top of page

نتایج جستجو

487 results found with an empty search

  • ایگِل دیزرتِ نقره‌ای و صداخفه‌کن

    داستان کوتاه نوشته آبتین غلامپور سراسیمه واردِ خانه شد. چراغی با نور ملایم روشن کرد. در را پشتِ سرش کوبید. چند لحظه مکث کرد و بعد با عجله به سمتِ دستشویی رفت. شیرِ آب را باز کرد و با خشونت دستانش را با صابون شست. کاسه‌ی دستشویی به رنگِ سرخ در آمد. از قفسه‌ی کنارِ آینه یک باندِ کشی برداشت و دورِ دستش پیچید. کمی آب به صورتش زد؛ عینکش را روی چشمانش گذاشت و لحظه ای به تصویرِ خود در آینه خیره ماند. جوانکی با موهایی قهوه‌ای رنگ و صاف که از کنار فرق داده شده بودند و ترکیبی چشمانی روشن، دماغی کشیده و صورتی تراشیده که انگار یک جوانک نازیِ اوایل جنگ جهانی دوم را در آینه قاب می کرد. از آن شق و رق هایی که موهایِ روغن زده‌اشان هیچ‌وقت خم بر نمی دارد. اما امشب زیاد روی فرم نبود. چند گوشه از پیشانیش زخم‌های سطحی برداشته بود و موهای روغن‌زده‌اش توی صورتش می‌ریخت. رویِ کتش کمی از اثراتِ خون دیده می شد. وانِ حمام را پر کرد. بر خلاف میلش به آبِ گرم؛ شیرِ آبِ سرد را باز کرد و همراهِ کمی پودر پالتو را در وان انداخت. از دستشویی بیرون رفت و خودش را رویِ مبل انداخت. دکمه‌ی پیراهنش را باز کرد و کراواتش را در آورد. لیوانی برداشت و از شیشه‌ی کنارِ دستش کمی از نوشیدنی‌ای طلایی رنگ در لیوانش ریخت. از جیبش یک جاسیگاریِ نقره‌ای در آورد و سیگاری آتش زد. درِ بالکن را باز کرد و همانطور که نوشیدنی‌اش را مزه مزه می‌کرد به منظره‌ی شهرِ زیرِ پایش نگاهی انداخت و پکی به سیگارش زد. صدای خفه‌ی بوق و عبورِ ماشین‌ها ناله‌های بی‌خوابیِ شهر را به گوشِ ساکنینش می‌رساند. نمی‌دانست که به چه چیز باید فکر کند. انگار در آن لحظه جز آن سکونی که در بالکن برای خود دست و پا کرده بود هیچ چیزِ دیگر لازم نداشت. مثل اینکه می‌خواست از چند ساعت قبل فرار کند. همیشه وقتی با این سر و وضع به خانه می‌رسید همین احساس را داشت. احساسی که خمیازه‌کشان دوست داشت که همه چیز را در همان نقطه رها کند؛ او همان جا بخوابد و دیگر هیچ وقت بیدار نشود. سیگارش را به بیرون پرتاب کرد و ته‌مانده‌ی لیوانش را سر کشید. لحظه‌ای چشمانش را بست و صورتش را در هم فرو برد. درِ بالکن را بست و روی تختخوابش دراز کشید. در آن لحظات تنها چیزی که آرزو داشت یک خوابِ عمیق بود. اما این آرزو با فکرها و تصاویری که در ذهنش داشت و هر لحظه به یادش می‌آمد سازگار نبود. *** با صدایِ تلفن از خواب پرید. ساعتِ چپه شده‌اش را بلند کرد و نگاهی به آن انداخت. ساعتی از ظهر گذشته بود. زنگِ تلفن قطع شد. صورتش را در بالش فرو کرد. تلفن دوباره به صدا در آمد. غرولندکنان از جایش بلند شد. –         بله…؟! –         از کدِ 23 چه خبر؟ –         کارش ساخته شد. –         اوه رفیقِ قدیمی کارِت عالی بود. پولِ زیادی منتظرته! –         علاقه‌ای ندارم که بعد از این باهم همکاریِ دیگه‌ای داشته باشیم. می‌خوام بازنشسته بشم. –         داری شوخی می کنی؟ تصمیم با خودته. می دونی که رییس ممکنه چقدر ناراحت و عصبانی بشه؟ تو از بهترین‌های ما هستی! –         کاری می کنم که اون حرومزاده هم از شر ناراحتیاش خلاص بشه… گوشی تلفن را گذاشت. سیگاری برداشت. در حالی که لرزشِ دستانش شعله‌ی فندک را مرتعش می کرد آن را روشن کرد. موهایش را کنار زد. با حالتی عصبی سیگار می‌کشید. اخم‌هایش را در هم می‌کشید و دستش را لای موهایش فرو می‌برد. انگار که فکرهایِ غریب و آزار‌دهنده او را در بر می‌گرفت. دوباره تلفن به صدا در آمد. آنقدر در سیگار و تفکراتش غرق شده بود که متوجه زنگِ تلفن نشد. با آخرین زنگ‌ها رشته‌ی افکارش گسست. اما برایِ جواب دادن به تلفن دیر شده بود. سیگارش را خاموش کرد. لباسش را درآورد و به سمتِ وان رفت. شیرِ آبِ گرم را باز کرد. در وان دراز کشید. به زیرِ آب فرو رفت و چشمانش را بست. این کار به او آرامشِ عجیبی می داد. حسی که برایِ مدتی او را از جهانِ عادی دور می کرد. دنیایی که خود معمارِ آن بود و می‌توانست آرزوهایش را در آن خیالی که از حقیقت هم واقعی‌تر به نظر می‌آمد؛ ببیند. خود را پیانیستی تصور می کرد که بر صحنه‌ای عظیم قطعه‌ای از بتهون می نوازد. در آن خلسه‌ی زیر آب می توانست حتی صدای زمزمه‌هایِ از سرِ ذوقِ تماشاچی‌ها را نیز بشنود و لرزشِ سیم‌های پیانویی را که عاجزانه زیرِ قدرتِ طغیانِ موسیقیایی او به فریاد بلند شده‌اند؛ احساس کند. تلفن چند بار زنگ خورد. سرش را از زیرِ آب بیرون آورد. –         ” در حالِ حاضر قادر به پاسخ‌گویی نیستم. لطفا بعدا تماس بگیرید.” بعد از خش‌خش‌های متمادی، صدای بوقی ممتد به گوش رسید. از آب بیرون آمد و ربدوشمابرِ آبی آسمانی رنگش را پوشید. برایِ چند لحظه به غروبِ آفتاب خیره ماند. *** صدایِ موسیقی کرکننده بود. نورها با رنگِ تند به اطراف پاشیده می شدند. پسران و دختران جوان در حالِ رقص بودند. و زنانی نیمه‌برهنه، سینی به دست از میان جمعیت عبور می‌کردند. اغلبِ آنها ماسکی بر صورت داشتند که انگار با چیزی شبیهِ پرِ طاووس تزیین شده بود. پاپیون و ماسکش را صاف کرد. کیفِ فلزیش را از روی زمین برداشت. ماسکی که بر چهره داشت سفید و بی‌حالت بود. و در پسِ آن هیچ احساسی به هیچ چیز وجود نداشت. به سمتِ بار رفت. راهش را از میانِ جمعیتِ مستی که در مقابلش بود باز کرد. موسیقی با ضرب آهنگی بالا در صورتش کوبیده می شد. با هر سختی خودش را به دستشویی رساند. وارد یکی از توالت‌ها شد و در را قفل کرد. دستکش‌هایِ چرمیش را در دستش محکم و کیفش را باز کرد. از میانِ اسفنجی سیاه‌رنگ، اسلحه ی دیزرت ایگلِ نقره‌ای و صداخفه‌کنِ مخصوصش را بیرون آورد. آن ها را به هم وصل کرد و در بندِ چرمی که زیرِ کتش مخفی شده بود گذاشت. از دستشویی بیرون رفت.  واردِ راهرویی با نورِ آبی کم‌رنگ شد و مقابلِ آسانسور ایستاد که تمامِ دیواره‌هایش با آینه تزیین شده بود. از سقف نوری سرخ می تابید. دکمه‌ی 23 را فشار داد. در آسانسور سوناتِ 14 امِ بتهون پخش می‌شد. یکی از قطعاتی که همیشه در خواب‌هایش آن را در حالی که بر رویِ صحنه به تنهایی آن را می‌نواخت؛ خود را تصور می کرد. صدای زنگ‌مانندی شنید و آسانسور متوقف شد. راهرویی در مقابلش بود که بر آن فرشی قرمز انداخته بودند و در انتهایِ اتاق یک درِ چوبکاری شده قرار داشت. در را باز کرد. –         منتظرت بودم. پیرمردی پشت به در روی صندلیِ چرمیِ بزرگش نشسته بود. سیگار می‌کشید و منظره‌ی شهر را تماشا می کرد. –         بگیر بشین. زیاد با هم کار داریم. اسلحه را از کتش در آورد. و آن را به سمتِ صورتِ پیرمرد گرفت. و دستش را رویِ ماشه گذاشت. ماسکِ رویِ صورتش همچنان بی‌حالت به نظر می‌رسید. –         اوه! نباید اینقدر عصبی باشی! بیا…بیا و یک گیلاس… صدایِ عبورِ گلوله از صدا خفه کن به گوش رسید و به دنبالِ آن، پیرمرد مثلِ یک گاوِ وحشی که در مراسمِ گاو بازی اسپانیولی نیمه‌جان بر میدان سقوط می‌کند و از سرعتِ نفس کشیدن پره‌هایِ دماغش به رعشه می‌‌افتد؛ با چشمانی باز جان می‌داد. ماسک را برداشت و رویِ صورتِ قربانیش گذاشت. لبخندی عصبی به چهره‌ی ژرمنش اضافه شده بود. سیگارِ نیمسوزِ روی میز را به همراه گیلاسِ مشروبی که کنارش بود برداشت و همانطور که به صحنه‌ی اعمالِ موفقیت‌آمیزی که انجام داده بود خیره می‌شد جرعه جرعه آن را می‌نوشید. روبرویش پنجره‌ی بزرگی بود که از طبقه‌ی آخرِ یک برج بیست و سه طبقه منظره‌ی شهر را نشان می داد. آژیرِ خطر به صدا درآمد. می‌دانست که تا چند لحظه‌ی دیگر نگهبان‌ها می‌ریزند و کارش را می‌سازند. اما همچنان علاقه داشت که به شهر خیره شود. انگار از آن بالا می‌توانست با تمامِ وجودش، شهر، آدم‌ها و زندگیِ احمقانه و بی‌دغدغه‌شان را با تمامِ وجود تحقیر کند. حالا علاوه بر ناله‌های بی‌وقفه‌ی شهر آژیر هم به میان آمده بود و حال در گذرِ کندِ زمان او دیگر آزادی داشت که آنچه را که می‌خواهد انجام دهد. آرام‌آرام صداها و تصاویر محیط زیرِ بار واقعیتی تحتِ تصورش خفه می شدند. نوری قوی بر او تابید. پشتِ پیانو نشست و شروع به نواختنِ سوناتِ 14ام بتهون کرد. دیگر تنها او بود که بر جهانِ وجودش حکم می‌راند. هر از چند گاهی صفحه‌ی نتِ روبه‌رویش را نگاهی می‌انداخت. اما این برایِ او چیزی بیشتر از یک حرکتِ نمادین بیشتر نبود. چرا که او این نت‌ها را حتی از خودشان هم بیشتر می شناخت. حالا از نت‌ها درسی جدید می گرفت. او داستان زندگیش را در میانِ این نت‌ها پیدا می‌کرد. به این فکر کرد که او در تمامِ زندگیش یک هنرمند بوده است. فشارش به ماشه مثلِ فشردنِ کلاویه و سکوت‌ها، همان سکوتی بودند که صدا‌خفه‌کن در محیط برقرار می‌کرد. حالا قطعه‌ی آخر هم نواخته بود. دیگر به پایانِ قطعه‌اش نزدیک می‌شد. از پشتِ پیانو بلند شد. جمعیت همچنان مات و مبهوت، با نفس‌هایی حبس به او خیره ماندند. روبه‌رویشان ایستاد. نوریِ که بر چهره‌اش می‌تابید خاموش شد. بارِ دیگر ناله‌ی خشکِ صداخفه‌کن از ایگل دیزرت به صدا در آمد و جمعیت که انگار به تازگی از خوابی طولانی برخواسته بود او را تشویق کرد. #هفتداستان۱۳۹۱

  • یادداشت نشر چشم‌انداز بر “کاروان سفیران خدیو مصر”

    آنچه درین کتاب انتشار می‌یابد فصل‌هائی از رمانی است که غلامحسین ساعدی در سال 1359 به نوشتن آن آغاز کرد و فصل نخستین آن (در آغاز سفر) ، درشمارۀ نخست دورۀ پنجم ماهنامۀ آرش (تهران) ، در اسفند 1359 انتشار یافت. از آن پس نیز  بخش دیگری از آن، جاروکش سقف آسمان، در همان ماهنامه به طبع رسید (آرش، دورۀ 5، شمارۀ 6، شهریور 1359، ص. 107-99). چند ماهی پس ازین بود که ساعدی هم به ترک ایران ناگزیر شد و به دنیای تبعیدی ناخواسته گام نهاد (فروردین 1360) و درینجا بود که در نخستین شمارۀ دورۀ جدید الفبا (پاریس،زمستان 1361،  ص. 146-116)، جاروکش سقف آسمان را به همراه دو فصل دیگر این رمان (تلخ‌آبه و سفرۀ گستردۀ رسوم نهفته)  تحت عنوان مشترک “سه‌گانه” منتشر کرد. بخش دیگری از رمان،  در سراچۀ دباغان،  که بار نخست در ماهنامۀ بوستان (‌تهران، دورۀ 2، شمارۀ 1، تیر 1360) منتشر شده بود،  در شمارۀ دوم دورۀ جدید الفبا (پاریس، بهار 1361، ص. 138-133) باز چاپ شده است. سخن آخر اینکه میر مُهَنّا، فصل ناتمامی است “از آخرین نوشته‌های ساعدی”، و آنچنانکه در شمارۀ 7 الفبا آمده است (دورۀ جدید، پائیز 1365، ص. 25)، می‌بایست فصل آغازین بخش دوم این رمان پایان نیافته باشد و نوشتۀ ماهها و هفته‌های بازپسین زندگی او در آواره‌جای تبعید و مهاجرت است: به گفتۀ آگاه و صاحبنظری، آن جملۀ آغازین فصل که “هفت روز آفتاب درنیامد و ما هفت شب و روز را در ظلمت بسر بردیم…” اشارتی است، به گذشتن هفت سال از آغاز مأموریت فرستادگان خدیو مصر و پس نوعی‌تاریخ از سر گرفتن نوشتن رمان  و  تدوین این فصل (1364). کاروان پس از هفت روز /  سال انتظار در کنارۀ بحرالمیت، به کشتی می­‌نشیند و به راه می‌افتد. به کدام سو و تا کجا؟ دیگر دانسته نیست. آنچه می‌دانیم اینکه با میر مُهَنّا، صفحاتی از گیراترین و زیباترین نوشته­های ساعدی  را در رمانی ناتمام با فصلی ناتمام در برابر  داریم. ازینکه فصلها و صفحه­ها و سطرهای نانوشته می‌بایست از چه و کجا با ما بگویند بیخبریم همچنانکه از سرنوشت نهائی این صفحات در پایان مرحلۀ تحریر و در زمان تدوین و بازبینیهای بازپسین: این فصلها هم این چنین در آن تدوین نهائی بر جای می‌ماندند؟  یا با ویرایشی دیگر، کوتاه و بلند می‌شدند؟ یا یکسره جای خود را به فصلهای دیگری می‌دادند؟ ناتمامی دری گشوده است بر همۀ امکانها و فرصتها و بر همین ناتمام  است که  کلمۀ “پایان” گذاشته می­شود ، آنهم در پی‌آن فصل ناتمام، میر مُهَنّا. درینجا تمامی شش فصل بازمانده ازین رمان ناتمام بر حسب تاریخ طبع هر فصل تنظیم و ترتیب یافته است و زیر عنوانی که می‌بایست  می‌گرفت انتشار می‌یابد: کاروان سفیران خدیو مصر به دربار امیر تاتارها. رمان در فضای سفر  می­گذرد. کاروان سفیران هدایای خدیو اعظم را به درگاه امیر تاتارها می برد و ازین منزل به منزلی دیگر ره می‌سپرد. هر فصل کتاب بازگوکنندۀ دیده‌ها و شنیده‌های کاروانیان است درین مسیر و درین و آن منزل و منزلگاه . سفری در وحشت و هراس و در میان خون و ناله و اشک و فریاد. هر زمان، هرگز نادیده‌ای به چشم می‌آید و هرگز ناشنیده‌ای به گوش. “واقعه‌ای غریب” در پس ” واقعۀ غریب” دیگر. دنیائی در آن سوی واقعیتها و غرقه در قساوت و زخم و شکنجه و مرگ. سنگینی خشکی و خاک و گرد و غبار و سیاهی بر همه چیز. درمیان واقعیت و رؤیا. کابوسی در خاموشی و شگفتی. همه چیز در واقعیتی که هر لحظه می‌تواند به غیرواقعی بدل شود، فاجعۀ پردرد و رنجی را به همراه آورد و یا ناگهان به مضحکه‌ای با خنده‌های تلخ بینجامد. همچنانکه در “سفرۀ گستردۀ رسوم نهفته“: حکایت سنگسار پیرمردی است بیش از صد ساله و آنهم به جرم ارتکاب زنا در ایام جوانی. مفتی جوان شهر چه شادمان است که عنقریب حکم قصاص زناکاری را اجرا می­کند. توصیف سنگسار در قلم ساعدی، در مرز واقعیت و خیال ادامه می­یابد: کابوس زنده­ای که تا سر حد طنز تلخ و مرگبار به پیش می­رود. درینجا زمین و زمان دگرگونه است. ماه و خورشید و فلک هم به روال دیگر می­چرخند. خون و خشونت و خودسری بر مسند است  با همۀ مظاهر و آلات و ابزار خود. در همۀ داستانها / فصلها ، جمع، جماعت، مردمان هستند، اینجا شریک دزد و بیشتر اینچنین و کمتر رفیق قافله، و آنجا درمانده و درگیر و مقهور خودسری و قهر و جبری که از راه رسیده است. و  اینجا و آنجا هم، آنان که حرمت ” نه گفتن” را از یاد نمی‌برند. فضا آکنده از  فریاد و ضجه و نالۀ قربانیان است. و قربانی، هرکس و همه کس می‌تواند باشد. و سفیران نظاره‌کنندگانی هستند ناتوان و در بهت و حیرت. خط رابط و محور واحد همۀ مشاهدات گوناگون و حوادث ناممکن کاروان و کاروانیان، فضای حاکم بر داستانهاست. همین فضای شگفت‌انگیز و در عین حال واقعی است که زنحیرۀ اصلی و شیرازۀ واقعی رمان را تشکیل می‌دهد: بستر رویدادهائی ناگهانی و نابهنگام. چنین است که در هر یک از داستانها، مهمتر از قهرمانان، و یا بهتر بگوئیم قهرمان واقعی، همین فضای حاکم بر داستان است: فضای ظلمات، فضای زجر و شکنجه، فضای عجایب و نادیده‌ها، فضائی آکنده از دعا و سجده و معبد و کشیش و مفتی. فضای ابرآلود و خاک گرفتۀ تقدس و اعتقاد و تعصب و کوربینی و خشک‌اندیشی. فضائی در خشونتی نهادینه‌شده، مغروق در بن‌بست عزائی خاموش و پایدار. ساعدی نوشتن این رمان را در سال 1359 آغاز کرد . این سال که به پایان رسید دیگر ساعدی کمتر و کمتر در خانۀ خود زندگی می‌کرد و با گذشت روزها، او هم همچون بسیاران دیگر، در پی امن و امنیت به زندگی مخفی کشانده شد. و در هفته‌ها و ماههائی که در تهران و در خفا می‌زیست، نوشتن آن را دنبال می‌کرد. در اقامتگاه تازۀ خود با میزبانان از نوشتن رمانی “خیلی مفصل” سخن می‌گفت که “اینها  قسمتهای مختلف آن خواهند بود” ( و ازهمین رو است که قسمتهایی هم که در تهران به چاپ ‌رسیده، به عنوان “فصلی از یک کتاب” معرفی شده است). “شبها در اتاق نشیمن می‌نشست و تا دیرگاه می‌نوشت”. میزبانان از او نمی‌پرسیدند که در چه کاری و یا چه می‌نویسی و او خود از نوشته­های دوشین می‌گفت. “آنچه را می‌نوشت بعد برای ما تعریف می‌کرد. اگر یک شب چیزی نمی‌نوشت نگران می‌شدیم. نوشتن این کتاب در روحیۀ خودش هم تأثیر بسیار داشت. در افسردگی می‌رفت و گرفته احوال می‌شد. من دارم از درون فرو می‌ریزم“. اما از پا نمی‌نشست: “گاهی برای نوشتن کتاب در جست و جوی منبع و مأخذ و سند اطلاعاتی بود، می‌گفت و می‌خواست که ما هم به هر جوری بود کوششی می‌کردیم و پیدا می‌کردیم. یکبار می‌خواست بداند که در سلاخ‌خانه، پوست حیوانات را چگونه از لاشه جدا می‌ کنند. راه و روش پوست کندن را می‌خواست بداند. احتمالاً دست اندر کار نوشتن در سراچۀ دباغان  بود. بار دیگر دنبال کتابهای جانورشناسی و حشره‌شناسی بود. می‌گفت قاب‌بالان آمده‌اند و منابعی می‌خواست  دربارۀ حشرات تیرۀ “قاب بالان” (Coleoptra) که کدامند و چگونه و از چه زندگی می‌کنند ووو. تیره­ای که  سوسکک، شپشه و سرگین‌غلتان و امثالهم را در بر می‌گیرد. حشراتی که به صورت انگلی زندگی‌می‌کنند. می‌خواست از دگردیسی قاب‌بالان سر دربیاورد. یکی دو جلدی کتاب  ازین گوشه و آن گوشه پیدا کردیم دربارۀ حشره‌شناسی و بیماریهای حشرات که ورق می‌زد و می‌خواند و می‌گفت انگل­وار زندگی می‌کنند. این جماعت هم می توانند مثل انگلها خود را قرنها حفظ کنند و کمین کنند تا یکهو روزی بیرون بریزند و صدرنشین مجلس شوند“. درین روزها و هفته‌ها بود که مضمونهائی در ذهن او شکل  گرفت که دیگر از ثوابت دید و نگاه او شد. پیدایش ردۀ تازه‌ای از قاب‌بالان که با طنز خاص خود آنها را مُلوس‌کورپوس (Mollus Corpus) می‌نامید: حشره‌ای ویرانگر در داستان کوتاه خانه باید تمیز باشد و سپس عنوان  فیلمنامه‌ای بر اساس همین داستان کوتاه. تمثیلی دربارۀ سرنوشت مردم ایران که خانه­ای دارند که هر زمان تمیزش می­کنند و باز زمانی نمی­گذرد که حشرات خارق­العاده­ای از اینسو و آنسو سر برمی­آورند و بار دیگر خانه را در حکومت خود می­گیرند. مضمون اصلی، مبارزه برای پاکسازی خانه از وجود این حشره­ است تا بگوید و ندا دردهد که  ای مردمان از پای نتوان نشستن که خانه باید تمیز باشد. “از زبانش نمی‌افتاد. روزی ده بار و بیشتر با آن لهجۀ خودش می‌گفت و تکرار می‌کرد: خانه باید تمیز باشد”.  در سالهای پاریس هم این جمله بر زبان او همچنان جاری ماند. در فصولی که از  کاروان سفیران خدیو مصر به دربار امیر تاتارها در برابر داریم نشان مستقیمی هم ازین پیکارِ تمام لحظه‌ها و همۀ زمانها، اما بی‌پایان و بی‌آغاز، می‌یابیم؟ اکنون دیگر حکمروائی و سلطۀ قاب­بالان است اما آن جاروکش شهر هم هست که یکسره و یکپارچه در جست وجوی نظافت بود. همواره همه جا را از زباله‌ و کثافت و پلیدی و ناپاکی و آلودگی رها می‌خواست و هر زمان از انگل و دود و دوده و خل و خاک و خاشاک می‌کاست و هرگز هم به کلیسای اعظم شهر گام نگذاشت. و آن روز که  به کفارۀ این معصیت، کشیش اعظم او را به ضربه‌های شلاق در میدان بزرگ شهر محکوم کرده بود همین که دستۀ بلند جارو را به دست گرفته بود “ناگهان، بله  ناگهان، جارو به پرواز درآمده” بود و او را به بالا و بالا تا ناپدیدی دوردستهای آسمانها برده بود. و دیگر آنچه از او مانده بود تنها لنگه کفشی ‌بود آویخته مانده بر گَلِ شاخه‌ای. پیری از پیران شهر این تنها مانده از جاروکش را به سفیر خدیو مصر می­دهد همراه با پیامی: “این لنگه‌کفش را… با خود ببرید و در راه هرجا… جماعتی دیدید داستان شهر ما را برای آنها بازگو کنید. و به امیرتیمور، آن جبار نامدار نیز بگوئید امثال او کم نیستند، هر چند در کلیسا مأوا گزینند“.  جاروکش سقف آسمان (چاپ نخست: تهران، شهریور 1359 )، مظهر مقاومتی است در برابر خودسری و خون و تحمیق و شقاوت و  جزم‌اندیشی. آن پاپوش بر آن شاخۀ درخت، نه از خوشخیالی و ورشکستگی دون‌کیشوتی، که از وجوب و ضرورت “آنکه نه گفت” نشان دارد. حرمت برزگ “نه” را پاس داریم. فراخوان ساعدی را از یاد نبریم:  “خانه باید تمیز باشد“! اکنون شایسته و بایسته است  که این یادداشت با سپاسی صمیمانه و فراوان از بانو بدری لنکرانی (ساعدی) پایان یابد که نشر این کتاب با اجازه و یاری و همراهی ایشان ممکن گردید. #کاروانسفیرانخدیومصر

  • چرک وچروک

    چرک و چروک داستان کوتاه، نوشته نیلوفر معتمد نمی‌توانم از جایم تکان بخورم. نمی‌دانم چند ساعت خوابیدم. تلفن چند‌باری زنگ خورد. آخر‌سر آمد در خانه. خودش بود. همان دخترکی که هفته‌ای چند‌بار برای کارهای خانه به من سری می‌زد. یکی دوبار هم هم‌خوابه‌ام شد و پول بیشتری به او دادم و انگار خوشش آمد. به هر‌حال به زن صاحب‌خانه گفتم به او بگوید من اصلاً در شهر نیستم، برای انجام کاری رفتم شهرستان. همان‌طور که روی تخت افتاده بودم نعره زدم و خواستم این لطف را در حقم بکند. او هم که اصلاً از دخترک دل خوشی نداشت با کمال میل و با لبخند گشادی روی لب‌های افتاده‌اش انجام این مأموریت خطیر را پذیرفت. کاش می‌شد همین‌جا روی تخت ناپدید شوم، ذوب بشوم و تحلیل بروم توی بالشت، تشک، تبدیل به یک مایع لزج بشوم که اگر چند ساعتی زیر نور خورشید بماند هیچ شود. با هر جان‌کندنی است خودم را از تخت می کشم پائین، عکس تنم روی ملحفه‌های رنگ‌و‌رو‌رفته و نا‌منظم حسابی گود رفته. چه سرد و چه عبوس، حسابی پیر شده‌ام. انگشت‌هایم را روی ماشین تایپ به‌جا نمی‌آورم. صدای سرفه‌های پی‌در‌پی‌ام که می‌پیچد لای دیوار‌ها و پرده‌ها بیزارم می‌کند. کاش می‌شد راهی به بیرون پیدا کرد به مجالس عیاشی، رستوران‌های پر زرق‌وبرق. سیگاری روشن می‌کنم و در حالی‌که از افکارم حسابی کفری‌ام، می‌روم لب پنجره. یک نفر آن پائین برایم دست تکان می‌دهد. بعد همان دست با چند کیلو گوشت و یک خروار رنگ دَلمَه‌بسته روی صورتش مثل یک آواز سرخوش بی‌ارزش از پله‌ها سر‌می‌خورد بالا، به زن صاحب‌خانه که سر بیگودی‌پیچش را از لای در آورده بیرون دهن‌کجی می‌کند، بعد یک‌راست می‌آید طرف من و خودش را پرت می‌کند توی بغلم. عطر تنش مخلوطی است از دارچین و پوست پرتقال و مواد ضد‌عفونی کننده. عادت دارد که هیچ‌وقت نا‌امید نشود. می‌گوید که از لحن زن همسایه فهمیده که دروغ می‌گوید، از بس که جنسش خراب است. می‌گوید مطمئن بوده من خانه‌ام و حتی روحم هم از دروغ‌های آن زنیکه خبر ندارد. زنیکه! هردوشان همدیگر را به همین نام صدا می‌کنند. وقتی می‌پرسم از کجا می‌دانسته خانه‌ام می‌گوید عطر تنم را که از پنجره به سوی خیابان سرازیر بوده حس کرده. عطر تن من مخلوطی از چه می‌تواند باشد؟ جوهر، سیگار و خمیر ریش‌تراش. باید یادم باشد پنجره‌ها را باز نکنم. همین‌طور که کرفس‌ها و هویچ‌ها را از توی کیف‌دستی حصیری‌اش بیرون می‌کشد می‌گوید:” این زنیکه حسود چشم نداره ما رو با هم ببینه، فکر کنم دیگه وقتشه خونه رو عوض کنی، اینجا هم خیلی کوچیکه هم خیلی دلگیر، اصلاً اینجا نمی‌شه به فکر بچه بود.” نمی‌فهمم چه می‌گوید. “ما”، “با‌هم”، “بچه”. برای چند لحظه‌ای حس می‌کنم دارم به یک نمایشنامه رادیویی مزخرف گوش می‌دهم که با شنیدن ” عزیزم نظر خودت چیه؟” از آشپز‌خانه، تازه یادم می‌افتد من اصلاً رادیو ندارم. چند باری به فکر خریدنش افتاده بودم حتی یک بار یکی از دوستان نه چندان نزدیکم رادیوی دست‌دومی برایم پیدا کرد اما هر بار ترس شنیدن صداهای غریبه از سوراخ‌ سمبه‌های خانه‌ام درست در لحظه آخر منصرفم می‌کرد و این باعث شد دوستی نصفه‌نیمه‌ای که با‌ آن دوست نه چندان نزدیک داشتم کلاً هیچ شود. با پیشبند صورتی براق و دست‌های کفی توی چهارچوب ایستاده و منتظر نگاهم می‌کند، نمی‌دانم هربار این‌همه ظرف کثیف برای شستن ازکجا می‌آورد من که به جز یک ماهی‌تابه درب داغان و دو سه تا لیوان چیزی ندارم تازه آن‌ها هم هیچ‌وقت کثیف نمی‌شوند. موقعیت آنقدر به طرز واضحی احمقانه است که هیچ جوابی برایش ندارم. از روی مبل بلند می‌شوم می‌نشینم پشت ماشین تحریر. وقتی با خوشحالی تمام شستن ظرف‌ها را تمام می‌کند، می‌آید می‌نشیند کنارم و با لحن بی‌اشتیاقی می‌پرسد: “خب حالا چی می‌نویسی؟”. حتی سرم را هم بلند نمی‌کنم فقط می‌گویم: ” پولت را گذاشته‌ام روی روزنامه‌های دم در.” می‌گوید: “ممنون”. بعد کمی من‌و‌من می‌کند و ادامه می‌دهد: “خب من با خودم فکر کردم… یعنی اگه تو بخوای… ما… راستی من یک دست لباس زیر قرمز خریدم. زیاد که وقتت را نمی‌گیرد. “حسابی تلاش می‌کند که معقول به‌نظر برسد. دلم برایش می‌سوزد. می‌گویم: “از بابت لباس زیری که خریدی خوشحالم اما الان خیلی کار دارم.” با صدای گرفته‌ای می‌گوید: ” آخه من به خاطر تو خریدمش، یعنی اگه تو نبودی اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردم. آن‌هم توی این وضعیت. “جمله آخر را با لحن خاصی بیان می‌کند تا همه‌چیز دستگیرم شود، حالا بازی ساده‌تر شده و قواعد را خیلی سریع یاد می‌گیرم حتی می‌توانم حرکت بعدی‌اش را پیش‌بینی کنم تا حدودی سرگرم‌کننده است اما ترجیح می‌دهم زودتر تمامش کنم. لبخند کوتاه و بی‌معنی می‌زنم و از روی صندلی بلند می‌شوم، با لب‌هایی که مثل همیشه از هم فاصله گرفته‌اند نگاهم می‌کند، روی دسته صندلی خشکش زده است انگار یادش نمی‌آید اینجا کجاست و این مرد غریبه که طول اتاق را تا دم روزنامه‌ها طی می‌کند سخت می‌ترساندش. تمام پولی که توی جیبم است را به اضافه پولی که روی روزنامه گذاشته بودم توی دستم مچاله می‌کنم و با همان لبخند بی‌معنی روی لب‌هایم بر‌می‌گردم به سمتش. حس کسی را دارم که در یک پروژه خیریه برای ساخت مدرسه‌ای در منطقه‌ای محروم بخش اعظمی از مخارج را متقبل شده و حالا دارد از پله‌های سالنی که به منظور قدر‌دانی از خیرین پر شده بالا می‌رود تا مورد تشویق حضار قرار بگیرد. پول را توی مشتش می‌گذارم و در‌حالی‌که پیشانی‌اش را می‌بوسم می‌گویم: “می‌دونی چقدر ازت سپاسگذارم. فقط الان وقت مناسبی نیست. حسابی ذهنم آشفته است. این‌طوری بهمون خوش نمی‌گذره. بهتره بگذاریمش برای یک وقت دیگه. فقط تو هم یادت نره که لباس قرمزت را بپوشی. “چشم‌هایش برقی می‌زند و می‌خندد انگار دوباره زندگی در بدنش جریان گرفته. می‌گوید: “باشه، باشه حتماً.” مانتوی سفیدش را از جا‌لباسی بر‌‌می‌دارد و می‌پوشد. هیچ یادم نمی‌آید چه‌وقت آن را آویزان کرده انگار همیشه آنجا بوده روی گیره دوم جالباسی. موهایش را مرتب می‌کند با دست بوسه‌ای برایم می‌فرستد و در را محکم پشت سرش می‌بندد. به پیکر پر‌چین‌وچروک تخت نگاه می‌کنم حتی فکر اینکه بیشتر از چند دقیقه با کس دیگری در آن وول بخورم هم حالم را به‌هم می‌زند. تمام خانه را بوی کرفس و دارچین برداشته است. پنجره را باز می‌کنم. او نه خیلی دورتر از نگاه من دارد با چند پسربچه شوخی می‌کند و می خندد. ترس برم می‌دارد. نکند خنده‌هایش لای ملحفه‌ها بپیچد و ماندگار شود، نکند کابینت‌ها پر از نفس‌هایش شوند پر از نگاه بی‌خیالش. نه، بوی کرفس و دارچین را به کابوس ترجیح می‌دهم. پنجره را می‌بندم. خانه به اندازه بعد‌از‌ظهر‌های شرجی بندر گرم است. گرم و بسیار تنها، از انزوا ته کشیده‌ام، مثل ساقه گیاهی ناشناس به نگاه محک‌زن زندگی مشکوکم. در خانه یک قالب یخ هم پیدا نمی‌شود. یخچال آنقدر قدیمی است که فکر خنک کردن در ذهنش کپک زده است. دارم اینجا بین این دیوار‌های حریص ذوب می‌شوم. کاش از نگاهم برود تا پنجره را باز کنم. انگار زمان در تاریکی مطلق حل شده است. نمی‌دانم ساعت چند است. با چشمان باز، بی‌حرکت روی تخت افتاده‌ام. اتاق را حس می کنم، پنجره را که نیمه‌‌باز است، ظرف آب یخ را کنار تخت، بسته‌های خالی قرص، پاکت مچاله‌شده سیگار و عریانی زنی که از روبه‌رویم می‌گذرد. نمی‌توانم سرم را بگردانم تا ببینم کجا می‌رود. ناگهان با حرکت نرم دستی زیر گردنم بلند می‌شوم. راه نمی‌روم انگار دارم پرواز می‌کنم به سمت سقف و به پشت می‌چسبم به آن. خودم را می‌بینم روی تخت کنار همان زنی که چند لحظه پیش از روبه‌رویم گذشته‌بود. خوابیده‌ام. آنقدر آرام و عمیق که انگار هزار سال است. بعد ناگهان زن دست‌هایش را حلقه می‌کند دور گلویم و فشار می‌دهد ناخن‌هایش در پوست نازک گردنم فرو می‌رود و خون فواره می‌زند، زیر دستش بی‌خودانه تقلا می‌کنم، جیرجیر تخت مشمئزکننده است. رویم را بر می‌گردانم سمت پنجره، زن را می‌بینم که بلوز مردانه سفیدی پوشیده است و سیگاری را به آرامی روشن می‌کند. بی‌حوصله بر‌می‌گردد سمت تخت، خودش را می‌بیند که غرق خون به پیکر مردی پیچیده، فریاد می‌زند آنقدر بلند که من نیز ناخودآگاه با او همراه می‌شوم، بعد شروع می‌کند به خندیدن، خنده‌هایی لرزان که به خش‌خش نا‌مفهومی ختم می‌شوند. راه می‌افتد سمت تخت، سایه اندام خوش‌تراشش می‌افتد روی زمین، نزدیک پیکر نیمه‌جان من روی تخت که می‌رسد سیگار را محکم لای لب‌هایش فشار می‌دهد و با صبر و لذت ناخن هایش را فرو می‌کند توی چشم‌هایم. نفس‌های تندی که در اتاق پیچیده مرا محکم و محکم‌تر به سقف می‌فشارد. حس می‌کنم دست و پایم دارند جمع می‌شوند، حالم به‌هم می‌خورد، محتویات ناچیز معده‌ام پخش می‌شود روی صورتم، هر لحظه انگار کوچکتر می‌شوم. کلیدی در قفل در می‌چرخد. او پیش‌بندش را می‌بندد و ظرف‌هایی را که قبلاً شسته دوباره می‌شوید. با یک ساقه کرفس از روبه‌روی تخت می‌گذرد. ساقه را درون گلدان می‌گذارد و ملحفه‌هایی را که به شکل سه پیکر تنیده در هم مچاله شده‌اند، صاف می‌کند. پاهایم درون شکمم جمع می‌شود، سرم در سینه‌ام فرو‌ می‌رود، حس می‌کنم از برگ‌های کرفس هم کوچک‌تر‌ شده‌ام. رطوبت تمام بدنم را برداشته انگار زیر بارانم یا دوش حمام. مانتوی سفیدش را می‌پوشد، می‌خواهد برای آخرین بار به گلدان کرفسش سر بزند که قطره‌ای آب از سقف می‌افتد روی گونه‌اش، مثل قطره اشکی که انگار سال‌هاست آنجا نشسته و دیگر توجهی جلب نمی‌کند. آخرین لبخند را هم به گلدان می‌زند، با دست بوسه‌ای می‌فرستد و در را محکم پشت سرش می‌بندد. #هفتداستان۱۳۹۱

  • ساعدی به روایت ساعدی

    من در ماه اول زمستان ۱۳۱۴ روی خشت افتادم. بچه‌ی دوم پدر و مادرم بودم. بچه‌ی اولی که دختر بود در یازده ماهگی مرده بود. و از‌‌ همان روزی که دست در دست پدر، راه قبرستان را شناختم، همیشه سر خاک خواهر می‌رفتم که قبر کوچکی داشت، پوشیده با آجرهای ظریف و مرتب. و من در خیال همیشه او را داخل گور، توی گهواره‌ای در حال تاب‌خوردن می‌دیدم. هرچند که نه من، نه برادرم که بعد از من آمد و نه خواهرم که آخرین بچه‌ی خانواده بود گهواره نداشتیم. گهواره ما پاهای مادربزرگ بود. در منزل درندشت و گَل‌وگشادی زندگی فقیرانه‌ای داشتیم. پدرم کارمند ساده دولت بود با مختصر حقوق بخورنمیر، هرچند که خود از خانواده‌ی اسم و رسم‌دار «ساعد‌الممالک» بیرون آمده بود که منشیگری گردن کلفتهای دوره‌ی قاجار را می‌کردند، اما پدرش که زنباره‌ی غریبی بود، و در تجدید فراش مهارت کافی و وافی داشت، او را از خانه رانده بود تا خود شکم خود را سیر کند، و پدرم از شاگرد خیاطی شروع کرده بود و بعد دکه‌ای ترتیب داده بود و آخر سر شریک پدر بزرگ مادری‌ام شده بود، بالاخره تنها بچه‌ی او را که دختر جوان و خوشگلی بود به زنی گرفته بود و شده بود داماد سرخانه. مدت‌ها بعد دری به تخته خورده بود و با چندرغاز، تن به کارمندی دولت داده بود. مادرم پانزده شانزده‌ سالی‌با من تفاوت داشت و همیشه او را خواهر خود می‌دانستم. درست تا لحظه‌ای که مادربزرگم با رنج فراوان زندگی کوفتی و آلوده به فقر را ترک کرد، با اولین مرگ در فضای‌ پُرعشق خانواده، دل همه را به آتش کشید. برادرم چهارده ‌ماه بعد از من به‌دنیا آمد، ما دو تا همبازی، رفیق و همدم هم بودیم، که گاه‌گداری به جان هم می‌افتادیم و من هنوز مزه‌ی مشت‌های‌کوچولوی او را به ‌یاد دارم و اکنون با چه حسرتی می‌توانم آن روز‌ها را آرزو کنم. حیف! هیچوقت ما را لوس و ننر بار نیاوردند. حقیقت این بود که امکان لوس‌کردن و حتی وسایلش را هم نداشتند. و در عوض حسرت به ‌دل هم نبودیم. با گل و خاک بازی می‌کردیم و به جای معلم سرخانه و یا کودکستان، پدر بزرگ بود که عصر‌ها خواندن و نوشتن یادمان می‌داد. دنیای بیرون خانه راز و رمز غریبی برای ما داشت. از صدای‌ پا‌ها، همسایه‌ها را می‌شناختیم. حاج عباس، همیشه سلانه سلانه راه می‌رفت و بچه‌های مشد جعفر آهنگر به جای‌راه رفتن همیشه می‌دویدند، و من هنوز صدای قدمهای خفیف عده‌ای را در یک سحرگاه بهاری‌ به‌یاد دارم و پدربزرگ و مادربزرگ را که نجوا‌کنان از در بیرون می‌رفتند: بندانداز پیری در آخر کوچه مرده بود و کلمه‌ی «مرگ» درست از‌‌ همان روز همچون جای زخم عمیقی بر ذهن من نشست. نه تنها نام این عفریت کثیف بدنهاد، که خودش چهل ‌سال تمام با من بوده است، چه مرگ‌ها که ندیده‌ام و چه عزیزانی را که به خاک نسپرده‌ام. سایه‌ی این شبح لعنتی، همیشه قدم به قدم با من بوده است. پیش از اینکه مدرسه بروم خواندن و نوشتن را از پدر یاد گرفتم. و به‌ناچار انگ شاگرد اولی از‌‌ همان اولین سال روی من خورد، و شدم یک بچه‌ی مرتب و مؤدب و ترسو و توسری‌خور، متنفر از بازی و ورزش و شیطنت و فراری از شادی‌ها و شادابیهای ایام طفولیت. همه‌اش غرق در اوهام و خیال و عاشق کتاب و مدرسه و شبهای طولانی زمستان که پای چراغ نفتی بنشینم و تا لحظه‌ای که بختک خواب گرفتارم نکرده، داستان پشت داستان بخوانم. دوره‌ی ابتدایی را تمام نکرده، جنگ شروع شد و ما پناه بردیم به یک ده، و پدربزرگ با قمه و تفنگش به نگهداری خانه و کاشانه نشست. قمه‌ای که تا آخرین لحظه‌ی زندگی زیر بالینش بود و تفنگی که بعد‌ها حتی نعش پوسیده‌اش را کفن کرده زیر خاک دفن کرده بود. بماند که چه قصه‌ها از آن روز‌ها می‌شود گفت و رنگین کمانی از شجاعت و مقاومت و پایداری می‌شود ساخت. از‌‌ همان روزگار چشم من یکباره باز شد. نمی‌دانم، چیزی شکست و فروریخت و هجوم هزاران حادثه‌ی نوظهور و هزاران آدم و غوطه‌زدن در صد‌ها کتاب و آشنائی با عشق، عشق به ده‌ها نویسنده‌ی ناشناخته که خود زیر خاک پوسیده بودند ولی در خواب هم، بله در خواب هم مرا‌‌ رها نمی‌کردند. من صد‌ها بار چخوف را روی پله‌های آجری خانه‌مان، زیر درخت بِه، لم داده در اتاق ‌نشیمن دیده بودم. از فاصله‌ی دور، جرأت نزدیک‌شدن به او را نداشتم. و هنوز هم ندارم. آیا «رؤیای صادقانه» همین نیست؟ و همزمان با این حال و هوا، در خفا نوشتن، سیاه‌مشق بچگانه، و همانطوری و همانسان تا این لحظه با من ماندگار ماند که ماند که ماند. اولین چِرت و پِرت‌هایم در روزنامه‌های هنری‌ـ سیاسی تهران چاپ شد. و خودم در‌‌ همان مسقط‌الرأس یکباره دیدم که دارم سه روزنامه را اداره می‌کنم. و روزی چندین ساعت مدام قلم می‌زنم. از رپورتاژ و سرمقاله، گزارش و قصه تا تنظیم اخبار. درگیریهای زیادی پیش آمد و یکباره سر از دانشکده‌ی پزشکی درآوردم. ولی اگر یک کتاب طبی می‌خواندم در عوض ده رمان هم همراهش بود. اولین و دومین کتابم که مزخرف‌نویسی مطلق بود و همه‌اش یک جور گردن‌کشی در مقابل لاکتابی، در سال ۱۳۳۴ چاپ شد. خنده‌دار است که آدم در سنین بالا، به بی‌مایگی و عوضی‌بودن خود پی‌می‌برد و شیشه‌ی ظریف روح هنرمند کاذب هم تحمل یک تلنگر کوچک را ندارد. چیزکی در جائی نوشتند و من غرق در ناامیدی مطلق شدم. سیانور هم فراهم کرده بودم که خودکشی کنم. ولی، ولی یک پروانه‌ی حیرت‌آور در یک سحرگاه مرا از مرگ نجات داد. و زیبایی او به ‌جای اینکه مرا به عالم هنر سوق دهد به طرف دانشمندبازی کشاند، دانشمند جوان قلابی. شروع کردم شکار پروانه، و مطالعه درباره‌ی پروانه‌های حومه‌ی تبریز، که خوشبختانه این هوس نابجا زود دست از سرم برداشت و تنها چیزی که به من داد این بود که زود نشکنم. بله، نشکستن. چیزی که با تمام ضربه‌هایی که خورده‌ام هنوز حس می‌کنم نشکسته‌ام. و از اینجا به بعد داستان من حادثه زیاد دارد. و من یکی اعتقاد دارم که داستان پُرحادثه، فضای غریبی لازم دارد که سرهم‌ کردن آن‌ها با جمله چه فایده؟ اگر می‌شد با آمار مدار تغییر تحول روحی یک انسان را نشان داد چه فوق‌العاده بود. یک طبیب که در سربازخانه، سرباز صفر شده است، ‌ و مدتی سرگردانی کشیده و آخر سر روی به روانپزشکی آورده. و بعد سالی نبود که یک یا دو ضربت جانانه‌ی روحی و جسمی نخورده باشد. و بقیه خواندن و نوشتن. حال که به چهل‌سالگی رسیده‌ام احساس می‌کنم تمام این انبوه نوشته‌هایم پرت و عوضی بوده، ‌شتابزده نوشته شده، ‌ شتابزده هم چاپ شده. و هر وقت من این حرف را می‌زنم خیال می‌کنند که دارم تواضع به‌خرج می‌دهم. نه، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچوقت ادای تواضع درنمی‌آورم. من اگر عمری باقی باشد‌ـ که مطمئناً طولانی نخواهد بود‌ـ از حالا به ‌بعد خواهم نوشت. بله، از حالا به‌بعد که می‌دانم در کدام گوشه بنشینم تا بر تمام صحنه مسلط باشم، چگونه فریاد بزنم که تأثیرش تنها انعکاس صدا نباشد. نوشتن که دست کمی از کشتی‌گیری ندارد، فن کشتی‌گرفتن را خیال می‌کنم اندکی یاد گرفته باشم. چه در زندگی، و جسارت بکنم بگویم مختصری هم در نوشتن. [۱۳۵۳] به نقل از مجله چشم‌اداز #طاهرهطاهرهیعزیزمن #کاروانسفیرانخدیومصر

  • زنده در تاریکی

    درباره نمایش­نامه “نوشتن در تاریکی“ علیرضا نراقی یک صدا بیشتر در جامعه باقی نمی‌مانْد اگر درام وجود نمی داشت. درام زمانی آغاز می‌شود که صدایی با صدایی دیگر شکسته می‌شود. در این نقطه روایت که خود با یک عدم تعادل به وجود می‌آید تبدیل به امری چالش برانگیز وگفت­وگومند می‌گردد که تک صدایی در آن ناممکن است. این روند مبین این واقعیت است که درام صداها را افزایش می‌دهد وخود تبدیل به صدایی تازه می‌شود که حضوری خودبسنده و منحصر به فرد است. به همین سبب رفتن درام به سمت رخدادهای روز، اعم از سیاسی و اجتماعی یعنی ایجاد امکان شنیدن صداهای متفاوت. صداهایی که هیچ­گاه از گفتمان رسمی که کالای لوکسی به نام آرامش را می‌فروشد شنیده نمی‌شوند. گفتمان رسمی جایی است که با سنتز نمایی ووانمود کردن به دانستن همه پاسخ‌ها بر روی نتایج مکث می‌کند وبه بیانی دقیق‌تر تمامی صداها را می‌بلعد. این در عین کلیت بخشیدن و تمامیت دادن، تقلیل دهنده و ساده‌ساز است. به همین دلیل پیچیده‌ترین داستان‌ها در دست هنر سفارشی و شیوه‌های رسمی بیان هنری تبدیل به پیام‌هایی ساده می‌شوند. در چنین شرایطی که شاید واقعیت دورتر از همیشه می‌ایستد، درام روزنه‌ای است متخیل به سمت واقعیت، به سمت گوشه­ای از صداهایی که پوست و گوشت زنده انسان موجود اند و برساخته و تولیدی نیستند. قصدم این نیست که از درام یک ناجی بسازم که حتی واقعیت را به جهان هر چه مجازی شده و دور از تطابق نشان می‌دهد، بلکه تنها می‌خواهم بگویم درام تلاشی است انسانی‌تر، همین! “نوشتن در تاریکی” نوشته محمد یعقوبی اثر بسیار مهمی است. این نمایش­نامه با نزدیک شدن به یک رویداد روز لحظه‌ای از تاریخ معاصر ایران را ثبت کرده که در گفتمان رسمی تمام پاسخ‌ها به آن داده شده و نتایج لازم از آن گرفته شده است. درام محصول التهابات، تردیدها، گسست‌ها و نقاط بیرون افتاده از تفکرات یکه ومنظم است. به همین جهت این شیوه از تفکر و نگاه خود تاریخ ساز و درواقع صدایی ناکوک است دربرابر تاریخ بدون اتفاق فاتحان؛ تاریخی که از مجموعه ای به هم پیوسته ساخته می‌شود که قدرت آن را پرداخت کرده است. با این زاویه واضح است که “نوشتن در تاریکی” نوشته محمد یعقوبی اثر بسیار مهمی است. این نمایش­نامه با نزدیک شدن به یک رویداد روز لحظه‌ای از تاریخ معاصر ایران را ثبت کرده که در گفتمان رسمی تمام پاسخ‌ها به آن داده شده و نتایج لازم از آن گرفته شده است. به همین سبب تولیدی است در برابر هنر نظم یافته و “غیر دراماتیک” که نتایجی بدیهی شده را پیش فرض قرار داده و از پیچیدگی عاری است. یعقوبی با اجرا و چاپ “نوشتن در تاریکی” در این میان صدایی دیگر در برابر تک صدایی است. نمایش­نامه دارای دو روایت یا داستان موازی است که به یکدیگر ربط منطقی دارند اما درعین حال داستان و موضوعاتی متفاوت و جداگانه را پی می‌گیرند. یک سطح رابطه چند روزنامه نگار و روند تصمیم گیری آنهااست (تصمیم برای ساعت سفر به لنگرود) و سطح دیگر رویارویی یکی از آنها (نیما) که در جریانات پس از انتخابات سال 88 دستگیر شده با یک بازجو است. یعقوبی با ساختار سیال و روان خود در گفت­وگو نویسی موفق می­شود ربط ضمنی این دو خط موازی را نمایان کند.­ از دیگر سو فرم در کار یعقوبی واقعیت را نه در افق آشنای واقع گرایی بلکه از طریق درگیری اثر با واقعیت بازتاب می­دهد. در “نوشتن در تاریکی” واقعیت به مانند بسیاری از آثار گذشته نویسنده­اش پیچیده در نوعی انتزاع و تمهید است و اثر چیزی بیشتر از بازنمایی صرف را در مواجهه با امر واقع بروز می دهد. دو روایت پیوسته در نمایش­نامه یعقوبی یعنی سفر روزنامه نگاران و بازجویی یکی از آنها به نوعی مینیاتوری از یکدیگر می‌شوند. یعنی هر کدام سطحی از گفت­وگو را نشان می‌دهند و به نوعی با مسئله کلان و ملتهبی که جامعه با آن درگیر است ربط منطقی و واقعی پیدا می‌کنند. اما یکی از نقصان های چنین اثری در عین فضیلت و اهمیت رویارویی با اعتماد به نفس با یک واقعیت روز، عدم عمق در بازنمایی و پرداخت شخصیت‌های آن است (که البته تا جایی طبیعت رویارویی هم­زمان و جسور با یک رویداد است). “نوشتن در تاریکی” در سرنوشت شخصیت­ها و تغییر دراماتیک اساسی شخصیت محمد (بازجو) گویا نیست. روشن نیست محمد چرا تغییر کرده و پرداخت کافی روی شخصیتی که نمایش­نامه با تغییر او پایان می‌پذیرد صورت نگرفته است. ما وارد خلوت و آنچه در درون محمد می‌گذرد نمی‌شویم و او را از فاصله‌اي دور نگاه می‌کنیم، در واقع بیشتر از همراه شدن و صمیمیت با محمد به او می­خندیم. البته این خنده می‌تواند بخشی از تضاد او با شخصیت روبرویی­اش و موقعیت آنها باشد ولی با این وجود باز هم برای شناخت و باور دگرگونی عمده او از یک بازجو به یک متهم سیاسی مفید نیست. این در حالی است که یکی از جذابیت‌های نمایش­نامه که پتانسیل آن و ظرفیت اش را هم دارد تضاد عمیق شخصیت­های دیگر با محمد است. یعقوبی بدون تعمیق این تضاد به نوعی به فرضیات ما بسنده کرده است. یعقوبی با ساختار سیال و روان خود در گفت‌وگو نویسی موفق می‌شود ربط ضمنی این دو خط موازی را نمایان کند. از دیگر سو فرم در کار یعقوبی واقعیت را نه در افق آشنای واقع گرایی بلکه از طریق درگیری اثر با واقعیت بازتاب می‌دهد. “نوشتن در تاریکی” را  می توان با استفاده از نظریه بازتاب از معدود آثار صادق بازتاب دهنده جامعه خود دانست. در این نظریه آنچه اهمیت دارد این است که اثر ادبی و و هنری تا چه حد در ارتباط با ساختارها، وضع موجود و تحولات اجتماعی معنا می‌شود و بازنمای آن چیزی است که در جامعه می‌گذرد؟ ساختار و طبقات اجتماعی تا چه حد در متن گویا است؟ از این زاویه متن یعقوبی در نمایش بخشی از نیازها و خودآگاهی طبقه متوسط مدرن موفق و گویاست، هرچند که آنچه نشان می‌دهد در مواجهه با این طبقه اکتفا کردن به خصوصیات کلی و عمومی است، دلیل این نوع از شخصیت­پردازی هم بدون شک نوع روایت و ساختار داستان است. اساسن داستان “نوشتن در تاریکی” به دلیل سادگی و سیالیت طلب افزون‌تر نمی‌کند. شخصیت‌ها را در یک اندازه نگه می‌دارد و با وجود نمایش سبک زندگی آنها نیازی نمی‌بیند که به خلوت شان سرک بکشد. لذا انسان ایرانی طبقه متوسط شهری با خصوصیات کلی خود در “نوشتن در تاریکی” حضور دارد. بخشی از این نگاه کلی ناشی از رویارویی هم­زمان با یک رخداد تاریخی است که رویداد در آن مهم­تر از جزئیات احساسی و فردی آدم­هاست. اما نکته طلایی و مهم­اش زنده بودن شخصیت هاست، اانسان ایرانی “در نوشتن تاریکی” زنده است هر چند که تصویراش دور و عاری از جزئیات سازنده‌اش باشد. عکس از مصطفی قاهری | برگرفته از وبسایت شخصی محمد یعقوبی #نوشتندرتاریکی

  • دیگر با انگشت ورق نزنید!…

    آیا ممکن است صفحات کتاب را تنها با قدرت ذهن ورق زد؟ اگر تا به حال عادت داشتید فکر کنید صفحات یک کتاب را فقط می‌توان با انگشت و دست و گاهی حالا پا یا حداکثر نوک دماغ ورق زد، تمام قاطعیت‌هایتان را به دور بیاندازید… از این پس می‌توانید دستان‌تان را روی کتاب‌خوان یا تبلت الکترونیک نگه دارید و با یک نگاه کتاب مورد علاقه‌تان را ورق بزنید!… تکنولوژی PredictGaze از این پس این امکان را فراهم کرده و به شما اجازه می‌دهد که با جهت نگاه‌تان صفحه‌های کتاب الکترونیک را ورق بزنید. این تکنولوژی در ابتدا برای صفحات اینترنت و راست به چپ و بالا به پایین رفتن این صفحات ابداع شده بود، یا حتی برای جایگزینی دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون. اساس این تکنولوژی شناسایی نگاه، صورت، حرکات و حتی جنسیت خواننده است. #هفتداستان۱۳۹۱

  • سوژه و ابژه توامان

    درباره کتاب «نا‌شناس در این آدرس» نوشته «کرسمان تایلور» حمید جعفری فارغ‌التحصیل فلسفه و روزنامه‌نگار آدرسِ گیرنده را بالا سمت چپ و آدرسِ فرستنده پایین سمت راست می‌نویسی و بعد همه چیز تحتِ تاثیرِ بروکراسی اداره پست قرار می‌گیرد. پیغام «نا‌شناس در این آدرس» برایم بسیار آشنا است. حتی وقتی در عصر جدید آدرسِ گیرنده می‌نیمال و با ترکیب چند عدد و یک خط تیره تعیین شده باشد و صندوقی باشد که تنها یک نفر کلید‌دارش باشد. یک سالِ تمام برای آن صندوق نامه نوشتم و به دستِ مخاطبش رسید اما درست در یکی از روزهای شهریوری مُهری روی پاکتِ نامه‌ام ثبت شده بود با این مضمون؛ «نا‌شناس در این آدرس»! «این مهر روی پاکت یعنی که «ما می‌دانیم چه اتفاقی برای او افتاده اما شما هرگز نخواهید دانست. او ناپدید شده و به دنبال او رفتن بیهوده است.» مرز مفهومی آزاردهنده است حتی وقتی کاغذی در یک پاکت دربسته آن را در می‌نوردد. مرز مفهومی متضاد با دوستی و عشق است حتی اگر صدایی روی امواج رادیویی در یک تلفن جا به جا شود و یا از پشت یک لپ‌تاپ نامه‌ای الکترونیکی برای عشقی، دوستی، استادی بفرستی. به گمانم مرز حتی با حقوق بشر هم منافات دارد. بی‌بدیل نیست از اتحادیه اروپا مثال بزنیم که با آن همه خشونت و جنگی که سال‌ها شاهدش بود مرز‌ها را پاک کرد و حالا جایزه صلح نوبل را هم می‌گیرد. بی‌بدیل نیست این ادعا که ساکنان قاره سبز یا کمی بالا‌تر در آمریکا همه چیز را به شکل اورجینالش تجربه کرده‌اند. یعنی اگر ایمیل دارند نامه‌نگاری‌های مکتوبشان منسوخ نشده است. کاملا پراگماتیست مرحله به مرحله رشدشان را حتی اگر قامتشان سر از جهنم درآورد طی می‌کنند. شاید اگر استفاده درست از کبوتران نامه‌بر و تلگرام و تلفن و نامه نبود ایمیل هم مانند آنچه که در ایران نگرفته است در بلاد ایشان هم نگیرد! اما می‌بینیم که گرفته است، حسابی هم گرفته است. چندی پیش در میان هیاهوی رسانه‌ها خبری نظرم را جلب کرد؛ مردی پستچی که می‌خواهد قهرمان المپیک در رشته ماراتن شود! چرا؟ چون از هیچ وسیله نقلیه‌ای برای رساندن نامه‌ها به گیرنده‌هایشان استفاده نمی‌کند. نامه و نامه‌نگاری همچنان زنده است. نامه‌نگاری شیوه‌ی کلاسیک ارتباط در علم ارتباطات است تنها اشاره به این مثال کافی است، به این ترکیب توجه کنید: «روزنامه»! روز + نامه! انواع محتوای خبری و تصویری که هر روزه منتشر می‌شود با این تفاوت که آدرس فرستنده دارد اما آدرسِ گیرنده نه! نامه بود که روزنامه آمد. اول برای یک نفر می‌نوشتی از احوالات خودت حالا از احوالات عمومی برای عموم می‌نویسی! سعی بر تعریف نقشِ نامه در علم ارتباطات را در این مقال ندارم اما این مختصر نیاز بود برای توضیح دلیل انتخاب کتاب «نا‌شناس در این آدرس» (نوشته کرسمن تایلور، با ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو) از نشر «ناکجا»، مطالعه و انتشار گزارشی درباره آنکه باید به دست شمای مخاطب برسد! «نا‌شناس در این آدرس» نامه‌نگاری شگفت‌انگیزی است. اصولا نامه‌نگاری شگفت انگیز است. در پس‌گفتار این کتاب خواندم؛ «کرسمان تایلور کتابِ «نا‌شناس در این آدرس» را بر اساس چند نامه واقعی نوشته است. داستانی با ساختار محکم و ماهرانه و شیوه بیان مطلق، به گونه‌ای که چه خواننده عام و چه نویسندهٔ حرفه‌ای با آن همذات‌پنداری می‌کند و با شگفتی به خود می‌گوید: من هم می‌توانستم این را بنویسم. چرا به فکر من نرسید؟» مرز مفهومی آزاردهنده است حتی وقتی کاغذی در یک پاکت دربسته آن را در می‌نوردد. مرز مفهومی متضاد با دوستی و عشق است حتی اگر صدایی روی امواج رادیویی در یک تلفن جا به جا شود و یا از پشت یک لپ‌تاپ نامه‌ای الکترونیکی برای عشقی، دوستی، استادی بفرستی. به گمانم مرز حتی با حقوق بشر هم منافات دارد قدرتِ مدیوم کلام و نامه‌نگاری انکارنشدنی است هنوز که هنوز است بسیاری هستند که علاوه بر سکونت در دنیای مجازی کاغذ و خودکارشان دمِ دستشان است. ممکن است محتوا دیگر خبر از بی‌خبری از احوال یکدیگر نباشد اما فرم همچنان‌‌‌ همان است که بود. گیرنده و فرستنده که توامان می‌توانند در آنِ واحد هم سوژه باشند و هم ابژه. «نا‌شناس در این آدرس» نامه‌نگاری میان یک یهودی آمریکایی است که در سان‌فرانسیسکو زندگی می‌کند و شریک پیشین‌اش که به آلمان بازگشته است. درست در سال‌هایی که اگزیستانسیالیسم دغدغه بشریت شده است و ناگهان «آدولف هیتلر» در آلمان به قدرت می‌رسد که برای غلبه بر ناامیدی در آلمان بر صندلی قدرت چنان تکیه می‌زند که بیراهه‌های جنون را برای انسان غیر از یهود روشن می‌کند. حالا یک یهودی آمریکایی با دوستِ دیرینه‌اش که به آلمان، همزمان با ظهور «نازیسم» بازگشته است، نامه‌نگاری می‌کنند. آغاز این نامه‌نگاری‌ها از سال ۱۹۳ است و کم‌کم لحن نامه‌های این دو دوست تغییر می‌کند. ماکس از آن‌چه درباره‌ی رژیم جدید برلین می‌شنود ابراز نگرانی می‌کند و مارتین به تفکر نازی دلبسته می‌شود. و باز تعریف مرز میان انسان‌ها فاصله می‌اندازد. تصمیم ندارم پایانِ شگفت‌انگیز این داستان را لو دهم اما معتقدم در نقطه پایان شوکه می‌شوید. نمی‌دانم «نا‌شناس در این آدرس» داستان بلند کوتاه یا یک داستان کوتاه بلند است اما به شکل اعجازبرانگیزی مفاهیمی چون؛ عشق و نفرت و زندگی و مرگ کپسول‌شده توسط نویسنده و مترجم به شما تحویل داده می‌شود. پرداخت به زندگی روزمره و از طرف دیگر ترجمه روان «تینوش نظم‌جو» از این نامه‌نگاری‌ها چنان ساده و عیان است که خواننده مجبور است یک‌نفس یک نامه‌ را بخواند و کتاب را‌‌‌ رها نکند و وادار به تصویر‌سازی شود. اینجا است که قدرت مدیوم کلام در این رمان بیش از پیش در قیاس با مدیوم و ابزار دیگری چون سینما که درباره یهودستیزی پرداخت شده است دیده می‌شود. برای شمای خواننده از هر کیش و آیین و مسلک توفیری ندارد با کدام شخصیت هم‌ذات پنداری کنید؛ «ماکس» یا «مارتین». چرا که نامه به نامه که پیش می‌روید نگارنده و مخاطب خود شما می‌شوید. در یک صفحه سوژه هستید و در صفحه دیگر ابژه. #ناشناسدراینآدرس

  • اعدامِ اعتماد یا: نوشتن در تاریکی

    آنیتا یارمحمدی “ساده و تکان‌دهنده”؛ اولین عباراتی‌اند که پس از خواندنِ “نوشتن در تاریکی” به ذهن می‌رسند. روایت ساده‌ای از زندگی اهلِ فرهنگ در این سرزمین، که صفتی جز تکان‌دهنده نمی‌توان بر آن گذاشت. محمد یعقوبی از آن دست نویسنده‌هایی نیست که به سادگی از کنار حوادث و وقایع پیرامونشان می‌گذرند؛ که بنا بر محافظه‌کاری و مصلحت‌جویی سکوت می‌کنند و بسیاری از چیزها را نادیده می‌گیرند. حساسیت و نگاه انتقادیِ‌ یقوبی سکوت را برنمی‌تابد؛ و “نوشتن در تاریکی” نیز زاده‌ی همین حساسیت هوشمندانه است. حکایت شش روزنامه نگار و تاریکیِ پیرامونشان… داستانِ نوشتن در تاریکی. حکایت شش روزنامه نگار و تاریکیِ پیرامونشان… داستانِ نوشتن در تاریکی. نمایشنامه با رفت‌وبازگشت‌های زمانی پیش می‌رود. از یک هفته مانده به انتخابات 88 تا یک سال بعدش. شروع داستان با بازجویی نیماست، پخش مکالمات ضبط شده در موبایل او که به معرفیِ 5 دوست روزنامه نگارش منجر می‌شود. صحنه با اجرای کاملِ آن فایل صوتی،‌ فلش‌بک‌وار ما را به عقب برمی‌گرداند. به کمکش شش جوان روزنامه‌نگار را می‌شناسیم و می‌بینیم که به سفری در شمال رفته‌اند. بحث‌ها و شوخی‌هایشان را درباره‌ی انتخابات و مناظره‌های تلویزیونی، شرط‌ بندی سرِ این‌که چه کسی رای می‌آورد، و بحث‌شان راجع به ساعتِ سفر فردا را دنبال می‌کنیم. بحثی که ظاهرا سرِ تمام شدن ندارد! چون هرکس ساز خودش را می‌زند و به نتیجه‌ی واحد رسیدن حتی در چنین جمعی دشوار می‌‌شود: جمع دوستانی صمیمی که همه روزنامه نگارند و در روزنامه‌ی “گفتگو” کار می‌کنند. این اختلاف نظر و پیشنهاد رای‌گیری دو بار دیگر هم تکرار می‌شود؛ در سفرشان به آلمان. وقت تصمیم‌گیری برای رفتن به برلین یا آمستردام؛ یا ماندن در اروپا و بازگشت به وطن. بحث‌ها و اختلاف نظرهایی که دیر و دشوار به نتیجه می‌رسند یا اصلا سرانجامی ندارند. در واقع بهانه‌ای هستند برای یادآوریِ این‌که تمرین دموکراسی، آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نیست. صحنه‌های نمایش بین سفر این 6 دوست به شمال؛ بازجویی نیما، سفرشان به آلمان،‌ و یک سال بعدش در رفت و آمد است. بخش‌های مربوط به شمال؛ حکایت همان کشمکش ساده و حتی خنده‌دار است راجع به این‌که صبح روز بعد، چه ساعتی طرف لنگرود راه بیفتند. موضوعی ساده و اختلاف نظری جدی. و جمله‌ی گیتا که می‌گوید: «مارو باش که می‌خوایم هفته‌ی بعد رئیس جمهور انتخاب کنیم.» بازجویی‌های نیما مربوط به ماه‌های بعدتر است. وقتی که انتخابات تمام شده و نیما آرامی، .مترجم روزنامه‌ی گفتگو در یکی از تجمع‌های تهران دست‌‌گیر می‌شود. در راه آزادی؛ با دوربین عکاسی‌اش و به جرم همکاری با رسانه‌های بیگانه. این بخش‌ها خلاصه‌ی گفتگوی او و بازجویش محمد است، و حضورِ سایه‌وارِ دوستش نوشین که حالا وکیل او هم شده. خانم “نوشین ستوده”! نیما آرامی؛ وبلاگ نویس و روزنامه نگار که شعر می‌گفته و شعر می‌خوانده و ترجمه می‌کرده؛ اتهام ارسال یک جوک به 254 نفر را در پرونده‌اش ثبت کرده است و پایان خوشی انتظارش را نمی‌کشد. بازجویی‌های او با شعر خواندش همراه می‌شود. شعرخواندن‌هایی که بهانه‌شان آدرس ایمیل اوست: “ماهی فاش”. بازجو دلیل انتخاب این اسم را از او می‌پرسد و او به ناچار از برشت می‌گوید. از ماهی فاش که “بیست و پنج” سفیدی داشت و نه هیچ چیز دیگر، و او هم عاقبت خوشی انتظارش را نمی‌کشید. اما برجسته‌ترین نکته‌ی “نوشتن در تاریکی”، تقابل دو گروه مهم در جامعه‌ی امروز ایران است. شصت‌اندیش‌ها و نواندیش‌ها. این شعرخوانی‌ها در جابه‌جای نمایش تکرار شده‌‌اند. یعنی علاوه بر صحنه‌های بازجویی؛ در بخش‌های دیگر هم وجود دارند، بسیار بیشتر از آن‌چه ‌که قاعده‌ی یک نمایشنامه است. اما انتخاب به‌جای این شعرهای کوتاه؛ نه ‌تنها خللی در نمایشی بودن فضا و زبان رئالیستی‌اش ایجاد نکرده، بلکه بر بار حسیِ هر صحنه و وقایعش نیز افزوده است. خصوصا در پایان صحنه‌ی هایدل‌برگ، وقتی سخن از ترک وطن است و نیما شعری از “مسعود احمدی” می‌خواند. یا در صحنه‌ی یکی‌مانده به آخر؛ وقتی که نیما نیست و فقط حضور سایه‌وارش هست، و خواندنِ شعری از “خاطره حجازی” که از اعتمادی بر باد رفته سخن می‌گوید: «خوشه‌های خوش‌طعم اطمینان! / زیر دندان‌های کدامین واقعیت تلخ / له شدید / که امروز اعتماد مرا / اعدام کردند..» . تکرار عدد “بیست و پنج” در نمایشنامه جایگزین کلماتیست که ” نمی‌شود گفتشان”! محمد یعقوبی پس از نوشتن و اجرای “نوشتن در تاریکی”، در مصاحبه‌هایش گفته بود که نمایشنامه را حین تمرین تکمیل می‌کرده و بعدش هم گرفتار بازبینی‌های فراوان بوده. که اجازه‌ی اجرای دراماتیک صحنه‌های بازجویی را نداشتند و او ناچار بود شکلشان را عوض کند،‌ جوری که بازجو بنشیند و دیالوگ‌ها را مثل بازیگری بگوید که دارد متن اجرایش را تمرین می‌کند. ترفندی که سانسور در اختیار یعقوبی گذاشت و چه بسا کارش را متفاوت‌تر و تاثیرگذارتر هم کرد. “بیست و پنج” هم ارمغان همین ممیزی‌ست که در کارهای یعقوبی تکرار می‌شود. معادلی ثابت در نمایشنامه‌هایش؛ به‌جای کلماتی که به زبان آوردنشان ممنوع است: “یه وقتی یه ماهی بود به اسم فاش/ که بیست و پنجِ سفیدی داش” . خلاقیتی ناشی از سانسور؛‌ که البته معنای روشنی ندارد و این سوال را در ذهن ایجاد می‌کند که حالا چرا “بیست و پنج”؟ اما برجسته‌ترین نکته‌ی “نوشتن در تاریکی”، تقابل دو گروه مهم در جامعه‌ی امروز ایران است. شصت‌اندیش‌ها و نو اندیش‌ها. شصت اندیش‌هایی دچار جمود فکری که از کاه کوه می‌سازند و دست‌به دست‌ شدن یک جوک ساده را هم بر نمی‌تابند و آن را با شهادت و خون شهیدان گره می‌زنند، و نو اندیش‌هایی که می‌خواهند با جهان و دنیای امروز هم‌گام باشند و از شدتِ‌ فشار رویشان خسته‌ و کلافه‌اند. فشاری که در سفرِ آلمان بیشتر به چشمشان می آید: روزنامه‌نگارهای جوان و نماینده‌ی تفکرِ نو اندیش، مثال کوچک و غم‌انگیزشان از تحت فشار بودن یا رهایی، “نبودنِ پلیس” در خیابان‌های غرب است… یا رخ ندادن هیچ جرمی طی 16 سال در هایدل‌برگ. “نوشتن در تاریکی” داستانِ نیما؛ نوشین، منوچهر،‌ گیتا، مرجان و پدرام نیست؛ داستانِ‌همگی‌‌شان است و دیگرانی که مثل آن‌ها فکر می‌کنند. همه‌ی آن‌هایی که این 6 جوان به نوعی نماینده‌شان شده‌اند. و در گروه دیگر که محمدِ بازجو نماد آن است، شنیدن هیچ صدای مخالفی برتابیده نمی‌شود. گروهی جزم‌اندیش و بنیادگرا که در تضاد و تقابل محض با گروه اول‌اند. هر صدای مخالفی باید خاموش شود؛ حتی اگر صدای وب‌لاگ نویس جوانی به اسم “نیما آرامش” یا حقوق‌دانی به نام “نوشین ستوده” باشد. و پایان داستان؟ چرخش آن بازجوییِ آغازین. حالا محمد است که روی صندلی بازجویی نشسته و صدای بازجو و نیما و نوشین و آن چهار شخصیت دیگر است که مدام تکرار می‌شود. که سوال می‌پرسند؛ که حرف می زنند، که “تو از پنج نفر می‌خوای که مطابق میل تو رفتار کنن. ما پنج نفر از تو یه نفر می‌خوایم به خواست جمع احترام بذاری!”… “این کجاش دموکراسیه؟ یه ظاهر منطقیه که پشتش زور هست…” و “به خواست جمع احترام بذار!” دیگر جای بازجو و متهم عوض شده. حتی اگر “نیما”یی در کار نباشد و هنوز بازجوهای دیگری باشند که تکرار کنند: “اسم؟”؛ اما چرخشی که می‌باید در داستان اتفاق می‌افتاد، افتاده. شبیه سرنوشتی که ماهی فاش در شعر برشت دارد. و امیدبخشیِ‌داستان نیز در همین است. #نوشتندرتاریکی

  • کی با هم آشنا شدیم…

    داستان کوتاه نوشته آرش عبدالعظیمی اواخر سال 1387 بود که حال و اوضاعم بدجوری به هم ریخته بود. بعد از چند ماه بیکاری و این در و آن در زدنِ بی‌حاصل، به توصیه‌ی این و آن بساز و بفروش شده بودم. اما از وقتی برف آمده بود و هوا به طرز بی‌سابقه‌ای سرد شده بود، مصالح‌فروش و سیم‌کش و بنّا سر کار نمی‌آمدند. کارگرها از صبح تا شب بیکار بودند و مزد می‌گرفتند. بانک هم که سرما و گرما نمی‌فهمید، تا چشم به هم می‌زدم، نوبت قسط‌ها رسیده بود. یکی از آن شب‌های سرد که باد از چهارچوب پنجره و لای در و دریچه‌ی کولر و هر جای دیگری که می‌دانم و نمی‌دانم، وارد اتاق می‌شد و دور می‌زد تا پتو را دورم سفت‌تر کند، با زن و پسرم توی تخت خوابیده بودیم. داشتم موهای چرب و گوریده‌ی همسرم را نگاه می‌کردم، که پسرم با دست به سقف اشاره کرد و گفت: «بابایی، اون بالا جیش کردن؟» اوایل کوچک و کم‌رنگ بود، ولی رفته رفته رنگ می‌گرفت و بزرگ می‌شد. راست راستی انگار که شاشیده بودند به سقف. بعد شروع کرد به چک چک کردن و سر آخر گچ سقف آمد پایین. همه‌ی اینها را می‌توانستم تحمل کنم، حتا خرابی ماشین را که دائم ریپ می‌زد و پت پت می‌کرد؛ اما حکایت صاحب‌خانه داستان دیگری بود. همیشه‌ی خدا شاکی بود و مدام تذکر می‌داد؛ توی راهرو سیگار نکشید. در جریان باشید که صدای جر و بحثِ شما راحت در خانه‌ی ما شنیده می‌شود، هزینه‌ی باز کردن راه‌آب انقدر و هزینه‌ی نظافت راهروها انقدر. چند وقتی بود که آب حمام سرد بود و همسرم که سرمایی بود حمام نمی‌رفت، مسواک هم نمی‌زد. همیشه‌ی خدا خواب بود. از همه بدتر، جلو من دست تو دماغش می‌کرد و راه و بیراه تلنگش درمی‌رفت. دماغ بچه همیشه آویزان بود و عرعرش به هوا. افتاده بودم به پول دستی گرفتن. از هر دوستی به اندازه‌ی وُسعش می‌گرفتم. یکی از همان روزها و توی راه منزل یکی از همان دوست‌ها بود که برای اولین بار دیدمش. همان طور که ماشین پت پت می‌کرد و روی یخ‌ها قر می‌داد، سکته‌ی محکمی زد و خاموش شد. صدای ترمز ماشین پشتی بلند شد و سپر عقب ماشینم از یک طرف کاملاً آویزان شد. راننده‌اش آمد دم پنجره و گفت: «وجداناً شما مقصری داداش. اینجا که جا واستادن نیس.» گفتم: «وجداناً؟» گفت: «آره، وجدانی.» چاره‌ای نبود. با همان سپر آویزان و پت پت ممتد و وجدان راحت، به راه افتادم. نمی‌دانم چرا جلو مرا گرفت. ایستاده بود کنار خیابان و سر و گردنش از بالای یک ماشین سیاه رنگ پیدا بود. ابروهای باریک و بلندش را بالا انداخته بود و نگاهش به انتهای خیابان چسبیده بود. صدای بوق ماشین‌های پشت سرم که خیابان را پر کرد، ماشین سیاه رنگ راه افتاد، گره خیابان باز شد. چکمه‌هایش گلی شده بود و چند انگشت بالاتر از چکمه‌ها، درست زیر زانو، شلوار جین آبی رنگش کمی خیس شده بود. همین طورها بود، مثل حالا. همین طور که همیشه می‌ایستد، ایستاده بود. روی یک پا تکیه داده بود و دست‌هاش را محکم توی جیب پالتوی سیاهش فرو کرده بود. طوری ایستاده بود که انگار جایش اصلاً همان جاست و قرار نیست هیچ وقت تکانی بخورد. تو گویی که هیچ خبر ندارد چه برفی می‌آید. برای ماشین که دست تکان داد، بی‌اختیار زدم روی ترمز. فرصت فکر کردن که نداشتم. با خودم گفتم: «حالا، این یکی رو باش.» #هفتداستان۱۳۹۱

  • ملکان درد، افسانه‌های عذاب

    نگاهی به رمان «ملکان عذاب»، به بهانه‌ی انتشار نسخه الکترونیکی کتاب توسط نشر ناکجا کاوه فولادی‌نسب تا چندی پیش اگر کسی از من می‌پرسید بهترین اثر ابوتراب خسروی کدام است، بی‌هیچ فکری سرضرب جواب می‌دادم: «اسفار کاتبان». حالا با خواندن سه‌باره‌ی «ملکان عذاب» در زمانی حدود ده روز -همین ده‌روزه گذشته- نظرم کاملاً تغییر کرده است. «ملکان عذاب» گذشته از این‌که رمان خواندنی و جذابی است، نشان می‌دهد که زیر آسمان پرستاره‌ی شیراز نویسنده‌ی خلاقی زندگی می‌کند که خیال ندارد به این زودی‌ها پیر شود. ابوتراب خسروی همیشه یکی از ثابت‌قدم‌ترین روندگان مسیری بوده که هوشنگ گلشیری با نوشتن «معصوم پنجم یا حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» در سال 1358 پیش روی ادبیات داستانی معاصر فارسی قرار داد؛ مسیری که بنیادش بر استفاده از زبان تاریخ‌گرا در متنی معاصر، تلاش برای به‌روز کردن قابلیت‌های آن زبان تاریخ‌گرا و ارتقا بخشیدن به کیفیت آن متن معاصر، و نیز گسترده کردن دایره واژگان زبان فارسی معاصر بنا نهاده شده است. این درست که بسیاری از تجربه‌های نویسنده‌های فارسی‌زبان در این زمینه با ضعف‌هایی -و معمولاً هم با ضعف‌های زیادی- همراه بوده، اما بوده‌اند نویسنده‌هایی مثل شهریار مندنی‌پور و همین ابوتراب خسروی که توانسته‌اند تجربه گلشیری را گام‌هایی به پیش ببرند و در تکاملش سهمی داشته باشند. خسروی به‌خصوص در این رمان آخری‌اش -«ملکان عذاب»- دست به کاری زده که هم برای خودش تجربه‌ای جدید و ارزشمند بوده، و هم برای ادبیات داستانی فارسی، و هم می‌تواند در جهت تکامل بخشیدن به همان مسیر یا تجربه‌ای که پیشتر صحبتش را کردم، تلاش مؤثری قلمداد شود. «ملکان عذاب» سه خط داستانی مجزا دارد که هرکدام بنا به ضرورت پیرنگ داستان، در بازه تاریخی‌ای مخصوص به خودش روایت می‌شود و این، یعنی که نویسنده مجبور بوده سه بافت زبانی متفاوت را در کنار هم قرار دهد تا چیدمان (setting) رمانش درست و درمان از آب دربیاید. «ملکان عذاب» ساختاری کولاژگونه دارد که سه خط داستانی‌اش را لابه‌لای هم و به شیوه‌ای غیرخطی روایت می‌کند. یکی از روایت‌ها (روایت زندگی شیخ احمد ابن علی ابن حسن ایوبی جمریزی ملقب به شیخ احمد سفلی) در اواخر سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری شمسی جریان دارد و زبانش همان زبان دیوان‌سالار آن دوران است. یک روایت دیگر (روایت زندگی زکریا شرف، فرزند شیخ احمد سفلی) در بازه زمانی اوایل دوران سلطنت پهلوی دوم تا حول‌وحوش کودتای سال 1332 جریان دارد و زبانش زبانی است که انگار دارد پوست می‌اندازد تا معاصر شود و نزدیک شود به زبانی که امروز به آن تکلم می‌کنیم. روایت سوم (داستان بخشی از زندگی شمس شرف، فرزند زکریا) هم در سال‌های دهه هفتاد یا هشتاد جریان دارد که این را البته از حضور تکنولوژی روز در جریان روایت و خرده‌روایت‌ها می‌توان دریافت. این روایت سومی زبانی کاملاً معاصر دارد و از ویژگی‌های زبان معیار برخوردار است. این تنوع زبانی با شیوه‌ای که خسروی برای روایت رمانش انتخاب کرده، جذابیت بیشتر و طعم بهتری به خود می‌گیرد. «ملکان عذاب» ساختاری کولاژگونه دارد که سه خط داستانی‌اش را لابه‌لای هم و به شیوه‌ای غیرخطی روایت می‌کند. به این ترتیب خواننده مدام در کوران تجربه‌های مختلف زبانی و تنوعی پخته و سخته قرار می‌گیرد که البته کمتر کسی مثل ابوتراب خسروی می‌تواند از پسش بربیاید. در «ملکان عذاب» خواننده با داستان زندگی سه نسل از مردان خانواده‌ای روبه‌روست که هرکدام به‌نوعی در فساد زندگی مادی پیرامون‌شان فرو رفته‌اند یا رفته بوده‌اند و سرانجام مرد سومین نسل -شمس شرف، فرزند زکریا، فرزند شیخ احمد سفلی- موفق می‌شود با نوشتن رمان «ملکان عذاب» گویی بار مانده بر زمین را به مقصد برساند. شیخ احمد سفلی نظامی‌ای ستمگر بوده که به هر روستایی در مسیرهایش می‌رسیده، اهالی‌اش را وادار می‌کرده برای همان یک شبی که با نظامیان زیردستش در روستا اطراق می‌کنند، دختری زیبا را به عقدش دربیاورند تا شب تنها سر بر بالین نگذارد. زکریا بالاگداری که بعدها بیشتر به نام زکریا شرف شناخته می‌شود، نتیجه یکی از همین هم‌خوابی‌های نه‌چندان خوشایند در روستایی به نام بالاگدار در حوالی شیراز با دختری به نام قیصو است. پس از این ازدواج قیصو از خاتونک‌دره به بالاگدار می‌رود و به عقد یکی از خان‌های منطقه درمی‌آید. پس از مدتی خان می‌میرد و قیصو زن خان دیگری می‌شود، و بعد باز مرگ این یکی و درآمدن به عقد آن دیگری، و بعد باز همین داستان. رمان شروعی طنازانه و رندانه دارد که خواننده را توأمان مجذوب و شگفت‌زده می‌کند: «آخرین شوهر مادر، امان‌الله‌خان بالاگداری، خان کهنسالی بود که تقریباً از جمله اجداد شوهرهای سابق و حتی اسبق مادر محسوب می‌شد. و مدعی بود کوچک‌ترین هم‌بازی دوران کودکی‌اش هم حدود پنجاه سال پیش به رحمت ایزدی پیوسته است… مادر از هر خان بالاگداری که با او ازدواج کرده بود، دو یا سه بچه به دنیا آورده بود که روی هم یک فوج می‌شدند. من فرزند ارشدش محسوب می‌شدم و با آن‌که گویا از پشت یک غیربالاگداری هستم، یک بالاگداری محسوب می‌شدم.» (ملکان عذاب، ابوتراب خسروی، صفحه‌های 6 و 7 از نسخه الکترونیک) خسروی به‌خصوص در این رمان آخری‌اش -«ملکان عذاب»- دست به کاری زده که هم برای خودش تجربه‌ای جدید و ارزشمند بوده، و هم برای ادبیات داستانی فارسی، و هم می‌تواند در جهت تکامل بخشیدن به همان مسیر یا تجربه‌ای که پیشتر صحبتش را کردم، تلاش مؤثری قلمداد شود. زکریا بعدها که عقل‌رس می‌شود و تحصیلاتش را در مدرسه تمام می‌کند، در دانشگاه درس حقوق می‌خواند و از این ره، هم وکیل می‌شود و هم دوستان و آشنایانی مثل محمد مجد و اشرف تکش پیدا می‌کند که بعدها در روایت بسیار تأثیر می‌گذارند و حتی به یکی از ستون‌های نگه‌دارنده آن تبدیل می‌شوند. زکریا در سفری کشف‌وشهودگونه به دیدار پدر ناشناخته‌اش می‌رود و درمی‌یابد که پدر آدم حکومت بودن را کنار گذاشته و شده درویشی سالک و خانقاهی را اداره می‌کند و کلی هم مرید و پیرو دارد. پدر -حالا شیخ احمد سفلی- از زکریا می‌خواهد که بماند و داستان زندگی و سرگذشت او را بنویسد تا ماندگارش کند و بعد هم جانشینش شود. زکریا برخلاف میل خود وادار به ماندن می‌شود تا مرگ شیخ احمد و بعد از او هم مدتی اداره خانقاه را به دست می‌گیرد تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و به‌خصوص وقتی به چگونگی مرگ شیخ احمد پی می‌برد، فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. بعدها -در سال‌های منتهی به کودتای 1332- در شیراز با محمد مجد -همکلاسی دوران دانشکده- انحمنی ادبی به نام شفق راه می‌اندازند تا بتوانند هم دور هم چیزی بخوانند و هم روی جوان‌ترها تأثیری بگذارند و هم امکانی برای انتشار نوشته‌های خودشان فراهم آورند. اما جدایی اشرف تکش -همسر محمد مجد- از او و ازدواجش با حسن سلیمی از سویی و کودتای 1332 و بگیروببندهای بعد از آن از سویی دیگر، باعث می‌شوند که هم انجمن شفق به تعطیلی کشانده شود و هم زکریا نتواند دست‌نوشته‌های پدرش و افزوده‌های خودش به آن‌ها را از طریق انجمن منتشر کند. زمان روایت داستان، در حقیقت اندکی پس از مرگ زکریاست؛ جایی که پسرش -شمس- در وصیت‌نامه پدر به امانتی‌ای برمی‌خورد که متعلق به حوریه مجد است و باید دستش برساند. کشف راز این امانتی یکی از گره‌های داستان که تقریباً تا انتهای رمان بسته می‌ماند و همین‌که به‌تدریج گره‌های دیگر باز می‌شوند، خواننده برای باز شدن آن هم آماده می‌شود. ماجراهای زندگی شمس هم در داستان بیشتر توأم با ناکامی است و تنها کامیابی‌اش در زندگی، انگار همین است که بالأخره می‌تواند روایت‌های پدربزرگ و پدرش را منتشر کند؛ در قالب رمانی به نام «ملکان عذاب». «ملکان عذاب» داستان هویت است، هویتی گم‌شده که گویی -مانند سایر آثار خسروی- قرار هم نیست تلألویی از پیدایی‌اش جایی خودش را نشان بدهد. نه شیخ احمد سفلی -که راه عرفان را در پیش می‌گیرد-، نه زکریا -که راه علم و قانون و مبارزه را در پیش می‌گیرد-، و نه شمس -که راه قانون و هنر می‌رود-، هیچ‌کدام نمی‌توانند به آرامش دست یابند؛ گویی این تلاش همیشگی برای کشف هویت و نرسیدن به پاسخی قابل‌پذیرش، دلیل زندگی همه آن‌ها و همه شخصیت‌های دیگر آثار دیگر ابوتراب خسروی است. در این رمان هم خسروی مانند سایر آثارش دغدغه نوشتن و ثبت کردن را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های خودش -نویسنده- و آدم‌های داستانش در روایت مطرح می‌کند و اصلاً گویی رسالت یا شاید هم میراث شمس این است که آن‌چه را از پدرانش به دستش رسیده، کامل کند و به بلوغ برساند و منتشر کند تا همه ازش باخبر شوند و در پیشانی تاریخ ثبت و ضبط شود. «وقتی بیدار شدم، نشستم و چیزی نوشتم که نمی‌دانم چیست، و اصلاً هم مهم نیست شعر باشد یا چیزی دیگر. مهم این است که سلیمی توی متنی بماند و ساکن آن‌جا شود و آن‌طور بی‌جاومکان نماند…» (ملکان عذاب، ابوتراب خسروی، صفحه 510 از نسخه الکترونیک) و آن ابهامی هم که هم در این رمان و هم در بسیاری از آثار دیگر خسروی در زمینه درهم‌آمیختگی واقعیت و رؤیا به چشم می‌خورد، ریشه‌اش در همین توجه به نوشتن و نویسندگی و میل به حضور نویسنده در متن است؛ مثل این بخش از «ملکان عذاب» که یکی از تکه‌هایی است که شمس دارد از زکریا -پدرش- می‌گوید: «هنوز نمی‌دانم افساهایی که پدر از آن‌ها نام می‌برد، موجوداتی خیالی‌اند که به متن او راه یافته‌اند یا موجوداتی واقعی‌اند که از خانقاه سمیرم سفلی آمده‌اند و به متنش سرمی‌کشیده‌اند، باید مرز خیال او و وقایعی که در واقعیت بر او گذشته‌اند، کشف شوند.» (ملکان عذاب، ابوتراب خسروی، صفحه 476 از نسخه الکترونیک) #ملکانعذاب

  • ملکان عذاب کتاب برگزیده رادیو زمانه

    گفت‌و‌گو با ابوتراب خسروی نویسنده رمان «ملکان عذاب» حسین نوش‌آذر دفتر خاک دفتر خاک – «ملکان عذاب» نوشته ابوتراب خسروی آخرین رمان از سه‌گانه‌ای‌ست که با «اسفار کاتبان» آغاز شد و با «رود راوی» ادامه یافت و اکنون به پایان رسید. داستان از منظر اول شخص و از دریچه چشم یک خان‌زاده بسیار متمول به نام زکریا روایت می‌شود که در یک خانواده مادرسالار و در متن روابط ارباب و رعیتی پرورش پیدا کرده، از همه نعمت‌های روزگار برخوردار است، به تحصیل حقوق در دانشگاه می‌پردازد و سرانجام به راه پدر که زمانی یک افسر بی‌رحم بوده می‌افتد، به تصوف گرایش پیدا می‌کند، قطب صوفیان می‌شود و عاقبت هم به حقیقت و ماهیت زندگی‌اش پی می‌برد: او متوجه می‌شود که نیاکانی تبهکار داشته و همگی به دلیل تبهکاریشان به تنهایی و تبعید گرفتار آمده‌اند. پس او نیز طبعاً وارث این عذاب اجدادی‌ست. «ملکان عذاب» سه سال در انتظار مجوز به‌سر برد و سرانجام ممنوع از انتشار تشخیص داده شد. در این رمان سویه‌های خفیفی از رئالیسم جادویی دیده می‌شود و بر خلاف آثار دیگر ابوتراب خسروی که بیشتر مورد پسند خوانندگان خاص قرار می‌گرفت، به خوانندگان عام نظر دارد. برنامه «جنگ ادبی» این هفته که دوشنبه‌ها از رادیو زمانه پخش می‌شود به «ملکان عذاب» نوشته آقای خسروی و در گفت‌و‌گوی کوتاه تلفنی با او اختصاص دارد. مشروح این گفت‌و‌گو را می‌توانید اکنون در سایت زمانه هم بخوانید. برنامه «جنگ ادبی» ویژه «ملکان عذاب» (از حسین نوش‌آذر) را از طریق فایل صوتی زیر می‌توانید بشنوید: ابوتراب خسروی: “در ملکان عذاب اصرارم بیشتر در جذب خوانندگان متعارف بود.” فایل صوتی این گفتگو را از اینجا بشنوید. آقای خسروی چه اتفاقی در زندگی شما، در ذهن شما افتاد که تصمیم گرفتید گوشه‌ای از فرهنگ ایران را از دریچه چشم یک خان‌زاده که بعد به حلقه‌هایی از حزب توده‌ نزدیک می‌شود و بعد‌تر به صوفیه تمایل پیدا می‌کند و حتی قطب صوفیه می‌شود روایت کنید؟ موضوع تصوف یکی ار مشغله‌های تاریخی فرهنگی جامعه ماست که به‌نظرم یکی از تأثیرگذار‌ترین جریان‌های فرهنگی اجتماعی جامعه ما بوده است. و من هم به اعتبار کارهایی که به عنوان یک نویسنده نوشته‌ام همیشه به مضامینی از این دست علاقمند بوده‌ام. تاریخ معاصر ما پر است از این شخصیت‌ها. شخصیت‌هایی که بین لاهوت و ناسوت نوسان داشته‌اند و سیر کرده‌اند کم نیستند. به‌عنوان کسی که می‌نویسد این مضمون برایم جذاب بود. در خان‌زاده بودن شخصیت راوی عمدی نبود. می‌توانست نباشد. شاید به این دلیل بود که بی‌آنکه خان‌زاده یا رعیت‌زاده باشم این فضا‌ها را درک کرده‌ام. مدت شش سال که کم و بیش با این رمان سرکرده‌ام بیشتر در جست‌وجوی فرم فراگیری بودم که مابین وقایع رمان تعادل ایجاد کند. موفق بوده‌ام یا نه، نمی‌دانم. جان‌مایه پرسش ما این است: در این داستان چه حقیقتی را می‌خواهید بیان کنید؟ اگر حقیقتی در دستم بود نیاز به نوشتن رمان نبود. رمان شرح و جزئی‌نگاری یک وضعیت است. شاید یک پرسش باشد که اگر نویسنده بتواند نظر خواننده را جلب کند، خواننده را در سؤالش شریک کند. ادبیات و در بحث ما رمان فلسفه نیست که بخواهد به پرسشی پاسخ دهد. اما شما طرح پرسش نمی‌کنید. روایتی از یک زندگی را به‌دست می‌دهید که ممکن است برای دیگران هم ارجاع‌پذیر باشد. آیا زندگی زکریا و رنج و عذابی که او وارثش است، به نظر شما تعمیم‌پذیر است؟ به‌نظرم داستان‌نویس داستانی را می‌نویسد، وضعیتی را تصویر می‌کند با شرح وضعیتی که می‌اندیشد فی‌الواقع تناقضی را که با جهانش دارد عینی می‌کند، سؤال در شرح وضعیت پدید می‌آید. به تعداد خوانندگان یک اثر ممکن است سؤال پدید بیاید و نیز درباره تعمیم‌پذیری، ممکن است یک رمان مستقیماً با اجتماعیات تعمیم نیابد، گو آنکه در هنر ودر بحث ما ادبیات متشکل از اجزاء رئالیته‌هاست، منتها ممکن است فرماسیونی که ایجاد می‌شود با وجوه اجتماعی تعمیم نیابد یا بیابد. بعد از نوشتن، نویسنده در موضع یک خواننده صرف قرار می‌گیرد. به گمانم اگر سمت و سویی هدایت‌شده داشته باشد صنعتگری است،‌‌ همان کاری که در ادبیات رئال سوسیالیسم شد. این رمان را چند بار نوشتید و بازنوشتید؟ این رمان را سه بار گمانم بازنویسی کردم. منتها تکه‌های مختلفش را بار‌ها نوشتم. اصرارم روی ایجاد تعادل و ایجاد کشش بود. اصرارم ارتباط با خواننده متعارف بود نه اینکه بخواهم رمانی نخبه‌گرا بنویسم. کارهای قبلی‌ام چنین مُهری خورده بود. در هر بار بازنویسی چه اتفاقی برای داستان افتاد؟ نوشتن کشف است. در هر بار نوشتن فضاها و جزئیات تازه خودشان را نشان می‌دادند. آیا اکنون که این اثر منتشر شده، در مقایسه با آثار دیگرتان خودتان آن را می‌پسندید؟ طبیعتاً هر نویسنده‌ای کاری که می‌نویسد، مورد نظرش هست به نوعی سلیقه‌اش هست. رمان را آنطور می‌بیند که می‌نویسد. شک نکنید که اگر به کاری که می‌نویسم معتقد نبودم، به دست انتشارش نمی‌دادم. تصوف اکنون سال‌هاست که در فترت افتاده و فرهنگ غالب ما نیست، اگر هم اهمیت داشته باشد، در هر حال پیش‌رونده نیست، می‌توان گفت بیشتر جایگزینی‌ست برای مذهب رسمی، در حالی‌که فرهنگ شهری که تحت فشار هم قرار دارد، میل به تجدد و رفاه، مدرنیته و مانند آن اکنون مطرح است. اتفاقاً من اینطور فکر نمی‌کنم. طنز هست که برایتان بگویم به اصطلاح روشنفکران زیادی خصوصاً چپ دیده‌ام که به عرفان و تصوف روی آورده‌اند و به خانقاه‌ها پناه می‌آورند. اعتراف می‌کنم که رفتار چنین روشنفکرانی برای من به عنوان نویسنده الهام‌برانگیز بوده. زبان و بیان شما در ملکان عذاب با «اسفار کاتبان» و «رود راوی» متفاوت است. از نظر شما خوشحالم. به‌نظرم مضامین مختلف زبان خاص خودشان را می‌طلبند. اگر همه این کار‌ها یک زبان داشتند، من تعییر نکرده و ساکن یک وضعیت بودم، هر کار تجربه تازه‌ای‌ست و زبان خودش را ایجاب می‌کند. این سه کتاب، «رود راوی»، «اسفار کاتبان» و «ملکان عذاب» یک سه‌گانه‌اند. آن اندیشه‌ای که این سه کتاب را به هم پیوند می‌دهد، در گمان شما چیست؟ مضامینی مثل قداست و فرقه‌گرایی و خرافه سه وجه یک هرم هستند. تاریخ ما پر است از فرقه‌گرایی و خرافه و قداست‌سازی. آقای خسروی ظاهراً در «ملکان عذاب» به مخاطب‌ عام‌تر نظر دارید. درباره کارهای قبلی‌ام بعضی خرده می‌گرفتند که آن کار‌ها مخاطب نخبه را جذب می‌کنند و قادر به ارتباط با مخاطب متعارف ادبیات نیستند. به همین دلیل خیلی از خواننده‌های متعارف رمان را راضی نمی‌کند. اعتراف می‌کنم که تقطیع‌های زمانی و نیز فضاهای تجریدی در عین اینکه خودم و بعضی از خوانندگان خاص را راضی می‌کرد باعث نوعی سوءتفاهم با بعضی از خوانندگان می‌گردید. در ملکان عذاب اصرارم بر جذب بیشتر خوانندگان متعارف بود. بینامتنیت همواره از دغدغه‌های شما بوده. در «ملکان عذاب» با کدام متون در گفت‌و‌گو قرار گرفته‌اید؟ متون صوفیانه، خصوصاً فرهنگ مکتوب صوفیان بخش مهمی از فرهنگ آیینی جامعه ماست که متأسفانه ناخوانده مانده. بخشی از رمان به‌خصوص پایان‌بندی «ملکان عذاب» ملهم از وقایعی در تاریخ صوفیان است. #ملکانعذاب

  • شب شعر و دیدار با روجا چمنکار در پاریس

    نشر ناکجا برگزار می کند: شب شعر و دیدار در پاریس با روجا چمنکار به مناسبت انتشار آخرین  مجموعه شعر روجا چمنکار “همیشه دری باز به در به دری بودم” برگزیده‌ی چهارمین دوره‌ی جایزه شعر امروز ایران کارنامه  و دومین دوره‌ی شعر زنان ایران خورشید شنبه ۳ نوامبر ۲۰۱۲ ساعت ۸ شب INALCO Amphi 2 طبقه دوم – 65 rue des Grands Moulins – 75013 PARIS Métro: – ligne 14 & RER C – station Bibliothèque François Mitterrand Autobus : – lignes 27, 62, 64, 132, N31 – arrêt Patay – Tolbiac – ligne 83 – arrêt Olympiades برای اطلاعات بیشترمی‌توانید  با شماره تلفن  0172408440  تماس حاصل فرمایید Info@naakojaa.com ورود برای عموم رایگان است. #همیشهدریبازبهدربهدریبودم

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page