
نتایج جستجو
487 results found with an empty search
- فغان ز جغد جنگ
حسین مرتضائیان آبکنار خوب میدانسته که با توجه به کوتاهی رماناش باید هر چه سریعتر مخاطب را درگیر قصه کند. «عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک» از این منظر منحصربهفرد است. کافی است سه فصل اول رمان را بخوانید تا رمان چنان تکانتان دهد که نتوانید آن را زمین بگذارید. اولین حسی که پس از خواندن سه فصل اول رمان به خواننده دست میدهد تکاندهندهگی ناشی از خشونت عریان جنگ است. در فصل یک با دژبانی مواجهایم که با فرو کردن چنگک در کپههای خاک و بوتههای پرپشت دنبال سربازهای فراری میگردد و “گاهی سربازی نعره می زد: «آی…» و دژبان چنگک را با زور بالا میبرد و سرباز را که توی هوا دست و پا میزد میانداخت توی کامیون. از داخل کامیون صدای ناله میآمد و صدای قرچ قرچ استخوانهای شکسته.” اولین حسی که پس از خواندن سه فصل اول رمان به خواننده دست میدهد تکاندهندهگی ناشی از خشونت عریان جنگ است. در فصل دوم توصیفاتی که نویسنده از جراحتهای وارده بر راننده میآورد بسیار دلخراش است و در فصل سوم دژبانی که برگهی ترخیص مرتضی هدایتی را پاره میکند، همهگی در همان ابتدای رمان چنان خواننده را درگیر و میخکوب میکنند که مخاطب از پای کتاب جنب نمیتواند بخورد. این تصویر کردن عریان و بیپردهی خشونت جنگ، مهمترین عامل باورپذیری رمان هم هست. آبکنار در این رمان به جای تمرکز بر شخصیتپردازی با ساختن و پرداختن موقعیتهایی ویژه در جنگ یک رمان مطلقاً ضدجنگ را پدید آورده که با مخاطباش با صراحت راجع به جنگ حرف میزند. جای این صراحت، سالهای سال در ادبیات جنگ ما خالی بوده است و این صرفاً از یک سوء تفاهم بزرگ ناشی میشود که راجع به آن بحث خواهم کرد. موقعیتهایی که آبکنار خلق میکند به هیچ وجه به قصد تخریب چهرهی رزمندگان نبوده و نیست و این را میشود از دلسوزی نویسنده برای شخصیتهایش (مرتضی و سیاوش) دید. این موقعیتها صرفاً اشاره دارند به این که جنگ حتی اگر به قصدِ مقدسِ دفاع از خاک وطن باشد، مخرب و ویرانگر است و قربانیان آن، مردم کشور درگیر جنگ هستند. موقعیتهایی که آبکنار خلق میکند به هیچ وجه به قصد تخریب چهرهی رزمندگان نبوده و نیست و این را میشود از دلسوزی نویسنده برای شخصیتهایش (مرتضی و سیاوش) دید. این موقعیتها صرفاً اشاره دارند به این که جنگ حتی اگر به قصدِ مقدسِ دفاع از خاک وطن باشد، مخرب و ویرانگر است و قربانیان آن، مردم کشور درگیر جنگ هستند. این رویکرد ضدجنگ فقط منحصر به چند نویسندهی ایرانی نیست. هر انسان عاقلی میداند که جنگ پدیدهی مخرب و ویرانگری است و نویسندهگان هم از این امر مستثنا نیستند. مثالها زیادند: همینگوی که خودش در جنگ جهانی اول در ارتش ایتالیا به عنوان رانندهی آمبولانس حضور داشته، در «وداع با اسلحه» جنگ را مسبب جدایی انسانها از یکدیگر و قربانی شدن نسل بعد از جنگ میداند. کورت ونهگات هم که در جنگ جهانی دوم در ارتش ایالات متحده میجنگیده و در روزهای پایانی جنگ در درسدن آلمان حضور داشته در رمان «سلاخخانهی شمارهی 5» بمباران درسدن توسط نیروهای امریکایی را همان قدر زشت و بیشرمانه میشمارد که وحشیگری آدولف هیتلر در کشتن انسانها را. هر نویسندهای از زاویهی دید خودش به جنگ نگاه میکند و با رویکرد خودش راجع به آن مینویسد و از آن انتقاد میکند. همینگوی نابودی یک ارتباط عاشقانهی انسانی را در دل جنگ روایت میکند و این گونه جنگ را به چالش میکشد و ونهگات با وارد کردن عنصر فانتزی و طنز تلخ و گزندهاش به «سلاخخانهی شمارهی 5» جنگ را به نقد میکشد و آبکنار با نمایش خشونت عریان، جنگ را نقد میکند. قصد مقایسهی «وداع با اسلحه» و «سلاخخانهی شمارهی 5» با «عقرب…» نیست. بحث سر رویکرد و نگاه نویسندهگان مختلف به جنگ است. رمان آبکنار پس از دو چاپ و در آستانهی چاپ سوم به محاق توقیف رفت. میشود حدس زد که مسئولان وقت وزارت ارشاد به دلیل همین ضدجنگ بودن رمان اجازهی نشر مجدد آن را ندادهاند. اما یک سوال این جا مطرح میشود و آن این که آیا ضدجنگ بودن بد است؟ پاسخ یا مثبت است یا منفی. اگر منفی است چرا از انتشار چنین کتابهایی جلوگیری میشود؟ و اگر مثبت است معنی آن این است که ما موافق جنگایم؛ اما آیا ما واقعاً موافق جنگایم؟ ایران افتخار میکند به این که بیش از دویست سال از آخرین حملهی نظامیاش به خاک کشوری دیگر میگذرد و این نشاندهندهی آن است که ما جنگ را بد میپنداریم و تجاوز را زشت. پس چگونه است که با ادبیات ضدجنگ مخالفت میشود؟ نوبت میرسد به سوءتفاهمی که بالاتر بدان اشاره شد و ماند تا بحث برسد به ریشهیابی این مسئله که چرا با این که ما ملت جنگطلبی نیستیم، مسئولان اجازهی انتشار کتابهای ضدجنگ را به ناشران و نویسندهگان نمیدهند؟ میشود نشست و مفصل بحث کرد و ریشهها را پیدا کرد. اما در این نوشته آنقدر جا هست که گفته شود جنگ هشتساله برای مسئولان یک تابوی بزرگ است. این سوء تفاهم در درجهی اول برمیگردد به اصطلاح “دفاع مقدس”. اصطلاحی که صرفاً برای تقدس بخشیدن به دفاع ملت ایران از آب و خاک خود در فاجعهی جنگ هشتساله بدان اطلاق شد. جنگی که آمار رسمی هم عمق فاجعهاش را نشان میدهد: بیش از 200 هزار شهید، بیش از 300 هزار جانباز و نزدیک به 50 هزار اسیر و مفقودالاثر. آمار، حکایت از فاجعهای انسانی دارد که هرگز از یاد و خاطرهی تاریخ پاک نخواهد شد. کسی منکر ارزشهای انسانی و متعالی دفاع مقدس نیست. ارزشهایی که جنگ ما را از دیگر جنگهای دنیا متمایز میکند. اما جنگ، جنگ است. جنگ فاجعه است. بازتاب این فاجعهی عظیم انسانی در ادبیات منجر به نوشته شدن داستانها و رمانهای ضدجنگ میشود. ادبیات ضدجنگ نه منافاتی دارد با تقدس دفاع ملت ایران در جنگ نابرابر تحمیلی و نه منافاتی دارد با ارزشهای این دفاع. ارزشها و تقدس دفاع مقدس ربطی به عمق فاجعه ندارد و موضوعی است کاملاً جدا. وقت آن رسیده- اگر نگذشته باشد- که مسئولان وزارت ارشاد نگاه خود را به پدیدهی دفاع مقدس اصلاح کنند و به جای ایستادن رو در روی نویسندگان، بنشینند کنار آنها و همراه شوند با جامعهی ادبی. این همراهی در رسانهای مثل سینما نتایج بدی همراه نداشته است. ساخته شدن و نمایش فیلمهایی چون «لیلی با من است» و «اخراجیها» و فیلمهای دیگر (فارغ از نقاط ضعف و قوتشان) نشان دادهاند که نمایش خشونت و زشتیهای جنگ که هیچ، شوخی با دفاع مقدس هم نتایج بدی به دنبال ندارد. مخاطب ادبیات که دهها بار کمتر از مخاطب سینماست. پس مشکل چیست؟ جنگ شوخی نیست. خالهبازی نیست. جنگ خشن است. خرابکار است. نامردی و نامردمی دارد در خودش. ادبیاتی هم که به جنگ میپردازد باید جدی باشد. ادبیات جدی است، مثل جنگ. با این تفاوت که ادبیات سازنده است و جنگ ویرانگر. کسی هست که با این گزاره مخالف باشد؟ مصطفی انصافی #عقربرویپلههایراهآهناندیمشک
- فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس
ouvert tous les jours 11h00 - 19h00 89/91Rue de Ruisseau 75018 Paris Métro: Porte de Clignancourt Tel: 01.72.40.84.40
- کتاب الکترونیک: کتابخانهای در جیب | ویدئو
به تدریج ناشران در سراسر جهان، تمام کتابهای خود را دیجیتالی میکنند. درآغاز با کتابهای پرفروش و نویسندگان مشهورتر شروع میکنند و سپس به عناوین دیگر میرسند. و در نهایت تمام کتابهای خود را دیجیتالی میکنند. رویای خواننده این است که دیگر با اتمام موجودیت کتابها در بازار روبرو نشود. تکثیر کتاب الکترونیک رایگان و نامحدود است. کتابی که امروز دیجیتالی میشود تا ده سال دیگر، پنجاه سال دیگر، سیصد سال دیگر در دسترس خواهد بود حتی اگر نسخهی چاپی موجود نباشد. #عاشقانههایناکجا
- گفتگو با ادونيس شاعر بزرگ سوری
به نقل از روزنامه لیبراسیون چاپ فرانسه، ترجمه فواد روستایی در تمامی رويدادهایی که انقلابهای عربی خوانده شدند و من نيز در ابتدا از آنها در متون متعدد پشتيبانی کردم جای يک چيز اصلی و بنيادين يعنی گسست از اسلام سازمان يافته و نهادينه شده خالی بوده است… من نمیتوانم انقلابی را تصور کنم که در آن برای انقلابيون جدا کردن دين از دولت، انديشيدن به شهروندی، جايگاه زن و آزاد ساختن او از يوغ فقه در کانون مطالبات نباشد. با درگذشت محمود درويش، شاعر فلسطينی، ادونيس آخرين صدای رسای شعر عرب و فراتر آز آن يکی از شاعران بزرگ عصر ماست. ادونيس از سيزده سالگی، زمانی که هنوز پسرکی ژندهپوش و به رغم آن بلند پرواز بود، در شعر زندگی میکند. شعری که از نظر او «ماهيتی تراژيک» دارد و همواره آن را به فلسفه پيوند زده است. ادونيس در شعر خود از خدا، جنگ و صلح، سکس، مستی و جنون سخن میگويد. شاعر که در سال ۱۹۳۰ در يک دهکدهی فقيرنشين علویهای سوريه چشم به دنيا گشوده است، خيلی زود سوريه را ترک میکند و ابتدا در بيروت و از سال ۱۹۸۵در فرانسه مستقر میشود چرا که بر اين باور است که زيستن در سوريه «افقهای پيش روی او را میبندد.» از هفده سالگی تخلص ادونيس را برای خود بر میگزيند و تأکيد میکند که «اين تخلص مرا از نامم علی و تعلقی اجتماعی که در انسداد مذهب زندانی است رها میکند.» از آن زمان تا کنون، ادونيس از زير پا نهادن ممنوعه ها و شکستن تابوها باز نايستاده است. به خاطر اعلام اين مطلب که «يهوديان جزئی از تاريخ خاورميانه هستند» از اتحادیهی نويسندگان عرب اخراج شده است. سوريه برای او به «زخمی باز» تبديل شده است : «پاهايم را از سرنوشت حلب بيرون می کشم. اينک راههای من و اينک پايان کشور. در جراحت خويش فرو میروم و زبان در کام میکشم بدانسان که گوئی قلبم در زير سنگينی بار خانهام له شده است.» «من نمیتوانم انقلابی را تصور کنم که در آن برای انقلابيون جدا کردن دين از دولت، انديشيدن به شهروندی، جايگاه زن و آزاد ساختن او از يوغ فقه در کانون مطالبات نباشد.» فکر میکنيد که مخالفان بشار اسد تنديها و خشکیهای شما با انقلاب سوريه را زياده از حد سرزنش کردهاند؟ – بدبختانه آنچه در سوريه روی داده نه يک انقلاب بل نبردی برای قدرت و رويارویی منافع است. از اينرو، اپوزيسيون سوريه در تراژدی کنونی مسئوليتی عظيم دارد. آنان که از من انتقاد میکردند، امروزه با من تماس میگيرند، تا به من بگويند که حق با من بوده است. در تمامی رويدادهایی که انقلابهای عربی خوانده شدند و من نيز در ابتدا از آنها در متون متعدد پشتيبانی کردم جای يک چيز اصلی و بنيادين يعنی گسست از اسلام سازمان يافته و نهادينه شده خالی بوده است. آنچه که در جهان عرب میگذرد انقلاب نيست. در سوريه، اپوزيسيون هيچگاه واژه «لائيسيته» را بر زبان نياورده است. گویی حتی از تلفظ اين واژه بيمناک است. من نمیتوانم انقلابی را تصور کنم که در آن برای انقلابيون جدا کردن دين از دولت، انديشيدن به شهروندی، جايگاه زن و آزاد ساختن او از يوغ فقه در کانون مطالبات نباشد. من نمیتوانم در تظاهراتی شرکت کنم که نقطهی عزيمت تظاهرکنندگان يک مسجد باشد. بايد عليه مذهب انقلاب کرد نه با آن. من هيچگونه مخالفتی با مذهب به عنوان يک تجربه شخصی ندارم به شرط آن که فرد مؤمن نخواهد ديگران را به اين تجربهی شخصی متعهد کند. جهان عرب را امروز چگونه می بينيد؟ – تمدنها در طی طريق خود از يک دور پيروی میکنند. تمدنهای سومر، بين النهرين، يونان، دنيای لاتين و هر تمدن ديگری از ميان رفته و ناپديد شدهاند. امروز نوبت به اعراب در مقام صاحبان يک تمدن رسيده است. ديگر جهانی به نام جهان عرب وجود ندارد چرا که از نيروی محرکهای حياتبخش، پروژهای جمعی و بعدی انسانی خبری نيست. البته من از قدرتها و نهادها حرف میزنم زيرا افرادی هنوز هستند که نبايد آنان را با تودهها يکی گرفت. زمانی که به اعراب به عنوان افراد مینگريد، با افرادی ممتاز و والا روبهرو میشويد. به عنوان مثال من از اقامت در عربستان سعودی ممنوع شدهام اما در ميان بهترين دوستانم شماری از شهروندان سعودی به چشم میخورند. نگاه اسلام به شاعر دقيقاً چگونه نگاهی است؟ – دو سنت بزرگ در جهان عرب وجود دارد: شعر و مذهب. ترتيب اين دو نيز همين ترتيب است چرا که شعر پيش از اسلام وجود داشته است. به همين خاطر، مناقشهای ميان مذهب و شعرِ پيش از اسلام که مدعی بيان حقيقت بوده به وجود آمده است. ازسوی ديگر، پس از نزول قرآن، شعر ديگر نمیتواند مدعی بيان حقيقت باشد. در همين حال، قرآن هم شاعران را آماج انتقاد و حمله قرار میدهد و می توان اين امر را در سورهی «شعرا» ديد. همانگونه که افلاطون خواستار اخراج شاعران از مدينه فاضله خود شده است. به اين ترتيب، با آمدن اسلام شعر مجبور شد که از تفکر جدا شود و تنها حقی که برای شاعر میماند ابراز احساسات و عواطف اوست. از اين لحظه به بعد، اعراب نمیتوانند تصور شاعری را در مخٌيله خويش داشته باشند که در عين حال متفکر هم باشد چرا که ديگر عادت ندارند شعری را بخوانند که هم شعر باشد و هم يک فکر. برای آنان شاعر تنها يک خنياگر يا ترانهخوان است. اين در حالی است که هيچکس چنان چه متفکر بزرگی نباشد شاعر بزرگی نخواهد بود. با توجه به اين امر، نمی توانيم شاعر بزرگی پيدا کنيم و مدعی شويم در آن واحد هم متفکر بزرگی است و هم مسلمان است. من فقط «النِفٌری”**» را از اين قاعده مستثنی میکنم. پس مولانا، عطار، نظامی… – مولانا را نه به عنوان شاعر بل به عنوان متفکری میشناسند که افکار خود را با واژگان و الفاظی شاعرانه بيان میکند. شاعران بزرگی چون حلاج، ابونواس، المتنبی و شاعران بسيار ديگر چهرههای رد و امتناع هستند. عرفان آنان گسستی از اسلام سازمان يافته و نهادينه شده است که در زمان آنان در قدرت بوده و هنوز هم هست. بزرگترين شاعران اعتقادی به مذهب ندارند. اين را نيز میدانيم که اسلام بر خلاف مسيحيت که به نوعی يک ضد- قدرت است، دارای اين ويژگی است که به مثابه قدرت و نهاد پای به عرصه وجود گذاشته است. اسلام نخستين ايدئولوژی است که از شعر برای دفاع از ايدههای خود استفاده کرده است. همانگونه که فاشيسم و کمونيسم کردند. به همين دليل است که شعر در فاصله زمانی ميان دوران محمد و امويان با يک دوره انحطاط روبهرو بود. بعدها، عباسيان در بغداد با تقويت اين فکر که شعر بايد در خدمت پيامبر باشد شعر را از يک دوره بيداری برخوردار کردند. اين دوره تا سقوط و انحطاط نظامی عباسيان در اثر حمله مغول و سقوط فرهنگیشان در پی قدرتگيری عثمانیها ادامه داشت. از اين رو،ما عرب ها دورۀ مدرنيتۀ شعر خود را پشت سر گذاشته ايم. در جهان عرب شاعرانی را نمی يابيم که چون مالارمه يا رمبو زبانی کاملاً نو برای شعر آفريده باشند. زبانی که مثلاً از پسِ بيان مناقشه و رويارویی شهر و بيابان برآيد. من به نوبه خويش، همواره رؤيايم اين بوده که به زبانی شعر بنويسم که مبتنی بر آن چه سنتی است نباشد ولی مبیٌن يک جهانبينی باشد که کل شناخت و معرفت را در برمیگيرد. چنين انگيزهای انگيزهی کارهای گرافيک شما بوده است؟ – اين کارها دنباله و امتداد شعر من است. اين آثار شيوه ديگری از نگريستن من به انسان و اشياء، به انسان و جهان است. در جهان عرب سنت بيش از حد نيرومند است. کاری متفاوت حتا در چهارچوب سنت هميشه مخالفتها را برمیانگيزد. اگر کاری که میکنيد منشاء و ريشه ای داشته باشد اين منشاء يا ريشه به نحوی از انحاء با سنتی مرتبط با قرآن گره میخورد. اين امر در مورد شعر کاملاً صادق است. در تئاتر، در تصوير و در رمان بسی آزادتريم. به اين ترتيب اسلام و مدرنيته با هم ناسازگارند؟ – اسلام بر سه دگم يا جزم استوار است. نخست اين که پيامبر اسلام خاتمالانبياست. دوم اين که حقايقی که پيامبر آورده است غايت حقايقاند و حقيقت ديگری جز آنها وجود ندارد. سرانجام اين که انسان حق ندارد در اين حقايق دخل و تصرفی کند. وظيفه او اطاعت و عمل است. اگر با اين منطق به جلو رويم میتوانيم بگویيم خدا هم ديگر حرفی برای گفتن ندارد چرا که همهچيز را به آخرين پيامبر منتقل کرده است. به رغم اينها، انسان در مرکز همه آثار شما قرار دارد… جهان بدون انسان فاقد معناست. انسان شايد هيچ است اما اين هيچ در عين حال همهچيز است. هويت پيش از موجود مذهبی موجود انسانی است و انسان با آفرينش و خلق آثار خويش به خلق هويت خود دست میزند. مذهب هويتآفرين نيست. مذهب از گذشته میآيد حال آن که هويت رو به سوی آينده دارد. وزن مذهب چيزی جز سدٌی در راه فکر کردن به آينده نيست. ابوالعلاء معٌری*** پيش از ما گفته است که «دو گونه انسان در روی کرهی زمين وجود دارد: آنان که دين ندارند، و آنان که دين دارند اما از عقل بی بهره اند.» حال برگرديم به شاعران عارف. اينان چهرههایی هستند که هويت را متحول کردهاند. فکر و انديشه آنان اين است که «غير» يا «ديگری» يک بعد سازنده «من» است و «من» بدون «غير» وجود ندارد. به محض آنکه «غير» وجود دارد تکٌثر به وجود میآيد. حال آنکه اسلام سازمان يافته و نهادينه شده هيچ جایی برای «غير» يا «ديگری» قائل نيست. يک شاعر بزرگ چگونه موجودی است؟ – شاعران بزرگ ترجمان جهاناند. از اينرو، شعر پيشاپيش ما راه را روشن میکند و شعريت از شعر فراتر میرود. ولی شعر هيچگاه نبايد يک «وسيله» باشد. شعر متعهد به پشيزی نمیارزد. شعر بايد جایی برای ديدار ميان آفريننده شعر و مردم باشد. خواننده شعر نيز به نوبه خود آفريننده است. خواننده تنها يک دريافتکننده يا گيرنده نيست چرا که خواندن مستلزم تلاش و کوششی بزرگ است. ولی امروز يک بحران نوشتار وجود دارد و اين بحران نه در جبهه آفرينش که در جبهه مخاطب است. برای يک رمان يا يک سينمای بزرگ مخاطبی پيدا نمیشود… واکنشتان به تخريب آثار باستانی اعراب توسط گروههای اسلامگرا چيست؟ – احساس میکنم که تحقير شدهام. چگونه میتوان تصور کرد که يک موزه دشمن مذهب است؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ علی احمد سعيد اِسبر(ادونيس) زاده دهکده علوینشين قصابين در سوريه است. به گزارش روزنامه ليبراسيون از حدود بيست سال پيش در کنار شعر به نقاشی به شيوه کلاژ يا «تکهچسبانی»، البته در خلوت خويش و بیسر وصدا، سرگرم بوده است. در حال حاضر نمايشگاهی از اين آثار در نمايشگاهی در پاريس تا دهم ماه مه برپاست. ليبراسيون به همين مناسبت چهار صفحه کامل از شماره روز شنبه بيست و پنجم آوريل خود را به شعر و نقاشی او اختصاص داده و با او به گفتگو نشسته است. شماری از اشعار ادونيس در ايران به زبان فارسی ترجمه شده است. محمد ابن عبدالجبار نِفٌری صوفی و عارف مسلمان زاده شهر نِفٌر(نيپور پيشين) در بينالنهرين. تاريخ در گذشت او را در منابع مختلف سال های ۳۴۴،۳۵۴و ۳۶۶ هجری قمری ذکر کردهاند. ***شاعر و فيلسوف نابينای سوری زاده سال ۳۶۳، در گذشته به سال ۴۴۹ (هجری قمری). ادونيس آثاری از او را به زبان فرانسه ترجمه کرده است. برگرفته از خبرنامه گویا #پیشگوییکناینابینا #ترانههایمهیاردمشقی #کارنامهباد #منازآیندهمیآیم
- Discussion, rencontre et dédicace avec les auteurs de “Tahereh lève le voile”
Dimanche 28 juin 2015 à 16h La librairie Utopiran Naakojaa reçoit Jalal Alavinia et Foad Saberan à l'occasion de la sortie du livre "Tâhereh lève le voile" Vie et oeuvre de Tâhereh, la pure (1817-1852) poètesse pionnière du mouvement féministe en Iran du 19ème siècle. Le livre est paru aux éditions de L'Harmattan, collection Iran en transition
- شاعر تنها یک نظارهگر است
پروندهی ویژهی شاعران مهاجر گفتگوی مانا آقایی با لیلا فرجامی لیلا فرجامی، شاعر، مترجم، رواندرمانگر و مشاور نوجوانان و بزرگسالان، زادهی سال یک هزار و سیصد و پنجاه و یک خورشیدی در تهران و دانش آموختهی زیستشناسی، روانشناسی و روانکاوی در آمریکاست. مجموعه اشعار منتشر شده از فرجامی عبارتند از: «هفت دریا، شبنمی» (۱۳۸۱، نشر روزگار، ایران)، «اعترافنامهی دختران بد» (چاپ یکم: ۱۳۸۵، نشر باران، سوئد؛ چاپ دوم: ۱۳۸۶، انتشارات شرکت کتاب لس آنجلس، آمریکا)، «گِل» (۱۳۸۹، نشر آهنگ دیگر، ایران)، «رودخانهای که از ماه میگذرد» (کتاب الکترونیکی، ۱۳۹۱، ناشر: شاعر)، «عبور از سیّارهی سوخته» (۱۳۹۲، انتشارات بوتیمار، ایران) و «پیش از غرق شدن» (۱۳۹۳، نشر ناکجا، پاریس). لیلا فرجامی همچنین برگزیدهای از اشعار کبیر، شاعر هندی را با عنوان «پرندهای که در من آواز میخواند» به زبان فارسی ترجمه و توسط انتشارات آهنگ دیگر منتشر کرده است. لیلا فرجامی در چهارده سالگی از ایران مهاجرت کرده و در حال حاضر ساکن لس آنجلس آمریکاست. مانا آقایی: دفترهای شعر شما از لحاظ مضمون از گستردگی و تنوّع ویژهای برخوردارند. برای مثال در «هفت دریا شبنمی» به مضامین معنوی – عرفانی توجه نشان دادهاید و در «گِل» به تمهای فلسفی روی آوردهاید. در حالیکه درونمایهی اصلی «اعترافنامهی دختران بد» نقد اجتماعی- فرهنگی است. این مضامین چقدر محصول زندگی شخصی شما و برآمده از حسهای تجربه شدهتان هستند؟ کدام یک از آنها جایگاه خاصّتری در جهان فکری شما دارد و آن را رسالت شعرتان میدانید؟ لیلا فرجامی: هر یک از دفترها در برههی زمانی خاصی نوشته شدهاند. هفت دریا شبنمی حاصل کلنجارهای من با آموختههایی معنوی بود و در آن جا خامی من را هم در بیان و هم در نگاه میبینید. چرا که فکر میکردم که راز کائنات را یافتهام!!!! و از شگفتیهای بسیاری پرده برداری کردهام! خودم تنها دو شعر از آن دفتر را دوست دارم. و اینکه میگویم دوست دارم منظورم این است که برایم قابل قبولند. باقی را حاصل انجماد یک فکر پرسشگر و حیران و سرگردان میدانم. گویا راضی شده بودم که آنچه دیدهام و یافتهام را کاملاً فهمیدهام و حالا با خیال راحت میتوانم به یک زندگی بیدغدغهی لاهوتی ادامه دهم! غافل از اینکه در همان دوران از ارتفاع ابرها به روی زمین سخت پرت شدم! کوچک بودم. خیلی کوچکتر. دفتر بعدیام «اعترافنامهی دختران بد» بود و مضامینش شدیداً زمینی و واقعنگارانه بودند. این دفتر حاصل تحولی بود که از یک نوع انفجار درونی و همین طور برخورد با واقعیتهای بیرونی نشأت میگرفت. حالا دیگر نمیتوانستم خودم را پشت آنچه دیگر حقیقت نداشت پنهان کنم. فکر میکنم یکی از برهنهترین مجموعههایم همین اعترافنامه است. نه تنها اعترافنامهی من است بلکه اعترافنامهی خیلیهاست و این را مبنی بر بازخوردهای دیگران و خصوصاً زنان میگویم. پس از چند سال مجموعهی «گِل» منتشر شد که رگههای همانطور که گفتید فلسفی داشت. البته میتوانم بگویم برای من کتاب گِل جایگاه خاصتری دارد و هم اکنون هم جهان بینی من بسیار مشابه آن دوران است. فکر میکنم کتاب اخیرم، پیش از غرق شدن، بیشترین شباهت را به گِل دارد. فاصلهی زمانی بین این دو مجموعه حدوداً شش سال است. راستش باور ندارم که شعرم دارای رسالتی باشد یا اینکه خودم رسالت خاصی را به دوش بکشم. خیلی کوچکتر و حقیرتر از آنم و از آدمهایی هم که توهّم رسالت دارند پرهیز میکنم. هر آنکه فکر میکند رسالتی دارد باید باور داشته باشد که به حقیقتی لایزال دست یافته، اما عاقبت خواهد دانست که آن حقیقت توهمی بیش نبوده ست. اینگونه توهمات را متأسفانه در میان برخی شاعران ایرانی به وضوح میبینیم و تنها تأسف میخوریم که چرا دنیای آنها اینگونه تنگ و بسته و ناچیز است که خود را پیامبری میان گمراهان و نابخردان میپندارند. شاعر مصلح اجتماعی و اخلاقی نیست. شاعر تنها نظارهگری ست که قدرت بیان بهتری دارد. همین. مانا آقایی: از دفتر «گِل» به بعد اندیشهتان قوام بیشتری یافته، ساختار شعرتان منسجمتر و زبانتان سادهتر شده است. بنظر خودتان سرایندهی مجموعهی «عبور از سیّارهی سوخته» چه تفاوتهایی با سرایندهی دفترهای قبلی شما دارد و چه راهی را در سفر شاعرانهاش پیموده تا به اینجا رسیده است؟ لیلا فرجامی: فکر میکنم سختترین کار برای من اندیشیدن به گذشته ست. شاید به زعم برخیها عجیب و غریب باشد اما رد شدن از حوادث و فرایند تحولات درونی هر شاعری به نظرم آنقدر لطیف و ناملموس است که مشکل میشود دست روی جهشهای تکاملی و سیر و سلوکهای شعریاش گذاشت. «عبور از سیارهی سوخته»، که دو سال پیش در ایران منتشر شد، حاوی اشعاری ست که راوی جابجایی دیدگاهی و دگرگونی بیانی منند. کتاب «پیش از غرق شدن» که آخرین مجموعهی شعر من است و اخیراً توسط نشر ناکجا منتشر شده معرف بهتر و دقیقتری از این نگاه و تحول رویکرد امروزی من به شعرست. حدس میزنم که بیشترین تحولات را مدیون شاعرانی غیرایرانی هستم که شعرهایشان را دنبال کرده و میخوانم. ترجمهی اشعار این دست از شعرا منجر به چشم انداز تازهای در من شده ست که اگر تنها بر شعر فارسی تمرکز میداشتم، چنین تغییری حاصل نمیشد. حدس میزنم چنین روش و کششی نقطهی عطف این مسیر بوده ست. مانا آقایی: تعداد قابل توجهی از اشعار شما با الهام از نمادهای اسطورهای، دنیای خوابها و آرکیتایپها (کهن الگوها) سروده شدهاند. علّت کشش و علاقهتان به این مباحث چیست و استفادهی مستمر از آنها چقدر با حرفهی شما بهعنوان روانشناس و مطالعاتتان در این زمینه ارتباط دارد؟ لیلا فرجامی: همانطور که به خوبی اشاره کردید حرفهی من رواندرمانگری ست و به طبع برخی از مطالعات من حول و حوش همین محور چرخ میخورند. سالها پیشتر به مطالعهی روانشناسی «یونگی» یا Jungian Psychology مشغول شدم و این حتی قبل از مطالعات حرفهایام در رشتهی روان درمانگری بود و تنها از روی علائق فردی. پس از مدتی به دلیل تأکیدات مکرر یونگ بر اساطیر و دنیای خواب و کهن الگوها، کتب مربوط به کیمیاگری و مکاتب عرفانی شرق و خلاصه هر چه مرتبط به این دریچهی خودشناسی و جهانبینی میشد را سعی کردم مطالعه کنم. فیالمثال نوشتههای کمپبل و الیاده و وان فرانتس و نیومن و دیگران. پس از آن هم به خاطر حرفهام بیشتر در این مباحث غرق شدم. مسلماً دنیای ادبیات و روانشناسی ارتباط تنگاتنگ و انکارناپذیری دارند. اما استفاده از این گونه عناصر در شعرهایم ناخودآگاه است و فکر میکنم دلیلش این باشد که ضمیرم طی این سالها آغشته به اینگونه مطالب و دیدگاهها شده و به ناچار از آنها برای خلق معانی و تصاویر یاری میجوید. مانا آقایی: در مجموعهی «عبور از سیّارهی سوخته» با بسامد بالای واژگانی مثل فضا، سیّاره، ستاره، سیاهچاله و کهکشان مواجه هستیم. در خوانش اول اشعار اینطور بنظر میرسد که این کلمات برای به تصویر کشیدن درک شاعر از هستی و توصیف فناپذیری زندگی و مرگ – که یکی از مفاهیم کلان در شعر شماست – بکار گرفته شدهاند. اما در تحلیلی ریزبینانهتر متوجه میشویم که کار این واژگان به همان اندازه نشان دادن موقعیت معلّق و پادرهوای انسان مهاجری است که سرزمینش را از دست داده و در نهایت به عدم وابستگی شخص شما به یک فرهنگ و مکان جغرافیایی خاص اشاره دارند. تا چه حد با این دریافت موافق هستید؟ و اگر نیستید، بنظرتان این کلمات نماد چه هستند؟ لیلا فرجامی: با تفسیر شما از واژگان فوق موافقم. فکر میکنم بسیار دقیق و موشکافانه ست و پیشتر به تکرار اینگونه کلمات در شعرهای اخیرم فکر نکرده بودم. در اصل مرگ شخصی جوان موجب شد که خواب غریبی ببینم و این خواب عناصر «فرا- جهانی» داشت و مبتنی بر همین خواب اولین شعری را که واژگان فضا و سیاره و غیره را داشت نوشتم. پس از آن اشعار دیگری آمدند که در دایرهی همین معانی و واژگان سیر میکردند. شاید یک شاعر خودش زمینی ست که به دور خورشید شعر میگردد. نمیدانم. اما من شیفتهی ماه هستم و در این قبیل شعرها از واژهی ماه زیاد استفاده شده ست. از این سوال شما خوشحالم چون موجب شد به این فکر کنم که چرا این دست اشعار نوشته شدند. حال پادرهوایی و تعلیق انسان «مدرن» و یا حتی نه چندان مدرن و جابجاییها و نابجاییهایش شاید هرگز تا به امروز این چنین ملموس نبوده ست. مکان و زمان تحول یافته بر ضمیر انسان تأثیر ژرفی داشته و طبیعتاً این دگرگونی در ادبیات هم بازتاب خودش را دارد. به گونهی دیگری هم میشود این را دید. آیا هر انسانی سیاره و ستاره و سیاهچالههای زیادی در خود ندارد؟ آیا هر انسان کهکشانی نیست که در پیکری فناپذیر و مفرطاً محدود، محصور گشته ست؟ شاید این انسان است که باید برای شناخت خود از جایگاه بومیاش فراتر رود و به خطهی دیگری پرتاب شود تا زادگاه و بهتر بگویم خاستگاهش را دقیقتر و شفافتر ببیند و بشناسد. مانا آقایی: شما با اینکه در نوجوانی به آمریکا مهاجرت کردهاید و به زبان انگلیسی تسلط و بر ادبیات غرب احاطه دارید، هنوز به فارسی مینویسید و شعرتان ضمن توجه به نگاه فرابومی، بسیار «ایرانی» است. این سرسپردگی به زبان فارسی از کجا ناشی میشود؟ قلم زدن به این زبان بعد از نزدیک به سه دهه زندگی در خارج از ایران چه امکاناتی برای شما ایجاد کرده و چه موانع و محدودیتهایی بر سر راهتان قرار داده است؟ لیلا فرجامی: فکر میکنم زبان مادری جذابیتی دارد که معمولاً زبان دوم دارایش نیست. با اینکه به درستی اشاره کردید که من تسلط کامل به زبان انگلیسی دارم و در طی روز چه به عنوان یک روان درمانگر و چه در ارتباطات عمومیام با این زبان سر و کار دارم، اما وقتی به ادبیات رو میآورم، فارسی برایم فطریتر و آشناتر است. این انس و فطریت مثل این است که آدم یک دوست بسیار صمیمی و محرمی همیشگی داشته باشد. خوب، از کودکی همهی ما با اشعار حافظ و مولانا و سعدی و خیام و عطار آشنا شدیم. من از چهارده سالگی در آمریکا به عنوان دانش آموز دبیرستانی، شروع به مطالعهی شکسپیر و ادبیات مدرن آمریکایی و انگلیسی کردم. پس طی چهارده سال من زبان روزمره و بعدها ادبیام فارسی بود و پس از آن زبان انگلیسی با ادبیات جهان آشنایم کرد. فکر میکنم که این انتقال ناگهانی به زبان دوم برای من درگیری و بحران روانی خاصی را ایجاد کرد. زبان فارسی شاید تنها پیوند باقیماندهای باشد که به ایران داشته باشم. با این که آدم نستالژیکی نیستم اما فارسی در من صدای بلندتری از انگلیسی دارد. اشعار زیادی هم به انگلیسی نوشتهام و در نشریات ادبی آمریکایی هم منتشر کردهام. متأسفانه علاقه و شاید به نوعی وفاداری به زبان فارسی امکانات پیشروی در عرصهی ادبیات انگلیسی را از من گرفته ست. اما در چندین ماه اخیر بیشتر مصمم شدهام که مجموعهی اشعار انگلیسیام را منتشر کنم. بیشتر از پیش متوجه شدهام که زبان تنها وسیله ست و پس از سالها زندگی در آمریکا دیگر ترجیح میدهم عمدتاً به انگلیسی بنویسم. زبان بهانه ست و شعر اصل ماجرا. در حال حاضر مشغول نوشتن مجموعه داستانهای کوتاهی به زبان انگلیسی هستم. مانا آقایی: نشانههای عصر حاضر اگر چه در برخی از دفترهایتان کمرنگترند اما در کارنامهی شعریتان به وفور یافت میشوند. اصولا رابطهی شما با دورانی که در آن زندگی میکنید چیست؟ آیا خودتان را معاصر همنسلانتان – خصوصا شاعران دیگر –(چه ایرانی و چه غیرایرانی) میدانید و بین خودتان و آنها وجوه تشابهی به صورت افکار، آرمانها و رویاهای مشترک میبینید؟ لیلا فرجامی: رویکردهای اجتماعی در دو مجموعهی آخرم (عبور از سیارهی سوخته و پیش از غرق شدن) بسیار کمرنگتر از مجموعههای قبلیاند. با دیدگاه شما در این خصوص کاملاً موافقم. در حقیقت رابطهی مهر و کین گونهای با عصر حاضر دارم. از ناملایمات مثل هر کس دیگری رنجیده میشوم و در عین حال زیباییها و لطافتها و مهربانیهایی را میبینم که من را به هستی امیدوار میکنند. اگر پرسش در مورد همنسلان ایرانی معاصر است باید بگویم تنها با درصد کمی از آنها ارتباط برقرار میکنم. بسیاری از همنسلان من که درگیر فعالیتهای ادبی هستند برداشت خاصی از شعر و منزله و هویت شخصیشان دارند که برایم جاذب و بالغانه نیست. نه تنها نگرش آنها را به شعر به عنوان ابزاری موقت برای دیدهشدن نمیپسندم که از بازاریابیها و بیاخلاقیها و خودستاییهایشان هم بیزارم. تعداد اندکی از شاعران ایرانی را همیشه ستودهام و خواهم ستود چه دوستان شاعرم در ایران و چه آنان که مهاجرند. اگر کسی در حال حاضر تحقیقی جامعهشناسانه بر شرایط کنونی ادبیات ایران انجام دهد بیشک به این نتیجه خواهد رسید که شاعران و نویسندگان حاشیهنشین و منزوی و چه بسا از یادرفته مان جزو بهترینها بودهاند. تعدادی از همنسلان بسیار مستعد و خلاق و در عین حال پایبند به اصول انسانی و اخلاقی خوشبختانه به خود اجازهی ورود به میدان جلوه گریها و کاسب مآبیها و انحصار سیاسی- اجتماعی ادبیات ندادهاند. در این چند سال اخیر آنچنان سیاستها و اعتقادات اصلاح طلبانه افرادِ به اصطلاح اهل قلم، رسانههای خارج نشین را تسخیر کرده که این انحصار تام یا مونوپولی گسترده را به وضوح میشود لمس کرد. از زد و بندهای این گروه معتقد و انکشافات و اکتشافات بدیهیاتی که من و شما سالهای سال در غرب شناختهایم چون حقوق همجنسگرایی و برابرخواهی و حقوق شهروندی و فمینیسم و دموکراسی و روامداری و دیگر موارد و نظریات حاضر، ارائهی این گونه گفتمانهایی که پدیدهی تازهای نیست را چون اختراعات اذهان نابغه و بکر به خوانندگان حقنه کرده و خود را مصلحین مردم گمکرده راه میدانند. پوپولیسمی از این واضحتر و وقیحانهتر در ادبیات فارسی نبوده و نیست. ابراز فضل و شعور دربارهی آنچه بسیار کم میدانیم و به تازگی کشف کردهایم بسیار زننده و مضحک است. هیچ شاعری و باز تأکید میکنم هیچ شاعری به صرف شاعر بودنش جایگاهی برتر و بالاتر از مردم عادی و عامی کوچه و بازار ندارد. خودمان را گول نزنیم و به خاطر هرج و مرج موجود تاج روشنفکری و روشنگری بر سر خود و دیگران نگذاریم. این حداقلی ست که باید از غربیها یاد بگیریم. این طور به نظرم میرسد که رؤیاها و اهداف مشترک چندانی میان خود و همنسلانم نمیبینم. شاید هم اشتباه میکنم. آرمانی هم ندارم چون آدم آرمانگرایی نیستم. از روابط مرید و مرادی موجود در ادبیات فارسی هم به شدت بدم میآید و متأسفانه این گونه روابط قرون وسطاییِ نان قرض دادنها به «اساتید» و «پیشکسوتان» را زیاد شاهد بودهام. برخی از شاعران ضعیف را میبینی که با گفتگو با «پیشکسوتان» یا همنشینی با فلان استاد یا مدیحه سراییها میخواهند به جایگاهی چنگ بزنند که در فرهنگی بسیار سالمتر کاملاً نامیسر بود. سلامت یک فرهنگ را میتوان از نحوهی کسب صلاحیت و مدارج افراد برجسته و نامیاش تشخیص داد. اخیراً در کتابی که از استفان زویگ در تحلیل و ستایش شخصیت نیچه خواندهام، زویگ از قول او میگوید: «از افراد خوشنما پرهیز کن!». سادهتر بگویم، از افراد نمایشی پرهیز کن! سوای برخی سلایق ادبی رایج، در باورهای سیاسی- اجتماعی خودم هم شکافی عمیق میان بسیاری از همنسلان میبینم. شاید دلیلش این باشد که ریشهی خیلی از مسائل و معضلات کنونی را روانی- اخلاقی میدانم و به بهبود ناگهانی اوضاع دل نبستهام. فکر میکنم فرهنگ ایرانی نیاز به چندین نسل درمان و اصلاح روانی دارد و هیچ معجزهای هم در راه نیست. مانا آقایی: شعر شما به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار میکند و انتقال سریع معنا از جذابیتهای آن بهشمار میرود. هنگام نوشتن چقدر به خوشایندِ خواننده و اینکه شعر باید برایش قابل فهم باشد فکر میکنید؟ و چقدر به درگیر کردن او با متن و مشارکتش در تولید معنا باور دارید؟ لیلا فرجامی: من به چند اصل در شاعری معتقدم. یکی از اصول این است که اگر آنچه مینویسم برای خودم مفهوم نیست بهتر است به دیگری هم انتقال ندهم. این جزو شرافتهای فردی و اخلاقیات و شعورمندیهای حرفهای ست که باید حتماً در نظر گرفته شود. اگر من آنچه نوشتهام را نمیتوانم به خودم منتقل کنم چگونه میتوانم انتظار داشته باشم که فرد دیگری درک و جذبش کند؟ بنابراین هیچ جایی برای بازی با خواننده وجود ندارد. همانطور که از خواننده انتظار دارم با من هم وارد بازی نشود. من به خوشایند خواننده معتقد نیستم و سلیقهی فردی و جهتم را در نظر میگیرم. اما مسئله این است که هر کار خوب هنری تعبیرپذیر و چندلایه ست و ارتباطات طبیعی و ارگانیک واژگان و تنیدگی و انسجام متن همه و همه به انتقال معانی به خواننده کمک میکند. این ظرافتهایی ست که فکر میکنم با تمرین و استمرار به دست میآید. اگر کارهایم بتوانند دارای این ظرائف و نکات لطیف باشند، غمی نخواهم داشت. اما مسئله این است که شعر خوب کار میبرد و کار هم پشتکار و دقت و امید و زمان میطلبد. هر خوانندهای میتواند تعبیری منحصر به فرد از متنی داشته باشد اما آنچه شاعر یا نویسنده تولید میکند باید معرف حقیقتی یا واقعیتی باشد که درگیرش بوده ست. مثلاً چند واژهی هم آوا سر هم کردن چه لزومی دارد؟ یا «آشنایی زدایی» بیموردی که خود شاعر هم نمیتواند ارزشی برایش قائل شود؟ فکر میکنم که با خوانندهی متن نباید شوخی داشت و هیچ دلیلی ندارد که مؤلف انتقال معنا را به تأخیر بیاندازد. مانا آقایی: شما گزیدهای از اشعار شاعر و عارف هندیِ قرن پانزدهم «کبیر» را به فارسی برگرداندهاید. لطفا کمی از تجربهی ترجمهتان از این شاعر و ترجمههای دیگری که در دست انتشار دارید بگویید. در انتخاب شعر و شاعر برای ترجمه چه نکاتی را در نظر میگیرید و بنظرتان ترجمه کردن چه تاثیری بر شعر خودتان داشته است؟ لیلا فرجامی: کتاب «پرندهای که در من آواز میخواند» در سال ۱۳۸۹ توسط نشر آهنگ دیگر منتشر شد. این کتاب برگزیدهی اشعار شاعر هندی، کبیر بود. وقتی سالها پیش با اشعار کبیر آشنایی پیدا کردم، چنان تأثیری بر من داشت که میدانستم حتماً زمانی آثارش را به فارسی برمی گردانم. و این کار را کردم و خوشبختانه نشر آهنگ دیگر این مجموعه را منتشر کرد. در انتخاب این شعرها بسیار وسواس به خرج دادم و ترجمههای بسیاری از مترجمین متعددی که بر اشعار کبیر کار کرده بودند را مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که ترجمههای رابیندرانات تاگور بر وارسیونهای دیگر برتری دارد. در طی سالهای اخیر ترجمههای بسیاری از شعر شاعران جهان کردهام و باید بگویم که بیتعارف وقتی به شعر خواندن میرسد ترجیحم شاعران معاصر غیرایرانیاند. از یک شاعر آمریکایی نامی تعداد زیادی شعر ترجمه شده دارم و همین طور اشعار شاعران جهان را سالهاست که ترجمه میکنم. شاید این دو پروژه را به صورت دو کتاب مجزا در آیندهی نزدیک منتشر کنم. ترجمهی شعر موجب دقت و تأکید بر اجزا و انتخاب واژگان و حتی صنعت شعری میشود. آنچه در خواندن سرسری یک شعر به دست میآید قابل قیاس با دریافتهای دقیق و موشکافانه از طریق ترجمهی آن نیست. فکر میکنم این گونه مطالعات و توجهها بر فضای شعریام و چه بسا انتخاب واژگان و چیدمان شان تأثیر بسزایی داشته ست. مانا آقایی: در کتاب اخیرتان «پیش از غرق شدن» شاهد اشعار معناگرا هستیم که از طرفی حاصل فلسفه ورزیدن شما با هستی و از طرفی دیگر نتیجهی واکنشهایتان نسبت به وقایع جهان پیراموناند. شعرها گاهی روایتهایی ملموس، شفاف و عینیاند و گاه بیان و فضایی استعاری دارند. از این گذشته یک نگاه کل و جزء نگرِ توامان نیز در کل این دفتر دیده میشود. این ترکیب فضاها و لحنهای متفاوت چه مبنایی دارند؟ آیا یک فرایند اتفاقیاند یا نتیجهی رویکردی خاص از سوی شما نسبت به شعر یا اجتماع؟ لیلا فرجامی: فکر میکنم شاید ترکیب فضاها و الحان متفاوتی که در این مجموعه میبینید حاصل باری ست که از بیرون و درون تؤامان به دوش کشیدهام. زمانی بود که بیشتر به بیرون توجه داشتم و حاصلش«اعترافنامهی دختران بد» بود. بعدها لحن و فضای کارهایم همانطور که اشاره کردید تدریجاً انتزاعی و استعاری شد. فکر میکنم ترکیب این دو فضا به ناچار لازمهی خلق این مجموعه بوده ست. اصولاً زبان استعاریتر را بیشتر میپسندم اما میدانم در جاهایی هم باید رک و مستقیم و پوست کنده سخن گفت یا نوشت. در این دو سال اخیر هم درگیر کارگاههای شعر شاعران غیرایرانی در یکی از دانشگاهها بودهام و این کارگاهها موجب تغییر نگرشم به جزئیات شعری شده ست. میتوانم بگویم که مجموعهی «پیش از غرق شدن» حاصل تأمل و تعمق بیشتری در صنعت و چگونگی شعر و ارائهی معناهاست. امیدوارم که بتوانم این روند را در خودم ادامه دهم. برگرفته از سایت iranianmuse #پیشازغرقشدن
- روایت «میغمیغایی» که در رگهایمان خونگساری میکند
مهدی پاکنهاد | یادداشتی بر ذوزنقه تجریش نوشته مهدی رستمپور 1- ذوزنقه تجریش، داستان کلمات است. کلماتی که از زبالهها متولد میشوند. زبالهها، شخصیتهای جهانی هستند که میدان تجریش و محلههای اطراف آن، مرکز آن را تشکیل میدهند. از این شخصیتها کلمات بیرون میآیند و با روایت مردی که خالق این جهان است، به متن تبدیل میشوند. 2- ذوزنقه تجریش، رمانی پهنشده بر روی جغرافیاست. صفحات پر است از نام محلات شهری. از تجریش و ونک و ولیعصر گرفته تا کامرانیه و محمودیه و قلهک و شمیران و ولنجک و غیره. این جغرافیا، اگرچه جغرافیای مشهور و شناختهشده مناطق شمالی شهر تهران را نشان میدهد، اما در واقع جغرافیای نویسنده است که از قضا هیچ نشانی از آن محلههایی که تهرانیهای خوشنشین شمالشهر میشناسند ندارد، این جغرافیا «تجربی است، توضیحدادنی نیست» جغرافیایی است که محلههایش با نوع محتوای زبالههای نوشتاریشان بازشناسی میشوند: ولنجک وطن زبالههای شعر است؛ سطلهایش سرشار از کاغذهای شعر نوشته. در قیاس با زبالههای نوشتاریِ بقیهی محلههای شمیرانات، هیچجا اندازه زعفرانیه زبالهی فلسفی ندارد. جغرافیا راستکار دارآبادیهاست، روزنامههای باطله بیشتر از همه متعلق به محمودیه است. براده متن نیز در زبالههای کامرانیه یافت میشوند؛ اعم از متون متلاشی و جملات ناقص. مجلات سرگرمی و هفتهنامهها در قلهک، و زرگنده، مرکز مطالب سینمایی. اما اوینیها زبالههای تاریخی تولید میکنند و سطلهای زباله قیطریه، مامن امن نامههای عاشقانه. 3- نویسندهای که خالق جهان ذوزنقهای است، خودش این گونه توصیف میشود: «نویسنده میدانی؛ با نمایی داغان؛ که بساط نوشتن را پهن کرده در پشت سطل زباله گوشهای از میدان تجریش»؛ نویسندهای که کارش گردآوری و بازیافتِ نوشتههای دور ریخته شده ساکنین تجریش و حومه است و لابلای آَشغالها و زبالههای مردم شهر، دنبال واژه میگردد. کلمات ناب را بو میکشد تا بعد روی تخت آزمایشگاهش که از کاغذهای مچاله، نمور، پاره و جویده تشکیل شده، جراحیشان کند و جداسازی و تشریح، تا نهایتا باز در تولدی دیگر، بازآفرینیشان کند. کلمات اینگونه در دستان نویسنده با سرب مذاب قلم در هم داغ میشوند؛ و واژهها به دنیا میآیند. نویسنده از هندسه ناموزون جهانش، بار کلماتی که از زباله مردمانش تحویل گرفته به رگهایش میکشد، تا از جوهر باقیمانده دستش، یک روایت تازه بیرون بیاید. 4- اینچنین است که روایت «ذوزنقه تجریش» شکل میگیرد. مردی که محلههای شهر را گز میکند و در سطلهای زباله سرک میکشد و آشغالهای دم در خانهها را به هم میریزد و نایلونهای کثیف را پاره میکند تا بلکه بتواند از میان چیزهایی که به دستش میرسد، متن بیرون بکشد. کلمهها و واژه های ارزشمند و ماندگار را بیابد و نگه دارد. آنوقت است که بازمیگردد و نبش میدان ذوزنقهای تجریش، کنار سطل زباله محبوبش مینشیند و دست بکار خلق کلمات و جملات تازه میشود. غنائمی که به چنگ آورده را بازخوانی و بازگشایی و بازپروری میکند و سپس کلمات بازسازی شدهاش را به زهری از تلخند میآمیزد. نویسنده زبالهگرد، تنها واژگان خاصی را جستجو میکند، کلمات هر کدام در جهان مثالی و منحصربهفردشان، معنایی یگانه دارند که البته ربطی به آن معنای مالوف و آشنای کلام عابران ندارد. نویسنده زبالهگرد داستان، گاهی سرش را بلند میکند و رد عابرانی که میگذرند را میگیرد تا تنها تقاضایی که در تمام داستان از او میشنویم را تکرار کند: «آقا خودکار داری؟» و با اولین ابزار نوشتنی که گیر میآورد شروع میکند به نوشتن. نوشتن، نوشتن و باز نوشتن. نوشتن مرضی است برای آنها که دچارش میشوند، شبیه یک قانون نانوشته «وقتی دست به خارخارک بیافتد، اما نویسنده ننویسد، خون در رگهایش لخته میشود و با افت حرارت به نقطه انجماد میرسد تا از سرما مورمور بزند» اما کافیست دست شروع به نوشتن کند، آنوقت «انگار نفسی که میکشم از نیتروژن و اکسیژن نیست. هوای دیگری است، مخلوطی از گازهای دیگر. تکههای بزرگی از اضطرابم را خرد میکند، چنین هوایی، هرگز موقع ننوشتن نمیآید سراغ تومورهای اضطرابم.» نویسنده مینویسد؛ بیآنکه منطق و قالب و طرح و ایده از پیش تعیینشدهای داشته باشد، درست مثل جریان حیات شهری که در دل آن زندگی میکند؛ جریانی که میگذرد و در حرکتش، هیچ نشانی از هدف و برنامه و قاعده نیست. شاید به همین دلیل است که مضمون نوشتههای نویسنده را نوشتههای آدمهای دیگر میسازد. گویا نویسنده شارحی است بر آثاری که آدمهای شهر خلق میکنند، گویی او تنها نظارهگر است، راوی است، راویای که آنچه میبیند و میخواند را، صادقانه و بیپروا، روایت میکند. راویای که مواد خام روایتش را زندگی آدمهای دیگر این شهر، آدمهای محلات ذوزنقهای که در آن شب و روز را میگذراند، میسازد. این ذوزنقه، قلب تپینده شهر است. همهجای شهر ، بر اساس معیار ذوزنقه است که تعیین میشود. «از همین ذوزنقه است که زعفرانیه، اوین، ولنجک، محمودیه، درکه، پسیان و خیابان پیراسته همگی دست راست قرار دارند… اصلا هیچ منطقهای به سمت چپ نمیرسد و سرتاسر جغرافیای تهران میشود راست. حتی مثلث ونک و لوزی ولیعصر هم باید سهم دست راست باشد؟ دست راست را سرویس!» نویسنده مینویسد؛ بیآنکه منطق و قالب و طرح و ایده از پیش تعیینشدهای داشته باشد، درست مثل جریان حیات شهری که در دل آن زندگی میکند؛ جریانی که میگذرد و در حرکتش، هیچ نشانی از هدف و برنامه و قاعده نیست. شاید به همین دلیل است که مضمون نوشتههای نویسنده را نوشتههای آدمهای دیگر میسازد. گویا نویسنده شارحی است بر آثاری که آدمهای شهر خلق میکنند، گویی او تنها نظارهگر است، راوی است، راویای که آنچه میبیند و میخواند را، صادقانه و بیپروا، روایت میکند. 5- آدمهای ذوزنقه هر کدام سرگذشت و روایتی دارند برای خودشان. شخصیتهای آقای نویسنده، میآیند و میروند. از همان ابتداست که با پشه میغمیغا آشنا میشویم که تنها دود سمی چوبهای درختان دهکده کوئیل بولاغ حریف نیش کشندهاش میشود. آدمهای ذوزنقه گویی همهشان به نحوی طعم کشنده نیش میغمیغا را چشیدهاند. همهشان خشکیده و بیمار و چرک و آشفتهاند. آدمهای این ذوزنقه، در هر مرحلهای از حیاتشان که روایت میشوند، بطالت و اضمحلال و شکست را تجربه میکنند. فرقی هم نمیکند که صحبت از آن بچهای باشد که در کلاسبندی سوم ابتدایی وقتی دستهایش را پیاله کرده زیر شیر آب، تصمیم میگیرد به جای خلبان شدن، نویسنده شود، یا آن عاشقی که در تب سوزناک خیانت معشوق آخرین نامهاش را مینویسد، یا آن سرباز فراری که به خاطر فرار از صلح، از پادگان میگریزد و در دل سرمای کشنده بیابانهای مرزی، خون گرم کبوتر صحرایی را به نیش میکشد. کیومرز کنترلچی سینما، اگرچه در فصل ابتدایی حضورش در داستان، با جیبی پرپول، به سراغ بزرگترین عشق زندگیاش، آن دوج هشت سیلندر آمریکایی میرود و در اوج لذت مالکیت بر این غول چهارچرخ، همانجا پشت فرمان انزال میشود، اما طولی نمیکشد که او را در حال پس دادن دوج و جدا شدنش از سینما میبینیم. کیومرز دوجباز، «ککباز» میشود، و دوجش را در توهم نشئگی کوکائین به پرواز درمیآورد. نیش میغمیغا همچون تقدیر چارهناپذیر آدمهای داستان، بر بدن همه فرود میآید. پدر راوی که با برپایی تندرآسای حجله اجباری در وسط باغ، همسر آیندهاش را با تجاوز مال خود میکند. در اینجا و در تجاوز پدر به مادر زیر آفتاب جهنمی کوئیل بولاغ و کنار درخت سیب هم، نیشهای کشنده میغمیغا را میبینیم، راوی که نطفهاش در هوسناکی گناه نخستین در آن باغ عدن بسته شده، داغ زخم میغمیغاهای سیخ دندان را تا سالها بعد در مغز و ذهنش احساس میکند. این چنین است که آدمهای ذوزنقه، با نشان میغمیغا، به صحن هستی پا میگذارند. شخصیتهای اخته و ناقص، در جهانی اخته و ناقص که حتا شعرش بینقطه است و ریاضیاتش بدون صفر. زبالهها که در همهجای داستان ریختهشده در جان و کلام و رفتار آدمها هم دیده میشود. جملات شخصیتها سرشار از جملات پارهپاره و نیمبند و کلمات هرزه است. فضاها پر است از دود و کثافت و ادرار و نعش و بوی تعفن. آدمها دائما به نحوی در حال خودارضائی، یا تخیلات سادیستیاند، کثیفی ظاهری و چرک و بیماری و استفراغ جزء ثابت توصیف شخصیتهاست. و اینها همه، در جهان ذوزنقه، هر روز و هر لحظه بازتولید میشود. 6- روایت نویسنده از تکههای پراکنده و تصادفی نوشتههایی که در زبالهها مییابد، با روایتهایی از شخصیتهای خلق شده خود نویسنده، همراه میشود و علیرغم پراکندگی ظاهری زنجیره روایت، نوعی هماهنگی و منطق درونی را شکل میدهد که در نهایت همچون پازل تکمیل شدهای، جهان داستان و آدمهایش را زنده و کامل میکند. این منطق درونی جهان داستان، در همسانسازی و این همانی شخصیت راوی و شخصیت ذوزنقه (جهان داستانی) نمود پیدا میکند؛ به طوری که نویسنده و ذوزنقهای که از آن مینویسد، در نهایت یکی میشوند و به یگانگی در متن و محتوا میرسند. 7- آنچه از ماحصل همه گشتوگذارهای شبانه و صبحانه در محلات، بر سردر سطلهای زباله، حاشیه جویهای آب، گزکردن اضلاع ذوزنقه تجریش و پارهکردن کیسهها و سرریز کردن آشغالهای پر شده و خلاصه مجموع کاغذها و نوشتهها و کتابچهها و روزنامههای کشفشده و بیرونکشیدهشده و جمعآوری شده از دل 12 میلیون تن زباله کلانشهر بیرون میآید، یک مجموعه ناهماهنگ، نامنظم، بیقاعده، فرسوده و عقیم از نوشتههاست. نوشتههایی که دستی که نوشتن را یاد گرفته، با قلمهایی عاریهای و گاها بیجوهر و خراب، آنها را کنار هم میچیند. میچیند و بازخوانی میکند تا روایتی را بسازد، روایتی که محصول زبالههای ساختهشده از زندگی عابران است، عابران این محلات، محلات این شهر، شهری که عابرانش هر روز آشغالهای زندگیشان را به نویسنده زبالهگردی میسپارند تا از دل آنها، با ملاحظه و محاسبه و مطالعهای دقیق، کلمات را بیرون بکشد و به این ترتیب، روایت این شهر را بازآفرینی کند. به این ترتیب، روایت آقای نویسنده با روایت شهر یکی میشود. روایت نطفه بستهشده در وسط باغ سیب و پسر عاشق نوشتن و سرباز فرارکرده از پادگان و جوان کنترلچی سینما و دوج باز عاشق و معتاد هروئینی و پیرمرد نویسنده زبالهگرد (که گویی پلانهای مختلفی از زندگی خود راویاند)، همه با هم گره میخورد در سرنوشت کلمات برخاسته از شمیرانات و زعفرانیه و ولنجک و دارآباد و محمودیه و کامرانیه و خلاصه، ذوزنقه کلانشهر. شهر و مرد راوی در هم یکی میشوند، و نیز سرنوشتشان، که حتی روشن نیست این جمله پایانی داستان، روایت کدامشان است؛ مرد، یا شهر مرد: «میغمیغاها توی رگهایم (بخوانید محلههایم) خونگساری میکنند.» این شهر که میدانش ذوزنقه است، زبالههایش مدفن فلسفه و هنر است، شعرش آغشته به کاندوم و منی است، نورانیترین روشناییاش که از همهجا دیدنی است منارههای گورستان است، و عابرانش تنها وقتی میایستند و به سمتت میآیند که بخواهند بپرسند: «توالت کجاست؟»؛ در چنین شهری نویسنده، عزیزترین و زیباترین کلماتش را در سطلهای زباله خواهد یافت. برگرفته از مجله انگار #ذوزنقهتجریش
- خرید نسخه الکترونیک از ایران
شما می توانید با خرید اعتبار از طریق کارتهای شبکه بانکی داخل ایران کتابهای الکترونیک ناکجا را دانلود کنید. برای خرید اعتبار با ایمیل زیر تماس بگیرید تا بیشتر راهنماییتان کنیم: مراحل این کار به ترتیب زیر است: الف- عضویت در ناکجا و دریافت نام کاربری و گذرواژه ب- واریز مبلغ مورد نظر (50،20 و یا 100 هزر تومان) به حساب پاسارگاد نشر ناکجا حساب پاسارگاد نشر ناکجا 22280010740850101 به شماره کارت 5022291041232685 به نام مهشاد مخبری ج- ارسال شماره کارت یا رسید واریز وجه، مبلغ واریز شده، نام کاربری به آدرس ای میل زیر: credit@naakojaa.com در این روش، شما میتوانید با خرید اعتبارهای 20، 50 و 100 هزار تومانی که به ترتیب معادل 15، 40 و 100 امتیازند، کتابهای الکترونیک ناکجا را با احتساب (هر یورو = 1 امتیاز ) خریداری و دانلود کنید. عنوان مثال بعد از واریز مبلغ 50000 تومان به حساب ناکجا صاحب 40 امتیاز می شوید. چنانچه روی نام کاربری تان در صفحه اول کلیک کنید وارد صفحه ای مثل زیر می شوید و میتوانید امتیازتان را که در صفحه کاربری تان در قسمت “مشاهده” درست زیر نام کاربری مشاهده کنید. مانند تصویر زیر: اگر مثلا کتابی به قیمت 4.99 یورو امتیاز را وارد سبدتان کنید و در ادامه در قسمت “ثبت سفارش” به متد پرداخت که رسیدید، گزینه points را انتخاب کنید . سپس درانتهای این صفحه “بازبینی سفارش” را کلیک گرد ه و به صفحه آخر میرسید. دراین قسمت همانطور که در تصویر زیر مشاهده می کنید بعد از بررسی سفارشتان، ثبت سفارش را کلیک میکنید و کتاب در library شما وارد شده است و به راحتی آن را دانلود می کنید. همچنان با کلیک بر نام کاربری تان در صفحه اول بالای صفحه سمت راست می توانید از میزان امتیاز باقیمانده تان مطلع شوید. و میبینید که در ازای خرید این کتاب، ۵ امتیاز از امتیاز شما کم شده است. شما می توانید تا پایان اعتبارتان همچنان به خرید خود ادامه دهید. کتابهای الکترونیک ناکجا #هفتداستان۱۳۹۱
- دو کتاب بخرید، یک کتاب هدیه بگیرید… جشن کتاب در ناکجا ادامه دارد
از تاریخ ۲۰ می تا ۳۱ می ۲۰۱۵ دو کتاب چاپی یا الکترونیک از سایت ناکجا خریداری کنید و یک کتاب هدیه دریافت کنید. از فهرست کتابهایی که در این صفحه است (بیش از ۵۰ کتاب معتبر) کتاب را انتخاب کنید و به ما ایمیل بزنید. info@naakojaa.com قیمت کتاب انتخابی باید به اندازه ارزانترین کتاب خریداریشده باشد. ناکجا، کتابهایی که فراتر از واژهها میروند… برای کتابهای الکترونیک میتوانید هر کتابی را از کتابهای الکترونیک انتخاب کنید… #ازکافکاتاکافکا #هستیانیست #دوزخ #آرشدرقلمروتردید #بعدازپايان #استالینجوان #همسفرها #هزارپایسیاهوقصههایصحرا #آوازکشتگان #ابنمشغله #کافکادرکرانه #بافتههایرنج #سیندخت #فیلماینقیافهمشکوکساختهوحیدعلیزادهرزازی #ماهکاملمیشود #گاماسیابماهیندارد #شریکجرم #آدمها #ابوالمشاغل #تضادهایدرونی #دیدندخترصددرصددلخواهدرصبحزیبایماهآوریل #افسانهیباران #شمایللرزانقدرت #عهدجدیدگالینگورباقاب #برمهرابتوبزسپیدمن #مردصدسالهایکهازپنجرهفرارکردوناپدیدشد #سهکتاب #خانهاجارهای #فرصتدوباره #آبیگرمترینرنگاست #دومردازبروکسل #عادتمیکنیم
- کتابفروشی ناکجا میزبان سعیده پاکروان
به مناسبت انتشار کتاب سعیده پاکروان به زبان فرانسه، روز یکشنبه ۳۱ می ساعت ۱۶ در کتابفروشی ناکجا در پاریس به دیدار او و کتابش بیایید رمان آزادیِ سعیده پاکروان با الهام از نا آرامی های ایران، داستانی است که نسبت به فردای انقلاب هشدار می دهد. برنده جایزه ادبی کلوزری دِلیلا ۲۰۱۵ Le Dimanche 31 mai 2015 à 16h, venez à la rencontre de l'écrivain iranienne à l'occasion de la sortie de son dernier livre "Azadi" aux éditions Belfond. Azadi signifie « liberté » en persan. Certains la rêvent et d'autres paient le prix pour la vivre. Lauréat du Prix de la Closerie des Lilas 2015.
- دیدار با دلفین مینویی در کتابفروشی ناکجا
به مناسبت انتشار آخرین کتاب دلفین مینویی به زبان فرانسه، روز چهارشنبه ۲۷ می ساعت ۲۰ در کتابفروشی ناکجا در پاریس به دیدار او و کتابش بیایید «نامههایی از تهران» آخرین کتاب این نویسنده و خبرنگار ایرانی فرانسوی است که به تازگی به بازار آمده است. این کتاب که از تجربیات او در تهران از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۹ میگوید، به شکل نامه خطاب به پدربزرگش نوشته شده است Le Mercredi 27 mai 2015 à 20h, venez à la rencontre de la journaliste écrivaine franco-iranienne, correspondante du Figaro au Moyen-Orient. Après Téhéran et Beyrouth, elle vit aujourd’hui au Caire Elle publie "Je vous écris de Téhéran", aux éditions du Seuil. Sous la forme d’une lettre posthume à son grand-père, entremêlée de récits plus proches du reportage, Delphine Minoui raconte ses années iraniennes, de 1997 à 2009. Au fil de cette missive où passé et présent s’entrechoquent, la journaliste franco-iranienne porte un regard neuf et subtil sur son pays d’origine, à la fois rêvé et redouté, tiraillé entre ouverture et repli sur lui-même. Avec elle, on s’infiltre dans les soirées interdites de Téhéran, on pénètre dans l’intimité des mollahs et des miliciens bassidjis, on plonge dans le labyrinthe des services de sécurité, on suit les espoirs et les déceptions du peuple, aux côtés de sa grand-mère Mamani, son amie Niloufar ou la jeune étudiante Sepideh. La société iranienne dans laquelle se fond l’histoire personnelle de la reporter n’a jamais été décrite avec tant de beauté et d’émotion.
- تخفیف ویژه نمایشگاه کتاب سال ۹۴
اگر قلبتان همزمان با نمایشگاه کتاب تهران میتپد… هر کجای دنیا که باشید، کتابهای مورد علاقه خود را در سایت ناکجا سفارش بدهید از چهارشنبه ۶ می تا یکشنبه ۱۶ می ۲۰۱۵ تخفیف ویژه از ۳۰ تا ۱۰ درصد روی کتابهای سایت ناکجا، چاپی یا الکترونیک ۶ و ۷و ۸ می : ۳۰ درصد ۹ و ۱۰ می : ۲۵ درصد ۱۱ و ۱۲ می : ۲۰ درصد ۱۳ و ۱۴ می : ۱۵ درصد ۱۵ و ۱۶ می : ۱۰ درصد بشتاپید تا بهترین تخفیفها را به دست بیاورید تخفیف به صورت خودکار آخر سفارش از مبلغ خرید شما کم میشود












