
نتایج جستجو
269 results found for "ژان تولی"
- بیتولد
نه یک جشن مانند جشنهای دیگر، یک جشن فوقالعاده – با کلی مهمان و کیک سفارشی از قنادی، دیگر هرگز جشن تولد از بابا و مامانم پرسیده بودم: – اجبارییه؟ – چی اجبارییه؟ – جشن تولد گرفتن. – آره دیگه، یه روزی وقتی چراغها را خاموش کردند فقط پرتوی شش شمع روی کیک تولد باقی ماند و تمام صداها همآواز شدند: «تولد، تولد، تولدت مبارک! – حتی یه بار رفت روی میز خانم معلم و رقصید… – توی مدرسه همهاش دلقکبازی در میاره! – کوچولو!
- محمد یعقوبی درباره “نوشتن در تاریکی” میگوید
ولی مهمترین دلیلی که وادارم کرد «نوشتن در تاریکی» را بنویسم نیاز شخصی خودم بود. ولی «نوشتن در تاریکی» جزو معدود نمایشنامههایم است که میخواستم پایان امیدوارکنندهای داشته باشد و فکر ولی میبینیم که از بین نبرده است. حتا شاید «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» بیشتر رای آورد، ولی دفاعهای طرفداران «ماهی فاش با بیست و پنج ولی میگفت من ندید میدانم این بهتر است. این واقعاً برمیگردد به نگرشهای متفاوت.
- در خیابانی بیانتها
صدای آنطرف خط مثل چاقو رفت توی گوشش. توی لوله را نگاه کرد، تاریک بود. الهه توی اتاق چرخی زد. چشمش به دولول روی دیوار افتاد. توی لوله را نگاه کرد، تاریک بود. دختری را دید که توی خیابانی میدوید.
- اسبهای پشت پنجره، جنگ نشخوار میکنند
… همون ملاتی… که ما رو کنار هم محکم نگه میداره… توی این بنای عظیم… هااااااا! ولی من خیلی غصهدارم… هرچی بیشتر دعا میکنم، بیشتر غصهدار میشم… و بیشتر میترسم… گاهی من با هم دعا میکنیم… همینجوری بیحرکت میمونیم، ساعتها و ساعتها… در مدام به هم کوبیده میشه… توی ولی من پوتینها رو آوردم. (آرام در کمد را نیمهباز میکند و از آن چندین پوتین بیرون میآید.)
- هر نیم ایز بیتا
در رمان مای نیم ایز لیلا سه دوره تاریخی روایت شده است، دهه چهل، دهه شصت و دهه هشتاد شمسی که اولی و دومی چشمهاش خاکستری بود، مثل شنبه شب های رود هادسن.» ( از صحنه رفتن فواد و ناصر توی بار هیرو صفحه ۳۷) «شاید آنها ایرانیاند.» ( آخرین جمله فصل هفتم، اولین آشنایی یوسف و لیلا)، «پرسیدم: ” این دختره کیه توی این وقتی من مینویسم “برجها” احتمالا خواننده آن را ” بُرجا” می خواند، ولی وقتی می نویسم ” برجا” خواننده الکترونیک ندارید دست بردارید و یادتان باشد که خریدن کتاب الکترونیک کمک به ایجاد آزادی بیان و کمک به تولید
- کوچههای موازی ناکجاآباد
یواش رفتم توی آشپزخانه، در را پشت سرم بستم و مثل یک توله سگ نشستم به پارس کردن.» او حادثه را محکم توی گوش ما نمیکوبد، میگذارد ما دور و بر اتفاق راه برویم. او حادثه را محکم توی گوش ما نمیکوبد، میگذارد ما دور و بر اتفاق راه برویم. دوست دارم: -چرا هواپیما دو تا دینام داره؟ «سووال بسیار بیمورد من» – چرا تو دو تا داری؟ «پاسخ سربالای ژان «ژان ماری بیحوصله» هفت: نثر و قلم جواهری نثری دقیق و حسابشده است.
- ایگِل دیزرتِ نقرهای و صداخفهکن
چند گوشه از پیشانیش زخمهای سطحی برداشته بود و موهای روغنزدهاش توی صورتش میریخت.
- چرک وچروک
کاش میشد همینجا روی تخت ناپدید شوم، ذوب بشوم و تحلیل بروم توی بالشت، تشک، تبدیل به یک مایع لزج بشوم بیگودیپیچش را از لای در آورده بیرون دهنکجی میکند، بعد یکراست میآید طرف من و خودش را پرت میکند توی آنهم توی این وضعیت. تمام پولی که توی جیبم است را به اضافه پولی که روی روزنامه گذاشته بودم توی دستم مچاله میکنم و با همان پول را توی مشتش میگذارم و درحالیکه پیشانیاش را میبوسم میگویم: “میدونی چقدر ازت سپاسگذارم.
- ساعدی به روایت ساعدی
بچهی اولی که دختر بود در یازده ماهگی مرده بود. و من در خیال همیشه او را داخل گور، توی گهوارهای در حال تابخوردن میدیدم. ولی اگر یک کتاب طبی میخواندم در عوض ده رمان هم همراهش بود. ولی، ولی یک پروانهی حیرتآور در یک سحرگاه مرا از مرگ نجات داد. نه، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچوقت ادای تواضع درنمیآورم.
- زنده در تاریکی
است متخیل به سمت واقعیت، به سمت گوشهای از صداهایی که پوست و گوشت زنده انسان موجود اند و برساخته و تولیدی به همین سبب تولیدی است در برابر هنر نظم یافته و “غیر دراماتیک” که نتایجی بدیهی شده را پیش فرض قرار داده البته این خنده میتواند بخشی از تضاد او با شخصیت روبروییاش و موقعیت آنها باشد ولی با این وجود باز هم
- کی با هم آشنا شدیم…
جای دیگری که میدانم و نمیدانم، وارد اتاق میشد و دور میزد تا پتو را دورم سفتتر کند، با زن و پسرم توی میکردم، که پسرم با دست به سقف اشاره کرد و گفت: «بابایی، اون بالا جیش کردن؟» اوایل کوچک و کمرنگ بود، ولی همیشهی خدا شاکی بود و مدام تذکر میداد؛ توی راهرو سیگار نکشید. یکی از همان روزها و توی راه منزل یکی از همان دوستها بود که برای اولین بار دیدمش. روی یک پا تکیه داده بود و دستهاش را محکم توی جیب پالتوی سیاهش فرو کرده بود.
- ملکان درد، افسانههای عذاب
مهم این است که سلیمی توی متنی بماند و ساکن آنجا شود و آنطور بیجاومکان نماند…» (ملکان عذاب، ابوتراب












