
نتایج جستجو
487 results found with an empty search
- بخشی از کتاب “بابام هیچ وقت کسی را نکشت” نوشته ژان لویی فرونیه
یادم میآید که از حضرت مسیح خواستم که بابام نوشیدن را کنار بگذارد و یکوقت هم به سرش نزند که مامانم را نفله کند. از وجود کریسمس استفاده کردم و یک آروزی دیگر هم به آرزوهایم افزودم. از حضرت طلب یک هدیه کردم. خاطرم میآید که یک سال، ششلولی از او خواستم. مارک سولیدو . اما مخصوصاً مشخصات و مارک آن را در آرزوهایم عنوان نکردم. آخر به من گفته بودند که او از دل آدم باخبر است، فکرمان را میخواند، با این حساب او خوب میدانست که من چه میخواستم. دلم میخواست به حقیقت این موضوع پی میبردم و راست و دروغش را درمییافتم. یک ششلول گیرم آمد، معمولی و بدون مارک. بابام هم به بادهگساریش ادامه داد. درست تا دم آخر مرگ. کتک خوردن از دست بابا همۀ الکلیها اغلب بدذاتند. آنها زن و فرزندانشان را به باد کتک میگیرند، این را توی فیلمهای سیاه و سفید هم میبینیم. اما بابای من، هیچوقت روی ما دست بلند نکرد. حتی روی من که عزیزدُردانهاش نبودم. هر وقت از دستم کفری میشد، به بدو بیراه بسنده میکرد. یک روز، برایم یک نامۀ تند و خالی از احساس نوشت. نوشته بود که آدمی متکبر وخودخواه هستم. به عقیدۀ من او از زندگیاش احساس سربلندی نمیکرد. اینکه من به این موضوع پی برده بودم، او را دلخور کرده بود. بابام یکبار روی من دست بلند کرده بود، اما من این اتفاق را اصلاً بهیاد نمیآورم. همان روزی که متولد شده بودم. مامان برایم تعریف کرد که وقتی متولد شدم نفسم بالا نمیآمد و بابام مرا مثل یک خرگوش از پا آویزان کرده بود و یک ضربۀ جانانه توی کمرم زده بود تا برای آمدن به این دنیا تصمیم خودم را بگیرم. من و بابام توی آلبوم خانوادگی ما، عکسیست که من آن را بینهایت دوست دارم، عکسی از من و بابام. بابا روی یک نیمکت دراز کشیده و مشغول کتاب خواندن است؛ من، کنارش نشستهام. باید دوروبر یکسالی داشته باشم، خوشحال بهنظر میرسم، هیچخطری مرا تهدید نمیکند، من با بابام هستم، او هوایم را دارد. بابا جوان است، زیباست. یک عینک پنسی ظریف به چشم زده است که به او قیافهای عالمانه بخشیده است؛ در عین حال به نظر آدم خاطرجمعی میرسد، معلوم است که در کنار او احساس امنیت میکنیم، گذشته از این او یک دکتر است، حضورش به ما آرامش میدهد، او که باشد ما مردنی نیستیم. چرا بابای امروز ما پیر و شکسته است، افسرده و غمگین است، دیگر حرف نمیزند، با مامان بدرفتاری میکند و بعضی اوقات هم ما را میترساند و توی دلمان را خالی میکند؟ راستی بابای توی عکس، چه بر سرش آمد؟ بابام یک دکتر بود او مردم را مداوا میکرد. آدمهایی که پول و پلهای نداشتند. آدمهایی که اغلب در عوض پول ویزیت و حقالعمل به او یک نوشیدنی تعارف میکردند، آخر رگ خواب بابا دستشان بود و میدانستند که او خیلی دوست دارد یک پیک، یا حتی بیشتر از یک پیک بزند، به همین خاطر، شبها که به خانه برمیگشت، حسابی خرد و خمیر بود. بعضی وقتها میگفت که میخواهد اول سر مامان را زیر آب کند و بعد هم سر مرا، چون من بچۀ ارشدش بودم، اما عزیزدُردانهاش نبودم. آدم خبیثی نبود، فقط وقتی که کمی زیادهروی میکرد، بالاخانهاش به اجاره میرفت. بابام هیچوقت کسی را نکشت، فقط لاف آدمکشی میزد. برعکس جلوی مرگ خیلی از آدمها را هم گرفت. با ماشین خیلی وقتها نزدیک بود آدمها را زیر بگیرد و نفله کند، اما فقط نزدیک بود. ولی تا دلتان بخواهد مرغ و مرغابی را زیر ماشین له و لورده کرد. هیچوقت گاوها را زیر نگرفت، ولی از سر گوسفندها نگذشت. یک روز با وانتاش راست رفته بود وسط یک گلۀ گوسفند. چندتا از گوسفندها را لت و پار کرده بود، اما خود چوپان را نه. درست کنار پای آن بختبرگشته ترمز کرده بود. #بابامهیچوقتکسیرانکشت
- نقدی بر آواز کشتگان
۱ آواز کشتگان رمانی است از ادبیات زندان و جامعۀ شهری و یکی از معدود پیشکسوتان گونۀ ادبی مورد بحث، بزرگ علوی است که با نوشتن کتاب ورقپارههای زندان** و تشریح اوضاع و نحوۀ ارتباطهای پیچیدۀ درون زندان دورۀ رضاشاه پهلوی، ساحتی با محتوای ادبیات زندان (البته این نام اخیرا روی چنین ادبیاتی گذاشته شده است.)،را به ادبیات معاصر ما افزود. ادبیاتی که جدا از زندگی و ادبیات قشر روشنفکر نبوده و نیست. این را تاریخ زندانهای کشور ثابت کردهاست، که اکثریت قریب به اتفاق زندانیهای سیاسی ما -که کم هم نبودهاند- در طول قرنها، از قشر تحصیل کرده و این اواخر بهخصوص از دانشگاهیان بوده است. پس وقتی از مقولهای با عنوان ادبیات زندان صحبت میشود لاجرم پای قشر روشنفکر هم بهمیان کشیده میشود. و در این رهگذر خیلی از نویسندگان ما دربارۀ قشر روشنفکر زندان رفته و زندان نرفته نوشتهاند. ( این تقسیمبندی را از آن جهت توصیه میکنم که در طول قرنها، ساختار روابط اجتماعی سیاسی کشور ما طوری بودهاست که اغلب کسانی که منورالفکر میشدند، در اوایل فعالیت، خود را در تقابل حاکمیت مستبد و سلطهجو میدیدند. که یا در این تقابل باقی میماندند و سرنوشت محتوم خود را که همان زندان و شکنجه و تبعید بود پیدا میکردند و یا نه، لب فرو میبستند و احیانا جزو دیوانیهای دربار در میآمدند)، که دیدهایم و خواندهایم. و ضمنا میدانیم که کمتر کسی بوده که در داوری از یکسوی پشت بام نیفتاده باشد. گذشته از خود بزرگ علوی که اثرش عمدتا یک سند تاریخی است و سمت و سوئی معین دارد، غالبا یا با توصیههایی که برای پیوستن به یک قشر معین اجتماعی کردهاند، چماق تکفیر را دادهاند دست عدهای از خدا بیخبر، یا مثل عزیزان دیگر از فرط خودمحوری و جداافتادگی از نه تنها سلیقۀ تودۀ مردم، بلکه حتی قشر دانشجو و کارمند، آثاری با کمتر از پانصد خواننده از خود بهجا گذاشتهاند. (که صد البته نه آن اولی چراغی روشن کردهاست و نه این دومی راه به دهی میبرد.) روشنفکر کسیاست که هرگاه از حقیقتی ناب لبریز شد، بیهیچ مضایقه و بیهیچ ملاحظه از مکتبهای سیاسی اجتماعی و… حرفش را با سند برائت حقیقتگویی بزند، بیآنکه قید و بند تازهای را در روابط اجتماعی ایجاد کند. بگذرم که قصد نوشتن یادداشتی است بر رمان آواز کشتگان رضا براهنی، که خود گاه جزو دستۀ اول و گاه جزو دستۀ دوم از روشنفکران بوده است. ۲ یادم نیست کدام نویسنده گفتهاست: ”هیچ رمانی نیست که بخشی از زندگی خود نویسنده در آن مستتر نباشد.”، این به یک معنا درست است. چون اساسا زیاد نوشتن و حرف تازه زدن، مستلزم زیاد زندگی کردن است و لاجرم زیاد دانستن. و زیاد دانستن خود خطر کردن و دست یافتن به تجربههای تازه و کشف افقهای بکر در پهنۀ هستی است. اگر زندگی را مجموعۀ کامیابیها و ناکامیها ببینیم، مفاهیم گذشتن از فرازها و نشیبها به صورت عام و پشت سرگذاشتن زندان، آزادی، عشق، نفرت، آسایش، مخمصه، خوشنامی و …بهصورت اخص، خود در بطن و متن زندگی قرارمیگیرد. روشنفکر کسیاست که هرگاه از حقیقتی ناب لبریز شد، بیهیچ مضایقه و بیهیچ ملاحظه از مکتبهای سیاسی اجتماعی و… حرفش را با سند برائت حقیقتگویی بزند، بیآنکه قید و بند تازهای را در روابط اجتماعی ایجاد کند. ۳ و ما رضابراهنی را نیز سالهاست که میشناسیم. آثارش را در زمینۀ شعر، داستان، رمان، نقد ادبی و ترجمه خواندهایم. و میدانیم که علیرغم حرف و سخنهایی که بهجا و نابهجا در طول سالها قلمزنی پیرامون خود ایجاد کرده است، نویسندهای است دردکشیده و پرکار که بیشتر از بهاران عمرش زندگی کرده است. زندگی پرطلاطمی که حالا مدعیاش ساخته که صدای آوازکشتگان سالهای ۴۰-۵۵ را به گوش ما میرساند. اثری که جا دارد بیشتر از رمان چاهبهچاه ( که مسئلۀ شهادت را مطرح میکند)، و بیشتر از رمان بعد ازعروسی چه گذشت ( که مسئلۀ تقابل بین لمپن حاکم و روشنفکر محکوم! را عیان میسازد)، و هر دو دارای شخصیتهای مفعول ذهنی هستند، نگاهش کرد. کتاب در پیوندی آشکار و پنهان با دو رمانی که اخیرا از این نویسنده و توسط انتشارات نشرنو چاپ شدهاست قراردارد، که در واقع باید آواز کشتگان را با پنج حدیث چاهبهچاه، بعدازعروسیچه گذشت، قهرمان زشت، پریداران، و آیینۀ چشمان معرفی کرد. چرا که این سه رمان با پنج حدیثاش یک سیر تکاملی از وحدت تم و هنر و تکنیک را پیموده تا رسیدهاست به صفحات پایانی آواز کشتگان. و هرسه رمان مربوط است به دوران ستمشاهی! و این در حالیاست که با توجه به سیر حوادث یکی دوسال اخیر در جامعۀ ما، اکثریت هنرمندان، درحال تصحیح افاضات بیمهابای خود در سالهای پنجاه وهفت و پنجاه وهشت هستند. ۴ بعد از بزرگ علوی و چند نفر دیگر از جمله، احمد محمود، نسیم خاکسار، محسن حسام، علیاشرف درویشیان، و غلامحسین بقیعی*** و دیگران که نسبتا جدیتر در زمینۀ ادبیات زندان و تبعید کار کردهاند، و جمع قابلتوجهی که در طول سی چهل سالۀ اخیر از زندگی شهری سخن گفتهاند، ما حالا با آوازکشتگان روبهرو هستیم که هر دو جنبۀ ادبیات زندان و ادبیات مردم شهرنشین و “بورژوازی” را در بر دارد. (بورژوازی که به معنای طبقۀ متوسط بهکار میرود و نه به معنای مصطلحش که بیشتر به سرمایهدارهای شهری و کسانی که به انقلاب بورژوازی خیانت کردهاند). طبقهای که حدود دویست سیصد سال است در غرب و حدود شصت هفتاد سال است در ایران بهوجود آمده و تاریخی با قصه و داستانهایی پرتحرکتر و متنوعتر از داستانهای عصر فئودالیسم برای جوامع شهری ساخته است. داستانهایی از آموزگاران،سردفتران، فاحشهها، بسازبفروشها، گداها، جاشوها، دلالها، ارتشیها، اشرافزادهها، دزدها، لمپنها، کودکان پرورشگاهی، کارگران غیرانقلابی، پیشهوران انفلابی، کمونیستهای واپسگرا، بازاریهای ملیگرا و… که شاید خیلی از شخصیتها مضمون و مورد استفادۀ نویسندگان ایرانی هم قرارگرفته باشد، که همه را میشود فهرست کرد و گفت که مثلا چه کسی در چه زمانی کدام شخصیت یا تیپ تازه را در ادبیات ما وارد کرده است. و شما که جرات مبارزه ندارید، اینطور وانمود میکنید که کسی که جرات مبارزه دارد، باید مردهاش از زندان بیرون برود ۵ و اما داستان… محمود پسر مشهدی قربان ( پادوی یکی از تجارتخانههای بازار تبریز) که بعد از سالها تحمل سختی و محرومیت توانسته به استادی دانشگاه برسد، از بیداد رژیم پهلوی بهستوه میآید و نوعی مبارزۀ روشنفکرانه را در محیط دانشگاه در پیش میگیرد. و در همین گیرودار دست به یکسری اقدامات افشاگرانه علیه نظام موجود میزند، که خوب، عاقبتش هم معلوم است. چندبار زندان رفتن و مزه کابل و شوکبرقی و شکنجههای جوراجور را چشیدن و دست آخر شاید مرگ هم در انتظارش باشد، و… فاجعه اینجاست! که اگر مرگ نباشد، سوء تفاهم مردم بیرون از زندان، در مقابل آزادی او خود نوعی مرگ تدریجی است. ( که البته این فراز علیرغم تلاش براهنی برای عمومی جلوه دادنش عمومی نیست. شاید یک بدبیاری است که بعضیها دچارش میشوند.) در فصل اول کتاب، محمود بهعنوان قهرمان زشت، حدیث نفس میکند و پاسخ بیشتر پرسشهای درست و نادرست مردم و دوستانش را که انتظار خلاصشدن اورا از دست دژخیمان ندارند، میدهد. او ابتدا از ترس سخن میگوید:” ترس وجود دارد. هیچکس بهتر از خود زندانی معنی ترس یک زندانی را نمیداند. یک زندانی ترس را بهتر از شما مردم زندان نرفته میفهمد. چون تجربهاش کرده است. ولی معلوم نیست که شما چرا از زندانی آزاد شده وحشت دارید. البته قبول نمیکنید که از او وحشت دارید، بلکه میگویید که یکنفر نباید به زندان برود و وقتی که رفت، دیگر نباید بیرون بیاید. “و وقتی بیرون آمد، باید بهطور منطقی نتیجه گرفت که اصلا شجاع نبوده… “و در جای دیگر میگوید: “و شما که جرات مبارزه ندارید، اینطور وانمود میکنید که کسی که جرات مبارزه دارد، باید مردهاش از زندان بیرون برود”. و این بخش در واقع همان پاسخ دردآلود است که محمود به معترضیناش میدهد: “شما عاشق مرگ هستید. منتها نه مرگ خودتان… بلکه مرگ یک آدم دیگر بهدست یک آدم دیگر… آقا با توام، تو چرا از مرگ من لذت میبری؟ من چه هیزم تری به تو فروختهام؟…” و در پایان این فصل که بیشتر بافت مقاله دارد تا داستان، محمود، چهرۀ زشت آدمهایی را که پشت سرش چشمک میزنند و مینمایانند که حتما کاسهای زیز نیمکاسهاش هست که اول دستگیرش کردهاند و مدتی نگهش داشتهاند و بعد آزادش کردهاند، را به وضوح نشان میدهد و خیلی جدی یقهشان را میگیرد. و ما آدمهایی میبینیم که بیآنکه حتی قدمی علیه اختناق نظام برداشته باشند، در مجالس خصوصی پُز یک “قهرمان زیبا” را میگیرند و به واسطۀ تحصیلات عالی یا نام و آوازهای که دارند، لابد چند شنونده هم دارند. ۶ رمان حاوی دو داستان مجزا ازهم است که یک سلسله حوادث فرعی را هم درپی دارد. بخش نخست این داستان به شهروندی اختصاص دارد که به مسائل دموکراتیک و روشنفکرانه سخت پایبند است. و دیگر، خاطراتی خوابگونه و جسته و گریخته است، از زمان کودکی و نوجوانی خود محمود و پدر و برادرش که با تصویرهایی کمرنگ از دختر عمویی زیبا به نام ماهنی درهم میآمیزد، پاساژهای گاه طرحگونۀ سراسر رمان با دو محور داستانی که گفتیم هر کدام با تکنیک نه چندان ضعیف، اما صادقانه و عینی در طول ۴۲ صفحه رمان، چهرهها و ماجراهایی باورکردنی و لمسشدنی از یکیک شخصیتها نشان میدهد. در زندگی گذشته محمود ما چهرۀ مصمم و پرتوش و توان پدر محمود و چهرۀ سلیمان برادر محمود را با آن چشمان عسلی و گاه فیلیرنگ و لطافت روح و عمق دلباختگیاش را به کفتر که برای محمود در لحظات دشوار زندان بهعنوان یک پشتوپناه و محرم راز و تقویتکنندۀ روح عمل میکند داریم. بخصوص چهره و رفتار پدر که گاه در حد یک قدیس انقلابی ظاهر میشود و سلیمان که چون پرندهای سبکبال که دچار ضرب منقار قرقی شده است، در رمان ظاهر و ناپیدا میشود. همچنین ماهنی دختر عموی محمود را با چشمانی بهرنگ آسمان و مشکلاتی که در ابراز عشق به سلیمان دارد را احساس میکنیم. از صحنۀ تجاوز کربلایی فیروز جنگیر به ماهنی از پشت شیشۀ اتاق احساس انزجار و ترس داریم. هیکل فقط از پشت شیشۀ مهتابزده ظاهر شد. لخت بود. پاهای کج ومعوج داشت. دندانهای کجش از داخل یک دهان محاصره شده با موهای کثیف، مثل دندانهای درشت یک حیوان بود…و بعد مرگ مانی است که (ازبالای برج ارگ تبریز)، ما را متاثر میکند. صحنه فروختن اسب گاری پدر محمود، زیر هندوانهها قایم شدن محمود وسلیمان، رقص “سالدات” های روسی با پدرشان، پاساژ کوتاه مرگ حاجی بلشویک، کفترهای رها شدۀ سلیمان در پهنۀ آسمان و بالاخره پرواز قرقیهای بیرحم و شکارشدن کفترهای آئینه چشم معصوم توسط قرقیها، از صحنههای مشغول کننده هستند:” اگردر زمستان پرندههای همان سال را پرواز بدهی، پرندهها آئینۀ چشم میشوند و دیگر نمیبینند. آنوقت قرقی بهسراغ آئینۀ چشم میرود.” که امان از این آئینۀ چشمی! که امان از این جوانمرگی! که امان از حرص و طمع قرقیهای پیر! و این یکی از تاکیدهایی است که براهنی در رمان کردهاست. جوانمرگی در جامعۀ ما. جوانمرگی در تاریخ ما. در این رمان ماهنی، سلیمان، اکبر صداقت، ایشیق، جمال و کمال رهنما که همه جوان هستند میمیرند. جوانهایی که همه قابلیت بالیدن و بزرگ شدن و تبدیل شدن دارند. ماهنی اگر رشد مییافت، سهیلا زن محمود میشد. سلیمان اگر رشد پیدا میکرد، دکتر خرسندی یا اکبر صداقت یا ایشیق میشد. و اکبر صاقت و ایشیق… ۷ در زمینۀ مسایل خانوادگی زندگی محمود بسیار معمولی و ساده است. یک استاد دانشگاه با زن نسبتا زیبا و دختر چهاردهسالهاش (گلناز) در محیطی گرم و عادی گذران عمر میکنند. عشقبازیهای رایج بین یک زن و شوهر و گاه شیرینزبانیهای یک دختر تازهرس نمک زندگیاست. البته لطف و تازگی کار در ایناست که سهیلا زن محمود با تمام صداقت، همراه و همرای محمود است و گاه برای کسب خبر و بهدست آوردن اطلاعات در بارۀ تعداد زندانیان سیاسی وارد معرکههایی میشود. شخصیت متین و استواری که او در رمان کسب میکند، بهعنوان یک زن شهری تازه است و ما با نگاهی به پیرامون خود در مییابیم که امثال سهیلا و امثال زنهایی که صرفا برای شهوترانی و بچه بزرگکردن ساخته شدهاند، در جامعۀ ما کم نیستند. این یک نمونۀ زن شهری است که شوهری دانشگاهی دارد. ۸ و اما در زمینۀ شغلی، راوی براهنی روشنفکرها را به دو دستۀ موجه و غیرموجه تقسیم میکند. یک دسته شخصیتهایی مثل دکتر قاصد، دکتر معلم، دکتر عرب، و رئیس دانشگاه که در عین پوفیوزی برای جامه عمل پوشاندن افکارشان عوامل اجرائی مثل غضنفرها و پرنیانها را در اختیار میگیرند. و دستۀ دیگر کسانی که خود فکر میکنند و خود وارد عمل میشوند. مثل دکتر محمود شریفی، دکتر خرسندی، جمال و کمال رهنمایی، اکبر صداقت و ایشیق و….که هر دو در تقابل تاریخی نقشهای خود را ایفا میکنند وسنتزی بهنام آوازکشتگان پدید میآورند. دراین فصل بین محمود و دانشجوها چندان ارتباطی نمیبینم. فقط مقداری حرف و سخن است که بهصورت روایت از خود نویسنده راوی میخوانیم. و این کاستی این سوال را پیش میآورد که دکتر محمودشریفی چگونه محبوب قلوب و بت دانشجوها بوده است؟ اما براهنی در وصف اوضاع دانشگاه و روانشناسی جمعی حاکم بر آن و رو کردن چهرۀ معدود چاپلوسان فطری نظیر استاد ادبیات فارسی که مدتی متولی انجمن صائب بود، علت حضور مستمر شخصیت زنبارهای مثل دکتر عرب در دانشگاه و جنجالی که وی در مخزن کتابخانه با یک دختر دانشجو آفرید و نشان دادن حمایتها و پشتیبانیهای علنی و غیرعلنی که از “بالا” از او شد موفق است. البته با این تاکید که ما همواره داریم یک رمان را تعقیب میکنیم و نه یک رساله مستدل و علمی از جامعۀ دانشگاهی را. باری، بلوای راه رفتن طالبی، دانشجوی دیوانه با دوازده! آفتابه مسی در راهروهای دانشکده …سخنرانی علی اکبرخان هوشمند با آن فوتفوت و پفپف کردن که میخواست انقلاب را تلفظ کند، سخنرانی دکتر فیلسوف باحیگر، حیگر، گفتنش و جملۀ استفهامی “مگر شما هستید؟” که به دکتر معلم گفت، گفتگوی تلفنی دکتر شریفی با دکتر فیلسوف و اشغال کنگرهای که قرار بود شهبانو فرح افتتاح کند توسط دانشجوها، از ماجراهای خواندنی رمان است، که با کمی اغراق هنرمندانه و سوءظنهای مخل همراه است. نگاهی که همراه پروازهای خیال، از یک جمع صرفا صنعتی دانشگاه، یک محفل فراماسونری ساخته و دستآویز خوبی است برای افرادی که انقلاب فرهنگی را با بستن دانشگاه اشتباه گرفته بودند. در فصل دوم (حدیث پریداران)، براهنی اجمالا فصل اول را میگشاید ( که ایکاش پاسخهای لازم را در همان فصل میداد.)، محمود که تا قبل از زندان بار اول، استاد ادبیات تطبیقی است، به استادی پیشبینی منصوب میشود و در مخزن کتابخانه دانشگاه پشت میزی زهوار در رفته مینشیند. او روزها مشغول نوشتن قصۀ حملۀ گرگها به تبریز است. قصهای که بعدها خواننده، درمییابد زندگی نویسنده و قصهای که در دست نوشتن دارد با هم پیش میرود. ومشکل قصه مشکل خود محمود هم هست. او یکی از گرگها را نزدیک خود حس میکند، اما هنوز نتوانسته پوزهاش را از نزدیک لمس کند. تا این که عکس شاه و شهبانو از روی دیوار مخزن کتابخانه مفقود میشود و این مقارن تشریففرمائی شهبانو فرح به تالار فردوسی دانشگاه، و مقارن ساعاتی است که محمود گرگ را نزدیکتر به خود میبیند. اما چیزی عجیب در داخل قفسههای مخزن وجود دارد که مخل آسایش اوست. چیزی شبیه به یک ساعت بزرگ، که با هزاران پیچومهرۀ کجومعوج و پیچیده و مرموز با هزاران عقربک پیدا وناپیدا در میان قفسهها پنهان شدهاست. که ناگهان ترس و وحشت سراپای محمود را فرا میگیرد و از مخزن فرار میکند. که در واقع از مقابل پیشآمدهای احتمالی آینده که احیانا میشد جلویش را گرفت جا خالی میدهد. (دقیقا یک عمل روشنفکرانه میکند و نه یک حرکت انقلابی.) و این شروع فاجعه و گرفتاری مجدد اوست. شهبانو فرح در روز معین به تالار نمیآید و محمود ضمن سخنرانی استاد علیآکبرخان هوشمند زیر صندلیهای تالار استفراغ میکند. ساواکیها به علتی نامعلوم، شاید هم وجود شایعۀ بمبگذاری در مخزن کتابخانه به کوی دانشگاه شبیخون میزنند. اکبر صداقت، یکی از رهبران دانشجوها به خانۀ محمود پناهنده میشود. روز پایان کنگره، دانشجوها تالار فردوسی را اشغال انقلابی میکنند و اکبر صداقت برای مستشرقین سخنرانی میکند. ( در طول رمان ما نمیفهمیم این مبارزین، صرفنظر از ضدیت با دیکتاتوری و خفقان، حرف و سخن و پیام واقعیشان کدام است؟ که البته میتوان حدس زد، نویسنده این آدمها را اگر با افکار و اهداف اصلیشان نشان میداد، انتشار رمانش را زیر سوال میبرد.)، دانشگاه شلوغ میشود و اکبر صداقت به قصد فرار در ماشین محمود پنهان میشود و محمود صحنۀ مرگ اکبر صداقت دانشجو را در مناسبترین جای ممکن، در بالای میلهها و حفاظ دانشگاه نظاره میکند. و بالاخره زمانی میرسد که اشباح درون و بیرون زمان و مکان! دستبهدست هم میدهند و معمای حضور محمود را در دانشگاه زیر سوال میبرند. ساواک با ترفندی ماهرانه، او را چشمبسته دور چند خیابان میگرداند، و در بازگشت، در خود مخزن کتابخانه، آن ساواکی معروف توی دهان محمود ادرار میکند: ” دهنت را باز کن، باز هم نگهاش دار!” دهان محمود بیاختیار باز میماند و سیل گرم شاش فاعل که روی بلندی ایستاده است در دهان مفعول سرازیر میشود. و سه روز بعد، (رمان در دوازده روز اتفاق میافتد)، وقتی کنگره تمام میشود، محمود پشت همان میز و همزمان با پایان گرفتن قصه که حالا گرگها فرصت کافی دارند تا به قهرمان داستان نزدیک شوند، توسط گروهی ساواکی که قبلا هم او را بازداشت کردهاند، دستگیر میشود. فصل دوم با جملهای که دکتر فیلسوف خطاب به دکتر معلم در کنگره، و موقع سخنرانی گفته بود، پایان میپذیرد. و محمود را که دچار سرگردانی و بیهویتی شدهاست، نجات میدهد: “مگر شما هستید؟” انگار جمله خطاب به او گفته شدهبود: “آقا مگر شما هستید؟” و ناگهان محمود فکر میکند که باید باشد: “فکر میکنم، پس هستم. تو دهنم شاشیدهاند، پس هستم…” ۹ فصل سوم (حدیث آئینۀ چشمان)، با تلفنی که دکتر خرسندی، (که در اصل اعلام به جریان افتادن پروژۀ افشاء ساواک و شاه در خارج از کشور است.)، از استانبول به تهران میزند، شروع میشود و با خاطرهای که نویسنده از بیروت و خیابان الحمراء دارد، ادامه مییابد.شهری که “طبیعتی چندگانه دارد و ترکیب فصولش اعجابانگیز است.” محمود در کافهای نشسته و شاهد پخش سه نوع موسیقی متضاد میباشد که در واقع سه نحوۀ زندگی متفاوت شهروندان است. موسیقی اول، موسیقی آدمهای پر تحرک است که جهان را میشوید و غبار از روی شهرها میگیرد و قلب مشتاقانش را شاد میکند و سمبلش پیرمرد گلفروشیاست که روبهروی کافه مغازهای دارد. موسیقی دوم، موسیقیای است که در اعماق جهان فضله میاندازد و بچههایش را میپروراند. موسیقیای که با وزن و آهنگ خاص خود، نعمتهای جهان را متعفن میکند وبیماری ومرض میآورد و مثل روح خبیث شیطان تحجر و عقبماندگی همراه دارد و قصیدۀ بلند نشاط را به مبارزه میطلبد (که سمبلاش موشی است در دست رفتگر پیری که قصد آزاد کردنش را دارد.) و موسیقی سومی هم هست که در لحظۀ سکوت این دو موسیقی، صدای تپانچهاش بلند میشود و موسیقی دوم را خاموش میکند.) و سمبلاش جوانی بیست ساله است با صورتی لاغر و کشیده و چشمهای ملتهب و… و بالاخره با تصویری از یک بازجویی جهنمی در خانۀ فقیرانۀ بازجو و در حضور مادر پیر بازجو ادامه پیدا میکند. مادری که به بازجو بودن پسرش اعتراض دارد. مادری که میداند پسرش یک بیسرو پابیشتر نیست.مادری که میداند پسرش از راه شرافتمندانه امرار معاش نمیکند. مادری که هنوز پسرش را با لگد میزند و عاقش کردهاست. همچنین با در جریان قرار گرفتن اقدامات تحقیقی آقای اسماعیلی ( نشانههایی که نویسنده میدهد با شخصیت زندهیاد اسماعیل شاهرودی، شاعری که در سکوت مرد، منطبق است.)، از رفتوآمد درون و بیرون زندان قزلقلعه و کشف نحوۀ کشته شدن انقلابیون تحت عنوان قاچاقچی کشف میشود. تا میرسد به زمان حال رمان که رئیس زندان محمود را از بند آورده به دفتر زیر “هشت” و مقابل یک نفر خارجی، (احیانا آمریکائی)، که متخصص خط است مینشاند و با تستهای متفاوت میخواهد از محمود اعتراف بگیرد که نوشتههای افشاگرانهای که در خارج از کشور چاپ شده و میشود، به خط و امضای اوست یا نه، تداوم مییابد. بعد که او اعتراف نمیکند و به قولی قلیچ میزند، بازجوئیهای مکرر و اینبار مهمتر و سنگینتر از قبل شروع میشود. محمود را به سردخانۀ بیمارستانی میبرندو واجساد کشتهشدگان روز حادثه دانشگاه را نشانش میدهند. و محمود طی یک رودرروئی عجیب در حضور بازجوها یکی از برادران رهنما را که او نیز قابلیت انقلابی شدن را دارد، (حتی از نظر چهره هم دقیقا شبیه برادر دیگر است.) از مرگ حتمی نجات میدهد! و خود زیر شکنجه برای از دست ندادن قوۀ تفکر و تجدید روحیه، گذشتهها را با “فلاشبک”هایی بی مقدمه که عمدتا تجسم روحیه مبارزهجویانه پدر خود اوست مرور میکند. همچنین زیباترین خاطرات را بین خواب و بیداری و بیهوشی بهیاد میآورد. بهپرواز و چرخش کبوترها و اینکه اگر پرندههاهر چند تازهسال و آئینه چشم، همگی با هم و پشت و پناه هم باشند قرقیها نمیتوانند کاری بکنند، فکر میکند. یعنی، به چیزی مهمتر از خود شکنجه فکرکردن و نهایت آسان نمودن عمل شکنجه برای شخص زندانی، – که البته گو این رهنمود، خود حرف تازهای نیست در ادبیات زندان، حتی این حقیر نیز قبلا این شیوۀ برخورد را در داستان ” پرمایه در گرداب” بهکار گرفته است. اما از یکطراوت و تازگی برخوردار است که قابل تامل است. و بالاخره رمان تا بخش ماقبل پایان که دقیق ودرست و حسابشده پیش رفتهاست، یکباره با یک بازنگری سرسری به واقعه ۳۰ تیر و ۲۸ مرداد و ۱۵ خرداد که از زبان محمود و پدرش بیان میشود و حاوی هیچ نکتۀ تازه و تصویری عینی و ملموس نیست، سرهم بندی میشود. (انگار در بازبینی مجدد که در سال ۶۱ انجام گرفته به محمود شریفی و پدرش نیز نقشی درخور واگذاشته شده است.) از اینها که بگذریم، رمان بر خلاف اکثریت قریب بهاتفاق رمانها که میخواهند در پایان سروته موضوع را بههم بیاورند پایانی ضعیف ندارد. بلکه قسمت ماقبل آخرش که همان واقعۀ ۱۵ خرداد و …بود ضعیف است. شوخی دلهرهآور مرد زیباروی ساواکی در حمام زندان بهعنوان لحظات پایانی رمان شناخته میشود. محمود کف آجری حمام افتاده و از وحشت گلولههایی که در تاریکی به پیرامونش شلیک میشود، در حالت نسیان میبیند: “…انگار در زیرزمین شهرها بودند، باپلها، خیابانها، میدانها، خانهها، وادارهها، مردم هلهلهکنان میآمدند، آواز میخواندند و سرهاشان میخورد به سقف زیرزمین. ناگهان میلیونها منقار کوچک به جدار داخلی خورد. پوست زمین کاهیده بود، و تنگ بود. جدار زمین ترک برداشت و همه آنهایی که آن زیر مانده بودند، بیرون پریدند. صدای پدرش در تلفن میگفت: “قیامت است! قیامت است!” و قیامت شروع شد و قرقیها روی پشتبامهای شهر سقوط میکردند. وپشتبامهای شهر پوشیده از نعش قرقی بود. و بعد دید که سهیلا و گلنار نمیتوانند معاصر ماهنی و سلیمان نباشند. نمیتوانند معاصر ایشیق و صداقت وآن جوان خونینچشم سردخانه بیمارستان نباشند. و بعد صدای پدرش را به روشنی شنید: “پاهای هزاران جوان بر کفآجر فرش این حمام خواهد افتاد. ولی زمین به آنها وعده داده شده. زمین از آنِ آنهاست، صورتش را بر زمین چسباند. گفت: “خاک” وماند. که پیام اصلی رمان همین چند سطر بالاست. اصولا در هیاهوی تبلیغ متافیزیک زمان حدوث چاپ رمان، از فیزیک سخن گفتن و به زمین فکر کردن و به خاک وطن اندیشیدن و تاریخ را فراتر از خود دیدن و همعصر کردن شخصیتهای رمان با بزرگان تاریخ، خود بزرگترین پیام است. ۱۰ مجموعا رمان به عنوان اثری که ادبیات زندان و زندگی روشنفکر جامعۀ شهری را مورد بحث قرار میدهد، قابل تامل است. ما آدمهای جدیدی را در آن میبینیم. آدمهایی که همواره با خصلتهای خوبوبد بورژوازی و خردهبورژوازیشان حضوری ملموس در شادی و ناشادی ما داشته و در پیوندی تنگاتنگ و مکانیکی با هم عمل میکنند. شخصیتهایی نظیر دکتر معلم، دکتر قاصد، پرنیان، دکتر عرب، و… از یکسو و نگهبانان، بازجوها، و مسئولان زندان از سوی دیگر. دکتر فیلسوف، دکتر هوشمند، و…از یکسو، دکتر خرسندی، دکتر شریفی،اسماعیلی، اکبر صداقت، ایشیق، سهیلا، سلیمان و پدر محمود از جانب دیگر. که همه در تقابلی خستگیناپذیر قرار دارند و این خود طرح تازهای است در رماننویسی معاصر ایران. ۱۱ براهنی در آواز کشتگان تیزهوش است. خوب میبیند. آدمهای خوب وبد را تشخیص میدهد، و حُسن آن ایناست که خود راویاش، (دکتر محمود شریفی)، قدرت این را ندارد که در رمان خوبِ خوب و در رمان بدِ بد باشد. البته، آواز کشتگان نقایص آشکاری هم دارد. نقایصی که اگر خود براهنی در کار دیگران میدید، صرفنظر نمیکرد. بهخصوص از نظر نثر که باید گفت، از فرط بیپیرایگی بیسَبک است. گاه روزنامهنگارانه و گاه کاملا ادبی رومانتیک و تعدادی غلط دستوری که ناشی ازسرعت در نگارش اوست. ۱- آواز کشتگان، رضابراهنی، نشر البرز ۲- ورقپارههای زندان/ بزرگ علوی/ انتشارات: امیرکبیر/ چاپ اول ۱۳۲۰، چاپ دوم، ۱۳۵۷/ ۱۲۰ صفحه ۳- انگیزه/ غلامحسین بقیعی/ چاپخانه مصطفوی شیراز/ مرکز پخش: انتشارات رواق/ ۳۴۵ صفحه ۴- نقل از جنگ “مس” مجموعه مقالات در ادبیات و هنر، محمد محمدعلی، نشر نگاه ۱۳۶۶ محمد محمدعلی برگرفته از مجله آشتی عکسها از آزاده اخلاقی #آوازکشتگان
- بخشی از کتاب “خاطرات سری آدریان مول” نوشته سو تاونسند
پنجشنبه اول ژانويه روز تعطيلی بانكها در انگلستان، ايرلند، اسكاتلند و ولز تصميم دارم در سال نو: 1. به نابيناها در عبور از چهارراهها كمك كنم. 2. شلوارم را بازنشسته كنم. 3. صفحات گرامافونم را توي جلدشان بگذارم. 4. سيگاري نشوم. 5. جوشهاي صورتم را دستمالي نكنم. 6. به سگمان روي خوش نشان بدهم. 7. به بيچارهها و بيسوادها كمك كنم. 8. بعد از شنيدن آن سر و صداهاي نفرتانگيز ديشب از طبقة پايين، عهد كردهام كه تا عمر دارم لب به مشروب نزنم. بابام در ميهماني ديشب به سگمان عرق داد و او را مست و پاتيل كرد. اگر انجمن سلطنتي حمايت از حيوانات از اين جريان بو ميبرد جاي بابام بیبرو و برگرد توي هلفدوني بود. هشت روز از كريسمس ميگذرد، اما مامان هنوز پيشبند پر زرق و برقي را كه به عنوان هدية كريسمس برايش خريدهام نپوشيده است! براي كريسمس سال ديگر يك حوله حمام برایش در نظر گرفتهام. تف به اين شانس، درست روز اول سال بايد روي چانة من يك جوش بزنه؟! جمعه دوم ژانويه روز تعطيلی بانكها در اسكاتلند. بدر كامل است امروز سگ خـُـلقم. تقصير مامانه كه ساعت دو بعد از نصف شب توي پلهها آواز خواندنش گرفته بود.اين هم از بدبختي منه كه يك اينطور ماماني دارم. اگه شانس بيارم و بابا و مامانم الكلي بشوند، سال ديگه ميبرنم به خانة بچههاي بيسرپرست. سگه از بابام انتقامش را گرفت. در يك فرصت مناسب پريد روي كشتي مدل او و در حالي كه بادبان و شراعِ كشتي توي پاهايش گره خورده بود، زد به چاك و رفت توي باغ قايم شد. بابام يكريز گفت: «كار و زحمت سه ماههام خراب شد.» جوش روي چانهام دارد بزرگتر ميشود. تقصير مامانه كه از اهميت ويتامين چيزي حاليش نيست. شنبه سوم ژانويه از بيخوابي دارم ديوانه ميشوم! بابام زد سگ را از خانه بيرون كرد و او هم پشت پنجرة من ايستاد و تمام شب پارس كرد. تف به اين شانس! بابام با صداي بلند بهش فحش داد. این آقا اگر دست از اين كارهايش برندارد، پليس به خاطر حرفهاي ركيك بيبرو و برگرد جلبش خواهد كرد. گمان ميكنم كه جوش توي صورتم يك كورك باشد. مرده شورِ اين شانس مرا ببرند، درست جايي زده كه تو چشم همه است. به مامان گوشزد كردم كه امروز ويتامين سي نخوردهام. گفت، «برو واسة خودت يك پرتغال بخر و بخور». هميشه همينطوره. مامانم هنوزآن پيشبنـد زرق و برقدار را نپوشيده است. چقدر دلم ميخواهد كه دوباره مدرسهها باز ميشدند. يكشنبه چهارم ژانويه بابام آنفلوانزا گرفته. با اين رژيم غذايياي كه ما داريم، گرفتن آنفلوانزا كه هيچ، گرفتن سرطان هم تعجبي ندارد. مامانم توي باران از خانه بيرون زد تا برايش شربت ويتامين سي بخرد، اما من بهش گفتم، «دير وقته الان». معجره است كه ما به خاطر كمبود ويتامين سي خونمان فاسد نميشود. مامانم ميگويد كه چيزي روي چانهام نميبيند، اما اين هم تقصير رژيم غذاييمان است. چون مامانم يادش رفته بود درِ حياط را ببندد، سگمان از فرصت استفاده كرده و زده به چاك. دسته گرامافون را شكستهام. هنوز كسي از اين جريان بويي نبرده است. خدا كند شانس بياورم و بيماري بابام طولانيتر بشود. به جز من، او تنها كسي است كه از آن گرامافون استفاده ميكند. از پيشبند خبري نيست. دوشنبه پنجم ژانويه سگمان هنوز برنگشته. خانه بدون او كاملا در صلح و آرامش است. مامانم به پليس زنگ زد و مشخصاتش را به آنها داد. مامانم در توصيف سگ خيلي غلو كرد: موهاي ژوليدة پرپشتي دارد كه روي چشمهايش را پوشانده است و از همين دست اراجيفها. فكر ميكنم پليسها كارهاي مهمتراز جستجوي سگهاي فراري دارند؛ مثلاً دستگيري قاتلين. اين موضوع را به مامان گوشزد کردم، اما مگر ول كن بود، از زنگ زدن دست برنميداشت. اگه به خاطر آن سگ، به قتل هم كه برسه حقشه. بابام هنوز از رختخواب دل نكنده. مثلاً مريضه، اما متوجه شدم كه هنوز سيگار ميكشه! نيجل[1] امروز آمد اينجا. در تعطيلات كريسمس پوستش برنزه شده. فكر ميكنم كه از سرماي ناگهاني انگلستان توي رختخواب بيفته و بستری بشه. به گمانم بابا و مامانش اشتباه كردند كه او را به خارج از كشور بردند. هنوز يك دانه جوش توي صورت اين پسر پيدا نشده. [1]. Nigel #خاطراتسریآدرینمول
- نگاهی به دفتر شعر شمس از قونیه با قطار برگشت
ایشان قاتل من است سروده محسن بوالحسنی نگاهی به دفتر دوم این مجموعه با عنوان شمس از قونیه با قطار برگشت به قلم لیلا صادقی در این مجموعه، ویژگیهایی که جهان متن را شکل میدهند، گاهی باعث گسست جهان متن از هم میشوند و گاهی فضاهای خالی عناصر تشکیل دهنده یک جهان آنقدر زیاد میشوند که متن به طور کامل شکل نمیگیرد. اما باز جهانی گشوده و فرار پیش روی مخاطب قرار میگیرد که لذت نسبی خواننده از متن را ایجاد میکند. نام کتاب، نام شعرها، تقدیمها و متن شعر عناصری هستند که با تقابلهایشان، پیشانگاشتهایی را ایجاد میکنند و فضاهای خالی گستردهای را برای خوانش شعر پیش روی مخاطب قرار میدهند. در نتیجه عناصر این مجموعه را میتوان به چهار قسمت تقسیم کرد: یک. نامگذاری ١.١ نام مجموعه شعر نام کتاب، متنی کلان ایجاد میکند که بر خوانش برخی از خرده متنها و نه همه آنها تأثیر میگذارد. “شمس”، “قونیه”، “قطار” و “برگشتن” عناصری هستند که نام کتاب را تشکیل میدهند که به صورت سه پدیده (شخص، مکان و وسیله) و یک کنش خلاصه میشوند. پس “شخصی در مکانی با وسیلهای حرکت میکند”. نام شخص، به دلیل قرارگرفتن در کنار مکان ذکر شده منجر به تخصیص معنایی میشود و پیشانگاشت معشوق مولانا یعنی “شمس تبریزی” را فعال میکند. اما پدیده “قطار” که یک وسیله مدرن امروزی است و همچنین تحریف تاریخ مبنی بر بازگشت شمس از قونیه، باعث میشوند خواننده بواسطه دلالت ضمنی اینچنین استدلال کند که این شمس، همان شمس تبریزی نیست. در اینجا استعارهای ساخته میشود بر پایه این تصویر که سفری در پیش است و با گشودن این مجموعه شعر، این سفر آغاز میشود. ١.٢نامشعر نام شعرها گاهی باعث تکمیل متن میشوند و گاهی صرفن به عنوان یک کلیشه باقی میمانند. در آن شعرهایی که نام، جزئی از شعر است، جهان متن به سمت انسجام ساختاری پیش میرود و گسستهای موجود امکان ایجاد بینامتنیتهای دیگر را ایجاد میکنند. از آن جمله میتوان به شعر اول مجموع اشاره کرد: “زمین یک چیز کاملاً شخصی ست”(ص.9) که این نام در تقابل با متن شعر “رفت…” قرار میگیرد و بخشهای ناگفته گستردهای را به جهانهای ممکن متن تبدیل میکند. عناصر ناگفته و حلقههای گمشده در این متن از طریق پیشانگاشتهای بافتی و دلالتهای ضمنی غیرقراردادی تکمیل میشوند و یک سناریو ایجاد میکنند که همان جهان ممکن شعر است. عنصر “زمین”، “شخصی بودن” و “رفتن” کلیدهایی را در ذهن فعال میکنند که البته نام مجموعه شعر نیز میتواند بر خوانش آنها تأثیر داشته باشد. بدینگونه که در نام کتاب، “شخصی از جایی بوسیلهای حرکت میکند” و در متن این شعر، نام کتاب در جهت رمزگشایی این شعر دوباره خوانش میشود. در متن شعر، تنها یک کنش دیده میشود به همراه سه نقطه که از لحاظ دیداری دال بر حرکت هستند، اما از لحاظ زبانی، دال بر سکوت و وقفه. پس، با شکل گیری یک تناقض، تفسیر چندگانه برای جهان این شعر کوتاه ایجاد میشود. حرکت شمس از قونیه با قطار، در زمینی که کاملاً شخصی است، باعث میشود که شمس برای همیشه رفته تلقی بشود و یا در رفتن خود، دچار سکون شود. رفتن در عین سکون، تنها از شخصیتی مانند شمس باورپذیر خواهد بود و در اینجاست که پیشانگاشتهای بسیاری درباره شخصیت شمس در ذهن مخاطب فعال میشود. این تعامل میان نام شعر و متن شعر در همه جای این مجموعه رخ نمیدهد و در برخی شعرها در یک مراسم ناموفق، خوانش شعر گرفتار عناصری زاید میشود. به عنوان مثال، در شعری با نام “مرده شور روبانهای سرخ و آبی را ببرند” (ص. 27)، نام به نظر میرسد باید جایی با متن شعر تلاقی کند و جهان دیگری بسازد، اما این کنش رخ نمیدهد و به رمزگشایی نمیانجامد، چرا که عناصر قید شده در نام شعر از جمله، “ناسزاگویی”، “روبان” و “رنگ” آنها با عناصر بکار رفته در شعر در تعامل قرار نمیگیرند. خواننده برای تفسیر شعر، ناگزیر روبانها را با عنصر “مو” ارتباط میدهد و “ناسزاگویی” را به دلیل از دست رفتن معشوق تلقی میکند، ولی رنگهای “سرخ” و “آبی” در هیچ کجای شعر فعال نمیشوند و باز خواننده باید بدون وجود عناصری که سناریوی این متن را فعال میکند، خود به نمادسازیهای ناایستا بپردازد، از آن جمله که “کارون” نام رودخانه است و رنگ “آبی” دلالت بر رودخانه دارد. “شلیک کردن”، مرگ را تداعی میکند و خون به علت مرگ جاری میشود، پس رنگ “سرخ”، دلالت بر خون دارد. اما همانطور که پیشتر اشاره شد، این نوع نمادسازی، نیاز به یافتن حلقههای دیگری در متن دارد تا این نوع خوانش را تأیید کند، در غیر این صورت، این تفسیر، در حد یک تفسیر شخصی باقی میماند. دو. تقدیمها تقدیمهای این شعر، فضاهایی شعرگونه میسازند که در جهت ساختن جهان متن قرار میگیرند و برخی از آنها ارجاعات خارجی هستند که شعر را به بیرون از خودشان میکشانند. این ارجاعات خارجی که به مثابه یک کلیشه در سنت ادبی وجود دارند، نقش دلالتمند در خوانش متن ندارند و صرفن یک نوع تعین عناصر شعری به سمت یک ارجاع خارجی را ایجاد میکنند. گویی با خواندن نام شخصی که شعر به او تقدیم شده، ضمیرهای موجود در متن شعر، جنسیت مذکر یا مؤنث مییابند و این به شخصیتسازی بوسیله ابزار غیرشاعرانه منجر میشود. اما نوع دیگری از تقدیمها در راستای خوانش شعر قرار میگیرند، از آن جمله، شعر “جغرافیا” (ص. 33) که دارای یک پانوشت است که حکم تقدیم را نیز پیدا میکند: “شایان در بغلم ناگهان نوشت!” که این عبارت به جای صورت کلیشهای “تقدیم به شایان” بیان شده است. در متن شعر، عنصر “نوشتن نامه” بیان شده است که این دو عنصر تقدیم و متن با هم یک خوانش کلان در سطح یک شعر را ایجاد میکنند، در نتیجه این تقدیم دلالتمند تلقی میشود. سه. متن شعر جهان متن در این مجموعه، بواسطه عناصری ساخته میشود که برخی دارای پیوندهای دلالی روشن و برخی دارای پیوندهای دلالی تیره یا غیرشفاف هستند. بدین مفهوم، گاهی برخی عناصر با درکنار هم قرار گرفتن، جهان بزرگتری را میسازند و جزئی از ساختار شعر میشوند و قابل خوانش هستند. اما برخی از عناصر دارای پیوندهای دلالی تیره یا غیر شفاف هستند و حضورشان در متن با ابهام تفسیری مواجه است. خواننده در این مواقع نمیتواند گرههای اتصالی این عناصر را با متن بیابد و اینگونه به نظر میرسد که این عناصر جدا از ساختار کلی، نقش ایفا میکنند. از آن جمله میتوان به شعر “ترجیح بند لی” (ص. 10) اشاره کرد: در فضای این شعر، ابتدا سناریوی آمدن فرد مورد روایت و نشستن او در مکانی که راوی پشت میز نشسته است ترسیم میشود. اما ناگهان ورود عنصری مانند “روحی نفتی”، جدا از ساختار شعر قابل تفسیر خواهد بود و تفسیر آن وابستگی چندانی به متن ندارد (ص. 10). این نوع عناصر که در متن دلالتهای تیره یا غیرشفاف دارند، گسستهایی غیردلالی ایجاد میکنند که در راستای متنیت شعر قرار نمیگیرند. اما پیوندهای دلالی دیگری هستند که از شعر، بافتی منسجم و قابل تفسیر میسازند و در عین ایجاد تکثر، منجر به انسجام متنی نیز میشوند. در ادامه همین شعر، بعد از ساختن سناریویی که دو نفر در برابر هم نشستهاند، گفته میشود: “من از یک زندگی مشترک حرف نمیزنم!”. درواقع، این عبارت، پیوندی دلالی میان دو شخصیتی که از قبل ترسیم شده بودند، ایجاد میکند که در عین حال، تفسیرهای متفاوتی را در خود دارد: تفسیر اول اینکه رابطه این دو فرد، یک رابطه عاشقانه نیست. تفسیر دوم اینکه رابطه این دو نفر یک رابطه عاشقانه است که به ازدواج منجر نشده است. تفسیر دیگر اینکه رابطه بین این دو نفر یک رابطه زناشویی شکست خورده است. این تفسیرها همینطور گسترش مییابند و تکثر روایی در راستای متن ایجاد میکنند. در ادامه همین سناریو، عبارات “گریستن”، “ترجیح دادن خانه به خانه” و “ترجیح دادن علف به نیشکر” فضای ترک یک رابطه را میسازد و انتقاد عاشق از این ترک مبنی بر اینکه ارزش رابطه قبلی برای معشوق مانند ارزش علف بوده است. اما بواسطه دلالت ضمنی، نیشکر نیز نوعی علف است، اما دارای ارزش بیشتری از جانب معشوق. پس معشوق خانه را که به مثابه علف بوده برای رسیدن به نیشکر ترک کرده است. این عناصر، هر کدام به گونهای سناریوی زندگی مشترک یا رابطه شکست خورده را بازسازی میکنند و تصویرهایی که ساخته میشود، همگی در ساختن جهان متن نقشمند هستند. عبارت دیگری که در میانه این سناریو، بکار میرود، “بمبهایی است که در قادسیه میافتد”. این عبارت به دلیل قرار گرفتن در بافت عاطفی موجود که با ارائه تصویر روسری و کیف تقویت میشود، از معنای اصلی خود یعنی داستان تاریخی جنگ قادسیه خارج میشود و دارای معنایی استعاری با تفسیرهای چندگانه میشود، گویی جنگی که در یک رابطه رخ میدهد. در این مجال، به چگونگی ارتباط دلالی عناصر یکی از شعرها، “معشوق موجی من”، میپردازیم که نمونهای موفق از این مجموعه شعر تلقی میشود: ٣. ١ “معشوق موجی من!” نام شعر، سناریوی فردی را که در جنگ موجی شده، در ذهن فعال میکند. این سناریو با ورود به متن جهت خود را تغییر میدهد و معناهای دیگری را نیز فعال میکند. عنصر “موج موها” و “موج دریا” شعر را در چند جهت موازی قابل خوانش میکنند. پس از خواندن این سطرها، نام شعر تفسیرهای دیگری را نیز به خود میپذیرد، از جمله معشوقی که موهایش موج دار است و معشوقی که سوار بر موجهای دریا است. اما از آنجا که در متن گفته میشود، با “لهجه دریا حرف میزنم”، مفهوم “حرفهای موجدار” نیز ساخته میشود و این حرفها، بر خلاف پیشانگاشتهای ذهنی مخاطب در موج موها رها میشوند. این تصویرهای تو در تو، دارای عناصری هستند که هر یک بر دیگری دلالت میکنند. در بند بعدی شعر، عناصری مانند “عرشه”، سناریوی دریا را تقویت میکند و عناصری مانند “بازو” و “رقص”، سناریو کنار معشوق بودن را. این دو سناریو در عنصر “بندر” به هم نزدیک میشوند و تصویری منسجم ارائه میدهند. رقص در کنار بندر، رقص از نوع بندری، عشقی در بندر و یا دریایی که به کرانههایش نزدیک میشود و بندر یکی از کرانههایش است. در این بند، صدای بوقی شنیده میشود که معشوق را دور میکند و عنصر “عرشه”، به ساختن این سناریو کمک میکند که معشوق بر عرشه کشتی روی دریایی مواج ایستاده است و از راوی دور میشود. اما این دور شدن، لزومن شکلی عینی ندارد و میتواند شکلی ذهنی هم داشته باشد، چون راوی با تکیه دادن زانوهایش به بوق، احساس میکند صدای معشوق دور میشود. درواقع، صدای بوق کشتی، مانع از شنیدن صدای معشوق میشود. اما این هر دو تفسیر در متن شعر امکان پذیرند و هیچ یک لزومن بر دیگری برتری ندارند و این به دلیل همنشینی مناسب و جانشینی دلالتمندی است که جهان متن را میسازد. راوی بر این باور است که رقص در عزا بندری نمیشود. گویا بندری شدن یا در معنای دوم عبارت، به ساحل رسیدن، متعلق به سناریوی شادی است و در عزا کسی بندری نمیرقصد. همنشینی کلمات “رقص”، “عزا”، “بندر” به گونهای استعاری، سناریوی فراق عاشق و معشوق را ارائه میدهد که با رمزگشایی این استعاره، شعر دارای دو سطح روساختی و زیرساختی میشود. نقطه عطف شعر با ورود عنصر “تیرخوردن” شکل میگیرد که معنای اولیه متداعی نام شعر، یعنی “موجی شدن در جنگ” را دوباره فعال میکند: “تیرخورده و حافظه داشت”. عناصر شعر، با مهارت طوری کنار هم قرار میگیرند که جهانهای متفاوتی که شکل میگیرد در یکدیگر تداخل نمیکنند، بلکه به موازارت هم حرکت میکنند و در برخی نقاط یکدیگر را قطع میکنند. بعد از برگشت معنای اولیه، دوباره شعر به معناهای دیگری که ساخته بود، برمیگردد و عناصر “دریا”، “خلیج” و “کابین کشتی” سناریوهای پیشتر ساخته را فعال نگه میدارند. سطر پایانی شعر، سطری است که تمام معانی متکثر را در یکجا جمع میکند اما یکی نمیکند و همچنان بر تکثر خوانش آنها میافزاید و پایانبندی شعر در راستای “دلالت متنی”، ساختار شعر را کامل میکند: “میخواهم بروم توی دهان معشوقهام!”. عنصر معشوقه در این سطر دیگر فقط به یک معشوقه انسانی اشاره ندارد و سناریوهای بسیاری را فعال میکند از جمله توی دریا غرق شدن، توی کلمات شعر غرق شدن، در حافظه مختل معشوق تیرخورده از عشق گم شدن و بسیاری از تعابیر دیگر. روی هم رفته، همنشینی و جانشینی کلمات و پرهیز از استفاده مداوم از حوزههای مفهومی مشابه، فضای این شعر را به گونهای گسترش داده که یک سناریوی واحد به شکلهای متفاوت ارائه میشود و خواننده برای رسیدن به متن، از راههای متفاوتی که بواسطه عناصر شکلدهنده متن ایجاد میشوند، حرکت میکند. #ایشانقاتلمناست
- بخشی از کتاب “کجا میریم بابا؟” نوشته ژان لویی فرونیه
از روزی که تومای ده ساله، پا توی ماشین کاماروی من گذاشت، یکریز به صورت یک عادت همیشگی تکرار میکند: « کجا میریم، بابا؟» بار اول جواب میدهم:«میریم خونه.» یک دقیقه بعد، با آن حالت سادهلوحانه باز همان سوال را تکرار میکند، انگار چیزی در ذهنش گیر نمیکند. بار دوم میپرسد: « کجا میریم، بابا؟» من دیگر جواب نمیدهم… راستش خودم هم دیگر نمیدانم کجا میرویم تومای بیچارۀ من. با جریان آب میرویم. میرویم مستقیما تا خود دریا. یک بچۀ معلول، بعد دومی. چرا سومی نه، تا سه نشه بازی نشه… انتظار این یکی را نداشتم. کجا میریم، بابا؟ میرویم توی اتوبان، در جهت مخالف رانندگی میکنیم. میرویم به آلاسکا، خرسهای قطبی را نوازش میکنیم و خودمان را میاندازیم جلوشان. ما را میدرند و میبلعند. میرویم به جستجوی قارچ. آمانیت فالوید میچینیم و باهاشان یک املت حسابی درست میکنیم. به دریا خواهیم رفت. به خلیج مونت سن میشل. میرویم روی شنهای روانش قدم میزنیم. شنها ما را خواهند بلعید. به جهنم خواهیم رفت. توما خونسرد و آرام ادامه میدهد: «بابا، کجا میریم؟» شاید قصد دارد رکوردش را بهبود ببخشد. به مرتبۀ صدم که میرسد، آدم دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد، میزند زیر خنده. با او، آدم اصلا احساس ملال و دلتنگی نمیکند. توما خدای بامزهگیست. آنهایی که از داشتن یک بچۀ غیرطبیعی هرگز وحشت نداشتهاند، دستهایشان را ببرند بالا. کسی دستها را بالا نمیبرد. همه در این مورد به همان نحوی فکر میکنند که به زلزله و یا به پایان و آخر دنیا فکر میکنند، چیزی که یک بار بیشتر اتفاق نمیافتد. برای من، دنیا دو بار به آخر رسیده است. وقتی که بهیک بچۀ تازه تولد شده نگاه میکنیم، حالت تحسینبرانگیزی به خود میگیریم. چقدر خوب از آب درآمده. به دستهایش نگاه میکنیم، انگستهایش را میشماریم، میبینیم که توی هر دستش پنج تا انگشت دارد، برای پاها نیز همین قاعده صدق میکند، هاجو واجیم، چهارتا نیست، شش تا هم نیست، نه، درست پنج تاست. هر بار همین قضیه است، انگار که معجزهای رخ داده باشد. من از وضعیت درونی حرفی نمیزنم، جریان آن خیلی پیچیدهتر است. بچه درست کردن کاریست پر مخاطره… بازی پر و پوچ است، یک وقتهایی پوچ میآوری، اینطور نیست که همیشه برنده باشی. یکی گفته در هر ثانیه روی این کرۀ خاکی یک زن یک بچه میزاید… بعد طنزپردازی اضافه کرده که خصوصا باید رفت این زن را پیدا کرد و به او گفت که بس است، درش را تخته کن. … #کجامیریمبابا
- گفتگویی با محمدعلی سپانلو درباره صادق چوبک را بشنوید:
سیزدهم تیرماه پانزدهمین سالگرد درگذشت صادق چوبک، داستاننویس ایرانی است که آثارش به گفته محمدعلی سپانلو، شاعر، در همان سالهای زندگی او به کلاسیک های زبان فارسی تبدیل شد. سپانلو، چوبک را نویسنده گداها میخواند و به گفته وی، ما همیشه غبطه خواهیم خورد که چوبک آخرین رمان و یادداشتهای روزانههاش را پیش از مرگ سوزاند. صادق چوبک، داستان نویس مدرن ایرانی در روزهای اول تابستان ۱۲۹۵ در گرمای شهر بوشهر و در خانوادهای تاجر پیشه به دنیا آمد، بالید؛ به جای ادامه راه پدر، نویسندگی را برگزید و بالاخره هشتاد و دو ساله بود که یک صبح سیزدهم تیر در امریکا درگذشت. نویسندهای که آثارش تجسم پلیدیها، خشونتها و پلشتیهای اجتماع و سرنوشت شوم انسانهای تیرهبخت است. نویسندهای که تا سالها منتقدان بر سر اینکه آثارش را در دسته ناتورالیستها طبقه بندی کنند یا رئالیستها، بحث بود. با اینحال همه، چه آنهایی که او را و سبک داستانهایش را می پسندیدند و چه منتقدانش بر این نکته که او همچون صادق هدایت نه تنها از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایرانی بوده، بلکه آثارش بعد از «یکی بود، یکی نبود» محمدعلی جمالزاده از نخستین آثار مدرن در ادبیات داستانی ایران بوده؛ توافق دارند. محمدعلی سپانلو به مناسبت سالگرد درگذشت صادق چوبک در گفتوگو با بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه با تاکید بر اهمیت و ارزش آثار این نویسنده در ادبیات فارسی از ویژگیهای منحصربهفرد داستانهای او و شیوع تب چوبک در میان داستان نویسان ایرانی می گوید که بعد از انتشار آثار او به وجود آمد. به همین دلیل آنها هم به تقلید از چوبک، آثار خود را با نشان دادن پلشتی ها آغاز می کردند، سپانلو از نویسندگان مبتلا شده به این تب هم میگوید که به تقلید از او، داستانهایشان را با نشان دادن پلشتیهای جامعه آغاز میکردند. اما محمدعلی سپانلو معتقد است که نوشته های مقلدین، هیچ گاه به پایه کارهای ابداعی چوبک نرسید و کسی هم به عنوان نفر دوم در این سطح، هرگز مطرح نشده است. به گفته این شاعر چون تاکید بر پلشتیها و زشتیهای جامعه ، رنگی ناتورالیستی به آثار چوبک میداد، بسیاری از منتقدان و داستاننویسان، آثار این نویسنده را در زمره ادبیات ناتورالیستی طبقه بندی کردهاند، اما در واقع آثار او واجد نوعی رئالیسم افراطی است. در این گفت و گو، محمدعلی سپانلو از چوبک با عنوان «نویسنده گداها» نام میبرد، و از سوزاندن آثار منتشرنشده چوبک پیش از مرگش و سوزانده شدن جسد خود او میگوید. این گفتگو که به کوشش نیلوفر دهنی تهیه شده را بشنوید: #انتریکهلوطیاشمردهبود #تنگسیر
- بخشی از کتاب “بعد از زلزله” نوشته هاروکی موراکامی
داستان قورباغهی عظیم توکیو را نجات میدهد کاتاگیری متوجه شد که قورباغهی عظیمی در آپارتمانش منتظرش است. او هیکلی قوی داشت و قدش تقریباً یک متر و هشتاد سانت بود. کاتاگیری که مرد کوتاه قد و لاغری بود و تقریباً بیش از یک متر و پنجاه و هفت سانت قد نداشت در مقابل او کم آورد. فراگ با صدای قوی گفت، «به من بگو قورباغه.» کاتاگیری در مقابل در ایستاده بود و نمیتوانست صحبت کند. «نترس. کاریت ندارم، لطفاً بیا تو و در رو ببند.» کاتاگیری در حالی که کیفش در دست راستش بود و بستهی سبزی تازه و قوطی ماهی آزاد در دست چپش تاب میخورد جرأت حرکت نداشت. «آقای کاتاگیری لطفاً عجله کن و در رو ببند و کفشهاتو هم دربیار.» کاتاگیری از شنیدن صدای اسم خودش از جا پرید. در را بست و بستهی محتوی سبزی را روی برآمدگی زمین چوبی گذاشت. کیف را زیر بغلش گرفت و بند کفشهایش را باز کرد. فراگ به او علامت داد که روی صندلی آشپزخانه بنشیند که همین کار را کرد. «باید ازت عذرخواهی کنم آقای کاتاگیری که در غیاب شما سرزده وارد آپارتمانت شدم. میدونستم که وقتی منو اینجا ببینی تعجب میکنی. اما راه دیگهای نداشتم. با یک فنجان چای چطوری؟ فکر کردم چون زود میایی برای همین آب رو جوشوندم.» کاتاگیری که هنوز کیف زیر بغلش بود به خود گفت، «یکی داره با من شوخی میکنه. یکی خودشو در لباس قورباغهی عظیم کرده که با من شوخی کنه.» فراگ در حالی که آب داغ در قوری میریخت، کاتاگیری به او نگاه میکرد و میدانست که چنین اندام و حرکاتی متعلق به یک قورباغهی واقعی است. فراگ یک فنجان چای سبز در مقابل او گذاشت و یک چای هم برای خود ریخت. فراگ یک جرعه نوشید و گفت، «آروم شدی؟» اما کاتاگیری هنوز نمیتوانست صحبت کند. «میدونم که باید ازت وقت میگرفتم که ببینمت، آقای کاتاگیری. من معمولاً ادب و احترام رو رعایت میکنم. هر کسی که قورباغهی بزرگی رو در خونهاش ببینه تعجب میکنه. اما یک کارِ ضروری منو به اینجا کشوند. خواهش میکنم منو ببخش.» «کار ضروری؟» «بله. پس فکر میکنی چی باعث شده سرزده وارد خونهی کسی بشم؟ این بیادبی روش معمول من نیست.» «آیا این موضوع ربطی به من داره؟» «بله و نه.» او کمی سرش را کج کرد. «نه و بله.» او به خود گفت، باید خودمو کنترل کنم. «میتونم سیگار بکشم؟» فراگ با لبخند گفت، «البته، البته. خونهی خودته. مجبور نیستی از من اجازه بگیری. هرچه دوست داری مشروب بخور و سیگار بِکش. خودم سیگاری نیستم، اما نمیتونم نفرت خودمو نسبت به تنباکو در خونهی مردم به اونها اعمال کنم.» کاتاگیری یک پاکت سیگار از جیب کتش درآورد و کبریت زد. هنگام روشن کردن سیگار دستش میلرزید. وقتی در مقابل فراگ نشست متوجه شد که او حرکاتش را زیر نظر دارد. کاتاگیری به خود جرأت داد و پرسید، «اتفاقی که با تبهکاران ارتباطی نداری؟» او با دست پردهدارش ضربهای به رانش زد و گفت، «هاهاهاهاها! چقدر شوخطبعی، آقای کاتاگیری! ممکنه کمبود کارگر باتجربه همهجا باشه، اما کدام تبهکاری به یک قورباغه پول میده که کارهای غیرقانونی بکنه؟ مسخرهاش میکنن.» «خُب، اگر اومدی اینجا با من معامله کنی باید بگم وقتتو تلف میکنی. من صلاحیت ندارم چنین تصمیمی بگیرم. فقط رییسم میتونه این کارو بکنه. من فقط دستورهای او رو اجرا میکنم. کاری نمیتونم برای تو انجام بدم.» فراگ یک انگشت پردهدارش را بالا برد و گفت، «لطفاً، آقای کاتاگیری. من برای کارهای پیش پا افتاده اینجا نیومدم. میدونم که معاون رییس بخش وامِ بانک تأمین امانات شعبهی شینجوکوی توکیو هستی. اما اومدن من هیچ ربطی به گرفتن وام نداره. من اینجا اومدم که توکیو را از ویرانی نجات بدم.» کاتاگیری تمام اتاق را برای یافتن دوربین تلویزیونی مخفی بهدقت جستجو کرد که مبادا هدف شوخی بزرگ و وحشتناکی واقع شود. اما دوربینی درآنجا نبود. آپارتمان چنان کوچک بود که کسی نمیتوانست مخفی شود. فراگ گفت، «فقط ما اینجا هستیم و میدونم داری فکر میکنی که باید دیوونه باشم، یا اینکه داری خواب میبینی، اما من دیوونه نیستم و تو هم خواب نمیبینی. این مسأله کاملاً جدیه.» «حقیقتو به شما بگم، آقای فراگ…» فراگ باردیگر یک انگشتش را بلند کرد. «لطفاً منو فراگ صدا کن.» «حقیقت بهتون بگم، فراگ، نمیتونم بفهمم اینجا چه خبره. نه اینکه بهت اعتماد ندارم، اما فکر نکنم موقعیت فعلی رو واقعاً درک کنم. میتونم ازت سؤالی بپرسم؟» «البته، البته. درک متقابل اهمیت زیادی داره. کسانی هستن که میگن “درک” اساساً مجموعهی سوء تفاهمهاست، و با وجود اینکه این موضوع به نوبهی خودش برای من جالب توجهه، متأسفانه وقت اضافی نداریم که صرف موضوع دلپذیر دیگری کنیم. بهترین چیز برای ما رسیدن به یک درک متقابله که از کوتاهترین مسیر ممکن انجام بشه. بنابراین هر سؤالی که دوست داری بپرس.» «حالا قورباغهی واقعی هستی، درست میگم؟» « بله، البته، همانطور که میبینی واقعاً قورباغه واقعی هستم. نه نتیجهی استعارهام، نه پنهانم، نه مسطورهام، و نه مرحلهی پیچیدهی دیگری هستم، من یک قورباغهی واقعیام. دوست داری صدای قورباغه دربیارم؟» … #بعداززلزله
- بخشی از کتاب “همسر اول” نوشته فرانسوا شاندرناگور
من سوگوار هستم. سوگوار شوهرِ زندهام. از مدتها پيش، لباس سياه ميپوشم: از دو سال مانده به بيستوپنجمين سالگرد ازدواجمان. ماههاي سپتامبر و اكتبر فصل خوبي براي سوگوارياند؛ توي بوتيكها چيز زیادی براي انتخاب وجود دارد، ميتوان با پيروي از مُد بهطرز نامحسوسي وارد بيوگي شد. يك دامن كوتاه، يك كتودامن؛ بعد تمام دامنها، تمام كتودامنها. چند ماه بود كه لباسهاي تيرهرنگ بهم ميآمدند. چرا؟ دليلش را نميدانستم. بهم ميآمدند، همين. از بين جواهرات هم، فقط يكيشان را دوست داشتم: مرواريد سياهرنگي كه شوهرم به مناسبت چهلسالگيام به من هديه داده بود. يك روز وقتي داشتم بستة آخرين خريدم، يك مانتوي دوديرنگ، را باز ميكردم، پسرهام بهم گفتند: «بايد چيزي باهاش بپوشي كه به چشم بيايد، يك رنگ شاد!» آنوقت «براي شاد كردن»، يك شالگردن از جنس وال به خودم هديه كردم. بنفش. آن سال، زمستان را با سياه و بنفش سَر كردم. شوهرم متوجه چيزي نشد؛ در واقع خود هم همينطور. سوگوارش بودم، بيآنكه بدانم: او فكرش جاي ديگري بود و من حواسم پيش خودم نبود. با بازگشت روزهاي خوش آبوهوا، وقتي پيدا كردن لباسهاي تيره سختتر شد، بايد دستگیرم میشد كه دنبال رنگ سياه ميگردم… سياه، حتی لباسهاي زير: زن فروشنده در حالي كه لباسهاي كوتاه و مخصوص تاركدنياها و پيراهنهاي مردانة مخصوصِ خانمهاي راهنما را به طرفم هل ميداد، بهم اطمينان داد: «رو پوست برنزه، فقط يكدست سياه، نه چيز ديگر! خيلي ساده، بدون ادا اصول: اينجوري خيلي بهتر است!» فكر ميكرد فريبم ميدهد؟ من خودم تا اندازهاي تلاش نميكردم خودم را گول بزنم؟ ساحلها گورستانهاي آفتابيِ بزرگي هستند از تنهاي كساني كه كنار هم دراز كشيدهاند و عاشق هماند. اما شوهرم، تنش را كنارِ تن من نگسترده بود: تعطيلاتش را جاي ديگري ميگذراند؛ مرگش را جاي ديگري ميگذراند؟ در گذشته، زنان بیوه ماهها نوار سياهرنگي را روي جادگمههاشان ميزدند؛ من، تنها روي ماسه با لباس سياه، تمام طول تابستان، نشانة سيهروزيام را روي پوستم زدم؛ شناگري سوگوار که به هیچ نگاهی اعتنا نميكرد. پائيز برگشت – آخرين پائيزِ ما، آخرين پائيزي كه «مالِ ما» بود -، ديگر نا نداشتم به مغازهها سر بزنم. همان لباسها را پوشيدم. ديگر جرأت نداشتم بروم سر وقتِ كمد لباس و انتخاب كنم. يك روز صبح، براي پوشيدن پوليورم بيآنكه موهام به هم بريزد، شالِ وال را انداختم روي موهام. وقتي سرم از يقة پوليور بيرون آمد، توي آينه – براي اولين بار – زني را ديدم كه نميشناختمش: جورابهاي سياه، دامن سياه، پوليور سياه و آن شال كه مثل روبندهاي روي صورتش افتاده بود… در عمق آينه، زني گريان خبر شكستي قديمي را بهم ميداد: من باخته بودم. جوانيام را باخته بودم؛ و شوهرم را. اوه، بله، او هنوز آنجا بود، در خانه از كنار هم رد ميشديم، روي يك تخت ميخوابيديم، ميتوانستم با انگشت لمسش كنم، اما او برنميگشت… آگاه از رنجم، به خاطر لباسهام شرمنده شدم: درد واقعي توي لباسها بود. سوگواريام كاري نسنجيده بود، مثل حرفي ناشيانه كه از دهان درميرود؛ حتي بيشرمانه، چون براي مرده گريه نميكردم، براي يك زنده گريه ميكردم. نه سزاوار تسليتي بودم و نه ترحمي. چه كسي زنِ يك زنده را به خاطر بيوگياش دلداري ميدهد؟ مخصوصاً زندهاي چنين آشکار – بيملاحظه، عاشقپيشه، پيروز! من براي خودم گريه ميكردم و اين فايدهاي نداشت. زمانِ آبروداري بود. براي بچهها و براي زن خانه. ناگهان نيرو گرفتم و پيراهني سفيد خريدم: اميدوار بودم «نيمهسوگوارانه» طلاق بگيرم؟ از مدتها پيش، روز به روز، ماه به ماه، ميجنگم تا اين رنگ روشن را یکهو توی قلبم و روي تنم ظاهر كنم. اما بيهوده تلاش ميكنم، سياهي چيره ميشود. من سوگوار شوهرم هستم و چون اين مرده زندگي ميكند، سوگوار خانواده و دوستان او هستم. اگر شوهرم را «بهطور رسمي» از دست داده بودم، خانوادهاش دورم حلقه ميزدند و با گرماي بازوانشان تسليام ميدادند. اگر شوهرم را با تابوت و دعا به خاك ميسپردم، دوستانش از من حمايت ميكردند، مرا در آغوش ميگرفتند… اما از آنجا كه او زندگي ميكند و خوشبخت هم زندگي ميكند، آنها دو تكهام كردهاند. حالا من تا كودكي او تقليل يافتهام – همكلاسيهاش، پزشك خانواده، خانة ييلاقي – و تمام خاطراتي كه او موقع ازدواج برام به ارمغان آورده بود، به همراه اسب گهوارهاياش، صندليهاي پدربزرگش، شگردهاي مادرش و عبارات منحصربهفردي كه از قول اجدادش ميگفت؛ اصطلاحات فراموششده و چيزهاي ناقصي كه مرا شريكجرم سالهاي اندكي ميكردند كه با شوهرم تقسيم نكرده بودمشان. #همسراول
- روی تختخواب ما
داستانی از بهرنگ بقایی درست همان ساعت هفت و بیست و سه دقیقه که تلفن را قطع کردم و صدای مردی را از خیابان شنیدم که بد و بیراه میگفت و پنجره را باز کردم که نگاهشان کنم؛ همان وقت که گربهها پنجه به در میکشیدند و در باز نمیشد و کارشان بالا گرفته بود؛ سر همان ساعت؛ درست بعد از آن که شنیدم مرد توی خیابان به کسی گفت بیشرف! ؛ تصمیم گرفتم خودم را از پنجرهی اتاق خواب پرت کنم. شاید اگر همان وقت که تنهام را تا نیمه از پنجره بیرون برده بودم و سگک کمربندم روی دیوار پایین پنجره را خط میانداخت٬ چشمم به تابلوی آبی ساختمان پزشکان صد و سی و نه نمیافتاد و نورش چشمم را نمیزد٬ سرم را پس نمیکشیدم و کارم تمام بود. آفتاب بود. من پشت فرمان بودم و گیتی کنارم نشسته بود و سیگار میکشید. هردو عینک آفتابی زده بودیم. خیابانی که در آن میراندیم به دیوارهی کوتاهی رسید و ایستادیم. پیاده شدیم. پشت بام خانهی خودمان بود. چند متر جلوتر٬ پل کریمخان بود و آن طرفتر ساختمانهای کهنه و همین طور میرفت تا خاکستری آن ته٬ که انگار حل میشد و وا میرفت و انگار بود و نبود. گیتی سیگارش را خاموش کرد. گرم بود. چرخید و رفت تا بند رخت روی پشت بام و چیزهایی برداشت. یک سر بند رخت به بیسیم مخابرات نزدیک پل سیدخندان بود و سر دیگرش میرفت تا همان خاکستری ته شهر. گیتی که برگشت هر دو مایو به تن داشتیم. گیتی روی مایوی یک تکهاش پیراهنی بلند پوشیده بود و دگمههاش را باز گذاشته بود. سیگاری دیگر روشن کرد. رفتیم روی لبهی دیواره و پریدیم روی پل کریمخان. شلوغ بود. ماشینها سنگین میرفتند و آفتاب تیز بود و ما همان طور میان رفت و آمد ماشین ها ایستاده بودیم. گیتی دستم را گرفت. گفت که این هوا جان میدهد برای شنا. گفت چیزی بهتر از این آب تمیز و این آفتاب نیست. دستم را کشید. گفتم: « گیتی جان! گیتی جانم!». خندید و میدوید. میدوید و مرا هم میکشید و من هم انگار دیگر میدویدم. میدویدیم روی پل٬ به سمت حافظ. از روبهرو٬ از سمت حافظ سیل میآمد. میکوبید و صدا میکرد و میشکست و میآمد. ماشینها کشیده میشدند روی هم و صدای کشیده شدنشان موهای تنم را راست میکرد. ما به سمتی میدویدیم که سیل از آن طرف میآمد. گیتی داد زد: « محشره!» و دستش دیگر در دست من نبود. رفت و به آب زد. من ترسیده بودم. از صداها چندشم میشد. پریدم روی گاردهای آهنی کنار پل. دستم را بند میلهای کردم که شاید پرچم بود. ایستادم و نگاه کردم. آب از من و از گیتی و از پل گذشته بود و صدای رفتنش از جایی خیلی دور٬ پشت سر من میآمد. روبهرو اما آرام بود. انگار دریاچهای بی موج و تکان. آب بود. تا چشم میرفت آب بود و بعد سکوت شد. نگاه میکردم مگر چیزی٬ ماشینی یا جنازهای روی آب بیاید. جنازهی گیتی شاید. اما هیچ. آرام. صدای زنگ تلفن پیچید. نگاه کردم. نفهمیدم از کجاست. زنگ میزد. زنگ میزد و من پارچهای را انگار توی مشتم فشار میدادم. زنگ میزد و انگار پارچه٬ بلند و آهاری بود. آن قدر که میشد آن را دور دست پیچید. صدای زنگ تلفن میآمد و دستم٬ دست راستم گِزگِز میکرد و سنگین بود و انگار تکان نمیخورد و زنگ میزد و ملافه دور دستم پیچیده بود و زنگ میزد و حالا دیگر بیدار بودم. گوشی را برداشتم و گذاشتم. دیگر زنگ نخورد. نشستم توی رختخواب. سیگاری روشن کردم و دستم را کشیدم روی زبریهای صورتم. چمدان گیتی روی تخت باز بود. اعتراف میکنم که همیشه کارهای مهم تر از گیتی داشتهام. اوایل البته همه چیز فرق داشت. همان دو سه هفتهی اول. حالا که فکرش را میکنم همه چیز به نظر مسخره میآید. ولی مطمئنم آن وقت ها مسخره نبود. پنج شنبه بود. این را مطمئنم. آن وقت ها توی یکی از این موسسات آمادگی کنکور هنر تاریخ هنر درس میدادم. تاریخ هنر غرب. کلاسم پنج شنبهها بود. از این جا یادم مانده. حتا یادم هست آن پنج شنبه ای که گیتی را دیدم قرار بود اکسپرسیونیسم انتزاعی را شروع کنیم. این یکی چه طور یادم مانده نمیدانم. شاید با گیتی دربارهاش حرف زده باشم. همان روز یا بعدها. گیتی دوستدختر پدرم بود. این از تمام ماجراهای قبل و بعدش مسخرهتر است. سه چهار ماهی میشد که با مهتاب زندگی میکردم. تازگی خانهای توی یوسف آباد اجاره کرده بودیم. پایین منبع آب. کلی کتاب و خرت و پرتهام پیش بابا بود. رفته بودم آنها را بیاورم. گیتی آنجا بود. پیشتر ندیده بودمش. فقط گاهی از بابا چیزهایی شنیده بودم. از بابا کوچکتر بود و از من بزرگتر. نشسته بود روی کاناپه. سیگار میکشید و کتاب میخواند: چنین گذشت بر من. ناتالیا گینزبورگ. تمام اینها یادم مانده اما یادم نیست چی شد که نشستیم به حرف. شاید به خاطر نقاشی پیکاسو که روی جلد کتاب بود. یا چیز دیگر یادم نیست. از آن روز غیر از اینها که گفتم چیز دیگری یادم نمانده جز صدای خرت خرت کاردی که بابا با آن زنجفیل خرد میکرد. این هم یادم مانده که از گیتی بدم آمد. پانزده روز بعد گیتی را توی کتابفروشی لارستان دیدم. جزییاتش یادم نمانده اما یادم هست درست سر ساعت سه و چهل و پنج دقیقهی بعدازظهر با هم توی کافه نشسته بودیم و درست پنجاه و سه دقیقه بعد٬ وقتی حدود چهل و چهار دقیقه به چرندیاتش دربارهی هنر معاصر ایران و مرگ روشنفکری در غرب گوش دادم ـ نه دقیقه را بابت سفارش دادن و سیگار کشیدن و خوردن تکهای از کیک پنیر کم کردم ـ درست همان لحظه که گیتی گفت حتا خود شوپنهاور٬ از او متنفر شدم. از او پرسیدم که آیا خودش را روشنفکر میداند و او گفت که بله اینطور گمان میکند. از او پرسیدم به عنوان یک روشنفکر طاقت شنیدن حرفهای رک و بی پرده را دارد و او گفت بله دارد اما تک تک ماهیچههای صورت زمختش٬ به وضوح ابراز ناتوانی میکردند از شنیدن هر جملهای بعد از آن. گفتم: « به عنوان یه روشنفکر میشه از همین حالا به مدت سه دقیقه٬ سه دقیقهی ناقابل خفه شی؟» سرخ شد. سیگاری از توی پاکت بیرون آورد. شمارهی مهتاب را گرفتم. بازار تجریش بود. رفته بود پردههای خانه را تحویل بگیرد. میگفت نمیتوانم حدس بزنم چقدر خوب شدهاند پردهها. گفتم پسشان بدهد. پرسید حالم خوب است؟ گفتم خوبم اما باید رابطهمان را تمام کنیم. رابطهمان تمام شد. چای سفارش دادم. با عسل. سیگاری روشن کردم و به گیتی پیشنهاد ازدواج دادم. اختلال کنترل تکانه. ناتوانی برای مقاومت در برابر یک تکانه یا انگیزه که برای دیگران یا خود٬ خطرناک بوده و با احساس لذت پس از تحقق آن همراه است. یک ـ اختلال انفجاری متناوب/ دوـ وسواس دزدی/ سه ـ قماربازی بیمارگونه / چهار ـ جنون آتشافروزی / پنج ـ وسواس کندن مو. شیوع دو درصد و در دهههای دوم و سوم دیده میشود. میخندم. میگویم: « نامردیه دکتر. این تشخیص نیست٬ تهمته!» نمیخندد. میگوید: « شما امپالسیوی». میگویم: « هر گهی هستم دزدی نکردم دیگه». حالا میخندد. میگوید: «مورد دوم: وسواس دزدی. که در آن عمل دزدی مهم است نه شی دزدیده شده. شما همسرت رو از پدرت دزدی عزیزجان». آن قدر لذت میبرم از این که یک مرضی با وضعیت روحی من منطبق میشود. کیف میکنم. از اسمش هم خوشم میآید. امپالسیو .آبرومند است. وقتی از مطب بیرون میآیم سردم میشود. کتم را میپوشم و سیگاری روشن میکنم. نمیشود. نه. کتم را در میآورم و روبهروم میگیرم و نگاهش میکنم. نه. دیگر به من نمیآید. اصلا نمیتواند کت یک مرد امپالسیو باشد. باید یکی دیگر بخرم. یک کت مناسب. دربست میگیرم. خانهی یوسف آباد را پس دادم و اینجا را گرفتیم. همه چیز سریع پیش رفت. سر دو هفته خانه را چیده بودیم. مادر خیلی سعی کرد بابا را برای عقد ما تا دفترخانه بکشاند. نیامد. تبریک هم نگفت. اعتراضی هم نکرد ولی در عمل با ما قطع رابطه کرد. خب البته خیلی هم غیر عادی نبود. حسم به گیتی عجیب بود. دائم تغییر میکرد. معمولا صبح ها خیلی دوستش داشتم. بیشتر وقتهایی که گیتی توی آشپزخانه بود دوستش داشتم. غذا میپخت یا قهوه دم میکرد یا حتا وقتی ظرفها را میشست. عصرهارا سعی میکردم در خانه نمانم. عصرها کتاب میخواند و من از این که او را درحال مطالعه و انجام امور روشنفکری ببینم دلم آشوب میشد. به خصوص از وقتی دیدم گاهی توی کتابش خط میکشد. زیر جملهای یا کلمهای. این دیگر افتضاح بود. دلم میخواست ریختش را نبینم. شبها بعد از شام هم خوب بود. باهم سیگار میکشیدیم و وقتی آمادهی خوابیدن میشدیم٬ وقتی مسواک میزدیم و گیتی از آن چیزهای چرب لزج به خودش میمالید که بوی میوههای استوایی میداد موسیقی گوش میدادیم. اما یادم هست که اوج علاقهام به گیتی درست موقعی بود که سالاد درست میکرد. سعی میکردم همیشه خودم را به موقع به خانه برسانم و وقت سالاد درست کردنش توی آشپزخانه باشم. البته خیلی هم طول نکشید. تقصیر خودش هم شد. یکشنبه شبی بود و میهمان داشتیم. سه چهار نفر از دوستان من. قبل از شام٬ وقتی گیتی سالاد درست میکرد رفتم توی آشپزخانه. حرف هم میزدیم. گمانم کمی هم مست بودیم. گیتی رفت تا از یخچال چیزی بر دارد. در یخچال را که باز کرد من داشتم یک تکه پوست خیار میجویدم و فکر میکردم کاش خیارها را با پوست میریخت توی سالاد. نگاهم کرد. نگاهش کردم. گفت: « میدونی من تو رو خیلی دوس دارم» چشمهاش جور عجیبی شدند. فکر کردم میخواهد گریه کند. مات بودم. هیچ وقت اینطوری حرف نزده بود. «زندگی باتو…نمیدونم… اونطوری که فک میکردم راحت نیست…ولی….چه طوری بگم؟….فک میکنم با همهی سختیاش برای من خیلی ایدهآل هستش.» این چه طرز حرف زدن بود؟ همه چیز را خراب کرد. دلم دوباره آشوب شد. پوست خیار را قورت دادم و گفتم: « گیتی جان! چرا شین بیخودی میذاری ته هست؟» نگاهم کرد. مات. « این خیلی غلطه گیتی جان. تو رو خدا! تو این همه کتاب میخونی. حتا دیدم زیر بعضی جملهها خط میکشی. ولی غلط حرف میزنی. هستش؟؟ این دیگه از اون ترکیباس. تورو خدا مث مجریای تلویزیون حرف نزن. یا چه میدونم… این خانوما که سفارش غذا میگیرن. میدونی من دلم به هم میخوره وقتی میگن درخدمتتون هستم. به نظرم یه زن درست و حسابی هیچ وقت این جمله رو استفاده نمیکنه. هیچ وقت پای تلفن به مردی که نمیشناسه نمیگه جونم٬ ببخشیدا ولی اون شین ته هست هم از همین جنسه.» صدام را بالا برده بودم. خیلی بالا. خودم تا وقتی آلا را توی آشپزخانه دیدم که نگران نگاهمان میکند متوجه نبودم. گیتی چیزی نگفت. همان شب عاشق آلا شدم. اگر پای پدرم در میان نبود جدا میشدم. اما اصلا دلم نمیخواست گیتی به بابا برگردد. نمیخواستم بابا به ریشم بخندد. میدانستم اگر جدا شویم گیتی بلافاصله همین کار را میکند. بلافاصله هم بابا به ریش من میخندد. برای همین ماندم. اما دیگر هیچ چیز مثل روزهای اول نماند. نه من٬ چون دیگر گیتی را دوست نداشتم و نه گیتی که مثل قبل دوستم نداشت. دست کم همان اندازهی آن شب دم یخچال دوستم نداشت. من و آلا هم کمکم سر و سری باهم پیدا کرده بودیم. گاهی کافه میرفتیم. دوسه هفتهای هم مجید ماموریت بود و من هرروز پیش آلا بودم. بعد هم گندش در آمد. خیلی هم مسخره گندش در آمد. گمانم مجید که از ماموریت برگشته بود دستبند من را کنار تختخوابشان دیده بود و از آن جایی که گیتی آن دستبند را جلوی چشم همه به من هدیه کرده بود جای شک و شبهه نمانده بود. به من حرفی نزد. این هارا هم من از گیتی شنیدم. آلا عذاب وجدان گرفته بود و احتمالا یک مشت چرت و پرت تحویل مجید داده بود و بعد هم زنگ زده بود به گیتی و همه چیز را گفته بود. شبی که گیتی ماجرا را فهمید و به من گفت ما شام خوردیم و سیگار کشیدیم و وقتی آمادهی خوابیدن میشدیم موسیقی گوش دادیم. اما گیتی از آن شب به بعد٬ تا همین دیشب٬ دیگر از آن چیزهای چرب لزج به خودش نمالید. گفتم مهم نیست. مهم هم نبود. گفتم من هم همین کار را کردهام. هرچند بیسیاستی گیتی بود. میتوانست با پسرک رابطه داشته باشد و پنهان کند. این طوری در ظاهر برندهی بازی بود. میتوانست من را مقصر همه چیز فرض کند اما به من گفت و این امکان را از خودش گرفت. گفت میخواهد دعوتش کند خانه. گفت اگر اذیت میشوم میتوانم خانه نباشم. چه اذیتی؟ چرا باید اذیت میشدم وقتی همه چیز دنیا برایم از گیتی مهمتر بود؟ حتا میتوانستم گیتی را برهنه توی بغل پسرک تصور کنم که به هم میپیچند و گیتی همان حرفها را میزند که روزی به من میزد. اما ککم هم نمیگزید. گفتم اگر او اذیت نمیشود خانه میمانم. شانه بالا انداخت. ماندم. بیست و سه چهار ساله بود. لابد فکر میکرد گیتی تنهاست. چشمش به من افتاد وا رفت. دست داد. دست دادم. منتظر چیزی بود انگار. کاری یا حرفی از من. من فقط دست دادم. گفتم چیزی بگویم که معذب نباشد. گیتی٬ کت پسرک در دست ایستاده بود و زل زده بود به من. گفتم : « خوبی؟» و کش دادم. «ی» را کش دادم و سعی کردم تصمیم بگیرم که نون آخرش را بگذارم یا نه. اگر میگذاشتم و جمع میبستم احترام زیادی گذاشته بودم ولی غریبه انگاشته بودمش٬ معذبترش میکردم و اگر نمیگذاشتم صمیمیت بیخودی بود ولی در عوض سن و سالش را به رخش کشیده بودم. نگفتم. صمیمی نشد. کوچک چرا. گیتی گفت: «عدسی دوس داری؟». با من نبود. پسرک سر تکان داد که دارد. گیتی دستی به موهای پسرک کشید و رفت تا کتش را بگذارد روی تخت. رو ی تختخواب ما. همیشه همین طور بود. هروقت میهمان داشتیم رخت و لباسشان را میگذاشتیم روی تختخواب. ما چوب لباسی نداریم. من و گیتی. بسیار خب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین جا ختم میشود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه میکند. همین که این یکی چرا باید روی تخت خواب ما باشد؟ همین یک کت است دیگر. یک ایل که مهمان نیامده. آویزانش کند به پشتی همین صندلی. با حتا آن یکی. یا بگذاردش روی مبل. ما که توی آشپزخانه مینشستیم. میشود دیگر. اگر مهمان خودی بود یا چه میدانم دوستپسر گیتی نبود میشد کتش را گذاشت روی تخت. ولی اینطوری نه. با این حرفها جای کتش روی تختخواب ما نبود. دستش را که کشید لای موهای پسرک دلم آشوب شد. سیگارم را لای لبهام گذاشتم و چشمهام را تنگ کردم که دودش توی چشمم نرود و نگاهم را انداختم روی دیوار سمت راست که سفید سفید بود و توی قاب عکس کوچکی٬ نه وسط٬ کمی این طرفتر٬ راست دیوار٬ عکسی از بنان با عینک دودی پهن و دستمال گردن، درست بالای میز مربع چسبیده به دیوار طوری نگاه میکرد٬ نگاه که نه٬ بنان کور بود اما طوری بود٬ صورتش شاید٬ همهی اعضای صورتش شاید که انگار همه را٬ زن خودش را و زن مرا و مرا و دوستپسر زن مرا مقصر کور شدنش میدانست و من انگار تاب آن شماتت را نداشتم و شاید از بس همیشه صورتش اینطوری بود خودم را تا حدودی مقصر میدانستم و زود نگاهم را دادم پایین و انداختم به آن کاتالوگهای رنگ و وارنگ بهارهی بنتون که برای گیتی فرستاده بودند و چشمم افتاد به آن مدلهای زیادی خوشحالش که جورابشلواریهای راهراه بنفش و سبز و قرمز به پا داشتند و هیچ معلوم نبود کجاییاند و وِز موهایشان آفریقایی میزد ولبهاشان لاتین و رنگ پوستهاشان اسکاندیناوی یا اسکاندیناویایی یا به هرحال ترکیب مزخرفی مثل چیز٬ مثل چیاش یادم نمیآمد و مثل چیزی بود که انگار همان وقت تازه دیده بودم و آن چی بود یادم نمیآمد و باید یادم میآمد اگر نمیآمد بد میشد چون تمام شب حواسم پی این میماند که یادم بیاید و هااا یادم آمد که انگار درست مثل ترکیب مزخرفی از کت جیر سیاه و چشمهای خسته٬ به عمد خسته و تهریش تُنک و پیراهن سفید و گونههایی با رد سرخ ماتیک زن من و تمام اینها انگار که نه٬ حتما برای این بود که نگاهم به نگاه گیتی که دستش لای موهای سیخسیخ پسرک بود نپیچد که حالا حتم همان طوری داشت نگاهم میکرد که اعضای صورت غلامحسین خان بنان. بالا آوردم. «حالشون خوب نیست؟» کسی دست به من نزند. دستهی همان مبل. «من ماشین دارم…» من ماشین ندارم. اما دلم نخواسته که… کجتر حتا . «ببریمشون…». من جایی برده نمی… «آخ آخ…» خرد میشود چیزی که لابد… «بذار ببی…» آلا الان کجا… گربهها پنجه به در میکشیدند. چشمهام رو به ترک سقف بالای تختخواب باز شد. طرحی خلاصه از نیمرخ سینههای زنی. خطی روی سقف که از یک جایی بیدلیل راه افتاده و خط بینی را ساخته و از گردن پایین آمده. استخوان ترقوه را لمس کرده و خواب کرکهای بالای سینه را به هم زده و باز از نوک سینهها سرازیر شده و یک جای دورتر محو شده. همان جایی که آن سر بند رخت محو شده بود لابد. جوان. سی ساله شاید و به خاطر این رنگ استخوانی سقف شاید نمیشود فکر کرد سبزه بوده. با موهای سیاه سیاه شاید. شکل الان آلا یا آن وقتهای گیتی شاید. موهای صاف سیاهش تا روی شانهها آمده باشند و جایی بالای سینهها قیچی خورده باشند. تکهای از سینههاش٬ رنگ همین گچ سقف پیدا باشد و باقیش گم شده باشد لای پیراهن بلندی که تمام اتاق را پر کند و از پنجره بزند بیرون و من پلکهام باز سنگین شوند و سینهی گچیش تاریک شود و باز روشن و تاریک شود و من میان خواب و بیدار بشنوم با دوست پسر جوانش توی آشپزخانه پچپچ میکند. سرم را که پس کشیدم چشمهام را بستم. هوای خنکی به صورتم میخورد. گربهها هنوز پنجه میکشیدند. پشت پلکهام٬ توی تاریکی٬ تصویر تابلوی ساختمان پزشکان میلرزید. زرد یا قرمزش را نمیدانم اما عددهاش توی هم میلغزیدند. یاد چیزی افتادم و خندهام گرفت. بلند بلند خندیدم. چیزی که حالا یادم نمیآید. #همشاگردیها۲
- بخشی از کتاب “مرگ آرام” نوشته سیمون دوبوار
پنجشنبه بیست و چهار اکتبر هزار و نهصد و شصت و سه، ساعت چهار بعدازظهر، در اتاق خود در هتل مینروای شهر رم بودم، قرار بود فردای آن روز با هواپیما مراجعت کنم و داشتم کاغذها را مرتب میکردم که تلفن زنگ زد. بوست بود و از پاریس مرا میخواست و گفت: «مادرتان تصادف کرده است.» از ذهنم گذشت: زیر ماشین رفته باتکیه به عصایش بهدشواری قد راست میکرده که از وسط خیابان خود را به پیادهرو برساند که ماشینی او را زیر گرفته است. بوست به من گفت: «توی حمام منزلش زمین خورده و انتهای استخوان رانش شکسته.: او و مادرم در یک ساختمان سکونت داشتند. دیشب حوالی ساعت ده، وقتی بهاتفاق اولگا از پلهها بالا میرفتند، سه نفر را جلوتر از خودشان دیده بودند: یک خانم و دو پاسبان. زن میگفته: در طبقهی دوم برای مادام دوبووار حادثهای رخ داده؟ «بله، زمین خورده». دو ساعت تمام در کف اتاق سینهمال خزیده بود تا به تلفن برسد. از یکی از دوستانش، خانم تاردیو، خواسته بود که دستور دهد در اتاقش را بشکنند. بوست و اولگا آنها را تا آپارتمان همراهی کرده بودند. آنها مادرم را با ربدوشامبر قرمز مخمل کبریتی، روی زمین خوابیده یافته بودند. خانم دکتر دولاکروا که در همان ساختمان زندگی میکند تشخیص داده بود که لگن خاصرهاش در رفته است، مادرم را که به بخش اورژانس بیمارستان بوسیکو برده بودند شب را در اتاق عمومی بهسر آورده بود. بوست به من گفت: «ولی من او را به کلینیک ث میبرم. تا آنجا پروفسور «ب» که یکی از بهترین جراحان استخوان است او را عمل کند. وی اعتراض میکرد، دلواپس آن بود که برای شما گران تمام نشود. ولی من بالاخره متقاعدش کردم.» بیچاره مامان! من پنجشنبهی پیش، در بازگشت از مسکو، ناهار را با او خورده بودم، طبق معمول قیافهی رنجوری داشت. زمانی، که خیلی هم دور نبود، به خود میبالید که قیافهاش به سنش نمیخورد، اکنون دیگر نمیشد اشتباه کرد. اینک زن هفتاد و هفت سالهی بسیار فرسودهای بود. ورم مفاصل لگن که پس از جنگ عارضش شده بود بهرغم مداوا در آبهای معدنی اکس لدبن و ماساژ سال به سال بدتر شده بود: یک ساعت وقت صرف میکرد تا چند ساختمان را دور بزند. رنج میبرد، با وجود شش قرص آسپرینی که هر روز میخورد بد میخوابید. از دو سه سال پیش، بهویژه از زمستان گذشته پیوسته میدیدم که دور چشمانش حلقههای کبودی نقش بسته، دماغش باریک و تیز و گونههایش فرو رفته است.پزشک معالجش دکتر د میگفت چیز مهمی نیست: ناراحتی کبد و تنبلی روده است، برای رفع یبوست چندتا دارو و مربای تمرهندی تجویز میکرد. آن روز برایم شگفت نبود که مامان خود را ناتوان حس کند، آنچه مرا ناراحت میکرد این بود که او تابستان بدی را گذرانده بود. میتوانست تابستان را در هتل یا صومعهای که پانسیونر میپذیرد بگذراند، ولی حساب میکرد که مانند هر سال دختر عمویم ژان اورا به میرینیاک و یا خواهرم به شاراخبرگن دعوت کنند. برای هرکدام محظوری پیش آمده بود. او در پاریس خلوت که پیوسته بارانی بود مانده بود. به من میگفت: «من در هیچ تابستانی، مثل تابستان امسال دلخور نشده بودم.» خوشبختانه اندکزمانی پس از حرکت من خواهرم از او مدت دو هفته در آلزاس پذیرایی کرده بود. اکنون دوستانش در پاریس بودند، من هم به پاریس برمیگشتم: اگر این استخوان شکستگی نبود بیشک وی را شادمان مییافتم. وضع قلبش عالی بود، فشار خونش مثل جوانها بود، هرگز بیمی نداشتم که برایش حادثهی بدی پیش آید. حوالی ساعت شش به کلینیک تلفن کردم. قصد برگشت و دیدار خودم را به وی خبر دادم. با لحنی مردد پاسخ داد. پروفسور ب گوشی را گرفت: یکشنبه صبح او را عمل میکند. وقتی به تختخوابش نزدیک شدم گفت: «دو ماه است برایم نامه ندادهای!» اعتراض کردم: «همدیگر را دیده بودیم، از رم نامه نوشته بودم.» با دیرباوری به گفتهام گوش داد. پیشانی و دستهایش داغ بودند، دهانش که اندکی کج شده بود کلمات را به دشواری تلفظ میکرد و ذهنش روشن نبود. آیا براثر ضربه بوده ؟ یا برعکس، زمین خوردنش بر اثر حملهی ضعیفی صورت گرفته بود؟پیوسته در صورتش انقباضی داشت. (نه، نه همیشه، ولی از مدتها پیش، از کی؟) پلکها را بههم میزد، ابروانش بالا میرفت، پیشانیش چین برمیداشت. در مدت دیدارم این حرکت لحظهای قطع نشد و وقتی پلکهای برآمده و صافش پائین میافتاد مردمکها را کاملاً میپوشانید. دکتر «ژ» آسیستان بیمارستان رد شد: عمل بیخود بود، استخوان جابهجا نشده بود، با سه ماه استراحت دوباره جوش میخورد. مامان سبکبارتر شده. کوشش خود برای رسیدن به دستگاه تلفن، دلهرهاش و لطف و مهربانی بوست و اولگا را درهم و برهم تعریف میکرد، بیهیچ وسیلهای و با ربدوشامبر به بیمارستان بوسیکو منتقل شده بود، فردای آن روز اولگا برایش وسایل آرایش، ادکلن و یک پیراهن روپوش قشنگ پشمی سفید آورده بود. اولگا در پاسخ سپاسگزاریهای او گفته بود: «خانم، از روی علاقه است.» مادرم چندین بار با حالتی هذیانمانند و متأثر تکرار کرد: «او میگفت: خانم، از روی علاقه است.» … #مرگآرام
- بخشی از کتاب “جاده کمربندی” نوشته هانری بشو
در حالی که با مترو به سمت ایستگاه فورت دوبرویلی میروم تا از آنجا سوار اتوبوس بوبینی شوم، به خانوادهام از منظر کودکیام میاندیشم. خانواده و سالهای دور و درازی که هنوز از یادشان نبردهام، خصوصا این یکی را که از جمله موضوعات مورد علاقۀ پاول است، وقتی که در بیمارستان با هم گپ میزنیم. ریشهها، پیوندهای درهم آمیخته، شیوههای زندگی این طایفهای که شوهر و پسر کوچک، اغلب بیآنکه خودشان متوجه آن باشند اینهمه به آن وابستهاند، و بالاخره اینکه او با چه کسی پیمان ازدواج بسته است. داروهای ضد سرطان باعث ریزش تمامی موهای پاول شده است. وقتی میبینم او اینقدر با وسواس و نگرانی سعی میکند با دقت کلاهگیس را بر سرش نگاهدارد، اغلب از خودم میپرسم، چقدر باید عذاب کشیده باشد هنگامی که فهمیده طاس شده است. استفان، اگر هنوز زنده بود، اگر در 1944 به دست نازیها به قتل نرسیده بود، آیا او هم طاس میشد؟ او را همیشه در شکل و شمایل بیست و هفتسالگی میبینم و در ذهن و خاطرۀ من زمان هیچ تاثیری بر او ننهاده است. احساس میکنم پابهپای من وارد اتاق پاول میشود، با همان چشمان کاملاً آبی، موهای بور، قد کشیده و لبخند ملیح. کمرو نیست، اما خویشتندار است، مردِ عمل. در ژوئیه 1940 در یکی از کارگاههای بازسازی خرابیهای ناشی از جنگ بود که با او آشنا شدم. شغلش معدنچی بود اما با کارِ بازسازی بهخوبی آشنا بود. طولی نکشید که هدایت عملیات بازسازی کارگاهِ ما به او سپرده شد. بعد از اینکه کارگاهها به هم پیوستند و یکجا متمرکز شدند، او در راس یک گروه اطلاعاتی از مدیران کارگاه در منطقه موزان قرار گرفت. هر وقت آزاد میشد میرفت به صخرهنوردی روی صخرههایی که بعضاً در حاشیه رودخانه قرار داشتند، زیرا در مدت جنگ کوههای آلپ یا بقیه کوهها برای او دیگر قابل دسترسی نبودند. دریافتم کوهنورد قابلی است و اینکه صعود از کوهها، صخرهها و یخچالها همۀ دلخوشی او در زندگی بود. یک روز به من پیشنهاد کرد که با او به کوهنوردی بروم. قطار کوچکی ما را میبَـرد به حوالی یک رشته صخره که چندین مسیر قابل صعود داشت. او از داخل کولهپشتیاش یک دسته طناب تابیده شده تا احساس خلا زیرِپا مرا دچار پریشانی و وحشت کند. همه چیز اندکی شروع به چرخش میکند و پای من روی گیری که حالا باید رهایش کنم، بیآنکه توانسته باشم گیرِ دیگری پیدا کنم، به لرزه افتاده است. با خود میاندیشم: سقوط خواهم کرد. در همین لحظه متوجه نگاهش میشوم که به سمت من چرخیده است. برای خاطرجمع کردن من طناب را کمی میکشد، و من صدای بسیار آرام او را میشنوم که میگوید: «یککم پای چپ را بلند کن، گیر را پیدا میکنی. بعد معطل نکن بلافاصله دست راست را به سمت بالا پرتاب کن، اونجا یک شکاف کوچکه که با کمک اون میتونی خودت را بالا بکشی.» لحظهی سرنوشتسازی است، حالا چه جرأت کوهنورد شدن داشته یا نداشته باشم، اگرچه با تمام وجود دلم میخواهد که اینکاره شوم. بالاخره از آن میگذرم، به او میپیوندم. بعدها، گذر از آن معبر را بارها تجربه کردم و هر بار از خود میپرسیدم که چرا عبور از آن به نظرم اینهمه سخت میآمد. هر زمان که یک تازهکار را با خودم به آنجا میبردم متوجه میشدم که او هم همان مشکلی را دارد که من برای نخستین بار با آن مواجه شدم و من میکوشیدم با همان روش استفان اعتماد بهنفس را در او زنده کنم. اکنون در برابر پاول هستم و او از من میپرسد: «خوب میشم یا نه؟» احساس میکنم استفان در آنجا حضور دارد. صحبت بر سر عبور کردن است، بر سر نشان دادن یک گیرِ مطمئن به اوست. چیزی که من دقیقا از آن بیخبرم. پاسخی نمیدهم، سؤالش را نزد خود تکرار میکنم و میگذارم تا چهرهام حالت شگفتزده داشته باشد و مثل همیشه به او جواب میدهم: «این چه حرفیه، خوب مسلمه، این را خودت بهتر از همه میدونی که داری کمکم خوب میشی.» این موضوع راچه کسی به من دیکته کرده است، استفان؟ آیا او هم همان کاری را میکرد که من کردم، بدون اینکه چیزی بداند؟ من هم به پیروی از همان میل و سائقهای عمل میکنم که گروه بهیارها و مادر پاول از آن استفاده میکنند، میخواهند او را امیدوار نگاهدارند. حق با آنهاست، مگر کار دیگری هم میشود کرد؟ هنگام خروج از بیمارستان، در آستانۀ در خروجی به یکی از دوستان پاول برخوردم که به عیادت او آمده است. شگفتزده است: «همه دارند براش لطیفه تعریف میکنند، به خیالش میتونه بره خارج و زندگیشو اونجا از نو بسازه، اصلاً امکان این کار وجود نداره. این خیلی بده که همه دارند براش نقش بازی میکنند و همه چیز را از او پنهان میکنند.» مادر پاول از راه میرسد، با همان چهرۀ آرام و راسخی که از بعد از بستری شدن مجدد دخترش در بیمارستان به خود گرفته است. از این حرفهایی که ژوستین به من میزد چیزی نشنید، آنها را به حدس درمییابد. نزدیک میشود و با حرکت شانه او را کنار میزند و میگوید: «چیزی که مهمه اینه که که او روحیهاش را حفظ کرده، اگر او وابده، همه وا میدن.» در حالی که با اشارۀ سر با من خداحافظی میکند بازوی ژوستین را میگیرد و هر دو وارد آسانسور میشوند… #جادهکمربندی
- بخشی از کتاب ” از دویدن که صحبت میکنم در چه موردی صحبت میکنم “
بخشی از کتاب ” از دویدن که صحبت میکنم در چه موردی صحبت میکنم ” نوشته هاروکی موراکامی اجازه دهید واضحتر صحبت کنم. وقتی با بیانصافی از من انتقاد میشود (حداقل از نقطه نظر خودم)، و کسی که مطمئناً مرا میشناسد این کار را نمیکند، بیشتر از حد معمول میدوم. با این کار انگار میتوانم آن بخش از نارضایتی خود را عملاً خسته کنم. و باردیگر به من میفهماند که تا چه حد ضعیف هستم و چه تواناییهای محدودی دارم و عملاً از این نقاط ضعف آگاه میشوم. یکی از امتیازات بیشتر از حد معمول دویدن این است که به همان نسبت قویتر میشوم. اگر عصبانی شوم این عصبانیت را مستقیماً بهطرف خودم نشانه میگیرم. اگر تجربهی دردناکی داشته باشم، از آن برای پیشرفت خودم استفاده میکنم. این طریقهای است که همیشه زندگی کردهام. چیزهایی را که بتوانم به آرامی جذب و بعداً رها میکنم، و وقتی فرماش تا حد امکان تغییر کرد از آن بهعنوان بخشی از خط داستانی در رمانم استفاده میکنم. تصور نمیکنم اکثر مردم شخصیت مرا دوست داشته باشند. ممکن است تعداد کمی تحت تأثیر شخصتیم قرار بگیرند، اما فقط بهندرت کسی آن را دوست دارد. چه کسی احتمالاً در این دنیا احساسات گرم، یا چیزی شبیه آن را، نسبت به آدمی که سازش نمیکند و یا هر وقت مشکلاتی پیش میآید، خود را بهتنهایی در گنجه مخفی میکند، دارد؟ آیا ممکن است مردم یک نویسندهی حرفهای را دوست داشته باشند؟ واقعاً نمیدانم. امکان دارد جایی در دنیا چنین چیزی باشد اما مشکل است به آن عمومیت بدهیم. حداقل برای منی که سالها چندین رمان نوشتهام نمیتوانم تصور کنم که کسی مرا برای شخصیت خودم دوست داشته باشد. دوست نداشتن و نفرت به نحو طبیعی تری جلوه میکند. منظور این نیست که وقتی چنین چیزی اتفاق میافتد آسوده میشوم. حتی وقتی کسی مرا دوست ندارد خوشحال نیستم. اما این داستان دیگری دارد. اجازه دهید بحث گذشته را دنبال کنیم. من باردیگر هر روز میدوم و اکنون خیلی جدی این کار را میکنم. برای منی که در آستانهی شصت سالگی هستم نمیدانم چه معنایی دارد. اما تصور میکنم باید معنایی داشته باشد. ممکن است مورد خاصی نباشد، اما باید مفهوم مشخصی داشته باشد. بههر حال، در حال حاضر سخت میدوم. فعلاً منتظرم تا بعداً در مورد معنی آن فکر کنم. (تعویق فکری در مورد هر چیزی یکی از ویژگیهای من است، مهارتی که با بالا رفتن سنم بیشتر شد.) کفشهای دو خود را واکس میزنم، کرم ضد آفتاب روی صورت و گردنم میمالم، ساعتم را میزان میکنم و به جاده میزنم. بادهای موسمی به صورتم میخورد، حواصیلی بالای سرم پرواز میکند و پاهایش بهطور منظم در راستای آسمان قرار میگیرد، و من هم به موسیقی دلخواه قدیمی خود، لاوین اسپونفول، گوش میدهم. همانطور که میدویدم فکری به ذهنم رسید، «حتی اگر مدت زمانی را که در مسابقات برای خود در نظر گرفتهام بهتر نشد، کاری از دست من ساخته نیست. پیرتر شدهام، و گذشت سن اثرش را گذاشته است. تقصیر کسی نیست. اینها قوانین بازی هستند. درست مثل وقتی که رودخانه بهسوی دریا جریان پیدا میکند، حرکت و کاهش سرعت آن بخشی از چشمانداز طبیعت است، و من باید این مهم را بپذیرم. شاید مرحله لذتآوری نباشد، و نتیجهای که از آن میگیرم ناخوشایند باشد. اما انتخاب دیگری ندارم. تا حالا از زندگیم لذت بردهام، حتی اگر نتوانم بگویم که کاملاً لذت بردهام. من سعی نمیکنم لاف بزنم (چه کسی در این دنیا در مورد چنین چیزی لاف میزند؟)، اما شخص زیرکی نیستم. من آدمی هستم، قبل از اینکه از چیزی حس واقعی داشته باشم، باید آن را از نظر جسمانی تجربه، و در واقع، لمس کرده باشم. مهم نیست چه باشد، و تا با چشم خودم نبینم متقاعد نمیشوم. من از نظر جسمی نه از نظر فکری آدم فعالی هستم. البته تا حد معینی باهوش هستم، حداقل فکر میکنم چنین است. اگر کاملاً فاقد آن بودم هرگز نمیتوانستم رمان بنویسم. اما از آن دسته آدمها نیستم که با تئوری محض یا منطق عمل میکنند، یا منشاء انرژیشان حدس و گمان روشنفکرانه است. فقط وقتی کار عملی به من محول میشود و ماهیچههایم درد میگیرند (و گاهی فریاد میزنند) کنتور افکارم بهسرعت بالا میرود و در نتیجه قادر هستم چیزی را درک کنم. لازم نیست بگویم زمان و تلاش لازم دارد تا تمام این مراحل را طی کنم و به نتیجه برسم. گاهی زیاد طول میکشد، و وقتی متقاعد میشوم که دیگر خیلی دیر شده است. اما چه میشود کرد. طبیعت من این است. وقتی میدوم به خود میگویم که به رودخانه فکر کن، و به ابرها. اما اساساً به چیزی فکر نمیکنم. تنها کاری که میکنم این است که در آرامش خودم، خلأ ساختگی، و سکوت بهیاد ماندنی خودم دایم میدوم، و چقدر هم باشکوه است. مهم نیست مردم چه میگویند. #وقتیازدویدنصحبتمیکنمدرچهموردیصحبتمیکنم












