
نتایج جستجو
487 results found with an empty search
- نگاه کتاب: عقرب
«عقرب روی پلههای راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون میچکه قربان!» روایتی است تصویری از جنگ و همه آدمهایش. تصویری بدون تقدس گراییهای رایج و به دور از نگاههای ایدئولوژیک. در این کتاب، ما با انسانهای جان بر کفی که به خاطر نوع خاصی از نگاه که طی سالهای بعد از جنگ در جامعه ترویج یافته یا به تعبیر بهتر، القا شده روبه رو نیستیم. سلحشوران این نبرد، سربازهایی در انتظار برگهی ترخیصند! سربازهایی در انتظار برگه ترخیص “کمی آن طرفتر کنار کناری دژبانی با باتوم میکوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، میکوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، میکوبید میکوبید میکوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود. خون از زیر کلاه سرباز راه افتاد آمد، آمد، آمد تا رسید به پلهها و از پلهها بالا آمد و روی پله چهارم جلوی پای او متوقف شد. عقرب تکانی خورد و جلوتر رفت و لبه خون ایستاد…» ثبت ذهنیت شخصیت، یکی از تکنیکهایی است که نویسندگان دوران مدرن برای فرار از واژه پردازیهای افراطی – که دیگر نخ نما شده بود – به کار گرفتند. آنان تصویرهای ایجاد شده را در ذهن به یاری واژهها پرداخت کردند تا آثارشان حاصلِ نگاه به درون باشد و نه روایتگری صرف. «عقرب روی پلههای را آهن اندیمشک یا از این قطار خون میچکه قربان!» نیز روایتی است تصویری از جنگ و همه آدمهایش. تصویری بدون تقدس گراییهای رایج و به دور از نگاههای ایدئولوژیک. در این کتاب، ما با انسانهای جان بر کفی که به خاطر نوع خاصی از نگاه که طی سالهای بعد از جنگ در جامعه ترویج یافته یا به تعبیر بهتر؛ القا شده روبه رو نیستیم. سلحشوران این نبرد، سربازهایی در انتظار برگه ترخیصند! روایتی است تصویری از جنگ و همه آدمهایش. تصویری بدون تقدس گراییهای رایج و به دور از نگاههای ایدئولوژیک. در این کتاب، ما با انسانهای جان بر کفی که به خاطر نوع خاصی از نگاه که طی سالهای بعد از جنگ در جامعه ترویج یافته یا به تعبیر بهتر، القا شده روبه رو نیستیم. سلحشوران این نبرد، سربازهایی در انتظار برگهی ترخیصند! روایتی به شدت سنت شکن از حسین مرتضائیان آبکنار دو مجموعه داستان به نامهای «کنسرت تارهای ممنوعه ۷۸» و «عطر فرانسوی ۸۲» انتشار یافته بود که هر دو، تا حدود زیادی به جنگ و حواشی آن مرتبط بودند. اما آبکنار در اولین رمانش «عقرب…» به طور مستقیم وارد فضای جنگ شده و روایتی به شدت سنت شکن و غیر کلیشهای از این پدیده به مخاطب تحویل داده است. به طوریکه در سراسر داستان از مرگ و ویرانی سخن به میان میآید و از دفاع “مقدس” خبری نیست: “راننده آیفا، که از چشم چپش خون میچکد و ۲۰ تا تخم مرغ را با دست خونی میخورد، کابوس استخر زنانه که آتش گرفته و سربازی که زیر نور ماه کتاب میخواند و عقرب که نماد همه چیزهای بد است و…”. اینها همه تصویرهایی است که آبکنار از جنگ هشت ساله ارائه میدهد و در اولین جمله کتاب تاکید میکند که تماماً واقعی است. اینها شاید با ذهنیتهای تلقینی و ارتجاعی بعضی نسبت به مقوله جنگ و دفاع مقدس، چندان سازگار نباشد اما این قابلیت را دارد که زاویهدید و نوع نگاه ما را تا حدود زیادی ترمیم کند. اولین رمان ضد جنگ ایرانی آخرین کتاب حسین مرتضائیان آبکنار، به نوعی شاید اولین رمان ضد جنگ ایرانی باشد. قصهای که با دوری جستن از نگاههای ایدئولوژیک و بیان واقعیاتی راجع به پشت صحنه جنگ – که هیچگاه به طور رسمی بیان نشدهاند – خوانشی منتقدانه از نبرد هشت ساله ایران را به تصویر میکشد. کتابی که از سوی سایتهای اصول گرا و حامی دولت به شدت نقد و تخریب شد؛ تا آنجا که محمدرضا سنگری دبیر علمی جایزه کتاب دفاع مقدس در آبان ماه ۸۶ و در حاشیه برگزاری جشنواره دفاع مقدس در مورد آن گفت: “ین کتاب ضد دفاع مقدس است و ارزشهای آن را مخدوش میکند. با این وجود ما نافی اعتبار ادبی آن نیستیم. در واقع میتوان گفت که این کتاب با معیارهای جایزه ما نمی خواند و در دفاع از دفاع مقدس نیست و تصویری زیبا از آن به دست نمیدهد.” با این وجود در اغلب جوایز خصوصی که امسال در ایران برگزار شد کتاب آبکنار توانست برنده جایزه شود. شخصیتهایی فارغ از دغدغههای معنوی آبکنار چهل و یک ساله است. یعنی در سالهای آخر جنگ که قصه حول محور آن میچرخد حدوداً بیست ساله بوده و قاعدتاً جبهه هم رفته است؛ حالا یا به عنوان سرباز وظیفه یا به عنوان بسیجی. ولی معلوم است که جبهه را دیده و جنگ را با تمام وجود حس کرده است. این را میشود از تمام جملهبندیها و شخصیت پردازیهای او فهمید. کمی آن طرفتر کنار کناری دژبانی با باتوم میکوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، میکوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، میکوبید میکوبید میکوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود. خون از زیر کلاه سرباز راه افتاد آمد، آمد، آمد تا رسید به پلهها و از پلهها بالا آمد و روی پله چهارم جلوی پای او متوقف شد. عقرب تکانی خورد و جلوتر رفت و لبه خون ایستاد… شخصیتهایی که بیپروا از همه قید و بندهای مرسوم برای ایجاد همذات پنداری مخاطب با دفاع مقدس میگریزند و اعلام میکنند که در جنگ چه برنده باشی و چه بازنده، یک چیز مهم است. اینکه “همه مردن، همه شهید شدن.” آبکنار “در این کتاب شخصیتهایی لزوماً روایتگر را آفریده است که بازیهای زبانی و شیطنتهای کلامی از ویژگیهای تفکیک ناپذیر آنان است. شخصیتهایی که انسان را بازسازی میکنند و فارغ از دغدغههای معنوی، نیازهای دنیوی دارند. هوس سیگار میکنند و کابوس استخر زنانهای را میبینند و در آتش امیال شخصی، شعله ور می شوند. کابوسی که از نیازهای انسانی سرچشمه میگیرد و چند جا به صورت سر بسته به آن اشاره میشود.” عبور از خط قرمزها به جرات میتوان گفت که نویسنده خارج از هر گونه تقدسگراییهای عرف و یک جانبهگرایی و در بعضی موارد با عبور از خط قرمزها، واقعیات جنگ را به تصویر کشیده است. صحنههایی گهگاه به دلخراشی یک نبرد واقعی خواننده را در فضای دلخواه قرار میدهد. آبکنار در کتابش با بیان جزئیات به صورت پراکنده و مقطع؛ به جنبه روایی مستند داستان کمک به سزایی کرده است. هر فصل به تنهایی هویت مستقل دارد و میتوان با نگاهی موشکافانه گرایش زیاد به داستان کوتاه را در آن مشاهده کرد. نوعی تقدیرگرایی و ناگزیری نیز بر فضای رمان حاکم است. گویی هیچ راه فراری وجود ندارد و این سرنوشت است که برای شخصیتها تصمیم میگیرد. شاید به همین دلیل باشد که فضای دلهره بر ماجرا حاکم است. از لحاظ روانشناختی، دلهره احساسی است زاییده رویارویی با ناشناختهای در طبیعت، حکومت، مردم یا خود. پس میتوان نتیجه گرفت که جنگ برای سربازان این کتاب پدیدهای ناشناخته و ناملموس است و از بد حادثه یا جبر طبیعت در این زمان و مکان گرفتار آمدهاند. شخصیتها در طول داستان با این قضیه درگیرند و همه اعمالشان تحت تاثیر این خط مشی اصلی است. شاید تنها ایرادی که بتوان بر این کتاب وارد کرد این است که بیش از اندازه درگیر فرم و سبک است و این گاهی خواننده را خسته میکند. کاری که نویسنده در بعضی فصول رمان انجام میدهد – به اعتقاد نگارنده – در واقع بروز رگههای نوعی فرمالیسم پست-مدرنیستی است که در شیوه نگارش کتاب به چشم میخورد و خصوصاً با نحوه به پایان بردن داستان به اوج خود می رسد:”من شهید شدهام “. در آخر برای اینکه بحث را جمع کنم و به یک جمع بندی کلی برسم؛ خواندن این کتاب را به همه توصیه میکنم. شاید چون بعد از خواندنش، چند روزی از تکرار و روزمرگی فاصله گرفتم. نمیدانم! پس اگر اعتقاد دارید که ادبیات داستانی ما در سالهای اخیر زاینده پدیدهای نو در این حرفه نبوده است، «عقرب روی پلههای را آهن اندیمشک یا از این قطار خون میچکه قربان! »را از دست ندهید. همین مرضیه حسینی ۲۳ اسفند ۱۳۸۶ روز آنلاین #عقربرویپلههایراهآهناندیمشک
- حرف حساب – نقدی بر مجموعه شعر «با خودم حرف میزنم»
همانگونه که میدانید و یا نمیدانید، پیش از این از خانم چمنکار دو مجموعه شعر با عنوانهای «رفته بودی کمی برایم جنوب بیاوری» و «سنگهای نه ماهه» منتشر شده است. میل دارم در این مجال حرفی از آن دو مجموعه به میان نیاورم و نگاهی داشته باشم به مجموعهی اکنون، با نام «با خودم حرف میزنم». رنگ بنفش در برگرفتهی روی جلد و تصویر نقاشی شده از زنی که در مسیر باد در خلسهای فلسفی ایستاده است در حالی که پای در موجهای دریا دارد یا موجهای کویر، حرف از شعرهای این مجموعه دارد. من غرق خون/ ریزیام/ شدید/ از دهانام حباب در میآمد و/ کف دستهای تو آبی/ برای نفس کشیدن نداشت/ کافیست خوابام ببرد/ فردا/ دلفینهای آبی/ از شال موهایم برای خودشان/ دریا ساختهاند/ ولی/ پاهای من درد میکند/ هنوز» (شعر بخارقهوه – ص ۲۷) این مجموعه با عنوان توجهبرانگیز «با خودم حرف میزنم» با بیست و یک شعر در پنچاه و شش صفحه توسط نشر ثالث سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت منتشر شده است. آنچه که از نگاه من در این مجموعه دیده میشود: یک: عاشقانه سرودن اگر نگاهی به شعرهای این مجموعه بیندازیم به روشنی مشخص است که تعدادی از شعرها با نگاه تغزلی سروده شدهاند. از این میان خواننده به من ِ شاعر و توی معشوق بر میخورد که عمدهی شکل شعری عاشقانه از همین جنس است. در این باره میتوان شعرهای «اصلآ نباش!» (ص ۹)، «وسترن» (ص ۱۱)، «شب که میشود» (ص ۱۳)، «عاشقانه» (ص ۱۵)، «میخواستم پرنده باشی» (ص ۳۰)، «قلاب تو» (ص ۳۵)، «آخرین قهوه» (ص ۴۳)، «بازگشت» (ص ۵۶) اشاره کرد. در ذکر نمونهها بسنده میکنم به خواندن شعر «اصلاً نباش» (ص ۹): اصلاً به دیدنم نیا/ دوستت دارم را توی گلهای سرخ نگذار/ برایم نیار/ اصلاً به من/ به ویلای خندهداری در جنوب فکر نکن/ سر درد نگیر/ عصبی نشو/ اصلاً زنگ در، تلفن، خواب، خیال، خلوت مرا نزن/ اینقدر نمک روی زخم من نپاش/ اصلاً نباش!/ با این همه/ روزی اگر کنار بیراههای عجیب حتی/ پیدایم کردی/ چیزی نگو/ تعجب نکن/ حتماً به دنبال تو آمده بودم. فضای فلسفی در شعرهای این مجموعه زمانی به چشم میآید که شاعر شروع به پرسیدن میکند، او سعی در بازسازی گذشته دارد و این خود نگاهی هستیشناسانه است. دو: زبان شعری و تصویر سازی واژهها جزئی از زبان شعری هستند. بیشک کلمات هستند که در همنشینی و استفاده از عادتهای دستور زبان و خرق عادتها، خیالانگیزیها، آرایهها…، سرانجام به انتقال معنی و تصویر میانجامند. در شعرهای این مجموعه، شاعرانگی گاهی در یک کلمه اتفاق میافتد، گاهی در بندی با تمام ارکان جمله و گاهی در بندی که در آن حذف فعل صورت گرفته است. در بسیاری از موارد حذف فعلها به قرینهها درست و به جا انجام شده است. «شبها/ مرا به خودم برگردان/ به تنفس نامنظم عصا/ به کلمه/ کلمه/ هم» (ص ۴۶) از این منظر مقدم بودن معنی بر زبان و پرهیز از بازیهای زبانی، شعرهای این مجموعه را، میانه رو بر زبان و پیشرو در زبان شعری روز نشان میدهد. تصویر سازیها و تخیل نیز به تبعیت از زبان شاعر و پایبندی به آهسته و پیوسته رفتن، ما را دچار شگفتانگیزی و تعجب نمینماید بلکه بیشتر تصورات موجود در ذهنمان را به یاد میآورد. (ص ۴۵) در موجها که بی تو به سمتام میآیند/ در شعلهی کبریتی میزنم و/ دودش توی چشم خودم میرود/ در من هم/ پیر زنی با عصای شکسته در من میکوبد/ نفس گیر قدمهای تو بود. هر چند که در این میان تصویر سازی و خیالانگیزی شاید دغدغهی اول شاعر نباشد اما گاهی به تصویرهای بکری بر میخوریم. لبهایم را از پشت بام فراری بده/ لرزش صدایم را از پشت بام فراری بده/ چشمهایم را/ نه/ بگذار همیشه باز بماند و سیاه/ به گردنبندی که توی گردنام انداختهاند/ دوباره آویزان میشوی/ دوباره/ آبشارهای مخفی به چشمهایت میآیند/ صخرههای وحشی به اندامات/ چیزی میان دستهات و/ لرزش صدایم رد و بدل میشود/ نه/ متوقفم نکن. (ص ۳۸) سه: سوژهپردازی و خلق فضاهای اسطورهای منظورم از سوژهپردازی آن هست که جسمیتی عینی و واقعنما شده در شعر توسط شاعر پرداخته شده است که به شعرهای این مجموعه شخصیت و اعتبار میدهد. اسطورهها به مدد دنیای واقع و خیالپردازی پردازندگان شکل میگیرند. ما در آثار اسطورهای عالم خیال را ترجیح میدهیم به عالم واقع و نگاهی خود فریبانهای را در کمال آگاهی اختیار میکنیم و از این فضاها لذت میبریم و برانگیخته میشویم، همچون خواب دیدن و یا سهیم شدن در بازیهای کودکانه. سوتِ کشتی دریای مرا زخمی کرد/ و این تازه شروعِ بازی بود کاپیتان/ حالا از من/ فقط موهای خیسم را به جا میآوری/ و ساعت شماطهداری/ که زنگ نمیزند و میلرزد/ میلرزد/ با نهنگها و والها/ میلرزد/ با شانههاش و دستهاش/ رقاصهای بدوی/ روی عرشه من بودم کاپیتان! (ص ۵۰/ روی عرشه) چهار: حرکت در فضای فلسفی، جهانبینی مشترک فضای فلسفی در شعرهای این مجموعه زمانی به چشم میآید که شاعر شروع به پرسیدن میکند، او سعی در بازسازی گذشته دارد و این خود نگاهی هستیشناسانه است. پیدایم کن از اثر انگشت روی فنجانها/ توی کافهها/ از ایستادن پشت ویترینها/ چسبیدن به عروسکها/ به درخت گیلاسی که به نامام بود/ نیمکتی زرد رزی سفید روزی برفی/ پیدایم کن از لرزیدن زیر ترس توی گریه/ وسط رقصی بندری استکانی کمر باریک شبی تاریک/ حافظهام کجاست؟ خانهام کجاست؟ خندهام کجاست؟ (گمشده/ ص ۲۸) جهانبینی مشترکی که اکثر شاعران امروزی با آن میسرایند در شعرهای این مجموعه نیز به چشم میخورد. گفتن از دلبستگیها و عشق، معرفی و شناخت روانشناسانه از خود به شکل غیر مستقیم و به تصویر کشیدن محیط اجتماعی امروزی همه از دغدغههای شاعر این مجموعه است. پیدایم کن از پاورچین زیر پنجره/ پنجشنبه مترو ایستگاه آخر/ آخر اسمام چه بود؟/ اسمام چه بود؟/ پوستام چه رنگی بود؟/ پیدایم کن از ردپای کلمات/ جلوی سینما توی پارک انتهای خیابان دراز/ خیابانی دراز/ دیروزی دراز/ روزی دراز/ رازم چه بود؟/ سایهام کجاست؟/ تهران میدان ولی عصر جنب بانک ملی ایران/ قسمت اشیاء گمشده/ پیدایم کن/ از میان سایههای بینشان اشیاء گمشده. (گمشده/ ص ۲۸) پنج:قافیه پردازی و استفاده از صدای کلمات همانطور که میدانید، قافیه یکی از عناصر شعر کلاسیک به شمار میرود که در اشعار امروز با قالبهای کلاسیک و اشعار نیمایی استفاده میشود. شاید قافیه از بین دیگر عناصر شعری هم چون، وزن عروضی و ردیف کاربردیترین عنصر میباشد که در شعر سپید امروز شاعرانی هم چون خانم چمنکار از آن بهره میبرند. عصبی نشو/ اصلاً زنگ در، تلفن، خواب، خیال، خلوتِ مرا نزن/این قدر نمک روی زخم ِ من نپاش/ اصلاً نباش! (اصلاً نباش، ص ۹) قافیهپردازی به این شکل خود به همراه استفاده از کلماتی با واجهای مشترک و هم جنس در شعرها به موسیقی و صدای آهنگین میانجامد که خود این نیز تلاشیست برای پر کردن جای خالی وزن عروضی و گاهی برای ساختن چنین وضعیتی شاعر از تکرار کلمات استفاده میکند. پیدایم کن از ردپای کلمات/ جلوی سینما توی پارک انتهای خیابان دراز/ خیابانی دراز/ دیروزی دراز/ روزی دراز/ رازم چه بود؟/ سایهام کجاست؟/ (گمشده/ ص ۲۸) و گاهی نیز این شکل تکرار به خود سطرهای کشیده میشود که مانند این شکل که در آن ما تکرار عینی سطرها را میبینیم با جابجایی کلمات. همراهی بفرمایید/ و هوا/ با رگبارهای پراکنده/ پیشبینی میشود/ با هراسهای پراکنده/ پیشبینی میشود/ با بچههای پراکنده/ پیشبینی میشود/ با انفجارهای پراکنده…/ با عرض پوزش. (مشروح اخبار، ص ۳۴) شش: ارجاعات جغرافیای ، اجتماعی و شخصی در شعرهای این مجموعه، ارجاعات خارج از متن زیادی وجود دارد که اینها گاهی محدودهی جغرافیایی را در بر میگیرند و گاهی شهری و شخصی به نظر میرسند. در این فضا نیز شاعر طبعآزمایی نموده تا شاید بتواند عناصر زندگی امروزی را به شکل عینی در شعرها به چالش بکشاند. اصلاً به من/ به ویلای خندهداری در جنوب فکر نکن/ سردرد نگیر/ عصبی نشو/ اصلا زنگ ِ در، تلفن، خواب، خیال، خلوت مرا نزن/ این قدر نمک روی زخم من نپاش / اصلا نباش! (اصلا نباش، ص ۱۰) پیدایم کن از پاورچین زیر پنجره/ پنج شنبه مترو ایستگاه آخر /… / پیدایم کن از رد پای کلمات/ جلوی سینما توی پارک انتهای خیابان دراز/…/ تهران میدان ولی عصر جنب بانک ملی ایران/ قسمت اشیاء گمشده/ پیدایم کن/… (گمشده/ ص ۲۸) هفت: دلبستگیها و دایرهی واژگان همانگونه که میدانید عدهای از شاعران دلبستگی خاصی به برخی از کلمات دارند که باعث می شود در هنگام شعر نوشتن بیشتر حواس شعری خود را این کلمات جذب کند. در شعرهای این مجموعه نیز چنین کلماتی به چشم میخورند که خود این نیز محدود به کلمات نیست و ما گاهی میبینیم توجه به موضوعات خاص هم چون طبیعت شهری و غیر شهری، مضامینی هم چون عشق، مرگ و روزمرگیها و در نهایت معرفی شاعرانه و به کار گرفتن اجزاء بدن انسان و جنبههای اروتیک دیده میشود. مادر! / وسواس عجیبی گرفتهام در شانه کردن موهام/ چرا آنقدر فر شدهاند/ چرا این قدر خاکستری/ متوقفم نکن!/ این جنگ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود/ لبهایم را از پشت بام فراری بده/ لرزش صدایم را از پشت بام فراری بده/ قلبام را از پشت بام فراری بده/ چشمهایم را/ نه/ بگذار همیشه باز بمانند و سیاه/ به گردنبندی که توی گردنام انداختهاند/ دوباره آویزان میشوی/ دوباره/ آبشارهای مخفی به چشمهایت میآیند/ صخرههای وحشی به اندامات/ چیزی میان دستهات و/ لرزش صدایم رد و بدل میشود. (مدال، ص ۳۸) نقطه سر خط در انتها میخواهم نگاهی کلی به انتشار این مجموعه داشته باشم. از طرح جلد گرفته تا عنوان قبلی رد شده در مرحلهی مجوز چاپ و تعداد شعرها و ناشر و خود شاعر به عنوان کسی که با قصد انتشار این مجموعه به خود گفته است که دو مجموعه پیش از این دارم و حالا این هم سومی. تعدادی از شعرهای این مجموعه جزء شعرهایی بودند که پیش از این در سایتها و وبلاگهای ادبی و گاهی با حضور خود شاعر در جلسات ادبی ارائه شده است. میخواهم از خودم بپرسم آیا صرف این که کسی تعدادی شعر در زمان کوتاه و یا بلندی آماده دارد دلیل بر چاپ مجموعه شعر میشود؟! و یا باید در چاپ مجموعه دنبال شخصیتی تکرار نشده و خاص باید بود؟ این گفتهام یاد آور تعداد صفحات اندک این مجموعه و تنوع لحن شعرهاست که این نیز خود به تنهایی میتواند از نگاهی دیگر نقطهای مثبت باشد. ما اگر در جامعهای روشنتر بودیم شاید عنوان ابتدایی این مجموعه با نام «لبهایم را از پشت بام فراری بده» بسیار میتوانست معرف جنسیت شاعر و شعرهای در برگرفتهی مجموعهی حاضر باشد. به گمانام همه این را نیز آگاهند که سپردن مجموعههای در دست چاپ به ناشران برگزیده و بزرگ میتواند در جهت انتشار، در دسترس بودن، و حتی نام ناشر مهر تأییدی بر مجموعهی چاپ شده باشد و حقیقت از این گونه هست که بسیار از این آدرسهای زندگی اجتماعی وجود دارند که گاهی کسانی میدانند و گاهی کسانی به دنبالشان هستند. در پایان انتشار این مجموعه شعر را به خانم چمنکار تبریک میگویم و آرزوی موفقیتهای پیش رو در مسیر ادبی را برای ایشان دارم. شب به خیر/ خدای شببوها و شمعدانیها/ توی خوابهایت/ جایی برای من بگذار/ وقتی که میروم/ دوست دارم دوباره برگردم. (بازگشت، ص ۵۶) میخوش ولی زاده #باخودمحرفمیزنم
- حلزونها
داستان کوتاه نوشته ماریا تبریزپور کجا نشسته بودم؟ پیش شوهرم نشسته بودم، پیش که نه، روبهرویش، درست روبهرویش، طوری که صورتم را خوب ببیند. اسمش آرمان است. اما آرمانی که نیست! صورتم را میبیند اما از علم صورتخوانی چیزی نمیداند. تا کی باید انتظار بکشم؟ همیشه انتظار میکشم، اگر انتظار نکشم، انتظار مرا میکِشد یا میکُشد. فرق چندانی هم نمیکند. گمان میکنم که به سراغ تو آمدهام، واقعا این بار آمدهام. با پای خودم آمدم. از این همه کشور با جاذبه های توریستی به این کشور یخ زده آمدهام. آرمان هم اعتراضی نکرد، فقط گفتم: نوستالژی دیگه ؛ به هر حال اینجا کشوری است که من چند سال در آن زندگی کردم. توضیح دیگری لازم نبود. برای رسیدن به تو از هزاران دریا و کوه و صحرا و صخره گذر کردم، جواب هزاران پلیس و مامور فرودگاه را دادم، در فرودگاههای ناشناخته و غریب، هی سیگار دود کردم و هی قهوهی سیاه تلخ نوشیدم، از هزاران دهلیز و کریدور عبور کردم، همان کریدورهای سرد و بیروح با لامپ مهتابی که مرا به هواپیما میرساند و در طیاره هی به ساعت نگاه کردم و هی زمان ساعتم را با زمان جایی که تو زندگی میکنی تنظیم کردم. تو پیر شده بودی و به آرزوی همیشگیات رسیده بودی و من زن میانسال دلمردهای شده بودم که از بس انتظار کشیده، چهرهاش صبور شده و مقاوم. این بار هم مثل همیشه چمدان زیاد داشتم ومثل دوران جوانی و دانشجوییام به مامور گمرک گفتم: همهاش کتاب است، نه سوغاتی و مامور گمرک به چهرهام نگاهی انداخت و باور نکرد که دانشجو باشم، اما زیرسبیلی ردم کرد انگار حس کرد که عاشقپیشهام. نه، حتی به مرد آرمانی کنار دستم هم توجه نکرد ؛ اما انگار با شامهاش بو کشید و فهمید که عاشقم. چرا با این همه سفر و حمالی کولهپشتیها وچمدانها و شانهدرد، هنوز عادتم را ترک نکردم؟ این بار آرمان میخواهد کمکم کنم، اما من نمیگذارم، این همه بار را به عشق تو آوردهام. بعد از چند ساعت پرواز اولین سیگار را در تاکسی روشن کردم و سرم گیج رفت، گیجی ملیحی داشت، در کنار آرمان سیگار نمیکشم، یعنی سیگار کشیدن کنارش مزه نمیدهد. فاصله فرودگاه تا هتل چند دقیقه بیشتر نبود،اگر چمدان نداشتم پیاده و گِزگِزکنان میتوانستم بیایم، فاصلهاش فقط یک پل بود، یک پل. تو تمام داراییات را فروخته بودی و ساکن هتل شده بودی، همیشه میگفتی عاشق زندگی کردن در هتل هستی که زنگ بزنی که برایت غذای گرم بیاورند و هر روز ملحفهها را عوض کنند و دستشویی و حمام را بشویند. حالا ما زن و شوهر خوشبخت برای پنجمین سالگرد ازدواجمان به ماهعسل آمدهایم. هتلش را خودم انتخاب کردم، خودم رزرو کردم، حتی یک شب بیدار ماندم که زمان مناسبی به وقت تو بشود، میبینی حتی زمان هم به تو تعلق دارد. تا به هتل زنگ بزنم و شماره اتاق مورد نظرم را بگویم که گفتم. به خودم عطر زدم، میدانستم از بوی سیگار خوشت نمیآید و سالهاست که ترک کردی، اما اگر بوی سیگار هم میدادم به من میگفتی : “تو هیچ وقت بوی سیگار نمیدی، واسه من همیشه خوشبویی”. نشسته بودی در لابی هتل، کنار پنجره، همان جایی که بتوانی حرکت هواپیماها را دنبال کنی، مثل بچه ها از دیدن هواپیما در آسمان ذوق میکردی و باور نمیکردی که چطور هواپیما در آسمان پرواز میکند، ولی به هیچ کس تا حالا از حیرتت چیزی نگفتی، به جز من. ما مثل زوجهای خوشبخت خیال داریم در این سفر بچه بسازیم و حالا در لابی هتل روبهروی هم صبحانهی مفصلی میخوریم تا تقویت شویم. آرمان روزنامه ورق میزند و من با کامپیوترم بازی میکنم و شماره تلفن محل کارت را پیدا میکنم. حتی عکست هم هست، عکس دوران جوانیات. انگار که آگهی فوت. یعنی الان هم این شکلی هستی؟ شماره اتاق را بعد از سالها هنوز از برم، به آرمان گفتم شماره اتاق 23 است. گفتم عدد شانسم است و برای بچهام شُگون میآورد که در این اتاق درست شود. چمدانها را دادم تا ببرند، به دستشویی رفتم تا خودم را ببینم و ماتیک کمرنگی به لبهایم بزنم، میدانستم از آرایش خوشت نمیآید و همیشه میگفتی :” تو، اصلا به آرایش احتیاج نداری، با آرایش اتفاقا زشت میشی. آرمان اما همیشه دوست دارد من ماتیک جگریرنگ بزنم، که گاهی اوقات میزنم. چرا بعد از این همه سال هنوز هنگام انجام کاری یا تصمیمگیری، جواب تو را هم میدانم؟چرا همیشه نظر تو را هم پرسیدهام و حتی ترجیح دادهام؟ آرام به سمتت آمدم، انگار که بوی من به مشامت رسید، سرت را به سمت من برگرداندی و لبخند زدی، لبخندت همان لبخند همیشگی بود، تغییری نکرده بود، لبخندت همیشه بوی گریه میداد و غمی در خود داشت، انگار برای رسیدن به یک لبخند کمرنگ سالها گریه کرده بودی و تاوان پس داده بودی. روبهرویت نشستم و نوشیدنی سفارش دادم، بعد از این همه بهار و تابستان و پاییز و زمستان، از چه میشد گفت؟ از سردی هوا یا تاخیر هواپیماها یا اعتصاب صنف پزشکان یا اینکه این هتل هیچ تغییری نکردهها؟ با چه میتوان این سکوت را شکست؟ اصلا لازم هست که شکسته شود؟ بگذار همچنان فضا سنگین بماند، بگذار با اینکه پیانیست هتل آهنگهای فیلمهای کلاسیک دهه شصت و هفتاد را میزند، فضای سنگین روی سرمان آوار شود. من آوارگی را دوست دارم، تمام این سالها آواره بودم. انگار که گفته باشم: راه راههای پیشونیات زیادتر شده، چرا صورتت را اطو نکشیدی؟ اطو کشیدن صورتت، ایدهای بود که پسر کوچکت داده بود و تو برای من تعریف کرده بودی و خندیده بودی. گفتی : راست بگو، پریا، یعنی تو واقعا لبت را عمل نکردهای؟ و این دو جمله، که جملههای مستعمل اما هنوز جوان سالهای گذشته است بهتر از هزاران سلام و احوالپرسی و بغل و روبوسی ما را به هم نزدیک کرد؛.انگار که رمز ورود ما شد به دنیای یکدیگر. میگویم: چقدر هوا سرده اینجا، اون زمانی که من اینجا زندگی میکردم همیشه از این سرماش فراری بودم. آرمان میگوید: واسه همین فرار کردی اومدی پیش من، حالا واقعا دلت واسه این سرما تنگ شده بود؟ میشد بریم یک جایی که گرم و آفتابی یاشه. امان از دست این تصمیمهای کِریزی تو! میگویم : ما که الان چند ساله داریم توی آفتاب و گرما زندگی میکنیم. یک کم تنوع بد نیست! ما هیچ وقت به هم نزدیک نمیشویم، هیچ وقت، در آغوش هم هستیم و دوریم. با هم حرف میزنیم اما انگار که هوا، انگار که هوا عبور کردنی نیست! انگار که خالی، تهی، بیوزنی. مثل همین حالا انگار یک غذای خوش آب و رنگ که هیچ چاشنی نداشته باشه. تو، مثل سابق، تکتک مسافرهای لابی هتل را آنالیز کردی و مثل یک نویسنده برای هر کدام یک زندگی و یک سرنوشت ساختی. نگرانی چشمهایت کمتر شده بود، مثل سابق نبودی که مدام دور و بر را بپایی که مبادا کسی ما را با هم ببیند. رفتیم با هم حیاط پشت فرودگاه، همان جایی که دفعه آخر با هم بودیم و خداحافظی کردیم یا نکردیم، یک راه باریک و پر پیچ و خم مثل کوچه آشتیکنان. آن موقع، روی زمین پر از حلزون بود، و تو بهم گفتی : مواظب باش لگدشون نکنی اینها همه با هم دوست و فامیل هستند و ببین اون که داره می یاد اینور داره میره پیش معشوقهاش، ببین واسه رسیدن به عشقش باید سالهای سال توی راه بمونه، لگدش نکنی، مراقب باش. میگویم: چقدر خوردم، بریم یک کم قدم بزنیم. میگوید: بریم، ولی مواظب باش سرما نخوری. زمین لزج است، حلزونها پهن زمیناند، راستی حلزوناند یا زالو؟ چسبیدهاند به زمین یا در راهند؟ میگویم: وای چکمهام کثیف شد، نکنه این زالوها بچسبن بهش. میگوید: زالو نیستند قربونت برم، حلزوناند. میگویم: تو از کجا میدونی حلزوناند، ممکنه زالو باشند. میگوید: میدونم. مراقب قدمهایم بودم، هستم، میدانستم، میدانم، حلزون هیچ گاه راهش را گم نمیکند، غریزهاش او را به مقصد اصلیاش بر میگرداند. هتل را دوست دارم، اتاقمان را دوست دارم، راهپلههایش را دوست دارم، شکوهی دارد برای خودش، مشروب خوردیم و مستیم و راهی اتاق ۲۳ هستیم، تختمان را تمیز و مرتب کردند، انگار میدانند امشب چه برنامهای داریم. امروز توی شهر همه جا چشمم دنبال تو بود، حتی یک بار یک مرد بلندبالا با بارانی سیاه دیدم، شانههایش عین تو بود، حتی نیمرخش، گفتم شاید تو باشی. سست شدم و همزمان بیدار، ترکیب متضاد ترسناکی بود، توی یک لحظه باید تصمیم میگرفتم، پشت کنم بهت لباسی را تماشا کنم یا کنجکاوی کنم و کشفت کنم؛ بیام یقهات را بگیرم یا دستم را در دست شوهر آرمانیام حلقه بکنم و آرام طوری راه برم که مرا ببینی، بعد جلویت مکث بکنم، دستم را روی چانهام بگذارم و انگار که فکر کنم،انگار که تو مرا یاد چیزی انداخته باشی و بعد دستی به شانهی شوهرم بزنم و بگویم این آقا را میشناسم من و ابتکاری به خرج بدم و بگویم از کجا میشناسمت، بگویم این آقا توی تمام این سالها توی خونه ما رژه میرفته، ندیده بودیش؟ در تخت اتاق 23 هستیم، این ملحفهها از آن سال تا به حال چند بار عوض شده که هنوز بوی تو را دارد در تار و پودهاش. میخواهیم بچه درست کنیم. تخت اتاق 23 خوب است، آدم میتونه چشمهاشو ببنده و به هر چیزی که دوست داره فکر کنه، بلند فکر کنه، به تن لزج حلزونها فکر کنه و تولید مثل بکنه و همیشه در راه باشه.
- نگاهي به نمايشنامهی در يک خانواده ايراني نوشته محسن يلفانی
محسن یلفانی، نمایشنامهنویس ایرانی است که از سال ۱۳۶۰ مقیم فرانسه شده است. این نویسنده پیش از انقلاب دو بار توسط ساواک دستگیر و در زندان برای بار اول سه ماه و برای بار دوم چهار سال حبس کشیده است. او پیش از انقلاب برای نوشتن نمایشنامه «آموزگاران» دستگیر و روانه زندان شد. متأسفانه آنطور که باید و شاید به متنهای این نمایشنامهنویس برجسته واقعگرا و متعهد اجتماعی پرداخته نشده و نسل جوان کاملاً با چنین نویسندهای بیگانه است و نسل قدیم در همان حد اطلاعات پیش از انقلاب دربارهاش میداند. یلفانی متولد ۱۳۲۰ در شهر همدان است و از سال ۱۳۳۵ درست سه سال پس از کودتای مرداد ۱۳۳۲ نوشتن را آغاز میکند. «آموزگاران» اولین نمایشنامه مهم اوست که باعث اسم و رسمدار شدن این نمایشنامهنویس میشود. علاوه بر آن نمایشنامههای «در ساحل»، «دونده تنها» و «مرد متوسط» جزء بهترین آثار پیش از انقلاب اوست. یلفانی در این ۲۸ سال در فرانسه دست از نوشتن برنداشته و همچنان به زبان فارسی مینویسد. خوشبختانه کارگردان و مترجمی مانند تینوش نظمجو برخی از آثارش را به فرانسه ترجمه و در آنجا اجرا کرده است. همچنین بانی معرفی و حضور دوبارهاش در سرزمین مادریاش شده است. چنانچه به همت او نشر نی نمایشنامه «در یک خانواده ایرانی» نوشته محسن یلفانی را نیز منتشر کرده است. علاوه بر این متن، نمایشنامههای چون «قویتر ازشب»، «ملاقات»، «بن بست»، «در آخرین تحلیل»، «انتظار سحر» و « میهمان چند روزه» از دیگر آثار مطرح اوست که در دوران غربتنشینی نوشته شدهاند. آنچه در نمایشنامه «در یک خانواده ایرانی» باعث دوام و بقای موقعیت میشود، چند لایگی آن است. یک لایه مربوط به تاریخ میشود که همواره فراموش و تکرار میشود. دوم لایه اجتماعی آن است که شرایط حاضر افراد را نمایان میکند. چنانچه خرابیهای خانه پدری مژده و لکنته بودن اتومبیلش نمایهای از این موقعیت اجتماعی است. یک آغاز تکان دهنده آنچه در آغاز نمایشنامه «در یک خانواده ایرانی» آمده است، کاملاً واقعگرایانه مینماید و هیچ نشانهای از فرم یا فضایی غیر رئالیستیک وجود ندارد. هال بزرگ طبقه اول یک خانه دو طبقه، با درهایی که به آشپزخانه، دستشویی، یک اتاق و حیاط باز میشود و پلکانی که به طبقه دوم میرود. آنچه در نمایشنامه «در یک خانواده ایرانی» باعث دوام و بقای موقعیت میشود، چند لایگی آن است. یک لایه مربوط به تاریخ میشود که همواره فراموش و تکرار میشود. دوم لایه اجتماعی آن است که شرایط حاضر افراد را نمایان میکند. چنانچه خرابیهای خانه پدری مژده و لکنته بودن اتومبیلش نمایهای از این موقعیت اجتماعی است. بعدازظهر یک روز اواخر تابستان. صدای مادر: مراد… باز چه بلایی سر این اجاق گاز آوردهای؟ هر کاریش میکنم روشن نمیشه. چه کارش کردهای؟ کجایی پس؟… من بهت گفته بودم فقط سیلندرش رو عوض کنی… مراد، چرا جواب نمیدی؟… شما آخرش من رو با این لکنته آتیش میزنین و خیالتون راحت میشه… (۱) تا اینجا درمییابیم که فضای نمایش خانوادگی است و قرار است که روابط و اتفاقات بین اعضای یک خانواده ایرانی مورد کنکاش و بررسی دراماتیک و محتوایی قرار گیرد و هیچ حرکت تکان دهندهای هم در آن ملاحظه نمیشود، جز غرولندهای یک مادر که برای همه امری بدیهی و طبیعی است. مرموزیت فضا با معرفی شخصیت مانی آغاز میشود: صدای مانی: مامان… چای! مادر که دو ظرف پلاستیکی را برداشته تا به آشپزخانه برود، دو مرتبه آنها را روی میز میگذارد، به طرف اتاق مانی میرود و در را باز میکند. (۲) صدای مانی: در رو ببند. مادر داخل میشود. صدای خفه گفتگو شنیده میشود. تا اینجا هم هیچ اتفاق تکان دهندهای ملاحظه نمیشود، فقط ایهام حاکم بر فضا، دنبال کردن ماجراها و شخصیتها را با تعلیق روبهرو میسازد. این تکان دهندگی از یک جا آغاز میشود، به عبارتی در یک نقطه عطف آشکار میشود و در نقطه بعدی که یک اوجگاه به شمار میآید، بازگشایی میشود. عامل این جریان ورود شخصیتی به نام مژده است. مراد و مانی پسرهای این خانه هستند و مژده تنها دختر خانواده است. مادر در سکوت خانه تنها میماند. در حیاط باز میشود و مژده با پیراهن سفید به درون هال میآید. یک شاخه گل به دست دارد. چند لحظه پشت به نور تندی که از حیاط به هال سرریز میشود، میماند. بعد انگار که در یک رویا، آرام و سبکبال، پیش میآید. به پلهها میرسد و یکی دو پله بالا میرود و تازه آنجا متوجه حضور مادر میشود. مژده: (روی پلهها میایستد و او را نگاه میکند.) مامان… (از پلهها پایین میآید و به طرف او میرود.) مامان… چرا اینجا وایسادی؟ مادر: داشتم به تو فکر میکردم. مژده: برای چی این قدر ناراحتی؟ مادر: من ناراحت نیستم، دختر قشنگم. مژده: چرا، چرا. از من که نمیتونی پنهان کنی. (۳) این رویارویی عاطفی منطق ورود و خروج مژده را در صحنه معین میکند. ما چند صفحه قبلتر از این میخوانیم: مراد: پیرهن سیاهم رو پیدا نمیکنم. توی کشوی لباسهام نیست. (۴) در ادامه این گفتوگوی مراد و مادر درمییابیم که آنها به دنبال برگزاری مراسم سالگرد یکی از عزیزان خود هستند. مادر: بهش بگو بره ماشین رو آماده کنه. میخواد باز هم مثل پارسال وسط راه لنگمون بذاره؟ شاید امروز دو نفر بخوان با ما بیان. (۵) در ادامه گفتگوی مادر و مژده صحبت از شبی میشود که کاملاً مبهم مینماید. در این شب بلایی سر دختر آمده که مادر دوست ندارد مژده از آن شب چیزی برای پدرش بگوید، چون از آن شب پدر پوک و تو خالی شده و دیگر پا به سن پیری گذاشته است. مژده بعد از مادر سر وقت پدر میرود و در این لحظات ما به یک لحظه تکان دهنده پا میگذاریم: مژده: شما همین قدر که بابای من هستین برای من کافیه. پدر: یعنی برای تو مهم نیست که بابات یه آدم معمولی و پیش پا افتاده باشه؟ مژده: بابا، چرا این حرف رو میزنین؟ پدر: من دلم میخواست باعث سربلندی و افتخار تو باشم. مژده: من شما رو همین جور که هستین دوست دارم. پدر: دلم میخواست کاری میکردم که همه میفهمیدن با رفتن تو چی رو از دست دادن. دلم میخواست همه رفتن تو رو همون جور حس میکردن که من کردم ولی… (۶) در این رو در رو شدن فضای فیزیک و متافیزیک یا رئال و سورئال، نوعی درهم تنیدگی قابل لمس مشاهده میشود که قصه روزگار ماست. پدر و مادرهایی که عزیزان خود را به خاطر جنگ تحمیلی، مبارزات سیاسی و مهاجرت به خارج از کشور به گونهای از دست دادهاند و هر یک در دوری یا نبودن آنان دچار عذابها و پریشان حالیهای روحی و روانی شدهاند. در این لحظه رفتن و نبودن مژده برایمان علنی میشود، اما این دختر از دنیا رفته، حضور پررنگ و عاطفیای در این خانه و در مراودات با افراد این خانه دارد. او یک آدم تاثیرگذار بوده که هنوز در فکر و خیال این افراد در رفت و آمد است. در دل واقعیت، یک رویای پویا و زنده ریشه دوانده و تمام زندگی اینان را تحتالشعاع خود قرار داده است. گویی بدون این یادآوریها، زندگی متوقف خواهد شد. با آنکه پدر و مادر در غم از دست دادن این دختر که در جریان تحرکات سیاسی اول انقلاب جان خود را از دست داده است، زودتر از موعد معمول پیر شدهاند. در این رو در رو شدن فضای فیزیک و متافیزیک یا رئال و سورئال، نوعی درهم تنیدگی قابل لمس مشاهده میشود که قصه روزگار ماست. پدر و مادرهایی که عزیزان خود را به خاطر جنگ تحمیلی، مبارزات سیاسی و مهاجرت به خارج از کشور به گونهای از دست دادهاند و هر یک در دوری یا نبودن آنان دچار عذابها و پریشان حالیهای روحی و روانی شدهاند. این افسردگی را از زبان شادفر، پدر یک مفقودالاثر میشنویم: ارمغان: آقای شادفر، آروم باشین. این حرفها دیگه دردی رو دوا نمیکنه… شادفر: آقای مهندس، بنده قصدم جسارت به حضور ایشون نیست. ولی آقا، پسرک من حالا یه قبر هم نداره که ما هم بتونیم گاهی بریم سر خاکش و… (۷) در این ساختار به ظاهر واقعگرا، یک روح حضور زنده و موثری در بیان حقایق پیرامون زندگی یک خانواده ایرانی دارد. مژده که در جوانی متاثر از عمو حمید، نویسنده و روشنفکر است و تا پای جان مسیر خود را ادامه میدهد، حالا با اظهار ندامت و اشتباه او روبهرو میشود. حمید: همش تقصیر من بود. من بودم که این راه رو جلوی پای تو گذاشتم. بدونِ اینکه خودم واقعاً چیزی سرم بشه و بعدها وقتی معلوم شد که این یه بیراهه بیشتر نیست، جلوت رو نگرفتم و آخر سر، با اینکه میدیدم خطر نزدیک شده، هیچ کاری برای نجاتت نکردم. مژده: شما فکر میکنین که میتونستین من رو نجات بدین؟ حمید: مژده، تو خودت چرا کاری نکردی؟ یعنی تو واقعاً باور کرده بودی؟ مژده: دیگه فکرش رو نکنین. حالا دیگه گذشته. (۸) اعضای این خانواده که روز سالگرد کشته شدن مژده گردهم آمدهاند، مژده به خانوادهاش دلداری میدهد تا زندگیشان برقرار باشد، اما هر یک به نوعی مشکلات و دردسرهایی دارند که با پادرمیانیهای یک روح هم جبران پذیر نیست. خانواده دایی (شادفر) و خانواده مهندس ارمغان (یکی از فامیلها) به جمع خانواده مژده میپیوندند. بعد نوبت به عمو حمید و همسرش میرسد. در زمان جمع شدن آنها روابطی شکل میگیرد که هر یک بیانگر بخشی از دردها و آلام این افراد است که نمونههایی از جامعه به شمار میآیند، البته نویسنده سعی ندارد که تیپ سازی کند، بلکه هر یک از آنها شخصیت مستقل و غیرقابل پیشبینی دارند که در زمان مراودات و کشمکشها، درونیات و هویت راستین خود را عیان میکنند. هر یک زبان و نگرش خاص خود را نسبت به دنیا دارد و همه به نوعی با دردهای مشترک گره خوردهاند و سرنوشتی به هم پیوند خورده دارند. خروج حمید از حیاط خانه و سکوتی که در آنجا حاکم میشود، پایان بخش نمایشنامه است. یعنی یک گردهمایی به همه جریانها سمت و سو میدهد تا با بخشی از دردهای یک ملت آشنا شویم. به عبارت دیگر یک موقعیت تمثیلی و استعاریک شکل میگیرد و حضور یک روح هم دلالت بر باورهای ذهنی این افراد میکند که نمیتوانند به راحتی از چنگ کردههای خود رها شوند. چنانچه که عملکرد مژده در بخشایش دیگران تاثیرگذار است و اوست که با حضورش تفسیری بر زندگی دارد تا با ارائه آگاهی زندگی بهتری را جایگزین موقعیت فعلی کند. آنچه در نمایشنامه «در یک خانواده ایرانی» باعث دوام و بقای موقعیت میشود، چند لایگی آن است. یک لایه مربوط به تاریخ میشود که همواره فراموش و تکرار میشود. دوم لایه اجتماعی آن است که شرایط حاضر افراد را نمایان میکند. چنانچه خرابیهای خانه پدری مژده و لکنته بودن اتومبیلش نمایهای از این موقعیت اجتماعی است. پرداختن به موارد سیاسی و اشتباهات و خطاهای موجود در آن نیز یک لایه دیگر نمایشنامه است. امروز عمو حمید از کرده خود پشیمان است و این بخشی از عملکرد ناصحیح سیاسی است که نتیجهاش کشته شدن و آوارگی خیلیهاست. بُعد فلسفی متن نیز قابل تعمق است، حضور روح مژده با ابعاد فیزیکی بیشتر ما را نسبت به موقعیت و روابط آدمها حساس میکند. این رویارویی جنبه جادویی و جذابی به متن میدهد که خود بستر دراماتیکی را برای دقت بیشتر به آن ابعاد میدهد. پانوشت: ۱ تا ۸: نمایشنامه «یک خانواده ایرانی»، نوشته محسن یلفانی، چاپ اول، ۱۳۸۷، نشر نی. رضا آشفته #دریکخانوادهايرانى
- این آدما… ژک برل
و بعدش فریدا ست، که مثل یه تیکه ماه میمونه و همونقدر منو دوست داره که من فریدا رو دوست دارم … اونای دیگه میگن که فریدا برای من زیادی خوشگله که من فقط به درد گربه کشتن میخورم من که هیچوقت گربه نکشتم اگر هم کشتم خیلی وقت پیش کشتم یا شایدم فراموش کردم یا بوی بد میداد ژک برل ترجمه تینوش نظمجو با همکاری مهشاد مخبری و گلناز برومند #همشاگردیها۱
- مقاومت در شعر، تعهد در زبان
نگاهی به مجموعه شعر صدایم کن خضرا سرودهی علیرضا بهنام به قلم آزاده دواچی ادبیات، به عنوان ابزاری برای نقد و شرکت در گفتمانهای سیاسی و اجتماعی همواره مورد توجه بسیاری از نویسندگان در سراسر جهان بوده است، این مسئله به ویژه زمانی اهمیت پیدا میکند که آثار نویسنده و یا شاعر در کشورش فضای کافی برای به چالش کشیدن بافت اجتماعی و سیاسی را نداشته باشد و کارهای نویسنده سانسور شود، در این چنین بافتی نقش ادبیات پر رنگتر می شود چرا که با استفاده از استراتژیهای گوناگون، ظرفیت این را مییابد که در گفتمانهای سیاسی و اجتماعی کشورش، شرکت کند و به عضوی فعال از جامعهی خود تبدیل شود. گرچه که ممکن است منتقدانی، به خصوص آنهایی که بیشتر ساز و کار با شرایط حاکم را میپسندند، این چنین ادبیاتی را تقلیل دادن متن به شعار سیاسی قلمداد کنند، اما در کشورهایی با چالشهای سیاسی مثل ایران که سیاست تنیده در تاروپود مردمان این کشور است نمی توان سیاست را از بافت ادبی جدا کرد. شاعری که در این چنین بافتی زندگی میکند به طور ناخودآگاه تحت تاثیر این بافت قرار میگیرد و تمام تلاش خود را برای تبدیل کردن اثرش به نمودی از حقایق جامعهی خود خواهد کرد. ادبیات ایران در طول سالهای گذشته به ویژه با تنگتر شدن فضای سیاسی و اجتماعی شاهد حضور جمع کثیری از شاعران و نویسندگانی بوده است که در برابر بیعدالتی حکومت و در عین حال فشار بر نویسندگان و شاعران سکوت نکردهاند، این چنین آثاری به ویژه آن جا اهمیت پیدا می کنند که بخشی از تاریخ مبارزاتی کشور خود می شوند و با به چالش کشیدن قدرت، بنیانهای نوینی را در پیشبرد تئوریهای نوین ادبی در بافت سیاسی و اجتماعی بر پا میکنند. مجموعهی جدید علیرضا بهنام باعنوان «خضرا صدایم کن» نیز در زمرهی همین نوع از ادبیات است که با نگاهی متفاوت به جنبشهای اجتماعی در ایران کنونی، قدرت به تصویر کشیدن بخشی از تاریخ کشورش را دارد. این مجموعه که از سوی نشر ناکجا و در پاریس منتشر شده است، مشتمل بر شعرهایی است که اجازهی نشر در داخل ایران را نیافتهاند. اشارهی شاعر به رویدادهای سیاسی و اجتماعی یکی از ویژگیهای است که شاعر در این دفتر تجربه کرده است و به نوعی شعر بازتاب همین تجربههاست، اما در عین حال شاعر در این مجموعه نشان میدهد که از کنار اتفاقات حساس تاریخی بیتفاوت نگذشته است، شعر او به جزیی از ادبیاتی تبدیل شدهاست که با ثبت لحظهها به مبارزه برخاسته است. حساسیت شاعر به رویدادهای اجتماعی در عین حال نقد آنها به عنوان کسی که در این شرایط زیسته است، حائز اهمیت است. حکم تیر از روی مناره که میآید چشم های تو همراه من است حکم تیر از روی بام که میآید چشمهای تو همراه من است ( صفحهی ۱۱) استفاده از اسامی خاص در شعر و در عین حال حفظ کلیت شعر برای رساندن یک مفهوم سیاسی از تکنیکهای این مجموعه است. استفاده از کلماتی مثل ندا، سهراب و کارگر جاوید که هر چند در جایگاه شعری و نمادین استفاده شدهاند، اما بیانگر حقیقی در دنیای بیرونی هستند. تصویرسازیهای شاعر از روایتهای مستند تاریخی، عمیق و در عین حال رئال است . این تصویرسازیها میتوانند به راحتی با مخاطب خود ارتباط برقرار کنند. نقد صریح شاعر از اجتماع در عین بیان رمزگونهی و بازیهای زبانی در شعر، نیز از دیگر تکنیکهای این مجموعه است: دوزخ به جا مانده از آن همه زیبایی و میبینم با پهلوی شکسته یک گل با صورتی شکسته یک گل با ابرویی شکسته یک گل (صفحهی ۱۲) در بسسیار از کشورهایی که بافت سیاسی همانند ایران دارند، با وجود سانسور و اختناق شدید که نویسندگان با آن روبه رو هستند، زبان استعاری میتواند یک تکنیک موثر در به ثمر رساندن اعتراض شاعر باشد، این چنین شعری در عین حال که نقش خود را در توسعهی فضای نقد و در عین حال مشارکت در بافت سیاسی ایفا میکند، میتواند متعهد به هنر اصلی ادبیات که همان بیتفاوت نماندن به رویدادهای کشورش است، باشد و خود را از بطن سیاستهای یک جامعه رها نکند. شاعر در این سطرها نشان میدهد که به عمق رویدادهای سیاسی در جامعهاش بیتفاوت نیست، اما در عین حال زبان رمزگونه را انتخاب میکند، استعارات مذهبی که برای مخاطب خود آشنا است و می تواند بر پارهای از مخاطبان تاثیر گذارترباشد. درد میکند جای گلوله بر پیشانی خضر خضر سال خیره به توهمی از آب و این تماشاچیان همیشه (صفحهی ۱۵) شعر شاعر تنها نیست، گاهی برای محکمتر کردن بیان خود از اشعار شاعران گذشته هم استفاده میکند، تا با ارجاع اشعار آنها در شعر با هدف عجین شدن با تاریخ و روایتهای آن، از بسط روایتهای کلیشهای فاصله بگیرد . صدایم کن خضرا با صدای زنی که میگفت صدای تو خوب است (صفحهی ۱۷) مشارکت شاعر درلحظه لحظهی سیاستهای اجتماعی و سیاسی نشان از آگاهی شاعر برای بیدار کردن مخاطب و انتقال نقد و همینطور تجارب خود دارد، اما این نقدها خیلی واضح نیستند بلکه از طریق اشارهی کلمات و گاهی ادغام و ترکیب آنها با یکدیگر استفاده شدهاند . استفادهی شاعر از کلماتی مثل نفت به همان مفهوم سیاسی، متن شعر را به تکرار روایتهای تلخ سرزمینش نزدیک کرده است و در عین حال شاعر را در ورطهی تکرار یک شعار سیاسی نیانداخته است. گم شدهام باز زوایای گنگ این بهار با خویش میبردم تا لحظه های مفقود و یک بغل چرت عصر گاهی و یک سفره نفت و یک قرن تعطیلی مفرط (صفحهی ۲۰) اشارهی شاعر به رویدادهای سیاسی و اجتماعی یکی از ویژگیهای است که شاعر در این دفتر تجربه کرده است و به نوعی شعر بازتاب همین تجربههاست، اما در عین حال شاعر در این مجموعه نشان میدهد که از کنار اتفاقات حساس تاریخی بیتفاوت نگذشته است، شعر او به جزیی از ادبیاتی تبدیل شدهاست که با ثبت لحظهها به مبارزه برخاسته است. در طول شعر فضاسازی به سمت درج واقعیت می رود، واقعیت ها و تجارب شاعر از دنیای حقیقی، استفادهی شاعر از اسمهای حقیقی که هر کدام در دنیای خارج از شعر معنای خاصی دارند و به یک شخص و یا حقیقت و یا رویداد واقعی اشاره میکنند نشان از علاقهی شاعر برای شرکت در گفتمانهای سیاسی و حساس جامعهی خویش و درج حقیقتهای عینی دارد که برای افراد جامعه آشنا است. فرمان که میرسد از منبعی نادیدنی دروغ لجه میبندد روی خیابان سبز میشود زنجیر از جنوب تا شمال سهرابکشان است پرواز میکند گلوله تا سینهی سهراب و کیکاووس چشم گردانده تا ببنید پرپر شدنش را (صفحهی ۲۳) استفاده از اسامی خاص در شعر و در عین حال حفظ کلیت شعر برای رساندن یک مفهوم سیاسی از تکنیکهای این مجموعه است. استفاده از کلماتی مثل ندا، سهراب و کارگر جاوید که هر چند در جایگاه شعری و نمادین استفاده شدهاند، اما بیانگر حقیقی در دنیای بیرونی هستند. ندای جماعت است این خیره بر امواج هر جایی ندای جماعت است نگاه میکند به رفتن خودش نگاه میکند به آن کارگرجاوید و می گذرد با رقص از آستانه سرخوشانه تنها میگذارد دیگران را با افسانههایی که پخش میشوند با سرعت نور ( صفحه۲۳) شاعر بی آنکه اشارهی خاصی به این کلمه کند مدام کلمهی سبز را در مجموعه ی خود به کار برده است. شاید تکراراین کلمه شاعر را برای شرکت هرچه بیشتر در گفتمانهای سیاسی کشور ش یاری داده است. بیرون میآیی از خاک میگذری از گودالهای منتظر با قامت سبزت بلند با جماعت شعرمیخولنی میروی (صفحهی ۲۴) اما تجارب شاعر در قامت کلمات، مدام معنای متفاوتی مییابد ، شاعر از کلمه هیز و تفنگ در عین حال متفاوت و در یک زمان استفاده کرده است، این نوع استفاده از کلمات شاعر را قاد ر میسازد تا صدای اعتراضی خود را پررنگتر کند ، اما به نوع آشنا کردن مخاطب با لحن و فرم اعتراضی شعر است . هیزی و تفنگ دو کلمهای که میتواند شاعر را در رساندن معنای حقیقی به مخاطبش یاری رساند. و در عین حال این چنین ترکیببندی کمتر در ادبیات عادی استفاده شده است، و همین شعر اعتراضی شاعر را متفاوتتر میسازد. نگاه تفنگت را احساس میکنی هیز است میروی (صفحهی ۲۴) یکی از استراتژیهای مشخص شاعر همانند دیگر شاعران و نویسندگان به خصوص در کشورهای مثل ایران که با خفقان سیاسی مواجه هستند و در عین حال بافت اجتماع عجین شده با مذهب است. استفادهی همزمان از متن و ادغام وگزینش مناسبتهای مذهبی و استفاده از آن به نفع خود است ، به این طریق شاعر هم کارکرد این مناسبت ها را به چالش میکشد و هم در چنین فضایی میتواند در این بافت بیشتر منتقد بماند، از سوی دیگر این قدرت را دارد که بافت مذهبی را هم نقد کند و آن را از کارکرد طبیعیاش خارج سازد . ماه اربعین است اینجا از سیمهای مخفی از موجهای نادیده شب نامه میریزد شعر پر میکند پیادهروها شام غریبان است اینجا دردانههای کمسال خانم زندگانی از راههای مخفی به سردخانه میروند (صفحهی ۲۶) روایتهای این شعر منافاتی با حقیقت بیرونی ندارند، در عین حال که شعر از زبان سادهای برخوردار نیست و شاعر از بازیهای زبانی بهره برده است ، اما در اکثر اشعار روایتهای شعر به نوعی اشاره به یک اتفاق خاص در جهان حقیقی دارند به نحوی که اگر مخاطبی تجربهی مشترکی با شاعر داشته باشد میتواند با این شعرها همزاتپنداری کند. ادبیات این چنینی به خصوص وقتی ارزش پیدا میکند که میتوان رد پای حقیقتی و یا تجربهی واقعهای زنده را در شعر دید مثلا بدنهای آزرده و مفقود که هر کدام نشاندهندهی تلاش شاعر برای بازنمود واقعیت از طریق ادبیات است. بدنهایی آزرده بدنها ی مفقود با نامهایی محرمانه لابهلای سطرهای سفید گوشهای گر گرفته پخش میشود با سرعت نور (صفحهی ۲۸) در این سطرها شاعر در فضاسازی از یک روایت تاریخی بسیار موفق عمل کرده است و نهرها خشک از ابر سیاه تنها دود میبارد روی میدانها ردیف تفنگ هیز و چشمچران خیابان را قرق میکند (صفحهی ۳۲) شاعر تنها نقشش یک راوی نیست، بلکه با استفاده از تکنیکهای زبانی تا آنجا که توانسته است تصویری کاملا حقیق از فضای بیرونی جامعهی خویش و رویداد تاریخی مبارزات مردم سرزمینش نشان داده است . مثلا در این شعر که دوباره استفاده از ژاله و شهید شاعر را در بیان روایتهای تاریخی موفق کرده است اما این روایتها خطی و غیر قابل درک نیستند، بلکه با ارتباط با فضای بیرونی تاثیر عمیقی بر مخاطب خود گذاشتهاند. دیگر نمیتوانی برخیزی و خاک شعرهایت را دوره میکند آخرین قطرههای رودهای سبز وجوان در خاک ناپدید میشود و ئاله میراثی است متروک با تابلوی شهید کوبیده بر پیشانی شهر (صفحهی ۳۶) تلاش شاعر برای فرار از یاس و سرخوردگی مشخص است، اگر چه بعضی از سطرها نشاندهندهی یاسی همگانی است اما در عین حال میتواند در این فضا نقد شاعر را به پیرامونش دید هیچ مثلثی نیست هیچ برجی نیست هیچ چشمی از کاسه در نمی آید هیچ ازدحامی نیست هیچ رتکی بر دست نمیرود هیچ صدایی نیست تنها دود گرفته است کمی خیابان را از روی برج (صفحهی ۵۰) نکتهی جالب دیگر در اکثر اشعار کتاب، نگاه شاعر به زن است در عین حال لفظ شاعرنسبت به زنان غضبآلود و خشن نیست، بلکه در بسیاری از شعرها دیدش به زنان به نوعی حمایتکننده حقوق آنهاست ، شاعری که برایش به نظرم برابری جنسیتی اهمیت دارد. سوار شدن بر تن و نادیدنی را دیدنی کردن ادامهی جسور بر جدال تحریر (صفحهی ۵۳) نگاه شاعر و نقد او از روایتهای اجتماعی نه از طریق عادی سازی کلمات بلکه از طریق ساختن ارتباط معنایی و در عین حال بازیهای زبانی صورت میگیرد که خود قابل توجه است مسئلهی جنیست در نگاه شاعر مطرح نیست، در عین حال از رفتار کلیشهای در اشعارپیروی نمیکند بلکه اکثرا در تلاش است تا با نگاهی غیر جنسیتی اجتماعش را نقد کند. گلبرگهای خشک لای کاغذها فراموشی بلد نیستی رنگ لباست توی کوچه رنگ سیگار شبمانده روی پلههای خراب خرابترت می کند (صفحهی ۶۱) شعرهای کوتاه شاعر هم درگیر بازیهای زبانی است در عین زبان روایی این شعرها حاکی از نقد شاعر از رویدادهای اجتماعی است، شاعر نه پیرو پوچی و افسردگی یاس است و نه در عین حال خود را از متن رویدادهای جامعهاش کنار میکشد. آویخته بر خندهها دست و پا میزند عابر متروک (صفحهی ۷۶) در پایان میتوان گفت مجموعهی شعر علیرضا بهنام به عنوان بخشی از ادبیاتی متعهد به رویدادهای سرزمینش موفق عمل کرده است، در عین حال میتواند به عنوان اثری ماندگار نه تنها در حوزهی ادبی بلکه در خلق و بسط تکنیکهای ادبی و ادبیات مقاومت در نظر گرفته است که میراث خود را که همان به چالش گرفتن و شرح رویدادهای حساس جامعهاش است را به خوبی حفظ کرده است. به نقل از http://shahrgon.com #صدایمكنخضرا
- مینویسند، پس هستند
نگاهی به مجموعه داستان«همشاگردیها 1» به بهانه انتشار کتاب توسط نشر ناکجا مینویسند، پس هستند کاوه فولادینسب در این سالهای اخیر که کارگاهها و جلسههای داستانخوانی در ایران رونق گرفتهاند، شکل جدیدی از مجموعه داستانها نیز به وجود آمدهاند، که به نوعی خروجی همین محافلاند: گزیدهای از داستانهای شرکتکنندگان در کارگاه یا جلسه، با مقدمه یا داستانی از گرداننده کارگاه در ابتدا یا انتهای کتاب. کتابهایی از این دست تاکنون توسط نویسنده / مدرسهایی چون جمال میرصادقی، محمد محمدعلی و حسین سناپور منتشر شده و اتفاقاً بعدها نام بسیاری از حاضران همین کتابها، نامهایی بوده که در عرصه ادبیات داستانی ایران زیاد شنیده شده و میشود هنوز هم. این کار، کار ارزشمندی است و شاید بشود در این قحطی مجلههای تخصصی داستانی و بخشها و صفحههای داستان در مجلهها و روزنامهها، آن را یکی از بهترین شیوههای معرفی نویسندههای تازهکار به جامعه ایرانی دانست. «همشاگردیها» مجموعهای است از همین دست؛ نتیجه جلسههای داستانخوانیای که با حضور حسین مرتضاییان آبکنار تشکیل شده. نام نویسندههای داستانهای این مجموعه، نشان میدهد که این جلسهها سطح کیفی مطلوبی داشته و شاید از همان قسم جلسههایی بوده باشد که بیشترِ ما -نویسندهها- یا عضو یکیچندتاییشان هستیم، یا دوست داریم باشیم. صحبت کردن درباره چنین مجموعههایی دشواریهای خاص خودش را دارد؛ چون داستانهایی از نویسندههای مختلف، با سطح خلاقیت و درک ادبی و شناخت تئوریک و سلیقه و جهانبینیهای مختلف در آنها گرد هم آمدهاند. و هر اظهار نظری دال بر اینکه همه داستانهای این مجموعه فلان رویکرد را دارند، یا فلان ویژگی را، میتواند تبدیل شود به چاقویی که دست خودش را میبُرد. البته درباره این مجموعه خاص، میشود یک مشابهت را میان همه داستانها دید، که فکر نمیکنم بشود به هیچ چیز جز فضای نشر داخل کشور و شرایط چاپ آثار داستانی ربطش داد. این مشابهت، نگاه اروتیکی است که در داستانهای این مجموعه وجود دارد؛ نگاهی که گاه زیاده از حد پررنگ میشود و گاه در حد رایحهای ملایم در اثر مشام را مینوازد. جز این، مشابهت دیگری- به آن معنا که بشود گفت سیاستی کلی یا تأثیری مستقیم از حضور در جلسهها باعث به وجود آمدنش شده- در داستانهای این مجموعه به چشم نمیخورد. به همین دلیل تصمیم گرفتم داستانها را تکتک از اول تا آخر بررسی کنم، بیآنکه تلاش کنم مدام چیزی از این داستان را به نکتهای در آن یکی داستان ربط دهم. که واقعاً هم فکر نمیکنم ربطی -به این معنا- وجود داشته باشد اصلاً. داستان اول. سینهبند / حسین مرتضاییان آبکنار این داستان با زاویهدید سومشخص روایت میشود و شخصیت اصلیاش دختری جوان است. داستان تمی اروتیک دارد و دختر برای ارضای جنسی، به بهانههای مختلف معاینه پیش دکترها میرود. حرفی رد و بدل نمیشود، یا حرکتی، یا هیچچیز بیرونی و ملموس دیگری، همان معاینه و لحظههای لمس کافی است، و بعد: پاره کردن نسخه ماموگرافی. «سینهبند» با جزییات زیادی روایت میشود؛ جزییاتی که گاه نقش ناتورالیستی پیدا میکنند و به نظر میآید در داستان کارکردی ندارند، نه در خلق فضاورنگ نقشی دارند، نه در صحنهپردازی، نه… اما، اما وقتی بهجا کار میروند – و در بیشتر موارد هم اینطور است- تبدیل میشوند به عناصری اکسپرسیونیستی که خیلی خوب حالوهوای شخصیت اصلی داستان را به کمک تصویرهای بیرونی به نمایش میگذارند. داستانهایی از این دست را از نویسندههای معاصر فارسیزبان کمتر خواندهایم و از این حیث «سینهبند» تجربهای جالب در داستان فارسی میتواند قلمداد شود. داستان دوم. شکافی در آینه / بهروژ ئاکرهیی «شکافی در آینه» داستانی رمانتیک است؛ پر از صحنههایی که عاطفه خواننده را درگیر میکند و با نثری که بیشترین بار را برای ساختن این فضای رمانتیک به دوش میکشد. زبان این داستان زبان پیچیدهای نیست، اما ساختار نثرش کیفیت جذابی به آن میدهد. این کیفیت گاه به شکلی مکتبی، از ویژگیهای زبان و نثر داستانهای رمانتیک تبعیت میکند: «گُل نگرفته بودیم. صلیب را که دیدیم یادمان افتاد. اول به سایه صلیب رسیدیم که انگار خوابیده بود روی چمن. نگاه که کردیم، پشت صلیب بازهم چمن بود، سبز، تا میرسید به درختها که سایهشان کش آمده بود سوی ما. چند خرگوش در سایه درختها دنبال چیزی میدویدند، یا شاید از چیزی میگریختند که ما ندیدیم چه بود. کنار درختها هم چند آهوی بیخیال نگاهمان میکردند که حالا دیگر تلوتلو میخوردیم.» (نسخه الکترونیکی «همشاگردیها 1 / صفحه 25) این خصلت رمانتیک و این ویژگی نثری به خوبی با موضوع عاشقانه داستان و ایدههای مرگ فرزند و غم غربت درآمیخته شده و کمپوزیسیون جذابی را به وجود آورده است. داستان سوم. ترور / فرهاد بابایی این داستان، داستانی است صرفاً مبتنی بر گفتوگو، بیهیچ توصیف یا توضیحی. دو آدمکش اجیر شدهاند و حالا در کمین مرگ چند نفرند. یکیشان درست در لحظهای که قرار است عملیات را شروع کنند، میگوید که عادت دارد قبل از هر عملیاتی خودارضایی کند و دست به کار میشود. داستان فضایی پارودیک دارد. آدمکش اول در حین خودارضایی از زنانی صحبت میکند که تا به حال با آنها رابطه داشته. از بهترینشان بیشتر از همه حرف میزند و اتفاقاً همینجاست که گره اصلی داستان شکل میگیرد؛ چرا که بهترین معشوقه آدمکش اول، زن آدمکش دوم از آب درمیآید که همین چند ماه پیش از او جدا شده است. اینجا پیرنگ داستان بهشدت شکننده میشود و به جای رابطه علی و معلولی، حادثه و اتفاق است که داستان را پیش میبرد. حتی فضای پارودیک داستان هم نمیتواند این ضعف را پشت خودش پنهان کند. درباره «ترور» میشود گفت مثل سایر داستانهای بابایی ایده بسیار خوبی دارد، اما برخلاف بیشترشان، پرداختش هنوز مشکلاتی دارد. داستان چهارم. بلوکهای بتنی / امید پناهیآذر این داستان زبان روانی دارد و نویسندهاش در همان چند پاراگراف اول نشان میدهد که گفتوگونویس خوبی است. موضوع داستان ظلمی است که در فضای نظامی به انسانها روا داشته میشود: مرگ انسانیت و محکومیت همیشگی انسان. «بلوکهای بتنی» با زاویهدید اولشخص روایت میشود، در روایتی عینی / بیرونی و متکی به گفتوگو. در نتیجه در کنار همه آن ویژگیهایی که به سبب زاویهدید اولشخص در داستان وارد میشود، از خصلتهای زاویهدید نمایشی نیز برخوردار است. به این ترتیب است که فضاسازیای که معمولاً در روایتهای اولشخص بهتر ساخته و پرداخته میشود، با معرفی و نمایش خوب وضعیت و موقعیت داستان که از روایتهای عینی / بیرونی توقع داریم و شخصیتپردازیهای خوب که در گفتوگو یکی از بهترین راههای ارائهشان در داستان است، ترکیب میشود و البته با پایانبندیای خیرهکننده به انجام میرسد. نام نویسندههای داستانهای این مجموعه، نشان میدهد که این جلسهها سطح کیفی مطلوبی داشته و شاید از همان قسم جلسههایی بوده باشد که بیشترِ ما -نویسندهها- یا عضو یکیچندتاییشان هستیم، یا دوست داریم باشیم. داستان پنجم. لکه / شیوا دشتی «لکه» داستانی روانشناختی است که درگیریهای ذهنی و واکنشهای دختری جوان را یک هفته پس از مرگ مادرش به تصویر میکشد. این داستان با زاویهدید اولشخص در زمان حال روایت میشود. «لکه» زبان ساده و نثر روانی دارد که گاه خصلتهای ناتورالیستی پیدا میکند: هم از حیث پرداختن زیاد به جزییات و هم از نظر به نمایش گذاشتن پلشتیهای زندگی. داستان ششم. آدامسم را آرام میجوم / مهدی ربی داستان ترکیبی است از گذشته و حال. مرد جوانی در خیابان زنی را میبیند که او را با خود به خاطره سالها پیش میبرد. زن، دانسته و نادانسته به مرد کمک کرده که از سختترین کابوس زندگیاش خلاص شود. آن موقع زن کارش تنفروشی بوده و حالا خانهدار است. زاویهدید داستان ترکیبی از زاویهدیدهای ذهنی و عینی است و رفت و برگشتهای راوی به گذشته و حال در آن خیلی خوب از کار در آمده است. ربی پیش از این در داستانهای دیگرش نشان داده که در این کار مهارت دارد و میتواند خیلی خوب شخصیتها را در زمان حرکت دهد و به این ترتیب خواننده را به علاوه بر حال، با گذشته آنها نیز درگیر کند. داستان هفتم. گمشدگان / آیدا فریدی این داستان بیشتر به فضاورنگ متکی است. زن جوانی که با همسر یا دوستش قهر کرده، کنار دریاست. با دختربچهای همبازی میشود. کمی بعد زن خوابش میبرد و با صدای مادری که دنبال دخترش میگردد، بیدار میشود. دریا چیزهای زیادی را میتواند از آدمها بگیرد. «گمشدگان» ایده جدیدی ندارد، اما ساخت و پرداخت و فضاسازیاش خوب از کار درآمده است. داستان هشتم. پارتی / کاوه کیاییان این داستان روایت سه مهمانی است که به شکلی پازلوار و تودرتو روایت میشود. زاویهدید داستان اولشخص است. کامی (راوی) در خلال تعریف سه مهمانی که یکی از دوستانش به نام شیما در آنها حضور داشته، شخصیتها و روابط میان آنها را برای خواننده میسازد. شیما زنی اثیری و جذاب -از شکل امروزیاش- است. داستان سه مقطع از زندگی کامی و شیما را روایت میکند و در از این طریق سیر تحول شخصیتها و رابطه میانشان به نمایش گذاشته میشود: از جایی که شیما در حضور شوهرش -که به او بیوفایی کرده- از کامی میخواهد با او رابطه داشته باشد و او نمیپذیرد، تا آشفتگی ذهنی شیما بد از جداییاش، و تا آشفتگی عاطفی کامی، حالا که شیما میخواهد با سیامک ازدواج کند. داستان تصویرسازیهای خوب و بکری دارد و لحن راوی که با نوعی بیخیالی همهچیز را روایت میکند و از کنارشان میگذرد، از نقاط قوت آن است. داستان نهم. پ / شهاب لنکرانی به نظرم «پ» همراه داستان «Hold me, Thrill me, Kiss me, Kill me» میتوانند عنوان بهترین داستانهای مجموعه را از آن خود کنند. «پ» همه آن چیزی را که یک داستان کوتاه باید داشته باشد، دارد. داستان، روایت دقایقی از زندگی پیرمردی ساعتفروش است که با دریافت نامهای از دوستی قدیمی تصمیم میگیرد نامهای برایش بنویسد، و مسایلی ناگفته را برای اولین بار با او در میان بگذارد. تلاشش را میکند، اما حقیقت امر این است که هنوز جسارت اعتراف را ندارد و نامه را پیش از تمام شدن، ریزریز میکند و میسوزاند. از تمام نامه فقط یک تکهپاره باقی میماند که رویش حرف «پ» نقش بسته و بعد از سالها شهوت فروخفته و سرکوفته پیرمرد را ارضا میکند. «پ» فضاسازی و صحنهپردازی خوبی دارد که کاملاً با درونمایهاش هماهنگ است. داستان دهم. Hold me, Thrill me, Kiss me, Kill me / علی مسعودینیا داستان درباره شخصیتی متفکر/متوهم است؛ ترکیب ژنریکی که این روزها توی جامعه ایرانی زیاد دیده میشود. شخصیت اصلی داستان توی کافهای نشسته و ذهنش مدام درگیر فیلمها و کتابهایی است که دیده و خوانده، و همه هستی و همه اتفاقهای دور و نزدیک پیرامونش را با معیار آنها میسنجد. او جایی در داستان میگوید: «این به فانتزی جنسیه»؛ فانتزیای که قرار است به یک آدمربایی ختم شود، یک آدمربایی ناکام. داستان ضرباهنگ خوبی دارد، ترکیب فضاهای ذهنی و عینی تویش خوب از کار درآمده و لحن راویاش هم لحن جذابی است. همانطور که پیشتر هم گفتم، این داستان در کنار داستان «پ» بهترین داستانهای مجموعه هستند. داستان یازدهم. مرسدس / مهران موسوی «مرسدس» ساختاری کلاسیک دارد: آغاز، میانه، پایان. نویسنده توانسته ساختار کلاسیک کارش را خوب از کار دربیاورد، اما فقط همین. آدم احساس میکند مشابه این داستان را بارها و بارها دیده و خوانده و شنیده. امتیاز این داستان در باورپذیری و حقیقتمانندی آن است، که خاطرههای زیادی را از دهههای شصت و هفتاد زنده و همذاتپنداری خواننده را برانگیخته میکند. داستان دوازدهم. خوشه لخت انگور / فریبا مؤیدمطلع مواد و مصالحِ هدررفته، میتواند یکی از بهترین توصیفها برای این داستان باشد: تصویرسازی، صحنهپردازی و فضاورنگی که خوب ساخته و پرداخته شده و با یک عمل داستانی نهچندان خوب، حیف شده است. داستان سیزدهم. تا به کجام میبری؟ / سامان آزادی داستانی عاشقانه و پر از احساس؛ مثل خیلی دیگر از داستانهای سامان آزادی. داستان راوی عشقی است میان دختری که پدر و مادرش را سالها پیش در ماجرای بمباران هواپیمای مسافربری ایرباس از دست داده و پسری که خود را یهودی معرفی میکند. ذهن راوی -دختر- مدام درگیر قوم و نژاد پسر است و مسأله هویت برایش بیش از پیش اهمیت پیدا کرده است. داستان پایانبندیای غافلگیرکننده دارد که توی ذوق میزند. علاوه بر این علیرغم عاشقانه بودنش، ضرباهنگ کندی هم دارد. تلاش نویسنده توی این داستان بیشتر این بوده که کار فرمیِ جدید یا جذابی بکند. تا حدودی هم موفق شده. و اینکه میگویم تا حدودی، دلیلش این است که چند جایی دستش توی داستان دیده میشود. داستان چهاردهم. ماتیک بنفش / سجاد ایراننژاد «ماتیک بنفش» چند دقیقهای از زندگی زنی را روایت میکند، احتمالاً بعد از یک رابطه جنسی. این داستان تصویرسازیهای خوبی دارد که با عمل داستانی نهچندان قدرتمند و پایانبندی غافلگیرکننده هدرشان داده است. داستان پانزدهم. شدن / بهرنگ کیاییان این داستان روایتی تقویمی/گاهشماری دارد و سی سال از زندگی نویسندهای جوان را روایت میکند. «شدن» راوی بسیاری از خاطرهها و دردهای مشترک متولدان اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت است. و میتواند سندی باشد یا نشانهای برای نسلشناسی بسیاری از جوانان امروز ایران. داستان شانزدهم. پشت نخلها / فرشید سنگتراش راوی این داستان دختربچهای است که در خلال روایتش از خرافهپرستی و قتلهای ناموسی در جنوب ایران پرده برمیدارد. آنچه در داستان آمده، به لحاظ موضوعی بدیع نیست، داستانی است که بارها و بارها گفتهاند و شنیدهایم و خواندهایم. اما لذت خواندن این داستان آنجاست که با راوی کودکی روبهرو میشویم که نویسندهاش در خلق او بسیار موفق بوده و توانسته لحن کودک، نظم زبانی او و نیازهای محتوایی داستانش را شستهرفته از کار دربیاورد. داستان هفدهم. طوطیها / سحر خجکنژاد داستان زاویهدید ماروایت دارد و روایت رشد و بالغ شدن یک نسل از دختران ایرانی و تغییر شرایط زندگیشان را به نمایش میگذارد. نوستالژی دهه هفتاد توی این داستان خوب ساخته و پرداخته شده است. معمولاً داستانهایی که کم از گفتوگو استفاده میکنند، ضرباهنگشان کند میشود، اما خجکنژاد به خوبی موفق شده علیرغم استفاده کم از گفتوگو در داستانش، از این دام عبور کند و داستانی خوشخوان تحویل خوانندههایش بدهد. #همشاگردیها۱
- شعرخوانی و دیدار با شبنم آذر در پاریس
نشر ناکجا برگزار میکند: شعرخوانی و دیدار با شبنم آذر در پاریس برندهی جایزهی ادبی بانوی فرهنگ کاندید نهایی جایزهی شعر زنان ایران، خورشید جمعه 24 می 2013 ساعت 19 Librairie Tiers Mythe 21rue Cujas ,75005 #بهتمامزبانهایدنیاخوابمیبینم #خونماهی #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست
- فصلی از ” کجا مینویسم ” را بشنوید…
سی و دومین برنامه اینجا مونترال، عصر یکشنبه به فصلی از کتاب نیلوفر دهنی به نام «کجا مینویسم» اختصاص داده شده. نویسنده در این کتاب به سراغ نویسندگان و مترجمان میرود و از کار و اتاق کار آنان مینویسد. فصل نهم این کتاب دربارهی اتاق کار احمد محمود است، پس از خاموشی او. کتاب توسط نشر ناکجا پاریس منتشر شده و در دو نسخهی کاغذی و الکترونیک ارائه میشود. #کجامینویسم
- بخشی از داستان مجسمه ایلامی از کتاب ” آه استانبول ” را بشنوید…
پانزدهمین برنامهی رادیو اینجا مونترال، عصر یکشنبه با بخشی از داستان مجسمهی ایلامی نوشتهی رضا فرخفال بهروز میشود. این داستان از کتاب «آه استانبول» است که پس از سالها نایاب بودن اکنون در نشر «ناکجا»ی پاریس به چاپ رسیده است. #آهاستانبول










