
نتایج جستجو
487 results found with an empty search
- سی درصد تخفیف بر روی همه کتابهای ناکجا
به مناسبت افتتاح فروشگاه جدید ناکجا در پاریس از پنجشنبه 11 دسامبر تا یکشنبه 14 دسامبر بر روی همه کتاب های ناکجا، نسخه چاپی و الکترونیک، 30 درصد تخفیف وجود دارد. کافیست در هنگام خرید و پرداخت، کد paris را وارد کنید.
- نگاهی به کافکا در کرانه
این کتاب، سرنوشت دو شخصیت داستانی استثنایی را پی میگیرد؛ کافکا تامورا، نوجوانی که به دنبال پیشگویی شوم و ادیپ گونهی پدرش، در پانزده سالگی از خانه میگریزد؛ و ناکاتای پیر، که کارش پیدا کردن گربههای گم شده است و هرگز از چنگ حادثهی مرموزی که در کودکی برایش اتفاق افتاده، رها نشده است. اما ناگهان پی میبرد که زندگی ساده و بیدردسرش زیر و رو شده است. در این دو ادیسهی موازی که برای خودشان هم به اندازهی خواننده اسرارآمیز است. همسفران و همراهانی پرشور به آنها میپیوندند و ماجراهایی مسحور کننده خلق میکنند. گربهها با آدمها حرف میزنند، از آسمان ماهی و زالو میبارد، مردی که به اشباح میماند، دختری را معرفی میکند تا صبح از هگل حرف میزند. جنگلی که دو سرباز جنگ جهانی دوم تا به حال در آن سرگردانند و سنشان بالا نرفته، و قتل وحشیانهای که نه هویت قاتلش مشخص است و نه مقتول. این رمان موراکامی در وهلهای اول جستجونامهای کلاسیک است، اما در ضمن پژوهش جسورانهای در مورد تابوهای اسطورهای و معاصر است. مهمتر از همه، اثری بسیار سرگرمکننده است. هاروکی موراکامی، بیشک از نویسندگان خوب ژاپن است. نویسندهای که قالبهای عادی را شکسته و ذهنش را رها کرده است. او را گوشهگیرترین انسان جهان نیز توصیف کردهاند. کتاب کافکا در کرانه، انگار جورچینی است که سازندهاش با شیطنت قطعاتی از آن را پنهان کرده تا خواننده به جستجویش رود. پنداری که معمای ذن است، پرسشی است بیپاسخ… انگار الهامی است که با موسیقی و ورزش آمیخته است. هاروکی موراکامی در سال ۱۹۴۹ در کیوتو، پایتخت باستانی ژاپن به دنیا آمد. پدر بزرگش یک روحانی بودایی بود و پدر و مادرش دبیر ادبیات ژاپنی بودهاند اما خود وی به ادبیات خارجی روی آورد. موراکامی در دانشگاه توکیو در رشتهی ادبیات انگلیسی درس خوانده است. وی اهل ورزش، شنا و موسیقی نیز هست. تسلطش به ورزش و موسیقی درجای جای آثارش نیز مشهود است. هاروکی موراکامی ترجمهی حدود بیست رمان از آثار مدرن آمریکا را نیز انجام داده است. به دلیل ترجمهی آثار سلینجر، برخی بر این عقیدهاند که آثار موراکامی تحت تأثیر سلینجر و همینگوی نیز بوده است. از جمله آثار هاروکی موراکامی: کجا ممکن است پیدایش کنم، جنگل نروژی، تعقیب گوسفند وحشی و کافکا در کرانه است. هاروکی موراکامی، خود در مورد نوشتارش میگوید: «هرگز طرح نمیریزم. هرگز نمیدانم صفحهٔ بعد چطور از آب در میآید…من به جستجوی نوایی پس از نوایی دیگر هستم. گاهی که شروع میکنم، نمیتوانم دست بکشم. مثل آبی است که از چشمهای میجوشد. بسیار طبیعی و آسان جاری میشود.» شاید بدین سبب است که کتاب کافکا در کرانه را به پایان که میبری هنوز معلقی و سرگردان، دست و پا میزنی در مرگ و زندگی. در نوشتههای وی فقدان جریان دارد، نبود مادرو زنهای گمشده نیز به طور مکرر دیده میشود. یکی دیگر از دغدغههای مکرر رمانهای موراکامی، ایدهی لابیرنت «هزارتو» است. شخصیتهای او همواره در جستجوی گمشدهای هستند. علاقه به گربه وگاه ارتباط با گربهها نیز در آثارش مشهود است. کتاب کافکا در کرانه دهمین رمان هاروکی موراکامی است. در ژاپن در دو ماه دویست هزار نسخه از آن به فروش میرسد. در این کتاب کافکا تامورا پسر پانزده سالهای از حومه توکیو است که با پدر مجسمه ساز و روان پریشش زندگی میکند. مادر و خواهرش آنها را ترک کردهاند، او نیز بعدها از خانه میگریزد. داستان از زبان یک پسر پانزده ساله بیان میشود، پدرش او را نفرین کرده و او از منزل میگریزد… عنوان کتاب نشانهی نوعی تضاد است: زندگی و مرگ، خودآگاهی و ناخودآگاهی. صحنهی دراماتیک در فصلی از کتاب است که عدهای کودک دبستانی همراه معلم خود، در پایان جنگ جهانی دوم، برای جمع کردن قارچ به کوهستان میروند و براثر حادثهای مشکوک همگی بیهوش میشوند و یکی از آنها به نام ناکاتا مدتها به هوش نمیآید و پس از به هوش آمدن دارای استعداد خارقالعادهای میشود و توانایی حرف زدن با گربهها را دارد. در این کتاب نیز علاقهی وافر موراکامی به گربهها مشهود است. فصلهای کتاب یک درمیان از زبان کافکا تامورا(اول شخص) و از زبان ناکاتا(سوم شخص) روایت میگردد. هاروکی موراکامی میگوید: کافکا درکرانه معماهای متعددی در بر دارد. اما هیچ راه حلی ارائه نشده است. به جای آن بسیاری از این معماها یکپارچه شدهاند و از در هم آمیختن آنها راه حل شکل گرفته است و برای هر خوانندهای شکل این راه حل متفاوت است. هاروکی در جایی از کتاب میگوید: «…یک نقص هنری آگاهیات را برمی انگیزد و هوشیار نگهت میدارد…» در جایی از کتابِ کافکا میگوید: «بستن چشمهایت چیزی را عوض نمیکند. چون نمیخواهی شاهد اتفاقی باشی که میافتد، هیچ چیز ناپدید نمیشود. در واقع دفعهی بعد که چشم واکنی، اوضاع بدتر میشود. دنیایی که توش زندگی میکنیم این جور است.» *************** با انتشار ترجمه مهدی غبرایی از رمان «کافکا در کرانه»، پرونده ترجمههای فارسی از این رمان بسته شد. «کافکا در کرانه» که پیشتر با نام «کافکا در ساحل» ترجمه شده، رمانی است از هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی که در ماههای اخیر سه ترجمه فارسی از آن عرضه شده است. «کافکا در ساحل» معروفترین رمان موراکامی است. این کتاب در سال ۲۰۰۲ نوشته و در سال ۲۰۰۵ به زبان انگلیسی ترجمه شده است. ترجمه انگلیسی این رمان در سال ۲۰۰۶ جایزه پنبوک را از آن خود کرده و البته در سال ۲۰۰۵ میلادی، نشریه نیویورک تایمز از «کافکا در ساحل» به عنوان یکی از ۱۰ کتاب برتر سال نام برده است. هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی این کتاب در سال جاری برای جایزه ادبی نوبل نامزد شده و تاکنون جوایز زیادی از جمله جایزه فرانس کافکا را به دست آورده است. از این نویسنده ۵۸ ساله، تا به امروز یازده رمان بلند دیگر چون «بعد از تاریکی»، «جنوب مرز، غروب خورشید» و دهها داستان کوتاه به انتشار رسیده که این آثار در کشورهای مختلف جهان مورد استقبال قرار گرفتهاند. برگرفته از سایت کتابدوست #کافکادرکرانه
- گفتگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب «آبی گرمترین رنگ است»
گفتگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب «آبی گرمترین رنگ است» | مسعود لواسانی نگاهی به فعالیتهای ادبی سپیده جدیری در سالهای اخیر، این واقعیت را پیش چشم میگذارد که او به کارهای خلاف جریان عادت دارد. از بنیانگذاری جایزه فمنیستی شعر زنان ایران (خورشید) تا ترجمهی یک داستان لزبین، تلاشی است برای به چالش کشیدن فضای مردسالارانه ادبیات. جدیری امروز پیشروی جامعهی دگرباشان جنسی ایرانی و فارسی زبان شده است و با ترجمه یک داستان لزبین تحسین شده فضایی را برای دیگر فعالین ادبی باز کرده که به سراغ خلق یا ترجمه آثار ادبی جدی با موضوع دگرباشان جنسی بروند. اینکه از این شاعر، مترجم و روزنامهنگار، فردا خبر چه فعالیت تازهای به گوش برسد، اصلاً قابل پیش بینی نیست ولی همین اندازه میدانیم که سرگرم ترجمه یک کتاب غیر داستانی نوشته یک نویسنده اوتیستیک است. با او تنها به بهانه ترجمه فارسی «آبی گرمترین رنگ است» از هر دری سخن گفتیم. درباره «آبی …» صرف نظر از تم داستان و درونمایه، سبک روایی و ساختار اثر بسیار قوی است. سبکی که در کمیک استریپ کمتر آزموده شده یا میشود. یعنی برای کتابهای مصور معمولاً به سراغ یک روایت خطی و سر راست میروند. اما در اینجا «جولی مارو» خوانندهاش را از زاویه دید اما و مشتاق برای خواندن محتوای دفترچه آبی به دنبال خود میکشد. من با شما موافقم. اما مثلاً این موضوع که جولی مارو همان اول داستان، پایاناش را (یعنی مرگ کلمانتین که یکی از دو شخصیت اصلیست) لو میدهد و با این حال، کشش داستان برای خواننده از دست نمیرود، به نظرم به تکنیکهای ساختاری خوبی که برای نوشتن داستاناش برگزیده است، برمیگردد. من از این نظر یاد شیوه روایت در «گزارش یک مرگ» مارکز افتادم یا چند داستان دیگری که از همین تکنیک در روایت بهره گرفتهاند… خود من هم در ژانر داستان مصور، چنین چیزی را ندیده بودم. البته باید به عنوان مترجم کتاب، اذعان کنم که ارزش ادبی آن به اندازهٔ ارزشی که از نظر فرهنگسازی میتواند داشته باشد مد نظر من نبوده است و اگر صرفاً ارزش ادبی مد نظرم بود، اصلاً سراغ ترجمه کتاب مصور نمیرفتم و همان شعر نوشتن و ترجمه شعرهای مثلاً بورخس را ادامه میدادم. تم و درونمایه اثر، کشش مناسب برای ایجاد تعلیق را تا حدودی دارد اما خود قالب کمیک استریپ هم به تلاش خواننده برای ادامه دادن داستان کمک میکند. با این همه مهمترین دشواری شما برای ترجمه این اثر چه بود؟ راستش از شما چه پنهان، اتفاقاً از همین منظر که بیشتر تصویر بود تا متن، ترجمهاش چندان کار دشواری نبود. نکتهای که من سعی کردم در جریان ترجمه رعایت کنم، برگرداندنِ بخشهای محاورهای کتاب به زبانی بود که برای ایرانیها قابل قبول باشد. تا جای ممکن، سعی کردم از کلمههایی استفاده کنم که ایرانیها در محاورههای خودشان به کار میبرند. سختی کار در این بود که ما در زبان فارسی برای بسیاری واژهها، معادل منطقی نداریم؛ مثلاً در گفتوگوی الهام ملکپور با من که در وبسایت رادیو زمانه منتشر شد هم گفتهام: من ضمن مشورت با آقای تینوش نظمجو که ترجمهی مرا که از متن انگلیسی بود با متن اصلی (فرانسوی) مطابقت دادند، به این نتیجه رسیدم که بهتر است بعضی لغات را عیناً وارد زبان فارسی کنم. مثلا من و آقای نظمجو جملهی: My God، her sex، her sex، naked against mine. را مجبور شدیم به این شکل برگردانیم: خدایا، سکساش، سکس برهنهاش درست روی سکس برهنهی من. چون منظور از سکس در جملهی انگلیسی، اندام جنسی بود(آلت+سینهها). نمیشد ترجمه کنیم آلت برهنهاش روی آلت برهنهی من (چون آنوقت سینهها را نادیده گرفته بودیم) و همچنین نمیشد فقط بنویسیم اندام برهنهاش روی اندام برهنهی من (چون شدتِ حس جنسی توی جمله خیلی کمرنگ میشد). «اندام جنسی برهنهاش روی اندام جنسی برهنهی من» هم که ثقیل و مضحک به نظر میرسید. این بود که کلمه «سکس» به معنای اندام جنسی را مستقیم به متن ترجمه وارد کردیم. در جایی که فضای اندکی برای متن وجود دارد، گاهی در آوردن همین ظرافتهای زبانی را دشوار نمیسازد؟ من ترجمهام را انجام دادم و کاری به این موضوع نداشتم. احتمالاً دشواریاش برای ناشر بوده که متن ترجمهی من را باید در آن فضای محدود جا میداده. به هر رو داستانی زنانه را داریم میخوانیم، داستانی زنانه است. شخصیتها و فضا زنانه است. این صدای زنانه چه اندازه خود شما را گرفت؟ به این خاطر که صدای زنانه در همه جای اثر شنیده میشود؟ بله، صدایش، زبانش و نگاهش زنانه است، به خصوص که علاوه بر اینکه نویسندهاش یک زن است و بنده هم که در جایگاه مترجمش قرار دارم، یک زن هستم؛ قصه کلاً دربارهی رابطهی عاشقانه میان دو زن است. میدانید، این را نه فقط دربارهٔ این اثر، که دربارهی هر نوشتاری که خالق آن یک زن است میگویم: به نظر من حتماً باید زبان زنانه داشته باشد. بله، از نظر من، زبان، زنانه – مردانه دارد. نگاه، زنانه – مردانه دارد چون ناشی از تجربیات شخص است که بسته به زن بودن یا مرد بودنش متفاوت خواهد بود، به خصوص در اجتماع. هنگامی که تصمیم به ترجمهی این کتاب گرفتید چه دسته از مخاطبانی را مد نظر داشتید؟ من بیشتر دوست دارم که مخاطب دگرجنسخواه در جامعه ایرانی (چه داخل و چه خارج از کشور) این کتاب را بخواند. چون همجنسگرایان اغلب با موضوعی که در این کتاب مطرح شده آشنایند و این دگرجنسخواهانند که آگاهی ندارند و برایشان فرهنگسازی نشده یا کمتر فرهنگسازی شده که حقوق انسانهای متفاوت از خودشان را به رسمیت بشناسند. من هیچ کلمهای را به صِرفِ اینکه با عُرف در جامعه ایرانی همخوانی ندارد از متن کتاب سانسور نکردم و از بارهای حسی، سکسی و غیره آن کم نکردم. امیدم این است که با توجه به اینکه امکان خرید نسخهی الکترونیکی آن، آن هم به قیمت ۱۵ هزار تومان در ایران وجود دارد (یعنی خیلی خیلی ارزانتر از آن قیمتی که ناشر برای نسخههای چاپی و الکترونیکیاش در این طرف آب در نظر گرفته)، مخاطب ایرانی مقیم ایران هم آن را بخواند و آگاهی پیدا کند از این مسائل. خب تا اینجا چه مقدار از بازخوردهایی که گرفتهاید راضی هستید؟ ظاهراً از برخورد بخشی از جامعه دلخور شده بودید؟ سر این کتاب؟ نه. برخورد چندان منفی هنوز با من نشده سر ترجمهی این کتاب. جز چند کامنت در فیسبوکم که از جانب افرادی بوده که بیش از حد ناآگاه بودند و حتی همجنسگرایی را با پدوفیلی اشتباه میگرفتند و اتفاقاً هدف منِ نوعی، فرهنگسازی برای این دسته افراد است. اما نقدهای خوبی درباره کتاب و ترجمه من نوشته شد، یکی را سوده راد عزیز نوشت و یکی را خود شما. به اندازهی موهای سرم هم درباره این کتاب ظرف این یکی دو ماهی که از انتشارش میگذرد با من مصاحبه انجام شده (هاه هاه هاه). پس به نظرم بازخوردش خوب بوده. اما از آن مخاطبی که مد نظرم بود (مخاطب داخل ایران) هنوز فیدبکی ندارم که نظرش بعد از خواندن کتاب چه بوده. هر چند که اشتیاق زیادی را از دوستان داخل ایران دیدم برای خواندناش. فضای کلی جامعهای که چندین سال است در آن زندگی میکنید تا چه اندازه با فضای داستان نزدیک است. شاید برای یک خواننده ایرانی که جامعه فرانسه را نشناسد، خیلی دور از ذهن باشد که یک لزبین تا این اندازه تحت فشار باشد اگرچه در ایران این چیزها بسیار اتفاق میافتد؟ راستش من در تمام این نزدیک به چهار سالی که در اروپا (ایتالیا و جمهوری چک) زندگی کردهام، حس نکردهام که اقلیتهای جنسی و در کل، انسانهای متفاوت زندگی خیلی راحتی در این کشورها دارند. البته که در مقایسه با ایران، شرایطشان بهتر است چون قانون پشتیبان آنهاست نه علیه آنها. اما خود عامهی مردم (که به نظرم در همه جا عامهی مردماند و ایران و غیر ایران ندارد)، هنوز خیلی انسانهایی را که در زمینه یا زمینههایی با آنها فرق داشته باشند، میان خودشان نمیپذیرند یا به سختی میپذیرند. مثلاً شما در اروپا خیلی خیلی به ندرت ممکن است به صحنهی بوسیدن دو گِی یا دو لزبین در خیابان بربخورید حال آنکه دم به ساعت و قدم به قدم به بوسیده شدن زن و مرد توسط هم برمیخورید. این خودش میتواند نشانه بیم همجنسگرایان از پذیرفته نشدنشان در جامعهی اروپایی باشد. اما مثلاً در کشوری مالتی کالچرال مثل کانادا، این موضوع تا حدود زیادی پذیرفته شده است و فکر میکنم هر اقلیتی در آن کشور زندگی راحتتری را به نسبت اروپا تجربه میکند. شما با این دیدگاه که فضای ادبی دگرباشان جنسی فارسی زبان بسیار لاغر است و کارهای شاخص چندانی یافت نمیشود، موافق هستید؟ به نظرم بیانصافیست که آثاری را که خود جامعهٔ کوییر ایرانی تولید کردهاند نادیده بگیریم و فقط آثاری را که نویسنده دگرجنسخواه در آنها گذری هم بر این موضوع داشته، در نظر بگیریم… من دوست دارم از رمانها و اشعار پیام فیلی، و اشعار رامتین شهرزاد و چندین دوست لزبین که شاید راضی نباشند نامشان ذکر شود چون هنوز «کام اوت» (۱) یا نکردهاند یاد کنم که اتفاقاً کیفیت بالایی دارند. اما بحث کتاب «آبی…» بحث دیگریست: یک اینکه داستان مصور است و از این نظر، نسخه فارسیاش میتواند در ادبیات کوییر فارسی زبان اثری بینظیر و یگانه باشد، دوم اینکه، بر نقد اجتماعی متمرکز است و صرفاً یک قصه عاشقانه دربارهی اقلیتهای جنسی نیست. در این میان خیلی جنسیت نویسنده مهم است؟ اصولاً در ادبیات مگر میشود که بگوییم مردها برای مردها بنویسند، زنها برای زنها، اصلاً ما از کجا میدانیم گرایش جنسی یک نویسنده چیست؟ این مهم است یا خود اثر تولید شده باید با کیفیت باشد؟ جنسیت نه، اما هویت جنسیاش مهم است. یعنی وقتی میگوییم ادبیات کوییر، بهتر است ادبیاتی را در نظر بگیریم که خود جامعهٔ کوییر تولید کرده، نه ادبیاتی که دربارهی جامعهی کوییر است. چون بنده به عنوان یک دگرجنسخواه هیچ وقت نمیتوانم تجربیاتی که یک همجنسگرا در جامعه از سر گذرانده را به طور کامل درک کنم چون آن شرایط را تجربه نکردهام که حالا بخواهم دربارهاش بنویسم. بحث دوست نویسندهای بود که میخواست صرفاً بر اساس تخیلات خودش داستانی درباره انسانی اوتیستیک و شرایطی که در جامعه تجربه میکند، بنویسد. خب، چنین کاری را من نخواهم خواند چون این نویسنده، نمیتواند نگاه دقیقی را دربارهی احساسات آن فرد یا شرایط آن فرد ارائه بدهد چون تجربهاش نکرده است… من اگر دقت کرده باشید دربارهٔ زبان زنانه هم همین را گفتم. گفتم که تجربیات زنانه با تجربیات مردانه در اجتماع فرق دارد و برای همین زبان اثری که یک زن خلق میکند باید با زبان اثری که یک مرد نوشته، فرق داشته باشد. این ایده دیگر امروز در کلاسهای داستان نویسی هم کنار گذاشته شده که برای نوشتن از نشئهٔ تریاک نویسنده باید حتماً این حس را تجربه کند… به نظرم موضوعاتی که درباره گروهی خاص از انسانهاست (مثل همجنسگرایان، اوتیستیکها و دیگر انسانهایی که در اقلیت قرار دارند) آنقدر حساس است و آنقدر هر گونه ترویج دیدگاه اشتباهی در آثاری که در این زمینهها خلق میشوند، میتواند برای آن گروه از انسانها در اجتماع ایجاد مشکل کند، که به نظرم بهتر است کسی که تجربهی مستقیمی در این زمینهها نداشته به این موضوعها نزدیک نشود. این نظر من است البته و چون نگران آسیب پذیری اقشارِ در اقلیت قرار گرفته هستم. با این حساب فکر میکنید احساس جاری میان یک زوج لزبین را، شما که از بیرون به قضیه نگاه میکنید، نویسنده به خوبی در کتاب آبی در آورده است؟ نویسنده کتاب «آبی…» خودش یک لزبین است و احساس میان دو زن را به نظرم خیلی خوب توانسته به تصویر بکشد. البته یکی از این دو زن یعنی کلمانتین بر اساس شواهدی که در کتاب میآید لزبین نیست بلکه بای سکشوال است. و اینجا اگرچه یک داستان لزبین پیش رو داریم اما عشق اصلیترین محور داستان است؟ چه طور میشود گفت که نویسنده اصلاً وارد حوزهی کوییر نشده؟ در سراسر کتاب، نویسنده دارد از زبان اِما (که یک لزبین است) و از زبان ولنتاین (که یک گی است) درباره پذیرش اقلیتهای جنسی در جامعه فرهنگسازی میکند. مسلماً بحث عشق هم در کتاب مطرح است اما بحث عشق میان دو زن، نه هر عشقی. که به خاطر همین عشق از جامعه طرد میشوند و به آنها در بهترین حالت به عنوان انسانهایی عجیب و غریب و در بدترین حالت، به عنوان منحرف جنسی نگاه میشود و این در سراسر کتاب توصیف شده و حتی بر رابطهشان تاثیر میگذارد. با تشکر از فرصتی که در اختیار ماهنامهٔ خط صلح قرار دادید… ۱- از در بیرون آمدن یا برون افکنی، اصطلاحی است که دگرباشان جنسی برای اعلان علنی هویت جنسیشان برای خانواده، دوستان و جامعه انتخاب میکنند و این تصمیم از سوی خود او صورت میگیرد. برگرفته از سایت خط صلح #آبیگرمترینرنگاست
- آیا بورخس مهمترین نویسنده قرن بیستم است؟
جین چاباتاری – خواندن آثار خورخه لوئیس بورخس برای اولین بار مثل کشف حرفی جدید در الفبا و یا نتی تازه در ردیف موسیقی است. آدولفو بیوئی کاسارس نویسنده آرژانتینی میانه قرن بیستم و از دوستان بورخس، آثار او را «منزلگاههایی بین مقاله و داستان» توصیف کرده است. آثار نثر بورخس داستانهایی هستند مملو از لطیفههای خصوصی و باطنی، تاریخنگاری و پانویسهای طعنهآمیز و پرکنایه. اکثر آنها بسیار کوتاهند و شروع ناگهانی و غیرمنتظرهای دارند. بورخس با استفاده از هزار تو(لابیرنت)، آینه، شطرنج و داستانهای پلیسی پهنههای فکر بسیار پیچیدهای را خلق میکند. اما زبان او بسیار شفاف و روشن با رگههای پوشیدهای از کنایه است. او با جملاتی ساده در شکل دستوری زمان حال، خارقالعادهترین صحنهها را به تصویر میکشد و خواننده را وسوسه میکند تا در گذرگاه چند راههای به سوی تخیل بیانتهای او گام بردارد. ویلیام گیبسون، نویسنده آمریکایی- کانادایی داستانهای اسرارآمیز که پایه گذار سبک موسوم به «ادبیات سایبری» تلقی میشود، در مقدمهای بر مجموعه داستانهای کوتاه بورخس با عنوان «هزار تو» احساس خود پس از خواندن اولین کتاب به قلم بورخس را چنین توصیف میکند: «اگر در آن زمان من با مفهوم نرم افزار آشنا بودم به گمانم میتوانستم احساس خود را اینطور بیان کنم که گویا در حال آشنایی با ابزاری هستم که به خاطر قابلیت تصویری آن یک زمانی پهنای باند نامیده خواهد شد.» حدود نیم قرن پیش زمانیکه مجموعه داستانهای مرزشکنانه و پیشگامانه بورخس با عنوان «فیکسیونس» به زبان انگیسی منتشر شد، خارج از محافل ادبی شهر بوینسآیرس زادگاه او در سال ۱۸۹۹ و تا حدی شهر پاریس که آثارش در دهه ۵۰ میلادی ترجمه و چاپ شده بودند، کسی او را نمیشناخت. بورخس در سال ۱۹۶۱ با دریافت اولین جایزه ادبی فورمنتور از سوی جامعه بینالمللی ناشران به خاطر دستاوردهای ادبی بینظیرش یکباره به شهرت جهانی رسید. این جایزه به طور مشترک به بورخس و ساموئل بکت اهدا شد و نامزدان دیگر دریافت آن آلخو کارپانتیه نویسنده کوبایی الاصل و از بزرگان رئالیسم جادوئی، ماکس فریش داستاننویس و نمایشنامهنویس سوئیسی و هنری میلر نویسنده سرشناس آمریکایی بودند. این جایزه به ترجمههای انگلیسی دو اثر بورخس به نامهای «فیکسیونس» و «هزارتو» شهرت و اعتبار زیادی بخشید و برای خود نویسنده شهرت و احترام زیادی به ارمغان آورد. نقشهای هزارتو بورخس از آغاز نویسندهای بود آشنا و همآهنگ با آثار کلاسیک و حماسی بسیاری از فرهنگهای جهان. او دوران کودکی و نوجوانی خود را غرق در مطالعه سپری کرد. به گفته دونالد یتس از اولین مترجمان آمریکایی آثار بورخس، پدرش که بورخس از او بیماری چشم خود را به ارث برد و او را در سن ۵۵ سالگی کاملا نابینا کرد، «نویسندهای با موفقیت محدود بود و علاوه بر چند مجموعه شعر و داستانهای تاریخی اولین مترجم رباعیات خیام فیتزجرالد به زبان اسپانیایی بود.» دونالد یتس میافزاید: «مادر بزرگ انگلیسی بورخس برای او آثار کلاسیک انگلیسی را میخواند. با توجه به اینکه او مشکل بینایی داشت و نزدیک بین بود به دنیایی گریخت که در آن کلام از واقعیتهای زندگی پیرامون او اهمیت و معنای بیشتری داشتند.» بورخس در سالهای نوجوانی شعر میسرود و به طور مرتب به کتابخانه میرفت تا مقالات بلند نویسندگانی همچون ساموئل تیلور کولریدج و یا توماس دی کوئینزی را که در دانشنامه بریتانیکا چاپ میشدند بخواند. او سالهای نوجوانی خود را در ژنو و بعد در اسپانیا سپری کرد. در دوران جوانی به عنوان کارمند کتابخانه کار میکرد و سپس مدیر کتابخانه ملی آرژانتین شد. تا سال ۱۹۳۰ او شش کتاب چاپ کرده بود، سه مجموعه شعر و سه مجموعه مقاله. بین سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۹ او تمام آثار داستانی خود را نوشت و چاپ کرد که بعدها به خاطر همین آثار به شهرت رسید. بورخس در یکی از مقالات خود در مورد کافکا نوشت: «هر نویسندهای عناصر و شخصیت پیشرو خود را خلق میکند. آثار کافکا تصورات ما از گذشته و همینطور درک ما از آینده را اصلاح میکنند.» منابع الهام خود بورخس بسیار متنوع بودند، از پل والری گرفته تا آرتور شوپنهاور، از دانته گرفته تا داستان حماسی قرون وسطایی اروپا به نام بیوولف و حتی کابالا که تفسیر رمزگونهای از کتابهای مقدس عبری است. بورخس آثار والت ویتمن، ادگار آلن پو، جیمز جویس، ویلیام فاکنر، ویرجینیا ولف، آندره ژید، فرانتس کافکا و اشعار حماسی از انگلیسی کهن و زبانهای باستانی ژرمن را ترجمه کرد. او مارک تواین، رابرت لوئیز استیونسون، لویز کارول، ژوزف کونراد و داستانهای هنری جیمز از نویسندگان شاخص سبک رئالیسم قرن نوزدهم و رینگ لاردنر ورزشینویس و طنزنویس آمریکایی اوایل قرن بیستم را تحسین میکرد. امروزه میتوان بورخس را مهمترین نویسنده قرن بیستم قلمداد کرد. چون او یک قاره ادبی جدیدی را بین شمال و جنوب آمریکا، بین اروپا و آمریکا و بین جهان کهن و مدرنیته خلق کرد. بورخس با خلق اصیلترین و اوریجیننالترین ادبیات دوران خود به ما یاد داد که هیچ چیزی کاملا تازه نیست و خلق کردن در حقیقت بازآفریدن است. مارسلا والدس منتقد ادبی میگوید: «کار بورخس را میتوان ترکیب ادبیات ساده و فاخر توصیف کرد. او مصالح برگرفته از ژانرهایی مثل داستان پلیسی و یا علمی- تخیلی را با ساختارهایی عظیم و سئوالات و مفاهیم فلسفی ترکیب میکرد. او عاشق شهر بوینسآیرس بود ولی دنیایی که در داستانهای خود خلق میکرد تماما از قفسههای کتابخانهها نشات میگرفت.» نوآوریها و دلمشغولیهای بورخس به خوبی در مجموعه فیکسیونس منعکس شده و نشان میدهد که او یکی از پیشگامان تلفیق ژانرهای ادبی است. به عنوان مثال در داستان «باغی با راههای پیچ در پیچ» ماجرا از زبان دکتر یوتسون نقل میشود که یک جاسوس چینی و از نوادگان حاکم سابق هونان است ولی همهچیز را برای نوشتن یک کتاب و ساختن یک هزارتو رها میکند. این حکایت یک معما و یا یک تمثیل بزرگ است که موضوع اصلی آن زمان است ولی در عین حال یک داستان پلیسی هم است. بورخس در داستان فانتزی خود با عنوان «ویرانههای مدور» جادوگری را خلق کرده که با محبوس کردن خود در معبد باستانی میخواهد آدمیزادی را ظرف یک دقیقه بیافزیند و در همان یک دقیقه تمام واقعیات هستی را به او تحمیل کند. در این داستان یکی از همان رازگونههای ویژه بورخس پدیدار میشود و آن این است که آیا راوی داستان فردی است که دارد خواب میبیند و یا کسی است که او را به خواب بردهاند؟ کتابههای شبح آمیز کتاب «فیکسیونس» در عین حال دید اصیل و پسامدرن بورخس به کتاب و متن را نیز آشکار میکند. او در سال ۱۹۴۱ نوشت: «نگارش کتابهای طولانی، گزافگری پر زحمت و فقرآوری است. راه بهتر این است که وانمود کنیم که چنین کتابهایی وجود دارند و بعد سعی کنیم که یک خلاصه و یا تفسیری بر آنها بنویسیم. روشی که معقولتر، شاید ناشیانهتر و تنبلانهتر باشد، اما من همیشه ترجیح دادهام که بر کتابهایی که در عالم خیال وجود دارند یادداشت بنویسم.» یکی از اولین روایتهای داستانی بورخس با عنوان «نگاهی به المعتصم» چاپ ۱۹۳۳، در حقیقت نقد کوتاهی است به کتابی که در عالم واقعیت وجود ندارد و نویسنده آن یک وکیل هندی ساکن شهر بمبئی است که دیگر به دین پدران خود اسلام اعتقاد ندارد. در داستان دیگری به نام پییر منارد که در عالم تصور نویسنده کتاب دن کیخوته است، این نویسنده فرضی بخشهایی از داستان دن کیخوته را بازتصور میکند. در این روش داستاننویسی که عمیقا تحلیلی است، بورخس این فرضیه خود را تشریح میکند که هر کتابی به طور مستمر توسط خوانندگان آن روزآمد میشود. در اثر دیگر او به نام «کتابخانه بابل» ما با جهانی روبهرو میشویم که نام آن کتابخانه است و از تعداد بیشمار و بینهایتی از تالارهای شش ضلعی تشکیل شده است که از وسط هر یک از آنها یک استوانه عظیم دستگاه تهویه هوا عبور میکند که دور آن نرده کشی شده است. برخی بورخس را پدر داستاننویسی آمریکای لاتین نامیدهاند که بدون او شاید آثار نویسندگان بزرگ آن دیار مثل ماریو بارگاس یوسا، گابریل گارسیا مارکز، گیهیرمو کابررا اینفانته و کارلوس فوئنتس هیچگاه خلق نمیشدند. مارسلا والدس میگوید: «تاثیر بورخس بر ادبیات آمریکایی لاتین مثل تاثیر شروود اندرسون بر داستاننویسی آمریکا است. این تاثیر چنان عمیق بوده که نمیتوان هیچ نویسندهی همدوره او را یافت که از بورخس تاثیر نگرفته باشد.» او میافزاید: «برخی از آنها به طور غیرمستقیم و از طریق داستانهای کوتاه خولیو کورتاسار و یا رمانهای سزار آیراس و روبرتو بولانیو تاثیر گرفتهاند.» طی دهههای اخیر و از زمان درگذشت بورخس در سال ۱۹۸۶ جایگاه و شهرت جهانی او به رشد خود ادامه داده است. «مهمترین نویسنده قرن بیستم» سوزان جیللوین مترجم و سردبیر مجموعه آثار پنج جلدی بورخس که توسط انتشارات پنگوئن منتشر شده است میگوید: «امروزه میتوان بورخس را مهمترین نویسنده قرن بیستم قلمداد کرد. چون او یک قاره ادبی جدیدی را بین شمال و جنوب آمریکا، بین اروپا و آمریکا و بین جهان کهن و مدرنیته خلق کرد. بورخس با خلق اصیلترین و اوریجیننالترین ادبیات دوران خود به ما یاد داد که هیچ چیزی کاملا تازه نیست و خلق کردن در حقیقت بازآفریدن است، همه ما یک ذهن واحد و متناقض هستیم و به واسطه زمان و فضا با یکدیگر مرتبطیم، و اینکه آدمیان نه فقط خالق و سازنده داستان بلکه خود داستانند، اینکه هر آنچه که ما میاندیشیم و درک میکنیم افسانه است و هر جزء و گوشهای از دانش ما نیز قصه است.» سوزان جیللوین میافزاید: «گو اینکه شبکه جهانی اینترنت که در آن زمان و فضا در کنار هم و به طور همزمان قرار دارند را بورخس کشف کرده است. به عنوان مثال داستان معروف او به نام «الف» را در نظر بگیرید. در این داستان اولین حرف الفبای زبان عبری به نقطه مشخصی در زمان و فضا بدل میشود که تمامی زمان و هر آنچه را که درجهان هستی وجود دارد در برمیگیرد.» بورخس در بخشی از داستان «الف» مینویسد: «من یک فضای کوچک به رنگهای رنگینکمان را دیدم که درخشش آن تقریبا غیرقابل تحمل بود. ابتدا فکر میکردم که به دور خود میچرخد اما بعد متوجه شدم که تصور چنین حرکتی در حقیقت وهمی است که به خاطر دنیای سرگیجهآوری که به آن مقید شده در من شکل گرفته است. قطر الف احتمالا کمی بیشتر از دو سانتیمتر بود، اما تمام فضا واقعی بدون هیچ کم و کاستی در آن جای داشت.» چه خوانندگان و چه نویسندگان نکات درخشنده بیشتری را در آثار بورخس کشف میکنند و این برای نویسندهای که یکبار نوشته بود «من همیشه اینطور تصور کردهام که بهشت جایی شبیه یک کتابخانه است» میراث شایستهای است. برگرفته از سایت بیبیسی فارسی #کتابخانهیبابلو23داستاندیگر #آنچیزهاکهمیتوانستندباشند #الف #کتابفرشتگان #بهشتهایگمشده
- آبیتر از گناه
مسعود لواسانی – ۱- نظریه ادبی گی | لزبین بیشتر معرفیهایی که درباره کتاب مصور جولی مارو [۱] دیدهام آدرس غلط به خواننده میدهند. دارم درباره نسخه فارسی این کتاب که برنده جایزهای شده که از سوی منتقدان به عنوان نوبل ادبیات مصور شناخته میشود، صحبت میکنم. مشکل از کجاست؟ در میانه دهه شصت که موضوع همجنسگرایی هنوز در میانه جدال میان سنتگرایان کاتولیک و برابریخواهان قرار داشت، میشل فوکوی جوان که هنوز تمایل همجنسگرایانهی خود را برونآیی [۲] نکرده بود، به جدالی قلمی با رولان بارت و سارتر در مجله ادبی لانوول ریویو پرداخت و در فضای پس از جنگ دوم جهانی، و شرایطی که زخمهای جنگ و نفرت از فرستادن همجنسگرایان به اردوگاههای مرگ هیتلری زنده بود، بحثی را در پاسخ به بارت با موضوع لزوم آغاز نقد ادبی گی | لزبین [۳] آغاز کرد. اما به نظر میآید در آن عرصه بیش از هرچیز که دغدغه ادبی فوکو بخوانیماش او میکوشد به تعبیر بسیاری گرایش جنسی خود را پنهان کند. در حقیقت، به اعتقاد بسیاری همچون سوزان سانتاگ، نوآم چامسکی و حتا ادوارد سعید محافظهکار، تا نیمه دهه نود میلادی و طرح جدی نظریه ادبی دگرباشان جنسی از سوی پیتر بری، برای چند دهه تنها به صورت پراکنده صداهایی در موضوع خوانش همجنسگرایانه از نوشتار شنیده میشود. پیتر بری خیلی دیرهنگام وارد این عرصه شده بود و به این ترتیب نظریه ادبی همجنسگرایانه یا نقد ادبی گی | لزبین هم بسیار دیرتر از این گونه ادبی پا به عرصه بحث و جدلهای ادبی گذاشت. ژرژ ویکتور باتای دوست و همشهری سارتر و از پیشکسوتان فلسفه قارهای، یکی از مهمترین رمانهای قرن بیستم را با عنوان «داستان چشم» در قله ادبیات گی | لزبین خلق کرده است. اما همواره از سوی شاگردان و پیروانش مورد غفلت و بیتوجهی دربارهٔ این گوشه از فعالیتاش واقع میشود. اگرچه بودریار، دریدا، فوکو، بلانشو، بارت، دولوز، هابرماس، وایس و… تفسیرهای پرشماری بر اندیشهها و آثارش ارائه کردهاند، اما یک «اما»یِ بزرگ پیش روی دیگران باقی گذاشتند که چرا چند دهه زودتر نظریه ادبی همجنسگرایی متولد نشد. اگر بخواهیم از بحث اصلی دور نشویم، متاسفانه با وجود رونق امروزی نظریه ادبی گی | لزبین، در جامعه ادبی ایران این نظریه هنوز ناشناخته است. سانسور حاکم بر نشر کتاب در کشور و همچنین تابو بودن موضوع همجنسگرایی در فضای فرهنگ و ادب، دلایل غفلت منتقدان ایرانی از این نظریه است. اگر نخواهیم بیانصافی را چاشنی این نوشتار کنیم در سالهای اخیر ساقی قهرمان و اندک شماری دیگر در این عرصه به تعداد انگشتان دو دست مقالاتی تولید کردهاند اما این بخش از نقد ادبی معاصر ایران همچنان لاغر است و از فقر شدید محتوا رنج میبرد. اگرچه ادبیات معاصر ایران تنها محدود به آثاری که در داخل کشور ایران تولید شده، نخواهد شد و برخی از بهترین تولیدات نویسندگان ایرانی هم به دلیل سانسور مجال انتشار در داخل را پیدا نمیکنند. این گونه است که رمان کلنل در بیرون از ایران منتشر میشود. از سویی اگرچه برخی دیگر از نویسندگان ایرانی که به زبان دیگری مینویسند و آثاری با درونمایه همجنسگرایی منتشر کردهاند، اما باز هم شاهد دامن زده شدن به نقد ادبی گی | لزبین نیستیم. مساله در اینجا سانسور، محافظهکاری یا فقر نظری است. تئوری کوییر موضوعی میان رشتهای است. البته نقد ادبی همجنسگرایان امری تنها در خدمت آنان نیست در این حوزه طیف بزرگی از دیدگاههای ادبی و حتا مجادلات فرهنگی موضوعات ادبی بیشتر در پرتو تحلیل و بررسی میشود. [۴] به بیان روشن هدف نقد ادبی همجنسگرایانه برجسته و مهم مطرح کردن تمایل جنسی به منزله یک مقوله بنیادین در تحلیل و شناخت است. مطالعات همجنسگرایی همواره همان برخوردی را با جنس و جنسیت [۵] دارند که مطالعات زنان در برخورد با جنس [۶] دارد. از این منظر اگرچه نظریه ادبی فمنیستی زیر سایه تئوری کوییر قرار میگیرد، ولی با آن تفاوت ساختاری دارد. این است که وقتی برخی میخواهند مثلا مروری بر داستان مصور «آبی گرمترین رنگ است»بنویسند، اینگونه آغاز میکنند که این داستانی درباره رابطهی دو دختر لزبین است! ۲- آیا با یک داستان همجنسگرایی خالص روبرو هستیم؟ به صراحت باید گفت که «آبی گرمترین رنگ است»، اگر قرار باشد با سویه نقد گی | لزبین مورد موشکافی قرار بگیرد تنها با کمی چشم پوشی شاید بتوانیم جواب مثبت دهیم اما تردیدی در این وجود ندارد که کارگردان تونسی تبار فرانسوی عبدالطیف کشیش و هم فیلمنامه نویسی که فیلم «زندگی ادل» را بر اساس رمان تصویری جولی مارو نوشته، درونمایه و روح حاکم بر داستان را دیگرگونه فهمیده است، به همین دلیل است که اغراق زیادی در مورد نمایش همخوابی دخترها دارد. موضوعی که از سوی زنان همجنسگرا با واکنشهای منفی زیادی روبهرو شد. لزبینهایی که بیننده این فیلم بودند میگفتند لطیف هیچ درکی از رابطه میان دو دختر لزبین ندارد و هدف دیگری را از ساخت این سکانس دنبال میکرده؛ با نیمنگاهی به گیشه! تا جایی که منتقد ورایتی اذعان کرد «فیلم به ژانر اروتیسم پهلو میزند». از یک منظر به اعتقاد من خود مارو نیز عشق دخترهای لزبین را به خوبی نشان نمیدهد. وقتی اِما برای مادرِ کِلِم توضیح میدهد که اگر من پسر هم بودم، باز او عاشق من میشد! نشانهای واضح از تجربه نکردن دنیای لزبینها از سوی نویسنده است. برخلاف باور رایج این داستان در ژانر ادبیات لزبین قرار نمیگیرد. این داستانی عاشقانه است که اگرچه روایت عشق میان دو همجنس است اما وارد عمق زندگی لزبینها نمیشود. هانس برتز و دیگران در مقام بررسی تئوری ادبی، نظریه سکسوالیته را فصل مشترک با خوانش همجنسگرایانه میدانند اگرچه خود برتز تصریح میکند که موضوع تئوری کوییر در نظریه ادبی گی | لزبین باید مجزا شود. باری خود او نیز همچون پیتر بری این دو را از یک زیر شاخه نمیدانند. همانگونه که یک تصویر برهنه الزاما در پیش چشم مخاطب هزار معنی میتواند داشته باشد. هر داستانی که درونمایه ارتباط دو همجنس را به تصویر کشیده باشد نیز به یقین طرح این موضوع را نمیکند. داستانهای چند سطحی سوژه و ابژه جایشان عوض میشود، یک چنین متنی با خوانش پدیدارشناسانه شاید در رده ادبیات پورن قرار بگیرد! «آبی گرمترین رنگ است» هم به آرامی به مرزهای اروتیسم نزدیک میشود اما همچنان نخ محوری داستان را از دست نمیدهد. بله اگر نخواهیم خیلی طفره برویم، «آبی گرمترین رنگ است»، از طیفی از موضوعات اجتماعی سخن میگوید، نابرابری طبقات، جنبشهای اجتماعی، جدال سنت و محافظهکاری مذهبی، خانواده، و… با این همه آبی…، روایتی چند وجهی دارد که تنها فریمهای انگشت شمار از آن حاوی همخوابگی دو زن است. سوژه عشق این دو زن از یک سو یک رابطهٔ همجنسگرایانه و از سوی دیگر یک عشق پاک و بدون گناه است. عشقی که به باور کلمانتین با گناه آلوده است. تلاش میشود انکار شود. نادیده گرفته شود، چون با کلیشههای خانواده کاتولیک او جور در نمیآید. به این ترتیب است که او خود را در آغوش توما دوست همدانشکدهایاش میاندازد تا شاید از کابوسی که شبها میبیند رها شود. نمیشود و میل کلمانتین به اِما از بین نمیرود. عشق محور اصلی این کتاب است در کنار روایتی چند سطحی درباره موضوعهای دیگر. اگر خواننده کتاب پس از تماشای فیلم باشد که به خواندن بنشیند، باید انتظار مواجه شدن با داستانی دیگر را بکشد. در کتاب نخ اصلی داستان، عشق پاک دو انسان است که درگیرودار کلیشههای اجتماعی از میان میرود. برخلاف باور رایج این داستان در ژانر ادبیات لزبین قرار نمیگیرد. این داستانی عاشقانه است که اگرچه روایت عشق میان دو همجنس است اما وارد عمق زندگی لزبینها نمیشود. این چنین است که بری میگوید الزاما همه کتابهایی که درباره زنان و مردان نویسنده لزبین | گی نوشته شده و یا توسط مردمان منتقد همجنسگرایی نقد شده و میشوند، بخشی از مطالعات ادبیات همجنسگرایی [۷] نیست. عشق و گناه چیزی است که درون تصاویر این کتاب تراوش میکند. یک حُسن ترجمه سپیده جدیری از این کتاب شاید این باشد که بار دیگر بر لزوم طرح نظریه فمنیستی در نقد ادبی فارسی دامن زده شود و به روشنی مشخص شود که وقتی از ادبیات لزبین سخن میگوییم دقیقا از چه سخن نمیگوییم! نکته پایانی را در خارج از این بحث مطرح میکنم، اینکه مخاطب فارسی زبانی که تنها با نسخه فارسی روبهرو باشد و یا فیلم این کتاب را ندیده باشد، دوست دارد داستانهای حاشیهای را نیز بداند. به عنوان یک نمونه خردهای که شاید بتوانیم به مترجم بگیریم این است که چرا مثلا در تظاهرات جوانان شعارهای آنان را نشان نمیدهد و به جای استفاده از یکی دو واژه که میتواند معنای پرباری داشته باشد از «فلان و فلان» استفاده کرده است. کارکرد تنها یک واژه شاید به منظور نویسنده خللی وارد نمیکرد اما برای مخاطب فارسی زبان که بستر اجتماعی رخداد را نمیشناسد اندکی گنگ به نظر بیاید. پانوشت: * «آبیتر از گناه» نام عنوان رمانی از نویسنده ایرانی محمد حسینی است که برندهٔ جایزهٔ مهرگان ادب ۱۳۸۳ و جایزه گلشیری شد. ۱ – آبی گرمترین رنگ است، نوشته جولی مارو، برگردان فارسی سپیده جدیری، ۲۰۱۴، نشر ناکجا. ۲ – آشکار سازی هویت و گرایش جنسی در همجنس گرایان برای خانواده و جامعه را برون آیی یا از در بیرون آمدن میخانند. ۳ – تئوری کوییر ۴ – پیتر بری، تئوری کوییر در ادبیات و نقد، ترجمه پاکسیما مجوزی ۵- sex and sexuality ۶ – gender ۷ - همان برگرفته از سایت رادیو فردا #آبیگرمترینرنگاست
- نگاهی به زخم باز علی عبدالرضایی
نگاهی به زخم باز علی عبدالرضایی به قلم سید ابراهیم نبوی مجموعه اشعار علی عبدالرضایی با عنوان «زخم باز» توسط انتشارات ناکجا به بازار آمده است. من خوشبختم که نسخه کاغذیاش را دارم، شما هم میتوانید هم نسخه کاغذی و همای بوکاش را سفارش بدهید و آن را از ناکجا بخرید. مجموعه اشعار عبدالرضایی کتابی است در ۱۱۴ صفحه با ۸۳ شعر که با قیافه مناسبی به عنوان کتاب به بازار آمده است. زخم باز، روایتی شاعرانه از جنبش سبز است و هیچ ابایی ندارد که بگوید که از شعر برای دعوا کردن استفاده میکند. نمیدانم چرا، ولی شعرها مرا به یاد لوئی آراگون و برخی شاعران معترض دهه سی و چهل شوروی از جمله ماندلشتام میاندازد. اول: عبدالرضایی بدون هیچ شکنجه و فشاری اعتراف میکند از شعرش برای مجادله سیاسی استفاده کرده. منظور از مجادله سیاسی، دعوای میان گروهی از مردم مخالف یک حکومت برای جنگ با آن حکومت است. تمام اشعار این کتاب به جای اسم و عنوان شعر، با عدد مشخص شدهاند. اولین و آخرین شعر مجموعه زخم باز میگوید که شاعر از شعر برای جنگیدن استفاده کرده و قرار نیست فرم در این وسط دست و پای شاعر را ببندد. در اولین شعر این مجموعه به نام شعر «یک» میگوید: «نه در فکر فرمی تازه ام/ که تیپ و قیافه میدهد به شعر/ نه احتیاجی به قافیه دارم/ هر چه میخواهی بسیجی بخر/ پول بریز در خیابان ها/ همان طور که ملتی با دست خالی بر تو تاخته است/ با همین شعرهای ساده کارت ساخته است.» و در آخرین شعر نیز یعنی شعر «هشتاد و سه» و «آخر» چنین میسراید: «دو تا کتاب داشتم/ که دوستشان نداشتم/ پس فایلشان را کشتم/ زباله را هم خالی کردم و خلاص/ اما این یکی را دوست داشتم/ نه اینکه دوست داشته باشم/ دوست داشتم/ منتشر بشود/ که شما را زجر بدهم.» پس میفهمیم شاعر در این مجموعه به دنبال فرم نیست، حتی شاید این شعرها را دوست نداشته باشد، اما آنها را برای یک جنبش که دوستش دارد و برای مخالفت با یک وضعیت استبدادی منتشر کرده است. در شعر او میل به زندگی جاری است. میلی که دشمنان زندگی دوست ندارند دوم: مجموعه «زخم باز» شعرهایی با شناسنامه، در مورد یک واقعه مشخص در یک شهر مشخص است. تقریبا همه شعرها به شهر تهران و وقوع جنبش سبز در این شهر اختصاص دارد. شاید ما انتظار نداشته باشیم و یا دلمان نخواهد که اشعار تاریخ مصرف داشته باشد یا نداشته باشد. خودش را در دوره مشخصی خلاصه کند یا نکند، ولی این شاعر چنین کاری را کرده است. او به جغرافیای حادثه متعهد است و سعی میکند محل وقوع یک اتفاق را کلمه به کلمه تعریف کند. در شعر «نه» این آدرس دادن کمی کلی است: «نیازی نیست/ به آدم کشی پول بدهی/ خودکشی آسان است در تهران/ کافی است/ سری به آزادی بزنی/ میمیری.» اما در شعر پانزده او سعی میکند جغرافیای تهران را از طریق بازتعریف شاعرانه و نمادین اسامی خیابانها جلوی چشم بنشاند و در شعر «پانزده» میگوید: «میدانی که انقلاب شده باشد/ و خواسته باشد برسد/ به میدانی مثل آزادی/ سمت چپ… / خیابانی که دور زده باشد/ و بازگشته باشد باز/ مثل آزادی/ به میدانی که میخواهد انقلاب کند/ سمت راست…. / توحید را هم گذاشتهاند آن بالا/ پیش ستارخان/ که جمهوری را/ کشیده باشم پایین/ مثل پرچمی که جای شیرش خدا نشست/ تا ملای بزدلی را شیر کند…. / جز خیابان ها/ پلیس ها/ پاسدارها/ حتی درختان در حاشیه را سیاه کرده ام/ که مردم را رنگ نکنم…. / کروکی این درد را شهری کشید/ که شریانش/ پر از شراب شیراز است/ و خورشیدش/ که عمری در چاه یوسف حبس بود/ حالا که مصر آزاد است/ بالاهای رزهای پاسارگاد است/ که شربت بیماری فرهاد را کند شیرین/ ببین! / برای اسفند هم اسپند دود کرده ام/ تا پیش از آنکه بهار برسد/ به پایان نرسد/ مثل این نقاشی/ کارشان دیگر تمام است/ فقط باید خیابانها را سبز کنید.» او در شعر «سی و شش» به تعریفی دیگر از جغرافیای حادثهای به نام جنبش سبز میرسد: «یک عده منتظرند در ایران/ یک عده منزجر/ و موعود مانده ست دودل/ اتراق کرده در کاروانسرایی بین راهی سیزده قرن انگار/ برج بلند میلاد/ بیلاخ گندهای ست به منتظران/ خیره بر بلاهت تهران/ بودای چارزانو نشستهای ست/ میدان آزادی.» او در شعر «چهل و هفت» هم تحلیل سیاسی میکند و هم آدرس خیابانهای شهر را میدهد: «رهبر میخواهی چکار؟ / مثل انقلاب مشروطه/ که روسفیدش کرد شاه/ یا بیست و دوی بهمن/ که دوم خرداد بود/ از طریق انقلاب/ به آزادی رسیدن آسان است/ نقشه را که بلدیم/ جاده را هم بلدیم/ ما فقط وقتی به مقصد میرسیم/ گم میشویم.» البته میشود گفت که وظیفه شعر گسترده کردن اتفاق و حادثه در قشنگی کلمات است بیآنکه ما در چهارراهها و میدانهای سیاست گیر بیافتیم، بله! میشود گفت. ولی این شاعر در این مجموعه چنین قصدی ندارد. او یک راست سر اصل مطلب میرود و حرفش را میزند. به نظرم علی عبدالرضایی در مجموعه اشعار زخم باز، راوی جنبش آزادیخواهانه و عدالت جویانه ایران در سالهای ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۱ بوده است. او شاعری است که بقول احمد شاملو در شعری که زندگی ست، جنگ میکند. هم تحلیل میکند، خوب و بد تعیین میکند و هم جامعه را تحریک میکند. اما بیش و پیش از هر چیز او شاعری است که در جغرافیای تهران، در سال ۱۳۸۸ تصویری شاعرانه را به دست ما داده است. سوم، شعر، تحلیل سیاسی، بیانیه حزبی و شاعرانه همیشگی: بطور کلی زبان ما تحمل نهان روشی و نمادگرایی را دارد، تقریبا تمام سرکوب جنبش ملی شدن نفت را در اشعار اخوان ثالث میتوان یافت. او با تشبیه نومیدی به زمستان فضای یخ زده بعد از ۱۳۳۵ را در شعر زمستان آورده است. شاملو شاعر بزرگ ایرانی در «نازلی سخن نگفت و کاشفان فروتن شوکران به جنبش اعتراضی و امید و نومیدیهای آن اشاره کردهاند، اما در زخم بار، عبدالرضایی پروایی از صراحت در شعر ندارد. او گاهی به گزارش جنبش اعتراض میپردازد و چنین میسراید در شعر» سی و چهار «که: «بدون تیغ یا تیزی/ به جنگ تو/ آقایان/ شش تیغه آمده اند/ خانوم ها/ بس که توسری خورده اند/ جای روسری/ کلاه دارند کلاه بردار! / چقدر تو بیریشهای آخر!؟ / حتی گروهی که ریش دارند/ از تو مینالند آغا! / سرور! / رهبر! / چقدر تو گهی آخر!؟ / این همه آدم/ علیه تو/ فقط یک نفرند.» او نه تنها تشبیه نمیکند، بلکه وقتی حالش بد میشود فحش میدهد. فحش شاعرانه دلچسب. و گاهی نیز از مرز بیان احساساتش میگذرد و تحلیل سیاسی میکند. او در شعر» شصت و هشت «میگوید: «همچین بدک نیست/ گاهی کتک خوردن/ برای مردم مردن/ای کاش یه جان یدکی داشتیم.» در شعر» هفتاد «او تحلیل تاریخ سیاسی میکند که: «هابیل را نمیشناسم/ قابیل را چرا/ عاشق نبود/ اگر نبود/ نمیکشت/ میرحسین را نمیشناسم/ حسین را چرا/ برایش هنوز سینه میزنند/ مانده ام/ برای چه دست رد/ به سینهشان نمیزنند/ میرحسین و حسینی/ هر دو خامنه ای/ به طرز فجیعی خمینی/ که اگر آدم بود/ این همه آدم نمیکشت.» و در شعر» شصت و سه «موضع گیری آشکار سیاسی میکند: «چه بیصدا میلرزند/ مردمی که تیر خورده اند/… جز مصدق/ از هیچ خیابانی دیگر نمیشود با کفش ملی گذشت/ حالا که میدان ژاله پس گرفت نامش را/ به خاتمی/ حتی به فاطمی/ دیگر نباید میدان داد.» در شعر» هشتاد و دو «به تحلیل قتلهای زنجیرهای میپردازد و میسراید: «در قتلهای زنجیره ای/ نقش سعید را به او داده بودند/ زنده زنده او را کشتند/ چون بازی نکرده بود/ واقعن میکشت.». ممکن است فکر کنیم که وظیفه شاعر تحلیل و موضع گیری در قبال شرایط سیاسی نیست. ولی عبدالرضایی به حرف ما گوش نمیکند، او کار خودش را میکند. مخاطب این شعر میتواند از شنیدن و خواندن آن خودداری کند، اما این خودداری تغییری در ماهیت شعر نمیدهد. چهار، شعری که زندگی است: شاید مبنای همه نگاههای سیاسی عبدالرضایی در زخم باز به این برگردد که او نیز مثل ما و بسیاری دیگر جنبش اعتراضی ایران در سالهای ۱۳۸۸ تا امروز را تلاش مردمی برای زندگی در مقابل مرگ و مرگ خواهی میداند. او مردمی را که به خیابان رفتن عاشقترین و زندهترین مردم میداند. آنها که برای بوسیدن، عشق ورزیدن و گناه کردن و دوست داشتن کشته شدند. او در شعر» یازده «میسراید: «تازه کارش را تمام کرده بود/ به خانه برمی گشت که پشت تظاهرات گیر کرد/ چشمش به یک جفت آبی درشت افتاد/ کشید کنار و پیاده شد/ درود! / مرگ بر دیکتاتور! / من علی هستم/ مرگ بر دیکتاتور! / یاد رییس افتاد و تا آمد بگوید مرگ بر…. تیر خورد/ افتاد زیر پایش/ با من عروسی میکنی؟ / چیزی نشنید/ تازه کارش تمام شده بود.» در شعر او میل به زندگی جاری است. میلی که دشمنان زندگی دوست ندارند. در شعر» بیست و دو «: «پاسداری به او شلیک میکند/ میافتد/ موبایلش را در میآورد/ از قاتلش عکس میگیرد/ بعد میمیرد.» مردم از حیات خود دفاع میکنند، اما ظالمانه و بیدلیل میمیرند. در شعر» سی و هشت «: «دو تا بسیجی میگیرندش/ با دستهای از پشت بسته/ میبرندش/ سرش را برمی گرداند/ به دوست دخترش میگوید/ بهتر! / حالا بیشتر دوستت دارم.» عشق و دوست داشتن دلیل له شدن آدم است. توئ نمیمیری چون آرمان بزرگی داری، میمیری چون زندگی، زن و دوست دخترت را دوست داری. در شعر» شانزده «آدمها جلوه دیگری میگیرند، آنها بازیگران صحنه زندگیاند نه صحنه آرمانهای دور و دراز و نامعلوم: «در میدان انقلاب/ سینمای تازهای باز شده/ در این فیلمی که دارد پخش میکند/ همه بازیگرند/ کسی تماشا نمیکند.» پنج: شاعری که شاعر است: البته برخلاف شعر اول و آخر مجموعه عبدالرضایی او تنها در چنبره واقعیت و رویداد گرفتار نمیشود. او برخلاف ادعایی که میکند در بسیاری از اشعارش به فرم و وزن و ایماژ (بخصوص ایماژ) اهمیت میدهد و شعر را در محتوی گرفتار و اسیر نمیکند. او در شعر» پنج «کاملا به فرم شعر و آداب و ترتیب شعر وفادار است: «برای آزادی بود/ که زندانی شد/ و در زندان/ فقط برای آزادی بود/ که جز جانش/ تو را هم از دست داد/ برای آزادی/ تو را از دست نداد/ که از دستش ندهی.» و در شعر» چهارده «تصویر و ایماژ را به عنوان یک عنصر مهم شعر در نظر میگیرد و میسراید: «تو آنجا تیر میخوری/ تا گل بدهد/ گلبولهای قرمز در خیابان آزادی/ میمیری/ که برف بیاید/ با گلبولهای سفیدش/ نرم نرمک/ تو را مخفی کند/ مخفی ت میکند/ تا باد شومی نیاید/ تو را که از آنها نبودی بدزدد… / ما هر دو در یک خیابان میجنگیم/ تو آنجا تیر میخوری/ من اینجا میمیرم.» شاید به همین دلیل است که باید به این فکر کنیم که اشعار عبدالرضایی علیرغم بیان صریح او به تعهدش به موضوع، به فرم و شکل نیز بیتوجه نیست. شش، شعر مقاومت: ادبیات مقاومت به عنوان بخشی از ادبیات ایدئولوژیک میگوید که ما میتوانیم به مردم دروغ بگوئیم تا مبارزه کنند و آنها را با شعر تحریک کنیم. یا آنان را تحقیر کنیم تا برای مبارزه با کوچک شمرده شدن عملی بزرگ انجام دهند. در این نوع شعر و ادبیات شاعر به تحریک مخاطب میپردازد، ترانهای مثل» از خون جوانان وطن «یا» از جا کن بر پا خیز بنای کاخ دشمن «یا» سر اومد زمستون «را میخوانیم و وعده پیروزی میدهیم. شاید یکی از پر طنینترین اشعار قرن بیستم سرود انترناسیونال و ترانههای مختلف با مضمون» ما سرانجام پیروز خواهیم شد «بوده است. آیا ما واقعا پیروز خواهیم شد؟ یا شاعر و ترانه سرا ما را تهییج و تحریک میکند که با سرود پیروزی برویم و سرمست این آواز شجاعت پیدا کنیم شاید پیروز شدیم؟ بسیاری از ترانههای جنبشهای اجتماعی عدالت خواهانه و برابری طلبانه همین است. عبدالرضایی نیز گاهی همین شعرها را میگوید. او در شعر» هفت «میگوید: «با سیلی که آمد/ برق رفت/ تلفن قطع شد/ تا کمی با خودت حرف بزنی/ این همه به تلویزیون گیر نده/ به خودت نگاه کن/ ببین/ به چه روزی افتادی؟» یا در نومیدیاش دیگران راشریک میکند و در شعر» چهل و یک «میسراید: «وقتی ایمیلی ندارم/ نامهای ندارم/ وقتی تلفن خاموش است/ خوشحال ترم/ هیچ خبری خوش نیست.» با این نگاه آیا ما حرکت میکنیم؟ شاعر دوست دارد حرکت کنیم. این موضوعی یقینی برای ماست. او حرکت و جنبش را میپسندد. هفت: به نظرم علی عبدالرضایی در مجموعه اشعار زخم باز، راوی جنبش آزادیخواهانه و عدالت جویانه ایران در سالهای ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۱ بوده است. او شاعری است که بقول احمد شاملو در شعری که زندگی ست، جنگ میکند. هم تحلیل میکند، خوب و بد تعیین میکند و هم جامعه را تحریک میکند. اما بیش و پیش از هر چیز او شاعری است که در جغرافیای تهران، در سال ۱۳۸۸ تصویری شاعرانه را به دست ما داده است. کتاب زخم باز، منتشر شده توسط انتشارات ناکجا با صفحه آرایی به مدیریت رضا عابدینی و شکل مناسب کتاب، اگر چه طرح روی جلد کتابش را شخصا نمیپسندم و به نظرم مشمول بیتوجهی طراح شده، اما نحوه صفحه آرایی و انتخاب نوع حروف متن برای کتاب کاغذی وای بوک به شکلی مطلوب است. با نگاه او در مورد جنبش سبز مخالفم، اما من با یک کتاب فلسفی طرف نیستم. مخالفت با چنین مجموعهای لابد باید در مجموعه شعری بیاید، اما به نظرم شعر واقعی و خیابانی یکی از کمبودهای جدی ادبیات خلاق شاعرانه ماست. کتاب را از این آدرس بخرید و بخوانید و نظراتتان را برای من و شاعر و ناشر بفرستید. به نقل از ندای سبز آزادی #زخمباز
- یک کتاب سینمایی هدیه بگیرید!
دوستان ناکجا از 3 تا 8 اکتبر با خرید 60 یورو کتاب از ناکجا یا بیشتر از آن، به انتخاب خودتان یکی از دو کتاب زیر را هدیه بگیرید. با کلیک کردن روی عکسها اطلاعات بیشتری در مورد کتاب خواهید یافت. کافیست بعد از خرید به آدرس زیر ایمیل بزنید و نام کتاب مورد نظرتان را برای ما بفرستید: support@naakojaa.com #ChaplinFacingHistory #SurLaRoute
- خام بدم، پخته شدم بلکه پسندیده شدم در نقش قلم
سارا دهقان – گفت و گو با کیومرث مرزبان نویسنده کتاب خام بدم، پخته شدم بلکه پسندیده شدم را از دقیقه 4.12 به بعد و از اینجا ببینید. #خامبدمپختهشدمبلکهپسندیدهشدم
- ذوزنقه تجریش در نقش قلم
سارا دهقان – مصاحبه با مهدی رستمپور نویسنده کتاب ذوزنقه تجریش را در نقش قلم از دقیقه 9 به بعد ببینید. روايتی جالب از روند چاپ يك كتاب و داستانهای شنيدنی از زندگی در تهران. #ذوزنقهتجریش
- آبی؛ رنگ گرم فریدون فرخزاد
سپیده جدیری – نمیدانم چطور میشود که بعضی برخوردها در سنینِ کودکیِ ما آنقدر درخشان جلوه میکند که خاطرهاش تا سالیانِ سال دست از سرمان برنمیدارد و حتی روی شیوهی نگاه کردنمان به همهچیز تاثیر میگذارد. خیلی بچه بودم، فکر میکنم حداکثر سه، چهار سالم بود، اما همهچیز به طور کاملاً شفاف یادم است. ما در تهران خانوادهی نسبتاً تنهایی بودیم؛ فامیلهای پدری اراک بودند و فامیلهای مادری اهواز. نمیدانم در کلِ تهران فقط همین یک فامیل را داشتیم یا اینکه باز هم بودند اما ما فقط با او رفتوآمد میکردیم: خالهی مادرم. خانهاش سمتِ قلهک بود؛ خانهای قدیمی که به خاطر پلههای خیلی زیادی که از در ورودی رو به پایین میرفت و مستقیم به حیاطی بزرگ میخورد خیلی دوستش داشتم. مدام میگفتم برویم خانهی خاله جان. جذابیتِ آن خانه برای من در پلهها و حیاطش خلاصه نمیشد، یک موضوع دیگر هم در کار بود: هر چندگاه یکبار آقایی به آن خانه رفتوآمد میکرد که برای من به اسطورهی مهربانی و سرگرمی تبدیل شده بود. مینشست برایم گیتار میزد، چقدر هم قشنگ میزد، با یک غمی توی چشمهایش که خوب یادم است. یک سگ بزرگِ ترسناک هم همیشه همراهش بود که برای منِ کشته مُردهی سگها، حکم قهرمان رؤیاهایم را داشت. عشق میکردم که میگذاشت ساعتها با سگی به آن بزرگی در سرتاسر آن حیاط بازی کنم، بدویم، بالا و پایین بپریم و بهش غذا بدهم. بعد هم بنشینم پای گیتار زدن خودش. خیلی حرف نمیزد، بیشتر گیتار میزد، شاید چون غمگین بود، خیلی غمگین. دوست و همکار پسرِ هنرمندِ خاله جان بود. برای همین هم زیاد به آن خانه رفتوآمد میکرد. بهش میگفتم آقای فرخزاد. و در آن سن و سال نمیدانستم که قرار است هم خودِ این آقای فرخزاد و هم خواهرش اسطورههای تمام زندگیام باشند. و شدند. «آبی گرمترین رنگ است» را به یاد آقای فرخزاد عزیزم ترجمهاش کردم که همچنان در ذهن من درخشان ایستاده است. تا همیشه. از همان سالهای دبستان با کتابهای خواهرش که یواشکی از کتابخانهی پدرم کِش میرفتم و دزدکی میخواندم، اُخت شدم و با ترانههایی که خود آقای فرخزاد میخواند هم از همان سنین تا همین حالا زندگیها کردهام. با آن زنگِ شادِ توی صدایش که آن روزهای آخرِ ایران بودناش که من او را میدیدم دیگر با او نبود. شادی از صدایش و چشمهایش رخت بربسته بود چون داشت میرفت، و من نمیدانستم. وقتی گفتند که رفته، یادم میآید که کلی غصه خوردم. یاد آقای فرخزاد همیشه با من ماند؛ در تمام سالهایی که هنوز پشت سرش پچپچ بود تا تمام سالهای بعد از پارهپاره شدنِ تناش به او گوش دادهام و گوش دادهام. اوایل از آدمهایی که او را ریشخند میکردند و منحرف جنسیاش میخواندند بیزار بودم. بعدها به این نتیجه رسیدم که بیزاری از آدمهای ناآگاه چندان منصفانه نیست. این بود که تصمیم گرفتم هم خودم بروم دنبال افزایش دانشام دربارهی گرایشها و اقلیتهای جنسی، و هم اگر در این راه به مَتریال تاثیرگذاری برخوردم، آن را با بقیه سهیم شوم. کتاب «آبی گرمترین رنگ است» یکی از آنهاست. به یاد آقای فرخزاد عزیزم ترجمهاش کردم که همچنان در ذهن من درخشان ایستاده است. تا همیشه. برگرفته از سایت ایرانوایر #آبیگرمترینرنگاست
- آبی؛ آن گرمترین رنگ
ماهرخ غلامحسینپور – گفتوگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» «آبی گرمترین رنگ است» یک داستان کمیک استریپ اثر ژولی مارو، نویسنده و نقاش فرانسوی است. فیلم «زندگی آدل» به کارگردانی، نویسندگی و تهیهکنندگی عبداللطیف کشیش بر اساس این کتاب ساخته شد. این فیلم نخل طلای شصت و ششمین جشنواره فیلم کن را به دست آورد. «آبی گرمترین رنگ است»، داستان مصور ژولی مارو برنده جایزه مخاطبان «جشنواره بینالمللی داستان مصور آنگولِم» (Angoulème) سال ۲۰۱۳ در فرانسه شد. داستان مصور «آبی گرمترین رنگ است» را سپیده جدیری ترجمه کرده و نشر ناکجا هم اخیراً آن را به دو شکل کتاب الکترونیک و چاپی منتشر کرده است. صفحه فیسبوکی «آبی گرمترین رنگ است» در کمتر از ده روز بیش از دو هزار هوادار و فالور پیدا کرده است. با سپیده جدیری درباره این کتاب گفتوگو کردهام: روزی که «آبی گرمترین رنگ است» را برای ترجمه انتخاب کردی نگران قضاوتهای احتمالی، فشارها یا انگشتنما شدن نبودی؟ به هر حال قبول کن که مقوله حمایت از حقوق همجنسگرایان هنوز هم خط قرمز خیلی از آدمهای دور و بر ماست، حتی گروهی از روشنفکران و دوستان ما هم قادر نیستند این حق را به رسمیت بشناسند. نگران نبودم چون با آگاهی کامل به قضاوتها و واکنشها این انتخاب را انجام دادم. حالا آن گروه از دوستهای روشنفکرِ ما، مشکلِ خودشان است که قادر نیستند این حق را به رسمیت بشناسند. اگر نمیتوانند حقوق آدمهایی را که فقط در شخصیترین وجه زندگیشان با آنها فرق دارند به رسمیت بشناسند، دیگر چرا اسمشان را بگذاریم روشنفکر؟ کجای فکر اینجور آدمها روشن است؟ من که نمیفهمم. من اسم این قبیل آدمها را میگذارم روشنفکرِ شعاری. چون فقط موقع شعار دادن روشنفکر جلوه میکنند. چه ویژگی خاصی در این کتاب وجود داشت که توجهات به ترجمه آن جلب شد؟ آقای پرویز جاهد روی فیسبوکاش فیلم «آبی گرمترین رنگ است» (زندگیِ آدل) را معرفی کرده بود و اگر اشتباه نکنم گفته بود فیلم خوبیست با موضوعِ زندگی دو دختر همجنسگرا. من تا آن موقع، فیلمهای «میلک» و «کوهستان بروکبک» را که تم اصلی هردوشان حول محور مسائل مردهای همجنسگرا میگشت دیده بودم. الان که فیلمهای متعددی با این موضوعات دیدم، باز هم میتوانم بگویم که دربارهی زنان همجنسگرا به مراتب کمتر فیلم ساخته شده. خلاصه از سر کنجکاوی افتادم پیِ اینکه این فیلم را ببینم. من کلا به مقولهی فرهنگسازی خیلی علاقهمندم. حس کردم این کتاب میتواند فرهنگ بسازد. برای همین ترجمهاش کردم. توی پراگ به زبان فرانسوی و با زیرنویس چکی اکران شده بود و به حال من که فقط انگلیسی بلد بودم فایدهای نداشت. حین گشتوگذارهایم در پیِ دیویدیِ فیلم، روی سایت آمازون به این کتاب مصور برخوردم. دیدم جایزهی مخاطبان را هم گرفته، گفتم بخوانماش. خواندم و دیدم به سادهترین شکلِ ممکن، در خلالِ یک قصهی پُر کشش و عاشقانه، چالشهایی را هم که همجنسگراها در اجتماع با آن مواجهاند به تصویر کشیده. کتاب جدای از وجه عاطفیاش که خیلی پر رنگ است، یک نقد اجتماعی خیلی قوی محسوب میشود. برای من این وجهاش بیشتر اهمیت داشت. من کلا به مقولهی فرهنگسازی خیلی علاقهمندم. حس کردم این کتاب میتواند فرهنگ بسازد. برای همین ترجمهاش کردم. سپیده جان اگر کلمانتین با آن پایانبندی غمانگیز که خانم ژولی برای ما ساخته و پرداخته، اسیر بیماری و مرگ نمیشد به نظرت سرنوشت او و امثال او به کجا میرسید؟ کلا چه آیندهای میتوانی برای زنان و مردان همجنسگرا در فردای جهان تصور کنی؟ قرار نشد آخر قصه را لو بدهی! حالا که دیگر کار از کار گذشت، ولی عیبی ندارد چون خود قصه همان اول، آخر خودش را لو میدهد. من از این سبک قصهنویسی خیلی خوشم میآید که با وجود لو رفتنِ آخر قصه از همان اول، کِشش آن از دست نمیرود. اما در مورد سرنوشت کلمانتین و امثال کلمانتین، والا من که پیشگو نیستم. ولی کلا آیندهی روشنی را نمیتوانم برای بشر متصور شوم با وجود این همه جنگ و فقر و تبعیض و کُشت و کشتار. اما اگر سؤالات دربارهی احتمالِ بالا رفتنِ سطح پذیرش همجنسگراها در اجتماعِ آینده است، خب، همین حالا هم میبینیم که این میزان پذیرش چقدر به نسبت همین یکی دو دهه پیش در دنیا افزایش پیدا کرده و فکر میکنم هر چه پیش برویم، به خاطر تلاشهای خوبِ فعالان حقوق همجنسگراها باز هم افزایش پیدا کند. از چه زمانی بود که حس همدردی و پذیرش این گروه از افراد متفاوت را در خودت حس کردی؟ دقیقا میخواهم بدانم یک فرد دیگرجنسخواه که مدافع حقوق همجنسگراهاست از چه منظر و نگاهی و از چه دریچهای به دنیای آنها نگاه میکند؟ همدردی که دلیلی ندارد با آنها داشته باشم چون همجنسگرایی درد نیست. میتوانم به جایش، واژهی «درک» را بگذارم. درک شرایطشان در اجتماع. کلا این جور مواقع سعی میکنم از زاویهی دید خود آنها به شرایط نگاه کنم… کلمهی پذیرش هم باز برای توصیف حس من نسبت به آنها شاید کلمهی درستی نباشد. چون هیچ وقت مخالفتی با آنها نداشتم و صِرفِ متفاوت بودن گرایشهای جنسیمان فرقی بین خودم و آنها احساس نمیکردم که حالا بخواهم بپذیرمشان یا نپذیرم. نگاه من به این شکل است: فرقی بینمان نیست. معمولاً وقتی نویسندهای کتابی درباره همجنسگراها مینویسد یا مترجمی کتابی درباره آنها ترجمه میکند، گمان میبرند نویسنده یا مترجم همجنسگراست. تو واهمه نداشتی از این موضوع؟ موقعی که پیشفروش کتاب شروع شد، روی فیسبوکام نوشتم که با وجودیکه همجنسگرا نیستم، از اینکه بعد از ترجمهی این کتاب و با توجه به مطالبی که در این سالها دربارهی همجنسگراها نوشتهام کسی فکر کند که من تمایلات همجنسخواهانه دارم ابایی ندارم. چون همجنسگرایی که ننگ و عار نیست که من بترسم کسی در موردم چنین فکری بکند. عین این میماند که مثلا یک عده فکر کنند من درشتاندامام، در حالیکه ریزنقشام. یا اینکه فکر کنند که چپدستم، در حالیکه راستدستم. که هیچکداماش هم بد نیست. ننگ و عار، صادر کردنِ حکم اعدام، شلاق، کشتار و بمباران است. تا به حال با هر همجنسگرایی که صحبت کردم تأکید کرده که گرایش جنسیاش انتخابِ خودش نبوده. از اول با او بوده و در یک سنی توانسته کشفاش کند. مگر گرایش جنسیِ خود ما دیگرجنسخواهها انتخاب خودمان بوده؟ نه، توی وجودمان بوده از اول. آیا به نظر تو همجنسگرایی نوعی هنجارشکنی در اجتماعی از مردمان عادیست؟ تا به حال با هر همجنسگرایی که صحبت کردم تأکید کرده که گرایش جنسیاش انتخابِ خودش نبوده. از اول با او بوده و در یک سنی توانسته کشفاش کند. مگر گرایش جنسیِ خود ما دیگرجنسخواهها انتخاب خودمان بوده؟ نه، توی وجودمان بوده از اول. حالا بر فرض، اگر انتخاب خودشان هم بود، چرا بگوییم که با جامعهی عادی هماهنگ نیستند؟ جامعهی عادی چهکار به کارِ تختخوابِ مردم دارد؟ این همه کارمند، معلم، مهندس، پزشک، هنرمند، روزنامهنگار، مبارز وجود دارد که همجنسگرا هستند. جامعهی عادی حتما باید چشماش را بچسباند به سوراخ کلیدِ اتاق خوابِ مردم، تا بفهمد کدامشان با آن هماهنگاند و کدامشان نه؟ آدمها با کارکردشان در اجتماع نشان میدهند که چقدر با آن اجتماع هماهنگاند، نه بر اساس گرایش جنسیشان. اگر زمانی «آریو» پسرت از در بیاید تو و به تو بگوید که فقط نسبت به جنس موافقش حس دارد تو برخوردت به عنوان یک مادر چگونه خواهد بود؟ فکر میکنی به همان اندازه ماجرا برایت عادی خواهد بود که آریو دوست دخترش را دعوت کند خانهتان مهمانی؟ خوشحال میشوم اگر آنقدر با من احساس صمیمیت کند که آن کسی را که عاشقش است به خانهمان دعوت کند. جنسیت،نژاد، مذهب و ملیت آن شخص هر چه میخواهد باشد فرقی به حالم نمیکند. حتی خودِ اِما برمیگردد به مادر کلمانتین میگوید اگر من پسر بودم دخترتان باز هم عاشقم میشد. یعنی عاشقِ آن آدم شده بوده، فرای موضوع جنسیتاش. عشق والاترین بُعد انسانیِ وجود ماست. خواندن کتابهایی مثل «آبی گرمترین رنگ است» تا چه حد در شکلگیری این درک مؤثر است؟ خواندنِ همین کتاب و نظیر این کتابها به درکِ دنیای همجنسگرایان کمک میکند. قضیه انتخابی نیست. حالا بیا فکر کنیم اصلا انتخابی باشد. مثل مورد کلمانتین توی همین کتاب، که خواننده تا آخرش هم سر درنمیآورد که بالاخره گرایش جنسی کلمانتین دقیقاً چیست. حتی خودِ اِما برمیگردد به مادر کلمانتین میگوید اگر من پسر بودم دخترتان باز هم عاشقم میشد. یعنی عاشقِ آن آدم شده بوده، فرای موضوع جنسیتاش. عشق والاترین بُعد انسانیِ وجود ماست. حالا گرایش جنسی، انتخابی باشد یا جبری، چه فرقی میکند در اصل موضوع که عشق است؟ اگر همجنسگرا بودم، به خاطر آسیب و قضاوتی که ممکن است جامعه متوجه خانوادهام و عزیزانم کند و بهایی که آنها به ناحق و ناچار به خاطر انتخاب من متحمل میشدند، شاید گرایش جنسیام را علنی نمیکردم. تو چی فکر میکنی؟ در مورد علنی نکردنِ موضوع، اگر در جایی مثل ایران باشد که اقلیتهای جنسی را خطر اعدام تهدید میکند، با تو موافقم. ولی اگر فقط از ترس قضاوت دیگران باشد، نه. عین این میماند که من از ترس قضاوت دیگران، موضوع اوتیستیک بودنِ آریو را پنهان کنم. وقتی پنهان میکنیم یعنی از آن ویژگی خجالت میکشیم و خودمان را کمتر از بقیه میدانیم. پدر و مادرها هم وقتی بچهای را به دنیا میآورند باید آمادگی این را داشته باشند که آن بچه هر ویژگیای (منظورم ویژگی ذاتیست نه اکتسابی) میتواند داشته باشد، آنها هم اگر واقعا عاشق فرزندشان هستند باید مقابل درک نادرستِ اجتماع، محکم بایستند. به نظرت فیلمی که بر اساس این کتاب مصور ساخته شده فیلم موفقی از کار درآمده؟ چه ضعفها و قوتهایی دارد این فیلم؟ به جرأت میتوانم بگویم که «میلک» به نظر من بهترین فیلمیست که با موضوع همجنسگرایی ساخته شده. بقیهشان بیشتر گیشه را هدف قرار دادهاند تا اینکه بخواهند شناختی دربارهی زندگی و دنیای همجنسگرایان به دست دهند. از جمله همین فیلم «زندگی آدل» که با الهام از این کتاب ساخته شده اما بدون مشورت با نویسندهی کتاب و حتی بدون مشورت با یک لزبین. نقد اجتماعی که اصلا در فیلم به چشم نمیخورد در حالیکه همانطور که قبلا گفتم، این جنبه در کتاب بسیار پر رنگ است. رابطهی دو زن در فیلم، بر اساس الگوی رابطهی زن و مرد (آن هم از نوع مردسالارانهاش) تعریف میشود یعنی رابطهها کلا همسطح نیست، در حالیکه در کتاب، این رابطهها کاملا همسطح است. پس اگر هدفِ فیلم، شناخت دادن دربارهی زندگی همجنسگراها بوده باشد هم متاسفانه از این نظر فیلم موفقی به شمار نمیآید. روابط جنسی این دو زن در فیلم کاملا مکانیکی به تصویر کشیده شده و آدم را یاد فیلمهای پورن میاندازد. در حالیکه خودت دیدی که در کتاب، این رابطه سرشار از عاطفه است. برگرفته از سایت ایرانوایر بخشی از کتاب را با صدای سپیده جدیری از اینجا گوش کنید: #آبیگرمترینرنگاست
- در رگهای آبی کمخون
الهام ملکپور – گفتوگو با سپیده جدیری به بهانه برگردان کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» «عشق آتش میزند، خطا میکند، از پا میافتد، از پا میافتیم، به زندگی برمیگردد… به زندگی برمیگردیم. شاید عشق، ازلی نباشد اما میتواند ما را ازلی کند…» [۱] این جملهها را از دفتر خاطرات کلمانتین میخوانیم همان دفتر خاطراتی که هدیه تولد پانزدهسالگیاش از سوی مادربزرگش بوده و حالا توی دستهای اِما خوانده میشود درحالیکه نویسنده سطرهای آبی دفترچه دیگر زنده نیست. دفتر خاطراتی که کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» [۲] پیرامون آن شکل گرفته است. «آبی گرمترین رنگ است» با نوشتار و تصویرهای جولی مارو [۳] و با برگردان سپیده جدیری از روی نسخه انگلیسی آن در ۱۶۰ صفحه است. این برگردان که بههمت تینوش نظمجو، از روی نسخه اصل آن در فرانسه، ویرایش شده است، در خروجی پایگاه اینترنتی نشر ناکجا، [۴] نشر کتابهای فارسی در پاریس، قرار گرفته است و از شانزدهم جولای ۲۰۱۴ پیشفروش شده است و پخش آن نیز در تاریخ پانزدهم اوت همین سال آغاز شد. نویسنده اهل لیل که در بروکسل زندگی میکند، در موسسه سنتلوس بروکسل رشته هنر تصویرسازی و در آکادمی هنر بروکسل در رشته لیتوگرافی و گراورسازی تحصیل کرده است. او روی این کتاب بهمدت پنج سال مشغول کار بوده است. کتاب مصور او که در فراز و فرود عشق و عطش دو زن همجنسگرا، به گوشه و کنار مسایل اجتماعی مربوط به گرایش جنسی آن هم در مسیر کشف خود میپردازد، جایزههای زیادی را متوجه خود کرده است. از میان آنها میتوان به «جایزه نویسنده جوان» در سال ۲۰۱۰ با عنوان Prix Jeune Auteur at thé Salon de la BD et des Arts Graphiques of Roubaix و جایزه منطقهای در جشنواره Blois در سال ۲۰۱۰ اشاره کرد. [۵] از سپیده جدیری پیرامون برگردان «آبی گرمترین رنگ است» پرسیدم: چه شد که تصمیم به ترجمه کتاب «آبی گرمترین رنگ است» به زبان فارسی گرفتید؟ میتوانید ماجرا از چه قرار بود؟ سپیده جدیری: اینجا و آنجا درباره فیلم «آبی گرمترین رنگ است» (زندگیِ آدل) خوانده بودم؛ از جمله روی فیسبوک آقای پرویز جاهد، منتقد فیلم. برایم جالب بود که فیلم به زندگی و عشق دو زن همجنسگرا میپردازد. کنجکاو بودم ببینم چهجور از آب درآمده چون تا آنزمان، فیلمهای «میلک» [۶] و «کوهستان بروکبک» [۷] را دیده بودم که بیشتر، مسائل مردان همجنسگرا را به تصویر کشیده بودند. این فیلم هم از نظر موضوعش میان فیلمهایی که دیده بودم تازگی داشت و هم جایزه نخل طلای کن [۸] را برده بود. طبیعیست که مشتاق شدم که آن را ببینم، اما آن موقع نتوانستم ببینماش چون در پراگ فقط به زبان فرانسوی و با زیرنویس چکی اکران شده بود که به کار من که فقط انگلیسی بلد بودم نمیآمد. داشتم روی سایت آمازون دنبال دیویدی فیلم میگشتم که به کتاب برخوردم. دیدم کتاب مصور است و جایزه مخاطبان را هم در یک جشنواره بینالمللی معتبر بُرده است. معمولا به نسخههای اصلی بیشتر از اقتباسهایشان اعتماد دارم. این بود که خواندن کتاب را به دیدن فیلم ترجیح دادم. راستش از کتاب خوشم آمد چون دیدم جنبه نقد اجتماعیاش خیلی پررنگ است. چیزی که دقیقا جامعه ما در برخوردش با اقلیتها و انسانهای متفاوت نیاز دارد. نقدی که کتاب بر آن رویکرد تمسخرآمیز، سرکوبگر و توهینآمیزی داشت که هنوز در برخی جوامع نسبت به اقلیتهای جنسی به چشم میخورَد. همچنین اینکه با یک قصه پر کشش و عاشقانه و به سادهترین شکل ممکن، این رسالت خود (نقد اجتماعی) را به عرصه ظهور رسانده بود، باعث شد که احساس کنم به درد ارائه به اجتماع خودمان میخورَد. احساس کردم میتواند در جامعه ایرانی هم فرهنگ بسازد؛ فرهنگِ احترام به متفاوتها و اقلیتها، بهخصوص اقلیتهای جنسی. نکتهای که من سعی کردم در جریان ترجمه رعایت کنم، برگرداندنِ بخشهای محاورهایِ کتاب به زبانی بود که برای ایرانیها قابل قبول باشد. تا جای ممکن، سعی کردم از کلمههایی استفاده کنم که ایرانیها در محاورههای خودشان به کار میبرند. چه مشکل ویژهای در جریان برگردان کتاب وجود داشت؟ چندان برای ترجمه سخت نبود چون کتاب مصور بود و بیشترش تصویر. نکتهای که من سعی کردم در جریان ترجمه رعایت کنم، برگرداندنِ بخشهای محاورهایِ کتاب به زبانی بود که برای ایرانیها قابل قبول باشد. تا جای ممکن، سعی کردم از کلمههایی استفاده کنم که ایرانیها در محاورههای خودشان به کار میبرند. یک جاهایی نمیشد چون اصلا معادلِ منطقیای در زبان فارسی نداشت و من ضمن مشورت با آقای تینوش نظمجو [۹] که ترجمه مرا که از متن انگلیسی بود با متن اصلی (فرانسوی) مطابقت دادند، به این نتیجه رسیدم که بهتر است لغت را عینا وارد زبان فارسی کنم. مثلا من و آقای نظمجو جمله: My God، her sex، her sex، naked against mine. ما مجبور شدیم جمله را به این شکل برگردانیم: خدایا، سکساش، سکس برهنهاش درست روی سکس برهنه من. چون منظور از سکس در جمله انگلیسی، اندام جنسی بود (آلت+سینهها). نمیشد ترجمه کنیم آلت برهنهاش روی آلت برهنه من (چون آنوقت سینهها را نادیده گرفته بودیم) و همچنین نمیشد فقط بنویسیم اندام برهنهاش روی اندام برهنه من (چون شدتِ حس جنسیِ توی جمله خیلی کمرنگ میشد). «اندام جنسیِ برهنهاش روی اندام جنسی برهنه من» هم که ثقیل و مضحک به نظر میرسید. این بود که کلمه «سکس» به معنای اندام جنسی را مستقیم به متن ترجمه وارد کردیم. بهعنوان بیننده، چه نظری درباره فیلم برگرفته از کتاب «آبی گرمترین رنگ است» دارید؟ من مدتی بعد از خواندن کتاب، موفق شدم فیلم را به اتفاق همسرم ببینم. همسرم شاید چون کتاب را نخوانده بود، فیلم را پسندید و به نظرش فیلم خوب و خوشساختی آمد، اما من آن را بیشتر کاری برای گیشه (آن هم با هدف جذب مردانِ دگرجنسخواه) یافتم تا فیلمی که بتواند عشق دو همجنس را به تصویر بکشد. رابطه دو زن در فیلم، الگوی رابطه زن و مرد (آن هم از نوع مردسالارانهاش) را بازسازی میکند. این رابطه، بههیچوجه رابطه همسطحی نیست. چون کتاب را پیش از دیدن فیلم خوانده بودم ناخودآگاه مدام به مقایسه دست میزدم. من این رابطه را در کتاب کاملا همسطح یافته بودم. آنچه من از روابط جنسی این دو زن در فیلم دیدم، یادآور فیلمهای پورن بود. یعنی رابطه جنسی، کاملا مکانیکی به تصویر کشیده شده بود. باز هم به مقایسه افتادم: در کتاب، این رابطه سرشار از عشق و عاطفه بود. فیلم بر خلاف کتاب، از نقد اجتماعی تهیست و البته حالا این را نمیتوان بهعنوان ایراد فیلم مطرح کرد چون یک اقتباس میتواند فقط بعضی جنبههای اثر اصلی را انعکاس دهد و نه لزوما تمام جوانبش را. فکر میکنید اگر مضمون همجنسخواهانه داستان از آن گرفته میشد، هنوز حرفی برای گفتن داشت؟ در آن صورت، برای من که کارم نوشتن است و سرودن، نه؛ نداشت. چون جدای از تصویرسازیهای کتاب که به نظرم زیبا و خلاقانه است، صِرفِ عاشقانه بودنِ یک قصه چندان اقناعام نمیکند، اما فکر میکنم برای خیلیها همچنان میتوانست جذابیتهای خودش را داشته باشد. البته این را هم بگویم که به نظرم این نوع نگاه کردن به چنین اثری کار چندان صحیحی نیست. معتقدم آثاری را که با هدف فرهنگسازی خلق میشوند، نمیتوان از مضمون اصلیشان به شکل جداگانه در نظر گرفت، چون اصلا این فرهنگسازی بر مبنای آن مضمون شکل میگیرد. بااینوجود، آیا فکر میکنید هنر اجتماعی میتواند در فاصله ایمنی از نقد هنری قرار بگیرد؟ بله، تا حدودی. چون تا بوده همین بوده. وجه اجتماعی این نوع هنر معمولا پُررنگتر از بقیه وجوه آن است. البته یادمان باشد که این کتاب، یک کمیکاستریپ است نه رمان، و آن را باید در مقیاس یک کمیکاستریپ نقد کرد، نه در مقیاس یک رمان. آیا پیش از ترجمه این کتاب، کتابهای دیگری هم با همین مضمون در لیست انتخاب شما برای برگردان بودهاند؟ نه، این اولینبار بود که به فکرم رسید کتابی را با این مضمون ترجمه کنم. همانطور که گفتم جنبه فرهنگسازیاش برایم خیلی اهمیت داشت، اما پیش از این هم به مطالعه و دیدن آثاری با این مضامین علاقهمند بودم. در کل، همیشه پیگیر خواندن آثار و مطالبی بودهام که به طرحِ موضوعات و مباحثی حولِ شرایط اقلیتها (از جمله اقلیتهای جنسی) در اجتماع میپردازند. از خیلی قبل، این موضوعات، موضوع مورد علاقهام برای مطالعه بوده است. آنچه من از روابط جنسی این دو زن در فیلم دیدم، یادآور فیلمهای پورن بود. یعنی رابطه جنسی، کاملا مکانیکی به تصویر کشیده شده بود. باز هم به مقایسه افتادم: در کتاب، این رابطه سرشار از عشق و عاطفه بود. چرا شرایط اقلیتها از جمله اقلیتهای جنسی و پرداختن به مسایل مربوط به آنها دارای اهمیت ویژه است؟ دارای اهمیت ویژه است چون با وجود تمام تلاشهای فعالانِ حقوقِ این اقلیتها در طول اینهمه سال، هنوز در شرایطشان – دست کم در کشوری مثل ایران – تغییر زیادی رخ نداده است. هنوز هم از سوی حکومت سرکوب میشوند و هم از سوی اجتماع. ایجاد شناخت از طریق کتاب، فیلم و سایر هنرها درباره شرایط آنها کمترین کاریست که میتوان در راه ایمنسازیشان در مقابل سرکوبها و آزار و اذیتها انجام داد. انتظار دارید ترجمه خود را بیشتر در دست چه کسانی بیابید؟ ترجیح میدهم بیشتر، دگرجنسخواهان آن را بخوانند چون به نظرم این کتاب قدرت آن را دارد که روی دیدگاههایشان اثر بگذارد. اقلیتهای جنسی احتمالا آن را لذتبخش و تا حدی هم غمانگیز بیابند اما برای دگرجنسخواهان میتواند علاوه بر این موارد، جنبه آگاهیبخشی هم داشته باشد. نقد شما به کتاب «آبی گرمترین رنگ است» چیست؟ نقد خاصی به آن ندارم. نه اینکه فکر کنید چون آن را ترجمه کردهام دارم از آن دفاع میکنم؛ همانطور که گفتم، به نظرم رسالت این کتاب، فرهنگسازی درباره اقلیتهای جنسی برای اکثریتِ دیگرجنسخواه بوده است. در مجموع به این رسالتِ دشوار وفادار مانده است. در حال حاضر، ادبیات کوییر فارسی، از نظر شما قابل تعریف است؟ آیا آثار متفاوتی را از این دست مطالعه کردهاید؟ اگر بله، تحلیل شما نسبت به حرکت این نوع نوشتار چیست؟ ادبیات کوییر فارسی را زیاد مطالعه کردهام. بیشتر شعر و کمتر رمان و داستان کوتاه را. خالقان آنها جزو جامعه کوییر ایرانیاند و اغلب، بسیار هم آثار با کیفیتی خلق کردهاند. اینکه چرا من بهرغم وجود چنین آثار خوبی در ادبیات کوییر فارسی، باز هم نیاز به ترجمه این کتاب را احساس کردم، اصلا بحث بالاتر بودن کیفیت هنری و ادبی این اثر مطرح نبوده است. اول اینکه، در آثاری که جامعه کوییر ایرانی خلق میکند، من این جنبه نقد اجتماعی را به آن شکل ندیدهام، اگر هم دیدم به نسبت آنچه در این اثر هست بهندرت و خیلی کمرنگتر بوده. دوم اینکه، خلق کتابی «مصور» با این مضمون نهتنها در ایران، بلکه در جهان هم تا جایی که من سراغ دارم بیسابقه است و اگر هم وجود داشته، بهاندازه این کتاب مطرح نبوده است. یادمان باشد که کتاب، پیش از آنکه فیلمی به نام «زندگی آدل» در کار باشد و بخواهد نخل طلای کن را از آن خود کند، جایزه خوانندگان را در جشنواره بینالمللی کتاب مصور دریافت کرده و بهاندازه کافی مطرح شده بود. معمولا آثاری که با جایزههای بینالمللی مطرح شده باشند بیشتر دیده میشوند و از این جهت، میتوانند بهنسبتِ آثار کمتر دیدهشده، تاثیرگذارتر هم باشند. پانویس: [۱] آبی گرمترین رنگ است، جولی مارو، برگردان سپیده جدیری، ص ۱۵۵، ناکجا، پاریس. [۲] Le bleu est une couleur chaude [۳] Julie Maroh [۴] http: //www. naakojaa. com [۵] Prix Conseil Régional at the festival of Blois ۲۰۱۰ [۶] Milk، (۲۰۰۸)، Director: Gus Van Sant، Writer: Dustin Lance Black [۷] Brokeback Mountain، (۲۰۰۵)، Director: Ang Lee، Writers: Annie Proulx (short story)، Larry McMurtry [۸] Le Festival International du Film de Cannes [۹] نگاه کنید به اینجا. برگفته از سایت رادیو زمانه #آبیگرمترینرنگاست












