مجموعه ای از نه داستان که بیشتر آن ها در فضای جنک و جغرافیای غرب کشور واقع شده اند.
«تنها یک گلوله داشت. دو تودهی ابر سیاه از دو سوی آسمان به هم پیچیدند. رعد و برقی ناگهانی زمین را لرزاند. برقی آتشگون آسمان را به کام کشید. صدای شلیک گلوله در صدای رعد گم شد. باران چون دم اسب میبارید. مرد بیل را به کمک گرفت. حالا گودال پر میشد و تپهی کوچکی روی آن... گونی را نوک تبر آویزان کرد و تبر را روی تپهی کوچک کاشت. علامتی... نشانهای...
تفنگ را برد دوش افکند و از سرخ تپه که حالا سرختر شده بود، سرازیر شد و با تمام سوز درونش میخواند:
«تفنگ حیف تو آهو بکشی، آهو قشنگه...»
یک فنجان چای سرد
LIB1 MB8



















































