top of page

نتایج جستجو

487 results found with an empty search

  • خرید نسخه الکترونیک کتاب از گوگل بوکز

    گوگل بوکز که پیش تر با نام گوگل بوک سرچ یا گوگل پرینت عرضه می‌شد، سرویسی است که مورد جستجو را در متن کامل کتبی که شرکت گوگل در پایگاه «داده» خود ذخیره دارد، پیدا می‌کند. این سرویس در ماه اکتبر ۲۰۰۴ در نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت با نام گوگل پرینت معرفی شد. پروژه کتابخانه گوگل که در حال حاضر با نام گوگل بوک سرچ شناخته می‌شود نیز در دسامبر همان سال معرفی شد. گوگل بوکز یکی دیگر از سرویس‌های بحث برانگیز گوگل بود. کمپانی شروع به اسکن کتاب‌ها کرد و آن‌ها را به صورت محدود آپلود نمود و نسخه کامل‌ها کتاب‌هایی که اجازه داده می‌شد را به موتور جستجوی جدید خوب برای کتاب‌ها اختصاص داد. بعدها گوگل در رقابت با آمازون تصمیم گرفت تا نسخه دیجیتال کتاب‌های جدید خود را نیز برای فروش بگذارد. گوگل پلی بوکز چیست؟ اپلیکیشن خواندن الکترونیکِ کتاب است که در سیستم تلفن‌های اندروید و یا تبلت‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. اگر به تازگی با این ویژگی آشنا شده‌اید می‌توانید نگاهی به اینجا بیاندازید. سرويس كتاب‌هاي گوگل كتابخانه‌ای پر از كتاب‌ها و مجلات است. انتخاب از میان میلیون‌ها عنوان کتاب موجود در Google Play این امکان را به شما می دهد. کتاب‌های مورد علاقه خود و نویسندگان‌تان را در حال حرکت بخوانید . در این برنامه حتی می‌توانید تجربه خواندن خود را شخصی‌سازی کنید و کتاب‌هایتان را در کتابخانه شخصی‌تان ذخیره کنید. برخي از اين كتاب‌ها و مجلات را مي‌توان به صورت كامل مطالعه نمود و برخي هم تعدادي از صفحات خود را براي مطالعه گذاشته اند. برای مثال همان‌طور که در عکس زیر می‌بینید، شما این امکان را دارید که 20 درصد از ابتدای همه کتاب‌های الکترونیک ناکجا را روی گوگل بوکز بخوانید و بعد از آشنایی با حال و هوای اثر و قلم نویسنده، کتاب مورد علاقه‌تان را خریداری کنید. ویژگی های مطالعه با گوگل بوکز: – توانایی تغییر فونت کتاب‌ها – توانایی جستجو بین کتاب‌ها – حالت مطالعه در شب برای سازگاری صفحه نمایش با چشم – حالت مطالعه آفلاین – توانایی ذخیره کتاب مورد نظر  در کتابخانه شخصی‌تان نحوه خرید از گوگل پلی بسیار آسان است و کافی‌ست یک بار که از آن خرید کنید تا اطلاعات تان وارد بخش «کیف پول گوگل» شما شود. لازم است بدانید که اطلاعات ویزا کارت شما در اکانت کیف پول گوگل شما نیز ذخیره می‌شود و می‌توانید در آینده و برای خریدهای دیگر نیز از آن استفاده کنید. در تایید خرید انجام شده نیز یک ایمیل به اکانت جی میل شما ارسال می‌شود. با خرید کتاب الکترونیک از گوگل بوکز می‌توانید کتاب‌‌هایتان را بر روی تلفن‌تان (با سیستم آندروید و یا آی اُ اِس) تبلت و یا کامپیوترتان مطالعه کنید. پس از ورود به صفحه Google Play می‌توانید با جست و جو در دسته‌بندی‌ها، نرم‌افزار مورد نظر خود را انتخاب کنید. سپس نام کتاب مورد نظرتان را جست و جو کنید. بعد از انتخاب کتاب مورد نظر، بر روی دکمه آبی رنگ که قیمت آنرا مشخص کرده کلیلک کنید: در صورتی که اولین بار است این کار را انجام می‌دهید لازم است که برای تکمیل خرید خود یک روش پرداخت را به حساب گوگل خود اضافه کنید. اگر قبلا این کار را انجام داده باشید، کافی است فقط شماره ویزا کارت خود را که قبلا آن را وارد کرده‌اید انتخاب کنید و باقی مراحل خرید را تکمیل کنید. سپس شماره ۱۶ رقمی ویزا کارت خود، تاریخ انقضا و کد سه رقمی CVC را مطابق آنچه روی کارتتان درج شده وارد نمایید. پس از اطلاعات شماره و تاریخ کارت، نام و نام خانوادگی خود را وارد کنید. در قسمت بعد آدرس را وارد کنید. در مرحله بعد پس از تیک زدنI Agree گوگل، بر روی دکمه Accept&Buy کلیک کنید. پس از آن می‌توانید از خواندن کتاب جدیدتان لذت ببرید. برای دسترسی به صفحه برخی از کتاب‌های ناکجا در گوگل‌بوکز اینجا و روی نام کتاب‌هایی که در زیر نوشته شده کلیک کنید. زندان سکندر، ذوزنقه تجریش، سکوت تهمینه، خام بدم پخته شدم بلکه پسندیده شدم، آفرینش روی باریکه موکت، چاردر، همشاگردی‌ها، یادم می‌آید، فصل مروارید و سه دفتر عاشقانه دیگر، امیربانو و دو دفتر دیگر و…

  • معرفی کتاب “آیا دموکراسی در آمریکا ممکن است.”

    این کتاب ضمن اینکه کاملا رویکردی انتقادی به سیاست در امریکا دارد اما در روایتی کلان از قوه بالای هاضمه و سعه صدر موجود در جهان لیبرال حکایت می‌کند «آیا دموکراسی در آمریکا ممکن است؟» ترجمه کتاب؟ Is Democracy Possible Here است از رونالد دورکین، فیلسوف سیاسی، شناخته شده قرن بیستم. دور کین این کتاب را در سال ۲۰۰۶ تالیف کرده است. وی در این کتاب درباره بحث سیاسی- یا در واقع نبود بحث سیاسی- در آمریکا در سال‌های آغازین قرن ۲۱ سخن گفته است. اما موضوعات این کتاب برخلاف مثال‌ها و نمونه‌ها پایه‌ای‌تر و کمتر مقید به فرهنگ سیاسی یک کشور خاص هستند. هر جامعه سیاسی با فرهنگ متکثر و اقتصاد پیشرفته ناگزیرند میان نظریه‌های رقیب درباره ماهیت و جایگاه حقوق بشر، نقش دین در سیاست، توزیع رفاه اقتصادی در جامعه و ماهیت نظام‌های سیاسی یکی را انتخاب کنند. موضوعات این کتاب بین‌المللی هستند و به هیچ دهه خاصی تعلق ندارند. آنچه می‌شود از این کتاب دریافت این است که سیاست در آمریکا، قطبی ومبتذل شده شاید تا حدی که هرگز قبلا اینگونه نبوده (احتمالا هیچ زمانی سیاست در آمریکا تا این اندازه قطبی و مبتذل نشده بوده). در کنگره، رسانه‌ها و مشاجرات (بحث و جدل‌های) دانشگاهی، حریفان (طرف‌ها) از چپ و راست، قرمز و آبی ضد همدیگر تلاش (ستیز) می‌کنند، انگار که سیاست تماس پیدا کرده (برخورد کرده) با ورزش‌هایی که به فریادهای معرکه گیران بازی کردند. (انگار که سیاست تنه‌اش به تنه ورزش‌هایی خورده که درآن ورزش‌ها عده‌ای شبیه معرکه گیر‌ها فریاد می‌زنند). نتیجه، (ه‌مان گونه که) رونالد دورکین نوشته است، یک فرهنگ سیاسی عمیقا افسرده (پریشان کننده) است، آیا امید برای تغییر می‌تواند تحقق یابد؟ دورکین تمایز قائل شده و دفاع کرده از اصول اساسی شخصی و اخلاق سیاسی که همهٔ شهروندان می‌توانند سهیم شوند (سهم ببرند). او نشان داده که شناختن (به رسمیت شناختن) این قبیل اصول به اشتراک گذاشته شده، می‌توانند استدلال (برهان)‌های سیاسی قابل توجه و اساسی محتمل بسازند و به جایگزین کردن تحقیر و اهانت با احترام متقابل کمک کنند. فقط در این صورت می‌تواند قول کامل دموکراسی در آمریکا و هرجای دیگر فهمیده شود. دورکین دو اصل اساسی را که شهروندان باید در آن سهیم شوند، طرح کرده است: نخست، اینکه هر زندگی انسانی ذاتا و به‌‌ همان اندازه ارزشمند است (که زندگی سایر انسان‌ها ارزشمند است)، و دوم اینکه هر شخصی یک مسئولیت شخصی محروم نشدنی و لایتجزا برای تعیین و تشخیص و فهم ارزش در زندگی شخصی خودش دارد. او سپس وفاداری به این اصول را برای حقوق بشر، جایگاه دین در زندگی عمومی، عدالت اقتصادی و خاصیت و ارزش دموکراسی نشان می‌دهد. دورکین استدلال می‌کند که نتایج لیبرال (آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و…) بیشتر به طور طبیعی از این اصول جاری می‌شوند. به طور شایسته‌ای فهمیده شده، آن‌ها با جاه طلبی‌های محافظه کاران مذهبی، مالیات آمریکایی معاصر و سیاست اجتماعی و جنگ‌های زیاد برخورد می‌کنند (تصادف می‌کنند). اما هدف اساسی‌تر آن، این است که آمریکایی‌ها را از همهٔ خطوط (جناح‌های) سیاسی – علاوه بر شهروندان دیگر ملت‌ها با فرهنگ‌های مشابه – متقاعد کند، که آن‌ها می‌توانند و از عقاید خودشان از طریق تفاسیر خودشان از این ارزش‌های به اشتراک گذاشته شده باید دفاع کنند. دورکین در بخش ابتدایی کتاب آورده است:» من در این کتاب سعی کرده‌ام تا دیدگاه‌های خودم را در مورد مسائلی مثل رویکرد احتیاطی در برابر عدالت توزیعی مطرح کنم. مسائلی که برای عموم مخاطبان ملموس وبرای یک بحث عمومی مناسبند.» در این کتاب در مورد تعداد زیادی از مسائل سیاسی بسیار مهم سیاسی بحثی به میان نیامده است زیرا به نظرم آن‌ها با اصول خاصی مربوط به کرامت انسانی که در این کتاب مدنظر من هستند ارتباط چندانی نداشتند. وقتی آمریکا مدعی است مهد دموکراسی یا دست کم الگوی ازادی و دموکراسی در جهان مدرن است پرسش فوق بعنوان عنوان یک کتاب آمریکایی جذاب به نظر می‌رسد زیرا از نوع خلاف امد عادت است. همین دلیل به تنهایی کافی است تا کتاب رونالد دورکین نویسنده متفکر و منتقد خوانده شود. این کتاب اخیرا با ترجمه محمود حبیبی و خشایار دیهیمی از سوی انتشارات می‌نوی خرد منتشر شده است. در خواندن این کتاب به نکات زیر برخوردم: نکته اول همانطور که عنوان کتاب جذاب است مضمون کتاب هم جذاب است. گفتمان حاکم بر کتاب سیاسی -فلسفی وحقوقی است. از این رو شاید در ابتدای امر کمی سخت و ملال آور به نظر‌اید اما اهمیت موضوعات و مسائل مد نظر نویسنده به گونه‌ای است که علاقمندان به حوزه‌های سیاست و فلسفه سیاسی و حقوق سیاسی را جذب و همراه خود می‌سازد. نویسنده در این کتاب با انتقاد جدی از اختلافات فکری و عقیدتی و سیاسی در امریکا تلاش می‌کند محورهای مشترکی برای اجماع و هم داستانی متفکران امریکایی ایجاد کند. چهار مفهوم منتخب نویسنده که فصلهای این کتاب نیز به آن‌ها اختصاص یافته عبارتند از: تروریسم وحقوق بشر، دین و کرامت انسانی، نظام مالیاتی و دموکراسی. جالب اینجاست که نویسنده بعد از بحثهای عمیق و دقیق در ۱۷۵ صفحه در انت‌ها ی کتاب با طرح پرسش اصلی نتیجه گیری می‌کند دموکراسی حقیقی در امریکا وجود ندارد اما در عین حال با حس ناسیونالیستی مدعی می‌شود» بخش اعظم چیزهایی را که امروز در جهان بهترین تلقی می‌شوند همین امریکایی‌های شریف، عاقل و بلند پرواز طی دو قرن اخیر به جهان بخشیده‌اند.» نکته دوم در بازار آشفته ترجمه‌های مغلق و نافهم و مغلوط کتاب در ایران کتاب مذکور از ترجمه‌ای روان و گویا و رسا و حرفه‌ای برخوردار است. اهمیت این کار زمانی روشن می‌شود که توجه کنیم متن این کتاب متنی عادی و روان نیست بحث‌ها تخصصی و عمیق است و انتقال مفاهیم از چنین متن‌هایی کاری مشکل و ظریف است که حبیبی توانسته به خوبی از عهده این مسئولیت فرهنگی براید و این امید را ایجاد کرده که شاهد اثار خوبی در اینده از سوی او باشیم. در مجموع می‌توان گفت این کتاب ضمن اینکه کاملا رویکردی انتقادی به سیاست در امریکا دارد اما در روایتی کلان از قوه بالای هاضمه و سعه صدر موجود در جهان لیبرال حکایت می‌کند. نکته سوم رویکرد کاملا انتقادی نویسنده به سیاست و جامعه در امریکاست. نویسنده در طرح مشکلات فکری و سیاسی موجود در امریکا بویژه نقض حقوق بشر توسط دولت امریکا در سالهای پس از ۱۱ سپتامبر بدون هیچگونه ملاحظه‌ای به نقادی پرداخته است و بانگاهی موشکافانه علیه توجیهات سیاسی در امریکا اقامه دعوا می‌نماید. برای مثال با طرح این شعار امریکایی و لیبرالیستی که ((ازادی یک هزار گناهکار بهتر از مجازات یک بی‌گناه است)) از اقدامات افراطی دولت بوش مانند شنود مکالمات شهروندان، بازرسی مخفیانه خانه‌های مردم امریکا و نقض حقوق بشر درگوانتانامو به شدت انتقاد کرده است. در مجموع می‌توان گفت این کتاب ضمن اینکه کاملا رویکردی انتقادی به سیاست در امریکا دارد اما در روایتی کلان از قوه بالای هاضمه و سعه صدر موجود در جهان لیبرال حکایت می‌کند. لیبرالیسمی که تلاش می‌کند آموزه‌های نظری و فکری آن با عملکرد بد سیاست مداران غربی خدشه دار نشود و هژمونی معرفتی خود را حفظ نماید. مطالعه این کتاب را به علاقمندان حوزه سیاست و حقوق و فلسفه توصیه می‌کنم. در ضمن به نظرم این کتاب می‌تواند بعنوان یک منبع فرعی درسی در مقطع کار‌شناسی ارشد علوم سیاسی برای درس اندیشه سیاسی استفاده شود. کاری که احتمالا اینجانب در ترم‌های آینده انجام خواهم داد. کتاب نامبرده در پنج فصل با سرفصل‌هایی چون: «مبنای مشترک در جستجوی بحث»، «تروریسم و حقوق بشر»، «دین و کرامت انسانی»، «مالیات و مشروعیت» و «آیا دموکراسی در آمریکا ممکن است؟» گردآوری و به همراه یک موخره به پایان رسیده است. آیا دموکراسی در آمریکا ممکن است؟، رونالد دورکین/محمود حبیبی، خشایار دیهیمی. برگرفته از سایت مدرسه اقتصاد #آیادموکراسیدرآمریکاممکناست

  • بخشی از کتاب B-52

    توله خرسی تنها توله خرس تنها (مکث) رها شده بر تکه یخی در اعماق اقیانوسی آرام (مکث) چشم در چشم ستاره‌ی قطبی (مکث) چشم در چشم کورسوی امید (مکث) یخی که آرام آرام آب می‌شود (مکث طولانی) #B52

  • بخشی از کتاب “اسب‌های اندوه از هوش می‎رفتند”

    با بغض شعری مرطوب در حلق چشمانت شرق آسمان بی‌جهت را در دوردست اندازه‌ی ارتفاع بدرقه می‌کنی مرا باید دیشب پریده باشم بی خدانگهدارگفتن وُ بی‌ وزن لنگر کَشتی تن را که اندام نداشت برکشیده باشم و باز هم پریده باشم … با بغض شعری مرطوب در حلق چشمانت شرق آسمان بی‌جهت را در دوردست اندازه‌ی ارتفاع بدرقه می‌کنی مرا باید دیشب پریده باشم بی خدانگهدارگفتن وُ بی‌ وزن لنگر کَشتی تن را که اندام نداشت برکشیده باشم و باز هم پریده باشم … نردبام کرم خطوط در متن جسمش خیره‌ی خواب هوای دو گیج‌گاه تلخش را زیر صندلی تف می‌کرد #اسبهایاندوهازهوشمیرفتند

  • برگ‌هایی از کتاب “غذاش بادمجان است” نوشته مهدی موسوی

    دیروز: به کودکم که نشسته‌ست در سر و رَحِمت! به عشق: پایان‌بندیِ روزهای غمت به افتضاح‌ترین حالت درونی تو به رگ زدن‌هایم روی خواب خونی تو به پنجره که به مشتی تگرگ چسبیده پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده به کودکی که به سختی ادامه می‌دهدم به دختری که پس از مرگ، نامه می‌دهدم! به ماه‌های رسیده به سال و بعد سده! به کلّ «می‌دهدم»های توی ذوق‌زده به این‌همه چسبیدم که شعرتان بکنم که عشق را وسط مرگ، امتحان بکنم! امروز: تشنّجم در دستت، تو و زمین‌لرزه فرار کردنِ از سال‌ها زن هرزه به فیلم دیدن، در مبل‌های یک‌نفره به زندگی چسبیدن شبیه یک حشره به هرزگی تنم روی داغی نفسی به شعر خواندن من روی تخت‌خواب کسی به بحثِ علمیِ آهسته‌یِ درِ گوشت! مقاله خواندن، از دیدگاه آغوشت به گریه ‌کردن من در حقوق جاری زن به بوسه‌های تو با نقد ساختارشکن به بغض ‌کردن و مُهر طلاق را خوردن به پارک/ رفتنت و چای داغ را خوردن درست می‌میرم تا تو را غلط نکنم! به این‌همه می‌چسبم که گریه‌ات نکنم فردا: نگاه می‌کنم از غم به غم که بیشتر است به خیسی چمدانی که عازم سفر است من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم که سرنوشت درختان باغمان تبر است به کودکانه‌ترین خواب‌های توی تنت به عشقبازی من با ادامه‌ی بدنت به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون به بچّه‌ای که توام! در میان جاری خون به آخرین فریادی که توی حنجره است صدای پای تگرگی که پشت پنجره است به خواب رفتن تو روی تخت یک‌نفره به خوردنِ دمپایی بر آخرین حشره به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟» به دست‌های تو در آخرین تشنّج‌هام به گریه‌ کردن یک مرد، آنورِ گوشی به شعر خواندنِ تا صبح، بی‌هم‌آغوشی به بوسه‌های تو در خواب احتمالی من به فیلم‌های ندیده، به مبل خالی من به لذّت رؤیایت که بر تنِ کفی‌ام… به خستگی تو از حرف‌های فلسفی‌ام به گریه در وسطِ شعرهایی از «سعدی» به چای خوردن تو پیش آدم بعدی قسم به این‌همه که در سَرم مُدام شده قسم به من! به همین شاعر تمام شده قسم به این شب و این شعرهای خط‌خطی‌ام دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتی‌ام به بحث علمی بی‌مزّه‌ام درِ گوشت دوباره برمی‌گردم به امنِ آغوشت به آخرین رؤیامان، به قبل کابوسِ… دوباره برمی‌گردم، به آخرین بوسه! *************** مثل دیوانه زل زدم به خودم گریه‌هایم شبیه لبخند است چقدَر شب رسیده تا مغزم چقدَر روزهای ما گند است! من که ارزان فروختم خود را راستی قیمت شما چند است؟! از تو در حال منفجر شدنم در سرم بمب ساعتی دارم شب که خوابم نمی‌برد تا صبح صبح، سردرد لعنتی دارم همه از پشت خنجرم زده‌اند دوستانی خجالتی دارم!! قصّه‌ی عشق من به آدم‌ها قصّه‌ی موریانه و چوب است زندگی می‌کنم به‌خاطر مرگ دست‌هایم به هیچ، مصلوب است! قهوه و اشک… قهوه و سیگار… راستی حال مادرت خوب است؟! اوّل قصّه‌ات یکی بودم بعد، آنکه نبود خواهم شد گریه کردی و گریه خواهم کرد دیر بودی و زود خواهم شد مثل سیگار اوّلت هستم تا تهِ قصّه دود خواهم شد مادرم روبروی تلویزیون پدرم شاهنامه می‌خواند چه کسی گریه می‌کند تا صبح؟! چه کسی در اتاق می‌ماند؟! هیچ‌کس ظاهراً نمی‌فهمد! هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند!! دیدنِ فیلم روی تخت کسی خواب بر روی صندلی و کتاب انتظارِ مجوّزِ یک شعر دادنِ گوسفند با قصّاب!! – «آخر داستان چه خواهد شد؟!» خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!! مثل یک گرگ زخم‌خورده شده ردّ پای به ‌جا گذاشته‌ات کرم افتاده است و خشک شده مغز من با درخت کاشته‌ات! از سرم دست برنمی‌دارند خاطراتِ خوشِ نداشته‌ات سهم من چیست غیر گریه و شعر بین «یک روز خوب» و «بالأخره»! تا خودِ صبح، خواب و بیداری زل زدن توی چشم یک حشره مشت‌هایم به بالشِ بی‌پر! گریه زیر پتوی یک‌نفره با خودت حرف می‌زنی گاهی مثل دیوانه‌ها بلند، بلند… چون که تنهاتر از خودت هستی همه از چشم‌هات می‌ترسند پس به کابوسشان ادامه نده پس به این بغض‌ها بگیر و بخند! ساده بودیم و سخت بر ما رفت خوب بودیم و زندگی بد شد آنکه باید به دادمان برسد آمد و از کنارمان رد شد هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند آخرِ داستان چه خواهد شد! صبح تا عصر کار و کار و کار لذت درد در فراموشی به کسی که نبوده زنگ زدن گریه‌ات با صدای خاموشی غصّه‌ی آخرین خداحافظ حسرت اوّلین هم‌آغوشی از هرآنچه که هست بیزاری از هرآنچه که نیست دلگیری از زبان و زمان گریخته‌ای مثل دیوانه‌های زنجیری همه‌ی دلخوشیت یک چیز است: این‌ که پایان قصّه می‌میری… ************** ناگهان زنگ می‌زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد… مرد هم گریه می‌کند وقتی سرِ من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات واقعاً عاشق خودش باشی، واقعاً عاشق تنت باشد روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی بعد، در راه دوست جان بدهی… دوستت عاشق زنت باشد! چمدانی نشسته بر دوشت، زخم‌هایی به قلب مغلوبت پرتگاهی به نام آزادی مقصدِ راه‌آهنت باشد عشق، مکثی‌ست قبل بیداری… انتخابی میان جبر و جبر جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری شاید هجده «تیر» بی‌سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد *** هرگونه اقتباس با ذکر منبع بلامانع است. #غذاشبادمجاناست

  • تکنیک‌های روایی و چالش‌های فلسفی در داستان پیرمرگ

    یادداشتی بر رمان پیرمرگ نوشته سعید منافی به قلم آزاده دواچی دشواری‌ها‎ ‎و‎ ‎چالش‌های‎ ‎امروزی‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎بشری،‎ ‎بسیاری‎ ‎از‎ ‎نویسندگان‎ ‎مدرن‎ ‎را‎ ‎بر‎ ‎آن‎ ‎داشت‎ ‎تا‎ ‎از‎ ‎طریق‎ ‎ادبیات‎ ‎به‎ ‎ارائه‌ی‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎هستی‎ ‎شناختی‎ ‎بشری‎ ‎بپردازند،‎ ‎درحالی‌که‎ ‎بخش‎ ‎عظیمی‎ ‎از‎ ‎ادبیات‎ ‎مدرن‎ ‎حول‎ ‎سوژه‌های‎ ‎رئال‎ ‎می‌گذشت،‎ ‎ادبیات‎ ‎پست‌مدرن‎ ‎با‎ ‎وام‎ ‎گیری‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎استعاری‎ ‎و‎ ‎رویکردهای‎ ‎متنی‎ ‎و‎ ‎سمبولیک‎ ‎توانست‎ ‎سهم‎ ‎مهمی‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎ارائه‌ی‎ ‎حقیقت‌های‎ ‎امروزی‎ ‎ولو‎ ‎به‎ ‎زبان‎ ‎غیرمستقیم‎ ‎ارائه‎ ‎دهد. در‎ ‎ادبیات‎ ‎مدرن‎ ‎بعد‎ ‎از‎ ‎انقلاب‎ ‎نیز‎ ‎ادبیات‎ ‎ایران‎ ‎شاهد‎ ‎رشد‎ ‎چشمگیر‎ ‎استفاده‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎سمبلیک،‎ ‎عدم‎ ‎پیروی‎ ‎از‎ ‎ساختار‎ ‎سنتی‎ ‎و‎ ‎کلاسیک‎ ‎نوشتار‎ ‎و‎ ‎همین طور‎ ‎استفاده‌ی‎ ‎مستمر‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎برای‎ ‎طرح‎ ‎پیچیدگی‌های‎ ‎امروز‎ ‎بشری‎ ‎است‎.‎‏ در‎ ‎میان‎ ‎این‌چنین‎ ‎ادبیاتی‎ ‎نویسنده‎ ‎این‎ ‎فرصت‎ ‎را‎ ‎می‌یابد‎ ‎که‎ ‎با‎ ‎طرح‎ ‎شرایط‎ ‎کنونی‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎خود‎ ‎تصویری‎ ‎نمادین‎ ‎از‎ ‎دنیای‎ ‎انسان‎ ‎امروزی‎ ‎به‎ ‎دست‎ ‎دهد.‏ استفاده‎ ‎استراتژیکی‎ ‎نویسندگان‎ ‎از‎ ‎نوشتار‎ ‎رمزگونه،‎ ‎بیان‎ ‎استعاری‎ ‎فضا‎ ‎و‎ ‎روایت‌های‎ ‎مجازی‎ ‎که‎ ‎بر‎ ‎فضای‎ ‎حقیقی‎ ‎دلالت‎ ‎دارند،‎ ‎در‎ ‎ادبیات‎ ‎بسیاری‎ ‎از‎ ‎نویسندگان‎ ‎بعد‎ ‎از‎ ‎انقلاب‎ ‎نشان‎ ‎از‎ ‎                  بسط‎ ‎این‎ ‎تکنیک‎ ‎در‎ ‎میان‎ ‎نویسندگان‎ ‎ایرانی‎ ‎دارد‎. ‎داستان‎ ‎پیر‎ ‎مرگ‎ ‎نوشته‌ی‎ ‎سعید‎ ‎منافی‎ ‎که‎ ‎توسط‎ ‎نشر‎ ‎ناکجا‎ ‎در‎ ‎پاریس‎ ‎منتشر‎ ‎شده‎ ‎است،‎ ‎یکی‎ ‎از‎ ‎داستان‌های‎ ‎تکنیکی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎می‌تواند‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎زمره‌ی‎ ‎آثار‎ ‎خلاق‎ ‎ادبیات‎ ‎مدرن‎ ‎قرارداد‎.‎ فضای‎ ‎به‎ ‎تصویر‎ ‎کشیده‎ ‎شده‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎داستان،‎ ‎نشان‌دهنده‌ی‎ ‎دغدغه‌های‎ ‎راوی‎ ‎است،‎ ‎اما‎ ‎دغدغه‌های‎ ‎راوی‎ ‎دغدغه‌های‎ ‎مشترکی‎ ‎است‎ ‎میان‎ ‎او‎ ‎و‎ ‎اجتماع‎ ‎بشری‎. ‎ فضای‎ ‎داستان‎ ‎پیرمرگ‎ ‎فضای‎ ‎یکدستی‎ ‎نیست،‎ ‎زمان‎ ‎در‎ ‎داستان‎ ‎خطی‎ ‎نیست،‎ ‎بلکه‎ ‎مدام‎ ‎در‎ ‎تناوب‎ ‎است،‎ ‎نویسنده‎ ‎مدام‎ ‎در‎ ‎میان‎ ‎زمان‌های‎ ‎مختلف‎ ‎در‎ ‎جریان‎ ‎است تا‎ ‎به‎ ‎این‎ ‎ترتیب‎ ‎از‎ ‎روایت‌های‎ ‎سنتی‎ ‎و‎ ‎خطی‎ ‎داستانی‎ ‎فاصله‎ ‎بگیرد. ‏چرخش‎ ‎نویسنده‎ ‎میان‎ ‎زمان،‎ ‎موجب‎ ‎می‌شود‎ ‎که‎ ‎مخاطب‎ ‎میل‎ ‎زیادی‎ ‎به‎ ‎ادامه‌ی‎ ‎خوانش‎ ‎داستان‎ ‎پیدا‎ ‎کند‎.‎‏ خواننده‎ ‎با‎ ‎متن‎ ‎مدام‎ ‎درگیر‎ ‎است. در‎ ‎خلال‎ ‎روایت‌های‎ ‎فرازمانی،‎ ‎نویسنده‎ ‎می‌تواند‎ ‎به‎ ‎تناوب‎ ‎به‎ ‎دلالت‎ ‎روایت‎ ‎خاصی‎ ‎در‎ ‎اجتماع‎ ‎بپردازد. عدم‎ ‎حضور‎ ‎خط‎ ‎مشخص‎ ‎زمان‎ ‎و‎ ‎گسیختگی‎ ‎عمدی‎ ‎در‎ ‎بافت‎ ‎داستان،‎ ‎نویسنده‎ ‎را‎ ‎قادر‎ ‎ساخته‎ ‎تا‎ ‎بتواند‎ ‎مفاهیم‎ ‎عمیق‎ ‎فلسفی‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎تدریج‎ ‎در‎ ‎لایه‌های‎ ‎روایی‎ ‎داستان‎ ‎بگنجاند.‏ نویسنده‎ ‎به‎ ‎تدریج‎ ‎به‎ ‎رد‎ ‎تمامی‎ ‎فلسفه‌های‎ ‎امید‎ ‎و‎ ‎هستی‌شناختی‎ ‎دست‎ ‎می‌زند و‎ ‎آن‌ها‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎چالش‎ ‎می‌گیرد‎.‎‏ به‎ ‎نوعی‎ ‎که‎ ‎ذهن‎ ‎مخاطب‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎مرور‎ ‎با‎ ‎چالش‌های‎ ‎فلسفی‎ ‎موجود‎ ‎آشنا‎ ‎می‌کند‎.‎‏ و‎ ‎از‎ ‎سوی‎ ‎دیگر‎ ‎در‎ ‎تلاش‎ ‎است‎ ‎تا‎ ‎به‎ ‎حل‎ ‎مسئله‌ی‎ ‎اصلی‎ ‎هستی‎ ‎یعنی‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎نیستی‎ ‎بپردازد. شخصیت‌سازی‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎مجموعه‎ ‎داستان‎ ‎از‎ ‎قاعده‌ی‎ ‎خاصی‎ ‎پیروی‎ ‎نمی‌کند،‎ ‎چرا‎ ‎که‎ ‎نویسنده‎ ‎با‎ ‎مبهم‎ ‎ساختن‎ ‎نقش‎ ‎روایی‎ ‎شخصیت‌ها‎ ‎و‎ ‎عدم‎ ‎پیروی‎ ‎از‎ ‎شخصیت‌سازی‎ ‎به‎ ‎صورت‎ ‎معمول در‎ ‎داستان‎ ‎بر‎ ‎پیچیدگی‎ ‎فضاسازی‎ ‎در‎ ‎داستان‎ ‎افزوده‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎درعین‌حال‎ ‎فرم‎ ‎خاصی‎ ‎از‎ ‎نوشتار‎ ‎را‎ ‎ارائه‎ ‎داده‎ ‎است. نویسنده‎ ‎تمایلی‎ ‎برای‎ ‎بازنمایی‎ ‎کلاسیکی‎ ‎شخصیت‌ها‎ ‎ندارد،‎ ‎راوی‎ ‎داستان‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎و‎ ‎دیدگاه‎ ‎خودش‎ ‎به‎ ‎بیان‎ ‎روایت‌های‎ ‎اجتماعی‎ ‎می‌پردازد‎.‎‏ با‎ ‎این‎ ‎که‎ ‎فضای‎ ‎داستان‎ ‎از‎ ‎زندگی‎ ‎شخصی‎ ‎راوی‎ ‎شروع‎ ‎می‌شود،‎ ‎اما‎ ‎در‎ ‎طول‎ ‎داستان‎ ‎به‎ ‎نظر‎ ‎می‌رسد‎ ‎که‎ ‎شخصیت‎ ‎راوی‎ ‎شخصیت‎ ‎واحدی‎ ‎نیست،‎ ‎بلکه‎ ‎مجموعه‌ای‎ ‎از‎ ‎شخصیت‌های‎ ‎متکثر‎ ‎و‎ ‎غیرتکراری‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎هر‎ ‎کدام‎ ‎قادر‎ ‎است‎ ‎از‎ ‎زاویه‌ی‎ ‎متفاوتی‎ ‎داستان‎ ‎را‎ ‎روایت‎ ‎کند،‎ ‎به‎ ‎همین‎ ‎دلیل‎ ‎در‎ ‎طول‎ ‎داستان‎ ‎چند‎ ‎فضای‎ ‎متفاوت‎ ‎زمانی‎ ‎را‎ ‎می‌بینیم‎.‎‏ وقتی‎ ‎که‎ ‎راوی‎ ‎از‎ ‎بیماری‎ ‎همسرش‎ ‎می‌گوید،‎ ‎از‎ ‎کودکی‎ ‎خودش‎ ‎و‎ ‎همین طور‎ ‎به‎ ‎صورت‎ ‎غیر‎ ‎محسوس‎ ‎از‎ ‎خاطراتش‎ ‎در‎ ‎خانه‌ی‎ ‎پدری‎. ‎به‎ ‎این‎ ‎ترتیب‎ ‎هر‎ ‎شخصیت‎ ‎بازنمود‎ ‎فضای‎ ‎خاصی‎ ‎در‎ ‎داستان‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎تم‎ ‎اصلی‎ ‎داستان‎ ‎یعنی‎ ‎مرگ،‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎هستی‎ ‎آن‌ها‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎هم‎ ‎مرتبط‎ ‎می‌سازد.‏ ‎ ‎راوی‎ ‎در‎ ‎طول‎ ‎داستان‎ ‎از‎ ‎فضای‎ ‎شخصی‎ ‎خودش‎ ‎شروع‎ ‎می‌کند‎ ‎اما‎ ‎به‎ ‎تدریج‎ ‎این‎ ‎فضا‎ ‎گسترده‎ ‎می‌شود. با‎ ‎این‎ ‎حال‎ ‎این‎ ‎فضا،‎ ‎یعنی‎ ‎روایت‎ ‎فضای‎ ‎درونی‎ ‎راوی،‎ ‎بر‎ ‎کل‎ ‎فضای‎ ‎داستان‎ ‎غالب‎ ‎است. راوی‎ ‎متکلم‎ ‎وحده‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎روایت‌های‎ ‎را‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎خودش‎ ‎بازگویی‎ ‎می‌کند‎ ‎اما‎ ‎هر‎ ‎کدام‎ ‎از‎ ‎این‎ ‎روایت‌های‎ ‎تکه‌تکه‎ ‎به‎ ‎نوعی‎ ‎با‎ ‎یکدیگر‎ ‎در‎ ‎ارتباط‎ ‎هستند‎ ‎و‎ ‎ساختار‎ ‎کلی‎ ‎داستان‎ ‎را‎ ‎می‌سازند. این‎ ‎ساختار‎ ‎کلی‎ ‎داستان‎ ‎منسجم‎ ‎نیست،‎ ‎روایت‌های‎ ‎تکه‌تکه‎ ‎شده‌ای‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎نهایتاً‎ ‎بر‎ ‎یک‎ ‎موضوع‎ ‎خاصی‎ ‎دلالت‎ ‎می‌کند‎.‎ ‎ ‎تفکرات‎ ‎عمیق‎ ‎و‎ ‎دغدغه‌های‎ ‎فلسفی‎ ‎نویسنده‎ ‎که‎ ‎مختص‎ ‎به‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎بشری‎ ‎است‎ ‎با‎ ‎ساختار‎ ‎کلامی‎ ‎و‎ ‎روایی‎ ‎داستان‎ ‎گره‎ ‎خور‎ ‎ده‎ ‎است. می‌توان‎ ‎گفت‎ ‎با‎ ‎آنکه‎ ‎راوی‎ ‎به‎ ‎بیان‎ ‎اتفاقات‎ ‎و‎ ‎زندگی‎ ‎شخصی‎ ‎خودش‎ ‎می‌پرداز،‎ ‎اما‎ ‎در‎ ‎خلال‎ ‎همین‎ ‎روایت‌ها‎ ‎می‌توان‎ ‎نگاه‎ ‎هستی‌شناسانه‌ی‎ ‎نویسنده‎ ‎را‎ ‎دید‎.‎‏ استفاده‌ی‎ ‎استراتژیکی‎ ‎نویسنده‎ ‎از‎ ‎بیان‎ ‎رمزگونه‎ ‎و‎ ‎ارجاعات‎ ‎فلسفی‎ ‎را‎ ‎می‌توان‎ ‎در‎ ‎به‌هم‌ریختگی‎ ‎زبان‎ ‎و‎ ‎مکان‎ ‎داستان‎ ‎جستجو‎ ‎کرد. نویسنده‎ ‎به‎ ‎تدریج‎ ‎به‎ ‎رد‎ ‎تمامی‎ ‎فلسفه‌های‎ ‎امید‎ ‎و‎ ‎هستی‌شناختی‎ ‎دست‎ ‎می‌زند و‎ ‎آن‌ها‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎چالش‎ ‎می‌گیرد‎.‎‏ به‎ ‎نوعی‎ ‎که‎ ‎ذهن‎ ‎مخاطب‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎مرور‎ ‎با‎ ‎چالش‌های‎ ‎فلسفی‎ ‎موجود‎ ‎آشنا‎ ‎می‌کند‎.‎‏ و‎ ‎از‎ ‎سوی‎ ‎دیگر‎ ‎در‎ ‎تلاش‎ ‎است‎ ‎تا‎ ‎به‎ ‎حل‎ ‎مسئله‌ی‎ ‎اصلی‎ ‎هستی‎ ‎یعنی‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎نیستی‎ ‎بپردازد. چالش‌های‎ ‎نویسنده‎ ‎در‎ ‎داستان،‎ ‎حول‎ ‎محورهای‎ ‎مختلف‎ ‎زندگی‎ ‎بشری‎ ‎می‌چرخد‎ ‎و‎ ‎حرکت‎ ‎معنی‌دار‎ ‎و‎ ‎دواری‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎طول‎ ‎داستان‎ ‎شروع‎ ‎می‌کند.‏ داشت‎ ‎دروغ‎ ‎می‌گفت. کدام‎ ‎صلح؟‎ ‎کدام‎ ‎آرامش؟‎ ‎کدام‎ ‎زندگی‎ ‎بی مریضی؟‎ ‎اگر‎ ‎قرار‎ ‎بر‎ ‎این‎ ‎بود که‎ ‎همه‌ی‎ ‎آدم‌ها‎ ‎بیکار‎ ‎می‌شدند. کارخانه‌های‎ ‎تولید‎ ‎مواد غذایی‎ ‎آماده،‎ ‎کارخانه‌های‎ ‎اسلحه‌سازی،‎ ‎کارخانه‌های‎ ‎تولید‎ ‎ســیگار،‎ ‎کارخانه‌های‎ ‎تولید‎ ‎رنگ،‎ ‎کفش،‎ ‎کیف،‎ ‎لباس‎… ‎هــر‎ ‎چیز‎ ‎و‎ ‎هر‎ ‎تولیدی‎ ‎که‎ ‎ســلامت‎ ‎و‎ ‎امنیــت‎ ‎ما‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎خطر‎ ‎می‌انداخت‎.‎‏ آیا‎ ‎می‌شد‎ ‎به‎ ‎دوره‌ی‎ ‎ما‎ ‎قبل‎ ‎تاریخ‎ ‎برگشــت؟‎ ‎‏(صفحه‌ی‎ ‎‏۲۳)‏ به‎ ‎نظر‎ ‎می‌رسد‎ ‎که‎ ‎روایت‎ ‎نویسنده‎ ‎از‎ ‎بیماری،‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎انحطاط‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎انسانی‎ ‎تم‎ ‎اصلی‎ ‎داستان‎ ‎است،‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎میان‎ ‎می‌توان‎ ‎این‎ ‎مسئله‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎نظر‎ ‎گرفت‎ ‎که‎ ‎نویسنده‎ ‎مانند‎ ‎بسیاری‎ ‎از‎ ‎نویسندگان‎ ‎ایرانی‎ ‎مدرن‎ ‎تحت‎ ‎تاثیر‎ ‎فلاسفه‌ی‎ ‎غرب‎ ‎قرار‎ ‎داشته‎ ‎است‎.‎‏ آثاری‎ ‎مانند‎ ‎افسانه‌ی‎ ‎سزیف‎ ‎کامو‎ ‎که‎ ‎سهم‎ ‎بسیاری‎ ‎در‎ ‎تبیین‎ ‎نوشتار‎ ‎و‎ ‎پیروی‎ ‎از‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎ابزود‎ ‎داشته‎ ‎است‎ ‎نیز‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎داستان‎ ‎قابل‎ ‎بررسی‎ ‎است‎. ‎نوشتار‎ ‎داستان‎ ‎و‎ ‎درک‎ ‎و‎ ‎طرح‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎زندگی‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎طول‎ ‎روایت‌های‎ ‎تکه‌تکه‎ ‎شده‌ی‎ ‎داستان‎ ‎تکرار‎ ‎می‌شود،‎ ‎نشان‎ ‎از‎ ‎تلاش‎ ‎نویسنده‎ ‎برای‎ ‎استفاده‎ ‎از‎ ‎ادبیات‎ ‎برای‎ ‎بیان‎ ‎مفاهیم‎ ‎عمیق‎ ‎فلسفی‎ ‎است‎.‎‏ درعین‌حال‎ ‎زبان‎ ‎و‎ ‎فضای‎ ‎به‎ ‎هم‎ ‎ریخته‌ی‎ ‎داستان،‎ ‎سبب‎ ‎شده‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎نویسنده‎ ‎بتواند‎ ‎در‎ ‎بافت‎ ‎نوشتاری‎ ‎درک‎ ‎عمیق‎ ‎خود‎ ‎را‎ ‎بگنجاند‎ ‎و‎ ‎نوشته‌اش‎ ‎را‎ ‎تنها‎ ‎به‎ ‎یک‎ ‎مفهوم‎ ‎انتزاعی‎ ‎فلسفی‎ ‎تنزل‎ ‎ندهد‎.‎‏ ‏درحالی‌که‎ ‎راوی‎ ‎خط‎ ‎سیر‎ ‎مشخصی‎ ‎را‎ ‎از‎ ‎بیماری‎ ‎همسرش‎ ‎بیان‎ ‎می‌کند،‎ ‎اما‎ ‎به‎ ‎نظر‎ ‎می‌رسد‎ ‎این‎ ‎بیماری‎ ‎تنها‎ ‎مختص‎ ‎به‎ ‎او‎ ‎نیست،‎ ‎راوی‎ ‎مرتب‎ ‎در‎ ‎خاطراتش‎ ‎از‎ ‎بیماری‎ ‎صحبت‎ ‎می‌کند‎ .‎این‎ ‎بیماری‎ ‎همه‌گیر‎ ‎است،‎ ‎یک‎ ‎بیماری‎ ‎خاصی‎ ‎نیست‎ ‎بلکه‎ ‎می‌تواند‎ ‎سمبل‎ ‎بیماری‎ ‎انسان‎ ‎باشد،‎ ‎انسانی‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎کنونی‎ ‎روبه‎ ‎انحطاط‎ ‎و‎ ‎زوال‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎این‎ ‎زوال‎ ‎به‎ ‎کرات‎ ‎در‎ ‎داستان‎ ‎تکرار‎ ‎می‌شود‎.‎ طبیعی‌اش‎ ‎را‎ ‎دچار‎ ‎بحران‎ ‎و‎ ‎کاســتی‎ ‎کرده‎ ‎اســت؟‎ ‎این‎ ‎بحث‌های‎ ‎قاب شــده‎ … ‎بحث‎ ‎کلی،‎ ‎سر‎ ‎کمتر‎ ‎شکوه‎ ‎کردن‎ ‎از‎ ‎اتفاقات‎ ‎زندگی‎ ‎اســت؛ و‎ ‎تولید‎ ‎امید،‎ ‎امید‎ ‎و‎ ‎امید‎. ‎همه‌ی‎ ‎بدبختی‌ها‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎جعبه‌ای‎ ‎به‌نام‎ ‎امید‎ ‎پر‎ ‎کرده‌اند‎. ‎اگر‎ ‎همه‎ ‎چیــزِ سر‎ ‎جایــش‎ ‎بود،‎ ‎چه‎ ‎نیــازی‎ ‎به‎ ‎امید‎ ‎بــود.‏‎ ‎امید‎ ‎اولین داشته‌ی‎ ‎آدم‌ها‎ ‎بود‎ ‎در‎ ‎هجرتشان‎ ‎به‎ ‎زمین‎ . ‎چیزی‎ ‎می‌لنگد وقتی‎ ‎امیدوار‎ ‎زندگی‎ ‎می‌کنیم. (صفحه‌ی‎ ‎‏۲۳) ‏ ناامیدی‎ ‎راوی که‎ ‎نهایتاً‎ ‎ناامیدی‎ ‎جمعی‎ ‎انسان‌ها‎ ‎در‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎امروز‎ ‎بشری‎ ‎است، با‎ ‎زندگی‎ ‎یاس‎ ‎آلود‎ ‎او‎ ‎در‎ ‎هم‎ ‎آمیخته‎ ‎شده‎ ‎است‎. ‎‏ راوی‎ ‎تمامی‎ ‎مفاهیم‎ ‎حاضر‎ ‎در‎ ‎زندگی‎ ‎بشری‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎چالش‎ ‎می‌گیرد‎ ‎از‎ ‎نظر‎ ‎او‎ ‎هیچ‌چیز‎ ‎سر ‏جایش‎ ‎نیست‎ ‎و‎ ‎نهایتاً‎ ‎عاقبت‎ ‎انسان‎ ‎چیزی‎ ‎جز‎ ‎نیستی‎ ‎و‎ ‎مرگ‎ ‎نیست‎. ‎راوی‎ ‎درگیر‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎خاموشی‎ ‎آرام‎ ‎همسرش‎ ‎است،‎ ‎اما‎ ‎درعین‌حال‎ ‎با‎ ‎اینکه‎ ‎داستان‎ ‎زمان‎ ‎مشخصی‎ ‎ندارد‎ ‎این‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎نیستی‎ ‎را‎ ‎می‌توان‎ ‎در‎ ‎دیگر‎ ‎روایت‌های‎ ‎داستان‎ ‎دید‎ . ‎این‎ ‎مرگ‎ ‎همان‎ ‎دغدغه‌ی‎ ‎بشر‎ ‎امروزی‎ ‎است‎ ‎راوی‎ ‎نمانیده‎ ‎ی‎ ‎انسان‎ ‎امروزی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎ذره‎ ‎ذره‎ ‎شاهد‎ ‎مرگ‎ ‎عزیزانش‎ ‎است.‏‎ ‎اما‎ ‎به‎ ‎تدریج‎ ‎این‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎نیستی‎ ‎را‎ ‎می‌توان‎ ‎در‎ ‎کل‎ ‎نظام‎ ‎روایی‎ ‎دید‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎پوچی‎ ‎فلاسفه‌ای‎ ‎همچون‎ ‎کامو‎ ‎پیروی‎ ‎می‌کند‎ . ‎به‎ ‎همین‎ ‎دلیل‎ ‎هیچ‌چیز‎ ‎نمی‌تواند‎ ‎امید‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎نویسنده‎ ‎برگرداند‎ ‎و‎ ‎شاید‎ ‎به‎ ‎همین‎ ‎دلیل‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎نویسنده‎ ‎میان‎ ‎برزخی‎ ‎از‎ ‎چالش‌های‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎بشری‎ ‎و‎ ‎خودش‎ ‎زندگی‎ ‎می‌کند. اما‎ ‎راوی‎ ‎تنها‎ ‎به‎ ‎بیان‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎زندگی‎ ‎نمی‌پردازد،‎ ‎چالش‌های‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎ایرانی‎ ‎را‎ ‎هم‎ ‎می‌توان‎ ‎در‎ ‎خلال‎ ‎روایت‌های‎ ‎شکسته‌ی‎ ‎داستان‎ ‎دید‎.‎ ‎ ‎ کتابت‎ ‎توقیف‎ ‎شــد‎ ‎مدتی. نتیجه‎ ‎گرفتــه‎ ‎بودند‎ ‎که‎ ‎تو‎ ‎به جامعه‌ی‎ ‎پزشــکان‎ ‎توهین‎ ‎کردهای. کلی‎ ‎دردسر‎ ‎کشــیدیم‎ ‎تا‎ ‎توقیف‎ ‎کتاب‎ ‎را‎ ‎رفع‎ ‎کردیم.‏‎ ‎‏(صفحه‌ی‎ ‎‏۳۲)‏ نقد‎ ‎راوی‎ ‎از‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎اطرافش‎ ‎در‎ ‎واقع‎ ‎نقد‎ ‎او‎ ‎از‎ ‎کل‎ ‎ساختار‎ ‎اجتماعی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎راوی‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎تجربه‎ ‎کرده‎ ‎است،‎ ‎می‌توان‎ ‎گفت‎ ‎که‎ ‎این‎ ‎نقد‎ ‎در‎ ‎ادامه‌ی‎ ‎همان‎ ‎چالش‎ ‎نویسنده‎ ‎از‎ ‎دریافت‌های‎ ‎او از‎ ‎ پیرامونش‎ ‎است؛‎ ‎اما‎ ‎زبان‎ ‎و‎ ‎روایت‎ ‎نویسنده‎ ‎در‎ ‎یک‎ ‎جا‎ ‎ثابت‎ ‎نمی‌ماند‎ ‎و‎ ‎با‎ ‎چرخش‎ ‎مدام‎ ‎حول‎ ‎اتفاقات‎ ‎روزمره‎ ‎نویسنده‎ ‎قادر‎ ‎می‌شود‎ ‎تا‎ ‎به‎ ‎عمق‎ ‎رفتارهای‎ ‎انسانی‎ ‎در‎ ‎داستان‎ ‎نفوذ‎ ‎کند‎.‎ اخراج‎ ‎هم‎ ‎شدم‎. ‎حتی‎ ‎سیگارفروش‎. ‎عده‌ی‎ ‎کمی‎ ‎ما‎ ‎را‎ ‎دوست‎ ‎داشتند‎. ‎اغلب‎ ‎سعی‎ ‎می‌کردیم‎ ‎ما‎ ‎را‎ ‎نشناسند،‎ ‎چون‎ ‎دردسرها‎ ‎شروع‎ ‎می‌شد‎. ‎‏ حتی‎ ‎حیوانات‎ ‎هم‎ ‎دوســت‎ ‎ندارند‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎نقــد‎ ‎قرار‎ ‎گیرند‎ ‎و‎ ‎می‌گفتی‎ ‎بــه‎ ‎همین‎ ‎دلیل‎ ‎حیوانات‎ ‎باهم می‌جنگند‎ .‎‏(صفحه‌ی‎ ‎‏۳۳‏‎(‎ ناامیدی‎ ‎راوی که‎ ‎نهایتاً‎ ‎ناامیدی‎ ‎جمعی‎ ‎انسان‌ها‎ ‎در‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎امروز‎ ‎بشری‎ ‎است، با‎ ‎زندگی‎ ‎یاس‎ ‎آلود‎ ‎او‎ ‎در‎ ‎هم‎ ‎آمیخته‎ ‎شده‎ ‎است. ‎‏ راوی‎ ‎تمامی‎ ‎مفاهیم‎ ‎حاضر‎ ‎در‎ ‎زندگی‎ ‎بشری‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎چالش‎ ‎می‌گیرد‎ ‎از‎ ‎نظر‎ ‎او‎ ‎هیچ‌چیز‎ ‎سر ‏جایش‎ ‎نیست‎ ‎و‎ ‎نهایتاً‎ ‎عاقبت‎ ‎انسان‎ ‎چیزی‎ ‎جز‎ ‎نیستی‎ ‎و‎ ‎مرگ‎ ‎نیست‎. ‎ ‎چالش‌های‎ ‎فلسفی‎ ‎نویسنده‎ ‎با‎ ‎تلخی‌های‎ ‎اجتماعش‎ ‎گره‎ ‎خورده‎ ‎است،‎ ‎این‎ ‎مرگ‎ ‎تنها‎ ‎یک‎ ‎مرگ‎ ‎فیزیکی‎ ‎نیست،‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎انحطاط جامعه‌ای‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎برای‎ ‎جان‎ ‎انسان‌هایش‎ ‎ارزش‎ ‎قائل‎ ‎نیست. این‎ ‎جامعه‎ ‎در‎ ‎نظر‎ ‎نویسنده‎ ‎مرده‎ ‎است،‎ ‎جامعه‌ای‎ ‎که‎ ‎نقد‎ ‎را‎ ‎بر‎ ‎نمی‌تابد. دغدغه‌های‎ ‎زندگی‎ ‎اجتماعی‎ ‎راوی‎ ‎به‎ ‎نوعی‎ ‎با‎ ‎دغدغه‌های‎ ‎فلسفی‎ ‎او‎ ‎گره‎ ‎خورده‌اند،‎ ‎هرچه‎ ‎قدر‎ ‎این‎ ‎دغدغه‌ها‎ ‎بیشتر‎ ‎می‌شوند‎ ‎راوی‎ ‎بیشتر‎ ‎به‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎نیستی‎ ‎و‎ ‎ناامیدی‎ ‎نزدیک‎ ‎می‌شود. ‏نویسنده‎ ‎مخاطب‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎ذهن‎ ‎راوی‎ ‎می‌برد،‎ ‎این‎ ‎در‎ ‎گیری‌های‎ ‎ذهنی‎ ‎راوی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎با‎ ‎مخاطب‎ ‎ارتباط‎ ‎بر‎ ‎قرار‎ ‎می‌کند‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎تلاش‎ ‎است‎ ‎تا‎ ‎مفهوم‎ ‎هستی‌شناسی‌اش‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎ذهن‎ ‎مخاطب‎ ‎خود‎ ‎نزدیک‎ ‎تر‎ ‎کند‎.‎ ‏ خط‎ ‎کشــیدم،‎ ‎با‎ ‎انگشــتم. ‎در‎ ‎مورد‎ ‎ما‎ ‎فرق‎ ‎می‌کرد،‎ ‎حرکت‎ ‎کرده‌ام‎. ‎‏ صحبت‎ ‎از‎ ‎عادت‎ ‎به‎ ‎زندگی‎ ‎کردن‎ ‎نیســت. ‏مشــکل‎ ‎ما‎ ‎این‎ ‎بود‎ ‎که‎ ‎زندگی‎ ‎به‎ ‎ما‎ ‎عادت‎ ‎نداشــت. تو‎ ‎و‎ ‎من‎ ‎داشتن‎ ‎توانایی‌های‎ ‎ماورایی‎ ‎و‎ ‎ثروت‌های‎ ‎مــادی‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎یافتن‎ ‎جواب‎ ‎برای‎ ‎چه‎ ‎متولد‎ ‎شــدن،‎ ‎پســت‎ ‎و‎ ‎بی‌مایه‎ ‎می‌شمردیم‎.‎‏ آیــا‎ ‎در‎ ‎دوره‌ی‎ ‎جنینی‎ ‎می‌خوابیدیم‎ ‎مثل‎ ‎زمان‎ ‎بعد‎ ‎از‎ ‎تولد‎ ‎و‎ ‎اگــر‎ ‎می‌خوابیدیم،‎ ‎خواب‎ ‎چه‎ ‎چیز‎ ‎را‎ ‎می‌دیدیم؟‎ ‎طفولیت‎ ‎را با‎ ‎خوابیدن‎ ‎بزرگ‎ ‎شدیم. (صفحه‌ی‎ ‎‏۶۱)‏ در‎ ‎بعضی‎ ‎از‎ ‎موارد‎ ‎به‎ ‎خصوص‎ ‎مواقعی‎ ‎که‎ ‎نویسنده‎ ‎از‎ ‎دنیای‎ ‎ذهنی‎ ‎خود‎ ‎فاصله‎ ‎می‌گیرد‎ ‎و‎ ‎وارد‎ ‎برزخی‎ ‎از‎ ‎تفکراتش‎ ‎می‌شود،‎ ‎مخاطب‎ ‎تا‎ ‎حدودی‎ ‎میان‎ ‎معنای‎ ‎فلسفی،‎ ‎حقیقت‎ ‎و‎ ‎برزخ‎ ‎فکری‎ ‎نویسنده‎ ‎سرگردان‎ ‎می‌شود‎.‎‏ شاید‎ ‎بتوان‎ ‎گفت‎ ‎این‎ ‎سرگردانی‎ ‎عمدی‎ ‎است،‎ ‎هدف‎ ‎نویسنده‎ ‎همین‎ ‎سرگردان‎ ‎ساختن‎ ‎ذهن‎ ‎مخاطب‎ ‎و‎ ‎پرتاب‎ ‎او‎ ‎به‎ ‎زوایای‎ ‎مختلفی‎ ‎از‎ ‎آشفتگی‌های‎ ‎ذهنی‎ ‎خودش‎ ‎است،‎ ‎نویسنده‎ ‎این‎ ‎کار‎ ‎را‎ ‎انجام‎ ‎می‌دهد‎ ‎چرا‎ ‎که‎ ‎ذهنیت‎ ‎آشفته‌ی‎ ‎او‎ ‎همان‎ ‎ذهنیت‎ ‎آشفته‌ی‎ ‎مشترک‎ ‎انسان‎ ‎امروزی‎ ‎است‎.‎‏ طرح‎ ‎پراکنده‌ی‎ ‎خاطرات‎ ‎راوی‎ ‎و‎ ‎نوسان‎ ‎او‎ ‎میان‎ ‎زمان‌های‎ ‎مختلف‎ ‎نیز‎ ‎بر‎ ‎این‎ ‎آشفتگی‌ها‎ ‎دامن‎ ‎می‌زند‎ . ‎راوی‎ ‎در‎ ‎میان‎ ‎فضای‎ ‎شکسته‎ ‎و‎ ‎بریده‌ی‎ ‎از‎ ‎خاطرات‎ ‎خود‎ ‎نشان‎ ‎می‌دهد‎ ‎که‎ ‎چه‎ ‎طور‎ ‎مفاهیم‎ ‎انتزاعی‎ ‎مثل‎ ‎عشق،‎ ‎خوشبختی‎ ‎و‎ ‎زندگی‎ ‎مشترک‎ ‎به‎ ‎راحتی‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎مرگ‎ ‎آن‎ ‎کارکردهای‎ ‎خود‎ ‎را‎ ‎از‎ ‎دست‎ ‎می‌دهند‎. ‎هر‎ ‎چه‎ ‎قدر‎ ‎که‎ ‎راوی‎ ‎به‎ ‎سمت‎ ‎پایان‎ ‎داستان‎ ‎نزدیک‎ ‎تر‎ ‎می‌شود‎ ‎این‎ ‎درک‎ ‎او‎ ‎از‎ ‎فضای‎ ‎نیستی‎ ‎و‎ ‎یاس‎ ‎آلود‎ ‎هستی‎ ‎را‎ ‎واضح‎ ‎تر‎ ‎می‌توان‎ ‎دید‎.‎ هزاران‎ ‎آرزو‎ ‎در‎ ‎سر‎ ‎داشتم. ‎بعد‎ ‎از‎ ‎تشــکیل‎ ‎خانــواده‎ ‎قرار‎ ‎نبود‎ ‎به‎ ‎چنین‎ ‎سرانجامی‎ ‎برســیم‎ . ‎آرزوهــای‎ ‎زیاد‎ ‎و‎ ‎اهداف‎ ‎مشــترک‎. ‎‏ می‌خواستیم‎ ‎باهم‎ ‎در‎ ‎هســتی‎ ‎کارهایی‎ ‎تمام‎ ‎کنیم‎ ‎که‎ ‎بعد‎ ‎از‎ ‎خودمان‎ ‎تمام‎ ‎شدنمان‎ ‎را‎ ‎تمام‎ ‎جلوه‎ ‎ندهد‎ . ‎برای‎ ‎چه‎ ‎دنیا‎ ‎آمدم؟‎ ‎چرا‎ ‎باید‎ ‎برای‎ ‎زنده‎ ‎ماندن‎ ‎و‎ ‎زنده‎ ‎نگه‌داشتن‎ ‎به‎ ‎حدی‎ ‎در‎ ‎تلاش‎ ‎زحمت افزا‎ ‎باشیم‎ ‎تــا‎ ‎لذت‎ ‎زندگی‎ ‎کردن‎ ‎را‎ ‎فرامــوش‎ ‎می‌کردیم؟‎ ‎حد‎ ‎این‎ ‎تلاش،‎ ‎کارهای‎ ‎ناتمام‎ ‎و‎ ‎هدف‌های‎ ‎مشترکمان‎ ‎را‎ ‎نیز‎ ‎دربر‎ ‎گرفت‎. ‎چه‎ ‎کسی‎ ‎از‎ ‎این‎ ‎زجر‎ ‎کشیدن‎ ‎خشنود‎ ‎است؟‎ ‎چه‎ ‎کسی‎ ‎چه‎ ‎کسی چه‎ ‎کسی؟‎ ‎از‎ ‎ناتمامی‌مان‎… ‎‏(صفحه‌ی‎ ‎‏۱۲۹‏‎(‎ داستان‎ ‎درعین‌حال‎ ‎که‎ ‎یک‎ ‎داستان‎ ‎واقعی‎ ‎است‎ ‎در‎ ‎عمق،‎ ‎اما‎ ‎زبان‎ ‎پریشان‎ ‎و‎ ‎اتفاقات‎ ‎غیرعادی‎ ‎هم‎ ‎به‎ ‎نوعی‎ ‎فضای‎ ‎داستان‎ ‎را‎ ‎سورئال‎ ‎کرده‎ ‎است،‎ ‎اما‎ ‎در‎ ‎داستان‎ ‎این‎ ‎فضا‎ ‎و‎ ‎چرخش‎ ‎میان‎ ‎حقیقت‎ ‎و‎ ‎غیر‎ ‎حقیقت‎ ‎مشخصاً‎.‎‏ ژانر‎ ‎داستان‎ ‎را‎ ‎تعریف‎ ‎نمی‌کند. با‎ ‎این‎ ‎که‎ ‎این‎ ‎داستان‎ ‎از‎ ‎لحاظ‎ ‎ساختار‎ ‎نوشتاری‎ ‎واقعی نیست،‎ ‎اما‎ ‎چرخش‎ ‎نویسنده‎ ‎در‎ ‎طول‎ ‎داستان‎ ‎برای‎ ‎به‎ ‎تصویر‎ ‎کشیدن‎ ‎زندگی‎ ‎راوی،‎ ‎دلالت‎ ‎بر‎ ‎حقایق‎ ‎جامعه‌ی‎ ‎بشری‎ ‎دارد‎. ‎‏ می‌توان‎ ‎گفت‎ ‎که‎ ‎هدف‎ ‎نویسنده‎ ‎تنها‎ ‎بسنده‎ ‎کردن‎ ‎به‎ ‎روایت‎ ‎خاصی‎ ‎از‎ ‎اجتماع‎ ‎نیست،‎ ‎چرا‎ ‎که‎ ‎پایان‎ ‎داستان‎ ‎نه‎ ‎مشخص‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎نه‎ ‎از‎ ‎خط‎ ‎فکری‎ ‎خاصی‎ ‎پیروی‎ ‎می‌کند‎ . ‎همین‎ ‎عدم‎ ‎پایان‎ ‎بندی‎ ‎و‎ ‎واگذاشتن‎ ‎آن‎ ‎به‎ ‎ذهن‎ ‎مخاطب‎ ‎تلاش‎ ‎نویسنده‎ ‎برای‎ ‎ارتقاء‎ ‎نوشتارش‎ ‎به‎ ‎سطح‎ ‎خاصی‎ ‎از‎ ‎بیان‎ ‎فلسفه‌ی‎ ‎حقیقی‎ ‎بشری‎ ‎است‎.‎‏ نویسنده‎ ‎به‎ ‎خوبی‎ ‎با‎ ‎به‌هم‌ریختگی‎ ‎و‎ ‎آشفتگی‎ ‎فضا‎ ‎و‎ ‎زبان‎ ‎توانسته‎ ‎است‎ ‎در‎ ‎بیان‎ ‎این‎ ‎امر‎ ‎موفق‎ ‎باشد،‎ ‎هر‎ ‎چند‎ ‎که‎ ‎گاهی‎ ‎مخاطب‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎برهوت‎ ‎بی‌معنایی‎ ‎و‎ ‎آشفتگی‎ ‎زمانی‎ ‎رها‎ ‎می‌کند،‎ ‎اما‎ ‎درعین‌حال‎ ‎توانسته‎ ‎است‎ ‎با‎ ‎زبان‎ ‎رمزگونه‎ ‎خط‎ ‎مشخص‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎نیستی‎ ‎را‎ ‎تا‎ ‎پایان‎ ‎داستان‎ ‎به‎ ‎روایت‎ ‎خودش‎ ‎پیوند‎ ‎دهد. ‏ *** به نقل از شهرگان #پیرمرگ

  • روایت کلامی‌، موسیقی روایی‌

    آزاده دواچی – نگاهی به مجموعه شعر سونات برفی در ر می‌نور سروده مدیا کاشیگر شناخت موسیقی در شعر و اجرای نظم نمادین یکی از ویژگی‌های بارز اشعار مدرن در ایران است… در عین حال می‌توان گفت استفاده متفاوت از نظم‌، دگرگونه‌گی و همینطور تلاش برای حفظ‌ آهنگ کلمات ‌و در ساختار شعر به نوعی از ویژگی‌های متفاوت شعر امروز در ایران است‌. تعریف نظم در شعر بسته به کارکردهای مختلف ساختاری تغییر کرده است‌، اما گاهی این تعریف می‌تواند بنا به تم و محتوای شعر فرم دیگری به خود بگیرد‌. روایت‌گونگی‌، ساختار منظم و چینش مست‌تر ارتباط معنایی در شعر هم به نوعی تاثیر بر شکل گیری آن دارد‌. مجموعهٔ شعر سونات برفی در ر می‌نور سروده مدیا کاشیگر که به تازگی توسط نشر ناکجا منتشر شده‌است، ‌نیز از چنین مشخصاتی برخورداراست‌. شعر‌های این مجموعه از لحاظ محتوا و مفهوم یک ساختار معینی را دنبال می‌کنند اما در عین حال به دلیل ارتباط آن به روایت و خط کلی از شکل منظم خود خارج نشده‌اند‌. ابتدای مجموعه با حالت راوی آغاز می‌شود‌، راوی که به تا آخر این مجموعه یکسان باقی می‌ماند‌. پیچیدگی اشعار این مجموعه با توازن موسیقیایی‌، طبیعت نثر‌گونه روایی و نگاه فلسفی و هستی شناسانهٔ شاعر پیوند خورده است و چینش و ساختار متفاوتی را آشکار کرده‌است. ارتباط سمبلیک و نمادین و زیبا‌شناختی با فرم و محتوای شعر‌، به نوعی فرم روایت را در این مجموعه منحصر به فرد کرده است‌. خط روایت این مجموعه با این حال در همهٔ اشعار مشترک است‌، اما گسترش دامنهٔ لغوی به شاعر فرصت داده‌است تا ارتباط ساختار شعر را با عناصر نمادین در شعرش بیشتر کند‌. کلمات کارکردهای متفاوتی دارند اما هر کارکرد با توجه به شکل و ساختار نمادین در شعر تغییر یافته است. ابلیس مرد اما مکافات باقی ماند میوهٔ ممنوعه طعم لب‌هایش را یافت به جستجوی لب‌هایش برف را گاز زد در آن پایین مقصد سفید پوش‌تر اما دور‌تر می‌شد (صفحهٔ ۱۹) استفاده از یک کلمهٔ خاص برف و جایگزینی آن برای انتقال سمبلیک و نمادین معنا‌، در عین حال شکستن فرم کلیشه‌ای آن معنا از دیگر ویژگی‌های این مجموعه می‌باشد‌، برای مثال در شعر بالا که برف جایگزین‌ میوهٔ ممنوعه شده است و همینطور فرم و ساختار گذشته و معنای ابلیس دوباره بازسازی شده است. این نوع از آشنا‌زدایی‌ها در کل اشعار این مجموعه ادامه دارد و موجب ارتباط معنایی و ساختاری اشعار می‌شود. تاکید بر شکل‌گیری متفاوت روابط نمادین عشق و ارتباط سمبلیک آن با سوژه‌های مختلف هستی‌شناختی با جایگزینی و آشنا‌زدایی کلمات تکنیکی است که به کرات در اشعار این مجموعه تکرار شده است. رنگ از عصیان ابلیس گرفت غلظت از خشم خدا گردش اما از آرزوی مرگی که قابیل به گور برد تنش انگار تن‌ها فرمانروایش دوام انسان شد در چکاچک کهکشان در حکمتی که مرگ را خواست زندگی را اما نتوانست بکشد (صفحهٔ ۲۳) بازی‌های زبانی و تکرار مصوت‌ها در این مجموعه نیز نقشی قوی بازی می‌کنند‌. می‌توان گفت تنوع استفاده از کلمات و حتی به چالش کشیدن عمدی آن‌ها در ساختار متن‌، تا حدود زیادی توانسته است بر شکل گیری این زبان متفاوت تاثیر بگذارد. در عین حال با شکل گیری متفاوت این زبان می‌توان نگاه شاعر را به پدیده‌های اجتماعی هم دید‌، گرچه که نگاه شاعر بیشتر حول مسائل فلسفی و هستی‌شناسی در چرخش است‌، اما نقد سمبلیک و نمادین او هم در این فضا شکل می‌گیرد با این حال گسترهٔ این نقد‌ها و چرخش حول مسائل اجتماعی در این مجموعه زیاد نیست: گفتی زن‌زاده شدن گناه است در این سرزمین گناه بودنت را دوست داشتم گفتی معشوق من آن صدای خش کشیده شدن پاهاست روی دلم از سر بی‌غرضی معشوق بودنم را دوست داشتم (صفحهٔ ۳۱) آن چیزی که در بیشتر اشعار این مجموعه به وضوح قابل بررسی است‌، سیر متفاوت شاعر میان برش‌های مختلف فضا‌، زمان و مکان است. همین چرخش در کنار دیگر استراتژی‌های زبانی اشعار این مجموعه را به یکدیگر وصل کرده است در عین حال همگی اشعار را حتی اگر صورت ظاهری آن‌ها با یکدیگر ارتباط نداشته باشند، از لحاظ محتوایی به هم متصل کرده است. شکسته کردن ساختار معنایی و چرخش میان آن و تلاش برای حفظ این ساختار از دیگر ویژگی‌های این مجموعه است‌. به این ترتیب در عین حال که شعر از حالت نظم خود خارج نمی‌شود‌، قادر است تا در تمام طول این مجموعه به خط سیر روایت کنندگی خود ادامه دهد‌. این ارتباط هر سطر با دیگری عموما با استفاده از نمادهای خاص کلامی و زبانی صورت می‌گیرد که در طول اکثر اشعار این مجموعه خط سیر مشترکی را طی کرده است‌. به همین دلیل به نوعی با استفاده از کلمهٔ برف این خط سیر بدون انقطاع تا پایان شعر ادامه می‌یابد. برف از باریدن ایستاده بود نگاهش در جستجوی صورت‌های فلک تنهایی ستاره‌ها را دید دوستم داری؟ برف نمی‌بارید دستش در دستم دستم در دستش قفل شد (صفحهٔ ۳۵) تکرار و تناوب در زبان از دیر ویژگی‌های این مجموعه است‌، همین تکرار تنوع در زبان را افزایش داده است و از سوی دیگر زبان نثر گونهٔ روایت را شکسته و آن را به شکل خاص شعر در آورده است، شاعر برای ارتباط این نثر‌گونگی و در عین حال بر هم نزدن زبان شاعران در این مجموعه لحن موسیقیایی خاصی را انتخاب کرده‌است‌. شاید انتخاب ر می‌نور در تی‌تر نیز در همین رابطه باشد که شاعر با ارتباط شعر و حالت روایتی موسیقیایی توانسته است شکل متفاوتی را از روایت در ساختار زبان ارائه دهد‌. این ساختار گاهی منقطع می‌شود‌، گاهی در بعضی از شعر‌ها به سختی می‌تواند با فضا و تم محتوایی شعر بعد ارتباط برقرار کند اما در هر حال تواسنته است روایت موسیقیایی شعر را حفظ کند. ‌ لا به تقدیر لابه مضحکهٔ خَلق و خًلق وقتی اخلاق مانه زندگی است لابه زندگی وقتی خَلق و خًلق و اخلاق هر سه دستور بردگی است و عشق آزادگی است لابه لا که تنها پاسخم به زندگی است زندگی است لا به لا که از وقتی آمده‌ای زندگی تکرار تا به ابد لا به افسردگی است پس لا لا لا لا که نتی است بِمًلش مثل دی یزش معنای زندگی پس لا که تمام کنندهٔ آزادگی است لا که تنها معنای عاشقی است (صفحهٔ ۴۳) در این شعر‌، به خوبی می‌توان ارتباط میان موسیقی و شعر را دید که از نگاه شاعرانه به نتهای موسیقی صورت می‌گیرد‌. استراتژی شاعر در این شعر همانند دیگر اشعار این مجموعه ادغام نگاه او به موسیقی و در عین حال بر قراری ارتباط میان نظم شعر و موسیقی است‌. ترکیب روایت‌های تو در تو در این مجموعه که گا‌ها به صورت گفتگو‌های روایتی هستند نیز در فرم روایی شعر به صورت آهنگین به تصویر کشیده شده است‌. این تو در تویی روایات عموما به صورت منقطع به شعر بعدی مرتبط شده‌اند اما در عین حال توانسته‌اند ساختار منظمی را ارائه دهند‌. این ساختار منظم در بیشتر اشعار تمایل به تکرار دارد‌، تکراری که خود را از فضای منقطع به فضای پیوسته و بر عکس پیوند می‌دهد. ‌ پس لا لا لا لا لا لا آن قدر لا که زبانت به لکنت بیفتد از رقص بمیری شعر را به پیش از هبوط بیاوری (صفحهٔ ۵۸) تاکید بر روایت عاشقانه و شناخت هستی‌شناسی از ارتباط موسیقی و شعر در کلام و روایت صورت می‌گیرد‌، به این ترتیب شاعر در این مجموعه موفق می‌شود تا با تاکید بر طیف خاصی از کلمات که یا لزوما در موسیقی به کار می‌روند و یا معنای آن را منتقل می‌کنند به بیان دوباره و سمبلیک روایت آفرینش بپردازد‌. نگاه شکل گرفته شده در این مجموعه‌، نگاهی متنوع و ساختارشکن بوده است که شاعر تا انتهای مجموعه آن را دنبال کرده است به عبارت دیگر در این مجموعه آن چیزی که شاعر در تلاش بوده است حفظ موسیقی شعر و دادن آن به روایت‌اش از زندگی است که نه تنها از طریق واسازی کلمات خاصی صورت می‌گیرد بلکه با آشنا‌زدایی شاعر از کلمات و ساختار زبان صورت می‌گیرد‌. شاعر با ارتباط کلامی و ساختاری با موسیقی بیرونی‌، به نوعی توانسته است در روایت خو‌د موسیقی درونی استفاده کند‌، موسیقی که خط روایت‌اش تا انت‌ها به صورت تاثیر گذاری بر انتخاب شعر و کلمه در کل اشعار این مجموعه تاثیر می‌گذارد‌. ّرگرفته از شهرگان #سوناتبرفیدررمینور

  • «خشم و هیاهو» چطور متولد شد؟

    «خشم و هیاهو»، چهارمین رمان فاکنر، در هفتم اکتبر ۱۹۲۹ منتشر شد. اگر‌چه فاکنر به احتمال زیاد بخش اعظم این رمان را طی شش ماه کار فشرده در ۱۹۲۸ نوشت، از قرائن و شواهد پیداست که جوهر متشکلة آن به زمان جلوتری مربوط می‌شود و بذر آن آهسته آهسته رشد کرده است. خود فاکنر در گفتگوهای متفاوت به نحوة شروع این رمان اشاره می‌کند، ولی هیچ‌گاه مشخص نمی‌کند که چه‌وقت به فکر نوشتن آن می‌افتد. از مجموع این گفت‌وگو‌ها چنین بر‌می‌آید که «خشم و هیاهو» را به‌صورت داستانی بدون طرح شروع می‌کند، بر پایة تصویرش از کودکان خانواده‌ای در روز مراسم تدفین مادربزرگشان، یا بر پایة تصویری ذهنی… از خشتک گل‌آلود دخترکی که بالای درخت گلابی رفته‌ بود و از آن‌جا از پشت پنجره مراسم تدفین مادربزرگش را می‌توانسته ببیند و ماوقع را برای برادرانش که پایین درخت ایستاده بوده‌اند خبر می‌دهد. سپس می‌افزاید که وقتی توضیح می‌دهد این کودکان که بوده‌اند و چه می‌کرده‌اند و چگونه شلوار دخترک گل‌آلود شده بود، متوجه می‌شود که این‌همه را نمی‌توان در داستان کوتاهی آورد. پس به نقل داستان از دید کودک ابله خانواده می‌پردازد. چون فکر می‌کند که گفتن داستان از دید کسی که تنها به چگونگی وقوع ماجرا آگاه است و از چرایی آن خبر ندارد موثر‌تر است. ولی احساس می‌کند که تمام داستان را نگفته است. سعی می‌کند که داستان را بازگو کند، منتها این‌بار از دید برادر دوم. باز می‌بیند که تمام داستان را نگفته است و برای بار سوم داستان را از دید برادر سوم باز می‌گوید. باز می‌بیند که تمام داستان را نگفته است و این بار داستان را از دید دانای کل بازگو می‌کند. پانزده‌سال بعد هم ضمیمه‌ای را به رمان می‌افزاید و شرح‌حال شخصیت‌های اصلی را به‌دست می‌دهد. ۱ با این حال، فاکنر در سال ۱۹۲۵ به توصیف ابلهی می‌پردازد که چشم‌هایش «مانند گل ذرت روشن و آبی» است و گل نرگسی را محکم در یک دست گرفته است. ضمناً در فاصلة سال‌های ۲۹-۱۹۲۷ فاکنر چندین داستان کوتاه می‌نویسد و برای مجلات مختلف می‌فرستد که اکثر آن‌ها چاپ نمی‌شود۲٫ از میان این داستان‌‌ها Sun That Eveningرا می‌توان از خمیر مایه‌های «خشم و هیاهو» دانست. این داستان، که عنوان‌اش را فاکنر از مصرع اول یکی از آوازهای سیاه‌پوستان گرفته است۳، از دید کونتین کامپسن روایت می‌شود. رویداد‌ها، زمانی که او پسربچهٔ نه ساله‌ای بوده، اتفاق افتاده و اکنون پس از پانزده سال آن‌ها را می‌گوید. زمان داستان اوایل قرن بیستم است و زمینة آن شهر جفرسن، از شهرهای سرزمین خیالی فاکنر- یاکناپاتاوپا. در آغاز وضعیت کنونی و پانزده سال پیش جفرسن نموده می‌شود. خیابان‌های آرام و سایه گرفتة پانزده سال پیش این شهر، با درخت‌های سایه‌گس‌تر شاه‌بلوط و افرا و اقاقیا و نارون، جایش را به تیرهای آهنی شرکت‌های برق و تلفن داده است. از این تیرهای آهن، به‌جای خوشه‌های پرخون انگور، خوشه‌های متورم و شبح‌آسا و بی‌خون آویخته است. به جای زنان سیاه‌پوست هم، که صبح‌های دوشنبه در خیابان موج می‌زده‌اند و بقچه ی لباس‌های سفید پوستان را برای شست‌وشو به «گود سیاهان» می‌برده‌اند، ماشین در آمدوشد است و لباس‌ها را برای شستن در ماشین لباس‌شویی تحویل می‌گیرد و برمی‌گرداند. نانسی یکی از این زنان سیاه‌پوست و پیشخدمت خانواده ی کامپسن۴ است که «استوال»نامی- کارمند بانک و شماس کلیسای باپتیست‌ها- با رذالت و تزویر و وعده و وعید پول با او هم‌خوابه می‌شود و آبستن‌اش می‌کند. وقتی نانسی در بین مردم از استوال پول می‌خواهد، استوال بر زمین‌اش می‌افکند و با لگد دندان‌هایش را خرد می‌کند. نانسی را به زندان می‌برند و شبانه می‌کوشد خود را حلق آویز کند، که موفق نمی‌شود. در این گیرودار، شوهرش غیبش می‌زند، البته پس از بگو مگو بر سر آبستن شدن نانسی. پس از آن زندگی نانسی کابوسی بیش نیست. مطمئن است که شوی‌اش بر می‌گردد و او را می‌کُشد. ولی مردن درتاریکی برایش بسی سهمگین‌تر از خود مردن است. این است که بچه‌های خانوادة کامپسن- کونتین و کدی و جیسن- را پیش خود می‌برد، برای‌شان قصه می‌گوید و چراغ را روشن نگه می‌دارد. پیش از پایان داستان، نانسی را می‌بینیم که در کلبه‌اش نشسته، فیتیلة چراغ را تا آخرین حد بالا کشیده و کلون در کلبه را نینداخته و در هم بسته نیست. او ظاهراً احساس می‌کند که بیرون نگه‌داشتن شوهرش بی‌فایده است، ولی نمی‌خواهد در تاریکی کشته شود. چنان‌که پیداست، تمام شخصیت‌های اصلی «خشم و هیاهو»، جز بنجی، در این داستان حضور دارند. ضمناً تصاویر مهم نور و تاریکی در «خشم و هیاهو» هم نمود بارزی می‌یابد و به ترتیب با رستاخیز و مرگ در پیوند قرار می‌گیرد. نکتة جالب دیگر این‌که در این داستان، عین «خشم و هیاهو»، جیسن به صورت آدم سخن چین معرفی می‌شود. #خشموهیاهو

  • بخشی از کتاب “خام بُدم پخته شدم بلکه پسندیده شدم”

    چیزهای ساده آدم بعضاً دلش یک چیزهایی می‌‌خواهد که حتی دلش هم تعجب می‌‌کند. مثلاً امروز غروب دلم می‌‌خواست ایران باشم تا بروم دکهٔ روزنامه فروشیِ نزدیکِ میدان تجریش و از فروشنده درخواستِ «همشهری» بکنم و تمام کرده باشد | بعد دمِ دکه همراه با کسانی که دارند از سرِ کار به خانه باز می‌‌گردند و پیرمرد پیرزن‌هایی که برای قدم زدن و هوا خوردن به بیرون آمدند تیترِ روزنامه‌ها را بخوانم و نظراتشان را در موردِ تیترِ اخبار را بشنوم. دلم می‌‌خواست در آن لحظه هوا هم ابری و خنک باشد و در خانه‌ هم کسی منتظرم باشد و زنگ بزند بگوید برای شام خرید کنم و من حوصله نداشته باشم. سپس با بی‌حوصلگی به سوپر بروم و از تلویزیونِ کوچک صدای اذان پخش شود و دلم بگیرد. با دلی گرفته از سوپر بیرون بیایم و زنگ بزنم و با یکی از دوستان برای فردا قرارِ دیدار بگذارم. بعد به خانه بروم و یادم بیفتد که ماست نخریدم و دوباره زیرِ باران به سوپر بروم و ماست بخرم. بعد شب شود و همه با هم بنشینیم جلوی تلویزیون و شام بخوریم. آدم بعضاً دلش چه چیزهایی می‌‌خواهد | آدم بعضاً چه چیزهای ساده‌ای را ندارد. شوخی‌های مقدسات باور بفرمایید در این دنیای کذایی هیچ چیزِ مقدس نیست. دیدم که می‌گم. اولین‌بار که احساس کردم در زندگی چیز مقدسی وجود دارد ابتدای سالهای دبستان بود. که احساس می‌کردم پدر و مادر برایم مقدس هستند. اما وقتی در دومِ دبستان فهمیدم که پدر و مادرم برای پدید آمدنِ من با هم چه کردند این تقدس از بین رفت. به طوری که تا مدت‌ها به صورتِ پدرم نگاه نمی‌کردم و به شدت هم برای مادرم متأسف شده بودم. در همان زمان بود که دیگر ائمه و معصومین هم برایم مقدس نبودند. زیرا متوجه شدم آنها هم از همان طریق بچه می‌آفریدند. در آن زمان بود که احساس کردم تنها خدا مقدس است. معمولاً احساس تقدس خداوند هم زمانی از بین می‌رود که آدم عاشق می‌شود. بله… وقتی که عاشق شدم و پس از کلی دعا و نذر و نیاز با شکستِ عشقی روبه رو شدم دیگر خدا هم برایم مقدس نبود. در آن زمان احساس کردم که شاید عشق مقدس است و شاید اصلاً ما به دنیا می‌آییم برای اینکه عشق را بیابیم و سپس بمیریم. اما پس از تجربه‌ی خیانت تقدسِ عشق هم برایم از بین رفت. این روزها فقط برایم تیمِ فوتبالِ پرسپولیس مقدس است. به نظرِ من در شرایطِ موجود هر شخص به یک تیم برای حمایت و تعصب احتیاج دارد. یک تیم حتی اگر در بدترین شرایطِ ممکن هم باشد بالاخره‌ یک روز گُل می‌زند و پیروز می‌شود | اما شاید هیچ آدمی سالیانِ سال نه برای ما گُل بزند و نه برای ما و حتی برایِ خودش پیروز شود. و البته لازم به ذکر است که تا این لحظه که این را می‌نویسم تیمِ پرسپولیس با یازده امتیاز از یازده بازی در رتبه‌ی سیزدهمِ جدول قرار دارد. #خامبدمپختهشدمبلکهپسندیدهشدم

  • “روایت شهرزادوار ایرانیان مهاجر”

    یادداشتی بر رمان “مای نیم ایز لیلا” به قلم نیلوفر دهنی انقلاب داستان‌نویسی در ایران با انقلاب در زبان همراه و همزمان است. نویسندگان دوره مشروطه از پیشگامان آفرینش نثری بودند که از زبان پرتکلف دوره قاجار فاصله می‌گرفت و به سادگی و استفاده‌ از واژه‌های نزدیک به ” روایت شهرزادوار ایرانیان مهاجر” زندگی اما در عین حال درست گرایش داشت. این تمایل به درست اما ساده‌نویسی در دوره‌های بعد از سوی نویسندگان دیگر هم پی گرفته شد و اکنون مطالعه آثار داستان‌نویسان جوان نشان می‌دهد که گرایش به ساده‌تر نوشتن همچنان در میان نویسندگان و حتی در بین خوانندگان هم طرفدار دارد. در آثار نسل جدید داستان‌نویسان ایرانی بیش از قبل تاکید بر خلق نثری نزدیک به گفتار اما به شکل درست دیده می‌شود. شاید به همین دلیل هم این نویسندگان از عهده مسوولیت بخشی از جذابیت خواندن داستان که مربوط به روانی نثر و خوشخوانی آن می‌شود برآمده‌اند و در عین حال که عامه‌پسند نویس نیستند، توانسته‌اند مخاطب عامی و کم‌مطالعه را هم جذب و به کتابخوانی تشویق کنند. کاری به پایین بودن کلی آمار کتابخوانی در ایران نداریم، نگاهی به آمار و ارقام آثار داستانی پرفروش در چند سال گذشته بر تمایل خوانندگان به خواندن آثاری که نثری ساده و قابل فهم داشته باشند این امر را تائید می‌کند. بی‌تا ملکوتی، نویسنده رمان “مای نیم ایز لیلا” هم توانایی خود را در به کار گرفتن چنین نثری خواسته نشان بدهد و جز در برخی موارد اغلب آن را به خوبی از کار درآورده است. او سعی دارد زبان شخصیت‌هایش تا جایی که می‌شود به زبان واقعی مردم این روزگار و به ویژه آنهایی که در زمینه داستان روایت می‌شوند نزدیک باشد. این دقت آنجا نمایانده می‌شود که نویسنده با نشان دادن زندگی بخشی از ایرانیان مهاجر، زبان ویژه این گروه را هم به خوبی معرفی می‌کند. زبان فارسی این افراد پر است از واژه‌های انگلیسی که نویسنده هم آن را با نوشتن همه واژه‌های زبان دیگر به فارسی نشان داده است. “مای نیم ایز لیلا” انگار سومین تجربه بی‌تا ملکوتی در حوزه داستان است. پیش از این دو مجموعه داستان به نام‌های ” تابوت خالی” و ” فرشتگان، پشت صحنه” از او منتشر شده و این نخستین اثر او در قالب رمان است که می‌خوانیم. “مای نیم ایز لیلا” داستان زندگی عده‌ای از مهاجران کم سواد ایرانی در آمریکاست و تنها شخصیت اندکی فرهیخته داستان “یوسف” نویسنده بدون کتابی‌ست که که قرار است با روایت زندگی لیلا، نخستین کتابش را بنویسد: “لیلا حرف نمی‌زند. لیلا در چهل سالگی‌اش حرف نمی‌زند و نمی‌داند که برای نوشتن فصل اول رمانم چقدر به حرف‌هایش احتیاج دارم.” داستان در همان نخستین جمله‌ها، توجه خواننده را به خود جلب می‌کند و بحران اصلی را مطرح می‌کند: “او را ترک می‌کنم. در یک عصر بهاری نمناک و لخت. در میان دو تک درخت عریان که تنها چند جوانه‌ کوچک و کم‌جان بر ساقه نازک یکی از آنها به چشم می‌خورد. دو تک درخت، تنها پنجره خانه‌اش را قابی بی‌رنگ و بی‌رحم گرفته است و آن را از میان خانه‌های تنگ و تار و دود گرفته کناری جدا می‌کند. لیلا جدا شدن از هرآنچه به او تعلق دارد و ندارد را تاب نمی‌آورد. چه تمایز شیشه بخارگرفته با این نم همیشگی کرخت از پنجره‌های بی‌پرده همسایه کناری باشد، چه جدایی از من که نمی‌دانم چطور این دو سال طاقت آورد.” ادوارد سعید می‌گوید: “بدون داشتن ذره‌ای از احساس آغاز، هیچ اثری را نمی‌توان شروع کرد، همانطور که بدون این احساس، پایانی هم در کار نخواهد بود.” و شروع داستان “مای نیم ایز لیلا” خواننده را از همان اول درگیر کشمکش‌های بعدی آن می‌کند. در “مای نیم ایز لیلا” نویسنده به ترتیب شخصیت‌های کلیدی خود را که یوسف و لیلا و خانوم و در درجه بعد ناصر و تانیاست، معرفی می‌کند. زمینه را آرام آرام برای کنش اصلی آماده می‌کند و به خواننده کمک می‌کند که از گذشته شخصیت‌ها سردربیاورد. مای نیم ایز لیلا داستان ایرانیان مهاجر است. ایرانیانی که هرچند سال‌هاست در کشوری مهاجرپذیر زندگی می‌کنند اما زندگی آنان در ایران به شکلی جدائی‌ناپذیر با آنها تا آمریکا آمده و زندگی تازه‌شان در این قاره دورافتاده را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. داستان با زاویه دید اول شخص و دانای کل محدود روایت می‌شود. شخصیت‌ها به شیوه نمایشی و با گفتن از افکار و اعمال‌شان خود را به خواننده می‌شناسند. نگاهی به سابقه تحصیلی بیتا ملکوتی و آموختن ادبیات نمایشی در دانشگاه  نشان می‌دهد که شاید انتخاب این شیوه برای شخصیت‌پردازی از سوی او عجیب نبوده است. هرچند هیچکدام از شخصیت‌ها از شکل تیپ خارج نشده و با ماندن به همان شکل ساده و ثابت خود از ابتدا تا انتهای داستان به فرد تبدیل نمی‌شود. این یکی از نقاط ضعف این داستان است اما شاید با در نظر گرفتن نقاط قوت اثر و این امر که “مای نیم ایز لیلا” نخستین کار بلند نویسنده است، بشود امیدوار بود که در آثار بعدی بیتا ملکوتی، با پختگی بیشتر او در حوزه داستان روبرو بشویم. “مای نیم ایز لیلا” همچنان که گفتیم داستان ایرانیان مهاجر است. ایرانیانی که هرچند سال‌هاست در کشوری مهاجرپذیر زندگی می‌کنند اما زندگی آنان در ایران به شکلی جدائی‌ناپذیر با آنها تا آمریکا آمده و زندگی تازه‌شان در این قاره دورافتاده را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. شاید خواننده در نگاه اول دلیل آن را حاشیه نشین و سطح پایین بودن زندگی همه این افراد  تفسیر کند. البته اگر با اندکی اغماض یوسف را که دوست دارد نویسنده شود جدا از این جمع بدانیم. اما در نگاه عمقی‌تر، به نظر می‌رسد نویسنده بر گذشته آدم‌ها تاکید بسیار دارد. همان که فاکنر می‌گوید: “گذشته هرگز نمی‌میرد. حتی نگذشته است.” برای این آدم‌ها هم گذشته قبراق و سرحال حضور دارد. لیلا با خاطره خانوم، مادر مذهبی و جانماز آبکش و زورگو و پدر عیاش و برادر معصوم و اعدامی خود زندگی می‌کند. ناصر، از زمان شهادت پدرش به عنوان یکی از فرماندهان سپاه راهی کاملا بر خلاف ایدئولوژی و سلایق پدر خود را پیش گرفته است. تانیا فرزند لیلا و ناصر موجودی‌ست مثل پدر و مادرش سطحی و فاقد تربیت صحیح که در هجده سالگی در مجله‌های مد دوزاری (به تعبیر یوسف) مانکن شده. و خود یوسف که چنان به فرهنگی که در آن تربیت شده وابسته است که سر آخر زندگی در آمریکا را تاب نمی‌آورد و برمی‌گردد به ایران. هرچند نویسنده نتوانسته رابطه منطقی در مورد برخی شخصیت‌ها مثل آقا (پدر لیلا) با خواننده برقرار کند اما به طور کلی داستان از الگویی منسجم برخوردار است و همین کل آن را باورپذیر می‌کند. از سویی خلق دیالوگ‌هایی متناسب با خلق و خوی شخصیت‌ها هم به شناخت فضا و زمینه داستان کمک می‌کند و هم خواننده می‌تواند با فراموش کردن نویسنده به شخصیت‌ها و فضا نزدیک شود که این نیز شاید به دلیل انتخاب تکنیک نمایشی در شخصیت‌پردازی‌ست که نویسنده حضور خود را کمرنگ کرده است. هرچند در مورد لحن شخصیت‌ها، در برخی جاها نویسنده بر لحن محاوره‌ای تاکید داشته اما فعل‌ها و کلمات نستعلیق در نثر شکسته او به چشم می‌خورد. از اینها که بگذریم، “مای نیم ایز لیلا” اثری خوشخوان است نه به دلیل نثر روان یا تکنیک شخصیت‌پردازی آن بلکه چون نویسنده شهرزادوار توانسته با انتخاب الگویی مناسب برای روایت و با تحریک کنجکاوی خواننده او را تا آخر بدون خستگی دنبال خود بکشد. #ماینیمایزلیلا

  • بخشی از کتاب “آفرینش روی باریکه موکت”

    نامه‌های خانم متروک نامه‌ی اول نگاهش هنوز توی خاطرم مانده است. وقتی زنگ زدند خانه‌مان و گفتند، گویا همان افسر بود که می‌گفت یا یکی از لیسانس وظیفه‌ها که شماره‌ی شما پیش پسری پیدا شده و لطف کنید، با تأکید سردی روی لطف که خوب یادم مانده، بیایید برای شناسایی و تند تند آدرسی را داد و من همان طور پای تلفن خشکم زده بود و بعد با اینکه چند بار شماره‌ی همراه زنم را گرفتم و جواب نداد، باز تا لحظه‌ای که پرستار درِ سردخانه را هل داد، منتظر معجزه‌ای چیزی بودم و یادم هست که چشم‌هایش بسته بود و من چقدر بدم آمد که کسی را برهنه توی کشو بگذارند و مدام دلم می‌خواست ملافه را روی سینه‌ی رنگ‌پریده‌ی پسر بالا بکشم و با خودم گفتم کاش همان طور زنده می‌ماند و حتا بعدها، بعدِ جدایی از زنم، به صرافت اینکه کاش می‌مرد نیفتادم. لابد حالا طبقه‌ی بالا توی تختت خوابیده‌ای آرام و من فقط حالا می‌توانم بنویسم و اگر صبح بیدار شوی، می‌دانم که رفتنم سخت‌تر می‌شود یا شاید اصلاً دلم نخواهد بروم ولی باید بنویسم و تند هم باید بنویسم چون این پاکت که نمی‌دانم کِی برداشتمش یا بهتر بگویم چرا برداشتمش روی میز کنار فنجان است یا همه جا هست و هر روز می‌بینمش و فکرم را پر کرده است و نمی‌توانم دورش بیندازم. پاکت خالی نامه‌ای که خون رویش خشک و قهوه‌ای شده است و دست که می‌زنی خش خش می‌کند و هنوز قسمتی از عنوانش طرف سفید پاکت پیداست که لابد او قبل از مردن کلی فکر کرده است یا چه می‌دانم همین طوری نوشته است و هر چه می‌خوانم بیشتر شک می‌کنم به اینکه باید می‌ماند یا به جدایی خودم و نسیم فکر می‌کنم یا به اینکه اصلاً چطور آدمی نامه‌ای را، که هر چند برای زنش نوشته باشند، نخوانده باشد و اینقدر فکر کند و خیال ببافد و حالا که می‌خواهد نامه‌ای بنویسد، حالا که می‌خواهد برود، باز هم پاکت را با خود بردارد و مدام نگاهش کند و عنوانش را که از حفظ شده باز بخواند و هر چه فکر کند چیزی غیر از این پاکت پیدا نکند تا صفحه را سیاه کند یا از قصه‌ای بنویسد که خودش، یعنی خودم، هم درست نمی‌دانم چه بود و شاید حدس‌هایی زده بودم همان وقت‌ها که اوج رابطه‌شان بود و انگار از همه جا صدایش می‌آمد و سعی نمی‌کردند که پنهانش کنند، نه اینکه قصه‌ی پنهانی باشد اما فرق می‌کرد با همه‌ی دوست‌هایمان یا من این طور حس می‌کردم که می‌آمد و ساکت روی مبل دست راستی، زیر قاب فرش پاییز، می‌نشست یا گاهی نگاهی می‌انداخت به نسیم انگار که به چیزی پشت سر او نگاه می‌کرد ولی من را، خودم را، نگاه می‌کرد و نمی‌دانم که چرا آن وقت‌ها را طوری دیگر به یاد می‌آورم و حالا با این پاکت، تردید تمام جدایی‌ها توی ذهنم تکرار می‌شود، مثل حرف‌های دوپهلوی افسر توی حیاط سرد و بزرگ بیمارستان که آن دورها آسمان به نوک ساختمان‌ها چسبیده بود و با مه پایین آمده بود و لباس نوی افسر طوری بود که بدم می‌آمد و یاد پرستارهای سبزپوش سردخانه می‌افتادم و باز یاد چشم‌های بسته که ربطش را حالا یادم نمی‌آید و نمی‌دانم که چرا افسر اینقدر دیر نامه را به من داد و طوری آن را گرفت انگار که هنوز از خون خیس باشد و فقط همین را می‌دانم که می‌خواست اول داستان را تمام کند و بعد نامه را مثل بازمانده‌ی صحنه‌ی هولناکی که دیده بود و خودش را مثلاً به بی‌خیالی می‌زد به من تحویل دهد. وقتی نامه را گرفتم، بی‌اختیار همان طور که او گرفته بود از گوشه، و از در چهارطاق بیمارستان که بیرون آمدم به پسر فکر کردم و به اینکه دست‌هایش نیمه‌شب چقدر باید یخ کرده باشند وقتی خون از شاهرگ‌هایش روی پیاده‌رو دویده است و می‌دانستم که آن لحظات چه زمزمه می‌کرده یا باز حدس می‌زدم و تمام طول راه، توی تاکسی، می‌دانستم زنم تعجب نخواهد کرد وقتی خبر را بگویم، انگار که باز چیزی را مثل آن وقت‌ها از پیش فهمیده باشد و من حس می‌کردم زنم می‌دانست و فقط چشم‌های را آن طور باز کرد تا من تعجب نکنم یا بحثی پیش نیاید و حالا مانده‌ام که چرا اینها را وقت رفتن برای تو می‌نویسم و شاید بگویی چه ربطی به من و تو دارد. نمی‌دانم. شاید، با این حرف‌ها فقط، می‌خواهم خودم را به معنی جمله‌ای که پسر، نه برای نسیم که برای من، پشت پاکت نوشته بود و می‌دانسته که می‌خوانم، نزدیک کنم. …آسمان بلورین، که عطر بهار دارد و حتا از لواشک هم خوب‌تر است. پیوست نامه‌ی دوم هشت تا شد؟ چند تا شد نامه‌هام؟ نامه‌های تو که هنوز هشت تا هم نشده، هنوز هیچی تغییر نکرده و همون چاله‌ی سیاه پر از آب هنوز پشت پنجره است. هنوز یاد نگرفتم به‌موقع گوشی رو بردارم، با اینکه قبل از اینکه زنگ بزنی صدای آهنگش توی گوشم می‌پیچه. خوابم نمی‌آد و حالا وقت کمه و تو این شب که همه چیز داره یه شکل تازه پیدا می‌کنه، باز همون حرف‌های قبلی توی سرمه. توی نامه‌ها خیلی وراج‌ترم و هنوز اینکه بازم می‌دونم آخر نامه هیچی نگفتم. فقط همین که بنویسم هم حتا دیگه آرومم نمی‌کنه، یادته می‌گفتم روزی که دیگه نوشتن به تو، آخرین مسکن، هم اثر نکنه روز جالبی می‌شه و هر چند که همیشه شبه، بی‌تابی و شب، که امید سحری نیست و روزی نیست و این همه شعر هی پشت سر هم پشت سر هم. انگار اونایی که شعر می‌گفتن همش شعر همین شب‌ها رو گفتن، شاید حتا دویده باشن یا گریه کرده باشن یا نمی‌دونم چی ولی شعرها می‌گن همون چیزها «هست». بی‌تابی و یک جور حس فزاینده‌ی زیبایی که می‌خواد بپاشدت از هم و گریزی انگار نیست و هیچ کدوم از اون شعرها، شاعرها نگفتن که چی کار باید کرد. نمی‌گم که دیگه نمی‌خوام به‌اش فکر کنم و می‌دونم بعد از این نامه، توی این راهی که دارم تا نیستی می‌رم، توی کوچه‌ها بازم می‌شینم کنار یه دیوار و باز شاید پناه بگیرم از حس‌هام که می‌دونم فایده‌ای نداره… یادم رفت بگم؛ مثل همیشه، انگار تا وقتی می‌نویسم زندگی جریان داره کنارت. حال که خاک را نفس می‌کشی غبار را از پنجره پاک کن. پیوست فکر نکن می‌خوام تا صبح همین طوری بنویسم، آخه دیر می‌شه. فقط یه سؤال: دوست داشتی من فقط چند تا نامه بودم؟ یا مثلاً چند تا پیغام یا هر روز یه ایمیل، نه هر روز یه جوریه؛ نظم داره. نمی‌دونم درست چی می‌خوام بگم ولی اگه از اون اول فقط چند تا ایمیل بودم دیگه این طوری نمی‌شد. حتا جواب نمی‌خواستم. اون وقت می‌تونستی به همه بگی، آره، من هم یه دوست دارم که فقط چند تا نامه است، چند تا؟ نمی‌دونم چند تا. آخه از بچگی تا حالا همه‌اش به‌ام نامه نوشته. نه که واقعی از بچگی، می‌دونم اون وقت‌ها ایمیل نبوده. تازه از اون وقت‌ها که حتا هیچ کدوم‌مون سواد نداشتیم، نقاشی می‌کشید خب. مدادرنگی‌های خودم رو به‌اش داده بودم. آخه ما از بچگی با هم دوست بودیم، روبه‌روی خونه‌مون می‌نشستن، می‌نشست روی پله‌ها صبح‌ها که من می‌رفتم مدرسه. راست می‌گم به خدا نامه‌های بچگی‌هامون رو نگه داشتم هنوز. تو کمد. نامه‌ی دوم خانوم محترم عزیز نامه‌ی شما سه ماهه که توی کشوی میز تحریر منه و من حتا یک پاک‌کن هم نمی‌تونم از کشوی میز بردارم. امروز به دلایل مشخص و نامشخص زیادی از جمله گردگیری کشوی میز تحریر، نیاز مبرم به پاک‌کن و خواب مسخره‌ای که دیشب دیدم تصمیم گرفتم به نامه‌ی شما جواب بدم و به قول خودتون به شما اجازه بدم که بفهمید، هر چند خودم دقیقاً نمی‌دونم چه چیز نفهمیدنی تو ماجرای من و شوهر سابقم و رفتن اون و ترک کردن شما و خودکشی دوستم هست، و اینکه اصلاً چرا وقتی خواب می‌بینم که دارم با حوله‌ی حموم توی پارک نزدیک خونه‌ی خودم قدم می‌زنم و یک نفر، البته باید تأکید کنم نیمه‌شب، و یک نفر از پنجره‌ی آپارتمانش یکسره زل زده به من و من منتظرم که یک نفر دیگه بیاد که حتا حالا یادم نیست کی، بله اصلاً چرا بعد از دیدن همچین خوابی باید تصمیم بگیرم به نامه‌ی شما جواب بدم. شاید چون توی خواب حس می‌کردم منتظر همون دوست رفته‌ام دارم توی پارک قدم می‌زنم یا شاید اون کسی که از پشت پنجره به‌ام زل زده بود من رو یاد نامه‌ی شما می‌انداخت یا چیزهای دیگه‌ای که دیشب توی پارک اتفاق افتاده و حالا یادم نیست. در هر صورت باید بگم که نمی‌تونم جواب مشخصی به سؤال‌تون بدم و واقعاً نمی‌دونم چه راز و رابطه‌ای بین پاکت نامه‌ی خودکشی دوستم و علت ترک کردن شما توسط شوهر سابق من وجود داره و البته باید بگم که اگر سؤالات جالب‌تری پرسیده بودید، احتمالاً زودتر به نامه‌ی شما جواب می‌دادم و لازم نبود انقدر برای مزخرفاتی که می‌نویسم معطل بشید. مثلاً دلم می‌خواست می‌پرسیدید چرا هر شب نگرانم که مرده‌ها بدون مسواک برن توی رختخواب یا چرا هر بار که می‌خوام درِ خونه رو باز کنم، به دنبال یه نامه‌ی بی‌پاکت به پادری نگاه می‌کنم. نمی‌دونم. نمی‌دونم که نامه‌ی من می‌تونه شما رو به جواب برسونه یا نه ولی طبق درخواست خودتون نامه‌ی دوستم رو به همین نامه پیوست می‌کنم، هر چند که بعید می‌دونم جوابی که دنبالش هستید توی اون نامه قایم شده باشه. در ضمن باید به‌تون بگم که فکر می‌کنم بعضی چیزها با بعضی اتفاق‌ها تموم نمی‌شه و من باز هم به دلیل مشخص یا نامشخص دیگه‌ای همچنان منتظر یه نامه‌ی دیگه هستم. شاید اگر شما هم دوست من رو می‌شناختید به‌ام حق می‌دادین و البته می‌تونم به‌تون قول بدم که اگر یه روز نامه‌ی جدیدی به دستم رسید که ممکن بود به سؤال شما مربوط باشه از فرستادن اون به آدرس شما مضایقه نکنم. می‌تونید روی حرف من حساب کنید. پاییز هشتاد و سه #آفرینشرویباریکهموکت

  • تعلیق بین بازی و واقعیت

    حسین جاوید – نگاهی به آداب بی‌قراری از یعقوب یادعلی «ساموئل بکت» نمایش‌نامه‌ای دارد به نام «دست آخر» که «آداب بی‌قراری» از لحاظ اندیشه نهفته در ورای رویداد‌ها و ترفند روایت، بی‌شباهت به آن نیست. در پاره پایانی نمایشنامه «بکت»، یکی از پرسوناژ‌ها می‌گوید: «… تا حالا این‌جوری بازی می‌کردیم… بذار یه جور دیگه بازی کنیم…» و خواننده (یا بیننده نمایش) معلق بین واقعیت و «بازی»‌‌ رها می‌شود و تشخیص حقیقت یا کذب بودن روایتی که تا به حال با آن مواجه بوده اندیشه او را به چالش می‌کشد. این عدم قطعیت و رفت ‌و برگشت‌های بین وهم و واقع، زیرساخت اصلی «آداب بی‌قراری» را شکل داده است. رمان یعقوب یادعلی، مثل اکثر داستان‌های کوتاهش، بیش از آن‌که آکسیون‌محور باشد و خط داستانی مشخصی را پی بگیرد، ترجیح می‌دهد با بازی‌های فرمی و ساختارشکنی در نوع روایت، خواننده را با خود همراه کند، چه این‌که خود یادعلی نیز در گفت‌وگویی به این مشخصهٔ نوشته‌هایش اشاره کرده است: «… اگر بپذیریم مهم‌ترین کار نویسنده، ارائه نظرگاهی تازه از مکررات زندگی است، این نظرگاه فقط با ارائه حرفی تازه در حیطه مضمون، جامع‌الاطراف نیست. مضمون تازه لازم است، اما کافی نیست. نگاه تازه، ابزار تازه می‌طلبد. مگر با ابزار‌ها و تکنیک‌های مستعمل چه‌قدر می‌توان در هستی مملو از روزمرگی کندوکاو کرد؟ اگر طالب تلنگر زدن به مخاطب هستیم، یک فرم قبلن استفاده نشده، کمک بزرگی به این فرآیند می‌کند…» صد البته، تکنیکی که «یادعلی» برای روایت رمانش به کار گرفته است آن‌چنان هم بکر و دست‌نخورده نیست. یادعلی مدام بین وقایعی که به‌راستی اتفاق افتاده‌اند و آن‌هایی که توهمی بیش نیستند پل می‌زند؛ این پل‌ها، هم در کلیت اثر و هم در تک‌صحنه‌های زیادی از رمان، تکرار می‌شوند؛‌گاه قسمت عمده‌ای از رمان ۱۷۰ صفحه‌ای او را اشغال می‌کنند (مثل فصل اول رمان: «هست و نیست» و فصل دوم «تکبال») و‌گاه محدود می‌شوند به اندیشه‌هایی که لحظه‌ای شخصیت اصلی رمان را از فضایی که در آن است می‌رهانند و به آن‌چه در اندیشهٔ او می‌گذرد، می‌رسانند. به‌کارگیری این ترفند، نوعی «حرکت روی لبهٔ تیغ» است. چه این‌که اگر نویسنده موفق نشود آن‌طور که باید از عهدهٔ روایت داستان برآید با دو مشکل بزرگ مواجه خواهد شد؛ اول این‌که به «فریب خواننده» و ایجاد «تعلیق کاذب» برای جلب کنجکاوی او متهم خواهد شد و دو این‌که ممکن است نوشته او به بلای داستان‌های با «پایان ناگهان» مبتلا شود؛ یعنی اثر «یک‌بار مصرف» (بخوانید: «یک‌بار خوان!») می‌شود و مخاطب با پی‌بردن به گره‌های داستان و ضربه ناگهانی آن، معمولن دیگر انگیزه‌ای برای مطالعهٔ مجدد داستان نخواهد داشت. (در ادامهٔ یادداشت به مصداق‌های این موضوع در رمان «آداب بی‌قراری» اشاراتی خواهم کرد) رمان، آغازی ضربه‌زننده دارد؛ یادعلی می‌کوشد از‌‌ همان سطر نخست، خواننده را به میانهٔ واقعه پرتاب کند و کنجکاوی او را برای پیگیری ادامه ماجرا برانگیزد: «خیلی ساده، مهندس کامران خسروی در یک سانحهٔ رانندگی کشته می‌شد. به همین راحتی، و تمام. سیگارش را با تانی و آهستگی وحشتناکی تمام کرد تا بتواند برای اولین‌بار در همهٔ سال‌های سیگاری بودنش، بی‌آن‌که لبی‌‌تر کرده‌باشد بلافاصله و آتش به آتش از چاق کردن سیگاری دیگر، لذتی به عادت ببرد و نخواهد مزهٔ گند دهانش را حس کند» حتی آغاز رمان نیز از اتهام «تعلیق کاذب» بری نیست. آغاز ضربه‌زننده به شرطی می‌تواند به‌عنوان نقطهٔ قوت محسوب شود که «توجیه داستانی» داشته باشد اما به عقیدهٔ من آغاز رمان «آداب بی‌قراری» ضربه‌ای تصنعی دارد. جملهٔ اول رمان زائیدهٔ ذهن چه کسی است؟ نویسنده یا شخصیت داستان؟ و چه‌طور در رمانی که عدم‌قطعیت درسرتاسر آن موج می‌زند حکمی به این سرراستی صادر می‌کند؟ جملهٔ بعدی رمان نیز برای تایید این سخن گواه خوبی است. نگاه کنید: «سیگارش را با تانی و آهستگی وحشتناکی تمام کرد تا بتواند برای اولین‌بار در همهٔ سال‌های سیگاری بودنش، بی‌آن‌که لبی‌‌تر کرده باشد بلافاصله و آتش به آتش از چاق کردن سیگاری دیگر، لذتی به عادت ببرد و نخواهد مزهٔ گند دهانش را حس کند» آن‌چه از این جمله برمی‌آید این است که «مهندس کامران خسروی» (شخصیت اصلی رمان) عادت دارد در فاصلهٔ دو سیگار، لبی‌تر کند، اما در سرتاسر رمان حتا یک‌بار هم شاهد این نیستیم که او طبق عادت همیشگی رفتار کند. تنها توجیهی که برای این تناقض می‌توان پیدا کرد بی‌دقتی نویسنده و تلاش او برای خلق یک آغاز ضربه‌زننده برای رمانش است که برخلاف آغازتاثیرگذار داستان‌کوتاه «ساده، مضحک، محتمل» او (از مجموعهٔ احتمال پرسه و شوخی) چندان موفقیتی ندارد. کامران خسروی، سی و هشت سال دارد و همسری به نام فریبا و در اداره منابع طبیعی شاغل است. او در کمپ روستایی دورافتاده کار می‌کند و همسرش فریبا از اقامت چهارسالهٔ آن‌ها در این شهر خسته شده است و به حالت قهر به اصفهان و نزد خانواده‌اش رفته. تنها راهی که کامران پیش رو دارد، فروش خانه و رفتن به اصفهان است که همین‌کار را نیز می‌کند. همه وقایع] ظاهرن [قطعی رمان به همین چند خط محدود می‌شود. کامران از این‌که مجبور است به واقعیت تن بدهد و گریزی از آن ندارد، چندان راضی نیست و به همین‌دلیل می‌کوشد که زندگی دل‌خواهش را در خیال شکل دهد. آن‌چه به ذهنش می‌رسد این است که یک کارگر افغانی را جای خودش پشت فرمان بگذارد و با صحنه‌سازی و آتش‌زدن اتومبیل در یک حادثهٔ از پیش تعیین‌شده با پول‌هایی که از فروش خانه به دست آورده به جای پرتی برود و زندگی دلخواهش را آغاز کند. دو فصل پاره رمان که حجم عمده‌ای از آن‌را هم شکل داده‌اند (یعنی «هست و نیست» و «تکبال») نمود عینی آن‌چه در خیال کامران می‌ «گذرد است. در “هست و نیست” رمان به شیوه‌ی نوشته‌های پلیسی پیش می‌رود و به وصف عملی کردن نقشه‌ی حادثه‌ی تصادف اختصاص دارد. روایت واقع هم به موازات این روایت خیالی پیش می‌رود. پرسشی که در این فصل بی‌پاسخ می‌ماند رابطه‌ی “تاجماه” با کامران است که نویسنده آن‌را بلاتکلیف می‌گذارد و به نظر می‌سد تکلیف خود او هم با ماجرا چندان مشخص نیست. اگر “تاجماه” و رابطه‌ی بین او کامران صرفن زاییده ذهن کامران است، چطور در پاره‌ی سوم ( یعنی: پا به پا) که رنگ و بوی واقع دارد با پسرعمو و پدرهمسر تاجماه برخورد داریم (پسرک و پیرمرد چوپان) و با دیدن آن‌ها یاد تاجماه در ذهن کامران زنده می‌شود و اگر این رابطه واقعی است چه‌طور می‌توان توجیه عقلانی برای آن یافت؟ تاجماه، یک زن روستایی ساده با سه فرزند و همسر، در جو خاص روستا چگونه این‌قدر راحت مدام در خانه‌ی خودش با کامران خلوت و عشق‌بازی می‌کند؟ یعنی حضور چند ساعته‌ی کامران با اتومبیلش در منزل تاجماه و در حضور فرزندان تاجماه، هیچ حساسیتی در علی سینا (همسر تاجماه) و اهالی سنتی روستا برنمی‌انگیزد؟ در پاره‌ی دوم (یعنی تکبال) با بیش‌ترین حجم خیال مواجهیم و وهم بر واقع می‌چربد. کامران با تغییر جزئی قیافه منزلی اجاره کرده و تنها و به شکل دلخواهش زندگی می‌کند. از مواردی که در این پاره روی می‌دهد و در پاره‌ی سوم (پا به پا) هم ادامه دارد و باز توجیهی برای آن یافت نمی‌شود، حضور “ناهید” و رابطه‌ی او با کامران است. “آداب بی‌قراری” یک رمان رئالیستی است؛ هرچند که مشحون از توهم و رویا است؛ در این میان “ناهید” مثل وصله‌ی ناجوری است که با سنجاق قفلی به داستان پیوست شده! این دختر مرموز، با این‌که جنبه‌ی واقعی دارد (خانه و پدر و مادر و دوستانش مشخص هستند و دانشجو هم هست)، اما حضوری غیرعادی در رمان دارد و هم‌چون شخصیت اثیری و اساطیری بر آن‌چه در ذهن کامران می‌گذرد آگاه است و این جنبه‌ای فراواقعی به داستان می‌دهد و در تضاد با ژانر واقع‌گرای “آداب بی‌قراری” است. این‌ها از همان مواردی است که در بالا به آن اشاره کردم و آن‌را به حرکت روی لبه‌ی تیغ تشبیه کردم.  در خوانش‌های دو و چندباره‌ی اثر خواننده با هیچ نشانه و کلیدی مواجه نمی‌شود که دال بر عدم قصد نویسنده برای ایجاد کشش کاذب باشد. مثالی می‌زنم تا منظورم را بهتر برسانم. در نمایشنامه‌ی “دست آخر” بکت که در ابتدا به آن اشاره کردم پس از پایان نمایش و در خوانش مجدد آن، کلیدهایی می‌بینیم که نویسنده برای خواننده گذاشته است اما بی‌دقتی و عدم تعمق خواننده باعث کشف نشدن آن‌ها تا انتهای داستان شده است. “هم” در همان ابتدا می‌گوید: “حالا نوبت بازی منه” اما این جمله‌ی استعاری دو پهلو برای خواننده ناآگاه به ادامه‌ی ماجرا نمی‌تواند مدخلی برای پی بردن به وقایع باشد اما در خوانش بعدی خواننده درخواهد یافت نویسنده قصدی فراتر از ایجاد یک ضربه‌ی ناگهانی در انتهای داستان و غافل‌گیر کردن خواننده داشته است. برگرفته از ماندگار #آداببیقراری

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page