... ديشب قبل از خواب که تمام شب خواب به چشمم نيامد، درِ بالکن را باز کردم و چند دقيقه تو تاريکي و سرما ايستادم. رگههاي سفيد برفي را که روي ديوارهاي خانهي روبهرويي و حاشيهي کوچه نشسته بود تماشا کردم و يادم افتاد که ميگفتي از باريدن برف، بيشتر از هر چيز صدايش را دوست داري و من به تو ميخنديدم. آن وقت مني که به تو ميخنديد، گوش تيز کرده بود تا صدايي را که ميگفتي و آنهمه با اصرار، بشنود. خيليخب، راست ميگويي، حق با توست. برف که ميبارد، صدايي دارد که فقط در سکوتِ مطلق ميشود شنيد. مثل وقتي انگشت روي آخرين پردهي تار ميگذاري و مضراب ميزني. مثل وقتي نوک انگشتت را روي سيمِ سل فشار ميدهي تا از ارتعاشِ نامحسوسش کيف کني. مثل...
سیب ترش
نویسنده: فرشته نوبخت
ناشر: نشر چشمه
داستان بلند
چاپ اول: 1391
175 صفحه
LIB 1 MB8



















































