
نتایج جستجو
487 results found with an empty search
- چی رو کجا مینویسند؟
یادداشتی بر کتاب کجا مینویسم نوشته نیلوفر دهنی به قلم ابراهیم نبوی کتاب «کجا مینویسم؟» نوشته نیلوفر دهنی که توسط نشر ناکجا منتشر شده، یک نگاه دیگر به ادبیات است. تلاش او را میستائیم که از یک سوژه زرد روزنامهای کتابی قابل خواندن و گاهی جالب درآورده است. داستان اصلی کتاب این است: «یک گزارشگر روزنامهنگار که مثل اغلب روزنامهنگاران کشور دائم نشریهاش تعطیل میشود، به سراغ ستون یکی از صفحات نرم روزنامه شرق (کافه شرق) میرود و قرار میشود گزارشاتی از داستاننویسان بزرگ کشور تهیه کند. ولی قرار نیست شخصیت یا شیوه و یا عقاید یا داستانها یا جنبههای درونی نویسنده دیده شود، بلکه مسوول ستون اصرار دارد که گزارش از محل کار، احتمالا اتاق کار یا میز کار نویسنده تهیه شود. و عکاس هم حتما همراه گزارشگر باشد.» در حقیقت این شیوهای است رایج در روزنامهنگاری که من آن را بخش زرد ادبیات میدانم. و به یک وسوسه مخاطب که همانا سرک کشیدن در جاهای پنهان هنرمندان و ادبای سرشناس است برمی گردد. خیلی از مخاطبان دوست دارند بدانند که نویسنده چطوری غذا میخورد، چه تیمی را دوست دارد، اتاق کارش چه شکلی است و برنامه کارش برای نوشتن چگونه است؟ اینکه اثرش چه محتوا و شکلی دارد موضوع این گروه نیست. نیلوفر دهنی، گزارشگر مورد نظر ما کفش و کلاه کرده، عکاس را با خودش برده، در مقابل اصرار نویسندهای که دوست ندارد خلوتش را نشان بدهد مقاومت کرده و تا جایی که از دستش برآمده این گزارشها را تهیه و منتشر کرده. اما او با هوشمندی این پروژه را تبدیل به یک کتاب نیز کرده است. کتابی که بیشتر برای اهل ادبیات ایران و حتی برای اغلب خوانندگان خواندنی و جذاب است. متن کتاب خوب نوشته شده و شخصیت راوی نیز اهمیت خودش را پیدا کرده. در این کتاب ما با داستاننویسانی مانند جمال میرصادقی، نادر ابراهیمی، ابراهیم یونسی، محمود دولت آبادی، جواد مجابی، اسماعیل فصیح، احمد محمود، شمس آل احمد، گلی امامی، مصطفی رحماندوست و نجف دریابندری روبروئیم، اگرچه در توصیف وضع احمد محمود که در زمان واقعه پنج سالی بود مرحوم شده بود، به گفتههای پسرش و گزارشی از خانهاش بسنده شده است. تقریبا هیچ کدام از نویسندگان معتبر معاصر داستاننویسی ایران در فهرست این کتاب نیستند. و جز محمود دولتآبادی و گلی امامی و نجف دریابندری اغلب آنان بیش از دو دهه یا گاهی سه چهار دهه از انتشار بهترین آثارشان گذشته است. با این همه فضای کتاب نوستالژیک و دوست داشتنی است. شاید یکی از مهمترین نتایجی که من گرفتم این بود که توقف فعالیت حزب توده ایران در سال ۱۳۳۳ و دستگیر شدن برخی از نویسندگان تودهای که باعث شد آنها عطای سیاست را به لقای ادبیات ببخشند، چه خدمت بزرگی به ادبیات ایران کرد که حداقل پنج یا شش داستان نویس توانمند را به ادبیات ایران تقدیم کرد. نیلوفر دهنی، گزارشگر مورد نظر ما کفش و کلاه کرده، عکاس را با خودش برده، در مقابل اصرار نویسندهای که دوست ندارد خلوتش را نشان بدهد مقاومت کرده و تا جایی که از دستش برآمده این گزارشها را تهیه و منتشر کرده. اما او با هوشمندی این پروژه را تبدیل به یک کتاب نیز کرده است. من نحوه انتخاب افراد را در کتاب نمیپسندم، اگرچه به نظرم این نوع انتخاب با هدف روزنامه که نامدار بودن و مطرح بودن و بازار داشتن نویسندگان است، سازگار است. حداقل سی سالی است که اثر قابل توجهی از جمال میرصادقی، نادر ابراهیمی، ابراهیم یونسی، جواد مجابی، شمس آل احمد به بازار نیامده و اغلب آنان در حال تبدیل به پرترهاند. متوسط سنی نویسندگان مذکور در زمان تهیه گزارشها ۷۲ سال و در زمان چاپ کتاب ۷۷ سال است. از یازده نویسنده مورد بررسی امروز فقط شش نفرشان زنده و چهار نفرشان فعالند. در حالی که سن متوسط نویسندگان مطرح و بزرگ ایران در حوزه شعر و ادبیات داستانی حداقل سی سال کمتر از این معدل سنی است. البته طبیعی است که هر پژوهشگری تمایلات خود و هر روزنامه نگاری علائق مخاطبان خود را در انتخاب موضوع لحاظ میکند، و از این رو انتخاب خانم نیلوفر دهنی که به گفته خودش «سوژه پیشنهادی سردبیر عامه پسند بود» چندان نمیتواند مورد ایراد باشد، اما آنچه نقطه ضعف کتاب است، قضاوتهای جا و بیجای گزارشگری است که تنها از روی ظاهر و فضای زندگی نویسنده به تحلیل و تجلیل آثار وی میپردازد. همین میشود که محمود دولت آبادی یا احمد محمود بخاطر فضای کهنه و یا عدم استقبالشان از موضوع کار جایشان میشود در گوشه آشپزخانه ذهن راوی و جمال میرصادقی میشود داستان نویس جدی کشور. شاید اگر چنین قضاوتی صورت نمیگرفت و گزارشگر ما در هنگام ورود خواننده محبوبش بر سر صحنه غش نمیکرد، میتوانست بدون قضاوت ادبی که در این گزارش لازم به نظر نمیآمد، کار بهتری به خواننده تحویل دهد. حداقل فضای کنسرت خواننده محبوب را گزارش کند. البته نیلوفر دهنی از نظر من نویسنده توانایی است. حضور او در داستان کتاب «کجا مینویسم؟» توانسته فضایی بسازد که ما را با گونهای دلچسب با بخشهای پنهان ادبیات کشور آشنا کند. حتی در مورد احمد محمود که در زمان چاپ نوشته در قید حیات نبود، بازهم عنصر زندگی را در روایت وارد کرده یا داستانی که میان خود او و اسماعیل فصیح و گفته همسرش برقرار کرده و به داستان یا کتاب در مجموع روحی دمیده است. به نظر من تلاش نویسنده در تبدیل یک ستون زرد مطبوعاتی به یک فضای زنده از زندگی افراد، علیرغم معایبی که گفته آمد ستودنی است و کتابش خواندنی. کتاب را بخوانید و منتظر بمانید تا او با توانایی که در روایت دارد داستانهای خودش را بنویسد. کتاب را از همینجا بخرید. به نقل از ندای سبز آزادی #کجامینویسم
- روی پلههای راهآهن اندیمشک نشسته بودم و دیدم که خون از پلهها بالا آمد
مصاحبه با حسين مرتضاييان آبكنار عقرب روی پله های راهآهن اندیمشک! اسم متفاوتی است. شما هم حتمن موافقید. اندیمشک در این داستان چه نقشی دارد؟ آبکنار: دلیل اصلی انتخابِ این اسم این است که من بیست سال پیش، روی پلههای راهآهن اندیمشک نشسته بودم و دیدم که خون از پلهها بالا آمد. اندیمشک اسم زیبایی است، و خب بخش مهمی از داستانِ من در این شهر میگذرد. زمانی که سرباز بودم، هر وقت از تهران میآمدم منطقه، در اندیمشک از قطار پیاده میشدم. اگر زود رسیده بودم، یک ساعتی در ایستگاهِ صلواتی میماندم و شاید صبحانهای هم میخوردم. چهل و پنجاه و شصت روز بعد هم که میخواستم برگردم تهران، مدتی در اندیمشک بودم تا قطاری برسد و مرا با امریة ارتش سوارم کند و برگردم تهران. اندیمشک برای من، و شاید خیلیهای دیگر، غیر از ایستگاه و استراحتگاه، یک گذرگاه بود. شاید برای من هم پیش میآمد که نتوانم به اندیمشک برسم تا سوار قطاری بشوم و تا تهران بیایم. مثل سیاوش، یا مرتضا. اندیمشک مردم خوبی دارد. من شیفتة این مردمم. یادم است یکبار که اف ایکس منطقه جواب نمیداد، آمده بودم شهر تا به خانوادهام زنگ بزنم. دو جوان تصادفی سر صحبت را با من باز کردند و تا فهمیدند اهل تهرانم دست انداختند دور گردنم و کلی دربارة فوتبال حرف زدند. انگار که بچه محلشان هستم. یعنی یکجور گرمی و صمیمیت و سادگی که این روزها کمتر پیدا میشود. در این روزها اسم شما خیلی روی زبانها افتاده. قطعن برجسته شدن نام مرتضائیان آبکنار در ادبیات کشور تا حدود زیادی مدیون رمان «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک» است. آیا از این مسئله راضی هستید؟ البته شهرت این کتاب به قبل از دریافت جایزههای ادبی نیز میرسد. آنچه این کتاب را بیش از پیش برجسته میکرد متفاوت بودن آن و نیز نقدهای بیشماری بود که بعد از انتشار آن در مطبوعات و رسانههای مختلف منتشر میشد. نویسنده این کتاب یعنی شما چه احساسی نسبت به این اثر دارید؟ خیلیها این داستان را دغدغههای سیاسی – اجتماعی شما در مورد مقوله جنگ میدانند. البته همیشه اسم هنرپیشهها و فوتبالیستها و ثروتمندها و سیاستمدارها و قاتلهاست که روی زبان مردم است. پس اینکه اسم ما روی زبانها بیفتد خیلی هم خوب نیست. اما از شوخی گذشته، نویسندهای که دنبال اسم و رسم و شهرت است راه را اشتباهی آمده. باید برود دنبال یک کاسبی دیگر. باور کنید من چون هیچ وقت دنبال مخاطبِ هرچه بیشتر و بیشتر نبودهام، به تبعِ آن دنبال شهرت هم نگشتهام. فکر میکنم بعد از هفده هجده سال کار حرفهای و پیوستة ادبی، با این سه تا کتاب و دو سه تا مصاحبه و چند تا نقد، و دوری از خیلی جار و جنجالها، حسابم را پس داده باشم. چند وقت پیش، بعضی دوستان پیشنهاد میدادند روی چاپ جدید کتاب بزنند برندة جایزة فلان و فلان و فلان. آقای همایی در مقابلشان استدلال جالبی داشت. میگفت این کتاب بوده که بدون تبلیغات و اینجور چیزها خوانده شده و جایزه برایش آورده، حالا که نباید برعکس عمل کرد و گفت این کتاب چون جایزه گرفته، بخوانیدش! همیشه برای من ایده آل کسانی هستند که کتاب را بفهمند و دوست داشته باشند. مگر می شود اثرِ تو خاص باشد و به قول شما متفاوت، و همه که میخوانند ارتباط بگیرند و دوست داشته باشند؟ دغدغههای بزرگِ سیاسی و اجتماعی و فلسفی و کلاً بشری هم، اگر فردی نشوند، اگر از منظر کوچکِ یک انسان بهشان نگاه نشود، تبدیل به شعار میشوند. من در همة داستانهایم دغدغههای فردی خودم را دارم. ربگرییه جایی میگوید: من براى دل خودم و تعداد اندكى فيلم مىسازم. اين سينماى كسانى است كه درك متفاوتى از مقوله زيبايى شناسى دارند و اين يعنى سينماى من سينماى پُرتماشاگر نيست. و جای دیگر میگوید: گاهی در خیابان کسی از من میپرسد شما آقای ربگرییه هستید؟ می گویم بله، آیا شما کتابهای مرا خواندهاید؟ میگوید نه! حالا، اگر کسانی با اسم من آشنا هستند، به نسل شما که جوانید کاری ندارم، قدیمیترها را می گویم، من را با تک داستانهایم میشناختند. زمانی که هنوز کتاب نداشتم و تک داستانهایم هر از گاهی در مجلهای چاپ میشد. در آدینه و زنده رود و کارنامه و… چون آن موقع، برخلافِ حالا که همه دنبالِ چاپ کتاب هستند، چاپ یک داستانِ خوب اهمیتش کمتر از چاپ کتاب نبود. اما جواب بخش دوم سوالتان: در زندگیِ ما گاه اتفاقاتِ به ظاهر کوچک تاثیر بزرگی میگذارند. تصور کنید اتفاق بزرگی مانند جنگ، چه تاثیری خواهد داشت. وقتی جنگ تمام شد، سالهای زیادی در ذهنم با فضاها و ماجراها و شخصیتهای داستانی که میخواستم بنویسم و درست نمیدانستم چیست، درگیر بودم. نشانههایش را در «داستان رحمان» و «تانک» و «کوچة شهید» میتوانید ببینید. من اگر جزء به جزء، خط به خط، و صحنه به صحنه با این فضاهای تاریک و سیاه یکی نمیشدم نمیتوانستم از پسِ نوشتنشان بربیایم، و نوشتنش هم یک سال و نیم طول نمی کشید. دغدغههای بزرگِ سیاسی و اجتماعی و فلسفی و کلاً بشری هم، اگر فردی نشوند، اگر از منظر کوچکِ یک انسان بهشان نگاه نشود، تبدیل به شعار میشوند. من در همة داستانهایم دغدغههای فردی خودم را دارم. این دغدغهها معمولاً خیلی درگیر بازیهای سخیفِ سیاسی و اعتراضهای کور و عقیمِ اجتماعی و نق زدنهای فلسفی نیست، اما پرداختن به آنها از منظری دیگر است. از منظرِ کوچکِ فردِ من. اطلاع داریم که پیشنهادات زیادی را برای داوری جشنواره های مختلف داشته اید. اما غیر از جشنواره داستان قلم زرین رادیو زمانه هلند تمام این پیشنهادات را رد کرده اید. علت این نه گفتن ها چه بوده است؟ روزی یکی از بچههای آشنای روزنامهنگار تصادفی مرا دید و با شوری انقلابی کاغذی جلویم گذاشت تا امضا کنم. پرسیدم این چیه؟ گفت یک نامه است در حمایت از یک نویسندة مبارز کوبایی، به نام نمیدانم چی چی (یک چیزی تو مایههای «آنخل رودریگز مالادوس گوئرا چیته پالاکا») برای آزادیاش از زندان! خب، شما بودید چه میکردید؟ امضا نکردن این نامه به چه معناست؟ عدم موضعگیری سیاسی، متعهد نبودن نویسنده، ترس، انزوا، برج عاج نشینی؟… یا تن ندادن به کاری بیهوده و نمایشی عبث؟ گویا عدهای هم امضا کردند. بعدها هم دیگر ندیدمش که احوال آن نویسنده را ازش بپرسم. اما فکر کنم طرف هنوز باید توی زندان باشد. اما جوابِ من همیشه «نه» نیست. مثل همین حالا که دارم مصاحبه میکنم. خب الان دلیلش هست و منم «نه» نمیگویم. اما راستش کسی که سرش به کار باشد خیلی فرصت هر کاری را ندارد. گاهی دوستانی، غریبه و آشنا، زنگ میزنند برای مصاحبه، داوری، یادداشت، یا نظرخواهی… و من معمولاً شرمندهشان میشوم که میگویم نه. به چند دلیل: اول اینکه واقعاً حجم کارهایم زیاد است و فرصت ندارم. کلاس و کار و مشغله و درگیری. دوم اینکه واقعاً گاهی چیزی برای گفتن ندارم. تعجب میکنم از کسانی که دربارة هر چیزی که ازشان سوال میشود جواب دارند و نظر میدهند. مثلاً اگر رئیس جمهور بودید چه کار میکردید. شبیه همان سوال قدیمی که اگر میلیاردر بودید با پول هایتان چه میکردید. این سوال ها فقط بامزهاند و به درد مخاطبِ خوب نمیخورند. نه اینکه سوالها همه اینگونه است. نه. اما به نظرم طرح سوال خودش خیلی مهم است. به همان اندازه که جواب مهم است. سوال باید برای آدم درونی بشود تا بتواند جوابش را بدهد. آدم باید درگیرش بشود. تعمق روی هر مسئلهای، هر چقدر هم ساده باشد، زمان میخواهد. مخاطب وقتی که سوال و جواب را میخواند باید چیزی دستش را بگیرد. فقط صفحه پر کردن که نیست. پانصد کلمه کم نیست. با پنجاه و پنج تایش می شود یک داستان نوشت. البته بعضیها دوست دارند و ضروری میدانند که هر از چند گاهی (با مصاحبه و یادداشت و خبرهایی از این دست که الان صفحة چندم داستانشان هستند و به زودی کتابشان را به ناشر میسپرند) خودی نشان بدهند مبادا فراموش بشوند. اما دربارة داوری باید بگویم که کار بسیار بسیار سختی است. مسئولیت سنگینی است. باور کنید از داوری پرهیز دارم چون میترسم. در داوری، صلاحیت آدم شرط اول است. تعارف نمیکنم و شکسته نفسی در کار نیست، وقتی فکر میکنم آدمهای مناسبتری هستند که بهتر از من میتوانند قضاوت کنند، چرا باید این مسئولیت را بپذیرم؟ تعجب میکنم از بعضیها که چطور به همین راحتی در مقام داور قرار میگیرند. در خوشبینانهترین شکلش، اگر بیغرض و مرض باشند، صلاحیت و سوادشان چه میشود؟ باور کنید خیلیهایشان باید چند دوره سر کلاس بنشینند تا مقدمات را یاد بگیرند. زمانی داور مسابقات ادبی گلشیری بود ولی حالا بعضی خانم و آقاها. حتماً یک جای کار میلنگد خب. البته در داوریهای این چند سال، کسانی که سالهاست دارند کار میکنند و در عرصه هستند و سن و سالی ازشان گذشته، خیلی کمتر خطا کردهاند. خب این میتواند یک معیار باشد. به جای آنکه فلان کس (که دو سه سال پیش یک کتاب لاغر درآورده یا چند تا نقد بیمایه نوشته و معلوم نیست تا همین چهارسال پارسالها کجا بوده و چه میکرده) بشود داور ، خب باید رفت سراغ افراد شایسته. روی صفت شایسته تاکید میکنم. اما جایزه قلم زرین برای من کمی فرق میکرد. من بخش داستان رادیو را فعال کرده بودم. همان بانک صدای نویسندگان که شاید شنیده باشید و خب دوست داشتم جایزة جدید و مستقلی پا بگیرد، آن هم خارج از کشور. یکی دو نویسنده هم در ترکیب داورانش بودند که برایم ارزشمند بودند. البته همان یک بار بود. چون توان زیادی از من گرفت. باور کنید جاهایی در قضاوتم دست و دلم میلرزید مبادا خطا کرده باشم. طوری که دیگر حاضر نیستم تجربهاش کنم. خیلیها امیدوارانه به آیندة شما چشم دوختهاند. چه برنامه ها و تصمیماتی برای آینده ادبی خودتان در نظر دارید؟ البته اگر محرمانه نباشند. آغداشلو در یکی از مصاحبههایش به صحنهای از فیلم «مکالمه» ساختة کاپولا اشاره میکند که زن و مرد جوانی دارند در خیابان قدم میزنند. مرد میبیند زن به پیرمرد ولگردی که چرک و ژولیده و مست و خراب است خیره شده. میپرسد به چه چیزِ آن فلاکت نگاه میکند و زن میگوید داشتم فکر میکردم که وقتی او به دنیا آمده، چقدر پدر و مادرش خوشحال شدهاند! ممنونم از لطفی که به من دارید. شاید اینطور باشد و بشود. اما آینده به خیلی چیزها در زمانِ حال بستگی دارد. خیلی از آدمهایی را که کنارمان میبینیم شاید در جوانیشان بسیار هم با استعداد بودهاند اما یک جا کم گذاشتهاند یا کم آوردهاند. و آنهایی هم که به دیدة ما موفقاند، خیلی بها پرداختهاند. به نظرم، آدمها با هم خیلی فرق ندارند. فرقشان خیلی کم است. اما همین کم، زیاد است ! و منشاء خیلی تفاوتها میشود. به همین دلیل نویسنده خیلی باید بهروز باشد. من از این بابت خیلی مراقب خودمم . چون میدانم اگر غفلت کنم، اگر ننویسم، اگر نخوانم، و اگر مرعوب فضای مخرب و متوسط پرور بشوم، و سطحی برگزار کنم… بعدها هم خودم حسرت میخورم هم همة آنهایی که ذرهای به کارم دل بسته بودند. از اینها گذشته، عقرب قدم سومم بود و احساس میکنم قدمهای بعدیام، همان سه چهار قدمی که میخواهم یا میتوانم بردارم، باز هم متفاوتتر خواهد بود، اگر… خليل رشنوي #عطرفرانسوی #عقربرویپلههایراهآهناندیمشک #کنسرتتارهایممنوعه
- برگهایی از کتاب “ها” نوشته رفیع جنید
به جایِ مقدمه ا سطرهایِ «ها» در سال ۱۳۸۳ نوشته شدهاند. در لحظههای کابل و فرو رفتن در هستن. شاید اگر این مکان و زمان نمیبود، هیچوقت این کلمات اینگونه «زندگی بودن» را نمیداشتند. از آن که بیان ما از بودن ما -در هر لباسی که باشد- بستگی دارد به همین زمان و مکان، و کشفی که ما از آنها داریم. منظور به تنهایی زمانِ تقویمی و مکانِ جغرافیایی نیست؛ بلکه این زمان و مکان، بیشتر وجهی باطنی و انتزاعی دارد: «وضعیتِ من و زندگی بودن.» از آنکه هرکدام از کلماتی که پیرامونِ بودنِ ما را پر کردهاند، تهیهایی هستند که انتهایی ندارند. ب در این «ها» همهی زیادی هست. «ها»هایی که هربار در انتهای نامی آمدند و آن نام را بینهایت کردند. «ها»هایی که نمیدانم چهگونه از چاههای تاریکِ عالم -که خیالها و افسونهای آدمیان است- به بالا آمدند و ندانستم به کجا میروند. «ها» آینهی «آه» است. «ها» همهی آواها است. همهی صداهایی است که از ابتدایِ بودنِ اشیاء شنیده شدهاند و تا ادامه نیز سرازیرِ آواهای دیگرِ اشیاء خواهند شد. هر شیئی برای خودش «ها»یی دارد. «ها»یی که هرچند در همه هست، اما با «ها»ی دیگری یکی نیسـت. ج وقتی میگویم «ها»، در حلقم اتفاقی میافتد. «ها» در حلقم حلقه میزند و ناگاه بی اختیار من به بیرون پرتاب میشود. در روشنایی روز یا در تاریکی شب، من «ها»های خود را از دست میدهم. «ها» به تنهایی چیست؟ چه چیز در «ها» هست که دیده نمیشود و هیچکس آن را نمیداند؟ «ها»های دیگران چهگونه از حلقهاشان پرتاب میشود، و به کجا میرود؟ من حلقهای زیادی را دیدهام که «ها»هایی از آنها حلقه حلقه به هوا میرود و از بعضی که دوباره به سمتِ حلق بر میگردد. «ها»های من اما به کجا میرود؟ د این کلمات در تنهایی آمدند و گریبان مرا گرفتند. من کلمات را گرفتم و در گریبانم ریختم. آنها همه گریبانِ من شدند. من باز هم کلماتِ دیگری را دیدم که به سراغِ من میآیند. آنها همچون فوجی از بارانهایِ نخستین آمدند و دهان مرا گرفتند. من همهی آنها را بلعیدم و آنها دهانِ من شدند. سکوتهایم را از کلماتِ دیگری -که مثل نفس میآمدند- پُر کردم. گفتم شاید سکوتهایم گودالهایی باشند برای انداختنِ کلمات، اما سکوتها خود کلماتی شدند که در تنهایی آمدند و گریبان مرا گرفتند. از وقتی که آواره شدهام، خودم وطنم شده است 1 تنهایی به یادِ ما میآید و ما را پُر از خودش میکند. ما برای آنکه آن (تنهایی) را نبینیم یا فراموش کنیم به سراغ دیگران میرویم. دیگران را میبینیم و بعد متوجه میشویم که دیگران هم منهایِ تنهایی هستند که تنهایی گاه به یادشان میآید و آنها را مجبور میکند به سراغ ما بیایند. هر فرد تنها هست. هر فرد منِ تنهایی دارد که از اولِ بودنش با اوست؛ حتا زمانی که «آخر» تمام شود، باز هم تنها میماند تا «تنها» نباشد: یعنی تنهایی کسی میشود تا او با صحبتِ با او خودش را فراموش کند و تنها نماند. 2 شب به اتاقم برگشتم. اتاق کمی روشن بود و من روی تختخوابم خوابیده بود. نزدیک شدم و صورتِ من را بوسیدم. من بیدار نشد. موهایش را دست کشیدم، اما باز او بیدار نشد. نامش را بارها تکرار کردم، صدایم در اتاق منتشر شد، همهی اتاق صدایم شد اما من باز هم بیدار نشد. گویی سالها بود که خوابیده بود و تکان نمیخورد. رفتم و کمی آب نوشیدم: آبها از گلویم گذشتند و در جانم رسوب کردند. برگشتم کنار تختخوابم و من را دیدم که هنوز خوابیده است. در کنارش دراز کشیدم و به خوابهای او رفتم. 3 از وقتی که آواره شدهام، خودم وطنم شده است. با خودم که وطنِ من است به وطنهای دیگران میروم و آوارگیِ آنها را میبینم. باز به خودم (که وطنِ من است) برمیگردم و به خودم (که وطنِ من است) میگویم: ای خودم! ای که وطن منی، من آوارهام! وطنم اگر دشت میداشت تمامِ وادیهایش را میگشتم. اگر کوه میداشت به چکادش میرفتم و بادها را میبلعیدم. و اگر آب میداشت در آن غرقه میشدم. اما خودم، که وطن من است، بیکرانه است: مانند انگشتِ آوارهای است که به دور اشاره میکند. *** هرگونه اقتباس با ذکر منبع بلامانع است. #هــــــا
- بیتولد
قصه جمعه این هفته از میلنا آگوس است ترجمه تینوش نظمجو با همکاری گلناز برومند هرچه در «بیتولد» نوشتهام حقیقت دارد. وقتی داستانهایی دربارهی کودکیام مینویسم از تخیلم استفاده نمیکنم. فقط کافیست اتفاقاتی که در واقعیت آن زمان رخ داده را به یاد بیاورم… پس از آن زمستانی که در مدرسهی ابتدایی درس میخواندم و به مناسبت شش سالگیام برایم یک جشن تولد واقعی گرفته بودند – نه یک جشن مانند جشنهای دیگر، یک جشن فوقالعاده – با کلی مهمان و کیک سفارشی از قنادی، دیگر هرگز جشن تولد نگرفتم. از بابا و مامانم پرسیده بودم: – اجبارییه؟ – چی اجبارییه؟ – جشن تولد گرفتن. – آره دیگه، یه روزی بالاخره باید بگیری. همهی همکلاسیهات میگیرن، حتی فقیراشون. وقتی آن روز و ساعت و مهمانها همگی با هم فرا رسیدند، دو اتاق کوچک خانهمان پر از رنگ و نور شده بود و بوی خوشِ نرمکنندهی پرده و پولیش مبل و پارکت را میداد. روی میز، مادرم سفرهی کتان جهیزیهاش را با قلابدوزی آبی و دوردوزی طرحدارش، پهن کرده بود و روی آن زیردستیهای چینی دستساز را چیده بود، با نقش و نگار دوشیزههای زیبا. خانه اشغال شده بود با پاکتهای جورواجور و روبانها و شلوارهای کوتاه و جورابهای بلند و تِلهای سر و کتدامنهای پرنسدوگال و کیفدستیهای ورنی. وقتی چراغها را خاموش کردند فقط پرتوی شش شمع روی کیک تولد باقی ماند و تمام صداها همآواز شدند: «تولد، تولد، تولدت مبارک!…» و همه کف زدند. و من فهمیدم که برایم کف میزدند چون وجود داشتم. و دیگر دلم خواست وجود نداشته باشم، دلم خواست به دنیا نیامده باشم، و دلم به طرز دردناکی تنگ شد برای آن دنیای اسرارآمیزی که از آن به این دنیا آمده بودم و دیگر هیچ خاطرهای از آن نداشتم اما به گمانم دنیایی بینقص بود. پیش از آن که دیگر برای همیشه دیر شود دویدم و خودم را زیر تختخواب بزرگ بابا و مامانم قایم کردم. از آن زیر، یک به یک تمام مهمانها را دیدم که به سراغم میآمدند. روتختی را مانند پردهی تئاتر کنار میزدند و از من میخواستند بیرون بیایم تا برایم جشن بگیرند و میگفتند جشن گرفتن که خیلی کیف میدهد پس چرا رفتهام آن زیر قایم شدهام؟ – من بیرون نمیام. جواب من فقط همین بود. – خب، آخه چرا؟ مامان هم پرده را کنار زد. صورتش لبریز از نگرانی بود. صدای پچپچهی پدر و مادرها و بچههای دیگر را میشنیدم. یکی از آنها روتختی را بلند کرد و تا مرا دید جلوی خندهاش را گرفت: «اوه! اوه!» – خجالت میکشه… خجالتییه…! – اصلا هم خجالتی نیست! – حتی یه بار رفت روی میز خانم معلم و رقصید… – توی مدرسه همهاش دلقکبازی در میاره! – کوچولو!… میخوای ما رو بخندونی؟… دوباره خم شدند و سرشان را زیر تختخواب آوردند. – نه، راست راستکییه. من دیگه از اینجا بیرون نمیام. هیچوقت. صدای پچپچهها دوباره گوشم را پر کرد. – طفلک، خل شده؟ – نه بابا، شاگرد اول کلاسه… سپس کفشهای تابستانی ورنی مامان را دیدم که به سراغم آمد. مادری بود که هرگز دست روی دخترش بلند نکرده بود اما آن روز سعی کرد با کمک یک جارو من را از مخفیگاهم بیرون بکشد و من با چابکی جاخالی میدادم و مقاومت میکردم. – حالا بذار وقتی اومدی بیرون میبینی چه آشی برات میپزم!… – بیرون نمیام! سرانجام، از همان زیر تختخواب تمام کفشها را دیدم که یکییکی اتاق را ترک میکردند، کفشهای پاشنهدار، کفشهای بنددار، چندتا بالرین و حتی یک جفت کفش با پاشنهی طبی ؛ و فهمیدم که بیآن که نگران من باشند برگشتند به اتاق پذیرایی تا به عیش و نوششان ادامه بدهند. صدای بلند مادرم را شنیدم که با بغضی ته گلو به آنها میگفت که هدیههایشان را بردارند و بدون استثنا با خودشان ببرند. و من همچنان با خودم پیمان میبستم: «از اینجا دیگه بیرون نمیام»، اما گرسنهام بود، جیش داشتم، زمستان بود و کف زمین یخ بود، بالش نداشتم و من بی بالش خوابم نمیبَرَد. وقتی سکوت برقرار شد، و دیگر هیچ چراغی غیر از چراغ آشپزخانه روشن نبود، صدای پدرم را شنیدم که از سر کارش برمیگشت. مادرم احتمالا همه چیز را برایش تعریف کرده بود که سراغ مرا نگرفته بود. برای اولین بار از وقتی که به دنیا آمده بودم. گرسنگی، جیش، خواب، هیچکدام برایم اهمیتی نداشت، اما تصور این که دیگر دوستم نداشته باشند برایم قابل تحمل نبود. پس از زیر تختخواب بیرون آمدم و کنار در آشپزخانه حاضر شدم. هر دو پشت میز نشسته بودند و چشمان مادرم قرمز بود. هر دو گفتند: – این بچه دختر کیه؟ – من دختر شمام! دختر شما دوتا! و همان طور که من آدمی نبودم که تصمیمات قطعی بگیرم، پدر و مادرم هم آدمهایی نبودند که اهل تنبیهات کشدار باشند. مادرم از یخچال یک قاچ بزرگ کیک را بیرون آورد. از آن کیکهایی بود که همین امروز هم باز مرا از خود بیخود میکند: با چندین لایهی کرم و شکلات و یک خروار خامه. قاچ بزرگ و پر پیمانی بود و با لذت فراوان خوردمش. خانهی ما یک خوابه بود و من اتاقی برای خودم نداشتم. در اتاق پذیرایی روی یکی از این تختخوابهای تاشو که آن زمان رایج بود میخوابیدم، ظاهر یک کمد را داشت که جای خواب را از درونش بیرون میکشیدیم. اتاق هنوز بوی پولیش و نرمکننده را میداد و کمی هم بوی کیک و صابون حمام بچه با عطر کارامل مخلوط با عطرهای زنانه. مادرم خواسته بود که هدیهها را با خودشان ببرند، اما برای من اهمیتی نداشت، به یاد ندارم دوست داشته باشم کسی به من روزی هدیهای بدهد. احساس کردم چه خوشبختم که میتوانم روی یک تشک با بالشت گرم و نرم بخوابم. و دیگر فکر نمیکردم به این دنیای اسرارآمیزی که از آن آمده بودم و دیگر خاطرهای از آن نداشتم مگر این که دنیای بینقصی بود. * نقاشی اثری است از گرهارد ریشتر | تصویر دختر هنرمند با نام “بتی”
- محمد یعقوبی درباره “نوشتن در تاریکی” میگوید
شما یکی از نمایشنامهنویسانی بودید که در سال ۸۸ بیانیهی معروف به بیانیهی هشت نمایشنامهنویس را امضا کردهاید. آیا تعهدی که بر اساس آن امضا برایتان ایجاد میشد وادارتان کرد «نوشتن در تاریکی» را بنویسید؟ نمایشنامههای من همیشه دربارهی روزگار خودمان بوده است. گرچه آن بیانیه در آن زمان مرا بیشتر متعهد کرد. وقتی به جمعی توصیه میکنی که در این وضعیت باید دربارهی این روزها نوشت، شرمآور بود که خودم دربارهاش ننویسم. ولی مهمترین دلیلی که وادارم کرد «نوشتن در تاریکی» را بنویسم نیاز شخصی خودم بود. نمایشنامههایم معمولن پایان حزنانگیزی دارند. ولی «نوشتن در تاریکی» جزو معدود نمایشنامههایم است که میخواستم پایان امیدوارکنندهای داشته باشد و فکر میکنم این طور هم شد. بعد از ماجرای سال ۸۸ احساس میکردم نیاز دارم به خودم امید بدهم، و به کسانی که این کار را میبینند. برای همین به نظر خودم اینکه محمد [بازجو] تغییر میکند امیدوار کننده بود. البته به نظر بعضیها هم ناامید کننده بود. اما من وقتی این را مینوشتم احساس امید داشتم. میگفتم ببین! ما میتوانیم حتا آن آدم را تغییر دهیم؛ نیما محمد را تغییر داد؛ کاری کرد که برود و در جای او بنشیند و با چشمان بسته بازجویی شود. بله، «نوشتن در تاریکی» برخاسته از نیاز من هم بود. من به عنوان یک ایرانی در ایران، بعد از رخداد بهشدت دلسردکننده و ناامیدکنندهی سال ۸۸ فکر میکردم که به شدت احتیاج به امید هست. اینها دست به دست هم داد: اینکه من همیشه از روزگار خودم مینوشتم، اینکه ما هشت نمایشنامهنویس چنین چیزی گفته بودیم و همینطور نیاز به امید که احساس میکنم نیاز مردم بود. با توجه به پایان دومی که بعد از عبارت «ادامه دارد» گذاشتید و حالا دارید دربارهی انگیزه و هدفش میگویید، فکر میکنم «نوشتن در تاریکی» میخواهد به ما بگوید نوشتن، متن و در واقع شعرهایی که نیما برای محمد میخواند موثر است و تغییر ایجاد میکند. یعنی ما باید این امیدواری را به دست آوریم که آن بازجو که آن طرف نشسته میتواند تغییر کند. اما شاید واقعیت این نیست. بهتر نیست به جای تغییر دادن بگوییم نوشتن موثر است؟ بله، نوشتن موثر است. تغییر شاید خیلی خوشبینانه است. اتفاقاً قضایایی که اخیراً رخ میدهد مرا به مراتب امیدوارتر میکند. میخواهم بگویم نوشتن دارد وسعت پیدا میکند. نوشتن دیگر فقط منحصر به روزنامهنگار یا نمایشنامهنویس، داستاننویس یا شاعر نیست. دارد جزو رفتارهای طبیعی انسان میشود مثل غذا خوردن. این همه وبلاگی که نوشته میشود نیاز آدمها به نوشتن را نشان میدهد. چند سال پیش حرف بر سر مرگ وبلاگها بود و اینکه فیس بوک وبلاگها را از بین برده است. ولی میبینیم که از بین نبرده است. اما حتا همین را هم که قبول کنیم باید پذیرفت به هر حال در فیس بوک هم دارد عمل نوشتن صورت میگیرد. آدمها دارند مینویسند. حتا اگر کپی پِیست کنند آدمها دارند عمل رونویسی را انجام میدهند. بنابراین من اصلن ناامید نیستم. چون عمل نوشتن تکثیر میشود و حتا نوشتن نیما حالا دارد توسط کسانی انجام میشود که هیچ توقع نداشتیم بنویسند. «نوشتن در تاریکی» برخاسته از نیاز من هم بود. من به عنوان یک ایرانی در ایران، بعد از رخداد بهشدت دلسردکننده و ناامیدکنندهی سال ۸۸ فکر میکردم که به شدت احتیاج به امید هست. اسم کامل نمایشنامه قبل از مواجهه با سانسور چه بود؟ «ماهی فاش با بیست و پنج سفید». منتها من این را آن موقعها در بازبینیها و بازنویسیها نگفتم. همه جا گفتم اسمش هست «ماهی دات بلاگفا». از اول «ماهی دات بلاگفا» یک اسم الکی بود. میدانستم که قرار است اسمش باشد «ماهی فاش با بیست و پنج سفید». احساس میکردم این اسم فرمالیستی خیلی جذابی است. حتمن هم باید بیست و پنج آنجا میبود. وقتی به اسم «ماهی دات بلاگفا» نه گفتند، وقتی گفتند به شرطی این نمایش اجرا میرود که این اسم را نداشته باشد چون همه از بالا دارند فشار میآورند که این نمایش نباید اجرا شود، من هم متوجه شدم که «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» هم نشدنیست. چند اسم گزینههای ما بودند. یادم هست یک روز با بچههای گروه نشسته بودیم، مهمان هم داشتیم که اتفاقاً یکیشان شیوا نظرآهاری بود. آمده بود اجرای خصوصی ما را ببیند. از شیوا خواستم او هم دربارهی اسمها نظر بدهد. من عادت دارم گاهی از اعضای دستاندکار نمایشم نظرخواهی میکنم. چهار تا اسم گفتم و خواستم هر کس روی تکه کاغذی رای خودش را بنویسد. یکی» نوشتن در تاریکی» بود، «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» همچنان بود، گذاشته بودم ببینم اصلاً چقدر امتیاز میآورد تا خودم دلم نسوزد برای اینکه نمیتوانم این اسم را بگذارم. اسم سوم: «این قصه برای نخوابیدن است» که تکهای از شعر گروس عبدالملکیان است. اسم دیگری هم بود که الان یادم نیست. من نظر نمیدادم و فقط گوش میدادم چون به هر حال همهی آنها پیشنهادهای خودم بود. تا جایی که یادم است مثلن شیوا نظرآهاری به «این قصه برای نخوابیدن است» رای داد. بیشترین امتیازها را «نوشتن در تاریکی» و «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» آورد. حتا شاید «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» بیشتر رای آورد، ولی دفاعهای طرفداران «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» به اندازهی دفاعهای طرفداران نام «نوشتن در تاریکی» برایم پذیرفتنی نبود. طرفداران «نوشتن در تاریکی» دفاع بهتری از نام دلخواهشان کردند. در ضمن من هم میدانستم که به هر حال اگر «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» را ارائه بدهم تصویب نمیشود. این شد که اسم کار شد «نوشتن در تاریکی». در واقع «نوشتن در تاریکی» اسمی برخاسته از خود اثر نیست. اسمی است که دانای کل، منِ نویسنده، با توجه به وضعیت روزگارِ ما روی آن متن گذاشته است. میشود گفت یک اسم شناسنامهای است. این اسم وقتی من آن را بر اثرم میگذاشتم، اعتراض من به وضعیت بود. یعنی میخواستم بگویم ما داریم در تاریکی مینویسیم و اجرا میکنیم، در تاریکی و با چشمبند. به ویژه در پس پردهی آن سانسوری که خودش انگار آماج اصلی حملهی این نمایش شده بود. و فکر میکنم در این مجادله [میان سانسور و این نمایش] اگر طرفی پیروز بوده باشد، نمایش بود و نه سانسور. اما به هر حال آیا باید بپذیریم که سانسور باعث شد اسم این نمایشنامه «نوشتن در تاریکی» باشد؟ فکر میکنم آره… خب پس چرا…. … ولی سانسور به من این اسم را پیشنهاد نکرد. سانسور مرا وادار کرد به این اسم برسم. که الان هر چه زمان میگذرد فکر میکنم خیلی اسم خوبیست. پس به خاطر همین است که الان متن را با همین اسم منتشر کردهاید. چون برای من سوال بود که حالا که سدِ سانسور سر راه این نمایشنامه نیست چرا در انتشارش از اسم قبلی استفاده نکردهاید. این نمایشنامه را دیگر با این نام میشناسند: «نوشتن در تاریکی». با خودم میگویم پس چه کاری است که من دوباره «نوشتن در تاریکی» را «ماهی فاش با بیست و پنج سفید» کنم؟ حتا صادقانه بگویم. اصلاً به این فکر نکردم که به آن اسم برگردم. شاید برمیگردد به اینکه من با این اسم نتیجه گرفتم. آدمهایی که کار را ندیدهاند اما تبلیغی از این کار شنیدهاند، بگذار بدانند این نمایشنامه همان کاری است ندیدهاند. بگذارید دربارهی صحنههای مربوط به بازجویی نیما حرف بزنیم. صحنههایی که علی سرابی در آن بازی میکرد. من هم در اجراهای خصوصی کار را دیدم و هم در اجرای عمومی که قربانی سانسور شده بود. آن موقع نظرم این بود که ترفندهایی که برای اجرای این صحنهها در اجرای عمومی به کار رفته بودند، این صحنهها را بهتر از اجرای خصوصی کرده بودند. اگرچه بازی علی سرابی همه هدر میرفت. اما آنجا از لحاظ فرمالیستی داشت اتفاق دیگری میافتاد حتا در بازی علی سرابی. بدین معنی که تماشاگری که برای دیدن بازی علی سرابی آمده است، با بازیگر محبوبش در حالی مواجه میشود که در سکوت و تاریکی دارد به او نگاه میکند و دارد سانسور میشود. این تصویری که از بازیگر در ذهن مخاطبی مینشیند که مخاطب آن بازیگر است، بسیار قوی است و اگر تماشاگر قدرت تحلیل نداشته باشد، خواه ناخواه همهی آن را «بازیگری» میبیند. بنابراین من همچنان بر سر آن حرف هستم که… [با خنده] چقدرخوب شد که سانسور شد؟… نه، این حرف را نمیزنم…. بر سر حرفم هستم که آن صحنهها در اجرا بهتر از اجراهای خصوصی بود. واقعیت این است که اختلاف نظر در این مورد خیلی زیاد است. خیلیها هستند که میتوانم اسم ببرم که صحنهها را در اجرای خصوصی ترجیح میدادند. مثلاً آقای رضاییراد. من به این نتیجه میرسم که چه خوب! اینکه خوب است؛ هر دو تا کار طرفداران خودش را دارد. آقای مهندسپور فقط اجرای عمومی را دیده بود. ولی میگفت من ندید میدانم این بهتر است. این واقعاً برمیگردد به نگرشهای متفاوت. اینکه برگشتم به آن موضوع به این دلیل بود که دیدم دربارهی اسم شما محصول بعد از – بهتر است به جای بعد از سانسور بگوییم محصول بعد از مقابله با سانسور را به محصول قبل از مقابله با سانسور ترجیح دادید. گفتم شاید دربارهی آن صحنه هم همینطور باشد. بگذار الان این جوری بگوییم: اگر همین فردا بگویند تو میتوانی این را هر طور که دوست داری اجرای کنی. من احتمالن همان طور اجرا میکنم که در اجرای خصوصی دیدید. میدانم آن تصویرهای اجرای عمومی خیلی زیباست… شاید همین الان باید حرفم را پس بگیرم. چه کاری است؟ هر دو جورش را اجرا میکنم. این دیگر خصلت خوب تئاتر است. فرق ارزشمند تئاتر در قیاس با سینماست. دیگر سینما نیست که بگویی من دیگر ناچارم فقط یکی را انتخاب کنم. برگردیم به متن: آیا برای شما پیچیدگی شخصیتها اهمیتی نداشت؟ معلوم است که هر کسی دوست دارد شخصیتهایش پیچیده باشد. ممکن است در نوشتن در تاریکی همهی شخصیتها جزئیپردازی نشده باشند. مثلن محمد در قیاس با پدارم جزئیات و پرداخت بیشتری دارد. موضوع این است که به عنوان یک نمایشنامهنویس برای خودت به زمانی قائلی که طبق آن زمانبندی باید فکر کنی و بنویسی. با توجه به ضرورت و زمان ناگزیری به بعضیها لانگشات نگاه کنی و به بعضیها کلوزآپ. آن چیز که بر ریزهکاری شخصیتها اولویت داده شده، چه بوده؟ دو کاراکتری که با هم تقابل دارند. یعنی نیما به عنوان نمایندهی روزنامهنگاران و محمد به عنوان نمایندهی سیستم. مهمترین چیزی که میخواستم تصویرکنم این ستیز بین بنیادگرایی و شعر بود. شعر به عنوان یکی از خروجیهای فکر. برای همین به این دو با جزئیات بیشتری پرداختم تا به دیگران. #نوشتندرتاریکی
- تخفیف ویژه سال نو میلادی
به مناسبت سال نو میلادی با خرید سی یورو از کتابهای چاپی تا روز 6 ژانویه 2013 فرصت دارید از تخفیف سی درصدی ما بهرهمند شوید. برای استفاده از این تخفیف در انتهای صفحه مربوط به اصلاعات ارسال بعد از انتخاب شیوه پرداختی کد تخفیف 2013 را وارد بفرمایید. این تخفیف مخصوص دوستان خارج ازکشور است.
- در خیابانی بیانتها
داستان کوتاه، نوشته کاوه فولادینسب الهه رؤیایی، وکیل پایهیک دادگستری، بالأخره دیر یا زود میمرد، مثل همة آدمها. گرچه عادلانهاش اینجوری است که وقتی کسی، اینطرف و آنطرف چهل سالگی، مجرد، آن هم اینطور ناگهانی، از دنیا میرود، بگوییم «طفلی جوون مُردا.» یا «هنوز کلی آرزو داشت بدبخت.» الهه به فکرش هم خطور نمیکرد که چنین اتفاقی در خانة موژان قرار است بیفتد. اگر این فکر را میکرد، محال بود دعوت او را قبول کند. آخرین لقمة پنیر را گذاشت توی دهانش و در فکر این بود که امروز رژ شمارة هفده بزند یا بیستوپنج، که تلفن زنگ زد. نگاهی به صفحة نمایشگر انداخت. اینوقت صبح معمولاً یا مادرش تلفن میزد یا دکتر سرابی. الهه با دیدن شمارة مادرش اخم کمرنگی میکرد ـ گاهی حتی وسوسه میشد که اصلاً گوشی را برندارد ـ و با دیدن شمارة دکتر سرابی سرفة آرامی میکرد تا مبادا صدایش توی گوشی، گرفته یا خوابآلود به نظر برسد. آن روز صبح شمارة هیچکدامشان روی نمایشگر نبود و الهه بدون اخم یا سرفه، گوشی را برداشت. «بفرمایید.» صدای آنطرف خط مثل چاقو رفت توی گوشش. «سلام… قربونت برم الیجون… خوبی؟» الهه به یاد آورد که در گذشتههای دور، یک جای گُمی، الی صدایش میکردند. ابروهایش درهم رفت. از بچگی این بازی بیمزه را دوست نداشت که کسی چشمهایش را از پشت بگیرد و با صدایی که به شکلی تصنعی کلفت یا نازک شده، بگوید «اگه گفتی من کیام.» با لحنی که سعی میکرد بر خودش مسلط باشد، گفت: «متأسفانه بهجا نمیارم. ممکنه خودتون رو معرفی کنین عزیزم.» «موژانم، موژان بختیاری، دبیرستان شکوفه…» الهه دیگر صدای موژان را نمیشنید، تصویر زرد ـ قهوهایشدة پسر جوانی را میدید که شاخهگلی در دست، ایستاده بود کنار جوی آب، زیر درخت چنار، و این پا و آن پا میکرد. و دختری را میدید در پیراهن سرمهای یقهسفید با موهای دُمِ اسبی، که کتابها را دودستی جمع کرده بود توی سینههای تازهروییدهاش. پلک زد. همان جوان را، با سبیل پرپشتی روی لب، چند سرباز روی زمین میکشیدند ـ از سوراخ روی شلوار جوان خون میجوشید ـ و دختر با روپوش خاکستری، روسری سرمهای گرهزده زیر چانه و عینک دستهسیاه، ایستاده بود کنار جوی آب، زیر درخت چنار، و این پا و آن پا میکرد. پرید میان حرف موژان. «یادمه، خوبِ خوب. بعد از این همه سال… چهجوری موژان؟» و موژان تعریف کرد که بعد از دیدن بریدة روزنامهای، که مقالهای بوده با امضای خانمی به نام الهه رؤیایی، با خودش فکر کرده شاید این الهه رؤیایی، همان الهه رؤیایی دوران دبیرستانش باشد. و شروع کرده اینطرف و آنطرف گشتن و سرک کشیدن، تا: «بالأخره اصل روزنامه رو گیر اوردم. مثِ پیدا کردن نقشة گنج بود. فقط یه رمز کم داشتم.» و به هر ضرب و زوری که بوده شماره تلفن الهه را، با پادرمیانی سردبیر، از دبیر سرویس گرفته. «همین دیروز عصر. اومدم خونه، یه فنجون قهوه درست کردم، یه موزیک ملایم گذاشتم و گوشی تلفن رو برداشتم که بهت زنگ بزنم، که جهانگیر اومد، شوهرم. رفته بود شکار.» جهانگیر بعد از پنج روز از شکار برگشته بود، خسته و زخمی؛ در دام شکارش گیر افتاده بوده و زخمی شده بوده، تازه بخت یارش بوده که فقط زخمی شده بوده. کوله و دولول و زیرانداز و چراغموشی را انداخته بود وسط نشیمن و رفته بود حمام و تا آخر شب یا با زخمش ور رفته بود یا بدقلقی کرده بود. «امروز صُب، صبر کردم بره، بعد بهت زنگ بزنم. حوصلهش رو ندارم هی غرغر کنه و همة نکبت دنیا رو بچسبونه به ده دقیقه تلفنی حرف زدن من. خب… دیگه تو بگو.» و حالا نوبت الهه بود. توی این سالهای وکالت عادت کرده بود صحبت را از پایه شروع کند. برای همین از همان سالهای دبیرستان شروع کرد، همان پسری که ایستاده بود زیر درخت چنار و این پا و آن پا میکرد. «یادته؟ حمید…» آن شاخهگل، کمی بعد توی گلدانی کوچک روی میز اتاق الهه بود. و رسید به دانشگاه، دانشکدة حقوق. سرِ شلوغیهای شهریور بود که حمید را کشانکشان برده بودند و دیگر خبری ازش نشده بود، حتی اوایل انقلاب؛ که درِ زندانها باز شد و کلی اسناد و مدارک رو شد و خیلیها فهمیدند فلان کسی را که فکر میکردهاند مرده، زنده است یا برعکس. «شنیده بودم خودت هم اخراج شده بودی…» اخراج شده بود و بعدها هم بهزور دوباره راهش داده بودند سرِ کلاس. به اینجا که رسید، الهه کابوس شبانهاش زنده شد. «میدونی یه بار چه اتفاقی افتاد موژان؟ دمِ دانشگاه شلوغ بود. یکی میزد، یکی میخورد. اینور لاستیک دود میکرد، اونور شیشهخورده رو زمین ریخته بود. یهو چندتا از این کامیونای پرِ سرباز جلومون سبز شد. یه چشم باز و بسته کردن، سربازا پیاده شده بودن و انگار جوخة اعدام، نشونه گرفته بودن سمت جمعیت. هرکی یه طرفی دوید. تو یکی از همون خیابونای دور و ور دانشگاه یکی داد زد «ایست.» با من بود. سر چرخوندم عقب. یکی از همون سربازا بود، مثل مجسمههای یونانی سرِ زانو نشسته بود و لولة تفنگش رو نشونه گرفته بود سمت من. تند کردم. یه بار دیگه داد کشید «ایست.» دیگه از اون تندتر نمیتونستم. صدای شلیک گولهش پیچید تو گوشم. زوزهش رو تو هوا میشنیدم. نزدیک میشد. نزدیکتر میشد. هی نزدیکتر میشد. یهجوری بود انگار من وایساده بودم و اون داشت با سرعت میاومد که پشت جمجمهم رو سوراخ کنه و بره وسط مغزم و از بین ابروهام بزنه بیرون؛ همونجایی که دخترای هندی، وقتی زن میشن خال میذارن. صداش دیگه اونقد نزدیک شده بود که فکر میکردم رفته توی کلهم. بعد گرماش رو حس کردم. دیدمش که از کنارم گذشت. گرماش پیچید تو گوشم. گلوم درد گرفته بود. تا چند متری بعدتر هنوز میدیدمش، بعد دود شد رفت تو هوا. دیگه ندیدمش. اگه میدیدمش که مثلاً میافتاد توی جوب آب یا کف خیابون، خیالم راحت میشد. اما ندیدمش، غیب شد. همهش فکر میکردم یه جایی تو هوا مونده تا ناغافل بزنه پسِ کلهم. دوباره که سربازه ایست کشید، پیچیدم تو یه خیابون دیگه. سربازه دست از سرم ورداشت، لابد حالش رو نداشت اون همه راه رو بدوه دنبالم. اما همهش فکر میکردم گولههه تو هوا دنبالمه. شب که شد…» روی کندهکاری قنداق دولول دست کشید. توی لوله را نگاه کرد، تاریک بود. دستش روی ماشه لغزید و خیلی آرام، مثل نوازش لالة گوش معشوقی فشارش داد. شاید اگر وقتی الهه داشت برای موژان اتفاقات آن عصر پاییزی را تعریف میکرد، آنطور به نفسنفس نیفتاده بود، اتفاقات بعدی نمیافتاد. موژان آب دهانش را که فرو داد، گلویش تیر کشید. نگاهی به دور و برش انداخت، همهچیز را تار میدید: وسایل شکار جهانگیر، گرچه از وسط نشیمن رفته بود کنار دیوار، هنوز هم جایی بود که نباید باشد، پردهها را درآورده بودند برای شستوشو و هنوز دوباره وصلشان نکرده بودند، و پای دیوار پر بود از گلولههای گرد و غبار. «الی، حالش رو داری بیام دنبالت، بیارمت اینجا؟ میخواستم یه شب شام دعوتت کنم. میشه بندازیمش امروز ناهار.» الهه که نفسش کمکم سر جا آمده بود، بدنش را کش آورد، دستش را روی میز دراز کرد و کیف را کشید طرف خودش. دفترچه را درآورد و برنامة روزش را نگاه کرد. قراری نداشت؛ یعنی قبلاً داشت، اما بهم خورده بود و خطخطی شده بود. «ماشین دارم. آدرس بده میام.» تلفن را که قطع کرد، کلیپس ستارهنشان را زد به موهایش و بالأخره شمارة هفده را انتخاب کرد، قرمز سیر. رنگِ پریدهاش با آن روسری همرنگ رژ، کفش طلایی، مانتوی مشکی و طرة مویی که بازیگوشانه از زیر قرمزی روسری بیرون زده بود، هیئت کسی را به او میداد که دارد به مهمانی مرگ خودش میرود، یک ستارة مجلسِ واقعی. توی آینة کنار در، خودش را برانداز کرد. «کاش مانتو قرمزه رو از خُششویی گرفته بودم.» موژان نگاهی به خانة درهم و برهمش انداخت و نگاهی به ساعت. گوشی را برداشت و شماره گرفت. آنطرف خط کسی گوشی را بر نداشت. الهه در راه مهمانی بود. وقتی الهه زنگ در خانة موژان را فشار داد، موژان داشت دولول جهانگیر را میگذاشت روی میخهای سینة دیوار. وسایل شکار را ریخته بود توی اتاقخواب و نشمین را جارو زده بود. اگر سالن پرده هم میداشت، صحنة کامل و مرتبی میشد. میشود از صحنة پر از احساسات دیدار دو همکلاسی سابق بعد از سالها گذشت و زودتر رسید به صحنة آخر: موژان فنجانهای خالی را گذاشت توی سینی. «حالت خوبه الی…؟ جهانگیر میگه اجدادش با این فنجونا سرِ آدمای گندهای رو زیر آب کردهن.» الهه لبخند زد. «آره خیلی خوبم، اینام دیگه تاریخ مصرفشون گذشته.» موژان رفت توی آشپزخانه. همانطور بلندبلند حرف میزد، از جهانگیر، از کار، از پسرش. الهه نگاهی به دور و بر انداخت. از جا بلند شد و رفت طرف دیوار. عکسهای سیاه و سفید توی قاب خاتم، شبیه همة عکسهای دیگری بود که از خانها و شاهزادههای قاجار دیده بود. «چرا همة این عکسا عین همن؟» موژان داشت حرف خودش را میزد، جوابی نداد. الهه توی اتاق چرخی زد. چشمش به دولول روی دیوار افتاد. داشت بهطرف دیوار میرفت که پایش گیر کرد به گوشة تاخوردة فرش و سکندری خورد. دولول را از روی دیوار برداشت. بوی باروت پیچید توی دماغش. «این، کار هم میکنه؟» موژان هنوز داشت با خودش حرف میزد. کافی بود یک لحظه سکوت کند تا آن اتفاق نیفتد. اما نکرد. الهه روی کندهکاری قنداق دولول دست کشید. توی لوله را نگاه کرد، تاریک بود. دستش روی ماشه لغزید و خیلی آرام، مثل نوازش لالة گوش معشوقی فشارش داد. بالأخره موژان سکوت کرد. الهه سرش را گذاشت روی گلهای قالی. چشمهایش باز بود، دهانش هم. دختری را دید که توی خیابانی میدوید. خیابان بیانتها بود و درختان چنارِ دو طرفش، سرهایشان را به هم تکیه داده بودند. سربازی سرِ زانو نشسته بود و نشانه رفته بود سمت دختر. رفت توی چشم سرباز. وسط دایره، کنار مگسک، دختر را دید. دایره حرکت کرد. مگسک افتاد روی دختر. همهچیز بیحرکت شد. سرباز ماشه را چکاند. گلوله بهطرف دختر رفت، میخواست روی پیشانیاش خال هندی بیندازد. دختر سکندری خورد. گلوله از کنار گوشش رد شد. اما کمی که ازش فاصله گرفت، جهتش را عوض کرد و دوباره برگشت بهطرفش. #هفتداستان۱۳۹۱
- اسبهای پشت پنجره، جنگ نشخوار میکنند
امید کشتکار نمایشنامه «اسبهای پشت پنجره» نوشته ماتئی ویسنییک، نویسنده رومانی تبار فرانسوی با ترجمه درخشان تینوش نظم جو را باید به لیست علاقهمندیهای کتابم اضافه کنم. نمایشنامهای که مانند نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد» اثر دیگر ویسنییک، با تم جنگ و ویرانیهایی که بر روح و روان انسانها باقی میگذارد نوشته شده است. این نمایشنامه بر خلاف «پیکر زن» از ساختار رئالیستی فاصله میگیرد و با سبک و زبان ابزورد روایت میشود. شاید هم دلیلی که «اسبها» بیشتر به دلم نشست همین تلفیق عجیب داستان جنگ و سبک تئاتر ابزورد بوده است. اسبهای پشت پنجره در سه بخش نوشته شده است. در هر سه بخش شخصیت زن ثابت است. یک جا مادر است، جای دیگر دختر و در انتها همسر. بیشک نمادی از آنچه جنگ بر سر زنان میآورد. در تمام داستان پس از بیرون رفتن مردها از صحنه یک “پیک” وارد میشود که قرار است به ابلهانهترین شکل ممکن خبر کشته شدن و روانی شدن جنگ رفتهها را به زن بدهد. پسری که در جنگ کشته شده اما با لگد یک اسب. پدری که جان سالم به در برده اما دیوانه شده و در انتها شوهری که در جنگ زیر دست و پا مانده و مرده است. شکل اتفاقات، خبر دادنها، وقایع جبهه و همه چیز آن قدر مضحک است تا خواننده (و بیننده نمایش) ناخودآگاه به خود بگوید: “چقدر همه چیز مسخره است.” و این بیشک همان چیزی است که نویسنده میخواهد ما از جنگ بدانیم. ویسنییک به ما میگوید جنگ اتفاق ابلهانهای است که بر پایه احساسات پوچ و بیمعنایی مانند کشور گشایی، عقده گشایی، زیاده خواهی، نژاد پرستی و… سر میگیرد و نتیجهای ندارد جز ویرانی، فلاکت و غم. حتی برای پیروزان. و البته آنان که بار این محنت را به دوش میکشند زنها هستند. زنهایی که مادر، همسر و فرزند کشته شدگانی هستند که به خاطر یک هدف پوچ به پوچترین شکل ممکن میمیرند. در جای جای نمایش، دیالوگها و بازیها، تصاویر و احساسات خارق العادهای را میسازند. پوچی و ویرانی جنگ و احساسات پوچی مانند وطن پرستی به قیمت نابودی انسانها، در گام به گام داستان به تمسخر گرفته میشود و از این حیث نمایشنامهای یگانه خلق میشود. شوهر – (مسحور اشیایی که مدام روی میز جابهجا و مرتب میکند.) ممکنه… امکان داره… هیشکی انکار نمیکنه… تلفات داره… همیشه تلفات داره… وقتی هدف اینهمه شریفه… وقتی آینده مثل آفتاب درخشانه… باید تلفات رو پذیرفت… باید خون داد… مگه این خون… نمایانگر چه چیزیه؟ هان؟ به نظر تو؟ بله… خون میریزه… ولی دوباره از راههای دیگهای به سرچشمهاش برمیگرده! چون این خون همون رشته است! همون رشتهای که ما رو به هم متصل میکنه… در آینده! … همون ملاتی… که ما رو کنار هم محکم نگه میداره… توی این بنای عظیم… هااااااا! (مکث کوتاه) این جوریه. زن – بله، هانس، همین جوریه. ولی من خیلی غصهدارم… هرچی بیشتر دعا میکنم، بیشتر غصهدار میشم… و بیشتر میترسم… گاهی من و خانم هیلدا و دخترش، با هم دعا میکنیم… همینجوری بیحرکت میمونیم، ساعتها و ساعتها… در مدام به هم کوبیده میشه… توی خیابون همه میدون… ما هم مدام فکر میکنیم. من به تو فکر میکنم… تو رو میبینم… وقتی یه مدت طولانی دعا میکنم، بدنم کرخ میشه… کمکم صدام خفه میشه… خانم هیلدا خیلی ضعیفه… ویسنییک به ما میگوید جنگ اتفاق ابلهانهای است که بر پایه احساسات پوچ و بیمعنایی مانند کشور گشایی، عقده گشایی، زیاده خواهی، نژاد پرستی و… سر میگیرد و نتیجهای ندارد جز ویرانی، فلاکت و غم. حتی برای پیروزان. و البته آنان که بار این محنت را به دوش میکشند زنها هستند. زنهایی که مادر، همسر و فرزند کشته شدگانی هستند که به خاطر یک هدف پوچ به پوچترین شکل ممکن میمیرند. آنچه بیش از همه در این نمایش چشمگیر است برخورد نامیزان شخصیتها با وقایع است. در بحرانیترین شرایط و در حالی که بدترین اتفاقات در صحنه روی میدهد، دیالوگها به سمتی میروند که گویا آنچه دیده و شنیده میشود نه یک واقعیت وحشت آور که یک بازی تلخ احمقانه است. زن – وحشتناکه! یه آدم زنده رو با پاهاشون له و لورده کردن، وحشتناکه! پیک – همینه دیگه! چیکار میتونستن بکنن؟ خیلی شلوغ بود، خانم. کسی نمیفهمید روی چی داره پا میذاره. زن – بعدش چی، بلندش کردین؟ پیک – نتونستیم، خانم. ولی من پوتینها رو آوردم. (آرام در کمد را نیمهباز میکند و از آن چندین پوتین بیرون میآید.) زن – پوتینهاشه؟ پیک – نخیر، خانم، اینا پوتینهاییان که ایشون رو لهولورده کردن. (پیک در کمد را باز میکند و انبوهی پوتین از کمد روی زمین میافتد.) زن – اصلاً نمیفهمم. پیک – من راه دیگهای ندیدم، خانم. هرچی از ایشون باقی مونده زیر پاشنههای این پوتینهاست که لهولوردهاش کردن. واسه همین من همهشون رو براتون آوردم. زن – میخواین من با این پوتینها چیکار کنم؟ پیک – دههزارتا پوتینن، خانم. مقبرهاش همینجاست، زیر پاشنههای همین پوتینها. من وظیفهام بود براتون بیارمشون. به من دستور دادن. حالا شما هر کاری دوست دارین میتونین با این پوتینها بکنین. □□□ خواندن ادبیات جنگ برای ما که نسلی هستیم بزرگ شده زیر زوزه موشک و غرش ضد هوایی، همواره تاثیری دردناک به جا میگذارد. نسل سوخته دهه پنجاه که تفریح جذابمان دویدن در راهروهای تاریک پناهگاههای مدرسه بوده است. هنوز هم تصاویر تشییع جنازه دانش آموزان دبیرستان نزدیک مدرسه ما در خاطرم هست و فریادهای جنگ طلبانهای که مدیر آن مدرسه سر میداد و از انتقام میگفت و از این همه سربازی که صف کشیده و آماده شهادتند. فریاد میزد تا دانش آموز دیگری تهییج شود و خود را آماج گلوله و خمپاره قرار دهد. خواندن ادبیات جنگ برای ما که نسلی هستیم بزرگ شده زیر زوزه موشک و غرش ضد هوایی، همواره تاثیری دردناک به جا میگذارد. نسل سوخته دهه پنجاه که تفریح جذابمان دویدن در راهروهای تاریک پناهگاههای مدرسه بوده است. هنوز هم تصاویر تشییع جنازه دانش آموزان دبیرستان نزدیک مدرسه ما در خاطرم هست و فریادهای جنگ طلبانهای که مدیر آن مدرسه سر میداد و از انتقام میگفت و از این همه سربازی که صف کشیده و آماده شهادتند. فریاد میزد تا دانش آموز دیگری تهییج شود و خود را آماج گلوله و خمپاره قرار دهد. برای نسل ما خواندن ادبیات جنگ به خصوص نمایشنامهای از این دست که میکوشد واقعیت پوچ جنگ را آشکار کند، اتفاقی تلخ و تکان دهنده است. اتفاقی که البته با لذت به سراغش میرویم. چرا که آنچه از کودکی ما به جا مانده جیغهای خانوم معلمی است که از شکستن شیشه کلاس، بعد از صدای انفجار موشک بر خانه همکلاسیمان بلند شد. و هرچند فردا به جای دوستمان گل بود، اما هنوز زندگی ادامه داشت و آقای هاشمی کارمند اداره پست از کازرون به سمت نیشابور میرفت. #اسبهایپشتپنجره
- هلاک میشوم | روجا چمنکار
لولي! اين جهان جهان من نبود اين صدا صداي من نبود ساز تو را لال كردند و گوش مرا پر بيرون از اين اتاق همه چيز خريدارند قلب كهنه عشق كهنه حرف هاي تكراري بيهودگي آلات خون ضايعات اثاث زندگي خريدارند لولي! مثل ريواسي ازلي بر من بپيچ ابديت باشد براي آنان كه مي ترسند و لبخندشان تزريقي ست و زيبايي شان و خونشان تزريقي ست بزن بر سيم هاي مسي رنگ رگهايم كه اشك هاي تو شور بود و راه درياي من دور كه اصابت مي كنم روزي به روزگاري سخت تر وهلاك مي شوم لولي ميان عذاب مردمي دردناك و پراكنده مي شوم در خاك و نارنج و خرما و انواع ديگري در من ميوه مي دهند و اينطور است لولي سياه من! كه گاهي خبر مي دهم تو را به صبحي روشن به درختي سرشار و خورشيدي حاصلخيز و خدايي زيبا بعد از من تو بر اين لحظه ي موميايي شده مهرباني كن و راز اتاق را دور بدار از نگاه خريداران. #مردنبهزبانمادری
- هر نیم ایز بیتا
نگاهی به رمان “مای نیم ایز لیلا” به قلم سید ابراهیم نبوی رمان “مای نیم ایز لیلا” را خواندم. مرا یاد کارهای “جومپا لاهیری” نویسنده بسیار خوب هندی انداخت و شیوه بیان دراماتیزه شده زندگی مهاجرانی که در ایالات متحده آمریکا زندگی میکنند. دورانی که گذراندهاند، وضع اکنون آنان، زندگی پیشین و فضای نوستالژیک گذشته برای هر کدام از آنها و نگاه آنان به کشور مهاجرپذیر و مهاجرفرست. عنوان کتاب یعنی “مای نیم ایز لیلا” تاکید او را بر تکیه داستان بر موضوع مهاجرت گذاشته است و شخصیتهای داستان که تقریبا هیچکدام شان آمریکایی نیستند، با وجود اینکه بر سرگذشت آشفته و پیچاپیچ خانواده ایرانی در آمریکا متمرکز است، اما پر است از شخصیتهای عرب، آمریکای لاتینی و آفریقایی. انگار در جزیره مکشوفه پرتغالیها هیچ آمریکایی زندگی نمیکند. اگر چه شکی نمیتوان کرد که مثلا “تانیا” دختر لیلا یا حتی ” فواد” دوست همسر سابق لیلا کاملا آمریکاییاند، اما از آمریکایی اصیل زادهای در رمان وجود ندارد، آیا آمریکایی اصیل وجود دارد؟ پیش از این جومپا لاهیری هندی نیز به ما گفته است که چگونه میشود رمانی در آمریکا نوشت که شخصیتهای آن نیمی مهاجر و نیمی مهاجر آمریکایی شده باشند، و هیچ مشکلی هم پیش نیاید. فضای رمان، بیش از هر چیز اشاره به ایرانیان حاشیهنشین دارد، مردمانی که اگر چه در شهرهای بزرگ و در کنار همسایگان آمریکایی زندگی میکنند، اما یا در حاشیه فرهنگی جامعهاند یا در حاشیه اجتماعی آن. هیچ اتفاقی جز واقعه یازده سپتامبر در رمان نمیافتد که ما را به مرکز شهر ببرد. حتی اگر وارد داون تاون هم بشویم باز اخلاق مشروبخواری فواد و ناصر و شیوه نگاه و رفتار آنهاست که تعیین میکند که چه اتفاقی میافتد. حتی در پایان رمان که لیلا در کلیسایی در نیویورک میخواهد موسیقی اجرا کند، ترانه ” کوهها لاله زارن” را میخواند. در این حاشیه شهر همه زندگی میکنند، اما گوئی زندگی همه از همان حاشیه شروع میشود و در همان حاشیه میماند. کسی وارد جامعه آمریکایی نمی شود. حتی یوسف گمگشته نیز در آخر رمان به سوی تهران بازمیآید. رمان “مای نیم ایز لیلا” از نظر من بیش از آنکه به بحرانهای روحی و روانی مهاجران نگاه کند، به بحرانهای روحی و روانی کل جامعه ایران نگاه میکند. از همین روست که تقریبا همه آنها که از ایران میروند، کولباری از مشکلات را با خود میبرند و وقتی به آنجا میرسند یا با همان مشکلات یا با گونه جدیدی از مشکلات مواجه میشوند. مشکلاتی که آنها را له میکند، ویران میکند، یا از یکدیگر گریزان میکند. شیوه روایت در کار “بیتا ملکوتی” شیوهای دورانی است، رفتن به گذشته و بازگشت به حال و متمرکز شدن روی شخصیتهای داستان که به شکل موفقی انجام شده باعث میشود که ما از خواندن اثر لذت ببریم و مثل کودکی کنجکاو با قطعات گمشده پازل که نویسنده یکی یکی در اختیارمان می گذارد، تصویر را کامل کنیم. تصویر یوسف خوب و مهربان و هنرمند، لیلای رنجکشیده و دائما لهشده و از آتش سختیهای ناخواسته گذشته، ناصر که انگار امتداد بدنی است و چیزی جز اندام و غریزه ندارد، تانیا که هر روز بیشتر از قبل از یک فرهنگ جدا میشود و فرهنگی دیگر را میبلعد، امیر علی که مثل خاطرهای رنج آور برای لیلا مانده و خانوم، مادر لیلا که یکی از محکمترین و پرداختشدهترین شخصیتهای رمان است، برخلاف آقا که قرار بود شخصیتی جذاب باشد، اما پرداختن به او در کلیشههای رایج باقی مانده است. ساختمان رمان بیتا ملکوتی، ساختمانی مفید است که پس از ایجاد نیاز به شناختن شخصیتی در داستان حکایت او را باز میگوید. به گونهای تدوین و چینش ساختمان داستان بر مبنای یک تدوین حسی است. تقریبا همین شیوه را با اشکالات کمتری در کار خیره کننده “به کسی مربوط نیست” جومپا لاهیری میتوان دید. مای نیم ایز لیلا به زبانی نوشته شده که هم فارسی امروز ایران بر آن سایه دارد، هم کلمات خارجی با نحوه مصرف و جایگاه آن در شیوه و رفتار در آن جا افتاده و هم اصرار بر فارسی نویسی کلمات انگلیسی که طبیعی است و ما را به شکلی وارد فضای فرهنگی و زبانی داستان می کند، به میزان بالایی تازه است. البته پس از این چنین زبانی را بیشتر خواهیم خواند، اما این یکی تازه است. کلماتی مانند ” تینیجرا”، “گرس”، هوم ورکا” و دهها کلمه دیگر که فارسی نویسی شده ما را با ادبیاتی خاص آشنا می کند، ادبیاتی که البته نوشتنش برای نویسنده ایرانی که فارسی خوب بلد است سخت است. نویسنده ای که حداقل در گفتارش از ده هزار کلمه فارسی استفاده می کند، در حالی که قهرمانش بعید می دانم از پانصد کلمه فارسی بیشتر استفاده کند. شاید به همین دلیل است که گرچه بخشی از رمان در جاهایی دشوار خوانده میشود، اما خواندن آن ما را به فضای مورد نظر نویسنده میبرد. در رمان مای نیم ایز لیلا سه دوره تاریخی روایت شده است، دهه چهل، دهه شصت و دهه هشتاد شمسی که اولی و دومی در ایران و سومی در آمریکا می گذرد. سومی روی گروهی از ایرانیان حاشیهنشین متمرکز است و بخوبی قابل دیدن و واقعی است. هم تانیا، هم ناصر، هم فواد، هم لیلا و هم خواهر شوهر تلفنی اول لیلا که در آمریکا کارش تهیه و فروش لواشک ایرانی است. گذشته پدران و مادران لیلا و یوسف که تقریبا هر دو در نیمه دوم دهه چهل می گذرد، نیز به شکلی باورپذیر است. خانوم شخصیتی قابل فهم و درک دارد، اما آقا (پدر لیلا) علیرغم علاقه لیلا به او کمتر از مادری که به او و برادرش زور میگوید قابل لمس است. شاید به این دلیل که نویسنده به خانوم نیاز دراماتیک دارد، اما آقا نقش چندانی در روند داستان ایجاد نمی کند. توصیف پدر و مادر یوسف و نوع عشق آنها، با خانهای که گوئی همه چیز آن از یکی از مراکز هنرهای دستی خریده شده، و کلماتی که توسط زن و شوهر عاشق گفته میشود، که مادر برای بیدار کردن یوسف به او ” زیبای مصر” میگوید و پدر می گوید “بلند شو زلیخا منتظره” به نظرم کمی اغراقآمیز آمد. و اصولا تصویر چهل سال قبل راوی شبیه عکسهای کهنه سیاه و سفیدی است که برای کسی که آن فضا را دیده بیشتر قابل فهم است تا کسی که فقط عکسها را میبیند. رمان “مای نیم ایز لیلا” از نظر من بیش از آنکه به بحرانهای روحی و روانی مهاجران نگاه کند، به بحرانهای روحی و روانی کل جامعه ایران نگاه میکند. از همین روست که تقریبا همه آنها که از ایران میروند، کولباری از مشکلات را با خود میبرند و وقتی به آنجا میرسند یا با همان مشکلات یا با گونه جدیدی از مشکلات مواجه میشوند. مشکلاتی که آنها را له میکند، ویران میکند، یا از یکدیگر گریزان میکند. اما مشکل اصلی رمان در زمان میانی در دهه شصت است. یعنی سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱ که تصویرهای ارائه شده بسختی باورپذیر است. جریان هایی مثل “خانه تیمی”، ” تشکیلات سیاسی”، ” اعدام کردن”، “فویل چسباندن پشت شیشه خانه تیمی”، اینها به نظرم مواردی است که باعث میشود آن دوره به سختی باورپذیر شود. از زیباییهای کتاب یکیاش توصیف بسیار توانای شخصیت خانوم و تصویرکردن نقاشگونه چهره و رفتار اوست، همین کار در مورد ملوسک و ناصر نیز به زیبایی انجام گرفته است. جملههای قشنگی در کتاب است که دلم نیامد نخواندهها را شریکش نکنم: « یه شب پوشکین همینطوری الکی افتاد مرد.»، « خوبه آدم کسی رو داشته باشه تو زندگیش که دوسش داشته باشه. وگرنه هر کاری بکنه باز کم داره.»، «چند بار خیابانهای موازی خیابان نهم و عمود بر آن را بالا و پائین کردند و جد و آبای آمریکاییها را جلوی چشمشان آوردند و به همه فک و فامیلشان تجاوز کردند تا بالاخره یک پارکینگ در خیابان هفتم به آنها مجوز ورود داد.» ( از صفحه ۳۵ کتاب) «دختر برگشت. چشمهاش خاکستری بود، مثل شنبه شب های رود هادسن.» ( از صحنه رفتن فواد و ناصر توی بار هیرو صفحه ۳۷) «شاید به همین خاطر بود که خانوم از آقا بیزار بود. از تصنیف خواندنش، از شیشههای مشروبش، از رادیو گوش دادنش و از تاری که میزد. میگفت: ” الهی بره زیر گل…. معلوم نیست کتش بوی نجاست کدوم لکاته ای رو میده.” آقا هم صدای رادیوی قدیمی عتیقه اش رو بلندتر میکرد: “بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه….”» ( از صفحه ۴۹ کتاب) « سه قطره خون ریخت روی ملافهی سفید تخت یک نفرهی تانیا»، « زیبارویان جهان به درد علاقه وافری دارند و وقتی آواز میخوانند، آوازشان ابدی است.»، « سیل همه چیز را برده بود، همه گذشتهاش را، بیپشت شده بود»،«آن دو زن بوی خون میدهند؛ بوی خون داغ و غلیظ. بوی خون انبوه و سرخ. آنها ایرانیاند.» ( آخرین جمله فصل هفتم، اولین آشنایی یوسف و لیلا)، «پرسیدم: ” این دختره کیه توی این تابلوها؟” جاناتان گفت: “بی تا” گفتم: ” آهان… همون ایرونیه؟” بعد از چند ثانیه سکوت گفت: “ترکم کرد”.» و جملات دیگری که باید کتاب را بگیرید تا بخوانید. شاید خانم ملکوتی لازم است رمان را یک بار دیگر ویرایش کند، اغلاط نوشتاری، دستوری و رسمالخطی را باید برطرف کرد تا کتاب راحتتر خوانده شود. و این هم بخاطرمان بماند که خواننده کتاب فارسی آن را با آهنگی که ما نوشتیم نمیخواند، بلکه با چشمش تغییر میدهد. وقتی من مینویسم “برجها” احتمالا خواننده آن را ” بُرجا” می خواند، ولی وقتی می نویسم ” برجا” خواننده بعید نیست که آن را ” بَرجا” بخواند. در مورد کلماتی که تازه وارد ادبیات داستانی میشوند، در شکستهنویسی باید کمی دقت کرد. رمان “مای نیم ایز لیلا” داستان لیلایی است که توفان حوادث او را از میان پدری سرخوش و مادری بشدت مذهبی به انقلاب کشانده، برادرش را کشته، او را به همسری تلفنی مردی که در آمریکا چنان زندگی می کرد که در تجریش کشانده، در آمریکا پیرمرد زندانی و لیلا با ناصر راننده کامیون خوشگذران زندگی کرده و آخر سر از او جدا شده و با یوسف هنرمند آشنا شده و با او به خودش رسیده است. رمان چیزهای تازهای دارد، بیتا ملکوتی توانسته است فضای زندگی شبانه حاشیهنشینان شهر را کشف کند و نشان دهد. تقریبا همه ایرانی آمریکاییهایی که ما بطور کلاسیک میشناسیم، یعنی ” تهرانجلسیها”، ” تهران پنجاه و هفتیها” و ” بچه ناساییها” در این رمان غایب اند. و این رمان به آنهایی پرداخته که قبل از ورود به جامعه مهاجرپذیر در حاشیه شهر گیر کردهاند. رمان “مای نیم ایز لیلا” نوشته بیتا ملکوتی که توسط انتشارات ناکجا منتشر شده است، کاری است که لازم است بخوانید. شکل کتاب پی دی اف، طرح روی جلد، اندازه حروف، نوع فونت انتخاب شده و صفحهبندی کار بسیار خوب و شایسته است و نشان از دقت ناشر در کارش دارد. رمان را از این آدرس بخرید. لطفا از این عادت بد که حوصله خریدن کتاب الکترونیک ندارید دست بردارید و یادتان باشد که خریدن کتاب الکترونیک کمک به ایجاد آزادی بیان و کمک به تولید فرهنگی و ادبی در کشور ماست. به نقل از ندای سبز آزادی #ماینیمایزلیلا
- کوچههای موازی ناکجاآباد
نگاهی به کوچه های موازی مجموعه داستان جواد جواهری به قلم ابراهیم نبوی «کوچههای موازی» جواد جواهری برای من یک اتفاق مهم در شیوه روایت است. گونهای از داستان کوتاه فارسی که تا امروز مشابه آن را کمتر دیدهام. با ویژگیهای کاملا شخصی که در نگاه و نحوه روایت جواهری مشخص میشود. میدانم که هم نسل ماست و یعنی سن و سال دار است، ولی شیوه روایتاش کمی چابکتر از سن اوست. چیزی در او مرا به یاد نجدی میاندازد، آیا همین که هر دو از یک اقلیم برخاستهاند؟ یا جواهری متاثر از اوست، یا شاید هم بگوید «نجدی؟ تا به حال نامش را هم نشنیده بودم.» به نظرم مجموعه داستانهای کوتاه «کوچههای موازی» را با دقتی بیش از حد معمول باید خواند. در این کوچههای خاطره و تجربه او که در کتاب به داستان درآمده است مطمئنا چیزهای تازهای کشف میکنید، چیزهایی که تا امروز در داستان کوتاه فارسی کمتر تجربه شده است. یک، به نظر میرسد که داستانها از روی شخصیت نویسنده نسخه برداری شده. خودش را پاکنویس کرده و هر داستانی به گوشهای از زندگی او وصل است. از روی داستانها میشود گفت نویسنده اهل استان گیلان است، در جوانی با گروههای چپ فعالیت میکرد، در دهه شصت از ایران به فرانسه رفته و سالهاست در آنجا زندگی میکند. ادبیات و فرهنگ فرانسه را میشناسد و به نظر نمیرسد حاشیه نشین فرهنگی باشد. نگاهش به ادبیات نگاهی کاملا امروزی و مدرن است و در جاهایی میشود نقطه دید اگوست رنوار را درباره هنر در آثارش کشف کرد. از نگاه رنوار هنر پرداختن به موضوع نیست، بلکه بیان احساسات هنرمند در برخورد با آن موضوع است. این نکته را در کوچههای موازی میشود دریافت. دو: همیشه بخشی از زندگی جزء به جزء روایت میشود. داستان «عکس» روی یک عکس متمرکز میشود و چنان عکس را مینویسد که وقتی میخوانیمش انگار تا به حال عکس ندیدهایم. نوشتن از روی عکس و گفتن عکس در این داستان محور اصلی روایت است. داستانهای این مجموعه همیشه بیرون از وضعیت رخ میدهد. داستان کوچه بر محور راه رفتن لجبازانه کودکی در کوچهای رخ میدهد، این داستان را میشود به راحتی نقاشی کرد و با دیدنش داستان را تماما از آن فهمید. محور داستان «اسب سفید سرکش» بازی شطرنج است. با همه آنچه روی صفحه میشود دید، احساسهایی که دو حریف دارند و حرکتهایی که ذهن و جسم آنها انجام میدهند. نویسنده صفحه شطرنج را جان میدهد و دهها نقاشی از حالات مختلف شطرنجبازان طراحی میکند «قوز کرده بود و به صفحه نگاه میکرد، به مهرههایش که قادر نبودند از شاهش دفاع کنند.» در داستانهای جواد جواهری فرق نمیکند که موضوع بازی شطرنج است یا دوچرخه سواری یا حرکت کودکی لجباز در کوچه یا شستن ماشین در هر حال حرکتها چنان نقاشی میشود و به تصویر میآید که انگار با یک جنگ واقعی یا زلزله یا سیل مواجهیم. تمام احساس خواننده درگیر موضوعی ساده میشود که شاید هزار بار برایمان رخ داده باشد. داستان «دنگ پیشانی» نیز مثل داستانهای دیگر باز به یک موضوع ساده برمی گردد، کسی به کسی سالها قبل به شوخی گفته «کله کچلک» و همین حرف تمام نوع رابطه و وضعیت را به هم ریخته. داستان «حضور» خاطره یک شوخی است، خواهری کفش برادرش را به زمین میخ میکند و مینشیند منتظر تا ببیند وقتی کفش را پایش کند چه واکنشی نشان میدهد. داستان «باغ تفرج» با تصویر پول شمردن شروع میشود و خواننده میتواند بفهمد که پول شمردن جدا از هر چیزی چه موضوع مهمی است. داستان سودای آوازهای زندانی چنین آغاز میشود: «مهمان داشتیم. همه دور سفره شام بودند. آن قدر مسخره بود که اولش خندهام گرفت. آخر چطور ممکن بود. اما کاریش نمیشد کرد، من به طور غیرقابل تحملی نیاز به واق واق کردن داشتم. یواش رفتم توی آشپزخانه، در را پشت سرم بستم و مثل یک توله سگ نشستم به پارس کردن.» داستان یک پیشخدمت پرتغالی است که یک روز زیر آواز میزند و راوی هر چه سعی میکند بفهمد معنی این ترانه و دلیل خواندنش چه بود نمیفهمد. تمام داستان همین است که کسی، تو یا هر کس دیگری یک لحظه میرسد که باید با صدای بلند آواز بخوانی، ممکن است دلیلی هم داشته باشد ولی چه کسی میتواند دلیلاش را بفهمد؟ داستان «آرمل» یکی از زیباترین داستانهای این مجموعه به تمامی در یک محل شستشوی اتومبیل میگذرد و رابطه راوی داستان با مردی به نام آرمل که کارش شستن ماشین است. داستان زندگی مردگان نیز در قبرستان میگذرد، قبرستانی که جزء به جزء بازگو میشود. داستان «کوچههای موازی» بازیابی کوچهای است که یک واقعیت در آن گم شده، شاید هم یک آدم، تمام جستجوی ذهنی همین است که چرا آن کوچه در خاطر تو مانده و چطوری میتوانی آن را ببینی یا نبینی. و داستان عمود در آب بر محور رفتارهای کسی دور میزند که در یک آموزشگاه خصوصی خلبانی در فرانسه دارد پرواز میآموزد. با همه جزئیات، با همه رفتارهای ریز که هنگام چنین آموزشی رخ میدهد و با همه گذشتهای که از ذهن راوی میگذرد. همیشه وسط بوم نقاشی داستانهای جواهری یک تصویر است از حرکتی که در زندگی ما نقش مهمی دارد، شاید هم نداشته باشد. سه: ممکن است فکر کنید که حالا با این همه توضیحاتی که درباره یازده داستان «کوچههای موازی» دادم، حالا دیگر داستان بر شما معلوم شده، در حالی که اصولا اینها که گفتم ربطی به داستان ندارد. همیشه وسط بوم نقاشی داستانهای جواهری یک تصویر است از حرکتی که در زندگی ما نقش مهمی دارد، شاید هم نداشته باشد، مهم این است که وقتی شما شطرنج بازی میکنید، همه شخصیت شما تعریف میشود، همانطور که وقتی ماشین میشوئید گذشته و حالتان را میفهمیم، یا وقتی خلبانی میکنید، یا هر اتفاق دیگری. آنچه رخ میدهد، میتواند اتفاقی باشد که سرگذشت شما را بازگو میکند. جواهری در به تصویر کشیدن فضاها و نقاشی شخصیتها با کلمات توانایی غریبی دارد. او حادثه را محکم توی گوش ما نمیکوبد، میگذارد ما دور و بر اتفاق راه برویم. یک جورهایی مرا یاد روبر برسون میاندازد. چرا باید وقتی موشت میمیرد حتما افتادنش و غرق شدنش را ببینیم، صدایی که میشنویم، واقعه را بازگو میکند…. چهار: یکی از مهمترین ویژگیهای داستانهای جواهری زبان او در روایت است. نثر او شاعرانه است، گاهی با ایماژ و گاهی با بازی کلمات داستان گفته میشود. گاهی اوقات حتی برای گفتن یک مفهوم انتزاعی هم تصویری از داستان نویس پیشکش میشود. «در عکس عشق هست، عشقی تشنه و عشقی سیراب» (عکس)، «شب بهانه بیبدیلی برای سکوت بود.» (عکس)، «گوئی کسی پیچ گرامافون جهان را به سوی صفر گردانده باشد.» (زندگی مردگان)، «زیر بارانی لجوج شانه به شانه رفتیم و گیس بلند گفتگویی درهم برهم را بافتیم.» (زندگی مردگان/ ۱۹)، «آنجا ماشین سفر در زمان، فیات زهوار در رفتهای بود که در مرز فروپاشی ما را با سرعت سه هزار سال در ساعت این سو و آن سو میبرد.» (زندگی مردگان)، «میخواهد رقم زن تقدیر خودش باشد» (کوچه)، «مخالف خوان است، با آوازی تک مضرابی» (کوچه)، «فریاد میزند: نه! نهاش صدای خشک ساطور است بر کنده لج.» (کوچه)، «میخواست نبردی را آغاز کند که از پیش باخته بود.» (اسب سپید سرکش)، «من حرکت فرجامین را انجام دادم. ضربهٔ بینقص میرغضب.» (اسب سپید سرکش)، «با این حرف ناگهان همهمان از آن شامگاهی که میبایست صمیمی و دلپذیر باشد، به سالها پیش پرتاب شدیم و زمان با خندهای دندان نما آرام در گوشم نجوا کرد «دیدی که هیچ وقت پاک نمیشود، هیچ وقت!» با دهان پر گفته بودم، چون ددی زخمین. صدای تصادم قاشق با چینی بشقاب، در اتاق طنین انداخته بود.» (دنگ پیشانی)، «دیدم که خنجر انتقام یاد برادری که یک شب ناگهان ابر شده بود و رفته بود، در چنگش برقی زد.» (دنگ پیشانی)، «انگار نه آبی رفته، نه برگی ریخته، نه مویی سپید شده، نه چروکی بر چهره نشسته.» (حضور)، «دورتر خال قایقها بر صورت زمردی دریا» (حضور)، «حتی بر گور شهیدان، روزی ماموران شهرداری گل خواهند گذاشت. دسته گلهایی هم شکل» (حضور)، «من با عمودیت حضور خویش درگیرم» (باغ تفرج) «نگاهش را بر من سرانده بود و حیرانیام را وزن کرده بود.» (آرمل)، «دورترک درهای انجامین، چون دو چشم درشت با مردمکانی از لوزیهای مکرر نظارهام میکردند.» (کوچههای موازی)، «در سکوتی نه تو راه میرفتیم.» (کوچههای موازی)، «در، در حافظه زنگ زده لولاهایش چرخید.» (کوچههای موازی) زبان روایت در کوچههای موازی سه ویژگی دارد، نخست اینکه شاعرانه است، هم به لحاظ آهنگ و بازی با کلمات و یا تصاویری که با منطق شاعرانه بیان میشوند و دیگر اینکه شیوه ورود به هر ماجرایی چنان به چالشی دو سویه کشیده میشود که با هیچ اتفاق یک حرکت شکل میگیرد و این حرکت به داستان جان میبخشد. جز اینها نثر و زبان روایت همچون داستانهای مدرن امروز دیگر در حد داستانگویی خلاصه نمیشود بلکه راوی یا نویسنده در هنگام روایت دائم در کار تفکر برانگیزی است. البته ممکن است سلیقه برخی مخاطبان با چنین نثری و زبانی سازگار نشود، طبیعی است. اما به نظرم زبان فاخر داستانهای جواهری پاسخگوی نگاه او به موضوعات است. موضوعاتی که همه درکارند تا به بیانی دیگر از انسان بپردازند. در داستان باغ تفرج میخوانیم: «وقتی هر دو همدیگر را در یک زمان به حاشیه رفتن متهم کرده بودیم و پس از مدتی کلنجار رفتن به این نتیجه رسیده بودیم که حقیقت در حاشیه است و تنها راه نزدیک شدن به پاسخ همان حاشیه رفت است، با هم دوست شده بودیم.» جواهری در به تصویر کشیدن فضاها و نقاشی شخصیتها با کلمات توانایی غریبی دارد. او حادثه را محکم توی گوش ما نمیکوبد، میگذارد ما دور و بر اتفاق راه برویم. یک جورهایی مرا یاد روبر برسون میاندازد. پنج: تقریبا هفت داستان از یازده داستان مجموعه کوچههای موازی با عبارات یا جملات شاعرانهای آغاز میشود که به نظرم چیزی به داستان نمیافزاید. نمیتوانم فکر کنم این عبارات در درک بهتر داستان کمک میکند یا موجب زیباتر شدن کار میشود. شش: جواهری از شیوههای بدیعی برای روایت کردن استفاده میکند. ترکیبی از تمرکز کامل روی جزئیات تا گریز کامل به گذشته، و گاهی رسیدن به مفاهیم عمیق انسانی از جزئیترین رفتارها. خیلی اوقات داستان او اصلا داستانی نیست که ظاهرا میخوانیم. در کوچههای موازی که بیهوده نام کل مجموعه را به دوش نمیکشد و حکم ستون فقرات این مجموعه را دارد، در چند سطر داستانی گفته میشود که شاید براحتی میتواند خوانده نشود، اما داستانی مهم در کل این مجموعه است. تمهید او برای گفتن داستان به نظرم بسیار تامل برانگیز است: «ناگهان به یادش آورده بودم… کم حرف بود و خنده رو… خط خوشی داشت… از همان اول خطاط رسمی تیم فوتبال ما شده بود. با هم میرفتیم… و او بر دیوارها مینوشت «تیم فوتبال ستاره آماده مسابقه است»… بعد، بزرگ شدیم. تیم فوتبال ستاره به تیم فوتبال نبرد تبدیل شد…. بعد کمتر فوتبال بازی میکردیم….. بهروز زیباترین «مرگ بر شاه»های دنیا را مینوشت…. بعد هم مینوشت که طبقه کارگر باید متحد شود.» (کوچههای موازی). جواهری تمهیدات فراوانی برای گفتن داستانهایش دارد. اغلب این تمهیدات نو و خواندنی است. این شیوه دیالوگ نویسیاش را نیز در داستان «عمود بر آب» دوست دارم: -چرا هواپیما دو تا دینام داره؟ «سووال بسیار بیمورد من» – چرا تو دو تا داری؟ «پاسخ سربالای ژان ماری» – من همه رو دو تا ندارم. «زبان دراری دوباره من» – هر جا لازم بود دو تا داشته باشی دو تا داری. «ژان ماری بیحوصله» هفت: نثر و قلم جواهری نثری دقیق و حسابشده است. حتی در جایی که انتظار داریم کلمات بشکنند و به کار محاوره بیایند، در گفتگوهای معمول نیز شکل و آهنگ کلمات حفظ میشود و از این رو نوشتهاش تمیز و خواندنی است. هم خواندن داستان آسان است و هم حس مورد نظر داستاننویس را منتقل میکند. هشت: داستانهای مجموعه کوچههای موازی انگار که تصاویر خانوادهای هستند که به دلیل تغییر محیط زندگی فضای عکسهاشان دائما تغییر کرده یا بخاطر گم شدن تعدادی از عکسها این همه جای خالی در آلبوم باعث میشود که بیننده نتواند داستانی را بطور ممتد دنبال کند. اما حال و هوای داستانها یکی است. تاثیر داستان نویس بر داستان تا حدی است که انگار همه داستانهای مجموعه گوشههای زندگی اوست و شاید هست. اگوست رنوار میگوید: اگر میتوانستم همیشه تصویر یک مدل را در همه زندگی نقاشی میکردم. به نظر میرسد موضوع همین است. شما میتوانید با نوشتن داستانی از بازی شطرنج غربت یا رفاقت یا گمگشتگی یا عشق یا هر چیزی را بنویسید. مهم این است که شما حستان را هر بار در روایتی که ممکن است تکراری باشد، نشان میدهید، در داستانی که کاملا تازه است. دو کار را همزمان خواندم، یکی «به کسی مربوط نیست» از جومپا لاهیری و دیگر «شبانهها» از کازو ایشی گورو. هر دو کتاب مجموعه داستانهای کوتاهی هستند که در مجموعه پیکری واحد را میسازند، به نظرم همین اتفاق در کوچههای موازی جواد جواهری میافتد. مجموعه «کوچههای موازی» به نظر من در داستان کوتاه کار مهمی است. مطمئنم که با این نوشتهای که درباره این کتاب میخوانید احتمالا درک بهتری از کتاب خواهید داشت ولی میدانم که با این متن نمیتوانید متوجه شوید که خلاصه داستانها چیست، در حقیقت داستان کوتاه خوب داستانی است که کسی نمیتواند آن را تعریف کند. گاهی اوقات اصلا داستانی که میخوانیم داستانی نیست که باید بخوانیم. برای اینکه بدانید چه میگویم به سایت ناکجا، به این آدرس بروید و کتاب را سفارش بدهید و بخوانید تا دقیقا متوجه شوید که چه میگویم. به نقل از ندای سبز آزادی #کوچههایموازی
- کتابهای الکترونیک ناکجا
کتابهای الکترونیک ناکجا، مناسب برای خواندن روی دستگاههای کتابخوان را میتوانید از اینجا تهیه کنید. #عاشقانههایناکجا












