از کودکی گهگاه چيزی مینوشتم و شعری میسرودم، اما چون خود را در برابر اينهمه شاعر و نويسندهی توانمند ناقابل میدانستم و از اينکه پای به عرصهی آنان گذارده بودم، شرمنده میشدم، به خود اجازه نمیدادم چيزی را نگهداری کنم و يا حتی برای ديگران بخوانم.
بدينسان هيچگاه نبشتهای را نگهداری نکردم.
بسياری از اشعارم نيز بداههسرایی بود و جایی نوشته نمیشد.
ازآنجاکه مسير کسبوکار و گسترهی زندگی اجتماعی من با ادبيات همسو نبود، اين بخش از علائق من همانند آتشی خاموش به زير خاکستر زمان رفت، اما گاهبهگاه همچون آتشفشانِ خفته علامت حياتی از خود نشان میداد و من بهندرت چيزکی میسرودم.
هجرت به اروپا احساس نياز به نوشتن و سرودن را در من افزود، اما هنوز هم به اشعارم مانند دلنوشتهای متأثر از زندگی در غربت مینگريستم و اصراری بر حفظ و نگهداری آنها نداشتم. يکی از دوستان فرهيختهام در دهی ۷۰ ميلادی، علاقهمند بود که من نامههايم را با شعر برايش بنويسم. چنين کردم. او نیز آنها را نگهداری میکرد تا شايد روزی مجموعهای گردد، اما دگرگونیهای انقلاب ايران اين را نيز دگرگون نمود.
در سال ۱۹۸۱ یک آموزگار آلمانی که متوجه شد گاهی شعری میسرايم، علاقهمند شد تا يکی را برای او بخوانم و چون از محتوای شعر آگاه شد، اصرار ورزيد حتماً آن را برايش ترجمهی کتبی نمایم سپس، خودش آن را ويراستاری کرد و با ادارهی آموزش و پرورش هماهنگ نمود تا آن شعر را تدريس نماید و چنين نيز عمل کرد
گرچه اين ميتوانست انگيزهای برای کار منظم باشد، اما وضع تغييری نکرد؛ البته با ملاحظهی درگيری حرفهای و کمبود وقت و فکر آزاد، اين وضعيت چندان غيرعادی هم نبود.
بههرحال، سرودن و نوشتنِ گاهبهگاه همچنان ادامه يافت، اما چيزی جایی ثبت نشد. ناگفته نماند که احساس اينکه بايد بنويسم و نگهداری کنم نيز دست از سرم بر نمیداشت و گاه بر من غلبه میکرد، اما من مانند دانشآموزی تنبل که انجام تکاليفش را لحظهبهلحظه و ساعتبهساعت به عقب میاندازد، اين کار را، به هر بهانه، به آينده محول میکردم.
بالأخره با ورود به قرن بيستويکم، حالتی دست داد تا دلنوشتهها و سرودههايم را جمعآوری کنم.
اين کتاب قطراتی است که از لابهلای زندگی پرمشغلة کسبوکاری من به بيرون تراويده، و برای اينکه همانند من در غبار زمان محو نگردد، به چاپ میرسد و تقديم علاقهمندان میشود.
چامههای دور از دیار
LIB1 AE-7




























































