top of page

نتایج جستجو

Search this site

488 results found with an empty search

  • کندن از کلمه‌ها

    رسول رخشا شبنم آذر شاعري است که صاحب خط فکري مشخصي در شعرهايش است و در دورنماي نزديکي که با خوانش شعرهايش به تصوير کشيده مي‌شود، خطوط و مرزهاي انديشه و تفکرش آشکارا ديده مي شود. هر چند که شعرهاي اين مجموعه چه از نظر فيزيک و چه از بعد متافيزيک تفاوت‌هايشان به سادگي قابل تشخيص هستند اما پيگيري و اصرار شاعر بر سر بن مايه‌هاي فکري شعرهايش چيزي نيست که به راحتي بتوان از نظر دور داشت. توجه به نظرگاه‌هاي فکري و زمينه‌هاي مشخص انتقادي در انديشه شعر شبنم آذر طوري برجسته مي شود که خواننده آن نمي‌تواند از کنار دغدغه‌هاي شاعر –که زمينه‌هاي مشترکي هم دارند– بي توجه عبور کند. نزديک تر بيا / اين چهره را پيشتر / ديده‌اي / چاه عميق / در لحظه سياهي مطلق / به انعکاس صدا مي رسد / نزديک تر بيا نگراني، اضطراب، بي‌قراري و طرح پرسش‌هاي انساني و اخلاقي در زمينه‌هاي فردي و جمعي در فرآيند ذهني شاعر در نهايت بدل به نتيجه‌اي ميشود که همراه است با پررنگ شدن نوميدي‌ها، تيرگي‌ها و تاريکي‌هاي تاريک پيرامون‌مان در شعر. توجه و حساسيت شاعر نسبت به مسائل جمعي و بيرون از خودش در روزگار اصرار به زيستن در غار تنهايي موضوع قابل ارزشي است و بايد با احترام از آن ياد کرد اما از سمتي ديگر، مي‌تواند وزن‌هایي باشد براي پايين کشيدن سمتي از شعر به سمتي که شعر مدعي فيگورها وحرف‌هاي روشنفکرانه شود و ديواري برپا کند ميان خودش و مخاطبش. به گمانم اين آسيبي است که دامن‌گير شعرهايي مي‌شود که معمولا همراه هستند با مفاهيمي که به نوعي به زندگي جمعي و موضوعات اخلاقي و انساني مي‌پردازند. در اين ميان هشياري شاعر مي‌تواند نقش فيلتر مهمي را بازي کند، چراکه انتقال معنا و پيام ذهني شاعر به مخاطب نزد او از اهميت بالايي برخوردار است، علاوه بر اين، معمولا شعرهايي که در چنين جهان وارهاي سير ميکنند در اطراف خود با انبوهي از کلماتي روبه‌رو ميشوند که تنها بنا به شرايط اضطراري و اورژانسي در شعر وارد شده‌اند و جايگاه مناسبي براي خود در ساختار شعر نمي‌يابند، جدا از اينکه شعر را محکوم به طولاني شدن مي‌کنند. …يک غلت ديگر اگر بزنيم / اين خواب شيرين را چنگيز برايمان تعبير مي کند / و از اين همه کلمه تاريخ را تسخير / و من / اين همه جان ميکنم / تا از اين کلمه بکنم حرف بيراهي نيست اينکه شاعران خودشان پيش و بيش از هرکسي با شعرشان انس مي‌گيرند و زير و بم آن را مي‌شناسند، شعر گفتن براي آذر دغدغه‌اي است که هجوم انديشه‌هاي ذهنش را به سامان مي‌رساند اما به گمانم شبنم آذر بايد خودش را از هراس و وسواس چگونه روبه‌رو شدن با کلمه‌ها نجات دهد. توجه، حساسيت و حضور شاعر در شکل‌گيري شعرهايش و برجسته ساختن ديواره‌هاي بيروني شعرها و تاثير مفهومي واژه‌هايي نظير شعر، کلمات، لغت، حرف، سطر، حاشيه شعر و… در ساختار دروني و بيروني در برخي از شعرها مانع از حرکت مناسب و شکل يافته در جهان واره آن‌ها مي‌شود، شاعر بايد تنها به واژه‌هايي در شعرش اجازه حضور دهد که بداند آنها برايش دستمايه‌اي مي‌شوند که تنديس و پيکره شعر از چينش و ترکيب و تراشيدن مناسب آنها پديدار می‌شود بي آنکه راه و روش و ابزارهاي اين کار ديده شوند در واقع چنين واژه‌هايي نقش استراکچري را در يک ساختمان بازي مي‌کنند که در شکلگيري بنا اهميت فراواني دارد اما فقط وقتي مي‌توانيم آن را ببينيم و لمس کنيم که آن بنا را منهدم کنيم. وقتي که شبنم آذر به تخيل واقعي خود رجوع مي‌کند و در پي آن به خلق تصويرهايي برآمده از زبان شکل يافته شعرش دست مييابد، خواننده روبهرو ميشود با شعري مطبوع و مطلوب: زمستان / پرچمش را آويزان کرده در باد / از شليک کوچ پرندگان / سوراخ ميشود آسمان. روزنامه اعتماد ملي، شماره 942 به تاريخ بیست و سوم خراد هشتاد و هشت □ #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست

  • شبنم آذر شاعر معترض؛ شعری با صورتی سنگی

    تعجبی ندارد اگر ما شاعران پریشان‌حال نسل شعری اواخر هفتاد و اوایل هشتاد، قدری بدخلق و خشمگین باشیم. سرنوشت، دوره فعالیت ادبی ما را به برهه‌‌ای پرتاب کرد که ابتدای آن پس از ختم توپ و مسلسل، پر از حرف‌زدن (و فقط حرف‌زدن) درباره آزادی و دل‌خوش‌کنک‌های مقطعی و بی‌نتیجه‌‌ای بود که تنها عمر و انرژی‌مان را به باد داد و اواخر آن هم -که به طرز رقت‌انگیزی دارد با اواخر دوران جوانی‌مان مصادف می‌شود- عصر لال‌مانی و لال‌بازی است. خاصه آن که نسلی هم از پی ما آمده‌‌اند که بر وضعیت معلق بین زمین و آسمان‌مان رحم نمی‌کنند و در پی‌ قطع کردن رشته باریکی هستند که ما را به حیات وصل نگه داشته. طبیعی هم هست. آنها می‌گویند نمی‌خواهیم اشتباه شما را تکرار کنیم و زیرپای نسل پیشین له و لورده شویم. پس به مصداق علاج واقعه قبل از وقوع، پیشاپیش شما را لت و پار می‌کنیم. دست مریزاد و خدا قوت! گفت «زنده بودن ما از بی‌کفنی است». او مدام در حال اعتراض به وضعیت موجود است؛ اما در عین حال پیشنهاد بهتری هم برای برون شد از این تنگنا ندارد. چرا که اعتراض‌اش عاطفی است، نه سیاسی. در چنین گیر‌و‌داری، همه ما در خلوت خودمان می‌دانیم که عجالتاً شاعری یعنی کشک و جسارتاً ول معطلیم… می‌گویید نه؟ امتحان کنید! یک روز بروید مثلاً وسط یکی از واگن‌های مترو و یکی از بهترین شعرهایتان را به طور رایگان و live برای ملت دکلمه کنید، تا ببینید چه قدر زرشک تعارف‌تان می‌کنند. فردایش گیتاری به دست بگیرید و همان شعر را به آواز بخوانید و ببینید اوضاع چه قدر عوض می‌شود؟… اینها را چرا گفتم؟ احتمالا می‌خواستم بگویم که خشم و رنج مستتر در شعر شبنم آذر را به خوبی درک می‌کنم. چون هم‌جنس خشم و رنج خود من و خود ماست. این است که پیش از هر گونه افاضات منتقدانه، باید اعتراف کنم که حیطه و هوای وقوع شعرش را دوست می‌دارم و برایم ذره‌ای بیگانگی ندارد. شاید چون من هم از همین نسل مجروحی هستم که می‌کوشد جراحات‌اش پیش چشم اغیار لو نرود و وانمود می‌کند همه‌چیز عادی است. روشن فکر ماندن، نیازمند قدری جنتلمن بودن است و به قول رومن گاری: «جنتلمن کسی است که یک چاقو را تا دسته در سینه‌اش فرو کرده‌اند و او به روی خودش نمی‌آورد». شعر شبنم آذر، از منظر مضمون در چنین حال و هوایی جان می‌گیرد. راوی از سویی نمی‌تواند میل به انتلکتوئل بودن را پنهان کند و از دیگر سو انگار می‌داند که فاتحه انتلکتوئل‌بازی خوانده شده و تا حد کرم‌پودری برای پوشاندن جوش‌ها و حفره‌های صورت فروکاسته شده است. این است که موقعیت بینابین خود را حتی در بعد ریتوریک شعرش نیز، حفظ می‌کند: او زبانی را به کار می‌گیرد که نه تا حد پسند عوام ساده است و نه تا حد شعر زبان محور دهه هفتاد افراطی است، او مدام در حال اعتراض به وضعیت موجود است؛ اما در عین حال پیشنهاد بهتری هم برای برون شد از این تنگنا ندارد. چرا که اعتراض‌اش عاطفی است، نه سیاسی. به همین خاطر هم شبنم آذر در این قسمت از بازی برنده می‌شود. یعنی علی‌رغم آن که بنیان شعرش نقد اجتماعی و گاهی فرهنگی وضعیت موجود است، شعار نمی‌دهد و اسیر سنت مهوع هارت و پورت نمی‌شود. به همین خاطر بیشتر گزارش دهنده است تا منتقد و باز به همین دلیل اتکایش بیشتر به تصویر است تا چینش استقرایی زبان محور در متن. این سردی، میل به خلق فضای رمانتیک را از شعر او زایل کرده و نهایتا منجر شده به شعری که با صورتی سنگی، جدی و منفعل، می‌کوشد حتی بازی‌های زیرپوستی‌اش را از شما پنهان نگاه دارد. حسن بزرگ او در این گزارش، آن است که به هیچ وجه زن بودن‌اش را به رخ نمی‌کشد. راوی شعرهای آذر، نه اعتراضی به زن بودنش دارد و نه از این خصیصه برای تاثیرگذاری حسی بر مخاطب بهره می‌گیرد. بدون تعارف باید بگویم که شعر شبنم آذر، شعری کم‌نظیر است. وقتی به ذهن خود رجوع می‌کنم و شاعرانی را به یاد می‌آورم که با تفاوت‌های اجرایی بسیارشان، نهایتا در همین جغرافیای فکری کار می‌کردند؛ باز می‌بینیم که شبنم آذر، از حیث مذکور، موفق به خلق شعر سردتر و خاص‌تری است. این سردی، میل به خلق فضای رمانتیک را از شعر او زایل کرده و نهایتا منجر شده به شعری که با صورتی سنگی، جدی و منفعل، می‌کوشد حتی بازی‌های زیرپوستی‌اش را از شما پنهان نگاه دارد. اما لبه تیغ شعر شبنم آذر هم درست همین جا است. همه‌چیز بیش از حد برای او جدی است، و این جدیت گاهی رنگی از اغراق می‌‌گیرد و در عین حال که حتی انتزاعی‌ترین سطرهای او نیز در خدمت نوعی واقع‌گرایی متخیل هستند، بازی ندادن او به طنز، بن‌مایه‌های رمنس و متلکم وحده بودن راوی در اغلب موارد، شعر او را قدری دکوراتیو جلوه می‌دهد. یعنی شعری که انگار همه‌چیزش بیش از حد تر و تمیز و براق و سرجای خود است و این امر، قدری من خواننده را معذب و باور واقع‌گرایی شاعر را دشوار می‌کند. این وضعیت، حتی در ناتورالیستیک‌ترین لحظات شعر او نیز وجود دارد: در شعر او جنازه‌ها نهایتا مضطرب و کتاب‌ها نهایتا فرسوده و اسطوره‌ها فوق فوقش پوسیده‌اند و اینها همگی صفاتی بسیار مودبانه و شیک هستند. اشتباه نشود! قرار نیست شعرمان را به چاله میدان بدل کنیم و به اسطوره‌های محترم فحش‌های آب نکشیده خواهر و مادر بدهیم. اما تصویر کردن انزجار، نیازمند بیان و اجرایی جسورانه‌تر است. کاش می‌شد که به جای بیان مستقیم این فرسودگی، این موقعیت برای ما تصویر می‌شد. ماجرا اصلا این نیست که چنین کاری ارزشمند یا بی‌ارزش است. قصد من یادآوری موقعیتی است که با رویکرد سخت‌گیرانه‌ شبنم آذر به شعرش تزریق و یا از شعرش گرفته می‌شوند. در شعر او ظرفیت‌هایی است که می‌تواند وی را به شاعری کاملا مستقل و پیشرو بدل کند و گمان من بر این است که او هنوز نتوانسته به اندازه کافی، از شعر نسل دوم دهه هفتاد فاصله بگیرد. اگر بتواند این فاصله‌گیری را با مسافتی مناسب و بدون گریز از مرکز انجام دهد، یقینا به فتحی بزرگ نایل خواهد شد که “قله‌ها خواب پرچمش را می‌بینند”*. علی مسعودی‌نیا از سایت تاسیان *فتحی بزرگ که قله ها خواب پرچمش را می بینند #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست

  • برگی از کتاب “آه، استانبول” نوشته رضا فرخ‌فال

    آه، استانبول … چشم‌هایش خاکستری بود. از پلکان سه طبقه ساختمان که بالا آمده بود، در راهرو تنگ دفتر انتشاراتی که دیوارهایش را بسته‌های کتاب تا زیر سقف پوشانده بود، آن چشم‌ها بایست به این رنگ درآمده باشند. اما من متوجه نشده بودم. حتی صدای او را نشنیده بودم که از پسرک پادو نشانی دفتر مدیر را گرفته بود. سرم گرم کار خودم بود. در اتاق نیمه‌باز بوده است. روی ترجمه‌ی یک متن خسته‌کننده‌ی جامعه‌شناسی کار می‌کردم. جمله‌ها را می‌نوشتم، پاک می‌کردم و دوباره می‌نوشتم. یک لحظه که سرم را از روی کاغذ برمی‌دارم، زنی را می‌بینم با قامتی متوسط، سراپا در لباسی تیره ـ به رسم این روزها ـ که از برابر اتاقم گذشت. عینکم را برداشتم و با انگشت گوشه‌ی حدقه‌هایم را فشار دادم تا ضربان خون در رگ‌های چشم آرام گیرند. چشم‌ها از همان ساعات اول روز با من راه نمی‌آمدند. از بی‌خوابی شب بود. به ساعتم نگاهی انداختم. نیم ساعتی به ظهر مانده بود و پیرمرد، مدیر انتشاراتی، هنوز نیامده بود. سیگاری آتش زدم و از جا بلند شدم و نزدیک پنجره رفتم. آفتاب چشم را می‌زد، اما دیگر آن آفتاب وقیح و خیره‌کننده‌ی تابستان نبود که یک فصل تمام راسته‌ی کتابفروشی‌ها را می‌گداخت و خلوت می‌کرد. صدای باز شدن درِ اتاق و خنده‌ی پیرمرد، مدیر انتشاراتی، را شنیده بودم و با خود فکر کرده بودم که باز هم یکی از آشنایان قدیمش به سراغ او آمده است و دوباره مشغول کار خود شده بودم. متن جامعه‌شناسی خوب پیش نمی‌رفت. پسرک پادو آمده بود و گفته بود: «آقا، شما را می‌خواهد.» و پیرمرد، در میان ابر بنفش‌رنگی از دود پیپ گرداگرد صورتش، مرا به آن زن معرفی کرده بود که «ارباب، یا به قول امروزی‌ها ویراستار ما!» و به دنبال این حرف یکی از آن خنده‌های بلند و کِشدارش را سر داده بود که تنها می‌توانست از سینه‌ی آدم‌های هم‌نسل او بیرون بیاید. پوشه‌ی زردرنگی روی میزش بود. همچنان که به پیپش پک می‌زد، به آن زن گفته بود: «این را برایت بگویم که درآوردن یک کتاب این روزها مثل درافتادن با یک حیوان وحشی است. حیوان وقتی از پا درمی‌آید که خون زیادی از خود آدم رفته باشد. من که یک ناشرم…» و این تکیه‌کلام همیشگی‌اش بود. وقتی که زن پرسیده بود: «شعر چی؟ چاپ شعر هم توی برنامه‌ی کار شما هست؟» من با خود زمزمه کرده بودم که او دیگر کیست و پیرمرد، انگار که بخواهد به سؤال مشکل و حزن‌آوری پاسخ بدهد، نفس عمیقی کشیده بود و گفته بود: «نه، نه مثل ترجمه‌ی رمان یا کتاب‌های تاریخی… چاپ شعر این روزها اشکالات زیادی دارد.» پیرمرد پشت سر هم پیپش خاموش می‌شد و ناچار صحبتش را قطع می‌کرد و آن را آتش می‌زد. یک هفته‌ای بیشتر نبود که سیگار را ترک کرده بود و به تفنن پیپ می‌کشید. هنگام خداحافظی زن را تا سر پله‌ها بدرقه کرده بود. آن روزها همه‌جور آدمی به دفتر انتشاراتی می‌آمد. از مغازه‌ی کتابفروشی در طبقه‌ی همکف نشانی دفتر را می‌پرسیدند و بالا می‌آمدند. گاهی فضلی آدم‌های پرت و مزاحمی را فقط برای آزار ما بالا می‌فرستاد. می‌توانست همان جا توی مغازه دست‌به‌سرشان کند. استعدادهای جوان و دورافتاده‌ای هم بودند که کارهایشان را با پست سفارشی از شهرستان می‌فرستادند. پیرمرد همه‌ی این کارها را به من حواله می‌داد که بخوانم و نظر بدهم. به پشتی صندلی‌اش تکیه می‌داد، با انگشت مرا نشانه می‌گرفت و می‌گفت: «نه، نه، اشتباه نکن، من که یک ناشرم این را به تو می‌گویم که همیشه بهترین استعدادها را درست همان جاهایی می‌توانی پیدا کنی که هیچ به فکرش نبوده‌ای…» دروغ می‌گفت. می‌دانستم که تا به حال حتی یک صفحه را هم بی‌توصیه و نظر دوستی یا آشنایی چاپ نکرده است. اما بادی به غبغبش می‌انداخت و همچنان که به تکه‌ای از آسمان بی‌رنگ راسته‌ی کتابفروشی‌ها در قاب چرک پنجره نگاه می‌کرد، می‌گفت: «توی این حرفه گاهی وقت‌ها هست که نباید ترسید. باید جرئت داشت و انتخاب کرد و در یک کلام، باید توپ زد!» … #آهاستانبول

  • برگی از کتاب “صدایم کن خضرا” نوشته علیرضا بهنام

    حکم تیر تمام این روزها بگذرند از من ببرند مرا به خیابانی بلند از زیر قارچ اتمی با آن مناره‌اش که می‌درد آسمان را تا میدان مجسمه‌ای بی‌سر بیاشوبم بلند  خدایا بلند چشم‌های تو همراه من است همراه من است زیبایی جهان لکنت گرفته‌ام از این همه زیبایی لکنت گرفته‌ام از این همه رعنایی لکنت گرفته‌ام حکم تیر از روی مناره که می‌آید چشم‌های تو همراه من است حکم تیر از روی بام که می‌آید چشم‌های تو همراه من است بلند می‌شود صدایم    اوج می‌گیرد     با چشم‌های تو این وسط جاری روی زمین و موج‌موج چشم‌های تو می‌آید تا امتداد این بلند الله اکبر حکم تیر می‌آید این جهان قرار بود گل بشود جایی که انقلاب و آزادی به هم می‌رسند این جهان قرار است گل بشود در امتداد زیبایی خجسته‌ی آن دو چشم و چشم‌های دیگر که از روزگار زیبایی ازلی آزاد خرامیده‌اند دوزخ به‌جا مانده از آن همه زیبایی و می‌بینم با پهلویی شکسته یک گل با صورتی شکسته یک گل با ابرویی شکسته یک گل توفان رنگ از ترعه‌های بلند خیابان‌ها می‌گذرد   الله اکبر هان بنگرید این چله هم می‌گذرد با پرچم عزا و باریکه‌ای از نور هنوز می‌تابد بر این بلند اینجا خیابان من است خیابان من است اینجا و زیبایی جهان همراه من است #صدایمكنخضرا

  • برگی از کتاب “کجا می‌نویسم” نوشته نیلوفر دهنی

    دوم زیاد معطل نشدم. منشی دفتر کمک کرد و خیلی زود به اتاق سردبیر راهنمایی‌ شدم. او هم، تا نشستم سر اصل مطلب رفت. با خود کلی از مطالب چاپ‌ شده‌ام را برده بودم که بی‌نگرانی به من کار بدهد. قرار شده بود که برای پرتیراژترین روزنامه‌ی آن روزها بنویسم. خیلی از نویسنده‌ها و اهالی ادبیات فقط همین روزنامه را می‌خواندند. اینجوری شاید من هم بیش‌تر خوانده می‌شدم، آن‌ هم با خوانندگانی که خودم خواننده‌ی آثارشان بودم. اما آقای سردبیر زیاد فرصت نداد که برایش از سوابقم بگویم یا پرونده‌ای را ورق بزند که با خود آورده بودم. پیشنهادش را مطرح کرد و باز اصلا صبر نکرد من حرفی بزنم. بی‌معطلی گفت: “خب، اولین مطلب را کی به دست من می‌رسانید؟” از سوژه‌اش کمی جا خوردم. به نظرم عامه‌پسند آمد اما او معتقد بود که موضوع جالبی‌ست و خوانندگان بسیاری پیدا خواهد کرد. بعدها وقتی یکی دو سال پس از پایان این پروژه از بعضی‌ها می‌شنیدم که مطالبم را خوانده‌اند، بدون اینکه حتی آن موقع من را بشناسند یا اسمم را به خاطر بسپرند، کلی ذوق می‌کردم. گفت‌وگوی‌مان ده دقیقه بیش‌تر طول نکشید و زود از دفترش بیرون آمدم. قرار بود بروم سراغ نویسنده‌ها و مترجم‌ها و ازشان بپرسم چطور کار می‌کنند؟ با آنها وعده ملاقات بگذارم و ببینم اتاق کارشان چطوری‌ست؟ و بعد همه‌ی این‌ها را برای خوانندگان روزنامه بنویسم. روزنامه‌ی شرق بخش جدیدی داشت به اسم «کافه شرق» که قرار بود پنجشنبه‌ها منتشر شود. اولین شماره هم چند روز بعد از دیدار من و سردبیر همان کافه چاپ می‌شد. وقت زیادی برای آماده کردن مطلبم نداشتم. یکراست رفتم خانه و دفترچه تلفنم را درآوردم. یک ساعته لیستی از نویسندگان و مترجمانی که به نظرم شروع گفت‌وگو با آن‌ها بد نبود، تهیه کردم و به دستیار سردبیر که قرار بود از آن روز با او برنامه‌هایم را هماهنگ کنم، بلافاصله تلفن زدم. همه را تأئید کرد و گفت بعد از مشخص شدن زمان اولین گفت‌وگو به عکاس خبر بدهم. شانس با من یار بود. به اولین نفری که زنگ زدم همانی شد که نخستین مطلب را در موردش نوشتم. تا موضوع گزارش را گفتم، خیلی زود موافقت کرد و برای روز بعد قرار گذاشت. عصر یکشنبه ساعت هشت و نیم، خیابان دربند. خانه جمال میرصادقی. جمال میرصادقی را بیش‌تر از کتاب‌هایی که ازش خوانده بودم نمی‌شناختم. چند تا داستان او را خوانده بودم و کتاب«اصول داستان‌نویسی»اش را خیلی دوست داشتم. کتاب «واژه‌نامه هنر داستان‌نویسی» از میمنت میرصادقی، همسرش را هم خیلی وقت بود که توی کتابخانه‌ام گذاشته بودم. چند سالی بود که کارم گفت‌گو با نویسنده‌ها و مترجم‌ها شده بود. خبرنگاری سیاسی را که با آن وارد مطبوعات شده بودم درست بعد از یک‌ سال کنار گذاشتم. حوزه مورد علاقه‌ام ادبیات بود و ترجیح می‌دادم دنیایم میان آدم‌هایی بگذرد که کتاب‌های‌شان را خوانده بودم تا در فضای های‌وهوی و هیجانات سیاسی. قبل از آن هم پیش آمده بود با بعضی از نویسنده‌هایی که همیشه تحسین‌شان می‌کردم از نزدیک آشنا بشوم، اینطوری که بشود برایم از نوشتن بگویند و اتاق کارشان را ببینم اما نه زیاد یا اینکه بتوانم در این مورد با آنها حرف بزنم و از آن بنویسم. آن عصر یکشنبه که داشتم به خانه میرصادقی می‌رفتم، آن‌قدر هیجان داشتم که توی راه به گیتا تلفن زدم و سوال‌هایم را با او مرور کردم. برایم جالب بود بدانم که چرا اغلب شخصیت‌های داستان‌های جمال میرصادقی کودک یا نوجوان هستند یا چرا بیش‌تر وقت‌ها پایان داستان‌هایش تلخ و سیاه است؟ به نظرم از آن نویسنده‌هایی بود که زیاد اهل جمع‌ و محفل نبود، برای همین از آن محبوبیت‌ها که برای حضور در همه جا نصیب خیلی‌ها می‌شود، شاید نداشت. یادم بود که یکبار توی مراسم تجلیل از خودش گفته بود: “آن‌قدر به من فحش دادند تا باعث معروفیتم شدند.” اما به نظر من جمال میرصادقی، داستان‌نویس مطرحی‌ بوده است و این به خاطر داستان‌هایی‌ست که نوشته، نه بدگویی دیگران از او یا هرچیز دیگری. جدا از ترجمه‌هایش یا همان کتاب اصول داستان‌نویسی‌ که خیلی‌ها توی کلاس‌های آموزش داستان‌نویسی به دانشجویان توصیه می‌کنند آن را بخوانند. می‌خواستم از او بپرسم که کی می‌نویسد؟ فضای ایده‌آل نوشتنش چیست و این حرفها اما گیتا چیز دیگری می‌گفت: “وقتی توی خانه و اتاق کار می‌روی باید به یک چیزهایی دقت کنی تا بیش‌تر نویسنده را بشناسی. مثلا ببین اتاق و فضای کار نویسنده به تو چه حسی می‌دهد. به تابلوها و اشیا و حتی تمیزی اتاق دقت کن، اینکه کتاب‌هایش چقدر قدیمی و جدید هستند؟” می‌گفت: “برای اینکه بفهمی این نویسنده یا هر هنرمند دیگری دوست دارد دنیای بیرون وارد اتاق کارش شود یا نه به جزئیات دقت کن. مثلا اینکه آیا توی اتاق کارش صندلی برای نشستن آدم‌های دیگر هست یا نه؟ اصلا جای مجزایی برای نوشتن دارد یا نه؟ ببین جای نوشتن و مطالعه و موسیقی گوش کردنش مشترک است یا نه چون خیلی‌ها برای ازدست ندادن تمرکزشان حاضر نیستند محل نوشتن‌شان با کتاب‌ یا چیزهای دیگر پر شود.” … #کجامینویسم

  • برگی از کتاب “مای نیم ایز لیلا” نوشته بی‌تا ملکوتی

    فصل ششم شبی که امیرعلی را اعدام کردن، اونقدر گریه کردم که یادم نمی‌آد هیچ موقع دیگه‌ای تو زندگیم اون طوری گریه کرده باشم. حتا وقتی آقام مُرد و هیچ‌کسی رو نداشت که براش گریه کنه، نه مادری نه پدری نه خواهری و نه برادری. خانوم هم زیاد گریه نکرد، اصلاً گریه نکرد. یک شب امیرعلی گریه کرد و همان روزش من. امیرعلی اون موقع هفده سالش بود. اونقدر بزرگ بود تا نفرین‌های شبانه‌روزی خانوم رو بفهمه و از اون موقع یه حس بیزاری تو دو تا چشم سیاه درشتش موج بزنه. از اون بیزاری‌ها که تا آخرین روزی که دیدمش باهاش بود و انگار مثل سنجاق قفلی، قفل شده بود به اون صورت استخونی و نزار. امیرعلی از زن‌ها متنفر بود. نمی‌دونم به خاطر معشوقه‌های جورواجور آقا بود یا مذهب سفت و سخت خانوم. هیچ وقت ندیدم با دختری قرار بذاره یا به زنی نگاه کنه، حتا عکس هنرپیشه‌ها رو هم جمع نمی‌کرد، ولی فکر می‌کنم ته دلش از گوگوش بدش نمی‌اومد. یه بار که تازه دو تا دونه مو پشت لبش سبز شده بود، خانوم یه عکس کوچیک گوگوش رو از لای کتاب تاریخش پیدا کرد و با کفش چرمی کهنه آقا حسابی کتکش زد. خانوم بعضی وقت‌ها کیف مدرسه‌ی ما رو می‌گشت. اون روز دم دمای غروب اول زمستون بود. از اون زمستونای پربرکت که خروار خروار برف می‌ریخت روی سر و کول خونه‌های کج‌وکوله‌ی مرکز شهر. امیرعلی درو که باز کرد، خانومو دید که وسط برفا اونقدر ایستاده که صورتش کبود شده. فهمید کارش تمومه. از پشت پنجره دیدم که رنگش سفید شد، مثل رنگ برفای کف حیاط. خانوم بازوش رو گرفت و کشوندش توی زیرزمین، صدای امیرعلی رو نمی‌شنیدم، اما صدای خوردن کف کفش رو، رو بدنش می‌شنیدم که چپ و راست می‌خورد به همه جای هیکل لاغرش. وقتی خانوم برگشت توی اتاق از ترسم دویدم توی جام و خودم رو زدم به خواب. خانوم بلند گفت: ـ از وقتی آقات مُرد، معصیت هم توی این خونه مُرد، فهمیدی؟ نمی‌خواد واسه نهی از منکر آبغوره بگیری. اون شب که امیرعلی رو اعدام کردن، خانوم هی دندوناشو روی هم می‌سابید، محکما. اونقدر محکم که انگاری دندوناش رو تو آسیاب بادی ده ایل و تبارش آسیاب می‌کنه. اون شب پونزده مرداد سال شصت و یک بود و پونزده مرداد از شانس گند من روز تولدمه. سرما که شروع می‌شه، مردم می‌چپن زیر پتو و به هم می‌چسبن. نتیجه‌اش اینه که بچه‌های زیادی توی تابستون به دنیا می‌آن؛ یکیش هم من. چله‌ی تابستون، الحق به دنیا اومدن داره اما نمی‌دونستم تو چله‌ی تابستون اعدام هم می‌کنن. اونم درست شب تولد هیجده سالگی من. اون شب داغ بود. داغیش چسبناک بود. مثل خانوم که چسبیده بود به لحافای زمستونی و داشت براشون ملافه می‌دوخت. خانوم تند تند نخ سفید رو از سوراخ سوزنای درشت رد می‌کرد و از اون تندتر لحافا رو کوک می‌زد. چند سال بود که کسی زیر این لحافا نخوابیده بود؟ چرا خانوم هر سال ملافه‌ی لحافا رو می‌شکافت و اونا رو با دست می‌شست؟ ما منتظر بودیم. می‌دونستیم که قراره امیرعلی رو اعدام کنن، اما چرا اون شب؟ چرا اون شب اونقدر گرم بود؟ چرا آسمون اونقدر صاف بود؟ چرا توی حیاط خونه بغلی مهمونی بود؟ چرا اون شب تلفنا قطع نبود؟ برقا نرفته بود؟ آژیر قرمز نمی‌کشیدن؟ بمباران هوایی نبود؟ کمیته نریخت خونه‌ی همسایه بغلی تا همه‌ی اون مادرقحبه‌ها شلاق بخورن؟ تا اون آهنگ لعنتی معین خفه شه: «می‌خونم به هوای تو پریچهر… چقدر جای تو خالیه پریچهر… دلم کرده هوایت وای پریچهر…» کاش حداقل گوگوش می‌خوند. امیرعلی اون چشم‌های معصوم و درشت قهوه‌ای رو دوست داشت. اون دماغ خوش ترکیب و اون لبای خوشگلو. من شک نداشتم که امیرعلی گوگوش رو دوست داشت، حتا بیشتر از گلسرخی و دانشیان. خانوم داد کشید: «ببند اون لوچه‌ها رو، چقدر زِر می‌زنی، سرم داره می‌ترکه… می‌خواست نره هی داد بزنه زنده باد مرده باد، مملکت قانون داره، بی‌صاحاب نیست، هر کی ضد امام باشه حقش مرگه…» از حرفای اون شب خانوم چیز دیگه‌ای یادم نمیاد جز این که به همه چیز و همه کس فحش می‌داد، به من، به امیرعلی، به آقا، به تیک تاک ساعت، به لحاف. سرم رو می‌کوبیدم به دیوار که یهو دیدم چشاش هر کدوم شده اندازه یه ترب، همون قدر بزرگ و قرمز. طوری بهم نگاه می‌کرد که انگار هر لحظه می‌خواد بهم حمله کنه. همون طور که به من زل زده بود، دست‌هاش تند و تند ملافه‌ی سفید چلوار رو به لحاف ساتن صورتی کوک می‌زد و صدایی مثل خرخر از ته حلقش بیرون می‌اومد. نمی‌دونم چی شد که یکهو سوزن تا نصفه فرو رفت سر انگشتش و قطره‌های درشت خون ریخت روی ساتن صورتی. همون طور که لکه‌های خون می‌ریخت روی لحاف صورتی عروسیش، اول آهسته و زیر لب گفت: استعفرالله… بعد این کلمه رو بلند و بلندتر تکرار کرد، کم کم شروع کرد به عربده کشیدن. جوری عربده می‌کشید که صدای آهنگ همسایه بغلی قطع شد. منم دویدم طرفش. لحافو از زیرش کشیدم و از پنجره پرتش کردم توی حوض تا آب حوض نجس بشه. تا دیگه نتونه دستاش رو توی آبِ حوض آب بکشه. هر روز وقتی می‌رفت لب حوض تا برای نماز مغرب و عشا وضو بگیره، می‌دویدم طرف تلویزیون تا اسامی اعدام‌شده‌ها رو بشنوم و بعد یک نفس راحت بکشم و دلم رو صابون بزنم که تا فردا خدا بزرگه. اون روز عصر خانوم ایستاده بود به نماز که یواشکی تلویزیون گنده‌ی زیمنس‌مون رو، که درش مثل صندوق امانات مسجد قفل می‌شد، روشن کردم. معمولاً اخبار ساعت هفت اسامی اعدام‌شده‌ها رو اعلام می‌کرد، خانوم سر سجده بود که یکهو نمازش رو شکست و اومد تلویزیون رو خاموش کرد. … #ماینیمایزلیلا

  • برگ‌هایی از کتاب “زرتشت برای چه می‌خندید” نوشته علی عبدالرضایی

    دوآلیزم دیگر نه خودکُشی می‌کنم نه خود زنی مردّدم مثل همه گودال پر کنم یا بسوزم چنان در تابوت که بسازم دود شاید که آتش بگیرد بهرامِ تازه‌ای در گور و جهان از چنگ این دو شیرِ وحشی رها شود دیگر نه راست کارگر است نه چپ در کارخانه دست‌اندر کار خدایی که ساخته‌اند کاری نیست خداداری که جز خودآزاری نیست حالا که مرگ مثل سربازی      اجباری‌ست و مرد با هیچ حوّایی نمی‌شود آدم چگونه می‌توان گونه سنگ کرد مقابل مشتی که از دهان می‌شود پرتاب؟ دیگر نه می‌شود اشک را زینتِ مژگان کرد نه پشت میله‌ها زندانی آدم‌ها دو دست دارند دو دسته نیستند برخی که مرده‌اند بین ما هستند آنها که زنده‌اند مرده‌اند بر سنگِ گردِ چشم‌ها گوری نشسته تاریک دیگر کسی برای کسی گور نمی‌کند بیل دستِ خودمان است #زرتشتبرایچهمیخندید

  • اوره زیر میز

    اوره زیر میز داستان کوتاه نوشته سعید منافی می‌توانم. زمان اندک یا زیاد نیست. نمی‌شود حدس زد کی در باز خواهد شد. هر لحظه امکان باز شدن هست و من سریع باید تصمیم بگیرم. اتفاقی که با باز شدن در، قدرت هر کاری را با من داشت. می‌دانستم. هر کاری. اضطراب و ترس و هیجان… تصمیم را گرفتم و به خودم قول دادم. در هنوز باز نشده است. در وضعیت معلوم و نامعلومی هستم. کمی خیالم راحت شد. در برابر اتفاقِ خواهد افتاده عریان نبودم. تصمیم گرفته بودم. راهی برای مقابله. شاید راهی برای نجات. چراغ اتاق چند بار خاموش و روشن شد. اندازه لامپ زیر پایم می‌شکست اما با‌‌ همان کوچکیش می‌توانست با خاموش شدن و روشن نشدن روانم را به هم بریزد. از تاریکی و از چیزی که در آن می‌تواند سهم من شود با ردی از رنگ‌های آبی تیره می‌ترسم. رفت و شد نور تمام شد و در بسته بود. لامپ روشن به من و من به آن خیره شدم. به در که نگاه کردم. سیاه می‌شد مثل مختلط شدن با ابری سیاه. کمی روشن، فلزیِ در پیدا و گم می‌شد. همه چیز به حالت اولیه برگشت. جز سردرد و دردی که کلیه چپم را با خود می‌برد. درِ بسته و اتفاقات پشتش، رخ نداده‌اند ولی من پیش‌دستی کرده‌ام و قبل از آنکه چیزی از آن طرف در اتفاق بیافتد، این طرف، در ذهنم انداختم با تمام اضطراب و ترس و هیجان. رنگ سفید میز به بهانه خراش‌ها و ترک‌های پنهان و پیدا به قدری که بعضی جاها می‌شد چوب زیرش را دید کهنه بود. لایه‌های چندباره رنگ. میز پیر که خاطراتش را لایه‌ها پنهان کرده است. کسانى که شاید حضورشان به قدرى بوده که از بین لایه‌ها بیرون زده بود بیشتر کنار لبه‌ها. تقریبا وسط میز پف کرده است. مثل پیشانی برآمده آدم کچل. تحریک‌کننده است. دلم می‌خواهد با انگشتم فشارش دهم بترکد و حضور کسى زیر لایه هاى شکسته نفس بکشد. شبیه میزهای دیگریست که در جاهاى مختلف پشتش نشسته‌ام. این اولین میزی‌ست که با سطحش ارتباط برقرار کرده‌ام. سطحى نه براى ته فنجان یا یک لیوان کافه گلاسه. هیچ صدایى نیست و در بسته متورم از اتفاق که مى‌تواند از شدت ورم از چهارچوب به سمت من و میز پرت شود. مهم نیست. بخت با من شد که قبل از باز شدن توانستم خود را از اتفاق چند گام پیش‌تر ببرم و بر اوضاع مسلط باشم. جزئیات را مجدد مرور مى‌کنم با همه چیزش. در باز می‌شود. از روى عادت بلند شدم. سرم پائین نبود. به چشم‌هایش خیره شدم. حتى هیح حسى نداشتم و مهم‌تر ترس. روى صندلى خالى نشست پوشه زردش را روی میز گذاشت. دستانش را روى آن به هم قلاب کرد. به هم نگاه کردیم. بار سوم نشستم. سریع بلند شد و پوشه زرد را روى صندلی به جای خودش نشاند. دور میز و من چرخید و رسید جاى اول. فکرش را نمى کرد که سه بار تکرار کند اصلا چیزى را تکرار نمى کرد سه بار تکرار کرد. به هم ریخت معلوم بود. امتحانم کرد. پشت صندلیم ایستاد دست‌هایش را لایه موهاى چربم فرو کرد و صداى کنده شدن تار‌ها را از روى پوست سرم مى‌شنیدم. هیح صدا و حرکتى از من به اتاق نجست و جارى. منتظر فرصتى بودم که دست‌هایش کمى شل شوند. نمى دانست که چه بلایى مى خواهم بر سرش بیاورم. دقیق شدم به فشارى که مى کند. در انتظار فرصت دلخواهم بودم. کمى شل شد و این یعنى دور دور من است و با تمام وجود پیشانی‌ام را به میز کوبیدم. بار دوم دستى لای مو‌هایم نبود و بار سوم ابرویم شکافت. دست‌های به هم بند شده را بالا آوردم و از روى چشم چپم پاک کردم. روى میز رنگ‌ها دلفریب بود با وجود اینکه پوشه زرد روى میز نبود. به سمتش چرخیدم. لبخند زدم. مات مانده بود. دوباره کوبیدم. محکم‌تر محکم‌تر. از درد لذت مى بردم. لذتی که از مات ماندنش مى بردم درد را شیرین مى کرد. از درد لذت مى بردم. باورش سخت بود. سخت. طبیعى بود. به خودم قول داده‌ام. به صدایى آغشته با خنده بودم. هیح مى‌دانى که چقدر دوست دارم کبود و داغون دست‌هایت باشم؟ چرا چراغ را خاموش نمى کنند؟ دست‌پاچه‌تر مى شد. احساس مى‌کردم و مى‌دیدم. سیگارش را از فیلتر آتش زد، سیگار دوم را به زحمت روشن. پنج کبریت را شکست و ششمی دود غلیظ را تا مدت دمیدن عمیق به بیرون حجاب صورتش کرد. لذت‌بخش است مغلوب کردن دشمن با لذت بردن از درد. پیشنهاد کردم سیگارش را روى قهوه‌اى سینه‌ام خاموش کند یا حتی مى‌تواند روى پلک‌هاى بسته‌ام و پیشنهاد کردم: چرا انگشت‌هایم را نمى‌شکنى؟ صداى شکسته شدنشان بسیار لذت‌بخش خواهد بود. باور کن سکوت مى‌کنم تا با هم صدایشان را بشنویم. از روى صندلى بلند شدم. جایى نداشت که بخورد کار از این‌ها گذشته بود. وحشت کرده بود. به کنج دیوار تکیه زده بود و پک‌هاى عمیقى از سیگار مى‌گرفت. لباس‌هایم را کندم. لخت و عریان و پیراهن در انتهاى دست‌هایم آویزان ماند. شبیه تکه‌اى گوشت از تنم. چرا مثل حیوانات آمیزش نمى‌کنیم؟ با دو دستم دست راستش که سیگار گرفته بود به صورتم نزدیک کردم. سیگار افتاد لایه چین پیراهن و دود از زیر چانه‌ام خم و به سمت بالا مست می‌شد. انگشت‌هایش را در دهنم فرو کردم. مک مى‌زدم. نیم نگاهى به چهره‌اش می‌انداختم. گیج و منگ و بزدلانه مثل سگ مى‌ترسید. مثل سگ. مثل سگ. آرام‌آرام نشستیم. می‌لرزید می‌ترسید بی‌پناه بود و از خواستن کمک عاجز بود. انگشتانش در حلقم اسیر شده بود. گریه می‌کرد می‌دیدم. کودکی بی‌سرپرست بود رو در روی تاراج امید زنده ماندن برای فردا. از درد می‌خواست به خودش بپیچد، می‌پیچیدم و می‌پیچید. سیگارِ نیم‌کشیده خاموش بود جایی از تنم عرق خاموشش کرده بود بی‌آنکه حسش کنم. طعم خون کامم را قل‌قلک می‌داد. هر چه تلاش می‌کرد راهی نداشت انگشت‌هایش در دهن من بود. از وحشت می‌مرد. می‌ترسید مثل سگ. در ناگهان باز شد اولین قدم، دومین قدم، سومین و، کاش در را نمى‌بست. از روى عادت بوى اوره تند از لایه پا‌هایم و صندلى جارى شد زیر میز.

  • راوی قصه‌های روزگاران

    نگاهی به کتاب  “آه استانبول” به قلم  نیلوفر دهنی “آه استانبول” را یک‌بار نمی‌شود خواند و بعد کتاب را بست و کنار گذاشت. داستان‌هایش رهایت نمی‌کند و مگر نه اینکه هنر نویسنده به این است که قصه برای خواننده بعد از پایان آن هم تمام نشود؟ رضا فرخفال، ” آه استانبول“‌را سال‌ها پیش نگاشته و اگر سخن میشل زوفا را بپذیریم که “باید کاری کرد تا تاریخ جامعه از طریق ادبیات آن خوانده شود.” می‌شود گفت، آثاری چون مجموعه داستان ” آه استانبول” به خوبی توانسته‌اند تاریخ عصر خود را بنمایانند. ” آه استانبول” مجموعه 8 داستان کوتاه است اما رضا فرخفال ذاتا رمان‌نویس است. در این مجموعه هم با وجود پیروی دقیق از اصول داستان‌کوتاه نویسی، از همین داستان‌ها چند ضلعی‌ای به هم پیوسته ساخته که خواننده با گیر افتادن درون آن، داستان‌ها را یکی یکی می‌خواند و هر قصه را در قصه بعدی دنبال می‌کند. نه اینکه کلا موضوع داستان‌ها به هم مربوط باشد اما روح حاکم بر داستان‌ها با وجود تفاوت قصه‌ها و شخصیت‌ها و طرح و نوع روایت، نماینده یک آبشخور فکری است. چیزی که جهان‌بینی نویسنده با عبور از همه این داستان‌ها را نشان می‌دهد. داستان اول “برجی برای خاموشی” با روایت زندگی مردمی آغاز می‌شود که نزدیک تپه‌ای با برج و باروی هزار ساله اما فروریخته زندگی می‌کنند. سال‌ها پیش از آن گبران شهر مرده‌های‌شان را به بالای آن تپه می‌بردند و از همان پایین می‌شد کرکس‌ها را دید که منتظر رفتن زندگان و تنها ماندن با مردگان بوده‌اند. ” می‌گفتند تپه خاکستر آتش‌هایی است که گبران در طول اعصار و قرون آنجا روشن کرده‌اند. برای ما از زمانی نقل می‌کردند که آنها مردگان‌شان را بالای تپه می‌گذاشتد، رو به آن دره سنگلاخ که کرکس‌ها در آن تا ژرف‌ترین بوته خاری که سرپناه جانوری بیابانی شده بود، پایین می‌رفتند. با فساد بویناک اندام‌های مرده زیر آفتاب تنوره‌ای از کرکس‌ها را می‌دیدند که پشت کنگره‌ها گرد نقطه نامعلومی در هوا چرخ می‌زد. گاهی در شب که زمین سرد می‌شد و طبقات راکد هوا در جابجایی خود ابری عفن را در آسمان کوچه‌ها و خانه‌ها می‌پراکند، سگ‌ها در بادهایی که می‌آمد دیوانه می‌شدند، زوزه می‌کشیدند، بر خاک پنجه می‌زدند….می‌گفتند که کرکس‌ها نخست از سر آغاز می‌کنند، از خالی کردن حدقه از گوی‌های مات و خون‌آلود چشم. پس هربار با حرکاتی محتاط در حلقه‌ای که آرام آرام تنگ‌تر می‌شد، تکه‌ای از گوش را، نرمه‌ گوش را، با منقار می‌کندند. شکم را در سکوتی که تنها صدای به هم خوردن بالی هراز گاه آن را می‌شکست، پاره پاره می‌کردند. گاهی کرکسی را می‌دیدند نشسته بر کنگره‌ای، به فراغت پس از تناولی که دیر دست می‌داد و با منقاری باز و خون‌چکان به جنبندگان شهر خیره می‌شد.” کرکس، شخصیت محوری این داستان است. کرکس قرار است هم مردگان را بخورد هم مردگان را و هم قلندران به چله نشسته را: ” با پرواز نابهنگام کرکس‌ها بالای تپه خبر می‌شدیم که لاشه حیوانی یا قلندری بی‌جان که دیگر پوستی بر استخوان بود، کنار دیواری یا کف برجکی افتاده است.” حاکم تنها با صدای سم اسبش که به شکار می‌رود و ترسی که مامورانش در دل مردم به وجود می‌آورند یادآوری می‌شود و تنها حادثه جالب برای این مردم جز مرگ قلندران و لاشه‌خوری کرکس‌ها، ضیافت دزدان در حوالی آبادی است. قصه‌هایی که مردم برای هم روایت می‌کنند چیزی جز قصه قلندران مرده و کرکس‌هایی که خوردن را از خالی کردن سر جانور یا انسان شروع می‌کنند و روشنایی آتش سور پربانگ دزدان و صدای عربده‌های آنان نیست. و این شخصیت‌ها قرار است مفسر واقعیت‌های جامعه و زندگی روزگار خود باشند؛ بازگوکننده روزگار نویسنده با خلق شبه شخص‌هایی تقلید شده از اجتماع که بینش جهانی نویسنده به آن فردیت و تشخص بخشیده است. روح حاکم بر داستان‌ها با وجود تفاوت قصه‌ها و شخصیت‌ها و طرح و نوع روایت، نماینده یک آبشخور فکری است. چیزی که جهان‌بینی نویسنده با عبور از همه این داستان‌ها را نشان می‌دهد. قصه دوم “همه از یک خون”‌ است. قصه خواهر و برادرهایی که نمی‌مانند. زندگی را جور دیگر می‌خواهند و می‌روند. داستان اینطور آغاز می‌شود: “یک روز ما دیگر صدای آن قدم‌ها را نشنیدیم. ایستاده بودم کنار پنجره و بیرون را نگاه می‌کردم. پدر در جای همیشگی‌اش نشسته بود. سرم را که برگرداندم چشمان شگفت‌زده و اندوهبارش را دیدم. او هم دیگر آن صدا را نمی‌شنید.خانه ساکت بود. با شتاب به طرفش رفتم، روی زانوهایش نشستم و او همچنان که موهایم را نوازش می‌کرد با صدایی که به زحمت از سینه بیرون می‌آمد در گوشم گفت: ” ما تنها می‌شویم دخترکم، تنها!” و اینگونه پایان می‌یابد: “هنوز هم می‌توانم روی زانوان پدر بنشینم. دستم را دور گردن او حلقه می‌کنم و پیشانی‌اش را می‌بوسم. از زیر آن ابروهای پرپشت و پلک‌های آویخته به نقطه‌ای دور و نامعلوم چشم دوخته است. شاید گله گوزنی را می‌بیند که به تاخت از برابرش می‌گریزند و در گرد و غبار ناپدید می‌شوند. سر در گوش او می‌گذارم و با صدایی که خفته‌ترین خیال‌هایش را زنده می‌کند و در لحظه می‌میراند، زمزمه می‌کنم: ” تو تنها می‌شوی، پدر، تنها!” آدم‌های قصه اول که در میان کرکس و حاکم و دزدان دست و پا می‌زنند حالا در این قصه به جایی رسیده‌اند که می‌گذارند و می‌روند به امید جایی بهتر که در دو تا قصه بعد از آن، “کوهنوردان” به امید رسیدن به آن تا قله می‌روند. یا شاید با عشق در “آه استانبول” روزهایی را گذراند. عشق به معشوقی که او هم از همین خفقان، کفش و کلاه کرده و دارد ترک دیار می‌کند. معشوقی که قرار نیست نصیب عاشق شود. درست شبیه قصه‌ای که ترجمه کرده و آدم‌هایش محکوم به نابودی در جامعه اروپای شرقی سال‌های جنگ سرد هستند. اما پیش از آن در قصه “باران‌های عیش ما”‌شخصیتی خواب‌زده را می‌بینیم که به دلیل وضعیت خاصی که دارد زمان و حوادث برای او آمیخته است. گذشته و حال و واقعیت و خیال همه با هم در ذهن او یکجا گرد آمده، هرچند همواره در زمان حال است و هرچه می‌بیند بدون هیچ شرح و تحلیلی عینا بیان می‌کند. و در “کوهنوردان”، گروهی کوهنورد پیر و جوان صبح پیش از طلوع خورشید برمی‌خیزند و از کوه بالا می‌روند و هنگام غروب وقتی که ” قرص شعله‌ور خورشید هنوز در آسمان پایین نرفته و ماه همزمان بالا آمده، به قله می‌رسند و او را می‌بینند که ” دندان‌های سفیدش می‌درخشند و گوی ماه تا روی شانه‌اش پایین آمده است.” و نمی‌توان چشم از او برداشت. قصه بعدی، “گردش‌های عصر ما” جوری‌ است که در همان ابتدا حس می‌کنی نویسنده خودش را لو داده که اینطور روایت را آغاز کرده: “گم شدن عمویم را نمی‌توانستم باور کنم. با خودم می‌گفتم که مردی با آن سن و سال کجا می‌توانست رفته باشد؟” و توی خواننده هم خیال می‌کنی که قصه، قصه گم‌شدن عموی راوی است. اما جلوتر که می‌روی می‌بینی مرد جوان در راه یافتن عمویش که بعد معلوم می‌شود توی یکی از همان گردش‌های عصر  روی نیمکت پارکی، خیلی دور از خانه خود مرده، او نیز به کشف و شهود می‌رسد. در این راه با دوست عمویش آشنا می‌شود که او هم مثل عموی گم‌شده، کفش‌هایش از گردش‌های عصر خاکی شده و راوی هم که بعد از یافتن عمو و خاکسپاری‌اش، عصرها را همانطور به روال عموی مرده می‌گذراند، کفش‌هایش همیشه خاکی خواهد بود. انگار قرار نیست سرگردانی آدم‌های غمگین و بی‌هدف روزگار ما پایان یابد. نه در کندن از خانه، نه در راه قله و نه در گردش‌های عصر و سرکشیدن به محله‌های ناآشنا. حتی با مردن هم قرار نیست چیزی عوض شود. فقط شاید بشود لحظه مرگ به خاطر آسوده شدن از این خفقان، لبخند زد. آنچنان که در مجسمه‌های ایلامی، جمشید افنان، معلم سابق تاریخ و زندانی سیاسی، لاغر مردی با آسم مادرزاد با چشم‌هایی همرنگ چشم‌های زن مترجم قصه “آه استانبول”می‌کند، وقتی که یکی از چرخ‌های جلو کامیون در خیابانی که حتی یک آدم خوابگرد هم به راحتی از آن می‌گذرد از روی قفسه سینه‌اش رد می‌شود. جمشید افنان، در همان سال‌های اول جنگ می‌میرد. در روزهایی که وقتی با راوی به جلسه کانون نویسندگان می‌روند هنوز صورت‌ها را پیری زودرس شکسته یا پهن و برآماسیده نکرده، موهای جلوی سر نریخته و سفید نشده است. راوی شاگرد سابق او، موزه‌دار است و شاگرد دیگرش ابراهیم مرسل، شاعری است که غم نان وادارش کرده برای یک تولیدی جوراب و لباس زیر بفروشد و حالا که تولیدی ورشکست شده، زنش هم خانه را ترک کرده و او که به امید فروختن حوراب‌ها و لباس‌های زیر به شهری دیگر می‌رود، به دیدن مقبره و سرو هزار ساله و قلندر نود و نه ساله در آن شهر می‌رود. و کسی چه می‌داند، این شاید یکی از همان قلندرانی باشد که پیش از این در قصه “برجی برای خاموشی ”  پشت برج چله می‌نشستند و خوراک کرکس‌ها می‌شدند. همانطور که شاگرد افنان در موزه مجسمه‌های ایلامی را می‌نگرد که گرچه مال دورانی است که به تمدنی فراموش شده تعلق دارد اما بی شباهت به این عصر نیست. تمدنی که “تاریخ دراز و خونبارش دور و تسلسلی از شکفتگی‌ها و فروپاشی‌هاست؛ تمدن خدایان مادینه؛ کاخ‌های مردگان؛ شیرهای خرامنده و مارهای شاخ‌دار که نگهبان جهان زیرین بودند.” همچنان که موزه‌دار هم درست مثل خواننده گرفتار این حس می‌شود و فکر می‌کند احتمالا آن مجسمه گلی با حدقه‌های پر شده از گچ را که شاید پس از مرگ صاحبش، کرکس‌ها آن را خالی کرده باشند، جایی در گذشته‌های دور دیده است. احساسی غریب و ترس‌آور اما مقاومت ناپذیر که نه تنها او بلکه خواننده هم دچارش می‌شود. اما معلوم نمی‌شود که افنان بی‌حواس در حالی که به مقدمه ” الیاس کانتی”، یکی از همان “جان به دربرده‌ها” بر مقدمه کتاب”نامه‌های کافکا به فلیسه” که در کیفش هست، فکر می‌کرده، کامیون را ندیده و زیر آن له شده یا مرگی خودخواسته بوده است؟ هرچند راوی قصه افنان تا مدت‌ها بعد از مرگ او مدام دماغه آهنی ماشینی را می‌بیند که با حرکتی کور هوای خیابان را می‌شکافد و پیش می‌آید و سنگینی باورنکردنی یکی از چرخ‌های جلو کامیون گوشت و استخوان سینه را می‌شکافد و له می‌کند اما بعد از خود می‌پرسد که “آیا پیش از همه اینها رخوتی ناگهانی همه اندام‌های تن او را یکباره از کار نینداخته بود؟” رخوتی که همه آدم‌ها را در جامعه آن روز گرفته و هرکدام را جوری گریزان و سرگردان کرده است. حتی پیرمرد صاحب کرامت را که کنار مقبره‌ای منزل کرده و اکنون از او چیزی جز صورت چروکیده بی‌خون و حدقه‌های خالی چشم که انگار از دل اعصار و قرون بازگشته؛ باقی نمانده است و تنها ابراهیم افنان موقع مرگ، در زیر سنگینی چرخ کامیون که خون از شریان‌های اصلی تنش بر آسفالت خیابان فوران زده، یک لحظه و تنها یک لحظه می‌تواند احساس کند که سینه‌ای دارد به فراخی همه عالم و نفس می‌کشد. مجموعه “آه استانبول” را باید نه یکبار بلکه دست‌کم دوبار خواند تا هر بار به خوانشی تازه و کامل‌تر از پیش در مورد آن دست یافت؛ اما لذت خواندن داستان‌های رضا فرخفال به گمان من نه تنها به چندضلعی داستانی زیبای اوست بلکه بیش از آن به خاطر نثر روان و ترکیبات زیبایی است که در همه داستان و در هر صفحه از آن می‌خوانیم. #آهاستانبول

  • شعر تنها نجات‌دهنده است

    گفتگوی ماندانا زندیان با شبنم آذر پیرامون شعر امروز ایران شبنم آذر، شاعر و روزنامه‌نگار، زاده‌ی سال 1356 در شهر شاهیِ استان مازندران، دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی روزنامه نگاری در مرکز تحقیقات و مطالعات رسانه‌ای و از شرکت‌کنندگان در کارگاه شعر منوچهر آتش است. نخستین مجموعه شعر او با عنوان «به تمام زبان‌های دنیا خواب می‌بینم» برنده جوایز ادبی بانوی فرهنگ، کتاب سال شعر جوان و نامزد جایزه کتاب سال شعر ایران بوده‌است. ساختن مستند «خوابی که خواب نبود» -محصول سفر زمینی آذر از تهران تا هند و دامنه‌های هیمالیا؛ مشارکت در ساخت فیلم «بیهوده نیست» و «درخت برگلو ایستاده است» در جایگاه مشاور کارگردان؛ و  همکاری با چند طرح هنری، از جمله «طرح نجات بایگانی عکاسی‌های ویرانشده در زلزله بم»- اجرای نگاتیوهای نجات یافته از زیر آوارهای شهر بم، که منتهی به نمایشگاهی در نروژ شد؛ و پرفورمنس «جراحی سکوت» با مضمون اعتراض به سانسور، درخانه هنرمندان ایران؛و همچنین ساختن چندین ویدئو آرت، از دیگر فعالیت‌های هنری اوست. وی همچنین دبیر صفحه‌ی ادبی روزنامه آینده نو و نویسنده ستون ادبی روزنامه کارگزاران بوده و در سال 1386 جایزه ادبی مانیفست را داوری کرده است. «هیچ بارانی این‌همه را نخواهد شست»، دومین مجموعه شعر او، یکی از پنج نامزد نهایی جایزه شعر زنان ایران، خورشید، در ایران بود و تازه‌ترین دفتر شعرش -«خونماهی»- توسط نشر ناکجا در پاریس منتشر شده است. خانم اذر بیش از دو سال است که از ایران خارج شده و در حال حاضر ساکن کشور آلمان است. ماندانا زندیان-به نظر می‌رسد ویژگی تعریف‌پذیربودن در شعر امروز ایران، دست‌کم، با شکل و اندازه‌هایی مانند شعر کلاسیک،حضورندارد؛ با این وجود شعر امروز می‌تواند به تعداد شاعران، و مخاطبانی که تحولات ساختار و محتوای شعر را در بازه‌های زمانی گوناگون دنبال کرده‌اند، تعریف داشته باشد. شما چه تعریفی از شعر امروز ایران دارید و حضور چه عناصر و مؤلفه‌هایی را برای شعر نامیدن یک متن مهم می‌دانید؟ شبنم آذر- می‌توانیم ابتدا کمی بر دلایل تعریف‌پذیری شعر کلاسیک و تعریف‌ناپذیری شعر امروز صحبت کنیم. طبعاً اقتضای جهان کلاسیک، شعر کلاسیک است؛ جهانی نظام‌مند که بر اصول و قواعد سخت‌گیرانه خودش در همه‌ی حوزه‌ها استوار بود و در کنار آن، عرفان نظری و شهودی و جهان مُثُل را به‌تمامی برمی‌تابید. جهان کلاسیک، جهان اسطوره بود و جهان وحدت. جهانی که در دنیای مدرن به کلی شکسته شده است.جهان امروز جهان تکثیر است و جزئیات، با اسطوره‌های مرده…جهان جسم مادی که جدای از روح تعریف می‌شود و پیوند ازلی جسم و روح در دنیای کلاسیک را گسسته است. جهان دیروز، جهان طبیعیت بود و جهان امروز جهان اشیاست. مردم دنیای دیروز آسمان را بخشی متافیزیکی و روحانی که دیدبان تاریخ بشر است، می‌دانستند، در‌حالی‌که در جهان امروز، علم، به دیدبانی آسمان می‌پردازد و متافیزیک چیزی نیست جز بخش‌های کشف ناشده علم. شعر در جهان کلاسیک دروازه‌ی ورود به آسمان یا متافیزیک بود و با آن بینش اشراقی هم‌سویی داشت؛ کاری که در مراسم مذهبی و آئینی در ایران، صوفیان با کلام شعر موزون می‌کنند. در سفرم به پاکستان در چندین مراسم “قوّالی” شرکت کردم که در آن چند قوّال می‌نواختند و می‌رقصیدند و شعرهای موزون وردگونه می‌خواندند، در هندوستان نیز در معابد “سیک‌ها” و “هندوها” این تجربه را به شکل دیگری داشتم. به وضوح می‌شود حس کرد که اوزان شعری در نقش مسکر عمل می‌کنند. آواهایی با حرکات منظم سر و بدن که بر روان انسان اثر می‌گذارد و آن وحدت روح و جسم را نهایتاً برای اتصال به عالم بالا می‌طلبد. اما شعرامروز، به نوعی عیان کردن روح عاصی و متکثر انسان امروز است. انسانی چهل‌تکه که نظام وحدت را به چالش کشیده و به آن نظام معنایی باور ندارد و با گوشی که با صدای چرخ‌دنده‌ها و ریل‌ها و تیکِ عصبی ساعت آشناست، آن آواها را هم به کل گسیخته می‌داند و آوای عصر خودش را خلق می‌کند. اینها مقدمه‌ای است در پاسخ به پرسش شما درباره تعریف شعر. آن جهان کلاسیک با ویژگی‌های هنر کلاسیک که شاخصه‌هایش قواعد خشک، نظم و تعادل، تمامیت و کنترل است می‌توانست برای شعر تعریف قائل شود ولی این جهان متکثر و در عین حال متمرکز بر جزئیات نمی‌تواند. شعر امروز در نهایت می‌تواند دارای مولفه‌هایی باشد. من ناخوادگاه در شعرهایی که می‌خوانم تخیل، عاطفه، موسیقی درونی، ایجاز، اندیشه، تصویر (نه توصیف یک صحنه)، زبان ، فرم، ساختار مستحکم، و گسیختگی نظام‌مند و منسجم در روح شعر، که شاید بشود آن را جنون شاعرانه نامید،جستجو می‌کنم. هر کدامش کم باشد قوه‌ای در شعر از دست رفته است. اما تعریف شخصی من از شعر، آن‌چه در شعر خود من جریان دارد و بهترین شعرهایم را شعرهایی می‌دانم که به این مفهوم نزدیک شده چنین است: شعر دیدن نادیده‌هاست و خلق هستی‌ای است در کلام که پیش‌تر ناموجود بوده؛ این هم در کشف تصاویر و خلق فکر و هم در خلق معناهای نو در بستر زبان تجسد می‌یابد. اما در برخورد عاطفی با شعر می‌توانم بگویم که در زندگی‌ام، تعریف من از شعر تعریف من از هواست. شاعر از نظر من همانی است که بدون شعر زندگی برایش غیرممکن باشد . م.ز- آیا تعریف شعر خوب یا سنجه‌‌های شما برای آن- در ساختار و محتوا، هر دو- در شعر کلاسیک فارسی، شعر نیمایی، و به عنوان نمونه شعر آزادِ دهه‌ی چهل خورشیدی، با شعر دهه‌های هفتاد و هشتاد متفاوت است؟ شبنم آذر – در شعر دهه‌ی هفتاد و هشتاد، آن‌چه بیش از همه ذهن‌ها را به خود مشغول کرده، فرم و زبان است. وقتی که می‌گوییم جریان ساده‌نویسی و به “سهل‌نویسی” تقلیلش می‌دهیم، یا می‌گوییم شعر زبان و باز به “پیچیده‌نویسی” تقلیلش می‌دهیم، در هر دوی این‌ها بیش از وجوه دیگر، روی فرم و زبان متمرکز هستیم، باید از خودمان بپرسیم که آیا اصولا این دو،  چیزی خارج از طبیعت شاعر هستند؟ تجربه شخصی من این بوده که فرم و زبان بسته به طبیعت شاعر در شعر ظاهر می‌شود. در هر دو دوره‌ی شعری دهه‌ی هفتاد و هشتاد –اگر به تفکیک دهه‌ها صرفاً برای ابزار تحلیل، قائل باشیم- شعری باور‌پذیر بوده است،  که روح طبیعی شاعر را در جریان کلمات بشود حس کرد و انتقال حسی شاعر در جریان شعر ممکن شده باشد. به همان اندازه که شعر دهه‌ی هفتاد با “مکانیزه کردن” شعر، تجربیات ناموفقی را پشت سر گذاشت، شعر دهه‌ی هشتاد هم با سهل‌نویسی، چنین کرد. جالب این‌که غالب شعرها در وضعیت تنزل در هر دو دهه، به سمت مفاهیم عاشقانه سُر خورده‌اند. انگار به شکل عمومی، دمِ دستی‌ترین مضمون در شعر، “عشق” است. هر چه باشد شاعران ایران هنوز شعر رمانتیک و در بهترین حالت شعر رئالیستی می‌نویسند. به این فکر می‌کنم که گاه باید سدّ نوشتن این گونه شعرها را شکست. این موضوعی است که دغدغه فکری امروز من در شعر است. وقتی به شعر همان دو دهه هم نگاه می‌کنیم حتی در دهه‌ی هفتاد که انتظار می‌رفت در آن همه پیچ و خم زبانی دست کم پیچ و خم محتوایی هم یافت شود، در عمل می‌دیدیم کمترشاعرانی در حوزه معنا، شعرشان فراتر از آن رفت، گرفتاری‌ای که در شعر دهه‌ی هشتاد هم تکرار شده و هم‌چنان ادامه دارد. چرا می‌گویم گرفتاری؟ چون وقتی درگیر شعر رمانتیک و فضاهای آن باشیم در کار تولید اندیشه ناقص عمل می‌کنیم. من فکر می‌کنم واقعا باید “ترجمه‌خوانی “در ایران را در وهله دوم قرار داد و به سمت تولید اندیشه رفت. البته همه‌ی این‌ها اقتضای فضای اجتماعی و سیاسی ایران هم هست. آقای داریوش شایگان با همان هوش کم نظیرش، به نکته دقیقی اشاره می‌کند؛ امروز در نزد مردم ممکلت ما،مترجم، والاتر از روشن‌فکر و اندیشمند است و این یعنی ما در تولید فکر بسیار ضعیف عمل می‌کنیم و به مصرف فکری که مردم دیگر کشورها تولید می‌کنند بیشتر علاقه نشان می‌دهیم. دلیلش را هم این‌طور بیان می‌کند که ما “ملت پیری هستیم که مسائل را زیاد جدی نمی‌گیریم”. به این ترتیب است که به‌خصوص در حوزه ادبیات، ما حاشیه‌نشین جهان می‌شویم. درباره‌ی شعر دهه‌های پیش‌تر اما، اثری که خصوصیات یک شعر خوب را داشته باشد محدود به زمان نمی‌شود، اگر چه ممکن است در طول و عرض زمان ذائقه شعری ما تغییر کند، ولی این از ارزش اثر کم نمی‌کند. از حیث محتوایی چیزی که در اشعار کلاسیک برایم آزار دهنده است آن وجه قوی گرایشات دینی است. جایی که شاعر تسلیم نیروی برتری می‌شود که غالبا با گرایشات اسلامی یا در بهترین حالت آن صوفی‌گری همراه است. در شعر کلاسیک رجعتی هست که در این دوره به من کمکی نمی‌کند اما مطالعه آن در حوزه‌ی تصویر،موسیقی و زبان، همواره می‌تواند بسیار مفید باشد. شاعران کلاسیک در مضامین عاشقانه اگر چه نگاه کلاسیکی هم به عشق دارند اما از شاعران امروز بهتر عمل کرده‌اند. متاسفانه بسیاری از شعرهای که امروز با مضمون عشق سروده می‌شود سهل‌انگارانه و با کمترین بهره‌گیری از ظرافت و در سطح است. در حالی که عشق مضمونی است که  پرداختن شاعرانه به آن، بسیار پیچیده و شگرف است. م.ز- «فردا/ حریصانه/ نفس می‌کشد/ و این ساعت قدیمی/ که صورت سفیدش را/ به هوای سردِ اتاق چسبانده/ تمام عمر/ به سکوتِ میان دو تیک تاک فکرمی‌کند» * «شاید برای غرق‌شدن/ راهی به جز به آب‌زدن باشد» * «زیر این کلمات/ مین‌هایی ست/  که داوطلبانه می‌خواهند/ خنثی شوند» * «تصویر تو در قاب است/ که دیوار را/ تحمل می‌کنم» شما مانند بسیاری شاعران نام آشنای جهان، در کنار شعر، به شکل جدی و حرفه‌ای به روزنامه‌نگاری پرداخته‌اید. فکرمی‌کنید ساختار روان لایه‌ی بیرونی شعر شما که زبان را به جای ابزاردانستن، در اندرکنش با محتوای متن اجرامی‌کند، و کشف تازگی‌ها و شگفتی‌ها را به لایه‌های ژرف‌ترِ متن می‌سپارد، چه اندازه- آگاه یا ناآگاه- از دانش و تجربه‌ی روزنامه‌نگاری‌تان بهره می‌برد؟ رهایی از قطعیت و تلاش برای تلقینِ نتیجه‌ای مشخص به خواننده‌ی شعرتان چطور؟ شبنم آذر- در مقاله «زبانِ شعر/ زبان معیار»، نوشته‌ی “یان ماکاروفسکی” به نکته‌ی جالبی برخوردم. او اتفاق ادبی یا شعریت یک متن را در فاصله گرفتن از زبان معیار عنوان می‌کند. اما زبان معیار کدام زبان است؟ زبان معیار همان روزنامه¬نگاری است. زبانی که در انقلاب مشروطه و در اواخر دوره‌ی قاجار که مطبوعات پدید آمد، شکل گرفت. آن‌چه در تاریخ مطبوعات می‌خوانیم این است که در شکل‌گیری آن زبان معیار، وام‌دار نویسندگان و روزنامه‌نگارانی چون “علی‌اکبر دهخدا”و “محمدعلی جمالزاده” هستیم. مسئولیت دشواری که وظیفه‌اش کار تدوین زبانی میان زبان مردم کوچه و بازار و ادبیات کلاسیک بود. غالب کسانی که نخستین نگارش‌ها را در روزنامه‌نگاری پدید آوردند تحصیل کرده‌های فرانسه بودند و به همان سبک روزنامه‌نگاری فرانسوی “توصیفی” می‌نوشتند. سبکی که با ادبیات بسیار عجین بوده و هست، گذشته از این‌که تخیل و توصیف بخش جدایی‌ناپذیر روزنامه‌نگاری –نه خبرنگاری – در این سبک است. خوب، از این مقدمه پیداست که یک روزنامه‌نگار در مسیر کار حرفه‌ای‌اش می‌آموزد که چطور با انتخاب واژه‌های صحیح در بزن‌گاه‌ها در ذهن و قلب خواننده‌اش نفوذ کند و مهم‌تر این‌که به زبانی دست یابد که در عین ساختمند بودن، موضوعات دشوار را به سادگی بیان کند. به عبارتی در انتخاب کلمات، چنان دقیق ‌شود که در ظاهر ساده و قابل دسترس واژه‌ها، مفهوم در لایه‌های زیرین متن رخ بنمایاند. این آموزه‌ها در روزنامه‌نگاری و انتقال مفاهیم دشوار، آن هم در یک فضای بسته دیکتاتوری، به شدت به یک شاعر کمک می‌ کند تا در شعرش از آن بهره بگیرد. این‌که بتوانی آن‌چه در ذهن داری را به خواننده منتقل کنی، بدون این‌که در لایه‌های بیرونی اثر به نظر برسد که در کار انتقال نتیجه‌ای هستی. این نکته‌ای است که به شعر من در انتقال مفاهیم کمک کرده. علاوه بر این، روزنامه‌نگاری، من را مدام در معرض موقعیت‌های پیچیده انسانی قرار می‌دهد و موجب می‌شود ارتباط من با واقعیت قطع نشود. مدتی پیش، مرگ دختر‌بچه‌ی ایرانی در ترکیه، که توسط پدرش کشته شده بود، موجب شد یادداشتی در این‌باره بنویسم. پدر دخترش را کشته بود و سپس خودش را حلق‌آویز کرده بود و مادر در تمام لحظه‌ها، صداهای حادثه را می‌شنیده ولی نمی‌تواسته وارد خانه شود. این موقعیت به‌قدری پیچیده است که هنوز با گذشت چند ماه مرا رها نکرده. من چند ساعت پس از وقوع حادثه، در جریان قرار گرفتم و در حالی که هنوز اخبارش منتشر نشده بود با یکی از شاهدان ماجرا در ترکیه صحبت می‌کردم. آن موضوع موجب شد که پس از نوشتن یادداشتی انتقادی به وضع حاکم بر جهانی که انسان‌ها را در این موقعیت‌های روانی فجیع قرار می‌دهد، یک کار ویدئو آرت بسازم و بعد متاثر از همان واقعه شعری نوشتم. شعری که هیچ نشانی از آن واقعه را در خودش ندارد، ولی تنها من می‌دانم که چقدر آن فاجعه در این شعر سهم دارد. این در‌هم‌آمیختگی رسانه و تاثیرات آن بر فرد، در دنیای امروز اجتناب ناپذیر است. حال آن‌که  درجهان امروز، به‌ ویژه در کشورهایی از نوع کشور ما، که فضایی خصوصی به معنی کامل کلمه برای ما باقی نمانده و همه فضاهای عمومی هم غصب شده است، حریم شخصی برای افراد جامعه، جایی ست که فقط در تخیل‌مان می‌توانیم از آن مراقبت کنیم. با این وجود روزنامه‌نگاری می‌تواند آن‌قدر رشد کند که همه‌ی من را ببلعد، ولی همیشه مهارش کرده‌ام. آن‌قدر که حالا بسیار کمتر و گزیده‌تر می‌نویسم، به‌خصوص که در یک جامعه به مراتب آزادتر از ایران زندگی می‌کنم و امکان بیش‌تری برای انتخاب سوژه و چگونگی پرداخت به آن دارم. م.ز-در شعر شما تعادلی روشن میان کابرد توصیف و استعاره در ساختار، و اعتدالی که در مضامین و مفاهیم شعر و به نظر می‌رسد در زندگی جستجو می‌کنید، دیده می‌شود: “هر لحظه در پی آن دمم دمی که تنها دلیل خوشبختی‌ام خویشتنم باشد” ————– “می‌ایستم تنها منم که می‌دانم چگونه می‌شود بی کتاب وُ بی بره ابراهیم خودم باشم” * «باید لبخند بزنی به حادثه/ کنار رود دراز بکشی/ و طوری که هیچ‌کس نشوند/ با گوش ماهی‌ها دردِدل کنی» نخست، جایگاه زبان را در شعر را چگونه می بینید؟ آیا شعر بستری است از جمله برای ورزیدن و پالودن زبان؛ یا هر متن- از جمله شعر- حاصل زبان‌ورزی است؟ به بیان دیگر، آیا زبان می‌تواند ماهیت یک شعر را تعریف کند و  آن را بدیع سازد؟ شبنم آذر- اگر زبان را مجموعه‌ای از گفتار و نوشتار و نمادها بدانیم و این نگاه را به زبان داشته باشیم که از ابتدا تنها عنصری در انسان که تلاش در نام‌گذاری هستی کرد زبان بود، می‌شود همه شناخت انسان از هستی را محدود به زبان دانست و می‌شود گفت که هر شعر –یا اصولا همه آن‌چه از هستی می‌شناسیم نه فقط شعر- زبان‌ورزی است. اما همیشه این قطعیت در پس ذهن باقی می‌ماند که این نام‌گذاری دلیل بر حقانیت این نام بر آن “چیز” نیست. همان‌طور که وقتی شی‌ای را لمس می‌کنیم این دلیل قاطعی بر وجود ما و وجود آن شی نیست. و اگر باز به این شکل نگاه کنیم که انسان صرفا از طریق زبان توانسته به معنا دست یابد، می‌شود این‌طور هم فرض کرد که ماهیت شعر استوار بر زبان است. اما هیدگر در تحلیل شعر هولدرین می‌گوید که شعر نام‌گذاریِ خلاقِ هستی و گوهر چیزها است و معتقد است شعر، زبان را ممکن می‌سازد. او مطرح می‌کند که، باید گوهر زبان از گوهر شعر درک شود. نگاه من به این وجه نادیدنی شعر نزدیک‌تر است. یعنی شعر را چیزی فراتر از زبان می‌دانم و زبان را صرفا ابزاری برای بیان آن چیز فرا‌زبانی و فراواژه¬ای. بنابراین فکر می‌کنم زبان هرگز نمی‌تواند به تنهایی ماهیت یک شعر را تعریف کند. زبان می‌تواند وجه قدرتمندی در شعر باشد و تنها در زمانی درست سر جای خودش قرار می‌گیرد که در هم‌آغوشی تنگاتنگی با معنای شعر و حس شاعر باشد . مثالی از کتاب “خونماهی” می‌زنم؛ در این شعر بدون آن‌که تلاشی در کار باشد، زبان خودش بسته به مضمون و حس حادثه شعر، در لایه بیرونی اثر اتفاق افتاده: مرا پناه شانه‌های تو     ابری تو را کنار خواب خیس من      آهو مرا بایست روی پای زمان به لحظه‌ای بمیرم که شانه‌های تو ابر و باز نگشت از آن راه مارپیچ سرم که تکیه داده به دریغ بر نشیب روزهای گذشته      باد می‌گذرد منم هنوز به خیزِ تو آهو به دشتِ علف‌های گریان       منم رد خون از این مجاری توی در توی دشت منم که بوی خونِ جفت کشاندم به لحظه‌ی چاقو هنوز در تو منم تو منم هنوز نمیر! م.ز- «آزادی زیباست/ حتی/ وقتی سقوطِ آزاد می‌کنی/ روی مرگ/ حتی/ وقتی روی خون خودت/ سرد می‌شوی» «صبرمان را کشتند/ زیبایی سکوتمان را/ نه! ما زیباییم/ لبخند سرخی هستیم از زخم/ بر تنِ مرده‌ی زمان/ گلی هستیم/ که فردا خواهدشکفت» در ادامه‌ی پرسش پیش، اگر بپذیریم شعر، یا در معنای فراگیر، هنر از هر چشم‌انداز، می تواند نوعی اعتراض به شرایط موجود باشد- اعتراضی که در شعر شما به روشنی حضوردارد- چالش میان این اعتراض و اعتدال را چگونه می‌گذرانید که رنج و خشم شعرتان، حتی در اعتراض‌های کنش‌گر، از اعتدال و خِرَد انسانی دور نمی‌افتد؟ (در حقیقت، به نظر من فلسفه‌ی همه چالش‌ها و اعتراض‌ها در شعر شما رسیدن به همین تعادل است.) شبنم آذر- در این اعتدالی که از آن می‌گویید یک نوع پذیرش تلخ‌کامی، هست. چیزی که در نهایت اجازه می‌دهد زیر یک فریاد بلند هم، نتی آرام نواخته شود. نتی با یک سیم بَم. مثل این است که بوی مرگ، مشام این سیاره را پر کرده باشد و آدم بایستد و نگاه کند به کسانی که بر مرده‌های‌شان ضجه می‌زنند یا به سربازی که به پای قطع شده‌اش در چند متر آن طرف تر، زل زده، یا “عشق” که در ابتذال سرخورده و مایوس است و “تنهایی” ابدی و ازلی انسان، یا مفاهیمی خیلی کلی‌تر که امروز درگیر آن هستم مثل “کنترل”. کنترل جامعه جهانی و شماره‌دار شدن تک تک انسان‌های روی سیاره، رشد کنترل عمومی که تا تعیین سلیقه و ذائقه عمومی به شکل فریب‌کارانه‌ای پیش رفته. فریب‌کاری با ابزارهای دوست‌داشتنی‌ای مثل رسانه ، پلیس، اینترنت، مذهب  و … ، و این‌ها به همان اندازه دلت را به درد بیاورد که لبخند پیروزمندانه‌ی یک دیکتاتور را ببینی و با خودت فکر کنی نخستین قربانی دیکتاتوری خود دیکتاتور است و دلت بخواهد به او بگویی هی! صبر کن! به این گلویی که پشت میکروفن داری پاره‌اش می‌کنی فرصت بده یک آواز عاشقانه بخواند… م.ز- پذیرش واقعیت‌های هر اندازه زشت و تلخی که از توانستن‌های ما بیرون است، اگر به فرونرفتن، بازنایستادن، ادامه دادن و کوشیدنِ بیشتر برسد؛ به نظر من، خود نوعی تعادل است. دریافتی که به جای فروافتادن در تباهی و خشونت بر خود و دیگران، تا صدای اعتراض بالیده است، لابد باور دارد که این صدا در کنار بسیار صداهای دیگر در مکان‌ها و زمان‌های گوناگون، می‌تواند ایده‌ی فراهم‌آوردن «فرصت خواندن یک آواز عاشقانه» را در «گلوی یک دیکتاتور» به این جهان بیفزاید. این تعادل- برای شما و شعر، هر دو- باارزش و رهاننده است؛ قبول دارید؟ شبنم آذر- اعتراضی که در شعر من نمایان می‌شود نوعی اعتراض به اصل و ذات است. و در مقابل اعتدالی که این اعتراض را هم در بر می‌گیرد، در خودش سکون و آرامی و بردباری دارد. گاه من بی‌که بخواهم شهادت دهنده‌ام . شاهدی که از تمایلات ویران‌کننده و خرابی  بیزاری طبیعی دارد و نمی‌خواهد از شهادت دادن دست بکشد و امیدوارانه – زیرا ناامیدی را نتیجه‌ی خامی می‌دانم-  با شرح نومیدی عمیق درونی جهان، آرزوی ویرانی این دنیای نومید و ساخت دنیای تازه‌ای دارد. کاملا به نکته‌ای که اشاره کردید اعتقاد دارم ؛ در نهایت با وجود همه‌ی تباهی‌ها، کم کم دارم به این فکر می‌کنم که فرودها در نهایت به فرازی می‌رسد و من به آن فراز دل بسته هستم و انگار همیشه دل‌بسته بوده‌ام بی‌که بدانم. همان‌طور که بسیاری دیگر پیش از ما این دل‌بستگی را داشتند و این عشق عمومی مثل ذرات ریزی در هوا همواره حضور داشته و دارد. اما حالا با این نگاه شما موافقم که پذیرش واقعیت‌های هر اندازه زشت، اگر به کوشیدن بیشتر برسد؛ خود نوعی تعادل است که شعر من در آن فضا زیست می‌کند. شاید شکل دیگر آن در سطرهایی از این شعرم به خوبی نمایان باشد؛ “چاه عمیق در لحظه‌ی سیاهی مطلق به انعکاس صدا می‌رسد” م.ز- «ببین! چگونه مرگ به هیچ بدل کرد این همه دور را چنان که می‌توانی خم شوی سربگذاری بر دامنم بی آن‌که بی غرور شوی و گریه کنی برای آن‌چه که از دست رفته است» شما مرگ را نوعی رهایی از مرزها و محدودیت‌های فیزیکی و بیشتر توانستن در معنای فراگیر این واژه دیده‌اید که گرچه هم‌چنان اندوهی دارد از جنس غیبت از حواس پنج‌گانه‌ی زندگان، بخشندگی خود را هم دارد. این نگاه که به نظر من در اندوه شعر شما دریافت می‌شود- هر چند نوشته‌اید «…فکرمی‌کنم/ هیچ مرگی طبیعی نیست»- چه اندازه با اعتدال شعر و شما در ارتباط است؟ شبنم آذر- در شعر نخست که در آن به مضمون مرگ اشاره کردید، در واقع من این را فرارفتن از زندگی و یافتن امکان‌های تازه برای موجودی فرضی به نام روح نمی‌دانم. من یک پایان مطلق در مرگ می‌بینم و باقی آن‌چه دراین شعر هست آن چیزی است که برخاسته از آرزو و خواست من است. این موضوع را کاملا متریالیستی می‌بینم و فکر می‌کنم همان‌طور که یک بچه روباه می‌میرد و به طبیعت برمی‌گردد، یک انسان هم، همان بازگشت به طبیعت را خواهد داشت. مرگ یک مضمون همیشگی در زندگی من است. وقتی نسبت به مرگ آگاهی داشته باشی موضوعات را می‌شود از منظر دیگری دید. بشر امروز بیش از آن‌که با زندگی درگیر باشد با مرگ مواجه است. با انواع مرگ‌ها، مرگ رویاهای جمعی و فردی انسان‌ها، نسل‌کشی‌ها و خود‌کشی‌ها، دنیای زیرزمینی و سازمان‌دهی شده جنایت و تجربه‌های نازل بشری دیگر… اما مرگ آرمان‌شهری که در کودکی و زندگی خانوادگی‌ام تجربه کرده بودم، عمیق‌ترین مرگی بود که آن را شناختم. پس از آن مرگ‌های دیگر هم به مرور چهره نشان دادند. در واقع مرگ فیزیکی به نظرم فقط یکی از انواع مرگ است. امروز نگاهم به این موضوع باز در حال تغییر است؛ در باز شدن موضوع مرگ و زندگی، فیزیک دارد کمک قابل توجهی به بشر می‌کند. مثلا نظریه جهان‌های موازی و دایمنش‌های دیگر، موضوع بسیار درگیر کننده‌ای ست. زندگی در جهان‌های موازی و امکان‌های مختلفی که در زندگی و مرگ هست و ناشناخته مانده، به شکلی روایت جهان را از حالت خطی در می‌آورد و ابعاد تازه‌ای به آن می‌دهد. م.ز- «آسمان به دست نمی آید/ ا گر به پنجره ای اکتفا شود» گفته‌اید: «آدم کُشی یا خوب است یا بد؛ قطعاً چیزی در این میان وجود ندارد. نگه داشتن مردم در تنگدستی، عوام‌فریبی با ابزار دین، سلب آزادی و سانسور یا خوب است یا بد. باید یکی را انتخاب کرد. کسی که انتخاب نمی‌کند هویت مشخصی ندارد چون در چنبره احتیاط، از خودش موجود خنثایی می‌سازد و تنها منافع مقطعی دارد. انتخاب هم تنها در این نیست که مواضع روشنفکرانه فلسفی بگیریم و در عرصه عمل حاضر نباشیم کنشی داشته باشیم و بهایی بپردازیم یا نگران باشیم که ما را از موضع روشنفکر- در معنای مرسومش در ایران- به سیاسی بودن تنزل بدهند؛ نوعی نگاه که در این ۳۳ سال برای سرکوب هر نوع ابراز عقیده‌ای در شعر و به طور کلی ادبیات رواج داده شده.» یک شاعر و روزنامه نگار با تحصیلات آکادمیک در هر دو زمینه، با حساسیت‌های شما به مسائل اجتماعی، اثر این آگاهیِ کنش‌گر را بر آفرینش شعر، که الزاما در فضای کاملا بیدار هم رخ نمی‌دهد و تعهدی هم به واقعیت ندارد، چگونه می‌بیند؟ شبنم آذر- جالب است بدانید که در واقع تکرار این پرسش درباره‌ی وجه اجتماعی شعرهایم، خودم را وا‌داشت که در جستجوی ریشه‌های آن باشم. زیرا شعر امری ارادی نیست و یا می‌شود گفت بخش اندکی از آن ارادی است. پس این سوال برای خود من هست که چرا موضوعات اجتماعی این‌همه در ناخودآگاه من اثر می‌کند و به شکل شعر می‌شود. طبعا تحت‌تاثیر شرایط و جغرافیای‌ام هستم ولی پیش از این متاثر از شرایط خانوادگی‌ام بودم. در خانه‌ای زیست کردم که مباحث ادبی، فلسفی و اجتماعی همیشه و همواره موضوع صحبت بوده. پدرم نویسنده و شاعر و مترجم بود و بسیاری از تالیفاتش مضمامین اجتماعی داشت، پدربزرگم در سال 1331 مدیر‌مسئول مجله “گلشن‌راز “بود که طبعا خواست‌گاه‌های فکری‌اش از حرفه‌اش پیداست. نسل پیش از او هم “میرزا محمد صادق وقایع نگار مروزی” ملقب به (هما) شاعر بود. بگذارید درباره او کمی بگویم. من واقعا شخصیت او را دوست دارم و به نظرم در زمان خودش انسان کم‌نظیری بوده . او بیست سال سلطنت فتحلعی شاه و تاریخ دربار “عباس میرزا” را در دو جلد نوشت و نگارنده تاریخ “جهان‌آرا” است. در “سبک‌شناسی” “ملک‌الشعرا بهار” درباره او آمده است که”با قائم‌مقام مراسله داشته و قدری متجدد است”. دغدغه‌های او برای حفظ تاریخ آن مقطع تا جایی بود که در کنار تاریخ جهان‌آرا، پنهانی وقایعی را یادداشت می‌کرده که نمی‌توانسته به دلیل محدودیت‌ها آنها را علنی کند. یعنی همان کاری که بعد از گذشت دویست سال یک روزنامه‌نگار  هر روز در ایران انجامش می‌دهد. من نسبت به نثر مکاتبات قائم‌مقام و وقایع‌نگار شیفتگی دارم و شاید بد نباشد همین‌جا کمی از این نثر را هم باهم بخوانیم. قائم مقام از سر دلتنگی نامه‌ای به وقایع‌نگار نوشته و با این سطر‌ها شروع می‌کند:”ذوالفقار درنیام و زبان وقایع نگار در کام نشاید. چه واقع شده که دوبار است غلام شاه  و چاپار ایلچی آمده و رفته ،حکایت احضار ما در میان آمده و از جانب  وقایع نگار هیچ واقعه نشده….”. وقایع‌نگار هم در سطرهایی در توصیف خداوند این‌طور نوشته “بیواسطه نفسی را بر عالمی حکمرانی دهد،و بیسابقه، شیئی را بر جهان رتبه جهانبانی. قهرمانی را بقهری مقهور سازد و مقهوری را بلطفی قاهره…..با ذلت عزیز گرداند و در عین عزت ذلیل”… پیداست که این دو در نثر متاثر از سعدی بودند. او در نامه‌های دیگری با نثری غمناک، شرح حال خودش را نوشته که چطور از ظلم و جور زمانش رنج می‌کشد. وقایع‌نگار کمی پیش از مرگش، دست نوشته‌های پنهانی‌اش را به سرهنگ “قاسم فندرسکی” می‌دهد و به او می‌گوید به فرد معتمدی از خانواده‌اش برساند تا تاریخ وقایعی که بر کشور گذشته در آن دوره محفوظ بماند و به دست مردم برسد. فندرسکی هم در سال‌های پایان حیاتش، بر حسب اتفاق با پدربزرگم مواجه می‌شود که از سوی مادر با وقایع‌نگار نسبت داشت و امانت را به او می‌دهد. این کتاب پس از دویست سال سرانجام به نام “آهنگ سروش، تاریخ جنگ های ایران و روس” توسط پدرم تصحیح و منتشر می‌شود… در این تاریخ‌چه خانوادگی هر آن‌چه می‌بینید یک نوع عشق ابدی به انسان‌ها و عشق به حقیقت هست، نوشتن پناه‌گاه است و ابزار بیان درونیات است و غالبا دغدغه‌ها به خود نویسنده محدود نمی‌شود و نویسنده خودش را بخشی از عالم انسانی بزرگتری می‌بیند. من فکر می‌کنم از این جذبه و کشش، سهمی برداشته‌ام. همچنین، روح یک جریان شعری بسیار متفاوت در خانه ما جریان داشت که آن را از طریق مادرم حس می‌کردم. یک عصیان‌گری که در “شعر دیگر “بود؛ “پرویز اسلامپور” عموی مادرم است کسی که در دبیرستان برای انجام تکالیف مادرم به او کمک می‌کرد و شعرهای مادر را می‌خواند. مادرم هم در جوانی شعر می‌گفت و بارها درباره پرویز اسلامپور با من صحبت کرده بود. من در نوجوانی شعر پرویز را کشف کردم و بعدها بیشتر این جریان شعری را که با پرویز و چند شاعر مهم دیگر آغاز شد، شناختم. در کنار همه اینها تاثیر ناخوادگاه یک انقلاب و عوارض آن، خاطرات جنگ و تلخ‌کامی‌های یک ملت که نماد تلخ‌کامی بشر امروز و بربادرفتن و به سخره گرفته شدن رؤیاهایش است آن هم صرفا به دلیل بازوهای پر عضله سرمایه‌داری و فروش اسلحه و این عیانی و پنهانی بازی قدرت‌ها که با ابزارهای متعددی در نهایت نخستین قربانی‌اش را انسان می‌داند، من را به شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. این‌ها تجربه‌هایی ست که ملت‌های بسیاری از سر گذراند و می‌گذرانند و شاعران بسیاری هم نتوانستند از کنار آن بگذرند. خواندن هر روز روزنامه ها و تیتر های ریز و درشت عادت سالیان من است و التزامی است برای نوشتن. گاه با خودم رفتار بی‌رحمانه ای دارم و برای دیدن نازیبایی‌ها چشم‌هایم را باز باز نگه می‌دارم. اجازه می‌دهم که وقایع بر من اثر کنند و روح و ذهنم را در معرضش قرار می‌دهم. در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری به شکل تئوریک و عملی تحصیل کردم و در زمینه شعر همه مسیر را تجربی و کارگاهی پیش رفتم. به جز آموزه¬هایی که در خانواده¬ام داشتم، حدود سه سال آموختن در کارگاه شعر “منوچهر آتشی ” فرصت ارزشمندی بود. قوای شعر و روزنامه نگاری من هر دو بر حس‌های تجربه شده‌ای استوار است که صرفا محصول زندگی شخصی‌ام است و شعر این امکان را می‌دهد که همه این تجربه‌های حسی را منتقل کنم. خوب یادم هست که در 16 سالگی با این جمله مواجه شدم که شعر وقتی شعر است که بر تجربه عاطفی شاعر استوار باشد. واقعیت این است که کنش‌گری اجتماعی وجهی از من است که گاه در شعرم نیز وارد می‌شود ولی شعرها غالبا در لایه‌های بسیار درونی‌تری شکل می‌گیرید. جایی که در نهایت به جان و ذرات متراکم کلمات در تلفیق با الهام و غافل‌گیری در‌می‌آمیزد و طرحی افکنده می‌شود. جایی که انزوای محض است. شاید این شعر هم بتواند در خودش پاسخی به پرسش شما داشته باشد: من یک تمام طولانی‌ام که گاهی شروع می‌شود مثل جهان که یک شب طولانی است احتمال می‌دهم شب زنی باشد درست شبیه خودم احتمال می‌دهم در بی‌خوابی عمیقی فرو رفته باشد به همین لحظه‌ها می‌رسم که انزوای درونم به گریه می‌افتد و اجتماع درونم را بغل می‌کند…. کار دنیا به همین جا رسیده است که گنجشک به لحاف پری تنزل کند روی شب‌های تو که تو خیال کنی هیچ سردت نیست و تیک عصبی ساعت دائم به یادت بیاورد؛..هنوز تمام نشده‌ای ببین ! پرنده‌ها هم در سرما لباس نمی‌پوشند فقط تن‌هایشان را به هم می‌چسبانند بیا عزیز من! می‌خواهم برهنه شوم من یک تمام طولانی‌ام که گاهی شروع می‌شود م.ز- «راه می‌افتم در آستانه‌ی معبد بر گیاهی خم می‌شوم لب‌های زمین را می‌بوسم به زانو درمی‌افتم برای نیایش در احاطه‌ی باد” * “در این طرف تیر و تفنگ بیهوده نیست که ریشه های استوایی این درخت از این هزاره‌ی هزارپای سوم بیشتر عمر می‌کند» * «مرا می‌بوسی و من از شادی‌ها تنها یکی را می‌شناسم از اندوه‌های جهان اما آن را که به انسان شبیه‌تر است در این میان مرگ دست‌های مهربانی ست که ناگهان از پشت می‌آید و روی چشم‌هایمان را می‌پوشاند» حضور و همراهی عشق و بیش از آن احترام به روح زندگی، به معنای هستی، در کنار اندوهی که باز از جنس طبیعی زندگی است و در نتیجه یاد همیشگی مرگ را همراه دارد، در شعر شما یادآور این خط فردوسی است: «ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم» سیمین دانشور گفته است که مرگ‌هراسی با مرگ‌آگاهی تفاوت دارد. شعر شما، به باور من، مرگ‌آگاه است- نه تنها بدین دلیل که از جمله مرگ را سروده‌اید؛ به این دلیل بزرگ‌تر که مرگ در هر خط هر شعرتان «زاده می‌شود»- حتی اگر دیده نشود- درست همان‌سان که در زندگی. این باززاییِ برآمده از آگاهی،به تجربه‌ی زیستن در فضای ویژه‌ی ایران بازمی‌گردد، یا یک نگاه فلسفی  است؟ شبنم آذر-” …و ما /که به شکل پرنده می‌میریم/ نگاهمان به آسمان جور دیگرست/” این سطرها تائیدی بر مرگ‌آگاهی است که به درستی به آن اشاره کردید. وقتی با این جمله مواجه شدم که “هزاران راه برای مردن وجود دارد ولی تنها یک راه برای زندگی کردن وجود دارد” نسبت به زندگی احساس بسیار خوبی پیداکردم. همچنین تاثیراتی که از فلسفه‌ی شرق و هم‌چنین غرب دارم مرگ را برای من به مضمونی مانوس تبدیل کرده. در شعر”پرتره من”در اولین کتابم این بند هست: “هنوز به زندگی عادت نکرده است/ وقتی شروع می‌کند به دویدن/ بی‌آن‌که از جغرافیا چیزی بداند/ تمام زمین را دور می‌زند/ آن‌چنان تنگ مرگ را در آغوش می‌گیرد/ که گویی نخستین معشوقش را” به عبارتی وجه نیستی برایم بسیار قوی‌تر از وجه هستی است زیرا در خود آن نیستی، هستی‌ای هست که همیشه تمایل دارم نشانش بدهم. یعنی همان‌طور که گفتم نادیدنی‌ها بیش‌تر جست‌وجو می‌کنم تا دیدنی‌ها را. این یک نخ نامرئی است که مرگ و زندگی جاری در لحظه‌ها را به هم مربوط می‌کند. “تاتو ت چینگ”  فیلسوف چینی می‌گوید : تاریکی در تاریکی دروازه شناخت؛ و باز می‌گوید:دیدن در تاریکی بصیرت است. م.ز- به نظر می‌رسد هر شاعر مهاجر- به معنای شاعری نامأنوس با زبان کشور میزبان،  که دست‌کم پاره‌ای از دوران جوانی را در سرزمین مادری، جدی و مستمر به نوشتن پرداخته است-  می‌باید از دو کشاکش برون آید- دور بودن از زبان مادری، و  دور بودن از تجربه¬های بی‌واسطه‌ای که او را  به شعر می‌رسانده اند. موقعیت دشواری که در مورد شخص شما، دور شدن از فضای خانه‌ای آراسته به ادبیات فارسی، و  درگیری نزدیک و بی‌واسطه با حرکت‌های اجتماعی درون کشور، به نظر من، دشوارترش هم می‌کند؛ دوست دارید یا می‌کوشید چگونه از این کشاکش به درآیید؟ شبنم آذر- این تغییر مکانی را به شکل سفر می‌بینم. در همین سفر بود که به این سطر رسیدم”رود/ خانه/ ندارد” . سفر همیشه برایم سودمند بوده.در سال 2004 یک سفر زمینی را از تهران به تبت آغاز کردم . پس از آن نیز سفرهای دیگری رفتم و همیشه رفتن را طریقی برای زندگی دانسته‌ام که به یک جا ماندن ترجیحش می‌دهم. همیشه در هر شرایطی در بدترین وقایع هم با خودم می¬گویم “خوب حالا این شرایط بد، چه نکته خوبی می‌تواند برای من داشته باشد؟”من معتقدم از هر شرایطی، وقتی ناگزیر به تاب آوردنش باشیم، می شود به نفع شعر بهره گرفت. “ویكرام چندرا ” نویسنده‌ی هندی درباره‌ی تجربه‌هایش در کارگاهی ادبی در مهاجرت می‌گوید: آن‌جا مکان امنی است برای این‌که در آن شکست بخورید و از شکست‌هایتان با یکدیگر سخن بگویید”. من این جمله را به “مهاجرت” تعمیم می‌دهم. این شکست معنای وسیعی می‌تواند داشته باشد، و شاید خاصیتِ فرصتی باشد که مهاجرت به انسان می‌دهد تا گذشته خودش و ملتش و نقشه جغرافیایی که در آن زندگی کرده را عمیق‌تر بررسی کند و مختصات خودش را روی این سیاره بهتر درک کند. این تجربه را ارزشمند می دانم زیرا مقدمات قدم‌های بعدی از همین جاها آغاز می‌شود. کنار آمدن با این شرایط در ابتدا برایم بسیار دشوار بود. شعرهای کتاب “خونماهی” محصول این دغدغه‌های جانفرساست. آن‌قدر که حس می‌کنم لبخندهای قدیمی‌ام را از یاد برده‌ام و شادی‌های کوچکی که داشتم در من رنگ باخته. اما برای بیرون آمدن از این کشاکش در این مسیر قدم می‌زنم: تلاش مضاعف برای آموختن، مشاهده کردن و تجلی دادن آن در شعر و وسعت دادن به شعرم در تجربه‌های اجرایی کلامی و غیر کلامی. درباره دور بودن از زبان مادری – من آن را بیش‌تر به دل‌تنگی تعبیر می‌کنم- اگر همین هم به شعرم کمک کند آن را جانانه می‌پذیرم، همان‌طور که تاکنون پذیرفته‌ام. در برخورد با زبان‌های تازه‌ای که این‌جا می‌آموزم هم برای شعر کمک می‌گیرم. اما در زمینه‌های تجربه‌های بی‌واسطه‌ای که به شعر می‌رسد می‌توانم بگویم این تجربه‌ها همین جا هم برای من قابل لمس است. ابتدا برایم آسان نبود ولی دریافتم چیزی که در من تبدیل به شعر می‌شود- در بخشی که مورد نظر شماست – فراتر از زبان است و محصول حس‌ها و نگاه‌ها و آن‌ها در انسان‌های دیگر و روابط مرئی و نامرئی پیرامونم است که در هر نقطه‌ای از زمین که باشم آن را دریافت می‌کنم. با وجود این‌که کمتر از سه سال است از ایران بیرون آمده‌ام ولی پر کارتر از پیش شده‌ام و حس می‌کنم انزوای محض، خالص و دوست داشتنی که  در حال تجربه کردنش هستم، به شعرم و وسعت نگاهم کمک شایانی کرده است. اما در باره‌ی احساس “غربت”می‌توانم بگویم که در ایران هم این غربت از نوع دیگرش را حس کردم و حالا فقط شکل آن عوض شده. من باور دارم که ما تنهایی‌مان را با خودمان حمل می‌کنیم و تغییر مکان‌ها فقط می‌توانند در کم‌رنگ یا پر رنگ شدن این حس، تاثیرات موقتی داشته باشند و در همه‌ی این مسیر، شعر تنها نجات دهنده است، تنها پیش‌گوی راه. #بهتمامزبانهایدنیاخوابمیبینم #خونماهی #هیچبارانیاینهمهرانخواهدشست

  • برگ‌هایی از کتاب ” فیس‌بوک ” نوشته ” سبحان گنجی “

    آ فاحشه‌ست. خودمونی‌تر می‌گم؛ جنده‌ست. اون تا حالا بابت هیچ کدوم از دفعه‌هایی که جاهای مختلف بدنش رو در اختیار کسی قرار داده، پول نگرفته. حتی وقتی برای درآوردن حرص یکی از دوست‌پسراش با یه آقای پولدار خوابید، ازش پول نگرفت. البته دوست‌پسرش هیچ وقت نفهمید که اون این کار رو کرده، ولی آ توی ذهنش حرص اونو درآورد. آیا پول نگرفتن (به هر نوعی، اعم از تیغ زدن و غیره) از کسی که تو را می‌گاید، شرط لازمی‌ست که فاحشه لقب نگیری؟ که روسپی‌ا‌ت نخوانند؟ که بهت نگن جنده؟ به اعتقاد من این طور نیست. که اگر بود همان اول نمی‌نوشتم آ فاحشه‌ست. بگذریم. بوکوفسکی جایی نوشته که پول مثل رابطه‌ی جنسی می‌مونه، وقتی نداریش به نظر خیلی مهم میاد. شرح یک روز معمولی از زندگی آ: آ با صدای موسیقی کلاسیکی که برای آهنگ موبایل تنظیم شده از خواب برمی‌خیزد. مطمئن می‌شود که صدای زنگ کسی را بیدار نکرده. وقتی مطمئن شد لبخند نصفه نیمه‌ای می‌زند و {…} سوار مترو می‌شود (دوست می‌داشت مترو سوارش شود. آه می‌کشد). به قسمت انتهایی یا ابتدایی مترو می‌رود که مخصوص خانوم‌هاست. قطعاً دلیلش نجابت یا حتی ترس از مورد توجه قرار نگرفتن به خاطر پف صورتش بعد از بیداری نیست. او به خاطر خلوتیِ بخش ابتدایی و انتهایی مترو این کار را می‌کند. وقت‌هایی که صورتش به دلیل خواب زیاد یا هر دلیل دیگری پف نکرده هم از همین قسمت استفاده می‌کند. اینجا محل کار اوست {…} تلفن زنگ می‌خورد. آ برمی‌دارد. پشت گوشی آقایی می‌خواهد اطمینان حاصل کند که شماره را درست گرفته. نمی‌پرسد «سلام. ببخشین؟ اونجا فلان جاست؟»، می‌گوید «می‌دونم روزی هزار بار باید به این سؤال جواب بدین، ولی اگه ممکنه منو مطمئن کنین که با فلان جا تماس گرفتم» {…} آ گوشی را می‌گذارد. لبخند می‌زند. و شماره‌ی آقا را از روی آیدی‌کالر گوشه‌ای یادداشت می‌کند. {…} مردی که منتظرش است، هنوز نیامده. حسرت آن بیست دقیقه‌ای را می‌خورَد که به پایان ساعت کاری‌اش مانده بود، اما او نمانده بود تا مرد معطل نماند. چهل دقیقه است که به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کند. مرد گوشی‌اش را برنمی‌دارد. به پیرمردی که از او آدرس پرسیده بود چشمک ریزی می‌زند. پیرمرد سرحال به نظر می‌رسد. شیک‌پوش است، اما خوب نمی‌بیند. بی‌توجه تشکر می‌کند و می‌رود. آ پیاده راه می‌افتد. یک ساعت بعد در خانه است. #فیسبوک

  • دستی تکان‌دهنده‌تر از دستان سرزمینت

    نگاهی به اشعار روجا چمنکار به قلم ابراهیم نبوی یک شاعری جنوبی است، از آن‌ها که بوی نخل و لیمو هرگز از روحشان گم نمی‌شود. دخترکی کوچک که یک روز در برازجان، راز کلمه‌ها را یافت. در استراسبورگ او را دیدم. شعر‌هایش را شنیدم و خواندم و به نظرم آمد اتفاقی در حال افتادن است. تنها «روجا چمنکار» نبود که اتفاقی را ایجاد می‌کرد، یک نسل، یک جمع بزرگ از آدم‌ها، از شاعر و نقاش و گرافیست و مجسمه ساز و نویسنده و منتقد و رقصنده و اهل موسیقی، دانه دانه درد‌هایشان را کلمه می‌کنند بر کاغذ، یا نتی که بر تاری جاری می‌شود، یا شتکی که می‌پاشد بر بوم. نسلی که دلش بوی جنوب را می‌دهد، بوی خاور را، بوی شرق را و نمی‌تواند باور کند که آفتاب از مشرق طلوع نمی‌کند. روجا چمنکار چهارمین مجموعه اشعارش را منتشر کرده و حرف که می‌زند، کلمات مثل باران بر سقف زندگی‌اش می‌بارند، شعر می‌شوند و جاری. نمی‌خواهد باشی، نخواسته بود بگوید باشی، نگفت که باش. نام شعرش چنین است «اصلا نباش… » اصلا به دیدنم نیا/ دوستت دارم را توی گل‌های سرخ نگذار/ برایم نیار/ اصلا به من/ به ویلای خنده داری در جنوب/ فکر نکن/ سردرد نگیر/ عصبی نشو/ اصلا زنگ در، تلفن، خواب، خیال، خلوت مرا نزن/ این قدر نمک روی زخم من نپاش/ اصلا نباش با این همه/ روزی اگر کنار بیراهه‌ای عجیب حتی/ پیدایم کردی/ چیزی نگو/ تعجب نکن/ حتما به دنبال تو آمده بودم دو مثل همه بچه‌های دهه شصت ممکن است معنی ثروت و آرامش را نداند، اما جنگ و رنج را خوب می‌فهمد و مثل همه بچه‌های جنوب، صدای سوت خمپاره را در پناهگاه شنیده است و شاید مثل خیلی از بچه‌های جنوب معنای دریا، نمک و آب را شور‌تر از همه آدم‌های این سرزمین چشیده است. مدت طولانی نیست که به فرانسه رفته و آنجا به کار و درس مشغول است. آرزو می‌کند، چشم به پشت سر برمی‌گرداند و برای آن‌ها که آن سوی دریا هستند آرزو می‌کند. می‌گوید آرزو می‌کنم: سوز گرما در گلو را برف نمی‌داند/ آرزو می‌کنم/ برای پدر کتابخانه/ برای مادر خانه‌ای بی‌آشپزخانه/ برای خودم تاریکخانه‌ای/ برای ظهور کلمات پنهانی/ برای ظهورمان بر هم/ هی چشم باز می‌کنم می‌بندم/ هی به خواب به بیداری/ به بسته به قفل به دیوار می‌خندم آرزو می‌کنم/ برای برادرانم و خواهرم/ کلید آب‌های جهان را/ برای بندر/ ساحلی با گوشواره‌های رها/ برای ساحل/ دریایی دوار/ برای دریا/ لنج‌های بسیار مزه‌ی ترش نفت از گلو بالا می‌آید و/ میان دو دریا شکافته می‌شود و/ سگ بو می‌کند آب را/ آتش از خاک بیرون می‌زند و/ می‌پاشند روی دهانمان باد را این بار/ زیر لبم خالی بگذار/ به نشانی که نشناسدم زمین/ اشتباه شد/ می‌خواستم پایم را از توی کفشتان در بیاورم/ که رفت روی مین/ میان آرزو‌های ما و این خاور/ پرچمی بر دمی تکان می‌خورد/ که با هر واق واقش/ تا خر خره در پوست گربه فرو می‌رویم همین سه شعرهای روجا چمنکار پر است از نشانه‌های شعر فارسی، زندگی ایرانی، بوی جنوب و طعم تلخ و گس زندگی این سال‌ها. آمده است تا شعر‌هایش را به گوشه‌ای بنشاند که سایه‌ای، اما ریشه‌اش او را به جنوب می‌برد. آن سو‌تر، در گوشه‌ای از تاریخ، در بی‌ستون، فرهاد ایستاده و منتظر طعم شیرین است شاید. شیرین که نمی‌شود هیچ، گس و تلخ بر کامش می‌نشیند. «بی‌ستون» را در استراسبورگ گفته بود، به تاریخ اوت دوهزار و ده. سردرد عشق‌های کوتاه/ شعرهای بلند/ پارس‌های مدام/ قهوه‌های مست/ سردرد بغل که می‌کنی شبیه مرا، درد می‌شوم/ شهدی نداشتی که شیرینم کنی/ فرهاد جام‌های تلخ/ من از لب‌های تو پریده‌ترم لب می‌زنم به نفس/ و نفس/ و نطفه جای خوبی برای خفگی/ خون مرده گی/ نبودی/ که سیاه رگ‌های مستت را/ حلقه حلقه‌ی سر و گردن و دستم کنی سردرد بوق سگ/ پاره پاره‌های رگ/ کندن جان/ گرفته‌ام سفت خودم را به دندان آخر بگیر در من/ فرهاد بغل که می‌کنی شبیه مرا، رد پای لب روی تن/ تن، تیشه/ سردرد درد ریشه دارم. شعرهای روجا چمنکار پر است از نشانه‌های شعر فارسی، زندگی ایرانی، بوی جنوب و طعم تلخ و گس زندگی این سال‌ها. آمده است تا شعر‌هایش را به گوشه‌ای بنشاند که سایه‌ای، اما ریشه‌اش او را به جنوب می‌برد. چهار روجا چمنکار را گوش نکرده بودم، فقط شنیده بودم. دیدنش باعث شد بخوانمش، او از نوجوانی شعر می‌گوید و فیلم می‌سازد. فیلمنامه می‌نویسد و چنان که می‌بینمش اتفاقی در شعر امروز ایران است، می‌خواستم بگویم خواهد شد، یادم افتاد که در جریان همه اتفاقات نیستم. این اتفاق رخ داده است. سال ۱۳۶۰ به دنیا آمد. زود‌تر از ۱۳۷۰ نمی‌توانست اولین شعرش را منتشر کند، سال ۱۳۸۱ «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد، سال ۱۳۸۲ «سنگ‌های نه ماهه» و در سال ۱۳۸۳ «با خودم حرف می‌زنم» را به دست خواننده‌هایش رساند. «مردن به زبان مادری» آخرین کارش است که نشر چشمه منتشر کرد. شاید مثل همه هنرمندان ایرانی بار‌ها و بار‌ها به همه خط‌های قرمز و چراغ‌های قرمزی که در زندگی ما، در ذهن ما و گاهی در نفس کشیدنمان است، فکر کرده است. نام شعر دیگرش چنین است «چراغ سبز» همینطور پاشیده شوی/ در زندگی شلوغ کسی/ با چشم‌های خلوت/ بنفش سبز آبی/ و بخوابی/ بر تمام رنگ‌های دلخواهش/ و از پیراهن زردش عبور کنی/ چراغ قرمز را بشکنی/ خونش را سر بکشی/ و نشنوی که ماشین‌ها / پشت سرت بوق می‌زنند همینطور ماه را/ از حلقوم آسمان بیرون بکشی/ وسط چهار راه بخوابانی/ و بر زیبایی‌اش خاک بپاشی/ و پاشیده شوی/ همینطور/ و ماشین‌ها بوووق/ و زل بزنی به چشم‌هاش/ همینطور/ و سر بکشی نوشیدنی‌ات را/ گوشه‌ی دنجی درست میان شلوغی/ و نشنوی که پشت سرت… / و نبینی که چهار راه/ تنها یک راه دارد/ که به نور مصنوعی ماه منتهی می‌شود پنج شاید پایان بندی «بدرقه» روجا چمنکار، یکی از دیدنی‌ترین تصاویر شعر این سال‌هاست، بخصوص برای آنکه آخرین دست را تکان داده باشد به سوی چشم‌هایی که تا سایه مسافر از دیدرس محو می‌شود، ریز می‌شوند و انگار می‌خواهند تصویر قایقی را ببینند که آنقدر دور می‌شود که در افق در انحنای آن سوی آب غرق می‌شود. «بدرقه» را بسیار دوست می‌دارم. آمده بودم/ رفته بودی/ شب بود/ هرچه خودم را تکان می‌دهم از خواب نمی‌پرم/ تب دارد این تبعید وقتی از ماضی بعید به حال نمی‌آیم/ تکان/ تکانه‌های پشت بام/ پشت تکیده‌ی بام‌ها/ تکرار ترکه‌های‌تر ترکه‌های‌تر ترکه‌های تر/ تکبیرررر هر بار که چشم می‌بندم و دو دستم را بر گوش‌هایم فشار می‌دهم بلند‌تر می‌شنوم/ رگباررر/ گلوهای گر گرفته رگ خوابم را بزن/ گم و گورم کن/ گرمم کن که نلرزم/ دست‌نوشته‌هایم ناگفته‌هایم‌های‌هایم/ از خوابم خون زیادی رفته/ شانه‌هایت را بیار بگذار زیر سرش/ کمی شرجی شراب شُک/ یک دو شُک/ یک دو شُک/ نه نمی‌پرد به حال نمی‌آید/ به یادش بیاورکه شاعری دست‌هایش را در باغچه می‌کاشت/ به یادش بیاور که شاعری همه لرزش دست و دلش از آن بود که عشق پناهی گردد/ نه برنمی‌گردد از ماضی بعید/ گوشه‌ی دهان تمام خیابان‌ها زخمی بود/ آمده بودم ببوسمت/ نبودی و/ ترکه‌های‌تر دستبند میله‌های سیاه/ سکوتم که می‌دهی بلند‌تر می‌شنوم/ صندلی پشت میز نشسته بود/ صندلی بلند شد/ پشت میز قدم زد/ تمام نمی‌شد تکانه‌های پشت بام/ صندلی با پایه‌های چوبی‌اش لگد زد و گودالی/ به عمق دور دست/ دور دست/ تکانه‌ها دور می‌شدند/ آمده بودم ببوسمت «همه لرزش دست ودلم» دستان تو دور می‌شوند/ تکان/ تکانم بده/ بپرد این تب برود به دور به دور دست/ دستی تکان دهنده‌تر از دستان سرزمینت نیست/ وقتی از دست رفتنت را بدرقه می‌کند به نقل از وبلاگ ابراهیم نبوی #باخودمحرفمیزنم #رفتهبودیبرایمکمیجنوببیاوری #سنگهاینهماهه #مردنبهزبانمادری

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page