top of page

نتایج جستجو

487 results found with an empty search

  • ژک برل، مه ۱۹۴۰

    مى‏‌نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ چشم از خواب گشود مى‌‏نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ از گرد راه رسید من از فراز یازده سالِگى‏ سرگشته نگاه مى‌‏کردم‏ به سربازکانى فرسوده‏ که به یاد مى‌‏آوردند که من از بلژیکم‏ مرد‌ها مرد مى‌‏شدند ایستگاه‏‌ها مى‌‏بلعیدند سربازانِ متظاهر به نرفتن را و زنان‏ و زنان آویخته مردان مى‏‌شدند مى‏‌نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ چشم از خواب گشود مى‏‌نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ از گرد راه رسید و این است بهارى که آتش مى‏‌گیرد توپ‏‌ها آوازخوان مى‏‌گذشتند و بلافاصله بازمى‏‌گشتند با سرِ افکنده میان دو پا همان‏گونه که بازمى‏‌گشتند گریان‏ برادران‏مان که پیر شده بودند پدران‏مان که مه شده بودند و زنان‏ زنان آویخته طفلان مى‌شدند مى‌‏نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ چشم از خواب گشود مى‌‏نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ از گرد راه رسید و من دریافتم پناهنده کیست‏ ده‏نشینى خانه‏‌به‌‏دوش شده‏ حومه‌‏نشینى پا به فرار از شهرى بى‌‏دفاع که دربند شده‏ و من دریافتم بازنده کیست‏ مسلحى خلع‌‏سلاح شده‏ که پاى پیاده بازمى‏‌گردد و زنان‏ زنان آویخته اشک‏‌ها مى‏‌شدند مى‌‏نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ چشم از خواب گشود مى‏‌نواختند چنین آوایى‏ در آن دم که جنگ از گرد راه رسید از آسمانى آبى‏‌تر از همیشه‏ ماه مِى ۴۰ آغوش گشود به صفوف آلمانى‏‌هایى که لگدمال مى‏‌کردند بلژیکى بودنم را شرافت صبر از کف داد و هر ده به خود لرزید و هر شهر خاموش شد و زنان‏ زنان آویخته به خاموشى شدند ژَک برِل ترجمه: تینوش نظم‏‌جو – مهشاد مخبرى‏ #پیکرزنهمچونمیداننبرددرجنگبوسنی

  • طغیان نویسنده نسل امروزی

    نقدی بر رمان “فیس بوک” اثر سبحان گنجی به قلم حسین مزارعی اولین صفحه را بعد از نام کتاب و نویسنده ورق می‌زنید ، در وسط سفیدیِ پر حجمِ کاغذ با این جمله مواجه می‌شوید : ” از تمامی بزرگانی که حقیر را عفو خواهند کرد پوزش می‌طلبم ، بزرگانی هم که حقیر را عفو نخواهند کرد به تخمم “… این سر آغاز نامتعارفِ کتابی‌ست که نه در آن تابوشکنی‌های دهه شصت غرب و نه حتی در جغرافیایی آزاداندیشِ آن دیار نوشته شده بلکه در سال ۲۰۱۰ در قلب خاورمیانه‌ی پر از هنجار و آداب و رسوم ایرانی نگارش یافته است. با خواندن پاراگراف اول به متفاوت بودن رمان نیز مطمئن می‌شوید . اگر خواننده حرفه‌ای باشید بی‌شک می‌دانید شروع رمان یکی از بخش‌های مهم آن می‌باشد .هیچ کس ضربه و پانچِ بی‌مقدمه چینی‌های رایجِ جمله اول رمان “بیگانه” ، آلبر کامو را فراموش نمی‌کند (دیروز مادرم مرد). حال با خواندن جمله‌های اول رمان فیس بوک ، انگار نویسنده دست کش‌های بوکسش را پوشید و هی به صورت خواننده از همان نوع ایرانی که کمتر در تجربه کتاب‌خوانی‌ش با لغتی چون “جنده” مواجه بوده است می‌کوبد. بدون مقدمه شروع می‌کند : ” آ” فاحشه است (بوم) ، خودمانی‌تر می‌گویم جنده است (بوم بوم) ، اون تا حالا بابت هیچ کدام از دفعه‌ها‌یی که جاهای مختلف بدنش رو در اختیار کسی قرار داده، پول نگرفته (بوم بام بام)..خواندن را ادامه می‌دهید، اطلاعات به صورت مینی‌مالیستی و بدون توضیحات اضافه، توام با تعدد شخصیت‌ها همانطور پشت سرهم، یک نفس به مغز شما هجوم می‌آورند . آنقدر ریتم آغازین رمان سریع است که گاهاً شما را مجبور به برگشتن و چک کردن خوانده هایتان می‌کند، البته نویسند خود نیز بر این امر  واقف است و با حضور مستقیم خود برخی اطلاعات داستان و شخصیت‌هایش را یاد آوری می‌کند. همه شخصیت‌های داستان به صورت مجزا هر کدام بوسیله یکی از حروف الفبا نامگذاری شده‌اند. این خود به چند لایه شدن داستان کمک زیادی کرده است همه‌ی کاراکتر ها رابطه مستقیم با یکدیگر پیدا نمی‌کنند اما بصورت غیر مستقیم با هم مرتبط هستند و دلیل انتخاب نام “فیس بوک” برای رمان نیز بر همین مبنا صورت گرفته است. مثلا در شبکه اجتماعی فیس بوک من با آقای “ج” دوست هستم و آقای ج نیز با “ن” ، حال در این بین ممکن است “ن” دوست مشترک بین من و “ج” نباشد اما من و”ن” به صورت غیر مستقیم با همان خط‌های فرضی، حلقه‌‌های یک زنجیره‌ایم… برای فهم بهتر این قضیه به عکس لوگو فیس بوک که آورده شده، دقت کنید. خودِ نویسنده نیز در جایی از مجله همشهری جوان جمله‌ای را نقل می‌کند که بر استدلال بنده درباره نام رمان صحه می‌گذارد :”هر دو انسانی که روی کره زمین در نظر بگیرید حداکثر با شش واسطه به هم ربط پیدا می‌کنند.” بکارگیریِ هوشمندانه از کلمات حاکی از دانایی و تسلط نویسنده به پتانسیل‌های زبانی است او سعی می‌کند از شیرینی زبان فارسی تمام استفاده را ببرد و حتی گاهی اوقات بین کلماتی که ما بدون تمییز هر روز از آن در صحبت‌هایمان بکار می‌بریم تمییز قائل می‌شود و با همین رویه طنز های کلامی و موقعیت‌های طنزآلود خلق می‌کند. با مطالعه‌ی بُعدِ جنسی هر شخص می‌توان بخش مهمی ‌از رموز و لایه‌های شخصیتی آن فرد را کشف کرد. حساسیت فروید بر این جنبه از انسان برای کشف و ریشه‌یابی رفتارهای آنها “روانکاوی” را به گستره‌ی علوم انسانی هدیه داده است. در رمان فیس بوک نیز نویسنده برای توصیف و شخصیت پردازیِ کاراکترهایش توجه ویژه‌ای به این بُعد دارد و با زبانی برهنه ، بی‌پروا، بر لبه‌ی تیز ادبیات اروتیسم، گام نهاده است. در ادبیات اروتیسم نویسنده نیاز به دقت و توجه فراوانی دارد تا به دَره‌ی هرزه نگاری و مستهجن‌نویسی سقوط نکند. داستان‌نویس باید برای تک تک واژه‌های ممنوعه ، نام بردن‌های اندام‌های جنسی و آن گزارشات همبستری دلیل داشته باشد در غیر این صورت سقوطش به دنیای پُرنو نویسی حتمی ست. اما در رمان فیس بوک، نسبتا در فرود نیامدن در این گودال موفق بوده است و اگر گستاخانه از ممنوعه‌ها بهره جسته ، تقریبا هیچ کدام بی‌دلیل و برای لذت‌جویی جسمی نبوده‌اند. در جایی از رمان که صحنه‌ای از خودارضایی خانم “ث” می‌باشد خود نویسنده وارد می‌شود و می‌گوید :”می‌شد آنچنان وصف شورانگیزی از حمام کردنِ “ث” بنویسم که خوانندگان مذکر آلت به دست بمانند و خوانندگان مونث دست به آلت. اما چه کنم که هدف چیز دیگریست” رمان دارای یک راوی دانای کل خنثی که همان نویسنده است می‌باشد او تک تک شخصیت‌هایش را خوب می‌شناسد و به کمک این کاراکترها، تصویر و توصیفی نقادانه و طنازانه از وضعیت سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و مذهبی جامعه امروزی ایران همراه با دغدغه‌شان بدون ملاحضات هنجارهای اخلاقی در فرهنگ مرسوم خاص ایرانی و نیز بدون هر گونه خودسانسوری‌های رایج ، به ما ارائه می‌دهد. نوع روایت و پرداخت شخصیت‌ها شباهت زیادی به رمان “سیمای زنی در میان جمع” اثر هانریش بل دارد با این تفاوت که در آن رمان ، راوی نویسنده در مقام بازپرس در جستجوی گذشته‌ی” لِنی” است و خرده روایت‌هایی از شخصیت‌های دیگر، هول محورِ” لِنی” خلق می‌کند. اما در رمان فیس بوک هیچ کدام از شخصیت‌ها محوریتی بر خرده روایت‌هایشان ندارند هر چند کارکتر “آ” پرداخت بیشتر و حضور پررنگتری دارد. نویسنده عاشق بازی کردن است بازی با کلمات، فرم، زمان، مکان و حتی شمای خواننده که چشمانت خط به خط داستان را دنبال می‌کند. در این بین حتی ممکن است شما را دست بیاندازد. او ابایی ندارد شخصیت‌هایش را سی سال به جلو یا عقب ببرد (همین کاری که با “ث” و “ب” میکند) و آنها در کانتکس‌های زمانی مختلف توصیف کند . انگار کاراکترهایش رو جلوی چشم خواننده می‌سازد و می‌پزد و من را یاد فصل اول رمان جاودانگی میلان کوندرا می‌اندازد که “اگنس” را جلوی چشم خواننده با الهام از زن میانسالی که در استخر مشغول شنا کردن است خلق می‌کند و با وجود این هیچ‌گاه به باورپذیری خواننده نسبت به داستان لطمه‌ای نمی‌خورد و همچنان مشتاق به دانستن سرنوشت کاراکترها می‌ماند که به نظر بنده این یک روش سخت و چالشی بزرگ برای نویسنده است، مانند شعبده‌بازی که کلکِ شعبده‌اش را به شما بگوید و همچنان هنگام شعبده‌بازی اش شما او را باور می‌کنید و به هیجان بیآیید. بکارگیریِ هوشمندانه از کلمات حاکی از دانایی و تسلط نویسنده به پتانسیل‌های زبانی است او سعی می‌کند از شیرینی زبان فارسی تمام استفاده را ببرد و حتی گاهی اوقات بین کلماتی که ما بدون تمییز هر روز از آن در صحبت‌هایمان بکار می‌بریم تمییز قائل می‌شود و با همین رویه طنز های کلامی و موقعیت‌های طنزآلود خلق می‌کند. دراین میان هیچگاه دچار تکلف‌های من‌درآوردی فیلسوف‌مابانه نمی‌شود. هر چند در این مورد در رمان کنایه‌ای غمگینانه به فارسی زبان ها می‌زند :” اصلاً من چرا دارم به زبانی رمان می‌نویسم که آنهایی که بلدش هستند زیاد اهل مطالعه کردن نیستند” به دو سوم انتهایی که می‌رسید بصورت ناگهانی نویسنده دست از رمان می‌کشد و نزدیک به سی صفحه را به کتابی از خود، به نام “کلاغ‌ها بهتر می‌دانند” که قرار بود در نشر افراز چاپ شود (که نشد که بشود) اختصاص می‌دهد. متن این سی صفحه عاشقانه‌ست و متفاوت از خود رمان. در کل مانند وصله‌ای ناجور، خود را بر پیکره رمان چسبانده (یا شاید چپانده) است و ضربه‌ی سنگینی به آن وارد می‌کند. که ای کاش نویسنده بر این وسوسه خود غلبه می‌کرد و این قسمت را در رمانش نمی‌گنجاند. اما شاید این عقده‌گشایی باشد بر تمام آن نوشته‌هایی که چاپ نشده‌اند. بعد از این تکه ناهمگون انگار هم رمان از نفس افتاده است و هم راوی. انگار نویسنده دیگر حال ندارد با همان هیجان اولیه از کاراکترهای جدیدش با شما سخن بگوید و سرسری از کنارشان رد می‌شود. به راحتی از “ل” عبور می‌کند و یا “ژ” که نوزادیست و چند ماه بعد قرار است به دنیا بیاید و راوی دلیل حضورش را برای اینکه کدام نظریه در آینده‌ی جهان درست‌تر خواهد بود بیان می‌کند اما از این پتانسیل جذاب استفاده چندانی نمی‌کند هر چند قبلش توضیحی فرمیک داده است که”ژ” مانند حروف اول اسمش کمتر حضور دارد. همه چیز از ریتم افتاده است هر چند در قسمت “ن” و “خ” که مکالمه‌ای‌ست بین خدا و نوح ،  و حتی می‌تواند میان خواننده و نویسنده باشد داستان جان دوباره‌ای می‌گیرد اما هیچگاه به آن انرژی اولیه نمی‌رسد. فیس بوک پر است از جملات طلایی و زیبا و هوشمندانه که در رمان‌های دیگر نویسنده ها برای جذب مشتری و خواننده برای چاپ در پشت جلد کتاب هایشان انتخاب می‌کنند و خوراک نقل قول کردن هستند. پر است از کشمکش‌های ذهنی ، پر از آرزو و امیال سرکوب شده یا برآورده نشده که می‌تواند هر یک از همان تمناهای خفه شده درخودِ ما باشد که بدون دسترسی و آگاهی از آن در یک گوشه ذهنمان در مقامِ عقده ، لانه کرده است. پر است از تجربه‌های مشترک و همذات‌پنداری من و شماست که در پروسه‌های همیشگیِ خودسانسوری‌هایمان در حال کتمانشان هستیم. از خودارضایی‌کردن های “ج” که بعد از عاشق شدنش تَرکِ عادت کرده گرفته تا تحولات و دگرگونی‌های “چ” در مورد باورهای مذهبی و غیر مذهبی‌اش. در مجموع رمان فیس بوک طغیان نویسنده نسل امروزی اوضاعِ گاشفته (گیج + آشفته) همین روزهای ایران است و بی شک اتفاقی جدید و تاثیرگذار در ادبیات داستانیِ فارسی خواهد بود و عناصر ماندگاری در آن به راحتی هویدا می‌باشد. پینوشت: ۱-این کتاب فیس بوک را میتوانید از اینجا تهیه کنید ۲-عبارت گاشفته از متن خود کتاب گرفته شده است #فیسبوک

  • نویسنده‌ای که فقط به فارسی می‌نویسد

    نقدی بر رمان فیس بوک، نوشته سبحان گنجی مرز میان اروتیسم با هنر و ادبیات آنقدر باریک است که گاه به سختی می‌توان آن را دید و گاه هم به اشتباه یک اثر ادبی، پورنوگرافیک یا به عکس اثری فاقد ارزش ادبی، ادبیات خوانده می‌شود. درست است که همه آثاری که در آنها بر عناصر جسمانی انسان به همراه عشق زمینی تاکید شده، جزو آثار اروتیک محسوب می‌شوند؛ اما در یک اثر ادبی که واجد ویژگی‌های اروتیکی هم باشد، باید بتوان در کنار توصیف رابطه شهوانی، نشانه‌های بسیاری از ادبیات را یافت. در یک اثر ادبی اروتیک، نوع توصیف‌ها‌ در میزان ارزش اثر بسیار اهمیت دارد. همچنان که هدف نویسنده از بیان آن نیز باید در نظر گرفته شود. اگر متنی تنها برای گفتن از تن و روابط جسمانی نوشته شود، هرچقدر هم هنرمندانه نوشته شده باشد، نمی‌توان آن را لزوما در دسته ادبیات جای داد، چرا که در یک اثر ادبی، به جز توجه به ویژگی‌ها‌ی زیبایی‌شناختی از سوی نویسنده، اغلب، هدف نویسنده، نقد اخلاقی و اجتماعی مردم روزگار اوست. این ادبیات به همان اندازه که در به کار بردن واژه‌ها‌ و توصیف صحنه‌ها‌، بی‌پرواست، به همان اندازه هم در نقد اجتماع که شامل سیاست و مذهب و سنت و فرهنگ است باید گستاخ باشد. به عنوان مثال در ادبیات فارسی بزرگانی چون مولوی و عبید زاکانی از کسانی هستند که به این نوع ادبی توجه داشته‌اند و دلیل ماندگاری آثار این‌چنینی آنان، نه جنبه اروتیکی اثر بلکه موضع منتقدانه آن است. چرا که در غیر اینصورت، انسان در این آثار در حد یک موجود پورنوگرافیک تقلیل داده شده و از اهمیت آن کاسته می‌شد. موقع خواندن رمان «فیس بوک» نوشته «سبحان گنجی» که انتشارات « ناکجا» آن را منتشر کرده، درصفحات اول کتاب، خواننده  به شک می‌افتد که بین یک اثر پورنوگرافیک و ادبی، با کدام یک روبروست. همان اول که کتاب را باز می‌کنید، بعد از اسم نویسنده و ناشر به این جمله برمی‌خورید: « از تمامی بزرگانی که حقیر را عفو خواهند کرد، پوزش می‌طلبم؛ بزرگانی هم که حقیر را عفو نخواهند کرد به تخمم.» پاراگراف اول داستان هم اینطور شروع می‌شود: « آ فاحشه‌ست. خودمونی‌تر می‌گم؛ جنده‌ست. اون تا حالا بابت هیچ کدام از دفعه‌ها‌یی که جاهای مختلف بدنش رو در اختیار کسی قرار داده، پول نگرفته. حتی وقتی برای درآوردن حرص یکی از دوست پسراش با یه آقای پولدار خوابید، ازش پول نگرفت. البته دوست پسرش هیچ وقت نفهمید که اون این کار رو کرده. ولی آ توی ذهنش حرص اونو درآورد.» تقریبا سی درصد اول کتاب همینطور پیش می‌رود. نویسنده با بی‌پروایی به توصیف صحنه‌ها‌ی جنسی و اعضای بدن شخصیت‌ها‌ی داستانش می‌پردازد. اما از جایی انگار، نویسنده تصمیم می‌گیرد به خواننده نشان دهد که قصدش فراهم کردن فرصتی برای لذت‌جوئی جسمی او نبوده است. از اینجا به بعد حضور نویسنده هم در قصه بیشتر حس می‌شود. و از به کار بردن طنز هم غفلت نمی‌کند: «گمشدگان، تنظیم خانه و خانواده، آشنایی، بی‌عقربه، نظر بسته، ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت، الگوریتم، زمان زنان زبان، آ فاحشه‌ست شما چطور؟ و بالاخره فیس بوک. این مسیری بود که برای نام‌گذاری کتاب طی شد.» طنز به کار رفته در این اثر هم مثل اروتیسمش فقط برای سرگرم کردن خواننده نیست، بلکه جنبه انتقادی دارد. نمونه اروتیسم انتقادی او به سنت و اجتماع با چاشنی طنز را می‌شود در نمونه‌ها‌یی اینچنین دید: « عمه اش مقداری از طلاهایش را فروخت. طلاها از کجا به دست آمده؟ از کس دادن. چطور؟ خوب مگر نه اینکه طلا به زن دادن بهایی‌ست که مرد در قبال کسی که قبلا کرده یا کسی که بعدا می‌کند، می‌پردازد؟ کدام مردی‌ست که برای زنی که قرار نبوده و نیست توسط او کرده شود، طلا بخرد؟» یا وقتی که می‌گوید: «اصلا من چرا دارم به زبانی رمان می‌نویسم که آنهایی که بلدش هستند زیاد اهل مطالعه کردن نیستند؟ ( چون فقط این زبان را بلدم؟)» از سویی نویسنده با شکستن سیر اصلی داستان و آوردن تک‌داستانک‌ها‌ و اخبار روزنامه‌ها‌ و بخش‌ها‌یی از چند کتاب، نه تنها حضور خود را به خواننده یادآوری می‌کند و دست به نوآوری زده، بلکه با دنبال کردن داستان می‌بینیم که همه آنها به هم پیوند داده می‌شود و شخصیت‌ها‌ی آنها را در داستان‌ها‌ی بعدی هم می‌توان یافت. شخصیت‌ها‌ی زیادی که گاه، تعدادشان خواننده را هم گیج می‌کند و نگران می‌شود که نکند نویسنده از عهده به سرانجام رساندن همه آنها برنیاید. شخصیت‌ها‌یی که اسم همه شان هم با یک حرف تنها مشخص می‌شود. یکی از جذابیت‌ها‌ی داستان شاید مکالمه نوح و خداوند باشد که با عنوان « خلاصه متن گفت و گوی ن و خ، ترجمه شده به فارسی» آورده شده است. و البته نویسنده از این هم غافل نشده که کتاب را به سعیدی سیرجانی تقدیم  کند و بنویسد: «دوست دارم کتابم را به یکی از کاردرست ترین کسانی که موفق به خواندن چندین صفحه از او شده‌ام، تقدیم کنم: شادروان سعیدی سیرجانی» همه اینها نشان می‌دهد که رمان «فیس بوک» نوشته «سبحان گنجی» اثری ادبی است که شیوه روایتش از ذهن منسجم نویسنده حکایت می‌کند و نثر روان و ساده اش نشان می‌دهد که او هم زبان فارسی را خوب می‌شناسد و هم از سلیقه مخاطب آگاه است. #فیسبوک

  • با خرید پنجاه یورو سی درصد تخفیف بگیرید

    از امروز با خرید حداقل پنجاه یورو از کتاب‌های ناکجا می‌توانید از تخفیف 30 درصدی ما بهره مند شوید. این خرید می‌تواند ترکیبی از نسخه های الکترونیک و نسخه چاپی از ناکجا باشد. برای خرید از ناکجا می‌توانید ابتدا در کمتر از دو دقیقه عضو شوید به راحتی کتاب‌های مورد نظرتان را وارد سبد خریدتان کنید و این تخفیف در مرحله آخر به صورت اتوماتیک محاسبه خواهد شد. این تخفیف مخصوص کاربران خارج ازایران است. برای دریافت پاسخ سوال‌هایتان دراین مورد می توانید با ما مکاتبه کنید: support@naakojaa.com

  • ناکجا یک ساله شد

    یکسال است که هر صبح را به شوق پیام‌های مهربان شما آغاز کرده‌ایم… با هر کلام دوستی‌تان، ایمان‌مان را به هدف، قوی‌تر و یقین‌مان به فردایی روشن و آگاه‎ را محکم‌تر کردید… دوستان نادیده‌مان ناکجایمان یک ساله شده و مفتخریم که بیش از هفتاد عنوان کتاب حاصل این روزهای سخت و فراموش‌نشدنی‌مان است. می‌بالیم و می‌نازیم به بودنتان گروه ناکجا *** گروه ناکجا به همین مناسبت به مدت ده روز برای خرید بیش از 40 یورو کتاب الکترونیک و یا چاپی از وبسایت، تخفیف 40 درصدی در نظر گرفته است. این تخفیف تا پایان شب 28 فوریه 2013 اعتبار دارد. #هفتداستان۱۳۹۱

  • کندن از کلمه‌ها

    رسول رخشا شبنم آذر شاعري است که صاحب خط فکري مشخصي در شعرهايش است و در دورنماي نزديکي که با خوانش شعرهايش به تصوير کشيده مي‌شود، خطوط و مرزهاي انديشه و تفکرش آشکارا ديده مي شود. هر چند که شعرهاي اين مجموعه چه از نظر فيزيک و چه از بعد متافيزيک تفاوت‌هايشان به سادگي قابل تشخيص هستند اما پيگيري و اصرار شاعر بر سر بن مايه‌هاي فکري شعرهايش چيزي نيست که به راحتي بتوان از نظر دور داشت. توجه به نظرگاه‌هاي فکري و زمينه‌هاي مشخص انتقادي در انديشه شعر شبنم آذر طوري برجسته مي شود که خواننده آن نمي‌تواند از کنار دغدغه‌هاي شاعر –که زمينه‌هاي مشترکي هم دارند– بي توجه عبور کند. نزديک تر بيا / اين چهره را پيشتر / ديده‌اي / چاه عميق / در لحظه سياهي مطلق / به انعکاس صدا مي رسد / نزديک تر بيا نگراني، اضطراب، بي‌قراري و طرح پرسش‌هاي انساني و اخلاقي در زمينه‌هاي فردي و جمعي در فرآيند ذهني شاعر در نهايت بدل به نتيجه‌اي ميشود که همراه است با پررنگ شدن نوميدي‌ها، تيرگي‌ها و تاريکي‌هاي تاريک پيرامون‌مان در شعر. توجه و حساسيت شاعر نسبت به مسائل جمعي و بيرون از خودش در روزگار اصرار به زيستن در غار تنهايي موضوع قابل ارزشي است و بايد با احترام از آن ياد کرد اما از سمتي ديگر، مي‌تواند وزن‌هایي باشد براي پايين کشيدن سمتي از شعر به سمتي که شعر مدعي فيگورها وحرف‌هاي روشنفکرانه شود و ديواري برپا کند ميان خودش و مخاطبش. به گمانم اين آسيبي است که دامن‌گير شعرهايي مي‌شود که معمولا همراه هستند با مفاهيمي که به نوعي به زندگي جمعي و موضوعات اخلاقي و انساني مي‌پردازند. در اين ميان هشياري شاعر مي‌تواند نقش فيلتر مهمي را بازي کند، چراکه انتقال معنا و پيام ذهني شاعر به مخاطب نزد او از اهميت بالايي برخوردار است، علاوه بر اين، معمولا شعرهايي که در چنين جهان وارهاي سير ميکنند در اطراف خود با انبوهي از کلماتي روبه‌رو ميشوند که تنها بنا به شرايط اضطراري و اورژانسي در شعر وارد شده‌اند و جايگاه مناسبي براي خود در ساختار شعر نمي‌يابند، جدا از اينکه شعر را محکوم به طولاني شدن مي‌کنند. …يک غلت ديگر اگر بزنيم / اين خواب شيرين را چنگيز برايمان تعبير مي کند / و از اين همه کلمه تاريخ را تسخير / و من / اين همه جان ميکنم / تا از اين کلمه بکنم حرف بيراهي نيست اينکه شاعران خودشان پيش و بيش از هرکسي با شعرشان انس مي‌گيرند و زير و بم آن را مي‌شناسند، شعر گفتن براي آذر دغدغه‌اي است که هجوم انديشه‌هاي ذهنش را به سامان مي‌رساند اما به گمانم شبنم آذر بايد خودش را از هراس و وسواس چگونه روبه‌رو شدن با کلمه‌ها نجات دهد. توجه، حساسيت و حضور شاعر در شکل‌گيري شعرهايش و برجسته ساختن ديواره‌هاي بيروني شعرها و تاثير مفهومي واژه‌هايي نظير شعر، کلمات، لغت، حرف، سطر، حاشيه شعر و… در ساختار دروني و بيروني در برخي از شعرها مانع از حرکت مناسب و شکل يافته در جهان واره آن‌ها مي‌شود، شاعر بايد تنها به واژه‌هايي در شعرش اجازه حضور دهد که بداند آنها برايش دستمايه‌اي مي‌شوند که تنديس و پيکره شعر از چينش و ترکيب و تراشيدن مناسب آنها پديدار می‌شود بي آنکه راه و روش و ابزارهاي اين کار ديده شوند در واقع چنين واژه‌هايي نقش استراکچري را در يک ساختمان بازي مي‌کنند که در شکلگيري بنا اهميت فراواني دارد اما فقط وقتي مي‌توانيم آن را ببينيم و لمس کنيم که آن بنا را منهدم کنيم. وقتي که شبنم آذر به تخيل واقعي خود رجوع مي‌کند و در پي آن به خلق تصويرهايي برآمده از زبان شکل يافته شعرش دست مييابد، خواننده روبهرو ميشود با شعري مطبوع و مطلوب: زمستان / پرچمش را آويزان کرده در باد / از شليک کوچ پرندگان / سوراخ ميشود آسمان. روزنامه اعتماد ملي، شماره 942 به تاريخ بیست و سوم خراد هشتاد و هشت □ #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست

  • شبنم آذر شاعر معترض؛ شعری با صورتی سنگی

    تعجبی ندارد اگر ما شاعران پریشان‌حال نسل شعری اواخر هفتاد و اوایل هشتاد، قدری بدخلق و خشمگین باشیم. سرنوشت، دوره فعالیت ادبی ما را به برهه‌‌ای پرتاب کرد که ابتدای آن پس از ختم توپ و مسلسل، پر از حرف‌زدن (و فقط حرف‌زدن) درباره آزادی و دل‌خوش‌کنک‌های مقطعی و بی‌نتیجه‌‌ای بود که تنها عمر و انرژی‌مان را به باد داد و اواخر آن هم -که به طرز رقت‌انگیزی دارد با اواخر دوران جوانی‌مان مصادف می‌شود- عصر لال‌مانی و لال‌بازی است. خاصه آن که نسلی هم از پی ما آمده‌‌اند که بر وضعیت معلق بین زمین و آسمان‌مان رحم نمی‌کنند و در پی‌ قطع کردن رشته باریکی هستند که ما را به حیات وصل نگه داشته. طبیعی هم هست. آنها می‌گویند نمی‌خواهیم اشتباه شما را تکرار کنیم و زیرپای نسل پیشین له و لورده شویم. پس به مصداق علاج واقعه قبل از وقوع، پیشاپیش شما را لت و پار می‌کنیم. دست مریزاد و خدا قوت! گفت «زنده بودن ما از بی‌کفنی است». او مدام در حال اعتراض به وضعیت موجود است؛ اما در عین حال پیشنهاد بهتری هم برای برون شد از این تنگنا ندارد. چرا که اعتراض‌اش عاطفی است، نه سیاسی. در چنین گیر‌و‌داری، همه ما در خلوت خودمان می‌دانیم که عجالتاً شاعری یعنی کشک و جسارتاً ول معطلیم… می‌گویید نه؟ امتحان کنید! یک روز بروید مثلاً وسط یکی از واگن‌های مترو و یکی از بهترین شعرهایتان را به طور رایگان و live برای ملت دکلمه کنید، تا ببینید چه قدر زرشک تعارف‌تان می‌کنند. فردایش گیتاری به دست بگیرید و همان شعر را به آواز بخوانید و ببینید اوضاع چه قدر عوض می‌شود؟… اینها را چرا گفتم؟ احتمالا می‌خواستم بگویم که خشم و رنج مستتر در شعر شبنم آذر را به خوبی درک می‌کنم. چون هم‌جنس خشم و رنج خود من و خود ماست. این است که پیش از هر گونه افاضات منتقدانه، باید اعتراف کنم که حیطه و هوای وقوع شعرش را دوست می‌دارم و برایم ذره‌ای بیگانگی ندارد. شاید چون من هم از همین نسل مجروحی هستم که می‌کوشد جراحات‌اش پیش چشم اغیار لو نرود و وانمود می‌کند همه‌چیز عادی است. روشن فکر ماندن، نیازمند قدری جنتلمن بودن است و به قول رومن گاری: «جنتلمن کسی است که یک چاقو را تا دسته در سینه‌اش فرو کرده‌اند و او به روی خودش نمی‌آورد». شعر شبنم آذر، از منظر مضمون در چنین حال و هوایی جان می‌گیرد. راوی از سویی نمی‌تواند میل به انتلکتوئل بودن را پنهان کند و از دیگر سو انگار می‌داند که فاتحه انتلکتوئل‌بازی خوانده شده و تا حد کرم‌پودری برای پوشاندن جوش‌ها و حفره‌های صورت فروکاسته شده است. این است که موقعیت بینابین خود را حتی در بعد ریتوریک شعرش نیز، حفظ می‌کند: او زبانی را به کار می‌گیرد که نه تا حد پسند عوام ساده است و نه تا حد شعر زبان محور دهه هفتاد افراطی است، او مدام در حال اعتراض به وضعیت موجود است؛ اما در عین حال پیشنهاد بهتری هم برای برون شد از این تنگنا ندارد. چرا که اعتراض‌اش عاطفی است، نه سیاسی. به همین خاطر هم شبنم آذر در این قسمت از بازی برنده می‌شود. یعنی علی‌رغم آن که بنیان شعرش نقد اجتماعی و گاهی فرهنگی وضعیت موجود است، شعار نمی‌دهد و اسیر سنت مهوع هارت و پورت نمی‌شود. به همین خاطر بیشتر گزارش دهنده است تا منتقد و باز به همین دلیل اتکایش بیشتر به تصویر است تا چینش استقرایی زبان محور در متن. این سردی، میل به خلق فضای رمانتیک را از شعر او زایل کرده و نهایتا منجر شده به شعری که با صورتی سنگی، جدی و منفعل، می‌کوشد حتی بازی‌های زیرپوستی‌اش را از شما پنهان نگاه دارد. حسن بزرگ او در این گزارش، آن است که به هیچ وجه زن بودن‌اش را به رخ نمی‌کشد. راوی شعرهای آذر، نه اعتراضی به زن بودنش دارد و نه از این خصیصه برای تاثیرگذاری حسی بر مخاطب بهره می‌گیرد. بدون تعارف باید بگویم که شعر شبنم آذر، شعری کم‌نظیر است. وقتی به ذهن خود رجوع می‌کنم و شاعرانی را به یاد می‌آورم که با تفاوت‌های اجرایی بسیارشان، نهایتا در همین جغرافیای فکری کار می‌کردند؛ باز می‌بینیم که شبنم آذر، از حیث مذکور، موفق به خلق شعر سردتر و خاص‌تری است. این سردی، میل به خلق فضای رمانتیک را از شعر او زایل کرده و نهایتا منجر شده به شعری که با صورتی سنگی، جدی و منفعل، می‌کوشد حتی بازی‌های زیرپوستی‌اش را از شما پنهان نگاه دارد. اما لبه تیغ شعر شبنم آذر هم درست همین جا است. همه‌چیز بیش از حد برای او جدی است، و این جدیت گاهی رنگی از اغراق می‌‌گیرد و در عین حال که حتی انتزاعی‌ترین سطرهای او نیز در خدمت نوعی واقع‌گرایی متخیل هستند، بازی ندادن او به طنز، بن‌مایه‌های رمنس و متلکم وحده بودن راوی در اغلب موارد، شعر او را قدری دکوراتیو جلوه می‌دهد. یعنی شعری که انگار همه‌چیزش بیش از حد تر و تمیز و براق و سرجای خود است و این امر، قدری من خواننده را معذب و باور واقع‌گرایی شاعر را دشوار می‌کند. این وضعیت، حتی در ناتورالیستیک‌ترین لحظات شعر او نیز وجود دارد: در شعر او جنازه‌ها نهایتا مضطرب و کتاب‌ها نهایتا فرسوده و اسطوره‌ها فوق فوقش پوسیده‌اند و اینها همگی صفاتی بسیار مودبانه و شیک هستند. اشتباه نشود! قرار نیست شعرمان را به چاله میدان بدل کنیم و به اسطوره‌های محترم فحش‌های آب نکشیده خواهر و مادر بدهیم. اما تصویر کردن انزجار، نیازمند بیان و اجرایی جسورانه‌تر است. کاش می‌شد که به جای بیان مستقیم این فرسودگی، این موقعیت برای ما تصویر می‌شد. ماجرا اصلا این نیست که چنین کاری ارزشمند یا بی‌ارزش است. قصد من یادآوری موقعیتی است که با رویکرد سخت‌گیرانه‌ شبنم آذر به شعرش تزریق و یا از شعرش گرفته می‌شوند. در شعر او ظرفیت‌هایی است که می‌تواند وی را به شاعری کاملا مستقل و پیشرو بدل کند و گمان من بر این است که او هنوز نتوانسته به اندازه کافی، از شعر نسل دوم دهه هفتاد فاصله بگیرد. اگر بتواند این فاصله‌گیری را با مسافتی مناسب و بدون گریز از مرکز انجام دهد، یقینا به فتحی بزرگ نایل خواهد شد که “قله‌ها خواب پرچمش را می‌بینند”*. علی مسعودی‌نیا از سایت تاسیان *فتحی بزرگ که قله ها خواب پرچمش را می بینند #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست

  • برگی از کتاب “آه، استانبول” نوشته رضا فرخ‌فال

    آه، استانبول … چشم‌هایش خاکستری بود. از پلکان سه طبقه ساختمان که بالا آمده بود، در راهرو تنگ دفتر انتشاراتی که دیوارهایش را بسته‌های کتاب تا زیر سقف پوشانده بود، آن چشم‌ها بایست به این رنگ درآمده باشند. اما من متوجه نشده بودم. حتی صدای او را نشنیده بودم که از پسرک پادو نشانی دفتر مدیر را گرفته بود. سرم گرم کار خودم بود. در اتاق نیمه‌باز بوده است. روی ترجمه‌ی یک متن خسته‌کننده‌ی جامعه‌شناسی کار می‌کردم. جمله‌ها را می‌نوشتم، پاک می‌کردم و دوباره می‌نوشتم. یک لحظه که سرم را از روی کاغذ برمی‌دارم، زنی را می‌بینم با قامتی متوسط، سراپا در لباسی تیره ـ به رسم این روزها ـ که از برابر اتاقم گذشت. عینکم را برداشتم و با انگشت گوشه‌ی حدقه‌هایم را فشار دادم تا ضربان خون در رگ‌های چشم آرام گیرند. چشم‌ها از همان ساعات اول روز با من راه نمی‌آمدند. از بی‌خوابی شب بود. به ساعتم نگاهی انداختم. نیم ساعتی به ظهر مانده بود و پیرمرد، مدیر انتشاراتی، هنوز نیامده بود. سیگاری آتش زدم و از جا بلند شدم و نزدیک پنجره رفتم. آفتاب چشم را می‌زد، اما دیگر آن آفتاب وقیح و خیره‌کننده‌ی تابستان نبود که یک فصل تمام راسته‌ی کتابفروشی‌ها را می‌گداخت و خلوت می‌کرد. صدای باز شدن درِ اتاق و خنده‌ی پیرمرد، مدیر انتشاراتی، را شنیده بودم و با خود فکر کرده بودم که باز هم یکی از آشنایان قدیمش به سراغ او آمده است و دوباره مشغول کار خود شده بودم. متن جامعه‌شناسی خوب پیش نمی‌رفت. پسرک پادو آمده بود و گفته بود: «آقا، شما را می‌خواهد.» و پیرمرد، در میان ابر بنفش‌رنگی از دود پیپ گرداگرد صورتش، مرا به آن زن معرفی کرده بود که «ارباب، یا به قول امروزی‌ها ویراستار ما!» و به دنبال این حرف یکی از آن خنده‌های بلند و کِشدارش را سر داده بود که تنها می‌توانست از سینه‌ی آدم‌های هم‌نسل او بیرون بیاید. پوشه‌ی زردرنگی روی میزش بود. همچنان که به پیپش پک می‌زد، به آن زن گفته بود: «این را برایت بگویم که درآوردن یک کتاب این روزها مثل درافتادن با یک حیوان وحشی است. حیوان وقتی از پا درمی‌آید که خون زیادی از خود آدم رفته باشد. من که یک ناشرم…» و این تکیه‌کلام همیشگی‌اش بود. وقتی که زن پرسیده بود: «شعر چی؟ چاپ شعر هم توی برنامه‌ی کار شما هست؟» من با خود زمزمه کرده بودم که او دیگر کیست و پیرمرد، انگار که بخواهد به سؤال مشکل و حزن‌آوری پاسخ بدهد، نفس عمیقی کشیده بود و گفته بود: «نه، نه مثل ترجمه‌ی رمان یا کتاب‌های تاریخی… چاپ شعر این روزها اشکالات زیادی دارد.» پیرمرد پشت سر هم پیپش خاموش می‌شد و ناچار صحبتش را قطع می‌کرد و آن را آتش می‌زد. یک هفته‌ای بیشتر نبود که سیگار را ترک کرده بود و به تفنن پیپ می‌کشید. هنگام خداحافظی زن را تا سر پله‌ها بدرقه کرده بود. آن روزها همه‌جور آدمی به دفتر انتشاراتی می‌آمد. از مغازه‌ی کتابفروشی در طبقه‌ی همکف نشانی دفتر را می‌پرسیدند و بالا می‌آمدند. گاهی فضلی آدم‌های پرت و مزاحمی را فقط برای آزار ما بالا می‌فرستاد. می‌توانست همان جا توی مغازه دست‌به‌سرشان کند. استعدادهای جوان و دورافتاده‌ای هم بودند که کارهایشان را با پست سفارشی از شهرستان می‌فرستادند. پیرمرد همه‌ی این کارها را به من حواله می‌داد که بخوانم و نظر بدهم. به پشتی صندلی‌اش تکیه می‌داد، با انگشت مرا نشانه می‌گرفت و می‌گفت: «نه، نه، اشتباه نکن، من که یک ناشرم این را به تو می‌گویم که همیشه بهترین استعدادها را درست همان جاهایی می‌توانی پیدا کنی که هیچ به فکرش نبوده‌ای…» دروغ می‌گفت. می‌دانستم که تا به حال حتی یک صفحه را هم بی‌توصیه و نظر دوستی یا آشنایی چاپ نکرده است. اما بادی به غبغبش می‌انداخت و همچنان که به تکه‌ای از آسمان بی‌رنگ راسته‌ی کتابفروشی‌ها در قاب چرک پنجره نگاه می‌کرد، می‌گفت: «توی این حرفه گاهی وقت‌ها هست که نباید ترسید. باید جرئت داشت و انتخاب کرد و در یک کلام، باید توپ زد!» … #آهاستانبول

  • برگی از کتاب “صدایم کن خضرا” نوشته علیرضا بهنام

    حکم تیر تمام این روزها بگذرند از من ببرند مرا به خیابانی بلند از زیر قارچ اتمی با آن مناره‌اش که می‌درد آسمان را تا میدان مجسمه‌ای بی‌سر بیاشوبم بلند  خدایا بلند چشم‌های تو همراه من است همراه من است زیبایی جهان لکنت گرفته‌ام از این همه زیبایی لکنت گرفته‌ام از این همه رعنایی لکنت گرفته‌ام حکم تیر از روی مناره که می‌آید چشم‌های تو همراه من است حکم تیر از روی بام که می‌آید چشم‌های تو همراه من است بلند می‌شود صدایم    اوج می‌گیرد     با چشم‌های تو این وسط جاری روی زمین و موج‌موج چشم‌های تو می‌آید تا امتداد این بلند الله اکبر حکم تیر می‌آید این جهان قرار بود گل بشود جایی که انقلاب و آزادی به هم می‌رسند این جهان قرار است گل بشود در امتداد زیبایی خجسته‌ی آن دو چشم و چشم‌های دیگر که از روزگار زیبایی ازلی آزاد خرامیده‌اند دوزخ به‌جا مانده از آن همه زیبایی و می‌بینم با پهلویی شکسته یک گل با صورتی شکسته یک گل با ابرویی شکسته یک گل توفان رنگ از ترعه‌های بلند خیابان‌ها می‌گذرد   الله اکبر هان بنگرید این چله هم می‌گذرد با پرچم عزا و باریکه‌ای از نور هنوز می‌تابد بر این بلند اینجا خیابان من است خیابان من است اینجا و زیبایی جهان همراه من است #صدایمكنخضرا

  • برگی از کتاب “کجا می‌نویسم” نوشته نیلوفر دهنی

    دوم زیاد معطل نشدم. منشی دفتر کمک کرد و خیلی زود به اتاق سردبیر راهنمایی‌ شدم. او هم، تا نشستم سر اصل مطلب رفت. با خود کلی از مطالب چاپ‌ شده‌ام را برده بودم که بی‌نگرانی به من کار بدهد. قرار شده بود که برای پرتیراژترین روزنامه‌ی آن روزها بنویسم. خیلی از نویسنده‌ها و اهالی ادبیات فقط همین روزنامه را می‌خواندند. اینجوری شاید من هم بیش‌تر خوانده می‌شدم، آن‌ هم با خوانندگانی که خودم خواننده‌ی آثارشان بودم. اما آقای سردبیر زیاد فرصت نداد که برایش از سوابقم بگویم یا پرونده‌ای را ورق بزند که با خود آورده بودم. پیشنهادش را مطرح کرد و باز اصلا صبر نکرد من حرفی بزنم. بی‌معطلی گفت: “خب، اولین مطلب را کی به دست من می‌رسانید؟” از سوژه‌اش کمی جا خوردم. به نظرم عامه‌پسند آمد اما او معتقد بود که موضوع جالبی‌ست و خوانندگان بسیاری پیدا خواهد کرد. بعدها وقتی یکی دو سال پس از پایان این پروژه از بعضی‌ها می‌شنیدم که مطالبم را خوانده‌اند، بدون اینکه حتی آن موقع من را بشناسند یا اسمم را به خاطر بسپرند، کلی ذوق می‌کردم. گفت‌وگوی‌مان ده دقیقه بیش‌تر طول نکشید و زود از دفترش بیرون آمدم. قرار بود بروم سراغ نویسنده‌ها و مترجم‌ها و ازشان بپرسم چطور کار می‌کنند؟ با آنها وعده ملاقات بگذارم و ببینم اتاق کارشان چطوری‌ست؟ و بعد همه‌ی این‌ها را برای خوانندگان روزنامه بنویسم. روزنامه‌ی شرق بخش جدیدی داشت به اسم «کافه شرق» که قرار بود پنجشنبه‌ها منتشر شود. اولین شماره هم چند روز بعد از دیدار من و سردبیر همان کافه چاپ می‌شد. وقت زیادی برای آماده کردن مطلبم نداشتم. یکراست رفتم خانه و دفترچه تلفنم را درآوردم. یک ساعته لیستی از نویسندگان و مترجمانی که به نظرم شروع گفت‌وگو با آن‌ها بد نبود، تهیه کردم و به دستیار سردبیر که قرار بود از آن روز با او برنامه‌هایم را هماهنگ کنم، بلافاصله تلفن زدم. همه را تأئید کرد و گفت بعد از مشخص شدن زمان اولین گفت‌وگو به عکاس خبر بدهم. شانس با من یار بود. به اولین نفری که زنگ زدم همانی شد که نخستین مطلب را در موردش نوشتم. تا موضوع گزارش را گفتم، خیلی زود موافقت کرد و برای روز بعد قرار گذاشت. عصر یکشنبه ساعت هشت و نیم، خیابان دربند. خانه جمال میرصادقی. جمال میرصادقی را بیش‌تر از کتاب‌هایی که ازش خوانده بودم نمی‌شناختم. چند تا داستان او را خوانده بودم و کتاب«اصول داستان‌نویسی»اش را خیلی دوست داشتم. کتاب «واژه‌نامه هنر داستان‌نویسی» از میمنت میرصادقی، همسرش را هم خیلی وقت بود که توی کتابخانه‌ام گذاشته بودم. چند سالی بود که کارم گفت‌گو با نویسنده‌ها و مترجم‌ها شده بود. خبرنگاری سیاسی را که با آن وارد مطبوعات شده بودم درست بعد از یک‌ سال کنار گذاشتم. حوزه مورد علاقه‌ام ادبیات بود و ترجیح می‌دادم دنیایم میان آدم‌هایی بگذرد که کتاب‌های‌شان را خوانده بودم تا در فضای های‌وهوی و هیجانات سیاسی. قبل از آن هم پیش آمده بود با بعضی از نویسنده‌هایی که همیشه تحسین‌شان می‌کردم از نزدیک آشنا بشوم، اینطوری که بشود برایم از نوشتن بگویند و اتاق کارشان را ببینم اما نه زیاد یا اینکه بتوانم در این مورد با آنها حرف بزنم و از آن بنویسم. آن عصر یکشنبه که داشتم به خانه میرصادقی می‌رفتم، آن‌قدر هیجان داشتم که توی راه به گیتا تلفن زدم و سوال‌هایم را با او مرور کردم. برایم جالب بود بدانم که چرا اغلب شخصیت‌های داستان‌های جمال میرصادقی کودک یا نوجوان هستند یا چرا بیش‌تر وقت‌ها پایان داستان‌هایش تلخ و سیاه است؟ به نظرم از آن نویسنده‌هایی بود که زیاد اهل جمع‌ و محفل نبود، برای همین از آن محبوبیت‌ها که برای حضور در همه جا نصیب خیلی‌ها می‌شود، شاید نداشت. یادم بود که یکبار توی مراسم تجلیل از خودش گفته بود: “آن‌قدر به من فحش دادند تا باعث معروفیتم شدند.” اما به نظر من جمال میرصادقی، داستان‌نویس مطرحی‌ بوده است و این به خاطر داستان‌هایی‌ست که نوشته، نه بدگویی دیگران از او یا هرچیز دیگری. جدا از ترجمه‌هایش یا همان کتاب اصول داستان‌نویسی‌ که خیلی‌ها توی کلاس‌های آموزش داستان‌نویسی به دانشجویان توصیه می‌کنند آن را بخوانند. می‌خواستم از او بپرسم که کی می‌نویسد؟ فضای ایده‌آل نوشتنش چیست و این حرفها اما گیتا چیز دیگری می‌گفت: “وقتی توی خانه و اتاق کار می‌روی باید به یک چیزهایی دقت کنی تا بیش‌تر نویسنده را بشناسی. مثلا ببین اتاق و فضای کار نویسنده به تو چه حسی می‌دهد. به تابلوها و اشیا و حتی تمیزی اتاق دقت کن، اینکه کتاب‌هایش چقدر قدیمی و جدید هستند؟” می‌گفت: “برای اینکه بفهمی این نویسنده یا هر هنرمند دیگری دوست دارد دنیای بیرون وارد اتاق کارش شود یا نه به جزئیات دقت کن. مثلا اینکه آیا توی اتاق کارش صندلی برای نشستن آدم‌های دیگر هست یا نه؟ اصلا جای مجزایی برای نوشتن دارد یا نه؟ ببین جای نوشتن و مطالعه و موسیقی گوش کردنش مشترک است یا نه چون خیلی‌ها برای ازدست ندادن تمرکزشان حاضر نیستند محل نوشتن‌شان با کتاب‌ یا چیزهای دیگر پر شود.” … #کجامینویسم

  • کتاب‌های نشر ناکجا در گودریدز

    تمامی کتاب‌هایی که توسط نشر ناکجا منتشر می‌شوند، پس از انتشار در اکانت ناکجا در وبسایت گودریدز ثبت می‌شوند. با همراهی اکانت ناکجا در این وبسایت می‌توانید این کتاب‌ها را به قفسه خود اضافه کرده و به دیگران پیشنهاد دهید. برای دیدن اکانت ناکجا از اینجا وارد شوید #هفتداستان۱۳۹۱

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page