و ستد میکند و همپا و همگام پیش میرود. جنگ دوم جهانی و ضربههای هولناک آن در پیکر جامعه بشریت، آثار ادبی بسیاری آفرید و به چهرههای فراوانی در ادبیات جهان تشخص بخشید. خیلی از نویسندگان هم با توجه به تجربیات شخصی خود از جنگ، نتوانستند خود را از تأثیر آن دور نگه دارند. آیا شما که در هفده سالگی به زندان متفقین افتادهاید، شرایط زمانی و مکانی شاعر و نویسنده و بهطور کلی هنرمند را در تأثیرپذیری از جنگ مؤثر میدانید؟ – شرایط اجتماعی و طبقاتیاش را بله، مؤثر میدانم. اما نمیدانم چرا یکهو از جنگ دوم شروع کردید، در صورتی که جنگ اول هم سر دیگر همین کرباس بود و به ناگزیر در شاخههای گوناگون آفرینش هنری موضوع آثار فراوانی قرار گرفت بلکه بهطور غیر مستقیم هم آثار بسیاری به جا گذاشت که مثلاَ به عنوان نمونه میشود به ایجاد مکتب داداییسم در شعر و ادبیات فرانسه اشاره کرد. مثلاَ جنگ اول در همسایگی خودمان ترکیه کوهی از ترانه در آثار فولکلوریک به جای نهاد که آنچه موسیقیشناس و خوانندهی بزرگ ملی ترک- روحی سو- از این ترانهها ضبط و اجرا کرده برای پیبردن به عظمت فاجعهای است که بر تودههای بیگناه خلق ترک گذشته نمونههای بسیار گویایی است. در مورد من قضیه به کلی فرق میکند. من در «بازداشت سیاسی» متفقین بودم، و این با وضع یک «زندانی جنگی» فرق دارد. کشورمان هم در سالهای سیاه جنگ دوم دچار لطمات جنگی و طیفی جنگ بود نه زیر آوار مستقیم آن. با وجود همهی اینها وضع اسفناک من در آن شرایط سخت قابل بررسی است؛ چرا که به تمام معنی پیازی شده بودم قاطی مرکبات. موجودی بودم به اصطلاح معروف «بیرون باغ». پسربچهای را در نظر بگیرید که پانزده سال اول عمرش را در خانوادهای نظامی، در خفقان سیاسی و سکون تربیتی و رکود فکری دوره رضاخانی طی کرده و آنوقت ناگهان در نهایت گیجی، بیهیچ درک و شناختی، در بحرانهای اجتماعی سیاسی سالهای ۲۰ در میان دریایی از علامت سوأل از خواب پریده و با شوری شعلهور و بینشی در حد صفر مطلق، با تفنگ حسنموسایی که نه گلوله دارد و نه ماشه، یالانچی پهلوان گروهی ابلهتر از خود شده است که با شعار «دشمن دشمن ما دوست ما است» ناآگاهانه- گرچه از سر صدق- میکوشند مثلاَ با ایجاد اشکال در امور پشت جبهه متفقین آب به آسیاب دار و دستهی اوباش هیتلر بریزند! البته آن گرفتاری، از این لحاظ که بعدها «کمتر» فریب بخورم و یا هر یاوهای را شعاری رهاییبخش به حساب نیاورم برای من درس آموزندهای بود؛ که این، خب، البته جواب سوأل شما نیست. من در آن زمینه تجربهای ندارم که ارائه کنم. اما روشن است که هر نویسنده یا شاعری جنگ را با معیارها و برداشتهای خودش ترجمه میکند، و همین است که مثلاَ میبینیم یک جا با حماسه پهلو میزند یک جا با فاجعه، و یک جای دیگر محکی از آب درآید برای سنجش شیرمردیها یا بیغیرتیها. برای نمونه اشاره میکنم به اثر مشهور همینگوی «ناقوس عزای که را میزند» که راست از مرکز این طیف میگذرد. هنگامی که تغییر و تحول مهمی در جامعه اتفاق میافتد یا در شرف اتفاق افتادن است برای همهی افراد و بخصوص آنهایی که نقش جدیتر و حساستری در آن جامعه دارند این وظیفه مطرح میشود که به درک وسیعتر و عمیقتری از مضمون و محتوای فعالیتهای خود برسند. سوألم این است که آیا ضرورت ایجاد یک خط مشخص در ادبیات احساس نمیشود؟ – توضیح بیشتر میدهم. ببینید، ما امروز با ادبیات آمریکای لاتین روبهروییم. وقتی نگاه میکنیم میبینیم که انگار همه از دنیایی آمدهاند که به نوعی جنزده اما کاملاَ عینی است. از مقولههای مختلف حرف میزنند اما غنای زبانی مشترکی دارند که طعم متعارف اروپا و دیگر کشورها را ندارد. اما در کشور ما هنوز چنین اتفاقی نیفتاده است. کار ما حداکثر شبیه آثار اروپاییها و آمریکاییها است در حالی که آسیا و آمریکای لاتین به مثابه کشورهای جهان سومی باید بیش از اینها وجوه مشترک داشته باشند. علتش چیست که آمریکای لاتین بیخ ریش ممالک متحد آمریکا ادبیاتی دیگرگونه تولید میکند، ولی ما هنوز که هنوز است میکوشیم همینگویوار بنویسیم نه مارکزوار. واقعاَ علتش چیست؟ زبان متفاوت؟ جغرافیای سیاسی متفاوت؟ آب و هوای متفاوت؟ – کشورهای آمریکای لاتین، به جز برزیل که زبانش پرتغالی است، مشترکاَ به اسپانیایی میگویند و مینویسند. (از زبانهای دیگر، مثل کچوآ و آیمارا میگذریم) پس کاملاَ طبیعی است که تولیدات ادبی و شعریشان به صورت جریانی حاد در یکدیگر اثر خلاقه بگذارد برای یک شیلیایی یا کوبایی مواجهه با آثار مارکز به قدر ما حیرتانگیز نیست، چرا که مارکز ادامه یا قلهی یک سربالایی طولانی است که از فراسوهای قرون آغاز شده است. ولی ما، ناگهان با آثار مارکز «تصادف میکنیم» و طبعاَ به شگفت میآییم؛ چنانکه انگار یکهو زیر چشمهای ناباورمان غولی عجیب از اعماق ظلمت بیرون جهیده است. بیگمان این شگفتزدگی ناشی از آن است که غول را ابتدا به ساکن و بهطور نامنتظر کشف کردهایم و از محیط زندگی و تولید و شرایط نشو و نمایش یکسره بیخبریم. اما حقیقت این است که دایناسور هم از نطفهای به وجود میآید و ابعاد عظیمش در شرایط مساعد برمیبالد. ما از ادبیات معاصر دنیای لاتین چیز زیادی ندیدهایم و از سوابق آن آگاهی چندانی نداریم. شعر اکتاویوپاز برایمان غریبی میکند، چون که شعر روبن داریو و نیکلاس گویلنها را نخواندهایم. البته بسیار محتمل است که اکتاویوپاز به نسبت اسلافش ناگهان جهشی عظیم کرده باشد، چنان که مثلاَ نیما در قیاس با بهار؛ اما نباید فراموش کرد که به هر حال جهش فقط در طریق تکامل صورت میبندد. هیچ خیزابی سر خود و از نقطهی صفر آغاز نمیشود. اول نسیمکی برمیخیزد و موجکی بر دریا به حرکت درمیآید، و هر موج بلندتری را به حرکت درمیآورد. جوشش امواج است که در نهایت به برخاستن خیزابها میانجامد و در آن هنگام است که پرواز کوهوارههای آب ناگزیر میشود. پروازی پس از، پرواز دیگر. این ادبیات از فرهنگی بسیار عمیق نشأت گرفته است که ریشههایش در دوردست تاریخ از اسطورههای پیچیده و بسیار زیبای اقوام مایا و تولتک و آزتک سیراب میشود. طبیعی است اگر این فرهنگ طعم و رنگی دیگر داشته باشد برای فرهنگ اروپا و آمریکا، سوای فرهنگ ایران یا چین یا ژاپن، چطور متوقعید آسیا و آمریکای لاتین، آن هم «به عنوان کشورهای جهان سوم» ، وجوه مشترک ادبی یا فرهنگی داشته باشند؟ «جهان سوم» یک ترم اقتصادی سیاسی موقت است؛ فرهنگ و هنر هند و مصر و گواتمالا را چگونه میتوان زیر شولای «جهان سوم» یک کاسه کرد؟ هر کدام از این فرهنگها صندوق دربستهی بی کلیدی است که به هیچ وردی باز نمیشود و به هر اندازه که میانشان تعاطی و بده بستان صورت بگیرد محال است آب و دانهشان حلیم واحدی بسازد. برای مثال موسیقی بومی همین منطقه خودمان را در نظر بگیریم که یک مشت دستگاههای جدا جدای کاملاَ بسته است. میتوان در چند ساعت همه آنها را نواخت و به پایان برد. ماهوری هم که شما بنوازید از اول تا آخر همان ماهوری است که من مینوازم یا در سال ۱۳۲۴ مرحوم شهنازی نواخته با تار، یا ده سال بعد از آن صبای خدا بیامرز نواخته با ویولن. همه یکی است: پیشدرآمدی و قول و غزلی و چهارمضرابی و تصنیفی و رنگی؛ جز این که آقای عبادی خوشتر میزند و به تکنیک نوازندگی روانتری دست پیدا کرده یا آقای شجریان دلانگیزتر و جمع و جورتر از دیگران میخواند. اما خواندن او فقط برای شما و من دلانگیز است؛ اگر همین کنسرتهای موفقش را در پاراگوئه یا ژاپن اجرا کند بعید میدانم با سر و دست شکسته برنگردد. این موسیقی از محالات است که بتواند زیر تأثیر موسیقی هندی یا چینی قرار بگیرد یا بتواند مثل موسیقی اروپا به خلق آثاری با آن همه وجوه گونهگون توفیق یابد. آثار آقای امیروف آذربایجانی را بینداز جلو بچهها؛ که شور، همان در زمزمهی سهتار خوشتر. امکان ندارد بتوان مثلاَ در دستگاه شور سنفونی یا اپرایی تصنیف کرد. همچنان که محال است موسیقیدان آلمانی به نحوی تحت تأثیر موسیقی ما قرار گیرد. صندوقچهی دربستهی بیکلیدی که گفتم این است. موسیقی ما همه حرفهایش را گفته و در ردیفهای خود به سنگواره مبدل شده است. گذشته از اینها اصولاَ هر محیطی هر ادبیاتی را نمیپذیرد. تو بیا بندر چمخاله را بگذار جای ماکوندوی «صد سال تنهایی»، بیبی عمهجان را بگذار جای رمدیوس خوشگله، سرهنگ سهراب خان را جای سرهنگ آئورهلیانو، مشتی کاسآقای دعانویس را جای ملکوئیادس کولی، و ببین چه آش شلهقلمکاری از آب درمیآید. در آن محیط صد سال تنهایی جا میافتد. در این محیط عزاداران بیل، که گفتم: از این لحاظ و در این اثر، ساعدی پیشقدم مارکز است. فکر میکنید در یک دوره لاکتاب جامعه هیچکس کتاب نمینویسد؟ و اما از «ضرورت ایجاد یک خط مشخص در ادبیات» پرسیدید. بدون این که بپرسم منظورتان از این خط مشخص چیست عرض میکنم که ادبیات را کارگران ادبی منفرد تولید میکنند. یعنی هرگز نمیتوان یک «خط مشخص» برای ادبیات «ایجاد» کرد. این کار به صادر کردن بخشنامهی حزبی میماند و تنها از کسانی نظیر استالین و ژدانف ساخته است. ضرورت اجتماعی چیزی است مثل ناگزیر بودن تولد کودکی که مادرش پا به نه ماهگی گذاشته. هر چیزی که به نقطهی ضرورت رسید تولدش امری حتمی است. به دخالت دیگران نیازی نیست. دخالت دیگران نه تسریعش میکند نه مانع پیدایشش میشود. خوب حالا به قسمت پایانی همان پاسخ قبلی برمیگردیم. شما اشاره کردید به ادبیات دورهی استالین و نقش ژدانف. گفتید: «… ادبیات را کارگران ادبی منفرد تولید میکنند… و هر چیزی که به نقطهی ضرورت رسید تولدش امری حتمی است. به دخالت دیگران نیازی نیست و دخالت دیگران نه سریعش میکند نه مانع پیدایشش میشود.» سوأل این است: با توجه به فرایند ادبیات شوروی و دوره رکود آن در دهههای بعد از استالین«دخالت دیگران» را چگونه میبینید؟ همچنین در مورد سوأل یک متوجه نشدم اشارهتان به خشکاندن خلاقیت هنری آقای ساعدی در رژیم شاه از چه مقولهای بوده است. – من میگویم خلق اثر یک موضوع است، عرضهی آن یک موضوع دیگر. دخالت دیگران مانع خلق اثر نمیشود. «مرشد و مارگریتا» آقای بولگاکف که اولین بار با حذف ۲۵ صفحه از متن آن به سال ۱۹۶۵ منتشر شد، ۲۵ سال قبل از آن نوشته شده بود. دخالت آقای استالین این قدر بود که جلو نشرش دیوار بکشد نه جلو آفرینشش. فکر میکنید در یک دوره لاکتاب جامعه هیچکس کتاب نمینویسد؟ در مورد ساعدی باید بگویم آنچه از او زندان شاه را ترک گفت جنازهی نیمجانی بیشتر نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجههای جسمی و بیشتر روحی زندان اوین دیگر مطلقاَ زندگی نکرد، آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. ما در لندن با هم زندگی میکردیم و من و همسرم شهود عینی این مرگ دردناک بودیم. البته اسم این کار را نمیتوانیم بگذاریم «دخالت ساواک در موضوع خلاقیت ساعدی». ساعدی برای ادامهی کارش نیاز به روحیات خود داشت و این روحیات را از او گرفتند. درختی دارد میبالد و شما میآیید و آن را اره میکنید. شما با این کار در نیروی بالندگی او دست نبردهاید بلکه خیلی ساده«او را کشتهاید». اگر این قتل عمد انجام نمیشد، هیچ چیز نمیتوانست جلو بالیدن آن را بگیرد. وقتی نابود شد البته دیگر نمیبالد، و شاه ساعدی را خیلی ساده «نابود کرد». من شاهد کوششهای او بودم. مسائل را درک میکرد و میکوشید عکسالعمل نشان بدهد، اما دیگر نمیتوانست. او را اره کرده بودند. آیا شما شعر و ادبیات امروز خودمان را با شعر و ادبیات دیگر نقاط جهان همسطح میدانید؟ اگر جواب مثبت است لطفاَ بفرمایید صرفنظر از بعد مکانی، یعنی مسافت زیاد با «رسانههای جهانی»، چه چیز باعث شده است شعر و ادبیات ما، مثلاَ در مقایسه با آمریکای لاتین، در سراسر دنیا غریب و ناشناخته باقی مانده باشد؟ آیا زبان را عامل اصلی تصور نمیکنید؟ چاره چیست؟ مثلاَ آیا میشود با ترجمه آثار توسط شاعران و مترجمین خوبی مثل خود شما این مهم را حل کرد؟ یعنی میشود به طریقی به قلب جهان زد و احیاناَ کنار نرودا، آلن گینزبرگ، دنیس لورتا یا آن سکستن قرار گرفت؟ – ما میتوانیم شعر و ادبیاتمان را گردنافراختهتر از آن که تصور میکنید به میدان ببریم. این را از زبان کسی میشنوید که دستکم در دو فستیوال خاورمیانهای و جهانی شعر حضور فعال داشته است. اگر آثار ما در سطح جهان عرضه نشده علتش را مطلقاَ در«نامرغوبی جنس» نباید جست. شاید ادبیاتمان به قدر کافی دلسوزانه به دنیا عرضه نشده باشد. اما لنگی نفوذ شعرمان معلول عامل دیگری است. شعر ما ذاتاَ چنان است که در بافت زبان عرضه میشود. نزد ما کمتر شعر موفقی میتوان یافت که فقط بر سطح زبان لغزیده آن را کاملاَ به خدمت خود نگرفته باشد. چنین اشعاری معمولاَ به ندرت ممکن است در جامهی زبانهای دیگر جا افتد، و فقط به طرزی گزارشگرانه به زبان دیگران انتقال مییابد. در واقع حال مسابقهی فوتبالی را پیدا میکند که از رادیو گزارش شود یا فیلمی که کسی برای دیگری تعریف کند. گاهی شعر از دخالت شاعر در دستور زبان فعلیت مییابد: وقتی میگوییم «هنرمند متعهد» بالطبع از کسی سخن میگوییم که ابتدا باید هنرمندیش به ثبوت رسیده باشد ما بی چرا زندگانیم آنان به چرا مرگ خود آگاهانند. حالا اگر مثلاَ زبان آلمانی یا انگلیسی به چنین دخالتی راه ندهد و بافت زبانی این سطور در ترجمه از میان برود حاصل کار چه خواهد شد؟ ما بی دلیل زندهایم آنها میدانند چرا مردهاند! در باب اشکالات ترجمهی شعر ما به زبانهای دیگر در پیشگفتاری بر کتاب هایکو نکاتی را عنوان کردهام و مکرر نمیکنم. البته مترجمان اگر خودشان شاعر هم باشند میتوانند مشکل را حل کنند، منتها تا حدودی و فقط در مورد پارهیی شعرها. اما راستی راستی فایده این کار چیست؟ خودنمایی که نمیخواهیم بکنیم؛ حالا گیرم همسایه هم دانست که گلدان روی میز من یا شما چقدر زیبا است! من تصور میکنم هر شاعر و هنرمندی دوست دارد مخاطبانش محدود نباشد و این خودنمایی نیست. شما گفتید، در دو فستیوال خاورمیانهای و جهانی حضوری فعال داشتهاید. این باعث مباهات است. آیا فکر نمیکنید یکی از دستاوردهای شرکت شما در چنین فستیوالهایی نشان دادن زیبایی همان گلدان بوده است؟ و دیگر این که چگونه ممکن است آگاهی همسایه از گلدان زیبای شما بیتأثیر باشد. ما در طول تاریخ با چنین تأثیرهایی در زمینههای متفاوت روبرو شدهایم. – زیاد سخت نگیرید. ما غم شعر و ادبیات خودمان را داریم. درواقع غمخانهی خودمان را. البته مشاهدهی گلدان زیبای همسایه چیزهایی به ما خواهد آموخت و میز ما را زیباتر خواهد کرد؛ اما این که همسایه نتواند زیبایی گلدان ما را ببیند باید مشکل او باشد نه مشکل ما. در آن فستیوالهای دوگانه هم من برای نشاندادن زیبایی گلدانمان تلاشی نکردم، بلکه فقط گلدان را گذاشتم وسط، و جماعت از رو رفتند. کسانی چون البیاتی( مصری) و آدونیس( لبنانی) و یک شاعر سرشناس روسی آنجا بودند. آدونیس (در پرینستون) و سال بعد آن شاعر روس( در تکزاس؟) صاف و پوستکنده گفتند بعد از شاملو شعر نمیخوانیم و به ارائهی ترجمه شعر خود بسنده کردند. من فقط پریا را به فارسی خوانده بودم که قبلاَ موضوع آن را دکتر کریمی حکاک برای حاضران در چند سطر« پتعریف کرده بود» و گفته بود ترجمهی شعر را نمیدهیم و خودتان میتوانید آن را در آهنگ شعر پیگیری کنید. به ما چه که ترجمهی آثارمان چه تأثیری در کار آنها خواهد گذاشت؟ مگر ما برای این هدف کار میکنیم؟ از ترجمهی شعرهای خودتان چه خبر؟ – از شعرهای من تا آنجا که اطلاع دارم بهطور پراکنده به اسپانیایی، روسی، ارمنی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، هلندی، رومانیایی و ترکی ترجمه شده. ابراهیم در آتش در ژاپن زیر چاپ است. ده سال پیش منتخبی به زبان صربی(زاگربی) چاپ شد. پارسال قرار بود مجموعهیی از پنجاه شعر منتخب در آمریکا درآید اما چون به مترجم که مقدمهی مفصلی بر آن نوشته است نکاتی را یادآوری کردم چاپش به تعویق افتاد، ضمناَ این شعرها در یک درس پنج واحدی در دانشگاه سالتلیک سیتی تدریس میشود. امسال وابستهی فرهنگی آلمان پیش من آمد برای اجازهی انتشار مجموعهی منتخبی از من به آلمانی. قصدشان این است که به کمک یک مترجم ایرانی و یک شاعر آلمانی به سرمایهی دولت آلمان برگردان پدر مادرداری از این اشعار بیرون بدهند. دولت آلمان، هم مخارج ترجمه را میپردازد هم پس از چاپ کتاب که توسط ناشر عمدهای صورت میگیرد سه هزار نسخهی آن را برای کتابخانههای عمومی خود خریداری میکند. باید خوابنما شده باشند. از تعهد اجتماعی و تعهد هنری سخن به خروار گفتهاند. من میخواهم بپرسم که به عقیدهی شما کدامیک از این دو در اولویت قرار دارد؟ – این دو، سطوح یک سکه است: آخر وقتی میگوییم «هنرمند متعهد» بالطبع از کسی سخن میگوییم که ابتدا باید هنرمندیش به ثبوت رسیده باشد. کسان بسیاری کوشیدهاند یا میکوشند هنری را وسیلهی انجام تعهد اجتماعی خود کنند، اما از آنجا که مایهی هنری کافی ندارند آثارشان علیرغم همهی حسن نیتی که در کار میکنند، فروغی نمیدهد. یک بازینویس را در نظر بگیرید که میکوشد رسالتی اجتماعی را در لباس تئاتر عرضه کند اما آثارش سست و فاقد انسجام و گیرایی است. بر آثار چنین کسی چه فایدهیی مترتب خواهد بود؟ که به قول سعدی: گر تو قرآن بدین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی! تا جایی که من میدانم شما حدود ۶۲ سالتان است. ممکن است بپرسم چند سال از عمرتان را در خارج کشور به سر بردهاید؟ سوأل دیگرم این است: در چند سالهی اخیر جمعی از شاعران و نویسندگان ما به خارج کشور کوچیدهاند. شما چه احساسی داشتهاید که ماندهاید؟ – در مجموع شاید سه سالی را در خارج کشور بودهام، اما آن سالها را جزو عمرم به حساب نمیآورم. میدانید؟ راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است. همهی ریشههای من که جز به ضرب تبر نمیتوانم از آن جدا بشوم، و خود نگفته پیدا است که پس از قطع ریشه به بار و بر چه امیدی باقی خواهد ماند. شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه میآورد. وطن من اینجا است. به جهان نگاه میکنم اما فقط از روی این تخت پوست. دیگران خود بهتر میدانند که چرا جلای وطن کردهاند. من اینجایی هستم. چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفره است. اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان بُنژور و گودمُرنینگ بگویم. منبع: مد و مه http://www.madomeh.com/blog/1389/09/23/goftego-ba-shamloo/ #افسانههایهفتادودوملت #خزه #مردیکهقلبشازسنگبود #مرگکسبوکارمناست
- من هر شب به تو خیانت میکنم
داستان کوتاه | مرضیه آرمین من اعتراف میکنم که به قصد خیانت بیدار شدم. تمام روز فکر کردم که باید دقیقا چه کنم تا از فکر، به تو خلاص شوم. تمام کمد را بیرون ریختم، تمام لباسهایم را یکی یکی امتحان کردم تا این یکی را پیدا کردم، همان که غیرتت برایش گل میکرد. همان که خواستی یکبار از تنم به زور درآری، همان که یکبار هم بخاطرش میلت به من را صد برابر کرد و تو را در من ادامه داد. بر تن کردمش و پهن شدم در خیابان و رفتم. به قصد خیانت رفتم. باران بود بوی خاک و نم برگ درختان. تمام چشمهای عابران بر من میخوابیدند و من معذب بودم. رفتم تا به باری رسیدم و نشستم. و شروع شد. و نوشیدم و نوشیدم و سرکشیدم. ساعتها. بوی الکل از بدنم ساطع میشد. چشمانم همه جا را لیوان لیوان الکل میکرد. من باید میتوانستم. نیازم به فراموشی را همین پر میکرد. در تعقیب و گریز وجدانی که نمیدانم از کجا میآید و احساسات عاشقانهای که در نهایت به هیچ کجا نریخت، بودم، مردی رد شد. من از من قویتر شد، بلند شد و بدنبالش دوید. من در من از من تغییر کرد، پیشی گرفت. من به خیانت نیاز داشتم. طعمش را نچشیده بودم. مرد را صدا کردم. رویش را برگرداند. ناگهان فاحشه شدم. چشمانم را اندکی جمع کردم و لبهایم را به بیرون تاب دادم. در من خیره شد. لبخند زد و تمثال شهوت شد. مرد را کشیدم. چنگ انداختم. گریبانش را گرفتم. بردمش، بردمش. میکشیدمش. اما کم بود. یک مرد کم بود. بیشتر گشتم. بیشتر مرد میخواستم. شدت شهوت خیانتم نباید در حسرت میماند. کشیدم. علف کشیدم. وجود خیسِ الکل و باران و علف، رفت بالا. سفیدی بیخیال کننده از مغزم رفت در خون و عبور کرد و رفت در پوستم خوابید و زنانگیام را پاره کرد. بیداری من بود و خنده و فریاد و خواهش تن و تب و من میخندیدم و به تو فکر نمیکردم دیگر. تو یک نفر بودی همیشه که بر تن من دست میکشیدی. حالا چندین نفر بودند و لذت تو چندین برابر میشد. دیگر تو یک عدد نبودی و نبودنت غصهدارم نمیکرد. تو نه، بعدیات. تمام مردان هرزه را جمع کردم دور خودم. و شروع شد. و نوشیدم و نوشیدم و سرکشیدم. ساعتها. بوی الکل از بدنم ساطع میشد. چشمانم همه جا را لیوان لیوان الکل میکرد. من باید میتوانستم. نیازم به فراموشی را همین پر میکرد. چشمها میسوختند در حسرت دیدن تنم. تجسم تصور لختی و رختخواب و صدای شب، بیدارم میکرد، چشمانشان برق میزد. من هم عشوهوار دامنم را بالا میزدم و یا حلقهی پیراهنم را پایین میانداختم و دیوانگی هرزهها را جشن مدام میگرفتم. درست مثل دیوانگی چشمان تو بودند از اول تا آخرین لحظه. دست بدستم میکردند. مرا میکشیدند. دست میزدند. لمسم میکردند. شاد بودم. خیانت نزدیکتر میشد. میدوید به سویم. دستم را گرفت و خودم را در آغوشش پرت کرد. چند مرد را با خودش کشید. به وجد آمدم. دیگر وقتش بود. میکشیدمشان با تمام دستهایی که بر فراز جسمم، داشتم. دستانم بیشتر و بیشتر میشدند. میکشیدم مردها را روی زمین و هوا تا برسیم، زودتر برسیم. میترسیدم فرود بیایم. رسیدیم به در خانه. من میخواستم تقسیم شوم بین تمام مردهای دنیا. بدنم را باید میدادم. من نیاز داشتم به دیدن تقسیمبندی پیکر زنی که قلبش تکه تکه شده بود و بی صاحب مانده بودن هر کدام از تکهها. تکههایی که لهله دستانت را میزدند برای جمع شدن. دستانی که دیگر نبودند و مرا معلق رها کردند و گم شدم و پشت کردند به من و فاحشه شدم. دلم خواست. پلههای راهرو را رفتیم بالا. پلههایی که زمانی، نه خیلی قدیم، چشمهای تو در آن جا ماند. و من هر روز سلامشان میکنم و بدرقهام میکنند و عصرها چشمهای چشم انتظار، خستگیام را از همان شروع قدم در راه پله، میگیرند. اینبار نگران شدند و وحشتزده بدنبالم آمدند و نمیگذاشتند پلهها تمام شوند و من پوزخند میزدم به تو. مردها مرا از سویی میکشیدند و این گویهای وحشت زده از سویی دیگر. پاره که میشدم، به در رسیدم. باز کردم و همه با هم رفتیم در خانهای که حسرت و بوی تن تو در آن جا مانده بود. خواستم تو را پشت در بگذارم که نشد. از سوراخ کلید آمدی. من تو را از هرجا که پرت میکنم بیرون، از جای دیگر میآیی. رسیدیم به آینه، که بزرگ شد. باران صدا میداد. بلند و بلندتر. آینه رنگ شد، حجم شد. از آینه بیرون میپریدی و حلقوم مردان من را میگرفتی و گاز میزدی و زورت نمیرسید و برمیگشتی در آن. قدرتت کم شده. تو داری میمیری. لبخندی به غیرت و ناتوانیات در برابر شهوتم زدم. مردانم جرات پیدا کردند و حمله کردند. لباسهایم را میدریدند، پاره میکردند و من خیره بودم در آینهای که رنگت از آن پریده بود. تقصیر من نبود. از سفیدی گَچَت معذرت خواستم. در زندگیِ انتظار، فقط خیانت آرامبخش است. چشمانم را بستم. دریدم. دریدند. پیچیدم. پیچیدیم. چنگ زدم. گاهی هم ناخن حسرتم را در آینه فرو میکردم. نگاه کردن در آینه دیگر جرات میخواست. من جلوی چشمانت به تو خیانت میکردم. مگر تو نمیکنی؟ مگر تو نکردی؟ باز خشم از من زد بالا و زل زدم در چشمانت که بالای سر همهی ما ایستاده بودند و وحشی شدم و شروع کردم و ادامه دادم. کاش من مرد بودم و به تو تجاوز میکردم. کاش انتقامم از تو را، ازتن کبودم نمیگرفتم. ادامه دادیم. مردها را بر تنم میکشیدم. پوست گرم، عرق، تن، نیازم بود. و من ارضا میشدم مدام. و همهجا سفید میشد و بوی من، بوی زن، بوی خوش زن در اتاق میپیچید مدام. بوی من که تنها دوست داشتم تو دوستش داشته باشی و نشد. من محکوم بودم به خیانت. فضا، علف، الکل، بو، ارضای مدام… مدام… نه، نمیدانم چرا خواهش تن باقی میماند. یک جای کار میلنگید. تمام شب، تا صبحی که یادم نیست کی بود و فقط روز شده بود، تکرار مدامها بود تا، همه، تن خسته و عریان، بر تخت، رها شدیم. هر چند هر از چند گاهی هم دستی به خواهش روی سینهام کشیده میشد. نور چشمانم را کتک زد و بیدار شدم. هیچ چیز یادم نمیآید از دیشب. جز چنگ ناخن حسرت و رگهای پاره شدهی چشمانم از فرط گریه و زاری، جز چشمان تو که با من از در آمدند تو و کنارم آرام گرفتند و بغلشان کردم. جز حسرت خیانت. باز به تو نگاه کردم. پیراهنت را که در آخرین شب شهوت خانگیات از کمدت برداشته بودم، تنم بود. پیراهنت به تو خیانت کرد تمام دیشب. من هر شب به تو خیانت میکنم. #هفتداستان۱۳۹۱











