top of page

نتایج جستجو

487 results found with an empty search

  • آبی در نقش قلم

    سارا دهقان – انتشار رمان مصور آبی گرم‌ترین رنگ است نوشته ژولی مارو نویسنده فرانسوی به زبان فارسی و گفتگو با سپیده جدیری مترجم کتاب و آشنایی با نشر ناکجا، ناشر کتاب‌های دیجیتال فارسی در پاریس را از اینجا ببینید. #آبیگرمترینرنگاست

  • آبی؛ رنگی به گرمای تن‌های ما

    تینوش نظم‌جو – نسلی در ایران، کودکان سا‌ل‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ با آلبوم‌های تن‌تن به مطالعه و کتاب‌خوانی روی آوردند. این کتاب‌های مصور را در آن سال‌ها یونیورسال منتشر می‌کرد و ما را همزمان با کودکان سایر کشور‌ها وارد دنیایی شگفت‌انگیز کرده بود. اما حسرت خواندن کتاب‌های مصور به دل ما و نسل‌های بعدی بچه‌های ایران نشست و در حالی که در اروپا، آمریکا و ژاپن، کتاب مصور (یا‌‌ همان «کمیکس» در آمریکا و «مانگا» در ژاپن) به عنوان هنر نهم به رسمیت شناخته می‌شد، ما به دلیل سانسور تصاویر از آن محروم ماندیم. چند سال پیش من تجربه‌ای جدید را در ایران با نشر نی کردم و کتاب مصور «گربه» اثر فیلیپ گلوک بلژیکی را منتشر کردیم. نشر ناکجا در پاریس این فرصت را دوباره برایمان به‌وجود آورد که بتوانیم بدون محدودیت کتاب‌های مصور را در دسترس ایرانیان بگذاریم و این هنر ناشناخته در ایران را از همین‌جا پرورش بدهیم. آبی، گرم‌ترین رنگ است مدت‌ها بود که من کتاب مصور «آبی گرم‌ترین رنگ است» (که اسم فرانسوی آن «آبی رنگ گرمی‌ست») را گرفته بودم و خوانده بودم و منتظر فرصتی برای انتشار آن به زبان فارسی بودم. تا اینکه سپیده جدیری که پیش از این هم با نشر ناکجا همکاری کرده بود و گزیده اشعارش را منتشر کرده بودیم، به من اطلاع داد که کار ترجمه این کتاب را به‌دست گرفته است. و این بهانه‌ی خوبی برای آغاز این راه شد تا شاید دوباره این ژانر ادبی به آن‌هایی که کم کتاب می‌خوانند عطش خواندن را بازگرداند و کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای هم بتوانند لذت جدیدی در کتاب‌خوانی را تجربه کنند. آیا خواننده‌ی ایرانی قادر به پذیرفتن چنین کتابی با چنین تصاویر و موضوعی است؟ آیا انتخاب این کتاب برای جامعه‌ی ما زود نیست؟ واکنش مردم در برابر چنین داستانی چه خواهد بود؟ البته بماند که از‌‌ همان لحظه‌ی اول شک‌ها و واهمه‌های بسیاری در ذهن همه برای انتشار این کتاب به خصوص وجود داشت. آیا خواننده‌ی ایرانی قادر به پذیرفتن چنین کتابی با چنین تصاویر و موضوعی است؟ آیا انتخاب این کتاب برای جامعه‌ی ما زود نیست؟ واکنش مردم در برابر چنین داستانی چه خواهد بود؟ خواننده، باهوش و آگاه است من همیشه، چه در تئا‌تر و چه در انتخاب کتاب‌هایی که ترجمه یا منتشر کردم، مخالف این بودم که شعور مخاطب را دست‌کم بگیریم. هنگامی که مخاطب احساس کند که به او احترام گذاشته‌ایم و به ذکاوتش اعتماد کردیم و با او مانند کودکی رفتار نکردیم که برایش و به جایش تصمیم بگیریم چه چیزی خوب یا بد است، او نیز با ما هم‌گام می‌شود و اثری که به او پیشنهاد شده را می‌پذیرد و در این بازی سهیم می‌شود. در ستایش عشق و برابری کتاب «آبی گرم‌ترین رنگ است» روایت دختر نوجوانی‌ست که تفاوت خود را با همکلاسی‌هایش می‌بیند و از نگاه و قضاوت آن‌ها هراس دارد. این کتاب سرودی‌ست برای پذیرفتن دیگری با تمام تفاوت‌هایش، تصویری یکپارچه در ستایش عشق و برابری و برادری… و چه چیز مهم‌تری امروز برای ما در ایران؟ هر چقدر هم این موضوع و پرداختش برای جامعه امروز ما حساستر باشد، مطرح کردن آن همین جا و همین حالا ضروری‌تر است. به عنوان ناشری که در انتخاب کتاب‌هایش می‌تواند کاملا آزادانه تصمیم بگیرد، فکر می‌کنم هرگز نمی‌توانستم خودم را ببخشم که چنین فرصتی را داشتم و آن را از دست دادم. هر چقدر هم انتقاد‌ها و واکنش‌ها و شوک جامعه ایرانی در برابر موضوع عشق دو زن به هم بیشتر باشد، فضای بیشتری برای بحث و تأمل و تفکر به‌وجود می‌آید و آیا ادبیات و هنر می‌توانند هدف بهتری از این داشته باشند که احساسات ما را تحریک کنند و باعث تفکر بیشتری در جامعه‌ بشوند؟ جامعه‌ای که می‌پذیرد درباره‌ی موضوعاتی که برایش قابل بحث است وارد میدان گفت‌وگو شود و از همین راه جامعه‌ای پویا بشود. آبی گرم‌ترین رنگ است، رنگی به گرمای تن‌های ما، گرمای آغوش باز ما برای دیگری، برای به‌رسمیت شناختن دیگری با تمام تفاوت‌هایش… برکرفته از سایت ایران‌وایر #آبیگرمترینرنگاست

  • مادر عروسک‌هاى پارچه‌اى

    ریحانه ظهیری با شنیدن صدایى مهیب چشمانم را باز مى‌کنم. همه‌جا تاریک است، تاریکِ تاریک. جسمى سنگین را روى اندامم احساس مى‌کنم. نفس کشیدن برایم سخت شده است. مى‌خواهم از جایم بلند شوم اما نمى‌توانم و با تکان کوچکى که به‌خود داده‌ام، تیرى از درد در ستون فقراتم مى‌پیچد. دلم مى‌خواهد گریه کنم، هم از درد هم از جاىِ خالى او. احساس زنى را دارم که زنده به‌گور شده است؛ زیر آوار خاطرات و دلتنگى‌هایش زنده به گور شده است. مطمئن هستم اگر در این سیاهى بغضم بترکد، کسى صدایم را نمى‌شنود. اما مى‌ترسم. مى‌ترسم کسى صدایم را بشنود و پیدایم کند. یک دستم را روى شکم مى‌گذارم و دست دیگرم را روى دهانم تا توجه کسى به این‌جایی که هستم جلب نشود. کم‌کم سیاهى محو مى‌شود و اشعه‌هاى خورشید چشمانم را مى‌زند. دست را سپر چشمانم و گوشم را تیز مى‌کنم تا شاید صداى آشنایى را بشنوم. صداى دایى‌ام را مى‌شنوم که فریادزنان و مرثیه‌گویان نزدیک مى‌شود. گویا چندنفر همراهش هستند. صداى پا‌ها نزدیک و نزدیک‌تر مى‌شود و کم‌کم سنگینى آوار سبک مى‌شود. دایى را بالاى سرم مى‌بینم که گریان بر سر خود مى‌کوبد و به من خیره شده است. بى‌درنگ من‌را همچون سال‌هاى کودکى‌ام در آغوش مى‌گیرد و به‌سمت ماشینش مى‌دود. اصلاً فکر مى‌کنم شاید این من هستم که بار دیگر کوچک شده‌ام و شده‌ام جان‌دایى، اما مادر نیست. مادر هیچ‌وقت نبوده است. همیشه من بودم و عروسک‌هاى پارچه‌اى‌ام و مادرانه‌اى از‌‌ همان جنس. از جنس عروسک‌هایی با موهاى بافته‌شده قهوه‌اى که شکوفه‌هاى صورتى روى پارچه لباسشان بود. هنوز هم باید یک جایى همین اطراف باشند و شاید اگر دایى کمى از عجله‌اش کم کند، من فرصت کنم که بروم پیدایشان کنم. دایى من را در صندلى عقب مى‌نشاند و پشتم را به در تکیه مى‌دهد. مى‌توانم از داخل آینه چشم‌هاى مشکى‌اش را همراه با خط‌هاى افتاده در کنار چشمانش ببینم که تا مى‌خندد، این خط‌ها بیشتر و کشیده‌تر مى‌شوند. هنوز هم زیر لب چیزهایى مى‌گوید و بى‌صدا اشک مى‌ریزد. براى دلدارى به او مى‌خواهم کمى به جلو خم شوم و دستم را بر روى شانه‌اش بگذارم که دوباره دردى مهلک در ستون فقراتم مى‌پیچد و این‌بار به شکمم مى‌زند. از درد به شانه دایى چنگ مى‌اندازم و فریاد مى‌کشم. نفسم در سینه حبس مى‌شود. بین پا‌هایم را نگاه مى‌کنم. خیس است. سرم را به پشتى ماشین تکیه مى‌دهم. از پنجره پیر و جوان را مى‌بینم که بر سرزنان این‌سو و آن‌سو مى‌دوند. زنان گریه مى‌کنند و کودکان، هر کدام پى دستى مى‌روند. دایى با یک حرکت ماشین را نگه مى‌دارد. ملتمسانه نگاهش مى‌کنم. مى‌خواهم بماند. مى‌خواهم از الان تا همیشه به‌جاى مادرم و تمام آن عروسک‌هاى پارچه‌اى با لباس‌هاى نخى‌ کنارم بماند. اما بى‌توجه به نگاه‌هایم، دستم را پس مى‌زند و از ماشین پیاده مى‌شود. در عقب را باز مى‌کند و دست مى‌اندازد زیر ران‌ها و بازو‌هایم و همان‌طور که من‌را در آغوش گرفته است به‌سمت در اصلى بیمارستان مى‌دود. هم‌زمان یک پرستار و دکتر به من و دایى مى‌رسند. دکتر چراغ را در چشمانم مى‌گرداند و دستور مى‌دهد مرا روى تخت بگذارند. با تختى روان به اتاقى با کاشى‌هاى آبى حرکتم مى‌دهند. دلم مادر را مى‌خواهد. دلم یوسف را مى‌خواهد. دکتر با روپوش استریل وارد مى‌شود و کنار پرستار و تیمش مى‌ایستد. تیغ جراحى به‌دست مى‌گیرد و شکمم را پاره مى‌کند. با صداى جیغ کودکم‌‌ رها مى‌شوم. دست دراز مى‌کنم تا در آغوشم بگیرمش اما پرستار بى‌توجه به من از کنارم مى‌گذرد. – ببخشید… ببخشید خانوم… بچه‌م رو مى‌شه ببینم؟ دکتر شکمم را‌‌ رها مى‌کند و به‌سراغ بچه مى‌رود. نمى‌فهمم چرا گریه مى‌کند. کمى هم عصبانى است. بچه را مى‌برند و من‌را دلتنگ بر جاى مى‌گذارند. دلم مى‌خواهد اگر پسر باشد اسمش را یوسف و اگر دختر باشد اسمش را «آیا»، اسمى هم‌اسم مادرم بگذارم. این کوچولو آمده است تا بشود مادر من و شاید پدر من. دکتر بر مى‌گردد شکمم را مى‌دوزد. در حین دوخت و دوز چیزهایى زیر لب مى‌گوید و اشک‌هایش را با پشت دست پاک مى‌کند. کارش که تمام مى‌شود بدون هیچ حرفى مى‌رود. از تخت پایین مى‌آیم و به‌دنبال او راهروهاى بیمارستان و چهره‌هاى خوشحال و غضب‌کرده بیماران و همراهانشان را یکى پس از دیگرى طى مى‌کنم تا به اتاقى مى‌رسم که کودکى شبیه کودک من در دستگاهى خوابیده است. – آخ عشق مامان چه خوب که هستى. به‌طرف دستگاه شیشه‌اى مى‌روم و آرام با نوک انگشت اشاره‌ام ضربه‌اى آهسته به شیشه مى‌زنم. انگار مى‌خواهم براى در کنارش ماندن از او اجازه بگیرم. – خوش‌اومدى مامان جون! به این فکر مى‌کنم که ای‌کاش یوسف هم بود، آن‌وقت یکى از ما این‌سوى جعبه شیشه‌اى مى‌ایستاد و دیگرى آن‌سو و براى ماندن در کنارت دوتایى از تو اجازه مى‌گرفتیم. چند لوله‌ در دهان و بینى‌ات است که با چسب‌هاى سفید به‌روى صورتت چسبانده‌اند. به این فکر مى‌کنم نکند موقع برداشتنشان تو اذیت شوى؟ چشمم به زخم گوشه چشمت مى‌افتد. آن خراشیدگى از کجا آمده است؟ گاهى یک نفس عمیق مى‌کشى و شکمت و به‌دنبال آن بدن کوچکت مى‌لرزد. آخ که چقدر دلم مى‌خواهد مى‌توانستم همین الان، همین الان الان تو را در آغوش بگیرم و مى‌توانستم پوست تنت را لمس کنم و از گرماى تنت گرم شوم. انگشتان کوچکت را آهسته تکان مى‌دهى و من باز فکر مى‌کنم ای‌کاش مى‌توانستم سرانگشتان کوچکت را ببوسم و بتوانم نوک سینه‌ام را بین لبان صورتى کوچکت قرار دهم تا غرق شوم در حس خوش مادرانه و بتوانم به‌جاى عروسک‌هاى لباس پارچه‌اى براى تو مادرى کنم. پرستارى با یونیفرم مخصوص‌اش مى‌آید سمتم و کنارم مى‌ایستد و چیزهایى یادداشت مى‌کند. دکتر به او نزدیک مى‌شود. به هردو آن‌ها لبخند مى‌زنم. دکتر با چهره عبوس، به بچه‌ام که ترشحات داخل شکمم، دور صورت و زیر بازو‌هایش خشک شده نگاه مى‌کند. لبخند شادمانى روى لبانم مى‌خشکد. بغض مى‌کنم. احساس مى‌کنم در شهر خودم غریب افتاده‌ام. دکتر رو به پرستار مى‌کند و مى‌گوید: «دختر سر سختیه، داره براى زنده ماندن تلاش مى‌کنه.» پرستار به دکتر خیره مى‌شود و با لبخندى پر امید می‌گوید: «هنوزم مى‌تونیم امید داشته باشیم.» دکتر دانه‌هاى عرق روى پیشانى‌اش را پاک مى‌کند. – بله مى‌شه امید داشت اما شما که مى‌دونید وقتى برای مدتی اکسیژن به بچه نرسیده باشه شانس زنده ماندنش پنجاه درصده… آیا گواهى فوت مادر تنظیم شده؟ نگاهم را از دکتر و قطره‌هاى عرق روى پیشانی‌اش مى‌گیرم و به تو خیره مى‌شوم. به روزهایى‌که باید مادر تمام عروسک‌هاى پارچه‌اى دنیا بشوی.

  • زبان و چالش‌های هویت در مهاجرت

    آزاده دواچی – زبان و چالش‌های هویت در مهاجرت؛ نگاهی به مجموعه داستان آفرینش روی باریکه موکت نوشته علی اسماعیل شعار مؤلفه‌های زبان مهاجرت در هر اثری بسته به ساختار و شکل گیری زبان در متن تغییر می‌کند، گاهی بعضی از آثار را نمی‌توان جزو ادبیات مهاجرت دانست، چرا که عموماً فضای شکل گرفته شده در داستان حول مسائل داخل ایران می‌گردد و به این ترتیب برای مخاطب تمایز میان فضای بومی و غیر بومی ساده است، اما در برخی دیگر از آثار می‌توان دغدغه و درگیری میان هویت اصلی نویسنده و هویت سرگردان او به عنوان یک مهاجر را دید. این چنین آثاری از آن جهت ارزش دارند که قادرند تمایز میان دوگانگی هویت را در داستان و فضای شخصیت‌ها به نمایش بگذارند. در مقدمه‌ای بر ادبیات مهاجرت اینگونه نوشته شده است که: «تنومند‌ترین شاخه ادبیات مهاجرت، شاخه‌ای است که به دو گانگی هویت تبعیدیان و درگیری‌های درونی آنان برای بریدن از گذشته و آغاز زندگی تازه در کشور مهاجر پذیر می‌پردازد. این بخش از ادبیات مهاجرت است که در مطبوعات ایران نیز امکان نشر یافته است. در چند سال اخیر با شروع چاپ داستان‌های نویسندگان مهاجر در داخل کشور می‌توان گفت: «بخش قابل ملاحظه‌ای از ادبیات پرتاب، نویسنده را در تبعید یا مهاجرت با برون‌مرز جا گذاشته و به خانه رسیده است. درباره ویژگی فکری و زیبا‌شناختی این آثار گفته‌اند: «در آثار ادبی دهه نخست می‌شد گفت که انگیزه نویسنده در نوشتن، ضیافت نفس است در هزار توی کابوس‌های از دست دادن، سرخوردگی و گمشدگی… و تا نیمه‌های دهه دوم می‌شد گفت انگیزه او نیاز به خودکاوی و یافتن هویت تازه است…» عبدالفتاح کیلیتو، نویسنده و منتقد مراکشی فرد دوزبانه را به مسافر گمشده تشبیه می‌کند و می‌گوید: «زبان و هویت یکدیگر را خلق می‌کنند و سخن گفتن به یک زبان متفاوت انسان را از خود تهی می‌کند. اصالت هویت فقط در افراد یک زبانه وجود دارد.» اما الهه خوشنام معتقد است که با طولانی شدن زمان مهاجرت اما این تصور پیش می‌آید که شاعر یا نویسنده تبعیدی هر چه با زبان بیگانه آشنا‌تر و به چم و خم‌های آن وارد‌تر می‌گردد، از زبان مادری فاصله می‌گیرد و رفته‌رفته آن را فراموش می‌کند یا تسلط خود را بر زبان پایه از دست می‌دهد. با اینکه این نظریه می‌تواند درست باشد اما گاهی در بعضی از آثار نویسندگان مهاجر این دوری از فضای زبان مادری را به صورت عمدی و به عنوان یکی از تکنیک‌های نوشتاری می‌بینیم، این تکنیک نویسنده را از یک سو با وقایع و رویدادهای ساختار داستان در مهاجرت ربط می‌دهد و از سوی دیگر سرگشتی و دوگانگی هویت نویسنده را در فضای مهاجرت به تصویر می‌کشد. زبان در اکثر داستان‌ها نیز ساده نیست، بلکه نوعی پیچیدگی دارد که با روایت و گفتگوهای عامیانه در داستان به هم خورده است و تلاش نویسنده را برای انتقال فضای نامأنوس مهاجرت نشان می‌دهد. مجموعه داستان آفرینش روی باریکه موکت نوشته علی اسماعیل شعار دارای چنین ویژگی‌هایی است. این مجموعه داستان از ۱۳ داستان کوتاه تشکیل شده است که به تازگی توسط انتشارات ناکجا منتشر شده است. فضای به تصویر کشیده شده در اکثر داستان‌های این مجموعه میان جغرافیای مهاجرت شکل گرفته شده است. ساختار و ترکیب و فضاسازی در اکثر داستان‌ها به نوعی روایت‌های غریب گونگی و متفاوتی را از راوی به تصویر می‌کشد. زبان در اکثر داستان‌ها نیز ساده نیست، بلکه نوعی پیچیدگی دارد که با روایت و گفتگوهای عامیانه در داستان به هم خورده است و تلاش نویسنده را برای انتقال فضای نامأنوس مهاجرت نشان می‌دهد. تم‌های اکثر داستان‌ها حول فضاهای مختلفی در جریان است که این فضا دغدغه‌ها و دریافت‌های شخص مهاجر را می‌تواند به خوبی به تصویر بکشد برای مثال در داستان کوالینکف و اقاقیا که نویسنده تصویری از زندگی در کمپ را به تصویر می‌کشد. بابا که می‌آد تو چادر، مامان از این رو به اون رو می‌شه. بابا یک کم گوشت قرمه رو که از بازار سیاه خریده به مامان می‌ده و من پاهامو جمع می‌کنم تا بابا بتونه پاهاشو دراز کنه. توی کمپ همه بابا را رو بطری صدا می‌زنن چون توی بارانداز کار می‌کنه و گاهی از اونجا بطری‌های مشروب محلی رو قاچاقی می‌آره تو کمپ و به مهاجر‌ها می‌فروشه. بابا چپق بلندش رو چاق می‌کنه (کوالینکف و اقاقیا، صفحه ۱۱) زبان محاوره‌ای در این داستان به ساختار منسجم و در عین حال روایت صدمه‌ای نزده است، بلکه به بخشی از ساختار داستان تبدیل شده است و در ‌‌نهایت توانسته است تا انتهای داستان روایت‌های ملموس و در عین حالی واقعی کمپ را به تصویر بکشد. ابهام در پایان داستان در اکثر مجموعه داستان‌های این مجموعه نیز توانسته است روایت را به چالش بکشد و در عین حال انتقال آن به مخاطب در هر داستان بسته به فضا و شرایط داستان در تغییر است و بستگی به پردازش و ذهنیت مخاطب دارد. اما فضاسازی در داستان‌ها نیز از قائده خاصی پیروی نمی‌کند بلکه نویسنده چرخش‌های متفاوتی را در فضای روایتی داستان به تصویر کشیده است به این ترتیب تنوع فضاسازی در هر داستان دیده می‌شود، زبان نیز از این چنین قائده‌ای پیروی کرده است، برای مثال در داستان نامه‌های خانم متروک که فضا و ساختار داستان با داستان گذشته فرق می‌کند و همین ساختار این مجموعه را دچار تنوع کرده است. اما چالش اصلی نویسنده درگیری میان هویت واقعی و هویت غریب گونگی است که در بیشتر داستان‌ها به خوبی به تصویر کشیده می‌شود، شگرد نویسنده در این مجموعه بیان فضاهای غیر بومی و ارتباط آن با فضای مهاجرت است. نویسنده برای این ارتباط از زبان فارسی و استفاده مکرر از کلمات و اسامی غیر فارسی در اکثر داستان‌های خود بهره برده است، به این ترتیب مخاطب با دو چالش روبه‌رو است درک روایت و ربط آن به ساختار غیر بومی و آشنایی و یافتن ارتباط میان کلمات غیر بومی و بومی و در ‌‌نهایت روایت داستان، این تکنیک نیز در اکثر داستان‌ها تکرار می‌شود و نشان از تلاش نویسنده برای به تصویر کشیدن این هویت دوگانه دارد. آن قدر به بار مارتینی سفارش دادم که اگر نصف اون لیوان‌ها رو واقعاً می‌خوردم سیاه مست می‌شدم. اسمش رو به‌ام نگفت. اون عقیده داره بدون اسم امکان تغییر و تبدیل شخصیت‌ها بیشتر می‌شه. جوری قهوه می‌خوررد که انگار واقعاً توی بار فرودگاه نشسته و همه چیز واقعاً واقعیه. به نظرم آدم جالبیه، در هر حال. راستی حتماً فرانک با کلی غم و غصه پیش زنش برگشته (داستان شهر ساحلی صفحه ۴۲) می‌توان گفت ایجاد تنوع در ساختار داستان نیز چالش نویسنده برای به تصویر کشیدن همین هویت است که بسته به ساختار داستان فرق کرده است، این چالش‌ها عموماً تا پایان هر داستان ادامه دارد و با پایان بندی متفاوت به مخاطب منتقل می‌شود. تم‌های اکثر داستان‌ها حول محو ر مشخصی نیست، اما در عین حال تمرکز نویسنده را برای به چالش کشیدن هویت راوی در مهاجرت را نشان می‌دهد. با این حال تجربه مفاهیم فلسفی نیز با همین هویت راوی در هجرت پیوند می‌خورد و در ‌‌نهایت در زبان روایت به تصویر کشیده می‌شود. از بخت خوش به سرسرای خوبی رسیده‌ام. مجسمه «تفکر و تنهایی» وسط سرسرا قرار دارد و بخت خوش اینجاست که هیچ کس روی اسب ننشسته است و هیچ کس توی سرسرا نیست. پایم را توی رکاب می‌گذارم و خودم را بالا می‌کشم. زین سنگی سرد است. لبه دامنم را کمی پایین می‌کشم و دفترچه را بین پا‌هایم می‌گذارم. می‌دانم تا زمانی که روی زین نشسته‌ام کسی در این سرسرا توقف نخواهد کرد، بنا به رسم باستانی. ورق می‌زنم (در جستجوی واژه‌ای بکر برای تو، صفحه ۶۶) در به تصویر کشیدن این هویت دوگانه نویسنده از شخصیت سازی چندگانه نیز بهره برده است، به این ترتیب که شخصیت‌ها در اکثر داستان‌ها شخصیت‌هایی غیر ایرانی هستند که در بعضی از فضا‌ها با شخصیت راوی و یا شخصیت ایرانی او پیوند خورده‌اند، به این ترتیب نویسنده می‌تواند موقعیت و فضای متفاوتی در داستان را شکل دهد که بازتاب زندگی او در مهاجرت است. این فضا‌ها ممکن است برای مخاطب فارسی زبان نامانوس باشد، اما ربط آن به موقیعت‌های مختلف قادر است تا از این نامانوسی در زبان و ساختار گره بگشاید. در بعضی از داستان‌ها پردازش اینگونه شخصیت‌ها به برداشت‌های مختلف در داستان کمک کرده است. تلاش نویسنده در به تصویر کشیدن شاخص‌ها و زبان متفاوت مهاجرت از دیدگاه یک نوینسده مهاجر موفق بوده است به خصوص که در این مجموعه داستان تکنیک نوشتاری حول یک محور ساده اتفاق نیفتاده است و همین ساختار را دچار تنوع و دگرگونی گرده است و از همه مهم‌تر در به چالش کشیدن هویت مهاجر نیز موفق عمل کرده است. لولو سرش را گذاشت روی دست‌هایش و تیم با حس نگرانی عمیق که همه‌مان کم و بیش به آن علاقه‌مند بودیم، روی میز دنبال کم و کسری گشت تا حواسمان را پرت کند،‌‌ همان موقع آرش تکانی خورد و از زل زدن به گربه‌ای که آن طرف خیابان روی کف زیر استیشن سیاهی کز کرده بود و همه‌مان لا‌اقل یک بار و بعضی‌ها حتا چند بار ناخود آگاه به آن نگاهی انداخته بودیم دست برداشت و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت دیگر چیزی به اعلام خبر نمانده است و عجیب این است که حتی به صرافت اینکه زنگی به پدر و ماردش بزند تا قبل از شروع جنگ چیزهایی به‌شان بگوید نیفتاده است. (آفرینش روی باریکه موکت، صفحه ۱۴۰) در پایان می‌توان گفت که علی اسماعیل شعار در مجموعه داستان آفرینش روی باریکه موکت توانسته است مؤلفه‌های مشخصی را از ادبیات مهاجرت به تصویر بکشد، ساختار سازی و روایت‌پردازی متفاوت و چالش برای یافتن هویت در اکثر داستان‌های این مجموعه مشخص است، تلاش نویسنده در به تصویر کشیدن شاخص‌ها و زبان متفاوت مهاجرت از دیدگاه یک نوینسده مهاجر موفق بوده است به خصوص که در این مجموعه داستان تکنیک نوشتاری حول یک محور ساده اتفاق نیفتاده است و همین ساختار را دچار تنوع و دگرگونی گرده است و از همه مهم‌تر در به چالش کشیدن هویت مهاجر نیز موفق عمل کرده است. منابع: http://vista.ir/article/228444/مقدمه-ای-بر-ادبیات-مهاجرت http://www.dw.de/تاثیر-مهاجرت-بر-زبان-مادری-نویسنده/a-15815812 برگرفته از سایت شهرگون #آفرینشرویباریکهموکت

  • تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش (پاورقی | فصل نخست | بخش ۱)

    برای نخستین بار، سایت ناکجا آخرین رمان هاروکی موراکامی را به صورت پاورقی برای شما منتشر می‌کند. این رمان ۱۲ آوریل ۲۰۱۳ نخست در ژاپن منتشر شد و یک میلیون نسخه از آن به فروش رسید، در تابستان ۲۰۱۴ به انگلیسی و در ماه سپتامبر ۲۰۱۴ به فرانسه منتشر شد. حالا خواننده فارسی‌زبان می‌تواند همزمان با سایر کشورهای جهان این رمان مشهورترین نویسنده‌ی زنده کره زمین را کشف کند. ترجمه از نسخه فرانسه. تینوش نظم‌جو با همکاری مهشاد مخبری. ۱ از ماه ژوئیه سال دوم دانشگاهش، تا ماه ژانویه سال بعد، تسوکورو تازاکی تمام زمانش را در فکر و ذکر مرگ گذراند. بیستمین سالگرد تولدش هم در همین دوران فرا رسید، اما انگار این موعد هیچ معنی خاصی برای او نداشت. در طول این مدت منطقی‌ترین و طبیعی‌ترین چیزی که به نظرش رسید این بود که به زندگی‌اش پایان بدهد. پس چرا این قدم آخر را برنداشت؟ حتی امروز هم به خوبی دلیل‌اش را نمی‌دانست. در آن دوران اما به نظرش می‌رسید که عبور از درگاهی که زندگی را از مرگ جدا می‌کند برایش آسان‌تر از قورت دادن یک تخم‌مرغ خام است. شاید دلیل واقعی خودکشی نکردن تسوکورو این بود که تصوراتش درباره مرگ انقدر خالص و قوی بودند که به طور ملموس موفق نمی‌شد گونه‌ای از مرگ را مجسم کند که با احساساتش هماهنگی کامل داشته باشد. اما ملموس بودن این مسئله تنها یک نکته‌ی فرعی بود. اگر طی این ماه‌ها دریچه‌ای به سوی مرگ در برابرش ظاهر شده بود، بدون شک بی‌‌درنگ آن را هل می‌داد. نیازی به تأمل بیش از حد نداشت. این فقط دست به دست هم دادن اتفاقات ساده و پیش پاافتاد‌ه‌ی زندگی‌اش به حساب می‌آمد. با این حال، خوشبختانه یا بدبختانه، موفق نشده بود چنین دریچه‌ای را دور و بر و نزدیک خودش پیدا کند. تسوکورو تازاکی اغلب فکر می‌کرد: ای کاش همان زمان مرده بودم. اگر مرده بودم، دیگر این دنیا وجود نداشت. و برای او بسیار فریبنده بود که این دنیا دیگر وجود نداشته باشد، که آن چیزی که واقعیت محسوب می‌شد، عاقبت دیگر واقعیت نباشد. که او دیگر در این دنیا وجود نداشته باشد و بر همین اساس، این دنیا نیز دیگر برای او وجود نداشته باشد. با این حال، چرا او مجبور شده بود، تمام این دوران، این همه کنار مرگ بایستد، در سایه‌اش؟ تسوکورو به درستی این را درک نمی‌کرد. و حتی اگر بشود گفت این داستان یک سرآغاز عینی داشت، چرا این میل به مرگ چنین کشش شدیدی ایجاد کرده بود و تقریبا شش ماه متوالی، او را در بر گرفته بود؟ آری، او را در بر گرفته بود، این درست‌ترین عبارت است. همچون قهرمان کتاب مقدس که نهنگی غول‌پیکر او را بلعیده بود و در شکم آن حیوان زندگی می‌کرد، تسوکورو نیز در معده‌ی مرگ افتاده بود، خلایی راکد و تاریک که در آن، روزهای بی‌نام و نشانی را سر کرده بود. تمام این دوران را مانند خوابگردی گذرانده بود، یا مرده‌ای که هنوز نفهمیده مرده است. صبح زود بیدار می‌شد، دندان‌هایش را مسواک می‌زد، هر لباسی که دم دستش بود به تن می‌کرد، سوار قطار می‌شد، به دانشگاه می‌رفت، سر کلاس‌ یادداشت برمی‌داشت. مانند آدمی که وقتی باد تندی می‌وزد، به تیر چراغ‌برقی خود را بند کرده، حرکاتش فقط بستگی به برنامه‌ی زمانیِ همان لحظه‌اش داشت. بی‌آن‌که با کسی حرفی بزند، مگر در مواقعی که چاره‌ی دیگری نداشت، وقتی به خانه‌ای که در آن تنها زندگی می‌کرد بازمی‌گشت، روی زمین می‌نشست، به دیوار تکیه می‌داد و در فکر مرگ و غیاب زندگی فرو می‌رفت. در برابر او حفره‌ی تاریکی که مستقیم به مرکز زمین منتهی می‌شد، دهان متعجبش را باز کرده بود. آن‌چه می‌دید خلائی بود که درش ابرهای مستحکم به دور خود می‌چرخیدند ؛ آن‌چه می‌شنید سکوتی بود در اعماق آب‌ها که بر پرده‌ی گوش‌هایش فشار می‌آورد. به مرگ که فکر نمی‌کرد، به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. به هیچ چیز فکر نکردن کار چندان سختی نیست. نه روزنامه می‌خواند، نه موسیقی گوش می‌کرد، حتی هیچ میل جنسی هم نداشت. آن‌چه در دنیا رخ می‌داد کوچکترین معنایی برایش نداشت. هر وقت از در خانه پوسیدن خسته می‌شد، بیرون می‌رفت و بی‌هدف همان اطراف قدم می‌زد. یا به ایستگاه قطار می‌رفت، روی نیمکتی می‌نشست و رفت و آمد قطارها را می‌نگریست. هر روز صبح دوش می‌گرفت، موهایش را با دقت می‌شست، دو بار در هفته هم رخت‌شویی می‌کرد. پاکیزگی از اصولی بود که دو دستی به آن می‌چسبید. رخت‌شویی، حمام، مسواک دندان. به خوراکش تقریبا هیچ اهمیتی نمی‌داد. ظهرها ناهار را در رستوران دانشگاه می‌خورد اما بعد از آن دیگر سمت غذا نمی‌رفت. گرسنه که می‌شد به یکی از سوپرمارکت‌های اطراف سرک می‌کشید و سیب و سبزیجاتی را که برای خودش خریده بود سق می‌زد. یا گاهی هم فقط تکه نانی می‌خورد، یا شیر سر می‌کشید، مستقیم از پاکت‌اش. وقت خواب که می رسید، یک لیوان کوچک ویسکی بالا می‌انداخت – انگار دارو می‌خورَد. خوشبختانه ظرفیت مشروب خوردن نداشت و این مقدار کم ویسکی کافی بود تا او را به دنیای خواب ببرد. هیچ خوابی هم نمی‌دید. اگر هم می‌دید، خواب‌ها شناور می‌شدند، می‌لغزیدند و سرانجام در قلمروِ نیستی واژگون می‌شدند، بی‌آن که کوچکترین ردپایی از خود در دامنه‌ی خودآگاهش باقی بگذارند. #گربههایآدمخوار #سرزمینعجایببیرحموتهدنیا #چاقویشکاری #پسازتاریکی #ابرقورباغهوپایعسلی #داستانهایروزتولد #بعداززلزله #کجاممکناستپیدایشکنم #نفرهفتم #داستانهایعجیبتوکیو #کافکادرکرانه #وقتیازدویدنصحبتمیکنمدرچهموردیصحبتمیکنم #دیدندخترصددرصددلخواهدرصبحزیبایماهآوریل #اوچگونهباخودشحرفمیزدانگارشعریازحفظمیخواند #بعدازتاریکی #ازدوکهحرفمیزنمازچهحرفمیزنم #پسلرزه

  • روایت رنج زنان در سکوت تهمینه

    آزاده دواچی – سکوت تهمینه نوشته مهری یلفانی، داستان بلندی است که به تازگی توسط نشر ناکجا منتشر شده است. نگاهی کلی به ساختار و شیوه اجرایی داستان نشان می‌دهد که نویسنده تکنیک خاصی را در پیوند دادن فضا و ساختار داستان و مربوط کردن آن به وقایع و شخصیت‌ها اجرا کرده است. داستان سکوت تهمینه داستانی بر گرفته از روایت‌های حقیقی است که ریشه در تاریخ چند سالهٔ مردسالاری و سرنوشت زنان چند نسل یک خانواده دارد. داستان با یک روایت ساده آغاز می‌شود، راوی اول شهرزاد آغازکنندهٔ قصه و خاتمه دهندهٔ آن است، با این تفاوت که در روایت اول راوی شهرزاد نیست، اما روایت پایانی را خود شهرزاد تمام می‌کند. راوی اول زنی است به نام مستانه که از بازگشت زودهنگام دوستش تهمینه متحیر می‌شود، اما به محض ورود و و روبه رو شدن با او در می‌یابد که تهمینه سکوت کرده و هیچ حرفی نمی‌زند: زبونم بند اومده بود. بهم نگاه کرد. لب و لوچه‌اش لرزید واشک توی چشمش لپر زد. کفشام رو دم در کندم و رفتم تو. منتظر بودم تهمینه بلند شه و منو در آغوش بگیره؛ اما از جاش تکون نخورد. اشکم خشک شد. گاهی نگاش توی صورتم ثابت میموند. انگار منو نمی‌دید یا می‌دیدی یا به روی خودش نمی‌آورد. کنارش نشستم دستم روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم، تهمینه جون چی شد؟ چرا برگشتی؟ منتظر موندم که جواب بده. به من نگاه نمی‌کرد. لباش جنبیدند فکر کردم می‌خواد جواب بده. شایدم در دلش حرف می‌زد. باز منتظر شدم و به خودم گفتم حتماً اتفاقی افتاده. شاید ضربه دیده. شاید …. (صفحه ۲۹). راوی در ابتدا دلیل سکوت تهمینه را مشخص نمی‌کند، اما در عین حال پیش از آنکه داستان تهمینه را آغاز کند، فضای شکل گیری داستان و شخصیت‌ها را به خوبی می‌چیند تا در ادامه بتواند با درک راز تهمینه به روایت داستان بپردازد. مخاطب از‌‌ همان ابتدا با چینش رمز گونهٔ داستان به سمت درک راز تهمینه کشیده می‌شود.: خواب ازسرم رفته بود. نشستم و به تهمینه نگاه کردم که بیدار بود. چشماش زیر پلکا حرکت می‌کردن. و نفساش نفسای آدم خواب‌رفته نبود. بیدار بود. خدا می‌دونست چرا نمی‌خواست چشماش رو باز کنه. به خودم گفتم نکنه از بودن من تو خونه‌اش ناراحته. فکر کردم وقتی بیدار شد و نشست، برمی‌گردم خونه خودم. هم دلم می‌خواست برم، هم نه. به نظرم می‌اومد تهمینه ذلیل شده. مثل مریضی بود که نیاز به کمک دات و من دلم نمی‌خواست تنهاش بذارم. دلم براش می‌سوخت. بدجوری زمین‌خورده بود. سکوتش عذابم می‌داد. بهم برمی‌خورد. کاریم نمی‌تونستم بکنم. نمی‌تونستم سرش داد بزنم یا حرف تند بزنم. به چه حقی؟ من کاره‌ای نبودم. فقط یک همسایه (صفحه ۴۴). روایت تهمینه، شخصیت اصلی داستان از زبان هر شخصیتی جدا بیان می‌شود، به این معنی که هر راوی خود یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است که به روایت داستان می‌پردازد. به این ترتیب نویسنده می‌تواند از زوایا و وجوه مختلف به روایت یک داستان مشابه بپردازد و درعین‌حال قادر است تا به روایت داستان حالی چندوجهی بدهد. گرچه اکثر دیالوگ‌ها فضای ساده‌ای دارند اما به‌خوبی می‌توانند محتوا و فضای داستان را بنا کنند. داستان در عین بهره بردن از ساختار چندوجهی و روایت‌های تودرتو، نوعی اشاره‌های نمادین به زندگی نسل‌های مختلف زنان در خانواده ایرانی را دارد، شخصیت‌های اصلی داستان که هرکدام خود در بخشی تبدیل به راوی اصلی می‌شوند، هرکدام وجوهی از زندگی تهمینه یعنی‌‌ همان شخصیت اصلی داستان را نمایان می‌سازند، به‌ این‌ترتیب ساختار داستان در عین سادگی حالتی چند وجهی و دگرگونه می‌گیرد که در قبال فضاهای مختلف شخصیت‌ها شکل می‌گیرد و بیان می‌شود. هر بخش از داستان که از زبان شخصیت‌ها بیان می‌شود نیز ساختار متفاوتی دارد و با یک اسم خاص از بخش دیگری جا می‌شود، به‌این‌ترتیب نویسنده می‌تواند چند روایت را در یک حال در ارتباط با یک داستان قرار دهد. اکثر زویای مختلف داستان و درواقع طرح اکثر روایت‌ها و حوادث به‌صورت دیالوگ‌های مختلف میان شخصیت‌ها بیان می‌شود، به‌این‌ترتیب داستان فضای ساده‌ای را طرح می‌کند که زبان ساده و دیالوگ‌های میان شخصیت‌ها طرح و محتوای اصلی داستان را پیش می‌برد. گرچه اکثر دیالوگ‌ها فضای ساده‌ای دارند اما به‌خوبی می‌توانند محتوا و فضای داستان را بنا کنند. تهمینه گفت: «اتاق رحمت و گوهر که یادته. حالا خون من همون جای. همون یک گله جا» گفتم: «من اون اتاق رو خیلی دوست داشت. دوست داشتم برم اتاق رحمت و او برام از بچگی‌های پدر بگه.» تهمینه گفت: «یادته بیچاره چه راحت کرد؟ فقط یک‌شب سکته کرد و مرد.» گفتم: «آدم‌های خوب راحت می‌میرن» چشمانش گشاد شد و هیچی نگفت. (صفحه ۵۲). در طول داستان نویسنده به‌خوبی با طرح و تمرکز بر شخصیت‌های زن در داستان و محوریت قرار دادن زنان در طرح اصلی می‌تواند به‌سادگی به بیان معضلات اجتماعی زنان در طرح داستان بپردازد. به‌این‌ترتیب نویسنده خانوادهٔ پیران را به تصویر می‌کشد خانواده‌ای که زنان از حاج‌خانم گرفته تا یک‌به‌یک دختران خانواده به‌جز تهمینه قربانی انواع تبعیض‌های اجتماعی و خشونت‌های خانگی می‌شوند، اما در این میان تهمینه روایت متفاوتی دارد، او که در انت‌ها سکوت کرده است از ابتدای داستان نقش مهمی را در زندگی اجزای خانواده ایفا می‌کند. تهمینه تنها شخصیت اصلی داستان است که در تلاش است تا بتواند هر طور شده به زنان خانواده کمک کند که در‌‌نهایت مجبور به سکوت است. تمرکز بر شخصیت‌های زن داستان و قربانی شدن آن‌ها به انواع مختلف به‌نوعی بیانگر تضادهای جامعه مردسالار در قبال زنان است، شخصیت‌های زن داستان عموماً بر سه دسته و نمای کلی تقسیم می‌شوند، شخصیت‌های که قربانی مردسالاری می‌شوند و جان خود را از دست می‌دهند که این شخصیت‌ها یا خود را می‌کشند و یا کشته می‌شوند، مرگ اتفاقی هرکدام از این شخصیت‌ها از طریق سوختن است که خود به‌نوعی اشاره به سنت سوختن و سوزانده شدن زنان در جوامع مردسالار دارد. مرا به بستی فروشی برد و داستان ازدواج پدر را با تامارا برایم تعریف کرد. گفت که آقای پیران دخترش را حامله می‌کند و او هم مجبور می‌شود دخترش را به مردی شوهر دهد که جای پدرش بوده است و من پسر تامارا هستم، نوه او. بعد هم که من به دنیا می‌آیم، زن و شوهر دست‌به‌یکی می‌کنند و مادرم را آتش می‌زنند. چند بار به پلیس شکایت کرده. اما آقای پیران به پلیس رشوه داده و پلیس به شکایت او رسیدگی نکرده (صفحه ۶۲). توجه نویسنده و تأکید بر طرح تبعیض‌های شکل‌گرفته شده بر زنان به‌خصوص در خانواده‌های سنتی از نکات قابل‌توجه در این داستان است، به‌این‌ترتیب نویسنده قادر است تا نگاه کلیشه‌ای و سنتی را با این خانواده بشکند و با روایت ساختارشکن از درون این خانواده‌ها به‌نوعی پرده از سرنوشت زنان در این خانواده‌ها بردارد. نوع دیگری از زن‌ها زن‌هایی هستند درگیر قدرت سنت و مذهب هستند مانند حاج‌خانم و ننه گوهر و به‌نوعی با دیگر شخصیت‌های زن داستان در چالش و تضاد هستند که درواقع نماد زنان سنتی و توده‌های مذهبی در داستان هستند و زنانی که در ‌‌نهایت و در پایان داستان می‌توانند خود را از ظلم و تبعیض‌های مردسالاری نجات دهند مثل تهمینه و شهرزاد، اما درعین‌حال به نظر می‌رسد که شهرزاد تنها شخصیت داستان است که خلاف بقیه پایان بهتری داد، دختردار شدن شهرزاد که نام تهمینه را بر آن می‌گذارد و به‌نوعی تأکید بر تولد کسانی چون تهمینه دارد. توجه نویسنده و تأکید بر طرح تبعیض‌های شکل‌گرفته شده بر زنان به‌خصوص در خانواده‌های سنتی از نکات قابل‌توجه در این داستان است، به‌این‌ترتیب نویسنده قادر است تا نگاه کلیشه‌ای و سنتی را با این خانواده بشکند و با روایت ساختارشکن از درون این خانواده‌ها به‌نوعی پرده از سرنوشت زنان در این خانواده‌ها بردارد. آنچه در این داستان اهمیت دارد، شکل‌دهی به سرنوشت‌های متفاوت زنان در ساختار سنتی خانواده است که همین سرنوشت‌های متفاوت نهایتاً با فروپاشی کامل خانواده مواجه می‌شود. انیس بچه را بیرون برد. زن دستش را محکم روی رانش زد و گفت، «خواهرتون عقل به کله نداشت. خودش رو آتیش زد. آگه عقل داشت، زن پسر من نمی‌شد. سهیل در حقش بد کرد خانم جون، خونه تون رو که دیدم فهمیدم خواهرتون عقل به کله نداشت. آگه داشت این خونه و زندگی رو ول نمی‌کرد که زن سهیل دیوونه بشه» گفتم، «بگین چی شده» گفت: «خودش رو آتیش زد. منو با بچه فرستاد دنبال نخود سیاه وقتی برگشتم زغال شده بود» (صفحه ۱۳۳). در عین ظرافت‌ها و طرح‌هایی که نویسنده در تلاش بوده است تا از معضلات زنان در خانواده‌های سمتی بردارد اما هنوز شخصیت مردان داستان به‌خصوص مرد خانه درگیر نگاه سنتی و کلیشه‌ای باقی می‌ماند، درعین‌حال تضادی با موقعیت و چالش‌های زنان در آن ایجاد نمی‌کند، می‌توان گفت نویسنده با تکیه‌بر پردازش به شخصیت‌های زن در داستان و واسازی نمادین از خانواده سنتی به‌مثابهٔ یک جامعه توانسته است به‌خوبی به طرح تبعیضات علیه زنان بپردازد. شاید انتخاب نام سکوت تهمینه هم برای نشان دادن نمادین سکوت زنانی باشد که سال‌ها در بستر سنت و مذهب به تحمل عقاید سنتی و مذهبی می‌پردازند درعین‌حال که زنانی مثل تهمینه قادرند تا نقشی اساسی در بستر خانواده ایفا کنند. پایان‌بندی داستان با توجه به ساختار داستان نیز قابل‌توجه هست چراکه نویسنده به‌صورت نمادین شخصیت اصلی داستان یعنی تهمینه را دوباره بازتولید می‌کند و به‌این‌ترتیب قادر است تا به‌خوبی رگه‌های مقاومت زنان را در شخصیت‌ها و در نمای کلی داستان به تصویر بکشد. برگرفته از شهرگون #سکوتتهمینه

  • قصه‌های جزیره

    هادی خوجینیان – گفت‌وگو با محمد عبدی داستان‌نویس و منتقد سینما و یک داستان با محمد عبدی نویسنده و منتقد و محقق سینمایی چندی قبل مصاحبه‌ای داشتم که زمین و زمان باعث می‌شدند تنبلی کنم و برنامه‌اش را آماده نکنم. چند روز پیش، دوباره شروع به خواندن کتاب «از اپرا لذت ببر | ناکجا- پاریس-۲۰۱۳» کردم. از فضا و کارهای محمد خوشم می‌آید. یک اعتماد به‌نفس خوب و کافی دارد که خواننده را وادار می‌کند تا وارد داستان‌هایش بشود و شریک لحظه‌ها و موقعیت‌ها بشود. بار اول که کتاب را خواندم افسردگی نهفته در متن داستان درگیرم کرد ولی با خودم گفتم احتمالن باید برای دوم هم بخوانم که فرصت نشد تا همین امروز صبح. سوال‌هایم را با محمد جان مطرح کردم که خیلی خوب جواب‌هایم را داد. برای این‌که وقتتان را نگیرم شما را دعوت به گوش کردن به گفت‌و گویم با ایشان می‌کنم و اگر وقت داشتید داستان» تقدیم با عشق» را بخوانید. فایل صوتی این مصاحبه را در انتهای همین مقاله گوش کنید. «تقدیم با عشق» بالاخره به رستوران رسیدیم. به گمانم بیشتر از یک ساعت طول کشید. از فرط شلوغی دلم می‌خواست ماشین را به یک جایی بکوبم یا سرم را از پنجره بیرون کنم و به جماعت فحش بدهم. اما بیشتر دلم می‌خواست یک چیزی توی سر این علیامخدره بزنم. چون همه چیز طبق معمول تقصیر اوست. ـ حتمن باید بریم به اون رستوران. ـ آخه چرا؟ این همه راه، تو این شلوغی … ـ نه فقط همون رستوران… به یاد گذشته‌ها… می‌خواستم بگویم «مرده‌ شور هر چی گذشته‌اس ببره، مرده‌شور هرچی…» اما جلوی خود را گرفتم. به سختی، اما بالاخره جلوی خودم را گرفتم. ـ وای که چه شبی… به یاد دوران نامزدی… باورت می‌شه که یک سال از ازدواجمون گذشته… امشب از آن شب‌هایی بود که تحملش خیلی سخت است. نمی‌دانم در سرش واقعاً چه می‌گذشت. خودم را با موسیقی آرام کردم تا بالاخره رسیدیم. بله، این هم رستوران موعود. جا برای سوزن انداختن نیست. ـ اینجا که خیلی شلوغه. نمی‌شه یه جای دیگه بریم؟ ـ نه، فقط همین جا! مثل اینکه چاره دیگری نیست. تسلیم می‌شوم و ماشین را یک جایی به زحمت پارک می‌کنم. از لای جمعیت به زور راه‌مان را باز می‌کنیم و داخل می‌شویم. فقط یک میز کوچک گوشه راست سالن خالی است. ـ نه، اون جا نه! روی اون می‌ز. فقط همون می‌ز! ـ آخه چقدر صبر کنیم که اون میز خالی شه؟ ـ فقط همون میز.. به یاد دوران قبل از نامزدی و بعد از اون! عصبانیتم را قورت می‌دهم. یک ستون برای تکیه دادن پیدا می‌کنم تا کمی از خستگی‌ام را درکنم. جماعت همین طور می‌آیند و می‌روند. از کجا می‌آیند، به کجا می‌روند و چی در زندگیشان می‌کِشند، خدا می‌داند. ظاهرشان که آراسته است و به نظر خوشبخت می‌آیند. ظاهر من هم البته‌تر و تمیز است و احتمالن به نظر آن‌ها آدم خوشبختی هستم، به خصوص که با همسر زیبایم آمده‌ام به یک رستوران شیک و در نظر آن‌ها گل می‌گوییم و گل می‌خندیم. ـ یه شعر برات بخونم؟ ـ بخون. ـ «اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی، برای بردن تو با اسب بالدار می‌تازن!» فکر می‌کنم این شعرو برای تو گفتن! ـ چی می‌گی بابا. ـ راست می‌گم.! شاعره حتماً تو رو دیده و این شعرو گفته! ـ ول کن بابا… تو همیشه زیادی از من تعریف می‌کنی… من اونقدر‌ها هم خوب نیستم… ـ اون قدر خوبی که برات یه حلقه بخرم! روی‌‌ همان میز بود،‌‌ همان می‌زی که منتظریم خالی شود. راست می‌گفت، آن قدر‌ها هم خوب نبود. ـ آخه… آخه… من باید فکر کنم! داشت ناز می‌کرد. ـ فکر دیگه برای چی؟ … یک زوج جوان خوشبخت! من هم خودم را لوس می‌کردم. ـ سه روز دیگه جواب می‌دم. ـ سه روز…!! من که هیچ وقت یاد خدا نبودم، سه روز خدا خدا می‌کردم. ـ حلقه مو آوردی؟ حلقه حاضر و آماده بود. ـ حلقه‌ات کو… با توام… به چی فکر می‌کنی؟ چرا حلقه تو در آوردی؟ ـ حلقه ام… مثل اینکه تو ماشین جا مونده. راستش اصلن نمی‌دانستم کجاست. ـ برو بیارش. ـ کی حوصله داره این همه راهو بره… ـ کلیدو بده من برم بیارم. آخه امشب… ـ بس کن دیگه. خیلی دلت می‌خواد مثل هم باشیم تو هم حلقه تو درآر. ساکت شد. میز هم بالاخره خالی شد. ـ تو اون طرف بشین. ـ چه فرقی می‌کنه؟ ـ آخه اون موقع تو اون طرف نشسته بودی… دیگر پاک اعصابم را خرد کرده. به زحمت جایم را عوض می‌کنم. پیشخدمت می‌آید. چلوکباب مخصوص سفارش می‌دهم. ـ نه، لطفن دو تا جوجه کباب بیارین! ـ جوجه کباب! ـ آره، آخه اون شب هر دومون جوجه کباب خوردیم… لطفن دو تا جوجه کباب با سالاد و نوشابه. ـ دیگه بسه این مسخره بازی! از دستت خسته شدم! … حالم ازت به هم می‌خوره. از همه مسخره ‌بازی‌هات، لوس‌بازی‌هات، بچگی‌هات، نصیحت‌هات، مهربونی‌هات… از زندگیم برو بیرون، برو بیرون! این‌ها حرف‌هایی بود که دلم می‌خواست بزنم، ولی نزدم. ـ بله، لطفن همون که خانم گفتن بیارین. با یه ماست. ـ نه ماست نه، اون شب ماست نخوردیم. با عصبانیت: ـ بله… بله همون که خانم گفتن! پیشخدمت می‌رود. لحظه‌ای به همهمه مردم گوش می‌کنم. در میز کناری پانزده شانزده نفری روی سر و کله هم ریخته‌اند؛ از بچه یکی دو ساله تا پیر مرد نود ساله. می‌خورند و می‌خندند. کِیف می‌کنند که زنده‌اند. ـ دیروز خاله فریده گفت که می‌خوام فردا شب به خاطر سالگرد ازدواج تون برات یه کادو بیارم. گفتم که ما نیستیم… برنامه مخصوص داریم! حالا مونده که کادو رو بعدن بده. فکر می‌کنی چی بهم بده؟ این حرف‌هاش واقعن کلافه‌ام می‌کند. همین طور فقط نگاهش می‌کنم. ـ می‌دونی چی برات سفارش دادم؟ ـ سفارش دادی؟ ـ آره. برای کادوی امشب. یک دست کت و شلوار زرشکی. ـ کت و شلوار زرشکی! هنوز بعد از این همه وقت نفهمیده که من از این جور رنگ‌های ابلهانه حالم به هم می‌خورد. ـ تو برام چی خریدی؟ ـ من…من… پیشخدمت غذا را می‌آورد. ـ اوه… سورپریزه؟ … بعدن می‌گی… باشه، اصرار نمی‌کنم که الان بگی… جوجه کباب‌های بد شکل و بد طعمی هستند که حالم را به هم می‌زنند. نمی‌توانم بخورم. ـ وای که چقدر خوشمزه‌اس. غذاش معرکه‌اس… همیشه با ولع و دودستی غذا می‌خورد. هر غذایی هم که جلویش بگذاری همین حرف را می‌زند. ـ می‌گم غذامونو شریکی بخوریم. ـ شریکی بخوریم؟ یعنی چی؟ ـ یعنی با یه چنگال، هر یه تیکه جوجه کبابو دوتایی بخوریم. چطوره؟ ـ چه عاشقانه… دختر این کارا رو از کجا یاد گرفتی؟ ـ کجاشو دیدی؟! یک گل زرد روی میز هست. برش می‌دارم. ـ برای تو… تقدیم با عشق، مادموازل! ـ هِی… هی … به چی فکر می‌کنی… با توام… حواست کجاست؟ … منو نگاه کن! گل زرد را از روی میز برمی‌دارد. ـ برای تو… تقدیم با عشق، موسیو! برگرفته از رادیو کوچه #ازاپرالذتببر

  • آوریل در یونان

    4 مرداد بهانه‌ی خوبی ست برای اینکه قصه‌ی جمعه‌ی این هفته‌ی ناکجا از کتاب جمعه انتخاب شود. 4 مرداد 58 اولین شماره‌ی هفته نامه ی کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو منتشر شد. «آوریل در یونان» نوشته‌ی Andre Kedros و ترجمه‌ی رضا سید حسینی در دومین شماره‌ی این هفته‌نامه چاپ شده است. در شب ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ سرهنگ‌های یونانی کودتا کردند. طی‌ چند ساعت همه کادرهای سیاسی، روشنفکری و سندیکایی کشور از بسترشان بیرون کشیده، و به‌‌جزایر تبعید شدند. یانیس ریتسوس (بزرگترین شاعر یونان و یکی از ارجمندترین شاعران مترقی جهان) در همان ابتدای کودتا بوسیله‌ی دوستانش آگاه می‌شود که تانک‌ها مرکز شهر را گرفته‌اند. به‌او اصرار می‌‌کنند که بگریزد، زیرا خطر یک قتل‌عام عمومی‌ در پیش است. شاعر امتناع می‌کند. او می‌داند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست، و این که قربانی یا گروگانی باشد. چمدانش را می‌بندد و انتظار می‌کشد. در ساعت ۶ صبح پلیس در خانه را می‌کوبد…. (نقل از کتاب دهلیز و پلکان) به‌نظر می‌رسد داستان زیر با الهام از همین واقعیت نوشته شده باشد. کمیسر یکدم تردید کرد. آیا زنگوله‌ای بالای در بود که به‌‌محض باز شدن در صدا می‌کرد؟ در هر حال برای او چه تفاوت؟ باید به‌‌ترتیبی ساکنان خانه را بیدار می‌کرد. فقط از پاشنه در صدای خشنی برخاست. شن‌های راه باریک زیر پایش صدا می‌کرد. کمیسر متوجه می‌شد که بی‌اختیار دارد پاورچین می‌رود. با خود گفت: «احمقانه است، کاملاً احمقانه است!» اطرافش را نگریست. در ماه آوریل، در ساعتی که عادتاً شیرفروش دم در خانه‌ها می‌آید، آفتاب آتن را گرم می‌کند. گل‌های لاله‌عباسی تازه حقه‌هاشان را بسته بودند. زنبور عسل‌های سحرخیز، بر بیشهٔ شکفته گل‌های «آزاله» گرم کار بودند. در انتهای باغ، خانهٔ کوچک با پنجره‌های بسته غرق در خواب بود. دم در ساختمان، کمیسر، دست بسوی دکمه‌ی زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان به نظرش رسید که این حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسی که اخیراً پیدا کرده بود مغزش را اشغال کرد: «مثل این که این اتفاقات در زندگی دیگری روی می‌دهد مثل این که خواب می‌بینیم…» ولی نه! او پیش از این هم همین زنگ را در وضعیتی همسان فشار داده بود. با خود گفت: «خوب، کارمان را بکنیم!» و دست پیش برد. اما فرصت زنگ زدن نیافت. در، بی‌صدا باز شد. شاعر در آستانه‌ی در ایستاده بود و نیمی از اندامش در تاریکی بود. پیژامه‌ی پرچروکی به تن کرده بود و دمپایی‌های کهنه‌ای به پا داشت. موهای جوگندمی‌اش پریشان بود. مانند کسی که دچار ناراحتی کبد یا بی‌خوابی یا هر دو باشد زیر چشم‌هایش باد کرده بود. به‌ دیدن کمیسر، شاعر انگشت به روی لب‌ها گذاشت و زمزمه کرد: زنم و دخترکم هنوز خوابند. کمیسر گلویش را صاف کرد و با صدای خفه‌ای تته‌پته کرد: – من… من… آقای «ریکوس» باید با من بیایید! شاعر شانه‌‌های لاغر و خمیده‌اش را باز هم کمی‌ بیشتر خم کرد و گفت: – منتظرتان بودم کمیسر! چمدانم حاضر است. ولی‌ دلم می‌خواهد که بدون بیدار کردن آن‌ها بروم!…این طوری ناراحتیش کمتر است. متوجهید؟ – هر طور که شما، مایلید، آقای «ریکوس!» – شما بفرمایید پشت ساختمان بنشینید تا من لباس بپوشم و یادداشت کوچکی برای زنم بنویسم…. کمیسر پذیرفت و همچنان که با احتیاط راه می‌‌رفت تا سروصدا راه نیندازد، خانه‌ی کوچک را دور زد. در زیر چفته‌ی انگور وحشی، کتش را درآورد و روی یکی‌ از صندلی‌‌های حصیری که دور یک میز آشپزخانه چیده شده بود ولو شد. بعد، با حرکتی سریع، کمربندش را که هفت‌تیر خدمتش به‌ ‌آن آویزان بود باز کرد و روی میز گذاشت. روز داغی در پیش بود و داشت شروع می‌شد. روز لعنتی! کار لعنتی! از این که مجبور بود «ریکوس» را دستگیر کند ناراحت بود: شاعر شهرتش از مرزها گذشته بود و خود کمیسر هم چندین شعرش را از بر داشت. همه‌جا، مثل شاعران فراوان دیگر، اسم این شاعر هم در فهرست سیاه بود. این بار، این فهرست را در آخرین لحظه به دست کمیسر داده بودند: پس از این که تلفن استاندار او را از رخت‌خواب بیرون کشیده بود. در این روزها همه از اوضاع حرف می‌زدند… همه می‌دانستند: نظامیان طرح توطئه‌ای را در دست اجرا داشتند… باری، وقتی‌ که او در دل شب به‌ ‌کلانتری شتافت، قبلاً تانک‌ها نقاط حساس شهر را اشغال کرده بودند. سر پیچ هر کوچه نظامیان گنده‌دماغ، از او برگ شناسایی می‌خواستند. در میدان «کلاتمونوس» وقتی‌ که برای پیدا کردن کارت عبور، جیب‌هایش را می‌گشت، یکی‌ از این دست‌ و پاچلفتی‌ها نزدیک بود او را با تیر بزند. کمیسر دستی‌ از پس سر به‌ ‌جلوی موهای کوتاه سرش کشید. دختر «ریکوس» می‌توانست چند ساله باشد؟ به‌ظن قوی تقریباً هفت ساله بود. خود شاعر داشت به ‌‌شصت سالگی نزدیک می‌‌شد… این سرخ‌ها که گاه در زندان بودند و گاه در تبعید اغلب فرصت برای تشکیل خانواده نداشتند… برای همین خیلی‌ دیر ازدواج می‌‌کردند… و حال او یک بار دیگر مأمور شده بود تا «ریکوس» را توقیف کند. این شاعر هم جزو سرخ‌ها بود. اما چه شاعری!… کمیسر از حرفه‌اش بیزار شده بود. دلش برای بازنشستگی پر می‌زد. مدت زیادی هم به‌‌ موعد بازنشستگیش نمانده بود. دو سال دیگر باید تحمل می‌‌کرد!… راستی‌ این نظامی‌های لعنتی نمی‌‌توانستند کودتای مضحکشان را دو سال عقب بیندازند؟… اه! وظیفه، وظیفه است! حتی به‌‌نظرش رسید که ریکوس لباس پوشیدن را دارد کمی‌ طول می‌‌دهد. می‌توانست از این فرصت استفاده کند؟ و به‌‌چاک بزند. غیرممکن بود! معاون کمیسر سر کوچه کشیک می‌‌داد و کوچه هم بن‌بست بود. نه، شاعر از همین‌جا، از پشت خانه می‌توانست فرار کند، به شرطی که به موقع این کار را کرده باشد. فقط کافی‌ بود که از پرچین بپرد، از میان باغ‌های همسایه فرار کند و خودش را در شلوغی محله‌ی پناهندگان گم ‌و ‌گور کند… آن وقت نه کسی‌ او را می‌‌دید، نه کسی‌ می‌‌شناختش!… با این همه شاعر کمکی معطل کرده بود! کمیسر لبخندی زد. اغلب اتفاق می‌‌افتاد که نامه‌ی خداحافظی بی‌اختیار به‌ ‌شعر تبدیل شود! خانم «ریکوس» خیلی‌ جوان و زیبا بود. و به نظر می‌رسید که دیوانه‌وار عاشق شوهرش باشد. خوب گفته‌اند که زن‌ها با گوششان عشق‌بازی می‌‌کنند نه با چشمشان! مهم نیست که مرد آنها سپید مو، خمیده‌قد و یا نحیف باشد. مهم این است که حرف‌های گوش‌نواز بزند. کمیسر به‌‌خود گفت: «اشکال ندارد. او حال مرا فراموش کرده و دارد یک غزل می‌سراید…» خش‌خش خفیف شن‌ها متوجهش کرد که اشتباه می‌‌کند. شاعر در کنار ساختمان ظاهر شد. صورتش را اصلاح کرده بود و یک دست کت و شلوار فلانل خاکستری پوشیده بود و چمدان مستعملی بدست داشت. چشمان آبی‌اش را به‌‌کمیسر دوخته بود و آرام قدم بر می‌‌داشت تا زن و بچه‌اش را بیدار نکند. با صدای آهسته گفت: – من حاضرم کمیسر! ناگهان سکوتی مطلق برقرار شد. صدای بال زنبوران عسل بگوش می‌‌آمد. در انتهای کوچه خری سر گذاشت به‌ ‌عرعر کردن. کمیسر آهی کشید و خواست از جا بلند شود، اما گویی بر اثر سنگینی‌ چیزی نادیدنی دوباره سر جایش نشست. – کمی‌ بنشینید آقای «ریکوس»، عجله نداریم. راست نمی‌‌گفت. به هیچ وجه راست نمی‌‌گفت! او می‌بایستی چندین نفر دیگر را هم دستگیر کند. اما گونه‌‌ای خستگی‌ بر اندامش عارض شده بود. تن و توش روزگاران گذشته‌اش کجا رفته بود؟ پیشترها خودش را یکی‌ از ستون‌‌های جامعه می‌دانست. اما زندگی‌ مضحک بود. دیگر پیش نمی‌‌رفت، دور خودش می‌‌چرخید. این زندگی‌ رفته‌رفته به‌‌گردونه‌ی اسب‌های عصّاری می‌‌مانست که در آن همیشه عده‌ی معینی‌، عده‌ی معین دیگر را تعقیب می‌‌کنند. آری، واقعاً احساس کسی‌ را داشت که تحت تأثیر مشروب «کفی» باشد، و پس از آشامیدن. روحش نسبت به‌‌ بیهودگی همه چیز حساسیت پیدا کند. شاعر پس از این که مدتی‌ سرپا منتظر ماند، چمدانش را به زمین گذاشت، بعد یک صندلی‌ حصیری دیگر را معکوس قرار داد و روی آن نشست و پاهایش را از دو طرف آویزان کرد. پرسید: – کمیسر، تا حال چند بار مرا اول صبح با خودتان برده‌‌اید؟ کمیسر شانه‌ بالا انداخت. ذلّه می‌‌نمود. به‌‌عنوان عذرخواهی زیر لب گفت: – آخر شما همیشه توی این محله زندگی‌ می‌کنید. و بعد ابروهای پرپشتش را در هم کشید و توی مغزش حساب کرد: – فکر می‌کنم که این دفعه‌ی سوم است…. نه، دفعه‌ی چهارم. اما دفعه‌ی آخری مهم نبود، فوراً ولتان کردند. – ولی‌ این دفعه جدی است. نه؟ شهر از سرباز پر شده. تمام شب صدای تیراندازی شنیدم!… این آقایان بالاخره کودتایشان را کردند! همین‌طور است؟… و حال دارند مرتب مردم را دستگیر می‌‌کنند…. شاعر متوجه شد که کمیسر گوش نمی‌‌کند. گفت: – منتظر چه هستیم؟ مثل این که دست و دلتان بکار نمی‌‌رود؟ کمیسر دانه‌های عرق را که بر پیشانیش پیدا شده بود با پشت دست پاک کرد: – دارم پیر می‌شوم آقای ریکوس. – شاید پیر شده باشید، مثل هر کس دیگر! اما‌ تغییر نکرده‌‌اید. کمیسر، محکم اعتراض کرد: – چرا، تغییر کرده‌ام. شمایید که تغییر نکرده‌اید! هنوز ول‌کن آن دوز و کلک‌های سرختان نیستید. و حال آن که کافی‌ است چهار کلمه اعلام کنید: «انکار می‌کنم… دیگر در سیاست دخالت نخواهم کرد….» اجازه بدهید بهتان بگویم: برای مردی به‌‌ سن و سال شما… که شاعرید و زن و بچه هم دارید… شاعر با اندوه گفت: – دیدید کمیسر؟… شما تغییر نکرده‌اید. شما همیشه از من غیرممکن را می‌خواهید…. می‌خواهید که شرافتم را بفروشم و در عوض… کمیسر دستش را به‌‌ علامت اعتراض بلند کرد: – عصبانی نشوید آقای ریکوس!… حرفی‌ بود گفتم… اصرار نمی‌‌کنم! نشنیده بگیرید. با حرکات آهسته و حساب‌شده شروع کرد کمربندش را که هفت‌تیر به آن آویزان بود دور شکمش که کمی‌ گوشت آورده بود مرتب کند. و ادامه داد: – چرا، تغییر کرده‌ام! وقتی‌ که جوان بودم… و یک مفتش عادی دوره «متاکساس» بودم، همه شما «کمونیست»‌ها و «سوسیالیست»ها… و هر آنچه با «ایست» تمام می‌‌شد، در نظر من از آلمان‌ها بدتر بودید، از انگلیس‌ها بدتر بودید… عین شیاطین بودید!… – و حالا؟ کمیسر زیر لب غرغر کرد: – حالا، با گذشت سال… آدم‌های خوب هستند… و آدم‌های بد… همه عین هم نیستند… و بعدش… هوم… خودتان می‌دانید. من شعر‌های شما را دوست دارم!.. – حتماً توجه کرده‌اید «مانولیس»، که شاعر‌ها طرفدار شما نیستند! کمیسر از این که دید شاعر او را با اسم کوچکش صدا زد و از ساده‌لوحی آرام و در عین حال طنزآمیز او، نخست هیجان‌زده شد. برای آخرین بار مقاومت کرد و با لحن جدی گفت: – خوب، خوب! من به‌‌آن آدم‌های خیالباف کاری ندارم… ولی‌ شما آقای ریکوس… شما فرق می‌کنید… آه، خیلی‌ متأسفم، خیلی‌…. نگاهی‌ به‌‌ دور و بر خودش انداخت. در این محله‌ی دور از مرکز شهر، و در این باغ، همه چیز بسیار آرام بود… و اگر…؟ اندیشه‌ای که در مغزش پیدا شده بود، سخت غیرعادی بود اما امکان عملی‌ شدن داشت. البته پای وظیفه در میان بود… اما وظیفه در قبال چه کسانی‌؟… این نظامیان خشن را او حتی نمی‌‌شناخت. و فهرست سیاهی که جای حکم توقیف را گرفته بود، امضای سرهنگی را داشت که او اسمش را هم نشنیده بود. نفس‌زنان گفت: – آقای ریکوس… چطور است که فرارتان بدهم؟… نه برای این که از پشت بزنمتان، نه‌نه!… چه فکر می‌کنید؟… برای این که واقعاً فرار کنید!… کافی‌ست از پرچین به ‌آن طرف بپرید و از وسط باغ‌ها فرار کنید…. کار تمام است!… طبعاً لازم می‌شود که من خانه‌تان را بگردم و از زنتان بازجویی کنم. و طبعاً باید به‌ترتیبی خودم را هم تبرئه کنم! چون معاونم در این حوالی است، می‌فهمید که… فقط دو سال به‌‌بازنشستگی دارم…. شاعر نگاه روشنش را به ‌‌صورت کمیسر دوخته بود. آری،‌ این «مانولیس» پیر تغییر کرده بود! نه، او به هیچ وجه شوخی نمی‌کرد! حاضر بود که بی‌هیچ قید و شرطی شاعر را آزاد کند!… چه وسوسه‌ای!… اما شاعر هرچه بیشتر فکر می‌کرد، چهره‌اش گرفته‌تر می‌شد. کمیسر با لحنی مصرانه پرسید: – خوب، موافقید؟… – کمیسر، شما مرد خوبی هستید، ولی هیچ می‌دانید که زندگی در خفا یعنی چه؟… نه، حتماً نمی‌دانید!.. ماه‌ها و شاید سال‌ها آدم تحت تعقیب باشد، دائماً با ترس زندگی کند و همه‌ی نزدیکانش را و کسانی را که پناهش می‌دهند به‌‌خطر بیندازد… منهم پیر شده‌ام… خسته‌ام… تازه اگر یک فرد سیاسی بودم موضوع فرق می‌کرد!.. ولی نه، حالا اصلاً نمی‌دانم این به اصطلاح «آزادی» را باید چه کارش کنم… خوب، کمیسر، همه این چیزها را فراموش کنیم! من با شما می‌آیم! شاعر از جا برخاسته بود. در چهره‌ی او که گذشت سال‌ها و رنج طولانی استخوانیش کرده بود، تصمیم با لبخندی در‌آمیخته بود. کمیسر هم که مجذوب شده بود به‌نوبه‌ی خود بلند شد. با لکنت زبان گفت: – حالا که این‌‍ ‌طور است… حالا که شما… خودتان می‌خواهید… ولی این درست نیست. شما شاعر بزرگی هستید… شما خطرناک نیستید…. شاعر پرسید: – آه، راستی،‌ این ‌طور فکر می‌کنید؟.. چمدان را برداشت و طوری خم شد که گویی می‌خواست بازش کند. کمیسر تحت تأثیر این حرکت قاطع و مصممانه، به طور غریزی یک قدم به ‌عقب برداشت و با لحن مشکوکی پرسید: – توی چمدان چه دارید؟… شاعر که گوبی اقناع شده بود سری تکان داد و چمدان را به زمین گذاشت و گفت: – کمیسر،‌ ترس شما ریشه‌دارتر از آنست که فکرش را بکنید!… می‌دانید توی آن چه دارم؟.. شعرهایم!… شاعر و کمیسر مدتی چشم در چشم هم دوختند. از خانه‌ی کوچک همسایه صدای نق‌ و‌ نق بچه‌ی کوچکی بلند شد. از دوردست غریو شلیک تیرهایی برخاست که با رگبارهای کوتاه مسلسل همراه بود. کمیسر که سرش را پایین انداخته بود، بی‌آن که متوجه زندانیش باشد، به سمت در کوتاه باغ روان شد. هر دو طوری راه می‌رفتند که تا حد امکان از شن‌های زیر پایشان صدایی بلند نشود. پاورقی: 1.      ^  METAXAS نخست‌وزیر دیکتاتور یونان از ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۱.

  • جغرافیای مقطع کلمات

    بهاء‌الدین مرشدی – نگاهی به کتاب «ایشان قاتل من است» شعرهای محسن بوالحسنی بعضی شعر‌ها هم هستند که شکل خودشان را دارند و نمی‌توان گفت مثلا شبیه چه هستند یا شبیه که نیستند، درست شبیه یک لحظه هستند که اتفاق می‌افتند و‌‌ همان لحظه را ثبت می‌کنند در یک جغرافیای خاص. اینکه می‌گویم جغرافیا برایش حرف دارم. شکل دادن در شعر خیلی اما و اگر دارد. خیلی وقت‌ها شعر‌ها آن‌قدر بی‌شکل هستند که خودشان را به رخ می‌کشند و خیلی وقت‌ها هم هستند که شعر‌ها شکل خودشان هستند. شکل‌‌ همان لحظه‌ای از اتفاقی که می‌افتد. این را پیش‌تر هم در نوشته‌ای دیگر گفته‌ام که شعرهای محسن بوالحسنی شبیه خودش است. این شبیه خودش بودن را شبیه یک جغرافیا و اقلیم می‌دانم. در این نوشته می‌خواهم بگویم شعرهای محسن بوالحسنی شبیه کدام جغرافیاست. این جغرافیا را به دو بخش تقسیم می‌کنم. یکی جغرافیای کلمات و یکی دیگر هم‌‌ همان جغرافیایی که در کتاب‌های درسی‌مان خوانده‌ایم. اما کلمات در شعرهای بوالحسنی در چه جغرافیایی پرسه می‌زنند. برای این شما را ارجاع می‌دهم به این شعر: «من از جمیع جهات اسیر من از جمیع جهات مسافر من از جمیع جهات کنده بودم توی کوچه لباس‌هایم را و با چشم‌هایم ساز می‌زدم.» رفتار و جغرافیای این شعر کمی عجیب است. اینکه می‌گویم عجیب یعنی رفتار واژه‌ها در این شعر تغییر می‌کند. چشم‌ها‌‌ همان چشم‌های همیشگی نیست و ساز‌‌ همان ساز نیست و جهت‌هایی هم که شاعر می‌گوید‌‌ همان جهت‌های در ذهن ما نیستند. وقتی جهات در جمیع ترکیب می‌شود جغرافیای کلمه از خودش فرا‌تر می‌رود. وقتی به جهات فکر می‌کنیم گستردگی‌اش در ذهن خود را نشان می‌دهد و بعد وقتی جمیع هم به آن بچسبد هم تاکید است و هم گسترده کردن فضای جغرافیایی کلمه. محدوده کلمات را ارتقا دادن. شکل کلمات را تا بی‌مرزی پیش بردن و بسیط کردن معانی کلمه‌ها و حتی جمله‌ها. این رفتار را در سطرهای دیگر شعر‌ها هم می‌بینیم. چیزی شبیه این شعر: «کنار این آغوش باز به خیابان رجوع می‌کنم وَ با زن به مرز دیر شدن می‌رسم و با توجه به نصِّ صریح قانون به شکلی هجری و قمری در کشور باد‌ها پراکنده می‌شوم.» بوالحسنی از جغرافیا خوشش می‌آید. از جا و مکان داشتن در شعر‌هایش خوشش می‌آید. از اینکه بدانید این شعر در این سرزمین سروده شده خوشش می‌آید و از رفتار مکان‌دار کلمات لذت می‌برد. او حتی از کلمه «جغرافیا» هم خوشش می‌آید و انگار با ورود این کلمه به شعر‌هایش تشخص می‌دهد. این شعر هم جغرافیای گسترده‌ای دارد در کلماتی که از آن بهره گرفته. حتی اگر به معنی کلمات و ترکیب و چینش‌شان هم فکر کنیم فضا را گسترده کرده و شکلی بسیط به فضای شعری‌اش داده است. همه رفتارهای کلمات این شعر در یک گستردگی شکل گرفته‌اند از شکل آغوش و ترکیبش با باز گرفته و بعد در یک چرخش شعر را در مرز و دیر شدن به تنگنا می‌اندازد و در یک تاریخ با گستردگی هجری قمری‌اش در کشوری قرار می‌دهد که بی‌مرز است. این بی‌مرز بودن فضا را گسترده می‌کند و جغرافیا را بزرگ‌تر می‌کند و وقتی به کلمه پراکنده می‌رسد در یک فورانی این قطعه را پراکنده می‌کند. اگر بخواهیم شعرهای بوالحسنی را به همین ترتیب و ساختار فرمی کلمات بررسی کنم می‌بینیم جغرافیای کلمات شعری او دنیای خودش را دارد. کلماتی گه‌گاه هیچ سنخیتی با هم ندارند اما در کنار هم چیده می‌شوند و‌ گاه هم حتی به انتزاع می‌رسند و فهم‌شان را با مشکل روبه‌رو می‌کنند. رفتاری که او با کلمات دارد گاهی تشخص دادن به بی‌چیزهاست. چیزهایی که نمی‌توانی حتی آن‌ها را به شکل در بیاوری اما شاید بتوان کلمات را جوری چید که مثلا کلمه باد به جغرافیا تبدیل شود و در این جغرافیا شاعر را مجبور کند تا برای باد نام‌گذاری کند. مثلا این شعر را ببینید: «حالا که مجاب شدی دنبال سطرهای درخشان نباش فقط سر به هوا به دست‌هایت نگاه کن قول می‌دهم روزی شش بار از تکلیف تو روشن باشم که این روز‌ها شدیداً به نام‌گذاری باد‌ها مشغولم.» بوالحسنی از جغرافیا خوشش می‌آید. از جا و مکان داشتن در شعر‌هایش خوشش می‌آید. از اینکه بدانید این شعر در این سرزمین سروده شده خوشش می‌آید و از رفتار مکان‌دار کلمات لذت می‌برد. او حتی از کلمه «جغرافیا» هم خوشش می‌آید و انگار با ورود این کلمه به شعر‌هایش تشخص می‌دهد. این است که در خیلی از شعرهای او شاید بدون اینکه به آن فکر کند این کلمه را مدام به مدام تکرار می‌کند. مثل رفتارش با این کلمه در این شعر: «و حتم داشت یک روز زنی از اوایل دی‌ماه با کیفیت دقیق ریاضی و تنی که بوی چوب می‌دهد برای تخمین وضعیت‌های مساوی وسیع کردن کتاب جغرافی و تاریخ گذاشتن زیر هر برگه‌ای بالاخره از راه می‌رسد.» همه این‌ها و مثال‌های دیگر در شعرهای کتاب «ایشان قاتل من است» هست که می‌شود به استناد آن‌ها این جغرافی را بسط داد. اما یک جغرافیا هم هست که اشاره به مکان خاص دارد. شکل یافتن فرم کلمات این شاعر به گمانم هم از‌‌ همان اقلیم است که نشات می‌گیرد. بریده‌بریدگی در برخورد با کلمات، مقطع بودن جملات و‌گاه دیرفهم بودنشان شاید به اقلیم خوزستان برگردد. شاید این مسیر را در شرح شعر او اشتباه بروم اما نوع حرف زدن عرب‌ها به فارسی و شکل مقطع آن می‌دانم در این شعر‌ها بی‌تاثیر نیست. اقلیم خوزستان در این شعر‌ها یکی از مکان‌هایی است که بوالحسنی بیشترین بهره را از آن برده است. مثلا نگاه کنید به این شعر: «سلام گردن! این قوزِ کمر منم و این تویی و بوی می‌نارت که هوا را متلاشی کرده راه برده تا نیروگاه سعی می‌کند شعرهای شیمیایی بنویسد تا اینکه عکس می‌بینم من و کارونم آرزوست.» و یا روزگاری که بر این اقلیم رفته است در این شعر حتی: «این او از جنگ برگشته و کوچه‌هایی را به یاد دارد که رسماً در اولین حملهٔ هوایی شهید شدند» خیلی چیزهای دیگر در این جغرافیا می‌شود به آن رسید. مثل فاصله‌ای که در جغرافیا هست و شاعر از آن نگران است مثل این تکه از شعر: «همین دو صفرهایی که مزاحم تماس‌های عاشقانه‌اند» و اشاره‌ای که به فاصله جغرافیای کشور تا کشور دارد. محسن بوالحسنی در این اقلیم و جغرافیا سکونت دارد: «بغلم کن جنوب بغلم کن و به رویم نیاور که زن یعنی خیال‌باف‌ترین مرد زمین.» و البته در جغرافی و اقلیم‌های دیگر هم. #ایشانقاتلمناست

  • گفت‌وگو با کیومرث مرزبان

    گفت‌وگوی کیومرث مرزبان را با دویچه‌وله از اینجا بشنوید. کیومرث مرزبان از طنزپردازان جوان ایرانی است. دو کتاب تازه او با نام‌های «خام بدم، پخته شدم، بلکه پسندیده شدم» و «عزیزجان» به تازگی در پاریس و لندن منتشر شده است. آقای مرزبان یکی از نویسندگان برنامه طنز «پولتیک» نیز هست. #خامبدمپختهشدمبلکهپسندیدهشدم

  • پس، جاودانگی را فراموش کن…

    جواد عاطفه – نگاهی به منظومه سونات برفی در رمینور، اثر: مدیا کاشیگر برف همچنان می‌بارید نه آفتاب بود نه ابر نه حسرت برف شور بود باران راکد هوا بی‌رنگ شن و دریا باز با هم می‌جنگیدند باد‌ها بی‌دم مس‌ها بی‌زنگ زه‌ها منقبض چوبی در هوا تندیس شد ساز مُرد عروسک‌ران به خواب رفت به خیال آنکه همچنان می‌راندشان نخ عروسک‌ها راه افتادند آزاد ‌شدند… دو سال پیش بود که شاعر بخش‌هایی از منظومه را برایمان خواند. در جمع دیگری بودیم که کل منظومه را در یک‌ نشست خواند و خوب یادم هست که شهرام ناظری گفت: «مدیا، نَفس تو از نَفس ما هم گرم‌تر است!» سپان عزیز (شما بخوانید: محمدعلی سپانلو!) هم قرار شد مقدمه‌ای بر مجموعه بنویسد، دوست فیلمسازی پیشنهاد داد تا نماهنگی بر اساس این منظومه با صدای شعرخوانی مدیا ساخته شود؛ دوست نویسنده دیگری هم گفت که از فضا و اتمسفر و ایده اولیه منظومه، در رمان آخرش استفاده خواهد کرد و…، اما برخورد من سکوت در برابر مردی بود که منتشرنشده‌هایش بیشتر از منتشر شده‌هایش است. کسی که با ترجمه‌ی «ابر شلوارپوش»، در روز‌ها، ماه‌ها و سال‌هایی که گره خورده بود به یک جنگ لعنتی و پوچ، من و نسل من را با شاعری آشنا کرد که در سال‌های جنگ داخلی روسیه به جبهه‌های جنگ می‌رفت و در سنگر‌ها شعرهای خود را برای سربازان می‌خواند. شاعری که ایمان داشت: «هنر باید با زندگی آمیخته شود. یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود شود.» در گفت‌و‌گویی با بانو آیدا، صحبت از ترجمه مدیا از مایاکوفسکی پیش آمد. گفت که شاملوی بزرگ ما ترجمه مدیا را پسندیده و بار‌ها و بار‌ها آن‌ را خوانده بود. سکوت من در برابر مردی که در جمعه‌ شبی زمستانی، بخشی از آوازِ اولِ مالدورور را با ترجمه خواندنی‌اش از کنتِ لوترِآمون (ایزیدور دوکاس) ‌برایمان خواند. ترجمه‌ای که باید و باید که منتشر می‌شد و نشد! یا ترجمه‌اش از استفان مالارمه؛ «با یک بار ریختن تاس هرگز ملغی نمی‌شود تصادف!» که هفت سال پیش نسخه‌ای کپی شده‌ را به من داده بود و…، آن‌ هم منتشر نشد که نشد! سکوت در برابر نویسند‌ه‌ای که با داستان «وقتی مینا از خواب بیدار شد»، داستان بلندی که یک گام بلند و اساسی در ادبیات داستانی ما محسوب می‌شود و در حد و اندازه کارهای مطرح جهانی در نوع و سبک و سیاق خود است. داستانی که دیده نشد، یا در خوشبینانه‌ترین شکل ممکن، کمتر دیده شد! او با ایمان بر اینکه «هیچ ترجمه‌ای متن نهایی نیست. ولی وجود ترجمه باعث می‌شود حول‌ و‌ حوش آن اندیشه، در زبان مقصد بحث درگیرد و همین بحث‌ها موجب اصلاح ترجمه‌ها می‌شود. و بهترین نقد یک ترجمه هم‌‌‌ همان ترجمه مجدد آن است، نه چیز دیگر.» ترجمه‌هایی وسواسی از شاخص‌ترین آثار فرناندو آرابال، اوژن یونسکو، پل ریکور، کلود استپان، تزوتان تودوروف، کورتسیو مالاپارته و این روز‌ها آلبر کامو را در کارنامه کاری خود دارد. و بسیاری کارهای دیگر که نه چاپ شده‌اند و نه به دست من و ما رسیده است! از اتفاقی که درباره چاپ آثار این مترجم، شاعر و نویسنده افتاده – البته اگر وسواس‌اش به نهایی شدن یک متن ترجمه شده و داستان و شعر نوشته شده را بگذاریم کنار – باید به عنوان یک «شوخی» نام برد. شوخی که مدیا خودش با خودش و آثارش می‌کند و شوخی که جهان؛ ناشر، روزنامه‌نگار و… با مدیا و آثارش می‌کنند. او در این شوخی گفته جان‌اشتاینر را رعایت می‌کند: «شرط‌بندی مترجم بر سر وجود انسجام در دنیایی است که همه چیزش خبر از عدم وجود انسجام می‌دهد.» او به‌عنوان یکی از موفق‌ترین برگزارکنندگان جایزه ادبی خصوصی در تاریخ این نوع جوایز در ایران، جایزه ادبی «یلدا» و «روزی روزگاری»، نقش مهمی در پیشبرد یک گفتمان و منش فرهنگی در ادبیات معاصر ما داشته است. و نهایتاً آن جایزه هم در ذات خود و به هزار یک دلیل گفته و نگفته می‌میرد و فرجام و سرانجام بسیاری از آثار مدیا کاشیگر را پیدا می‌کند! حال، بعد از گذشت دو سال از اولین خوانش جمعی و سکوت خلسه‌وار پسِ آن، «سونات برفی در رِمینور»؛ این منظومه‌ی بلند در «ناکجا» به فرجام و سرانجام خود رسیده است. منظومه‌ای خواندنی از زن، زندگی و عشق، مرگ، ویرانی و برف، برفی مدام و مادام. منظومه، ‌ذکر حال سرگشتگی من، ما و شاعر است در جهانی که «زن زاده‌شدن گناه است…» و حسرت شاعر «… هبوط بی‌آدم حواست.» و ابلیس مُرده است، اما، «اما مکافات باقی مانده!» سکوت ادامه دارد. سکوت در برابر شاعری که منتشر نشده‌هایش بیشتر از منتشر شده‌هاست و دیگر سودای انتشار هیچ کتابی را ندارد! آه، «قدیس شب را نشانه گرفته بود برف…» برگرفته از تابلو #سوناتبرفیدررمینور

  • بخشی از کتاب «روز گودال» را از رادیو این‌جا مونترال بشنوید

    چهل و هشتمین برنامه رادیویی این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه با تهیه و اجرای مهدی مرعشی، با داستانی از کتاب «روز گودال» نوشته‌ی شکوفه آذر و شعری از بیژن جلالی به روز می‌شود. مجموعه‌داستان «روز گودال» در نشر ناکجا به چاپ رسید. #روزگودال

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page