top of page

نتایج جستجو

Search this site

488 results found with an empty search

  • معرفی کتاب و گفت‌وگو با امید کشتکار در تلویزیون صدای آمریکا

    امید کشتکار، روزنامه نگار و طراح گرافیک نخستین رمانش را توسط نشر ناکجا در پاریس روانه بازار کرد؛ داستانی پیرامون سرگشتگی نسل دهه هشتاد. #یکنفرکهعضوپینکفلویدنبود

  • یادداشتی از محسن یلفانی درباره‌ی رمان «یک نفر که عضو پینک‌فلوید نبود»

    یادداشتی از «محسن یلفانی» نویسنده و نمایشنامه‌نویس درباره‌ی رمان «یک‌نفر که عضو پینک فلوید نبود» نوشته‌ی امید کشتکار خواندن رمان «یک نفر که عضو پیک فلوید نبود.» کار آسان و دلپذیری نیست. در واقع خیلی هم سخت است. سخت و تلخ و خشن و آزاردهنده‌. با این حال شروعش که می‌کنید، بعید است که یک سره تا پایان نخوانید. بخصوص که خالی از لحظه‌های آرامش و زیبانی هم نیست. همین طور عشق و جوانی – بیشتر جوانی تا عشق. امّا این لحظه‌ها نیز مثل قطره‌های روشن و صاف آب ناچار از شیارهای تیز و تند حوادث می‌گذرند و به تیزاب یخ‌زده‌ای در ذهن قهرمان داستان – و خواننده — تبدیل می‌شوند. راه نجات که نه، مجال تنفسی اگر هست، در سرمای نافذ صبحی بی‌آفتاب است بر سنگ‌های یخ‌زدۀ میدان سن میشل پاریس، با یک قوطی آبجو که فقط نویسنده‌ای مثل امید کشتکار جراًت می‌کند صریح و بی‌پرده بگوید کجا جایش می‌دهد. ظاهراً تنها نسلی که با انقلاب به عرصه رسید، نبود که سر ناسازگاری با زمانه گذاشت و وحشیانه هم کیفر دید. (برخی، بیشتر از سر تحقیر تا تحبیب، آنها را «شصتی‌ها» نام گذاشته‌اند.) نویسندۀ «یک نفر که عضو پینک فلوید هم نبود.» به ما می‌گوید در میان آنها هم که در ۱۳۵۷ متولّد شدند، کسانی بودند که در چنگال‌های بی‌رحم انقلاب — یا نعشی که از آن روی دست ملّت مانده — گرفتار آمدند و تنها با گذشتن از درون شعله‌های شکنجه و تحقیر، با هویتی پاره پاره و روحی زخمی جان به در بردند. در صحنه‌ای، واقعی یا خیالی، از صحنه‌های درهم گوریده و بیش از آشفتۀ رمان، مردی میان‌سال، «یک نفر…» را از کوچه باغی به خانۀ متروکی می‌برد تا در آنجا چند گونی کتاب را در باغچه بریزد و آتش بزند. کتاب‌های جلد سفید، که بر جلد یکی از آنها ماهی ظریف و مفلوکی هم خودنمائی می‌کند. کتاب‌هاپی که مثل کفترهای راه گم کرده خبر رسیدن انقلاب را ‌دادند و خود چند سالی بعد به دست صاحبان و خوانندگان احتمالی‌شان به آتش کشیده شدند… «یک نفر که عضو پینک فلوید هم نبود.» چنان سریع و فشرده نوشته شده که به زحمت می‌توان چکیده‌ای از آن به دست داد. امّا با چنان فوریتی نوشته شده و از چنان احساس گریزناپذیری سرشار است که هر گونه تعبیر و تفسیر را بی‌مورد و به تعارف تبدیل می‌کند. أنچه بیش از هر چیز خوانندۀ مبتلا را مجذوب می‌کند، فوران نیروی مهارناپذیر شور جوانی و عشق است که گاه از منفذ سپاه سیاه نهی از منکر می‌گذرد تا در کوچه‌های خلوت اقدسیه کام خود را از دنیا بگیرد؛ گاه در فریاد مردمی که در چارراه‌های خیابان انقلاب خشم و فریب‌خوردگی خود را فریاد می‌کنند، شریک می‌شود؛ تا در بیغوله‌ای که فقط کهریزک را به خاطر می‌آورد، سهم خود را تمام و کمال از این ودیعۀ الهی دریافت کند و به صورت لاشه‌ای نیمه‌جان به گوشۀ خیابانی افکنده شود. «یک نفر که عضو پینک فلوید نبود.» نگران شکل و محتوی هم نیست. و چون از این گونه نگرانی‌ها آزاد است، شکل و زبان و ضرب مناسب خود را یافته است. ضرب و زبان سریع، بی‌وقفه و بی‌حوصلۀ زمان ما. ضرب و زبانی که سینما به ارمغان آورد و خود هر چه بیشتر بدان سرعت داد. بدا به حال جوانان کهن که به ضرب و زبان زمان خود خو گرفته‌اند. زبان این «یک نفر…» از فرازهای ادبی و توصیف‌های بلاغی بی‌بهره و بی‌نیاز است. زبانی است موجز و مؤثر و کارآ که خوشبختانه ربطی هم به فارسی اجق وجق برخی رمان‌های اوّل نویسندگان جوان ندارد. تنها تصویر با خاطرۀ سمج و نوستالژیک قوطی فلزی خالی‌ای که توی جوی پرآب خیابان شانزده آذر افتاده و تلق تلوق کنان در سراسر رمان رو به پائین می‌غلتد و دست از سر «یک نفر…» و خواننده برنمی‌دارد، کافی است تا ما را نسبت به قدرت و اصالت و تازگی کار امید کشتکار مطمئن کند. م. یلفانی #یکنفرکهعضوپینکفلویدنبود

  • فاجعه‌ای که تبديل به یک قصه‌ قابل لمس شد – گفت‌وگوی ایران‌وایر با مانا نیستانی

    محمد تنگستانی سال گذشته هشت ناشر مستقل ایرانی، در لندن نمایشگاه کتابی برپا کردند که مورد استقبال مخاطب و رسانه‌ها قرار گرفت. امسال همزمان با  نمایشگاه کتاب تهران مابقی ناشران مستقل خارج از ایران به این رویداد هنری پیوستند و در شهرهایی مانند پاریس، کلن، آمستردام و لوس‌آنجلس دومین دوره این نمایشگاه را باعنوان » نمایشگاه کتاب تهران – بدون سانسور» را برپا کردند. در معرفی این رویداد هنری، آمده بود: اگر قرار است نمایشگاه کتاب تهران فرصتی برای معرفی کتاب و ناشران فارسی‌زبان و آثاری که در این سال‌ها منتشرشده‌اند باشد، دلیلی وجود ندارد برای اینکه تنها کتاب‌هایی که زیر تیغ سانسور می‌روند در این فرصت رونمایی شوند و اگر سانسورگران حضور کتاب‌های سانسور نشده را در تهران نمی‌تابند، ما نمایشگاه کتاب تهرانمان را خارج از مرز ایران برگزار می‌کنیم و خواننده فارسی‌زبان را از خواندن کتاب فارسی بدون سانسور محروم نمی‌کنیم. در دهه‌های گذشته مبارزه و مخالفت با سانسور کتاب یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های برخی از نویسندگان ایرانی بوده است.  ایران‌وایر به دلیل برپایی این رویداد فرهنگی و در راستای مبارزه با سانسور با تعدادی از ناشران و نویسندگانی که در آن نمایشگاه شرکت کرده بودند گفت‌وگو کرده است. در ادامه گفت‌‌وگو با مانا نیستانی را می‌خوانید.  در این نمایشگاه کتاب «ملاقات با عنکبوت» شامل طرح و نوشته این کارتونیسست ۴۴ ساله زاده تهران از سوی انتشارات ناکجا به دو زبان فارسی و فرانسه عرضه شده بود. آقای نیستانی یکی از مطرح‌ترین کارتونیست‌های ایرانی در اروپا، در حال حاضر علاوه بر همکاری با ایران‌وایر با رسانه‌‌هایی مانند حلزون و رادیو فردا همکاری می‌کنند. نویسنده کتاب «ملاقات با عنکبوت» در تعریف کتاب مصور می‌گوید: ـ معادل فارسى مشخص برابر “كميك بوك” (كتاب كميك) يا “گرافيك نوول” سراغ ندارم، “داستان مصور” هم تركيب چندان گويايى نيست چون هر داستانى كه تصوير يا تصويرهايى مزين‌اش كرده باشد مصور است.  تصوير در كتاب كميك اما تزيينى نيست، در اين نوع كتاب، ماجرايى از خلال تصاوير و كادرهاى پياپى تعريف مى شود. کتاب‌‌های منتشر شده کمیک بوک در ایران، تا کنون  یا ترجمه بوده‌اند، یا وابسته به ارگان‌های دولتی در راستای آموزش مفاهیم مذهبی و جنگ هشت ساله ایران و عراق.  کمتر طراح و نویسنده‌ای ایرانی تا کنون به سراغ خلق و عرضه این ژانر هنری_ادبی رفته است، در حالی که مخاطب فارسی زبان از کمیک‌بوک‌های ترجمه شده استقبال خوبی داشته است. در نمایشگاه کتاب تهران – بدون سانسور کتاب مانا نیستانی پرفروش‌ترین کتاب در این رویداد هنری بود. علت مهجور ماندن این ژانر در صنعت نشر و چاپ ناشران خصوصی و مستقل ایرانی چیست؟ ـ دلايل متنوعی دارد، صنعت كتاب كميك در مقاطعى در دنيا جزو پول‌سازترين‌ها بود، يك كار گروهى و حرفه‌اى تمام عيار است. يعنى سرمايه گذار درست و حسابى مي‌خواهد. در ايران بابت تيراژ پايين كتاب و تضمين نبودن برگشت مالى كسى خطر نمي‌كند جز مراكز دولتى و حكومتى كه طبعا دنبال محصولات تبليغى و سفارشى‌اند و حاصلش را در حوزه انيميشن بارها ديده‌ايم. بگذريم كه در ايران، هنوز كتاب‌هاى كميك را زيرمجموعه كودك و نوجوان تلقى مي‌كنند در حالى كه اينطور نيست و مخاطب بسيارى از محصولات مثل كارهاى خود من كاملا بزرگسالان هستند. از طرفى سياستگزاران فرهنگى ايران خصوصا در كانون پرورش و نهادهاى اين چنينى بعد از انقلاب، كاميك بوك را حامل ارزشأهاى غربى و همچنين مضر براى قوه تخيل كودكان، تشخيص دادند و تا سال‌ها جلوى انتشار مجموعه‌هايى مثل تن تن، آستريكس و لاكى لوك را كه پيش از انقلاب ترجمه مى‌شدند را گرفتند. تمام اين‌ها دست به دست هم داده تا صنعت كميك در ايران پا نگيرد. در سال‌های گذشته، مانا نیستانی چندین جلد کتاب کمیک به زبان‌های فرانسوی و انگلیسی چاپ و عرضه کرده است. پرداختن به موضوعات اروتیک و یا اشاره به وضعیت‌های عاطفی و جنسی در روایت‌های داستانیِ در  گرافيك نوول در ادبیات جهان امری عادی و متداول است. در کتاب‌هایی که شما تا کنون  منتشر کرده‌اید، یا به موضوعات اروتیک عاطفی نپرداخته‌اید و یا پرداختی سطحی به قول معروف ممیزی شده داشته‌اید. این نپرداختن گزارشی از وضعیت فکری جامعه مادر شماست  یا به نوعی خود‌سانسوری؟ ـ كتاب آخر من، ملاقات با عنكبوت درباره قتل زنجيره‌اى چهارده زن است اما هيچ قتلى را هم مستقيما نشان نداده‌ام. دلم نمی‌خواهد سكس يا خشونت را محض جذابيتش به نمايش بكشم- اگر داستان‌هاى صرفا مفرح و سرگرم كننده‌اى بودند شايد چنين می‌كردم. در داستان‌هايى كه تا کنون روايت كرده‌ام احساس می‌كنم بيش از اين نياز به اروتيسيزمِ رو و سطحى نداشته‌اند. طرح داستان فضایی داشته باشد و نیاز باشد استفاده خواهم كرد، شايد هم خودسانسورى ناخودآگاه دخيل بوده اما دوست ندارم مثل بچه‌هاى كوچكى باشم كه تازه اسم عقب و جلويشان را ياد گرفته‌اند و اصرار دارند بلندبلند دادش بزنند. در هنر و ادبیات ایران معاصر کمتر هنرمندی وجود دارد که دغدغه‌هایی جهانی داشته باشد و اغلب درگیر موضوعات بومی و ایرانی هستند. بعد انتظار عرضه آثارشان در مارکت‌های جهانی را دارند. آیا به واسطه ترجمه یک اثر می‌شود گمان کرد آن اثر استعداد عرضه در مارکتی جهانی را دارد؟ ـ فكر كنم كيفيت اثر است كه آن را قابل عرضه در بازار جهانى می‌كند و البته نقش ترجمه خوب را اصلا نمى‌شود انكار كرد كه بازآفرينى  اثر در زبانى ديگر است. ماركز را همه دوست دارند بشدت هم بومى است همان‌طور رمان‌هاى پل اوستر که  بوى نيويورك می‌دهند. موراكامى شديدا ژاپنى است، “كافكا در كرانه”‌اش همزمان حس و حال مانگاها و فيلم‌هاى اشباح‌شان را با هم دارد. کتاب «ملاقات با عنکبوت» به دو زبان فارسی و فرانسه منتشر و عرضه شده است، چه وجه فرهنگیِ مشترکی برای مخاطب ایرانی و فرانسوی دارد؟ ـ گمان می‌کنم مخاطب ايرانى با داستانى روبروست كه حتى اگر اصلش را نشنيده باشد پس‌زمينه‌ها، سازوكارهاى اجتماعى و فرهنگى و سياسى‌اش را خوب می‌شناسد و ارتباط برقرار مى‌كند مخاطب فرانسوى اما بايد تمام اينها را از خلال داستان كم‌كم كشف كند يا با مطالعات جنبى دانسته‌هايش را ارتقا بدهد تا بتواند جريان را هضم كند. بنابر تجربه من، مخاطب فرانسوى اين كشف و ياد گرفتن را دوست دارد. در بین‌کارتونیست‌های ایرانی، کمتر کارتونیستی را سراغ دارم که مانند شما هم در ژانر کاروتون‌های رسانه‌ای موفق بوده باشد و هم در کارتون‌های هنری، در این کتاب‌ تفکر و نگاه  رسانه‌ای شما غالب بوده  است؟ ـ در بخشى از كتاب “پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند” آلن دو باتن توضيح می‌دهد كه اگر خط داستانى آناكارنينا را تبديل به تيتر خبرى روزنامه‌اى كنيم، چيزى شبيه اين می‌شود: “زنى در فلان شهر روسيه خودش را جلوى قطارى انداخت و جان باخت” خبرى كه لابه‌لاى ساير اخبار صفحه حوادث گم می‌شود و كسى تشخصى برايش قائل نيست، كار تولستوى- رمان‌نويس آن است كه از دل اين تيتر خشك شخصيت‌هایی با گوشت و پوست درآورد كه سرنوشت‌شان  براى مخاطب مهم است. سعى من به عنوان نويسنده رمان گرافيكى همين بوده، مساله‌اى ژورناليستى يا به قول شما رسانه‌اى را تبديل به قصه‌اى قابل لمس كنم. مسئله‌ای كه نبايد فراموش شود اين است كه مخاطب، چه ایرانی و چه فرانسوی با وجه كارتونيست و طنزپرداز من در اين كتابِ مصور جدى و سياه، كمتر طرف است. لینک مطلب #ملاقاتباعنکبوت

  • مهمان امروز ما یک‌نفر است که عضو پینک‌فلوید نبود – گفت‌وگوی ایران وایر با امید کشتکار

    محمد تنگستانی تصور کنید آینه چسبیده به شیشه یک پیکان چهل و هشت با قالپاق‌های خورشیدی هستید. پیکانی نارنجی، اسپرت شده، با پخش پایونیر و دو باند سونی و روکش‌هایی که جا به جا از سر بی‌احتیاطی با آتش سیگار سوخته است. من شاعر و روزنامه‌نگار و راننده این پیکان هستم. برای امرار معاش مسافرکشی می‌کنم. از مبدا تا مقصد‌، در خط ثابت یا شهر مشخص هم کار نمی‌کنم. اهل سفر، جاده‌ و معاشرت با آدم‌‌های غریبه‌ام. هرهفته به یک شهر سفر می‌کنم. مسافرهای من سه جنسیت دارند: زن، مرد و دگرباش. در هر مسیر با مسافر‌انم یک موضوع مطرح می‌کنم. اینطوری هم طول مسیر مسافرها را خسته نمی‌کند و هم از ترافیک و دیگر مشکلات شهری و جاده‌ای کلافه و عصبی نمی‌شوند. شما هم که آینه جلوی این تاکسی هستید و مخاطب و شاهد بحث‌های مسافران من. در این بین اگر شماره تلفن یا شناسه فیس‌بوک و اینستاگرام بین مسافرها رد و بدل شد، زیر سبیلی رد می‌کنم. تخمه می‌شکنم، خوردنی تعارف می‌کنم و می‌رانم. گاهی هم وارد بحث می‌شوم. به قول معروف راننده‌ای مشتی‌ام. اما بیشتر اوقات غرق رویای تیتر روزنامه‌ها، نان شب و یا دختری هستم با قدی بلند و چشمانی عفونت کرده که سال‌هاست بیست و دو ساله باقی مانده است و خبری از او ندارم. شما هم می‌توانید با هشتگ تاکسی‌_وایر در اینستاگرام و توییتر مسافر مجازی این پیکان نارنجی رنگ باشید، یا موضوعات مورد علاقه‌تان را مطرح کنید تا من با مسافرانم در میان بگذارم. مهمان امروز تاکسی‌وایر، امید کشتکار است. امید روزنامه‌‌نگار، نویسنده و طراح است. چند روز پیش اولین رمان امید به نام «یک‌نفر که عضو پینک فلوید نبود» توسط انتشارات ناکجا عرضه شد و به این دلیل من امید را دعوت کرده‌ام تا هم در مورد اثر جدیدش و هم لذت نوشتن بدون سانسور حرف بزنیم. امید سی‌و هشت سال سن دارد، مثل خودم من، کم مو هست و قد متوسطی دارد. ارتباط با امید کار ساده و راحتی نیست، در یک کلام امید روابط عمومی خوبی ندارد اما دل مهربانی دارد. در سال‌های گذشته اگر مخاطب مجلات اینترنتی منتشر شده در بیرون از ایران بوده باشد قاعدتا با طراحی‌ و صفحه‌آرایی‌ امید آشنایی دارید. به باور من بودن امید کشتکار در کادر فنی مجلاتی که  توانسته‌اند رضایت شما را جلب کنند، اهمیت به‌سزایی داشته است. مبدا امروز ما آریا شهر و مقصد ما شهر زیبا‌ است. برخی این باور هستند که عصر توییتر است و نهایتا کوتاه نویسی، گمان می‌کنند مخاطب حوصله  و وقت خواندن رمان ندارد، البته بعید می‌دانم این افراد نسبت به زمان، در رمان آگاهی  داشته باشند. چطور شد به سراغ این ژانر ادبی رفتید؟ ـ تاریخ انسان همیشه با داستان و داستان‌گویی در هم آمیخته بوده. از ابتدای یک‌جانشینی و تشکیل جوامع انسانی داستان‌سرایی در شکل‌های مختلف از نقالی گرفته تا پرده‌خوانی و شکل‌های دیگر حتی نمایشی در بین آدم‌ها رواج داشته است. به‌نظر من در زمان حاضر هم وضعیت تفاوت چندانی نکرده است. علاقه‌ مردم به سینما رفتن و فیلم دیدن هم از همین‌جا نشات می‌گیرد. بیایم نگاه کنیم به این‌که در همین شبکه‌های اجتماعی چقدر انواع مختلف داستان و حکایت و حتی روایت‌های پندآمیز اخلاقی (که به‌هرحال بخشی از ادبیات داستانی هستند) دست‌به‌دست می‌شود. کوتاه‌نویسی به واسطه‌ی ارتباطات اینترنتی چندسالی‌ست که رواج پیدا کرده و مختص به توییتر یا حتی فیس‌بوک نیست. از زمان وبلاگ‌ها این بحث وجود داشت که مخاطب اینترنتی علاقه‌ای به خواندن متن‌های طولانی ندارد. اما به‌نظر من مخاطب جدی ادبیات هرچند که ممکن است بخشی از زمانش را پای شبکه‌های اجتماعی بگذارد اما در نهایت رمان و ادبیات مخاطب خود را دارد و در آینده هم خواهد داشت. به‌ نظر من باید به پدیده‌ شبکه‌های اجتماعی و نسبت‌شان با رمان و ادبیات دید مثبتی داشت. چون امکانی که این ارتباطات مجازی برای معرفی آثار چاپ شده و یا کتاب‌های الکترونیکی فراهم کرده‌اند قبلا مهیا نبود. اواسط دهه‌ هفتاد من با تعدادی از دوستانم شبه‌ مجله‌ای داستانی منتشر می‌کردیم. برای تکثیر و معرفی و پخش این مجله با آن تیراژ محدود واقعا مشکل داشتیم و در نهایت اکثر مخاطب‌های بالقوه را از دست می‌دادیم. اما اگر امروز همان تیم با همان ایده بخواهد دست‌به‌کار شود با امکانات وب‌سایت و توییتر و فیس‌بوک و تلگرام و امثالهم می‌تواند چندین‌برابر بیشتر مخاطب داشته باشد. از این منظر من فکر می‌کنم باید به شبکه‌های مجازی با دید مثبت نگاه کرد. ضمن این‌که ادبیات در نهایت راه خودش را پیدا می‌کند و مخاطبش را خواهد یافت. «یک‌نفر که عضو پینک‌فلوید نبود»، رمان کوتاهی است ولی از نظر زمانی یک روایت چندساله را در برمی‌گیرد و شخصیت اصلی داستان مدام در خاطراتش در زمان رفت و آمد می‌کند. این داستان می‌تواند در ژانر رئالیسم جادویی طبقه‌بندی شود هرچند که لزوما تمام مختصات آن را ندارد. این کتاب ماجرای سرگشتگی آدم‌هایی است که ناچار می‌شوند تن به تبعید و مهاجرت بدهند و در عین حال همیشه گذشته‌ خود را همراه خواهند داشت. ولی نباید از یاد ببریم که داستان آن‌ها لزوما تلخ و سیاه نخواهد بود. در این رمان سعی کرده‌ام   بستری از روایت عاشقانه را خلق کنم، هرچند که شکل عاشقانه‌ داستان هم تفاوت زیادی با عاشقانه‌های مرسوم دارد. شاید ساده‌تر بشود گفت که «یک‌نفر که عضو پینک‌فلوید نبود»  رمانی است درباره‌ی انسان، با تمام پیچیدگی‌هایی که دارد. داستانی است درباره‌ حرکت آدمی در جغرافیا و در خودش. در بستر این حرکت و این روایت‌های عاشقانه و البته اروتیک، ما گذر مختصری هم به تاریخ سیاسی این چندساله می‌کنیم. به‌واسطه‌ روایت داستان شخصیت اصلی گریزی به جنبش سبز زده‌ام و حتی قبل‌تر و دهه‌ی شصت. بگذار داستان کتاب را لو ندهم و بیشتر از این از ماجرا چیزی نگویم. چند سالی که بیرون‌ از ایران زندگی کنید، بنا به شرایط اجتماعی کشوری که در آن تبعید و یا اقامت دارید، خودسانسوری‌هایی که  هنگام خلق اثر همیشه با شما بوده، کم‌ می‌شود، اما هرگز از بین نمی‌رود. نوشتن بدون سانسور و خودسانسوری برای شما چگونه تجربه‌ای بود؟ ـ برای من نوشتن بدون این‌که به سانسور و ممیزی فکر کنم تجربه‌ عجیب و هیجان‌انگیزی بود. این‌که می‌توانم آزادانه از هرچیزی بنویسم و هر کلمه و داستانی را روایت کنم. اصلا نمی‌توانم تصور کنم که اگر مجبور به خودسانسوری بودم این کتاب چه سرانجامی پیدا می‌کرد و آیا هرگز نوشته می‌شد یا نه. مثلا بخش‌هایی از داستان اشارات مستقیم به وقایع سیاسی دارد یا بخش‌هایی شرح روابط جنسی و هم‌خوابگی است. جدا از این‌که وقتی آزاد و بدون سانسور می‌نویسی تا چه حد می‌توانی خلاقیت خود را گسترش بدهی، تصور این‌که خودسانسوری به واسطه‌ سال‌ها نوشتن زیر سایه‌ تیغ، درونمان ته‌نشست کرده رهایم نمی‌کرد. به همین دلیل تمام تلاشم را کردم تا بی‌پرواتر و واقعی‌تر بنویسم. هرچند که بعدها در بازنویسی‌های متعدد، بخشی‌هایی از بی‌پروایی‌ها را به دلایل صرفا ادبی و داستانی کنار گذاشتم، اما تمام تلاشم در نهایت رها نوشتن بود. البته فراموش نکنیم که سانسور و خودسانسوری صرفا پدیده‌ای دولتی و در ارتباط با جمهوری اسلامی نیست. ما ده‌ها شکل دیگر سانسور داریم که از جامعه و آدم‌های دوروبرمان می‌آید. مثلا خیلی‌ها با وجود این‌که کتاب‌خوان هستند هنوز هم با اشارات جنسی در داستان و حتی سینما مشکل دارند. در حالی که که اگر سکس و سیاست و اعتراض را از ادبیات حذف کنیم دیگر چه‌چیزی از آن باقی می‌ماند؟ ولی ذهن سانسورزده نمی‌تواند درک کند که می‌شود آزاد و بدون دغدغه نوشت. جامعه در رفتار عادی خود خیلی وقت‌ها بدون سانسور حرف می‌زند و رفتار می‌کند اما به محض این‌که پای ادبیات به میان می‌آید توقع داریم نویسنده پاکیزه و بنا به روش‌های کلاسیک اخلاقی بنویسد. مثلا اصطلاح ساده‌ی «به گا رفتن» که در کلام عادی مردم به وفور یافت می‌شود اگر در ادبیات استفاده شود اسمش می‌شود پرده‌دری اخلاقی یا مثلا بردن نام اعضای جنسی انسان که حتی من هم الان نمی‌دانم آیا در رسانه‌ شما سانسور می‌شود یا نه. قاعدتا تا زمانی که خطاب به کسی نباشد، هم قابل انتشار است و هم می‌توان در مورد استفاده بجا و درست از هر واژه و ترکیبی در ادبیات حرف زد. علاوه بر روزنامه‌نگاری و داستان نویسی، به شکل حرفه‌ای طراحی می‌کنید. فکر نمی‌کنی در عرضه و چاپ کتاب، اغلب ناشران ایرانی  در بخش طراحی جلد با مشکلات عمده و بزرگی رو‌به‌رو هستند؟ ـ این مشکلی که اشاره کردید واقعا ریشه‌دار است. علاوه بر طراحی جلد، ما در بخش صفحه‌آرایی و کلا در زمینه‌ فنی و هنری مشکلات عدیده‌ای در بخش نشر خصوصا در میان ناشران خارج از کشور داریم. یک بخشی از این مشکلات برمی‌گردد به این‌که نیروی متخصص در زمینه‌ گرافیک و کلا در صنعت نشر که ساکن خارج کشور باشند و به زبان فارسی مسلط باشند کم هستند. از طرف دیگر نشر خارج از کشور از نظر مالی و فروش در وضعیت خوبی به سر نمی‌برد و حتی در این زمینه ضعیف‌تر از بازار داخل است. اما نباید فراموش کنیم که در شرایط فعلی و با این‌همه رقیب مجازی مثل شبکه‌های اجتماعی، ناشران باید برای عرضه‌ی کتاب و بالا بردن فروش به فکر روش‌های تازه‌تری باشند. یکی از این روش‌ها بها دادن به شکل و فرم محصول تولید شده است. ناشران نباید از هزینه کردن برای کار گرافیک و تبلیغات بترسند، چون در نهایت این هزینه‌ها با فروش و عرضه‌ گسترده‌تر باز خواهد گشت. به‌نظر من این مشکلات ناشی از دید سنتی به تولید و عرضه‌ کتاب است. گذشت آن دورانی که شما محصولی را تولید می‌کردید و در فضا رها می‌کردید تا مخاطبش را پیدا کند. عرصه‌ کار فرهنگی این روزها عرصه‌ نبرد با مدیاهای دیگر مثل اینترنت و تلویزیون است، نبرد نابرابری است اما اگر ناشران فارسی‌زبان روش‌های نوین تبلیغاتی را به کار بگیرند و در زمینه‌ی فرم بیشتر کار کنند حتما می‌توانند سهمی از این بازار برای خودشان دست و پا کنند. فراموش نکنیم که ناشران سهم عمده‌ای در تولید ادبیات و کتاب دارند و آن‌ها هستند که می‌توانند برای نویسندگان انگیزه‌ی تولید بیشتر ایجاد کنند. اگر روزی به آن‌جا برسیم که نویسندگان بتوانند از طریق نوشتن بخشی از هزینه‌های زندگی خود را تامین کنند شک نداشته باشید که اتفاقات خیلی خوبی در ادبیات ایران بیافتد. خوب، به شهر‌زیبا رسیدیم. حتما شما هم مانند هر مولفی دوست دارید که، کتابتان پشت‌ویترین کتاب‌‌فروشی‌های کشور خودتان  باشد. بیا برویم پشت ویترین آن مغازه و تصور کنیم در ایران سانسور وجود ندارد و  کتابت برای ماه‌ها پشت آن ویترین خواهد بود. لینک اصلی مطلب #یکنفرکهعضوپینکفلویدنبود

  • دیدار با فرشته مولوی در ناکجا

    دیدار و گفت‌وگو با فرشته مولوی در کتابفروشی ناکجا یکشنبه 25 ژوئن ساعت 18 ایونت فیسبوکی فرشته مولوی نویسنده، مترجم و محقق و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال 1332 در تهران متولد شد. از سال 55 تا 77 در کتابخانه ملی به کار تحقیقی و پژوهشی می‌پرداخت. در سال 1377 از ایران به کانادا مهاجرت کرد. از 2004 تا 2006 در دانشگاه ییل آمریکا، در مقام کتاب‌شناس و کتاب‌دار فارسی برای بخش خاورمیانهٔ کتاب‌خانهٔ مرکزی آن دانشگاه مجموعه‌سازی کرده و به استادان و دانشجویان خدمات پژوهشی ارائه داد. سپس به تورنتو بازگشت و از آن سال تا کنون در این شهر به تدریس ادبیات و زبان پرداخته‌است. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه مقالات زیادی در مطبوعات ایران و خارج از کشور نوشته ‌است و چندین داستان کوتاه به زبان انگلیسی نیز از او منتشر شده‌است و هم‌اکنون عضو انجمن قلم کانادا نیز هست. نشر ناکجا مجموعه داستان «سنگسار تابستان» را از او منتشر کرده است.

  • طرح جیره‌ی ناکجا

    به کتاب‌های فارسی روز دسترسی ندارید و کتاب‌ها برایتان گران هستند؟ عضو جیره‌ی کتاب ناکجا شوید مزایای طرح جیره‌ی کتاب: 1- سی درصد تخفیف روی تمام کتاب‌های فارسی منتشر شده‌ی داخل و خارج از کشور 2- هزینه پست و ارسال کتاب‌ها را پرداخت نمی‌کنید 3- اگر از کتابی خوشتان نیامد می‌توانید آن را پس بدهید و کتاب دیگری دریافت کنید برای عضویت و یا اطلاعات بیشتر با ما به روش‌های زیر تماس بگیرید: Email: Jireh@naakojaa.com Telegram: @NaakojaaPub Tel: +33172408440, +33142644421, +33612056300 و یا این فرم را پر کنید. با شما تماس می‌گیریـم.

  • توییتر ناکجا را دنبال کنید!

    با دنبال کردن توییتر ناکجا از تمام مطالب و کتاب‌های جدید نشر ناکجا آگاه شوید اینجا را کلیک کنید #عاشقانههایناکجا

  • ناکجا در تلگرام

    با عضویت در کانال تلگرام ناکجا وارد دنیای ادبیات، شعر، فلسفه و کتاب شوید… www.telegram.me/naakojaa

  • به کانال تلگرام ناکجا بپیوندید

    با عضویت در کانال تلگرام ناکجا وارد دنیای ادبیات، شعر، فلسفه و کتاب شوید… www.telegram.me/naakojaa

  • بخشی از کتاب “باقی‌مانده‌ی وطنم”

    نيايش‌های شبانه شعری از عدنان الصائغ خدايت را تو تنها در خون و خنجر می‌بيني من او را در كلمه می‌يابم، در ترانه در آبيِ ژرف چشمانِ يارم، و در درياها.. تو كه عمرت چنين شتابان می‌گذرد همه‌‌ی مجال‌ات را جدل می‌كني درباره‌‌ی خدا و شيطان اما دريغ از لحظه‌اي همدلي با همسايه‌ات… خداي من يكي‌ست. نه كاتوليك، نه پروتستان، نه سني نه شيعه. آن‌ها كه او را قسمت می‌كنند، تفسير می‌كنند، تحريف می‌كنند، و برچسب می‌زنند بر حسب عقايد خود، مصالح خود، قوانين خود، و تشكيلات نظامي خود تنها انكاركنندگان حقيقت اويند. زنان برهنه‌پا شعری از شاكر لعيبي بي‌پاافزار، زنان به راه افتادند در سوداي سيم و زر سر تا پا برهنه، تنها جلنگ جلنگ خلخال‌ها و عطرِ رهايِ حنا آن‌ها پنجره‌ای باز را می‌مانستند اما قلبشان مدفون در لايه‌های ابر رفته بود با صداي دور سيرسيرك‌ها گل نيز برهنه بود، تنها عطر جانش رها در هوا گرد آمدند زنان بي‌پاافزار در آينه‌اي كه ناگهان تكه تكه شد – و سار، سار ماده بر شاخسار تاريك فرود آمد براي همنوايي با شرحه شرحه‌های بي نوا #باقیماندهیوطنمگزیدهشعرعراقمعاصر

  • زبان شعر

    بخشی از کتاب “هلاک عقل به وقت اندیشیدن” از یدالله رویایی …به‌هرحال، آنچه طبيعي‌تر به‌نظر مي‌رسد اين است که شعر يک هنر زباني است، هنري است كه عوامل مادي‌اش را واژه‌ها مي‌سازند و در اين معني، گاهي شاعر را فقط كاتب كلمه‌ها مي‌دانيم، كلمه‌هايي كه اساسي‌ترين ابزار و مصالح كارگاه شعري اويند. در اين کارگاه، او وظيفه دارد كه كلمه‌اش را هم به‌عنوان علامت و هم به‌عنوان حامل معاني به‌كار گيرد. كلمه به‌‌عنوان علامت، دو نقش را بازي مي‌كند: يكي لباس و قيافه‌ي ظاهري‌اش را – يعني جسمش را -بروز مي‌دهد (و به گفته‌ي ديگر تصوير بدوي‌اي كه از دنياي مادي وام گرفته است)؛ و ديگر طنين و صدايش را. در نقش حامل معني باري را در مصراع شاعر به زمين مي‌گذارد كه فرهنگ‌هاي كوچك و بزرگ لغات از يك طرف و محاورات روزانه و انس دهان‌ها از طرف ديگر بر دوشش نهاده‌اند. پس مصرع شاعر – كه با توجه به دو نقشي كه از كلمه ذكر شد ساخته مي‌شود – مأمور تحقق و ايجاد تعادل بين نيروي جسمي (مادي) و نيروي ذهني (معنوي) زبان است، مأمور ايجاد سازشي كامل و پنهاني بين صداي كلمه و معناي آن است، ارضاي توأمان ميل گوش و ميل ادراك آدمي. به اين جهت، جسم كلمه و طنين و صداي آن به اندازه‌ي معني آن در شعر نقش دارد؛ حتي نقش جسم و صداي كلمه گاهي بيشتر و مؤثر‌تر از معني آن نمودار مي‌شود. يعني قدرت مادي كلمه بيشتر از قدرت ادراكي آن است همان‌طور كه برعكس در نثر معني كلمات بيشتر از خود كلمات قدرت دارند. و به علت همين نيروي دوگانه‌ي زباني كه در شعر وجود دارد، مفاهيم و معاني در واژه‌ها بيشتر درنگ مي‌كنند و ثبوت مي‌يابند. اين است كه زبان شعر خيلي ديرتر و بطئي‌تر از زبان نثر در حال تطوّر و تغيير است، و شعر در كنار تكامل و تغييرات نثري عزلت آرامي را به گذشت قرن‌ها پيشكش مي‌كند. بدين‌گونه، شاعر هر كلمه را با چهره و طنين مخصوصي برداشت مي‌كند و به‌هركدام خصلت و خصيصه‌ي معيني مي‌دهد و در موقع كار شاعري، با انبوهي از واژه‌ها ــ با صفات و خاصيت‌هاي مختلفشان ــ سروكار دارد: دو كلمه را با هم متحد مي‌كند و شخصيتي واحد به آن دو مي‌دهد، دو كلمه‌ي ديگر را بالاستقلال در برابر هم قرار مي‌دهد، واژه‌هايي را در گريبان هم رها مي‌كند، تصادم مي‌دهد و برقي مي‌آفريند، دو جفت مهجور را كه ديري در جستجوي هم بوده‌اند هم‌آغوش مي‌كند و بالاخره كلمه‌هايي را در فاصله‌هاي معيني مي‌نشاند تا با هم نهاني مهر بورزند و پيوند يابند. به‌هر صورت، در هر يك از حالات فوق، غرض اين است كه پيوندي ايجاد شود. وقتي پيوند دلخواه پيدا شد، جوهر شعر پديد آمده است. يك قطعه شعر را مجموعه‌ي اين پيوندها مي‌سازند و در اين‌جا شعر منظومه‌ي كلمات است و شاعر جادوگر يا بازيگر آن‌هاست. به اين ترتيب، جهش‌هاي ذهني شاعر و ترنم‌هاي ضمير ناآگاه او چيزي جز تقارن و پيوند واژه‌ها نيست و به‌عبارت ديگر، آنچه به‌صورت بيان انديشه‌هاي درون او به خواننده منتقل مي‌شود، محصول همان مشغله‌ي زباني است و شايد بتوان گفت كه آن چشمه‌ي جوشاني كه به الهام از آن نام مي‌برند در حقيقت مجموعه‌ي كلماتي است كه از ستوه تنهايي، در ذهن شاعر به‌هم مي‌ريزند و تخمير مي‌شوند. در تخميري كه بدين‌گونه در ذهن شاعر صورت مي‌گيرد، ملاك و معيار يا صداها و لحن‌هاست، يعني تجانس و هماهنگي واژه‌ها، مثل ملاك و معيار مولوي يا قاآني، و يا اتحاد و هماهنگي پرطنين حروف بي‌صدا (سجع). آنچنان كه سعدي و حافظ را مثلاً قادران مطلق اين قلمرو مي‌توان به شمار آورد. شاعري حركت‌ها و هجاها را سان مي‌بيند، شاعری ديگر چهره‌ی واژه‌ها و جسم و جان آنها را در ذهنش تصوير می‌دهد. شاعري ممكن است واژه‌اي را از استعمالي كه در زبان جاري دارد باز بدارد و برعكس لغتي را كه ديري از دهان‌ها مهجور مانده دوباره زندگي و پر و بال بدهد. و شاعري ديگر ممكن است كلمه را با تمام سمت‌هايي كه در فرهنگ لغات دارد به كار گيرد و از اين راه تركيب و ساختمان انديشه‌اش را در شعر توسعه دهد. بالاخره اين تخمير به هر طريق كه انجام شود، در تمام جوانب نشان‌دهنده‌ي آن چيزي است كه نامش را سبك نهاده‌اند. چه سبك به نظر من چيزي جز شيوه‌ي نوشتن يا به‌عبارت ديگر «شيوه‌ي بيان انديشه» نيست. در عمل سبك يك نويسنده در چهارچوب «شيوه‌ي نوشتن» او مشخص مي‌شود و غالباً سبك را به نام خود او مي‌نامند، مثل سبك جمال‌زاده يا مثلاً سبك حجازي. همچنين است شيوه‌اي كه با آن شاعري شعرش را مي‌نويسد و مي‌سازد و در اين مرحله، سبك او را بيشتر بايد در زبان شعري او جستجو كرد و همين است كه مي‌بينيم يكي در نوشته‌هايش داراي سبكي ساده و روشن است و يكي داراي سبكي پيچيده و معضل و ديگري سبكي معتدل دارد. با استنباطي كه به اين طريق از سبك پيدا مي‌كنيم، بايد گفت كه سبك آن نيست كه منعكس‌كننده‌ي صفات و كاراكترهاي يك نويسنده يا شاعر و نوع كار آن‌ها باشد، و يا مبين وابستگي آن‌ها به يكي از مكاتب ادبي، و يا اينكه به تنهايي بتواند مكتب معيني را بروز دهد، بلكه سبك تنها، اتيكت يا مارك خصوصي شاعر است… از ميان يادداشت‌ها، كتاب هفته، شماره‌ي 11، يكشنبه 26 آذر 1340 #هلاکعقلبهوقتاندیشیدن

  • شما مرا شاعر خطاب می‌كنید

    گفت و گو با ایرج صف‌شکن به انگیزه کتاب شعر شكوفه‌های خوش‌پوش بهنام زندی– ایرج صف‌شکن اصفهانی (معروف به ایرج صف‌شکن) متولد ۱۳۲۶ در اصفهان و فارغ‌التحصیل دوره دکترای داروسازی است. تحصیلات ابتدایی ومتوسطه ودبیرستان درشهر اصفهان، از۱۳۵۲ در شهرهای تهران وقزوین مراحل خارج مرکز خود را گذرانده و از سال ۱۳۵۵ مقیم شیراز شده واکنون نیز مسئولیت فنی داروخانه بابک شیراز را دارد. از قبل از دبستان و به‌ ویژه دوران دبستان نوشته‌های او و زمزمه‌های پنهان و آشکارش مورد توجه صاحب‌نظران بود، در مراحل بعدی نوشتن، فکر کردن اصلی‌ترین بخش زندگی او شد. از ۴۰ سالگی به‌طور جدی به جمع‌آوری اشعار خویش پرداخت، نخستین کتاب شعرش در سال ۱۳۷۴ به دست ناشر سپرده شد از آن تاریخ به بعد به‌طور متوسط هر سال یک کتاب شعر به بازار نشر داده است. کلیه آثار او توسط انتشارات نگاه چاپ شده و کارهای فراوان او توسط منتقدین فراوان از جمله خانم هلن اولیایی‌نیا- عبدالعلی دستغیب- محمود معتقدی- ضیاءالدین خالقی- سعید مهیمینی و دیگران بررسی شده است از جمله خانم هلن اولیایی‌نیا مقدمه مفصلی برگزیده آثار ایشان تحت عنوان راس ساعت گل و همچنین مقدمه هوشمندانه‌ای بر شکوفه‌های خوش‌پوش نگاشته است. در ضمن ضیاءالدین خالقی کتابی در ۴۰۰ صفحه تحت عنوان سمبلیسم به روایت امروز (بررسی آثار ایرج صف‌شکن) منتشر نموده است. آخرین کتاب این شاعر که شامل بر ۱۶۰رباعی است در کمتر از یک سال به چاپ سوم رسیده و چاپ دوم به بعد طراح‌هایی از اردشیر رستمی که متاثر از برخی از رباعیات خلق شده است به این کتاب افزون شده است، و دیگر اینکه ایرج صف‌شکن در عرصه فرهنگ و ادب مجلات، روزنامه‌ها حضوری همیشگی دارد. در حال حاضر ایرج صف‌شکن مشغول آماده کردن جلد دوم «شکوفه‌های خوش‌پوش» و ارسال آن به دست ناشر است. برگرفته از انتشارات نگاه جناب صف‌شکن «شکوفه‌های خوش‌پوش» به چاپ سوم رسید. ابتدا بفرمایید چرا پس از چندین مجموعه شعر سپید به سراغ رباعی یا به‌قول آقای فیض شریفی به ربایی رفتید؟ بله شکوفه‌های خوش‌پوش کمتر از یک سال به چاپ سوم رسید و اکنون در آستانه چاپ چهارم است، چرا؟ شکوفه‌های خوش‌پوش خوابی نبود که تعبیر شود آبی بود که از سرم گذشت، آیا غسل تعمیدی در کار بود یا غرق شدن و حتی به ساحل نرسیدن کالبد من؟ نمی‌دانم، هرچه بود صاعقه‌وار‌ آمد و شعله‌های آتش آن همچنان در خرمن من است، پس روا نیست که از واژه سراغ استفاده کنیم، هیچ شاعری سراغ شعر نمی‌رود و هیچ کلام شاعرانه‌ای با کوشش به منظر جلوه‌گری نمی‌کند، کارگاه شعر و تدریس آن سوءتفاهمی است که از همین واژه سراغ می‌آید، ما به اعتباری کارورزان هنر نیستیم بلکه آموزگاران خویشتنیم، در آینه جلوه‌گری می‌کنیم و از آینه و رویا می‌نویسیم، اینکه چقدر و چگونه دیگران در آینه وجود شعر متجلی می‌شوند پاسخی است که شرح وظایفش مخاطب است و حوضه تاویل و صد البته اینکه چقدر شعر قابلیت انعطاف و رویاپذیری گسترده‌تری داشته باشد، به عمد از واژه رویاپذیری به‌جای معناپذیری استفاده می‌کنم، چرا که عرصه شعر پردازش مبانی جامعه‌شناسی و روان‌شناسی نیست، بلکه هر مخاطبی در مواجهه با شعر به لذت خویش امتیاز می‌دهد، ورنه عرصه این و آن و چه و که به طول عمر بشر قدمت و قداست دارد و چون و چرای آن بی‌شک عرصه جامعه‌شناسی است. من به جد باور دارم که این چنین است، درک جهان پیچیده در محضر شعر ساده می‌شود، چراکه شاعر ساده‌تر از آن است که قاعده‌های محض را فرمانبری کند. لذا نحوه نگرش ما به شعر الزاما نباید زیر مجموعه نگاه عالمانه باشد، برهان واستدلال قطعیت می‌طلبد و هنر و از جمله شعر نسبیت را دوست دارد، اینجاست که ما قالب‌ها و چون و چرا‌ها را سامان نمی‌دهیم بلکه شعر خود آموزگار مکتب خویش است و مخاطب نیز بر بال تخیل آزاد خویش و غافل از چون وچرای رایج به باز تولید شعر می‌پردازد، باری اگر براین باور باشیم قالب‌ها از ترس قالب تهی می‌کنند و ما برگزارکنندگان این همه مجلس ترحیم جز حسرت نصیبی نخواهیم برد، آنچه می‌گوییم در شعر گرچه مهم است اما فرا‌تر از آن چگونه گفتن است. شعر شاعر هزارسال پیش می‌تواند نو و شعر امروز می‌تواند هزار ساله باشد. آنچه بر سر سفره فرهنگی ما طعام می‌شود و مخاطب امروز با جان و دل می‌نوشد و می‌نوشاند تابعی حتمی از زمان و مکان سرایش آن نیست بلکه محصول عنصر زیبایی و لذتی است که حاصل می‌شود چقدر رویکرد به قالب‌های کلاسیک با نگاه امروزی را در شعر الزام می‌دانید و به چه دلیل؟ اگر منظور حضرت عالی از قالب‌های کلاسیک شعر شاعران در گذشته است که اصلا و ابدا برای فرد گستاخی چون من مفهوم نیست، من در یک کلام تعبیر شعر کلاسیک و نو را نمی‌فهمم. چرا که بنا بر این تقسیم‌بندی ظالمانه شعر حافظ و مولوی کلاسیک و شعر مثلا من نو معرفی می‌شود. البته این نگاه تب‌آلوده یا محصول پیشنهادهای مردود است یا تعبیر ما از آن پیشنهاد‌ها صادقانه نیست، به عبارت دیگر مغالطه‌ای در کار است. شعر شاعر هزارسال پیش می‌تواند نو و شعر امروز می‌تواند هزار ساله باشد. آنچه بر سر سفره فرهنگی ما طعام می‌شود و مخاطب امروز با جان و دل می‌نوشد و می‌نوشاند تابعی حتمی از زمان و مکان سرایش آن نیست بلکه محصول عنصر زیبایی و لذتی است که حاصل می‌شود لذا وقت آن رسیده است که یک بار با جسارت تمام و بالا بردن بیرق سپید، در محفوظات خود پیرامون پیشنهاد‌های روزگارمان بازبینی کنیم و با حضور خود در صحنه صادق و لایق باشیم. در یک کلام شاعر هزار سال پیش می‌تواند امروزی و شاعر امروز می‌تواند هزارساله باشد. ما باید بیاموزیم که پاره‌ای از پیشنهادهای معاصران ما مردود یا لااقل نیازمند بازخوانی، بازتولید یا حتی تغییر است، تمامی پیام «نیما» به نظر من باید این باشد که نترس! که اگر هم این نبود باز هم ضرورت اکنونی ماست که خطر را درک و از انحطاط پرهیز کنیم. شعر این سرزمین لااقل منطقی هزار ساله دارد، انحراف از آن به قیمت واژگون شدن تمامی شعر و متواری شدن باقی مانده مخاطبین شعر تمام می‌شود. در بازار شعر امروز کشمکش‌های زیادی برای ساختار شکنی در زبان دیده می‌شود، نظر شما در گرایش شاعران به سمت ساختارشکنی زبانی به‌خصوص شاعران جوان چیست؟ خدمت این خانم‌ها و آقایان عرض می‌کنم که ساختار شکنی که امروز روز پرچم نیم افراشته ما شده است عمری به قدمت و قداست شعر پارسی دارد، هیچ شعری که برجان می‌نشیند بدون حادثه‌ای در کلام واقع و‌ زاده نمی‌شود، شعر محصول فرایند‌های پارادوکسیکال و ذهنیت شورشی شاعر است، به عبارت دیگر همه شاعران در طول تاریخ به ناگزیر درگیر این فرایند غالب بوده‌اند. بهتر نیست به جای پرداختن به این واژه‌های هزار ساله تلاش کنیم تا در خلوت انس خویش با همسایگان شعر قرین شویم شاید شاعری متولد شود که بوی یاس و گلستانه می‌دهد وچشمان نرگسش نگران شقایق است که خدایش لای شب‌بو‌هاست و پاسبان‌هایش همه شاعرند و بخارایش بوی جوی مولیان و یقین گمشده‌اش ته اقیانوس‌ها مسکن دارد. آه‌‌ ای یقین گمشده بازت نمی‌‌نهم. چرا فکر نمی‌کنیم آری لختی به خود نمی‌آییم که تمامی شاعران بزرگ در یک جا مشترک‌اند و آن هم شاعر بودن است، نه قالب فلان و سبک به‌مان. که بی‌تردید جهان‌بینی و پردازش شعری آنان فراوان متفاوت وگاه متضاد است اما ما همه را می‌خوانیم و به جان پذیرای آنانیم و شاهدیم که مخاطبین در زیارت آنان به شعرشان عنایت می‌کنند، نه سبک و سیاق آنان، همه بر قله‌اند و ما راه پیمایان وادی آنان. آیا تغییر در ساختار زبان و زبان ساختارگرا به خودی خود می‌تواند دریچه‌ای نو را در شعر امروز باز کند؟ اینجانب نه زبان‌شناسم نه ادیب بلکه دارو فروشی هستم که شما مرا شاعر خطاب می‌کنید. در بالا به حتم باید گفته باشم که شعر رویای غم‌انگیز آدمی است، وصف زندگی نیست که بازدم آدمی است پس آنچه در میانه حاصل شود مبارک است، اما غفلت ما از آنجا ناشی می‌شود که به عنوان معلمان شعر در جانی گرم و نرم بنشینیم و به این محصول زیبا تکلیف شبانه می‌دهیم. من شخصا با این واژه‌ها مشکلی ندارم بلکه تعبیه و زینت کاری از بیرون را لایق شعر و شاعر نمی‌دانم، هرچه در جامه شعر حادث شود مبارک و هر چه تلاش ما در تغییر دادن آن مضاعف شود مردود است، شعر امری درونی است که دزدانه در شمایل محبوب نظاره می‌کند. حرکت از بیرون به درون خستگی می‌آورد و تسلیم شدن دربرابر حق انتخاب شعر نه شاعر رفاه و آسودگی خیال، کافی است این همه سخن پراکنی پیرامون شعر که البته این خود محصول حوادثی است که پیرامونمان در جهان معاصر رخ داده و می‌دهد را تمام کنیم، پرحرفی، لفاظی و مغالطه بنیان سیاست‌های جهان است، نگذاریم ما شاعران نیز گرفتار آن شویم. رابطه مخاطب و شعر امروز را چه طور می‌بینید؟ آنچه مشخص است شعر مخاطب خود را از دست داده است- البته بگذریم از معدود ماندگان که هر یک به دلیلی هنوز شعر می‌خوانند- در حالی که بازار نشر داغ است. ابتدا به این بحران اعتقاد دارید و چرا؟ پاسخ دشوار من بی‌دریغ درسوال ساده شماست، تناقض آشکار موجود در این سوال بی‌توجهی ما را در تحلیل اوضاع و احوال نشان می‌دهد، مگر می‌شود تنوری داغ باشد، نانی حاصل آید و صف گرسنگان غایب باشند – ما ره گم‌کردگانی را می‌مانیم که با منطق گم‌کردگی سخن می‌گوییم. باید بی‌هیچ توقفی در آنچه آموخته‌ایم بازخوانی کنیم و آنچه این روزگاران بر ما می‌گذرد و نیز گذشته است و همچنین پیشنهادهای الحاقی را بازجویی کنیم، آری بازجویی کنیم. چرا که اگر توطئه‌ای در کار باشد آیندگان بر ما نخواهند بخشید و شعر این سر جاودانه در تنهایی خود نابالغ خواهد شد. چیزی همیشه در شعر جاری است که ما به ناگزیر باید تسلیم آن باشیم، شعر فرمانروای سرزمین ماست، دوری و ستیز با آن طبعا منجر به متواری شدن مشتری از آن تنور داغ بی‌مسما می‌شود. بله همین گونه است که حضرت عالی می‌فرمایید. قد شعر در زمان حال را چه طور می‌بینید؟ باز هم می‌گویم. اگر شما مرا شاعر خطاب می‌کنید و از فردای این مصاحبه ناشاعر نمی‌شوم(که از این چه باک) عرض می‌کنم، تاکنون هیچ نوشته‌ای که شما نامش را نقد می‌گذارید برمن ذره‌ای تاثیر نداشته است، بررسی اندام واره شعر گناه نیست اما تاثیر ناپذیری شاعر هم گناه نیست. لذا آنچه نقد نامیده می‌شود محصول دل‌مشغولی ناقد است، تا آنجا که به شعر و شاعر بازمی‌گردد شاعر کار خود را می‌کند و طبعا منتقد هم کار خود را. پس در یک کلام دیدن وندیدن من لااقل در من تفاوتی نمی‌کند. نقد شعر امروز چه قدر می‌تواند تلاطم‌های شعر را تقلیل دهد؟ یا سروسامان؟ آیا اصولا باید این اتفاق بیفتد؟ نقد شعر آری، اما در درون خود شعر و جاری شدن بر قلم و بوم شاعر، اینکه دیگرانی از بیرون خط و نشان، نشانمان می‌دهند شرط انصاف نیست. شعر موجودی است ذی شعور که لحظه براندازی به باز تولید خود می‌پردازد و این یعنی نقد از درون، بنابراین نقدی حتما حادث می‌شود و سروسامانی باید در راه باشد اما توسط موجود زنده‌ای به نام شعر، اگر ما قایلیم که شعر در درون شاعر متولد می‌شود پس باید بپذیریم که شکل و شمایل و چگونگی آن در اختیار ما نیست. در پایان از کار‌هایتان بگویید ویا حرفی اگر باقی مانده؟ گزیده دومی از اشعار همراه با نو سروده‌ها تحت عنوان «مرا به خاطره باد مسپار» توسط انتشارات نگاه انتخاب و با نظارت و سلیقه ناشر محترم در دست اقدام و انتشار است، در ضمن مجموع آثارم قرار است در دو جلد توسط انتشارات نگاه چاپ شود. علاوه بر این‌ها جلد دوم «شکوفه‌های خوش‌پوش» آماده و در آستانه تحویل به انتشارات نگاه است. ترجمه انگلیسی «شکوفه‌های خوش‌پوش» در دست اقدام است. تمامی این‌ها را علاوه بفرمایید به ۱۱ کتاب شعر چاپ شده به نام‌های «نبض اتفاق»، «شکل سکوت»، «واژه‌های معاف»، «لبان اعتراف»، «سطر آخر»، «برداشت تن‌ها»، «صلیب مهیا»، «قاب برهنه»، «صبح هیاهو»، «پنجره‌های پنهان» و «شکوفه‌های خوش‌پوش». خلاصه کلام آنکه در تاروپود سوالات حضرت عالی بیم و امید دل می‌زد و این مبارک است. #شکوفههایخوشپوش

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86

​
info@naakojaa.com
​

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page