
نتایج جستجو
Search this site
488 results found with an empty search
- یک کتاب سینمایی هدیه بگیرید!
دوستان ناکجا از 3 تا 8 اکتبر با خرید 60 یورو کتاب از ناکجا یا بیشتر از آن، به انتخاب خودتان یکی از دو کتاب زیر را هدیه بگیرید. با کلیک کردن روی عکسها اطلاعات بیشتری در مورد کتاب خواهید یافت. کافیست بعد از خرید به آدرس زیر ایمیل بزنید و نام کتاب مورد نظرتان را برای ما بفرستید: support@naakojaa.com #ChaplinFacingHistory #SurLaRoute
- خام بدم، پخته شدم بلکه پسندیده شدم در نقش قلم
سارا دهقان – گفت و گو با کیومرث مرزبان نویسنده کتاب خام بدم، پخته شدم بلکه پسندیده شدم را از دقیقه 4.12 به بعد و از اینجا ببینید. #خامبدمپختهشدمبلکهپسندیدهشدم
- ذوزنقه تجریش در نقش قلم
سارا دهقان – مصاحبه با مهدی رستمپور نویسنده کتاب ذوزنقه تجریش را در نقش قلم از دقیقه 9 به بعد ببینید. روايتی جالب از روند چاپ يك كتاب و داستانهای شنيدنی از زندگی در تهران. #ذوزنقهتجریش
- آبی؛ رنگ گرم فریدون فرخزاد
سپیده جدیری – نمیدانم چطور میشود که بعضی برخوردها در سنینِ کودکیِ ما آنقدر درخشان جلوه میکند که خاطرهاش تا سالیانِ سال دست از سرمان برنمیدارد و حتی روی شیوهی نگاه کردنمان به همهچیز تاثیر میگذارد. خیلی بچه بودم، فکر میکنم حداکثر سه، چهار سالم بود، اما همهچیز به طور کاملاً شفاف یادم است. ما در تهران خانوادهی نسبتاً تنهایی بودیم؛ فامیلهای پدری اراک بودند و فامیلهای مادری اهواز. نمیدانم در کلِ تهران فقط همین یک فامیل را داشتیم یا اینکه باز هم بودند اما ما فقط با او رفتوآمد میکردیم: خالهی مادرم. خانهاش سمتِ قلهک بود؛ خانهای قدیمی که به خاطر پلههای خیلی زیادی که از در ورودی رو به پایین میرفت و مستقیم به حیاطی بزرگ میخورد خیلی دوستش داشتم. مدام میگفتم برویم خانهی خاله جان. جذابیتِ آن خانه برای من در پلهها و حیاطش خلاصه نمیشد، یک موضوع دیگر هم در کار بود: هر چندگاه یکبار آقایی به آن خانه رفتوآمد میکرد که برای من به اسطورهی مهربانی و سرگرمی تبدیل شده بود. مینشست برایم گیتار میزد، چقدر هم قشنگ میزد، با یک غمی توی چشمهایش که خوب یادم است. یک سگ بزرگِ ترسناک هم همیشه همراهش بود که برای منِ کشته مُردهی سگها، حکم قهرمان رؤیاهایم را داشت. عشق میکردم که میگذاشت ساعتها با سگی به آن بزرگی در سرتاسر آن حیاط بازی کنم، بدویم، بالا و پایین بپریم و بهش غذا بدهم. بعد هم بنشینم پای گیتار زدن خودش. خیلی حرف نمیزد، بیشتر گیتار میزد، شاید چون غمگین بود، خیلی غمگین. دوست و همکار پسرِ هنرمندِ خاله جان بود. برای همین هم زیاد به آن خانه رفتوآمد میکرد. بهش میگفتم آقای فرخزاد. و در آن سن و سال نمیدانستم که قرار است هم خودِ این آقای فرخزاد و هم خواهرش اسطورههای تمام زندگیام باشند. و شدند. «آبی گرمترین رنگ است» را به یاد آقای فرخزاد عزیزم ترجمهاش کردم که همچنان در ذهن من درخشان ایستاده است. تا همیشه. از همان سالهای دبستان با کتابهای خواهرش که یواشکی از کتابخانهی پدرم کِش میرفتم و دزدکی میخواندم، اُخت شدم و با ترانههایی که خود آقای فرخزاد میخواند هم از همان سنین تا همین حالا زندگیها کردهام. با آن زنگِ شادِ توی صدایش که آن روزهای آخرِ ایران بودناش که من او را میدیدم دیگر با او نبود. شادی از صدایش و چشمهایش رخت بربسته بود چون داشت میرفت، و من نمیدانستم. وقتی گفتند که رفته، یادم میآید که کلی غصه خوردم. یاد آقای فرخزاد همیشه با من ماند؛ در تمام سالهایی که هنوز پشت سرش پچپچ بود تا تمام سالهای بعد از پارهپاره شدنِ تناش به او گوش دادهام و گوش دادهام. اوایل از آدمهایی که او را ریشخند میکردند و منحرف جنسیاش میخواندند بیزار بودم. بعدها به این نتیجه رسیدم که بیزاری از آدمهای ناآگاه چندان منصفانه نیست. این بود که تصمیم گرفتم هم خودم بروم دنبال افزایش دانشام دربارهی گرایشها و اقلیتهای جنسی، و هم اگر در این راه به مَتریال تاثیرگذاری برخوردم، آن را با بقیه سهیم شوم. کتاب «آبی گرمترین رنگ است» یکی از آنهاست. به یاد آقای فرخزاد عزیزم ترجمهاش کردم که همچنان در ذهن من درخشان ایستاده است. تا همیشه. برگرفته از سایت ایرانوایر #آبیگرمترینرنگاست
- آبی؛ آن گرمترین رنگ
ماهرخ غلامحسینپور – گفتوگو با سپیده جدیری، مترجم کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» «آبی گرمترین رنگ است» یک داستان کمیک استریپ اثر ژولی مارو، نویسنده و نقاش فرانسوی است. فیلم «زندگی آدل» به کارگردانی، نویسندگی و تهیهکنندگی عبداللطیف کشیش بر اساس این کتاب ساخته شد. این فیلم نخل طلای شصت و ششمین جشنواره فیلم کن را به دست آورد. «آبی گرمترین رنگ است»، داستان مصور ژولی مارو برنده جایزه مخاطبان «جشنواره بینالمللی داستان مصور آنگولِم» (Angoulème) سال ۲۰۱۳ در فرانسه شد. داستان مصور «آبی گرمترین رنگ است» را سپیده جدیری ترجمه کرده و نشر ناکجا هم اخیراً آن را به دو شکل کتاب الکترونیک و چاپی منتشر کرده است. صفحه فیسبوکی «آبی گرمترین رنگ است» در کمتر از ده روز بیش از دو هزار هوادار و فالور پیدا کرده است. با سپیده جدیری درباره این کتاب گفتوگو کردهام: روزی که «آبی گرمترین رنگ است» را برای ترجمه انتخاب کردی نگران قضاوتهای احتمالی، فشارها یا انگشتنما شدن نبودی؟ به هر حال قبول کن که مقوله حمایت از حقوق همجنسگرایان هنوز هم خط قرمز خیلی از آدمهای دور و بر ماست، حتی گروهی از روشنفکران و دوستان ما هم قادر نیستند این حق را به رسمیت بشناسند. نگران نبودم چون با آگاهی کامل به قضاوتها و واکنشها این انتخاب را انجام دادم. حالا آن گروه از دوستهای روشنفکرِ ما، مشکلِ خودشان است که قادر نیستند این حق را به رسمیت بشناسند. اگر نمیتوانند حقوق آدمهایی را که فقط در شخصیترین وجه زندگیشان با آنها فرق دارند به رسمیت بشناسند، دیگر چرا اسمشان را بگذاریم روشنفکر؟ کجای فکر اینجور آدمها روشن است؟ من که نمیفهمم. من اسم این قبیل آدمها را میگذارم روشنفکرِ شعاری. چون فقط موقع شعار دادن روشنفکر جلوه میکنند. چه ویژگی خاصی در این کتاب وجود داشت که توجهات به ترجمه آن جلب شد؟ آقای پرویز جاهد روی فیسبوکاش فیلم «آبی گرمترین رنگ است» (زندگیِ آدل) را معرفی کرده بود و اگر اشتباه نکنم گفته بود فیلم خوبیست با موضوعِ زندگی دو دختر همجنسگرا. من تا آن موقع، فیلمهای «میلک» و «کوهستان بروکبک» را که تم اصلی هردوشان حول محور مسائل مردهای همجنسگرا میگشت دیده بودم. الان که فیلمهای متعددی با این موضوعات دیدم، باز هم میتوانم بگویم که دربارهی زنان همجنسگرا به مراتب کمتر فیلم ساخته شده. خلاصه از سر کنجکاوی افتادم پیِ اینکه این فیلم را ببینم. من کلا به مقولهی فرهنگسازی خیلی علاقهمندم. حس کردم این کتاب میتواند فرهنگ بسازد. برای همین ترجمهاش کردم. توی پراگ به زبان فرانسوی و با زیرنویس چکی اکران شده بود و به حال من که فقط انگلیسی بلد بودم فایدهای نداشت. حین گشتوگذارهایم در پیِ دیویدیِ فیلم، روی سایت آمازون به این کتاب مصور برخوردم. دیدم جایزهی مخاطبان را هم گرفته، گفتم بخوانماش. خواندم و دیدم به سادهترین شکلِ ممکن، در خلالِ یک قصهی پُر کشش و عاشقانه، چالشهایی را هم که همجنسگراها در اجتماع با آن مواجهاند به تصویر کشیده. کتاب جدای از وجه عاطفیاش که خیلی پر رنگ است، یک نقد اجتماعی خیلی قوی محسوب میشود. برای من این وجهاش بیشتر اهمیت داشت. من کلا به مقولهی فرهنگسازی خیلی علاقهمندم. حس کردم این کتاب میتواند فرهنگ بسازد. برای همین ترجمهاش کردم. سپیده جان اگر کلمانتین با آن پایانبندی غمانگیز که خانم ژولی برای ما ساخته و پرداخته، اسیر بیماری و مرگ نمیشد به نظرت سرنوشت او و امثال او به کجا میرسید؟ کلا چه آیندهای میتوانی برای زنان و مردان همجنسگرا در فردای جهان تصور کنی؟ قرار نشد آخر قصه را لو بدهی! حالا که دیگر کار از کار گذشت، ولی عیبی ندارد چون خود قصه همان اول، آخر خودش را لو میدهد. من از این سبک قصهنویسی خیلی خوشم میآید که با وجود لو رفتنِ آخر قصه از همان اول، کِشش آن از دست نمیرود. اما در مورد سرنوشت کلمانتین و امثال کلمانتین، والا من که پیشگو نیستم. ولی کلا آیندهی روشنی را نمیتوانم برای بشر متصور شوم با وجود این همه جنگ و فقر و تبعیض و کُشت و کشتار. اما اگر سؤالات دربارهی احتمالِ بالا رفتنِ سطح پذیرش همجنسگراها در اجتماعِ آینده است، خب، همین حالا هم میبینیم که این میزان پذیرش چقدر به نسبت همین یکی دو دهه پیش در دنیا افزایش پیدا کرده و فکر میکنم هر چه پیش برویم، به خاطر تلاشهای خوبِ فعالان حقوق همجنسگراها باز هم افزایش پیدا کند. از چه زمانی بود که حس همدردی و پذیرش این گروه از افراد متفاوت را در خودت حس کردی؟ دقیقا میخواهم بدانم یک فرد دیگرجنسخواه که مدافع حقوق همجنسگراهاست از چه منظر و نگاهی و از چه دریچهای به دنیای آنها نگاه میکند؟ همدردی که دلیلی ندارد با آنها داشته باشم چون همجنسگرایی درد نیست. میتوانم به جایش، واژهی «درک» را بگذارم. درک شرایطشان در اجتماع. کلا این جور مواقع سعی میکنم از زاویهی دید خود آنها به شرایط نگاه کنم… کلمهی پذیرش هم باز برای توصیف حس من نسبت به آنها شاید کلمهی درستی نباشد. چون هیچ وقت مخالفتی با آنها نداشتم و صِرفِ متفاوت بودن گرایشهای جنسیمان فرقی بین خودم و آنها احساس نمیکردم که حالا بخواهم بپذیرمشان یا نپذیرم. نگاه من به این شکل است: فرقی بینمان نیست. معمولاً وقتی نویسندهای کتابی درباره همجنسگراها مینویسد یا مترجمی کتابی درباره آنها ترجمه میکند، گمان میبرند نویسنده یا مترجم همجنسگراست. تو واهمه نداشتی از این موضوع؟ موقعی که پیشفروش کتاب شروع شد، روی فیسبوکام نوشتم که با وجودیکه همجنسگرا نیستم، از اینکه بعد از ترجمهی این کتاب و با توجه به مطالبی که در این سالها دربارهی همجنسگراها نوشتهام کسی فکر کند که من تمایلات همجنسخواهانه دارم ابایی ندارم. چون همجنسگرایی که ننگ و عار نیست که من بترسم کسی در موردم چنین فکری بکند. عین این میماند که مثلا یک عده فکر کنند من درشتاندامام، در حالیکه ریزنقشام. یا اینکه فکر کنند که چپدستم، در حالیکه راستدستم. که هیچکداماش هم بد نیست. ننگ و عار، صادر کردنِ حکم اعدام، شلاق، کشتار و بمباران است. تا به حال با هر همجنسگرایی که صحبت کردم تأکید کرده که گرایش جنسیاش انتخابِ خودش نبوده. از اول با او بوده و در یک سنی توانسته کشفاش کند. مگر گرایش جنسیِ خود ما دیگرجنسخواهها انتخاب خودمان بوده؟ نه، توی وجودمان بوده از اول. آیا به نظر تو همجنسگرایی نوعی هنجارشکنی در اجتماعی از مردمان عادیست؟ تا به حال با هر همجنسگرایی که صحبت کردم تأکید کرده که گرایش جنسیاش انتخابِ خودش نبوده. از اول با او بوده و در یک سنی توانسته کشفاش کند. مگر گرایش جنسیِ خود ما دیگرجنسخواهها انتخاب خودمان بوده؟ نه، توی وجودمان بوده از اول. حالا بر فرض، اگر انتخاب خودشان هم بود، چرا بگوییم که با جامعهی عادی هماهنگ نیستند؟ جامعهی عادی چهکار به کارِ تختخوابِ مردم دارد؟ این همه کارمند، معلم، مهندس، پزشک، هنرمند، روزنامهنگار، مبارز وجود دارد که همجنسگرا هستند. جامعهی عادی حتما باید چشماش را بچسباند به سوراخ کلیدِ اتاق خوابِ مردم، تا بفهمد کدامشان با آن هماهنگاند و کدامشان نه؟ آدمها با کارکردشان در اجتماع نشان میدهند که چقدر با آن اجتماع هماهنگاند، نه بر اساس گرایش جنسیشان. اگر زمانی «آریو» پسرت از در بیاید تو و به تو بگوید که فقط نسبت به جنس موافقش حس دارد تو برخوردت به عنوان یک مادر چگونه خواهد بود؟ فکر میکنی به همان اندازه ماجرا برایت عادی خواهد بود که آریو دوست دخترش را دعوت کند خانهتان مهمانی؟ خوشحال میشوم اگر آنقدر با من احساس صمیمیت کند که آن کسی را که عاشقش است به خانهمان دعوت کند. جنسیت،نژاد، مذهب و ملیت آن شخص هر چه میخواهد باشد فرقی به حالم نمیکند. حتی خودِ اِما برمیگردد به مادر کلمانتین میگوید اگر من پسر بودم دخترتان باز هم عاشقم میشد. یعنی عاشقِ آن آدم شده بوده، فرای موضوع جنسیتاش. عشق والاترین بُعد انسانیِ وجود ماست. خواندن کتابهایی مثل «آبی گرمترین رنگ است» تا چه حد در شکلگیری این درک مؤثر است؟ خواندنِ همین کتاب و نظیر این کتابها به درکِ دنیای همجنسگرایان کمک میکند. قضیه انتخابی نیست. حالا بیا فکر کنیم اصلا انتخابی باشد. مثل مورد کلمانتین توی همین کتاب، که خواننده تا آخرش هم سر درنمیآورد که بالاخره گرایش جنسی کلمانتین دقیقاً چیست. حتی خودِ اِما برمیگردد به مادر کلمانتین میگوید اگر من پسر بودم دخترتان باز هم عاشقم میشد. یعنی عاشقِ آن آدم شده بوده، فرای موضوع جنسیتاش. عشق والاترین بُعد انسانیِ وجود ماست. حالا گرایش جنسی، انتخابی باشد یا جبری، چه فرقی میکند در اصل موضوع که عشق است؟ اگر همجنسگرا بودم، به خاطر آسیب و قضاوتی که ممکن است جامعه متوجه خانوادهام و عزیزانم کند و بهایی که آنها به ناحق و ناچار به خاطر انتخاب من متحمل میشدند، شاید گرایش جنسیام را علنی نمیکردم. تو چی فکر میکنی؟ در مورد علنی نکردنِ موضوع، اگر در جایی مثل ایران باشد که اقلیتهای جنسی را خطر اعدام تهدید میکند، با تو موافقم. ولی اگر فقط از ترس قضاوت دیگران باشد، نه. عین این میماند که من از ترس قضاوت دیگران، موضوع اوتیستیک بودنِ آریو را پنهان کنم. وقتی پنهان میکنیم یعنی از آن ویژگی خجالت میکشیم و خودمان را کمتر از بقیه میدانیم. پدر و مادرها هم وقتی بچهای را به دنیا میآورند باید آمادگی این را داشته باشند که آن بچه هر ویژگیای (منظورم ویژگی ذاتیست نه اکتسابی) میتواند داشته باشد، آنها هم اگر واقعا عاشق فرزندشان هستند باید مقابل درک نادرستِ اجتماع، محکم بایستند. به نظرت فیلمی که بر اساس این کتاب مصور ساخته شده فیلم موفقی از کار درآمده؟ چه ضعفها و قوتهایی دارد این فیلم؟ به جرأت میتوانم بگویم که «میلک» به نظر من بهترین فیلمیست که با موضوع همجنسگرایی ساخته شده. بقیهشان بیشتر گیشه را هدف قرار دادهاند تا اینکه بخواهند شناختی دربارهی زندگی و دنیای همجنسگرایان به دست دهند. از جمله همین فیلم «زندگی آدل» که با الهام از این کتاب ساخته شده اما بدون مشورت با نویسندهی کتاب و حتی بدون مشورت با یک لزبین. نقد اجتماعی که اصلا در فیلم به چشم نمیخورد در حالیکه همانطور که قبلا گفتم، این جنبه در کتاب بسیار پر رنگ است. رابطهی دو زن در فیلم، بر اساس الگوی رابطهی زن و مرد (آن هم از نوع مردسالارانهاش) تعریف میشود یعنی رابطهها کلا همسطح نیست، در حالیکه در کتاب، این رابطهها کاملا همسطح است. پس اگر هدفِ فیلم، شناخت دادن دربارهی زندگی همجنسگراها بوده باشد هم متاسفانه از این نظر فیلم موفقی به شمار نمیآید. روابط جنسی این دو زن در فیلم کاملا مکانیکی به تصویر کشیده شده و آدم را یاد فیلمهای پورن میاندازد. در حالیکه خودت دیدی که در کتاب، این رابطه سرشار از عاطفه است. برگرفته از سایت ایرانوایر بخشی از کتاب را با صدای سپیده جدیری از اینجا گوش کنید: #آبیگرمترینرنگاست
- در رگهای آبی کمخون
الهام ملکپور – گفتوگو با سپیده جدیری به بهانه برگردان کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» «عشق آتش میزند، خطا میکند، از پا میافتد، از پا میافتیم، به زندگی برمیگردد… به زندگی برمیگردیم. شاید عشق، ازلی نباشد اما میتواند ما را ازلی کند…» [۱] این جملهها را از دفتر خاطرات کلمانتین میخوانیم همان دفتر خاطراتی که هدیه تولد پانزدهسالگیاش از سوی مادربزرگش بوده و حالا توی دستهای اِما خوانده میشود درحالیکه نویسنده سطرهای آبی دفترچه دیگر زنده نیست. دفتر خاطراتی که کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» [۲] پیرامون آن شکل گرفته است. «آبی گرمترین رنگ است» با نوشتار و تصویرهای جولی مارو [۳] و با برگردان سپیده جدیری از روی نسخه انگلیسی آن در ۱۶۰ صفحه است. این برگردان که بههمت تینوش نظمجو، از روی نسخه اصل آن در فرانسه، ویرایش شده است، در خروجی پایگاه اینترنتی نشر ناکجا، [۴] نشر کتابهای فارسی در پاریس، قرار گرفته است و از شانزدهم جولای ۲۰۱۴ پیشفروش شده است و پخش آن نیز در تاریخ پانزدهم اوت همین سال آغاز شد. نویسنده اهل لیل که در بروکسل زندگی میکند، در موسسه سنتلوس بروکسل رشته هنر تصویرسازی و در آکادمی هنر بروکسل در رشته لیتوگرافی و گراورسازی تحصیل کرده است. او روی این کتاب بهمدت پنج سال مشغول کار بوده است. کتاب مصور او که در فراز و فرود عشق و عطش دو زن همجنسگرا، به گوشه و کنار مسایل اجتماعی مربوط به گرایش جنسی آن هم در مسیر کشف خود میپردازد، جایزههای زیادی را متوجه خود کرده است. از میان آنها میتوان به «جایزه نویسنده جوان» در سال ۲۰۱۰ با عنوان Prix Jeune Auteur at thé Salon de la BD et des Arts Graphiques of Roubaix و جایزه منطقهای در جشنواره Blois در سال ۲۰۱۰ اشاره کرد. [۵] از سپیده جدیری پیرامون برگردان «آبی گرمترین رنگ است» پرسیدم: چه شد که تصمیم به ترجمه کتاب «آبی گرمترین رنگ است» به زبان فارسی گرفتید؟ میتوانید ماجرا از چه قرار بود؟ سپیده جدیری: اینجا و آنجا درباره فیلم «آبی گرمترین رنگ است» (زندگیِ آدل) خوانده بودم؛ از جمله روی فیسبوک آقای پرویز جاهد، منتقد فیلم. برایم جالب بود که فیلم به زندگی و عشق دو زن همجنسگرا میپردازد. کنجکاو بودم ببینم چهجور از آب درآمده چون تا آنزمان، فیلمهای «میلک» [۶] و «کوهستان بروکبک» [۷] را دیده بودم که بیشتر، مسائل مردان همجنسگرا را به تصویر کشیده بودند. این فیلم هم از نظر موضوعش میان فیلمهایی که دیده بودم تازگی داشت و هم جایزه نخل طلای کن [۸] را برده بود. طبیعیست که مشتاق شدم که آن را ببینم، اما آن موقع نتوانستم ببینماش چون در پراگ فقط به زبان فرانسوی و با زیرنویس چکی اکران شده بود که به کار من که فقط انگلیسی بلد بودم نمیآمد. داشتم روی سایت آمازون دنبال دیویدی فیلم میگشتم که به کتاب برخوردم. دیدم کتاب مصور است و جایزه مخاطبان را هم در یک جشنواره بینالمللی معتبر بُرده است. معمولا به نسخههای اصلی بیشتر از اقتباسهایشان اعتماد دارم. این بود که خواندن کتاب را به دیدن فیلم ترجیح دادم. راستش از کتاب خوشم آمد چون دیدم جنبه نقد اجتماعیاش خیلی پررنگ است. چیزی که دقیقا جامعه ما در برخوردش با اقلیتها و انسانهای متفاوت نیاز دارد. نقدی که کتاب بر آن رویکرد تمسخرآمیز، سرکوبگر و توهینآمیزی داشت که هنوز در برخی جوامع نسبت به اقلیتهای جنسی به چشم میخورَد. همچنین اینکه با یک قصه پر کشش و عاشقانه و به سادهترین شکل ممکن، این رسالت خود (نقد اجتماعی) را به عرصه ظهور رسانده بود، باعث شد که احساس کنم به درد ارائه به اجتماع خودمان میخورَد. احساس کردم میتواند در جامعه ایرانی هم فرهنگ بسازد؛ فرهنگِ احترام به متفاوتها و اقلیتها، بهخصوص اقلیتهای جنسی. نکتهای که من سعی کردم در جریان ترجمه رعایت کنم، برگرداندنِ بخشهای محاورهایِ کتاب به زبانی بود که برای ایرانیها قابل قبول باشد. تا جای ممکن، سعی کردم از کلمههایی استفاده کنم که ایرانیها در محاورههای خودشان به کار میبرند. چه مشکل ویژهای در جریان برگردان کتاب وجود داشت؟ چندان برای ترجمه سخت نبود چون کتاب مصور بود و بیشترش تصویر. نکتهای که من سعی کردم در جریان ترجمه رعایت کنم، برگرداندنِ بخشهای محاورهایِ کتاب به زبانی بود که برای ایرانیها قابل قبول باشد. تا جای ممکن، سعی کردم از کلمههایی استفاده کنم که ایرانیها در محاورههای خودشان به کار میبرند. یک جاهایی نمیشد چون اصلا معادلِ منطقیای در زبان فارسی نداشت و من ضمن مشورت با آقای تینوش نظمجو [۹] که ترجمه مرا که از متن انگلیسی بود با متن اصلی (فرانسوی) مطابقت دادند، به این نتیجه رسیدم که بهتر است لغت را عینا وارد زبان فارسی کنم. مثلا من و آقای نظمجو جمله: My God، her sex، her sex، naked against mine. ما مجبور شدیم جمله را به این شکل برگردانیم: خدایا، سکساش، سکس برهنهاش درست روی سکس برهنه من. چون منظور از سکس در جمله انگلیسی، اندام جنسی بود (آلت+سینهها). نمیشد ترجمه کنیم آلت برهنهاش روی آلت برهنه من (چون آنوقت سینهها را نادیده گرفته بودیم) و همچنین نمیشد فقط بنویسیم اندام برهنهاش روی اندام برهنه من (چون شدتِ حس جنسیِ توی جمله خیلی کمرنگ میشد). «اندام جنسیِ برهنهاش روی اندام جنسی برهنه من» هم که ثقیل و مضحک به نظر میرسید. این بود که کلمه «سکس» به معنای اندام جنسی را مستقیم به متن ترجمه وارد کردیم. بهعنوان بیننده، چه نظری درباره فیلم برگرفته از کتاب «آبی گرمترین رنگ است» دارید؟ من مدتی بعد از خواندن کتاب، موفق شدم فیلم را به اتفاق همسرم ببینم. همسرم شاید چون کتاب را نخوانده بود، فیلم را پسندید و به نظرش فیلم خوب و خوشساختی آمد، اما من آن را بیشتر کاری برای گیشه (آن هم با هدف جذب مردانِ دگرجنسخواه) یافتم تا فیلمی که بتواند عشق دو همجنس را به تصویر بکشد. رابطه دو زن در فیلم، الگوی رابطه زن و مرد (آن هم از نوع مردسالارانهاش) را بازسازی میکند. این رابطه، بههیچوجه رابطه همسطحی نیست. چون کتاب را پیش از دیدن فیلم خوانده بودم ناخودآگاه مدام به مقایسه دست میزدم. من این رابطه را در کتاب کاملا همسطح یافته بودم. آنچه من از روابط جنسی این دو زن در فیلم دیدم، یادآور فیلمهای پورن بود. یعنی رابطه جنسی، کاملا مکانیکی به تصویر کشیده شده بود. باز هم به مقایسه افتادم: در کتاب، این رابطه سرشار از عشق و عاطفه بود. فیلم بر خلاف کتاب، از نقد اجتماعی تهیست و البته حالا این را نمیتوان بهعنوان ایراد فیلم مطرح کرد چون یک اقتباس میتواند فقط بعضی جنبههای اثر اصلی را انعکاس دهد و نه لزوما تمام جوانبش را. فکر میکنید اگر مضمون همجنسخواهانه داستان از آن گرفته میشد، هنوز حرفی برای گفتن داشت؟ در آن صورت، برای من که کارم نوشتن است و سرودن، نه؛ نداشت. چون جدای از تصویرسازیهای کتاب که به نظرم زیبا و خلاقانه است، صِرفِ عاشقانه بودنِ یک قصه چندان اقناعام نمیکند، اما فکر میکنم برای خیلیها همچنان میتوانست جذابیتهای خودش را داشته باشد. البته این را هم بگویم که به نظرم این نوع نگاه کردن به چنین اثری کار چندان صحیحی نیست. معتقدم آثاری را که با هدف فرهنگسازی خلق میشوند، نمیتوان از مضمون اصلیشان به شکل جداگانه در نظر گرفت، چون اصلا این فرهنگسازی بر مبنای آن مضمون شکل میگیرد. بااینوجود، آیا فکر میکنید هنر اجتماعی میتواند در فاصله ایمنی از نقد هنری قرار بگیرد؟ بله، تا حدودی. چون تا بوده همین بوده. وجه اجتماعی این نوع هنر معمولا پُررنگتر از بقیه وجوه آن است. البته یادمان باشد که این کتاب، یک کمیکاستریپ است نه رمان، و آن را باید در مقیاس یک کمیکاستریپ نقد کرد، نه در مقیاس یک رمان. آیا پیش از ترجمه این کتاب، کتابهای دیگری هم با همین مضمون در لیست انتخاب شما برای برگردان بودهاند؟ نه، این اولینبار بود که به فکرم رسید کتابی را با این مضمون ترجمه کنم. همانطور که گفتم جنبه فرهنگسازیاش برایم خیلی اهمیت داشت، اما پیش از این هم به مطالعه و دیدن آثاری با این مضامین علاقهمند بودم. در کل، همیشه پیگیر خواندن آثار و مطالبی بودهام که به طرحِ موضوعات و مباحثی حولِ شرایط اقلیتها (از جمله اقلیتهای جنسی) در اجتماع میپردازند. از خیلی قبل، این موضوعات، موضوع مورد علاقهام برای مطالعه بوده است. آنچه من از روابط جنسی این دو زن در فیلم دیدم، یادآور فیلمهای پورن بود. یعنی رابطه جنسی، کاملا مکانیکی به تصویر کشیده شده بود. باز هم به مقایسه افتادم: در کتاب، این رابطه سرشار از عشق و عاطفه بود. چرا شرایط اقلیتها از جمله اقلیتهای جنسی و پرداختن به مسایل مربوط به آنها دارای اهمیت ویژه است؟ دارای اهمیت ویژه است چون با وجود تمام تلاشهای فعالانِ حقوقِ این اقلیتها در طول اینهمه سال، هنوز در شرایطشان – دست کم در کشوری مثل ایران – تغییر زیادی رخ نداده است. هنوز هم از سوی حکومت سرکوب میشوند و هم از سوی اجتماع. ایجاد شناخت از طریق کتاب، فیلم و سایر هنرها درباره شرایط آنها کمترین کاریست که میتوان در راه ایمنسازیشان در مقابل سرکوبها و آزار و اذیتها انجام داد. انتظار دارید ترجمه خود را بیشتر در دست چه کسانی بیابید؟ ترجیح میدهم بیشتر، دگرجنسخواهان آن را بخوانند چون به نظرم این کتاب قدرت آن را دارد که روی دیدگاههایشان اثر بگذارد. اقلیتهای جنسی احتمالا آن را لذتبخش و تا حدی هم غمانگیز بیابند اما برای دگرجنسخواهان میتواند علاوه بر این موارد، جنبه آگاهیبخشی هم داشته باشد. نقد شما به کتاب «آبی گرمترین رنگ است» چیست؟ نقد خاصی به آن ندارم. نه اینکه فکر کنید چون آن را ترجمه کردهام دارم از آن دفاع میکنم؛ همانطور که گفتم، به نظرم رسالت این کتاب، فرهنگسازی درباره اقلیتهای جنسی برای اکثریتِ دیگرجنسخواه بوده است. در مجموع به این رسالتِ دشوار وفادار مانده است. در حال حاضر، ادبیات کوییر فارسی، از نظر شما قابل تعریف است؟ آیا آثار متفاوتی را از این دست مطالعه کردهاید؟ اگر بله، تحلیل شما نسبت به حرکت این نوع نوشتار چیست؟ ادبیات کوییر فارسی را زیاد مطالعه کردهام. بیشتر شعر و کمتر رمان و داستان کوتاه را. خالقان آنها جزو جامعه کوییر ایرانیاند و اغلب، بسیار هم آثار با کیفیتی خلق کردهاند. اینکه چرا من بهرغم وجود چنین آثار خوبی در ادبیات کوییر فارسی، باز هم نیاز به ترجمه این کتاب را احساس کردم، اصلا بحث بالاتر بودن کیفیت هنری و ادبی این اثر مطرح نبوده است. اول اینکه، در آثاری که جامعه کوییر ایرانی خلق میکند، من این جنبه نقد اجتماعی را به آن شکل ندیدهام، اگر هم دیدم به نسبت آنچه در این اثر هست بهندرت و خیلی کمرنگتر بوده. دوم اینکه، خلق کتابی «مصور» با این مضمون نهتنها در ایران، بلکه در جهان هم تا جایی که من سراغ دارم بیسابقه است و اگر هم وجود داشته، بهاندازه این کتاب مطرح نبوده است. یادمان باشد که کتاب، پیش از آنکه فیلمی به نام «زندگی آدل» در کار باشد و بخواهد نخل طلای کن را از آن خود کند، جایزه خوانندگان را در جشنواره بینالمللی کتاب مصور دریافت کرده و بهاندازه کافی مطرح شده بود. معمولا آثاری که با جایزههای بینالمللی مطرح شده باشند بیشتر دیده میشوند و از این جهت، میتوانند بهنسبتِ آثار کمتر دیدهشده، تاثیرگذارتر هم باشند. پانویس: [۱] آبی گرمترین رنگ است، جولی مارو، برگردان سپیده جدیری، ص ۱۵۵، ناکجا، پاریس. [۲] Le bleu est une couleur chaude [۳] Julie Maroh [۴] http: //www. naakojaa. com [۵] Prix Conseil Régional at the festival of Blois ۲۰۱۰ [۶] Milk، (۲۰۰۸)، Director: Gus Van Sant، Writer: Dustin Lance Black [۷] Brokeback Mountain، (۲۰۰۵)، Director: Ang Lee، Writers: Annie Proulx (short story)، Larry McMurtry [۸] Le Festival International du Film de Cannes [۹] نگاه کنید به اینجا. برگفته از سایت رادیو زمانه #آبیگرمترینرنگاست
- آبی در نقش قلم
سارا دهقان – انتشار رمان مصور آبی گرمترین رنگ است نوشته ژولی مارو نویسنده فرانسوی به زبان فارسی و گفتگو با سپیده جدیری مترجم کتاب و آشنایی با نشر ناکجا، ناشر کتابهای دیجیتال فارسی در پاریس را از اینجا ببینید. #آبیگرمترینرنگاست
- آبی؛ رنگی به گرمای تنهای ما
تینوش نظمجو – نسلی در ایران، کودکان سالهای ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ با آلبومهای تنتن به مطالعه و کتابخوانی روی آوردند. این کتابهای مصور را در آن سالها یونیورسال منتشر میکرد و ما را همزمان با کودکان سایر کشورها وارد دنیایی شگفتانگیز کرده بود. اما حسرت خواندن کتابهای مصور به دل ما و نسلهای بعدی بچههای ایران نشست و در حالی که در اروپا، آمریکا و ژاپن، کتاب مصور (یا همان «کمیکس» در آمریکا و «مانگا» در ژاپن) به عنوان هنر نهم به رسمیت شناخته میشد، ما به دلیل سانسور تصاویر از آن محروم ماندیم. چند سال پیش من تجربهای جدید را در ایران با نشر نی کردم و کتاب مصور «گربه» اثر فیلیپ گلوک بلژیکی را منتشر کردیم. نشر ناکجا در پاریس این فرصت را دوباره برایمان بهوجود آورد که بتوانیم بدون محدودیت کتابهای مصور را در دسترس ایرانیان بگذاریم و این هنر ناشناخته در ایران را از همینجا پرورش بدهیم. آبی، گرمترین رنگ است مدتها بود که من کتاب مصور «آبی گرمترین رنگ است» (که اسم فرانسوی آن «آبی رنگ گرمیست») را گرفته بودم و خوانده بودم و منتظر فرصتی برای انتشار آن به زبان فارسی بودم. تا اینکه سپیده جدیری که پیش از این هم با نشر ناکجا همکاری کرده بود و گزیده اشعارش را منتشر کرده بودیم، به من اطلاع داد که کار ترجمه این کتاب را بهدست گرفته است. و این بهانهی خوبی برای آغاز این راه شد تا شاید دوباره این ژانر ادبی به آنهایی که کم کتاب میخوانند عطش خواندن را بازگرداند و کتابخوانهای حرفهای هم بتوانند لذت جدیدی در کتابخوانی را تجربه کنند. آیا خوانندهی ایرانی قادر به پذیرفتن چنین کتابی با چنین تصاویر و موضوعی است؟ آیا انتخاب این کتاب برای جامعهی ما زود نیست؟ واکنش مردم در برابر چنین داستانی چه خواهد بود؟ البته بماند که از همان لحظهی اول شکها و واهمههای بسیاری در ذهن همه برای انتشار این کتاب به خصوص وجود داشت. آیا خوانندهی ایرانی قادر به پذیرفتن چنین کتابی با چنین تصاویر و موضوعی است؟ آیا انتخاب این کتاب برای جامعهی ما زود نیست؟ واکنش مردم در برابر چنین داستانی چه خواهد بود؟ خواننده، باهوش و آگاه است من همیشه، چه در تئاتر و چه در انتخاب کتابهایی که ترجمه یا منتشر کردم، مخالف این بودم که شعور مخاطب را دستکم بگیریم. هنگامی که مخاطب احساس کند که به او احترام گذاشتهایم و به ذکاوتش اعتماد کردیم و با او مانند کودکی رفتار نکردیم که برایش و به جایش تصمیم بگیریم چه چیزی خوب یا بد است، او نیز با ما همگام میشود و اثری که به او پیشنهاد شده را میپذیرد و در این بازی سهیم میشود. در ستایش عشق و برابری کتاب «آبی گرمترین رنگ است» روایت دختر نوجوانیست که تفاوت خود را با همکلاسیهایش میبیند و از نگاه و قضاوت آنها هراس دارد. این کتاب سرودیست برای پذیرفتن دیگری با تمام تفاوتهایش، تصویری یکپارچه در ستایش عشق و برابری و برادری… و چه چیز مهمتری امروز برای ما در ایران؟ هر چقدر هم این موضوع و پرداختش برای جامعه امروز ما حساستر باشد، مطرح کردن آن همین جا و همین حالا ضروریتر است. به عنوان ناشری که در انتخاب کتابهایش میتواند کاملا آزادانه تصمیم بگیرد، فکر میکنم هرگز نمیتوانستم خودم را ببخشم که چنین فرصتی را داشتم و آن را از دست دادم. هر چقدر هم انتقادها و واکنشها و شوک جامعه ایرانی در برابر موضوع عشق دو زن به هم بیشتر باشد، فضای بیشتری برای بحث و تأمل و تفکر بهوجود میآید و آیا ادبیات و هنر میتوانند هدف بهتری از این داشته باشند که احساسات ما را تحریک کنند و باعث تفکر بیشتری در جامعه بشوند؟ جامعهای که میپذیرد دربارهی موضوعاتی که برایش قابل بحث است وارد میدان گفتوگو شود و از همین راه جامعهای پویا بشود. آبی گرمترین رنگ است، رنگی به گرمای تنهای ما، گرمای آغوش باز ما برای دیگری، برای بهرسمیت شناختن دیگری با تمام تفاوتهایش… برکرفته از سایت ایرانوایر #آبیگرمترینرنگاست
- مادر عروسکهاى پارچهاى
ریحانه ظهیری با شنیدن صدایى مهیب چشمانم را باز مىکنم. همهجا تاریک است، تاریکِ تاریک. جسمى سنگین را روى اندامم احساس مىکنم. نفس کشیدن برایم سخت شده است. مىخواهم از جایم بلند شوم اما نمىتوانم و با تکان کوچکى که بهخود دادهام، تیرى از درد در ستون فقراتم مىپیچد. دلم مىخواهد گریه کنم، هم از درد هم از جاىِ خالى او. احساس زنى را دارم که زنده بهگور شده است؛ زیر آوار خاطرات و دلتنگىهایش زنده به گور شده است. مطمئن هستم اگر در این سیاهى بغضم بترکد، کسى صدایم را نمىشنود. اما مىترسم. مىترسم کسى صدایم را بشنود و پیدایم کند. یک دستم را روى شکم مىگذارم و دست دیگرم را روى دهانم تا توجه کسى به اینجایی که هستم جلب نشود. کمکم سیاهى محو مىشود و اشعههاى خورشید چشمانم را مىزند. دست را سپر چشمانم و گوشم را تیز مىکنم تا شاید صداى آشنایى را بشنوم. صداى دایىام را مىشنوم که فریادزنان و مرثیهگویان نزدیک مىشود. گویا چندنفر همراهش هستند. صداى پاها نزدیک و نزدیکتر مىشود و کمکم سنگینى آوار سبک مىشود. دایى را بالاى سرم مىبینم که گریان بر سر خود مىکوبد و به من خیره شده است. بىدرنگ منرا همچون سالهاى کودکىام در آغوش مىگیرد و بهسمت ماشینش مىدود. اصلاً فکر مىکنم شاید این من هستم که بار دیگر کوچک شدهام و شدهام جاندایى، اما مادر نیست. مادر هیچوقت نبوده است. همیشه من بودم و عروسکهاى پارچهاىام و مادرانهاى از همان جنس. از جنس عروسکهایی با موهاى بافتهشده قهوهاى که شکوفههاى صورتى روى پارچه لباسشان بود. هنوز هم باید یک جایى همین اطراف باشند و شاید اگر دایى کمى از عجلهاش کم کند، من فرصت کنم که بروم پیدایشان کنم. دایى من را در صندلى عقب مىنشاند و پشتم را به در تکیه مىدهد. مىتوانم از داخل آینه چشمهاى مشکىاش را همراه با خطهاى افتاده در کنار چشمانش ببینم که تا مىخندد، این خطها بیشتر و کشیدهتر مىشوند. هنوز هم زیر لب چیزهایى مىگوید و بىصدا اشک مىریزد. براى دلدارى به او مىخواهم کمى به جلو خم شوم و دستم را بر روى شانهاش بگذارم که دوباره دردى مهلک در ستون فقراتم مىپیچد و اینبار به شکمم مىزند. از درد به شانه دایى چنگ مىاندازم و فریاد مىکشم. نفسم در سینه حبس مىشود. بین پاهایم را نگاه مىکنم. خیس است. سرم را به پشتى ماشین تکیه مىدهم. از پنجره پیر و جوان را مىبینم که بر سرزنان اینسو و آنسو مىدوند. زنان گریه مىکنند و کودکان، هر کدام پى دستى مىروند. دایى با یک حرکت ماشین را نگه مىدارد. ملتمسانه نگاهش مىکنم. مىخواهم بماند. مىخواهم از الان تا همیشه بهجاى مادرم و تمام آن عروسکهاى پارچهاى با لباسهاى نخى کنارم بماند. اما بىتوجه به نگاههایم، دستم را پس مىزند و از ماشین پیاده مىشود. در عقب را باز مىکند و دست مىاندازد زیر رانها و بازوهایم و همانطور که منرا در آغوش گرفته است بهسمت در اصلى بیمارستان مىدود. همزمان یک پرستار و دکتر به من و دایى مىرسند. دکتر چراغ را در چشمانم مىگرداند و دستور مىدهد مرا روى تخت بگذارند. با تختى روان به اتاقى با کاشىهاى آبى حرکتم مىدهند. دلم مادر را مىخواهد. دلم یوسف را مىخواهد. دکتر با روپوش استریل وارد مىشود و کنار پرستار و تیمش مىایستد. تیغ جراحى بهدست مىگیرد و شکمم را پاره مىکند. با صداى جیغ کودکم رها مىشوم. دست دراز مىکنم تا در آغوشم بگیرمش اما پرستار بىتوجه به من از کنارم مىگذرد. – ببخشید… ببخشید خانوم… بچهم رو مىشه ببینم؟ دکتر شکمم را رها مىکند و بهسراغ بچه مىرود. نمىفهمم چرا گریه مىکند. کمى هم عصبانى است. بچه را مىبرند و منرا دلتنگ بر جاى مىگذارند. دلم مىخواهد اگر پسر باشد اسمش را یوسف و اگر دختر باشد اسمش را «آیا»، اسمى هماسم مادرم بگذارم. این کوچولو آمده است تا بشود مادر من و شاید پدر من. دکتر بر مىگردد شکمم را مىدوزد. در حین دوخت و دوز چیزهایى زیر لب مىگوید و اشکهایش را با پشت دست پاک مىکند. کارش که تمام مىشود بدون هیچ حرفى مىرود. از تخت پایین مىآیم و بهدنبال او راهروهاى بیمارستان و چهرههاى خوشحال و غضبکرده بیماران و همراهانشان را یکى پس از دیگرى طى مىکنم تا به اتاقى مىرسم که کودکى شبیه کودک من در دستگاهى خوابیده است. – آخ عشق مامان چه خوب که هستى. بهطرف دستگاه شیشهاى مىروم و آرام با نوک انگشت اشارهام ضربهاى آهسته به شیشه مىزنم. انگار مىخواهم براى در کنارش ماندن از او اجازه بگیرم. – خوشاومدى مامان جون! به این فکر مىکنم که ایکاش یوسف هم بود، آنوقت یکى از ما اینسوى جعبه شیشهاى مىایستاد و دیگرى آنسو و براى ماندن در کنارت دوتایى از تو اجازه مىگرفتیم. چند لوله در دهان و بینىات است که با چسبهاى سفید بهروى صورتت چسباندهاند. به این فکر مىکنم نکند موقع برداشتنشان تو اذیت شوى؟ چشمم به زخم گوشه چشمت مىافتد. آن خراشیدگى از کجا آمده است؟ گاهى یک نفس عمیق مىکشى و شکمت و بهدنبال آن بدن کوچکت مىلرزد. آخ که چقدر دلم مىخواهد مىتوانستم همین الان، همین الان الان تو را در آغوش بگیرم و مىتوانستم پوست تنت را لمس کنم و از گرماى تنت گرم شوم. انگشتان کوچکت را آهسته تکان مىدهى و من باز فکر مىکنم ایکاش مىتوانستم سرانگشتان کوچکت را ببوسم و بتوانم نوک سینهام را بین لبان صورتى کوچکت قرار دهم تا غرق شوم در حس خوش مادرانه و بتوانم بهجاى عروسکهاى لباس پارچهاى براى تو مادرى کنم. پرستارى با یونیفرم مخصوصاش مىآید سمتم و کنارم مىایستد و چیزهایى یادداشت مىکند. دکتر به او نزدیک مىشود. به هردو آنها لبخند مىزنم. دکتر با چهره عبوس، به بچهام که ترشحات داخل شکمم، دور صورت و زیر بازوهایش خشک شده نگاه مىکند. لبخند شادمانى روى لبانم مىخشکد. بغض مىکنم. احساس مىکنم در شهر خودم غریب افتادهام. دکتر رو به پرستار مىکند و مىگوید: «دختر سر سختیه، داره براى زنده ماندن تلاش مىکنه.» پرستار به دکتر خیره مىشود و با لبخندى پر امید میگوید: «هنوزم مىتونیم امید داشته باشیم.» دکتر دانههاى عرق روى پیشانىاش را پاک مىکند. – بله مىشه امید داشت اما شما که مىدونید وقتى برای مدتی اکسیژن به بچه نرسیده باشه شانس زنده ماندنش پنجاه درصده… آیا گواهى فوت مادر تنظیم شده؟ نگاهم را از دکتر و قطرههاى عرق روى پیشانیاش مىگیرم و به تو خیره مىشوم. به روزهایىکه باید مادر تمام عروسکهاى پارچهاى دنیا بشوی.
- زبان و چالشهای هویت در مهاجرت
آزاده دواچی – زبان و چالشهای هویت در مهاجرت؛ نگاهی به مجموعه داستان آفرینش روی باریکه موکت نوشته علی اسماعیل شعار مؤلفههای زبان مهاجرت در هر اثری بسته به ساختار و شکل گیری زبان در متن تغییر میکند، گاهی بعضی از آثار را نمیتوان جزو ادبیات مهاجرت دانست، چرا که عموماً فضای شکل گرفته شده در داستان حول مسائل داخل ایران میگردد و به این ترتیب برای مخاطب تمایز میان فضای بومی و غیر بومی ساده است، اما در برخی دیگر از آثار میتوان دغدغه و درگیری میان هویت اصلی نویسنده و هویت سرگردان او به عنوان یک مهاجر را دید. این چنین آثاری از آن جهت ارزش دارند که قادرند تمایز میان دوگانگی هویت را در داستان و فضای شخصیتها به نمایش بگذارند. در مقدمهای بر ادبیات مهاجرت اینگونه نوشته شده است که: «تنومندترین شاخه ادبیات مهاجرت، شاخهای است که به دو گانگی هویت تبعیدیان و درگیریهای درونی آنان برای بریدن از گذشته و آغاز زندگی تازه در کشور مهاجر پذیر میپردازد. این بخش از ادبیات مهاجرت است که در مطبوعات ایران نیز امکان نشر یافته است. در چند سال اخیر با شروع چاپ داستانهای نویسندگان مهاجر در داخل کشور میتوان گفت: «بخش قابل ملاحظهای از ادبیات پرتاب، نویسنده را در تبعید یا مهاجرت با برونمرز جا گذاشته و به خانه رسیده است. درباره ویژگی فکری و زیباشناختی این آثار گفتهاند: «در آثار ادبی دهه نخست میشد گفت که انگیزه نویسنده در نوشتن، ضیافت نفس است در هزار توی کابوسهای از دست دادن، سرخوردگی و گمشدگی… و تا نیمههای دهه دوم میشد گفت انگیزه او نیاز به خودکاوی و یافتن هویت تازه است…» عبدالفتاح کیلیتو، نویسنده و منتقد مراکشی فرد دوزبانه را به مسافر گمشده تشبیه میکند و میگوید: «زبان و هویت یکدیگر را خلق میکنند و سخن گفتن به یک زبان متفاوت انسان را از خود تهی میکند. اصالت هویت فقط در افراد یک زبانه وجود دارد.» اما الهه خوشنام معتقد است که با طولانی شدن زمان مهاجرت اما این تصور پیش میآید که شاعر یا نویسنده تبعیدی هر چه با زبان بیگانه آشناتر و به چم و خمهای آن واردتر میگردد، از زبان مادری فاصله میگیرد و رفتهرفته آن را فراموش میکند یا تسلط خود را بر زبان پایه از دست میدهد. با اینکه این نظریه میتواند درست باشد اما گاهی در بعضی از آثار نویسندگان مهاجر این دوری از فضای زبان مادری را به صورت عمدی و به عنوان یکی از تکنیکهای نوشتاری میبینیم، این تکنیک نویسنده را از یک سو با وقایع و رویدادهای ساختار داستان در مهاجرت ربط میدهد و از سوی دیگر سرگشتی و دوگانگی هویت نویسنده را در فضای مهاجرت به تصویر میکشد. زبان در اکثر داستانها نیز ساده نیست، بلکه نوعی پیچیدگی دارد که با روایت و گفتگوهای عامیانه در داستان به هم خورده است و تلاش نویسنده را برای انتقال فضای نامأنوس مهاجرت نشان میدهد. مجموعه داستان آفرینش روی باریکه موکت نوشته علی اسماعیل شعار دارای چنین ویژگیهایی است. این مجموعه داستان از ۱۳ داستان کوتاه تشکیل شده است که به تازگی توسط انتشارات ناکجا منتشر شده است. فضای به تصویر کشیده شده در اکثر داستانهای این مجموعه میان جغرافیای مهاجرت شکل گرفته شده است. ساختار و ترکیب و فضاسازی در اکثر داستانها به نوعی روایتهای غریب گونگی و متفاوتی را از راوی به تصویر میکشد. زبان در اکثر داستانها نیز ساده نیست، بلکه نوعی پیچیدگی دارد که با روایت و گفتگوهای عامیانه در داستان به هم خورده است و تلاش نویسنده را برای انتقال فضای نامأنوس مهاجرت نشان میدهد. تمهای اکثر داستانها حول فضاهای مختلفی در جریان است که این فضا دغدغهها و دریافتهای شخص مهاجر را میتواند به خوبی به تصویر بکشد برای مثال در داستان کوالینکف و اقاقیا که نویسنده تصویری از زندگی در کمپ را به تصویر میکشد. بابا که میآد تو چادر، مامان از این رو به اون رو میشه. بابا یک کم گوشت قرمه رو که از بازار سیاه خریده به مامان میده و من پاهامو جمع میکنم تا بابا بتونه پاهاشو دراز کنه. توی کمپ همه بابا را رو بطری صدا میزنن چون توی بارانداز کار میکنه و گاهی از اونجا بطریهای مشروب محلی رو قاچاقی میآره تو کمپ و به مهاجرها میفروشه. بابا چپق بلندش رو چاق میکنه (کوالینکف و اقاقیا، صفحه ۱۱) زبان محاورهای در این داستان به ساختار منسجم و در عین حال روایت صدمهای نزده است، بلکه به بخشی از ساختار داستان تبدیل شده است و در نهایت توانسته است تا انتهای داستان روایتهای ملموس و در عین حالی واقعی کمپ را به تصویر بکشد. ابهام در پایان داستان در اکثر مجموعه داستانهای این مجموعه نیز توانسته است روایت را به چالش بکشد و در عین حال انتقال آن به مخاطب در هر داستان بسته به فضا و شرایط داستان در تغییر است و بستگی به پردازش و ذهنیت مخاطب دارد. اما فضاسازی در داستانها نیز از قائده خاصی پیروی نمیکند بلکه نویسنده چرخشهای متفاوتی را در فضای روایتی داستان به تصویر کشیده است به این ترتیب تنوع فضاسازی در هر داستان دیده میشود، زبان نیز از این چنین قائدهای پیروی کرده است، برای مثال در داستان نامههای خانم متروک که فضا و ساختار داستان با داستان گذشته فرق میکند و همین ساختار این مجموعه را دچار تنوع کرده است. اما چالش اصلی نویسنده درگیری میان هویت واقعی و هویت غریب گونگی است که در بیشتر داستانها به خوبی به تصویر کشیده میشود، شگرد نویسنده در این مجموعه بیان فضاهای غیر بومی و ارتباط آن با فضای مهاجرت است. نویسنده برای این ارتباط از زبان فارسی و استفاده مکرر از کلمات و اسامی غیر فارسی در اکثر داستانهای خود بهره برده است، به این ترتیب مخاطب با دو چالش روبهرو است درک روایت و ربط آن به ساختار غیر بومی و آشنایی و یافتن ارتباط میان کلمات غیر بومی و بومی و در نهایت روایت داستان، این تکنیک نیز در اکثر داستانها تکرار میشود و نشان از تلاش نویسنده برای به تصویر کشیدن این هویت دوگانه دارد. آن قدر به بار مارتینی سفارش دادم که اگر نصف اون لیوانها رو واقعاً میخوردم سیاه مست میشدم. اسمش رو بهام نگفت. اون عقیده داره بدون اسم امکان تغییر و تبدیل شخصیتها بیشتر میشه. جوری قهوه میخوررد که انگار واقعاً توی بار فرودگاه نشسته و همه چیز واقعاً واقعیه. به نظرم آدم جالبیه، در هر حال. راستی حتماً فرانک با کلی غم و غصه پیش زنش برگشته (داستان شهر ساحلی صفحه ۴۲) میتوان گفت ایجاد تنوع در ساختار داستان نیز چالش نویسنده برای به تصویر کشیدن همین هویت است که بسته به ساختار داستان فرق کرده است، این چالشها عموماً تا پایان هر داستان ادامه دارد و با پایان بندی متفاوت به مخاطب منتقل میشود. تمهای اکثر داستانها حول محو ر مشخصی نیست، اما در عین حال تمرکز نویسنده را برای به چالش کشیدن هویت راوی در مهاجرت را نشان میدهد. با این حال تجربه مفاهیم فلسفی نیز با همین هویت راوی در هجرت پیوند میخورد و در نهایت در زبان روایت به تصویر کشیده میشود. از بخت خوش به سرسرای خوبی رسیدهام. مجسمه «تفکر و تنهایی» وسط سرسرا قرار دارد و بخت خوش اینجاست که هیچ کس روی اسب ننشسته است و هیچ کس توی سرسرا نیست. پایم را توی رکاب میگذارم و خودم را بالا میکشم. زین سنگی سرد است. لبه دامنم را کمی پایین میکشم و دفترچه را بین پاهایم میگذارم. میدانم تا زمانی که روی زین نشستهام کسی در این سرسرا توقف نخواهد کرد، بنا به رسم باستانی. ورق میزنم (در جستجوی واژهای بکر برای تو، صفحه ۶۶) در به تصویر کشیدن این هویت دوگانه نویسنده از شخصیت سازی چندگانه نیز بهره برده است، به این ترتیب که شخصیتها در اکثر داستانها شخصیتهایی غیر ایرانی هستند که در بعضی از فضاها با شخصیت راوی و یا شخصیت ایرانی او پیوند خوردهاند، به این ترتیب نویسنده میتواند موقعیت و فضای متفاوتی در داستان را شکل دهد که بازتاب زندگی او در مهاجرت است. این فضاها ممکن است برای مخاطب فارسی زبان نامانوس باشد، اما ربط آن به موقیعتهای مختلف قادر است تا از این نامانوسی در زبان و ساختار گره بگشاید. در بعضی از داستانها پردازش اینگونه شخصیتها به برداشتهای مختلف در داستان کمک کرده است. تلاش نویسنده در به تصویر کشیدن شاخصها و زبان متفاوت مهاجرت از دیدگاه یک نوینسده مهاجر موفق بوده است به خصوص که در این مجموعه داستان تکنیک نوشتاری حول یک محور ساده اتفاق نیفتاده است و همین ساختار را دچار تنوع و دگرگونی گرده است و از همه مهمتر در به چالش کشیدن هویت مهاجر نیز موفق عمل کرده است. لولو سرش را گذاشت روی دستهایش و تیم با حس نگرانی عمیق که همهمان کم و بیش به آن علاقهمند بودیم، روی میز دنبال کم و کسری گشت تا حواسمان را پرت کند، همان موقع آرش تکانی خورد و از زل زدن به گربهای که آن طرف خیابان روی کف زیر استیشن سیاهی کز کرده بود و همهمان لااقل یک بار و بعضیها حتا چند بار ناخود آگاه به آن نگاهی انداخته بودیم دست برداشت و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت دیگر چیزی به اعلام خبر نمانده است و عجیب این است که حتی به صرافت اینکه زنگی به پدر و ماردش بزند تا قبل از شروع جنگ چیزهایی بهشان بگوید نیفتاده است. (آفرینش روی باریکه موکت، صفحه ۱۴۰) در پایان میتوان گفت که علی اسماعیل شعار در مجموعه داستان آفرینش روی باریکه موکت توانسته است مؤلفههای مشخصی را از ادبیات مهاجرت به تصویر بکشد، ساختار سازی و روایتپردازی متفاوت و چالش برای یافتن هویت در اکثر داستانهای این مجموعه مشخص است، تلاش نویسنده در به تصویر کشیدن شاخصها و زبان متفاوت مهاجرت از دیدگاه یک نوینسده مهاجر موفق بوده است به خصوص که در این مجموعه داستان تکنیک نوشتاری حول یک محور ساده اتفاق نیفتاده است و همین ساختار را دچار تنوع و دگرگونی گرده است و از همه مهمتر در به چالش کشیدن هویت مهاجر نیز موفق عمل کرده است. منابع: http://vista.ir/article/228444/مقدمه-ای-بر-ادبیات-مهاجرت http://www.dw.de/تاثیر-مهاجرت-بر-زبان-مادری-نویسنده/a-15815812 برگرفته از سایت شهرگون #آفرینشرویباریکهموکت
- تسوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش (پاورقی | فصل نخست | بخش ۱)
برای نخستین بار، سایت ناکجا آخرین رمان هاروکی موراکامی را به صورت پاورقی برای شما منتشر میکند. این رمان ۱۲ آوریل ۲۰۱۳ نخست در ژاپن منتشر شد و یک میلیون نسخه از آن به فروش رسید، در تابستان ۲۰۱۴ به انگلیسی و در ماه سپتامبر ۲۰۱۴ به فرانسه منتشر شد. حالا خواننده فارسیزبان میتواند همزمان با سایر کشورهای جهان این رمان مشهورترین نویسندهی زنده کره زمین را کشف کند. ترجمه از نسخه فرانسه. تینوش نظمجو با همکاری مهشاد مخبری. ۱ از ماه ژوئیه سال دوم دانشگاهش، تا ماه ژانویه سال بعد، تسوکورو تازاکی تمام زمانش را در فکر و ذکر مرگ گذراند. بیستمین سالگرد تولدش هم در همین دوران فرا رسید، اما انگار این موعد هیچ معنی خاصی برای او نداشت. در طول این مدت منطقیترین و طبیعیترین چیزی که به نظرش رسید این بود که به زندگیاش پایان بدهد. پس چرا این قدم آخر را برنداشت؟ حتی امروز هم به خوبی دلیلاش را نمیدانست. در آن دوران اما به نظرش میرسید که عبور از درگاهی که زندگی را از مرگ جدا میکند برایش آسانتر از قورت دادن یک تخممرغ خام است. شاید دلیل واقعی خودکشی نکردن تسوکورو این بود که تصوراتش درباره مرگ انقدر خالص و قوی بودند که به طور ملموس موفق نمیشد گونهای از مرگ را مجسم کند که با احساساتش هماهنگی کامل داشته باشد. اما ملموس بودن این مسئله تنها یک نکتهی فرعی بود. اگر طی این ماهها دریچهای به سوی مرگ در برابرش ظاهر شده بود، بدون شک بیدرنگ آن را هل میداد. نیازی به تأمل بیش از حد نداشت. این فقط دست به دست هم دادن اتفاقات ساده و پیش پاافتادهی زندگیاش به حساب میآمد. با این حال، خوشبختانه یا بدبختانه، موفق نشده بود چنین دریچهای را دور و بر و نزدیک خودش پیدا کند. تسوکورو تازاکی اغلب فکر میکرد: ای کاش همان زمان مرده بودم. اگر مرده بودم، دیگر این دنیا وجود نداشت. و برای او بسیار فریبنده بود که این دنیا دیگر وجود نداشته باشد، که آن چیزی که واقعیت محسوب میشد، عاقبت دیگر واقعیت نباشد. که او دیگر در این دنیا وجود نداشته باشد و بر همین اساس، این دنیا نیز دیگر برای او وجود نداشته باشد. با این حال، چرا او مجبور شده بود، تمام این دوران، این همه کنار مرگ بایستد، در سایهاش؟ تسوکورو به درستی این را درک نمیکرد. و حتی اگر بشود گفت این داستان یک سرآغاز عینی داشت، چرا این میل به مرگ چنین کشش شدیدی ایجاد کرده بود و تقریبا شش ماه متوالی، او را در بر گرفته بود؟ آری، او را در بر گرفته بود، این درستترین عبارت است. همچون قهرمان کتاب مقدس که نهنگی غولپیکر او را بلعیده بود و در شکم آن حیوان زندگی میکرد، تسوکورو نیز در معدهی مرگ افتاده بود، خلایی راکد و تاریک که در آن، روزهای بینام و نشانی را سر کرده بود. تمام این دوران را مانند خوابگردی گذرانده بود، یا مردهای که هنوز نفهمیده مرده است. صبح زود بیدار میشد، دندانهایش را مسواک میزد، هر لباسی که دم دستش بود به تن میکرد، سوار قطار میشد، به دانشگاه میرفت، سر کلاس یادداشت برمیداشت. مانند آدمی که وقتی باد تندی میوزد، به تیر چراغبرقی خود را بند کرده، حرکاتش فقط بستگی به برنامهی زمانیِ همان لحظهاش داشت. بیآنکه با کسی حرفی بزند، مگر در مواقعی که چارهی دیگری نداشت، وقتی به خانهای که در آن تنها زندگی میکرد بازمیگشت، روی زمین مینشست، به دیوار تکیه میداد و در فکر مرگ و غیاب زندگی فرو میرفت. در برابر او حفرهی تاریکی که مستقیم به مرکز زمین منتهی میشد، دهان متعجبش را باز کرده بود. آنچه میدید خلائی بود که درش ابرهای مستحکم به دور خود میچرخیدند ؛ آنچه میشنید سکوتی بود در اعماق آبها که بر پردهی گوشهایش فشار میآورد. به مرگ که فکر نمیکرد، به هیچ چیز فکر نمیکرد. به هیچ چیز فکر نکردن کار چندان سختی نیست. نه روزنامه میخواند، نه موسیقی گوش میکرد، حتی هیچ میل جنسی هم نداشت. آنچه در دنیا رخ میداد کوچکترین معنایی برایش نداشت. هر وقت از در خانه پوسیدن خسته میشد، بیرون میرفت و بیهدف همان اطراف قدم میزد. یا به ایستگاه قطار میرفت، روی نیمکتی مینشست و رفت و آمد قطارها را مینگریست. هر روز صبح دوش میگرفت، موهایش را با دقت میشست، دو بار در هفته هم رختشویی میکرد. پاکیزگی از اصولی بود که دو دستی به آن میچسبید. رختشویی، حمام، مسواک دندان. به خوراکش تقریبا هیچ اهمیتی نمیداد. ظهرها ناهار را در رستوران دانشگاه میخورد اما بعد از آن دیگر سمت غذا نمیرفت. گرسنه که میشد به یکی از سوپرمارکتهای اطراف سرک میکشید و سیب و سبزیجاتی را که برای خودش خریده بود سق میزد. یا گاهی هم فقط تکه نانی میخورد، یا شیر سر میکشید، مستقیم از پاکتاش. وقت خواب که می رسید، یک لیوان کوچک ویسکی بالا میانداخت – انگار دارو میخورَد. خوشبختانه ظرفیت مشروب خوردن نداشت و این مقدار کم ویسکی کافی بود تا او را به دنیای خواب ببرد. هیچ خوابی هم نمیدید. اگر هم میدید، خوابها شناور میشدند، میلغزیدند و سرانجام در قلمروِ نیستی واژگون میشدند، بیآن که کوچکترین ردپایی از خود در دامنهی خودآگاهش باقی بگذارند. #گربههایآدمخوار #سرزمینعجایببیرحموتهدنیا #چاقویشکاری #پسازتاریکی #ابرقورباغهوپایعسلی #داستانهایروزتولد #بعداززلزله #کجاممکناستپیدایشکنم #نفرهفتم #داستانهایعجیبتوکیو #کافکادرکرانه #وقتیازدویدنصحبتمیکنمدرچهموردیصحبتمیکنم #دیدندخترصددرصددلخواهدرصبحزیبایماهآوریل #اوچگونهباخودشحرفمیزدانگارشعریازحفظمیخواند #بعدازتاریکی #ازدوکهحرفمیزنمازچهحرفمیزنم #پسلرزه
- روایت رنج زنان در سکوت تهمینه
آزاده دواچی – سکوت تهمینه نوشته مهری یلفانی، داستان بلندی است که به تازگی توسط نشر ناکجا منتشر شده است. نگاهی کلی به ساختار و شیوه اجرایی داستان نشان میدهد که نویسنده تکنیک خاصی را در پیوند دادن فضا و ساختار داستان و مربوط کردن آن به وقایع و شخصیتها اجرا کرده است. داستان سکوت تهمینه داستانی بر گرفته از روایتهای حقیقی است که ریشه در تاریخ چند سالهٔ مردسالاری و سرنوشت زنان چند نسل یک خانواده دارد. داستان با یک روایت ساده آغاز میشود، راوی اول شهرزاد آغازکنندهٔ قصه و خاتمه دهندهٔ آن است، با این تفاوت که در روایت اول راوی شهرزاد نیست، اما روایت پایانی را خود شهرزاد تمام میکند. راوی اول زنی است به نام مستانه که از بازگشت زودهنگام دوستش تهمینه متحیر میشود، اما به محض ورود و و روبه رو شدن با او در مییابد که تهمینه سکوت کرده و هیچ حرفی نمیزند: زبونم بند اومده بود. بهم نگاه کرد. لب و لوچهاش لرزید واشک توی چشمش لپر زد. کفشام رو دم در کندم و رفتم تو. منتظر بودم تهمینه بلند شه و منو در آغوش بگیره؛ اما از جاش تکون نخورد. اشکم خشک شد. گاهی نگاش توی صورتم ثابت میموند. انگار منو نمیدید یا میدیدی یا به روی خودش نمیآورد. کنارش نشستم دستم روی شونهاش گذاشتم و گفتم، تهمینه جون چی شد؟ چرا برگشتی؟ منتظر موندم که جواب بده. به من نگاه نمیکرد. لباش جنبیدند فکر کردم میخواد جواب بده. شایدم در دلش حرف میزد. باز منتظر شدم و به خودم گفتم حتماً اتفاقی افتاده. شاید ضربه دیده. شاید …. (صفحه ۲۹). راوی در ابتدا دلیل سکوت تهمینه را مشخص نمیکند، اما در عین حال پیش از آنکه داستان تهمینه را آغاز کند، فضای شکل گیری داستان و شخصیتها را به خوبی میچیند تا در ادامه بتواند با درک راز تهمینه به روایت داستان بپردازد. مخاطب از همان ابتدا با چینش رمز گونهٔ داستان به سمت درک راز تهمینه کشیده میشود.: خواب ازسرم رفته بود. نشستم و به تهمینه نگاه کردم که بیدار بود. چشماش زیر پلکا حرکت میکردن. و نفساش نفسای آدم خوابرفته نبود. بیدار بود. خدا میدونست چرا نمیخواست چشماش رو باز کنه. به خودم گفتم نکنه از بودن من تو خونهاش ناراحته. فکر کردم وقتی بیدار شد و نشست، برمیگردم خونه خودم. هم دلم میخواست برم، هم نه. به نظرم میاومد تهمینه ذلیل شده. مثل مریضی بود که نیاز به کمک دات و من دلم نمیخواست تنهاش بذارم. دلم براش میسوخت. بدجوری زمینخورده بود. سکوتش عذابم میداد. بهم برمیخورد. کاریم نمیتونستم بکنم. نمیتونستم سرش داد بزنم یا حرف تند بزنم. به چه حقی؟ من کارهای نبودم. فقط یک همسایه (صفحه ۴۴). روایت تهمینه، شخصیت اصلی داستان از زبان هر شخصیتی جدا بیان میشود، به این معنی که هر راوی خود یکی از شخصیتهای اصلی داستان است که به روایت داستان میپردازد. به این ترتیب نویسنده میتواند از زوایا و وجوه مختلف به روایت یک داستان مشابه بپردازد و درعینحال قادر است تا به روایت داستان حالی چندوجهی بدهد. گرچه اکثر دیالوگها فضای سادهای دارند اما بهخوبی میتوانند محتوا و فضای داستان را بنا کنند. داستان در عین بهره بردن از ساختار چندوجهی و روایتهای تودرتو، نوعی اشارههای نمادین به زندگی نسلهای مختلف زنان در خانواده ایرانی را دارد، شخصیتهای اصلی داستان که هرکدام خود در بخشی تبدیل به راوی اصلی میشوند، هرکدام وجوهی از زندگی تهمینه یعنی همان شخصیت اصلی داستان را نمایان میسازند، به اینترتیب ساختار داستان در عین سادگی حالتی چند وجهی و دگرگونه میگیرد که در قبال فضاهای مختلف شخصیتها شکل میگیرد و بیان میشود. هر بخش از داستان که از زبان شخصیتها بیان میشود نیز ساختار متفاوتی دارد و با یک اسم خاص از بخش دیگری جا میشود، بهاینترتیب نویسنده میتواند چند روایت را در یک حال در ارتباط با یک داستان قرار دهد. اکثر زویای مختلف داستان و درواقع طرح اکثر روایتها و حوادث بهصورت دیالوگهای مختلف میان شخصیتها بیان میشود، بهاینترتیب داستان فضای سادهای را طرح میکند که زبان ساده و دیالوگهای میان شخصیتها طرح و محتوای اصلی داستان را پیش میبرد. گرچه اکثر دیالوگها فضای سادهای دارند اما بهخوبی میتوانند محتوا و فضای داستان را بنا کنند. تهمینه گفت: «اتاق رحمت و گوهر که یادته. حالا خون من همون جای. همون یک گله جا» گفتم: «من اون اتاق رو خیلی دوست داشت. دوست داشتم برم اتاق رحمت و او برام از بچگیهای پدر بگه.» تهمینه گفت: «یادته بیچاره چه راحت کرد؟ فقط یکشب سکته کرد و مرد.» گفتم: «آدمهای خوب راحت میمیرن» چشمانش گشاد شد و هیچی نگفت. (صفحه ۵۲). در طول داستان نویسنده بهخوبی با طرح و تمرکز بر شخصیتهای زن در داستان و محوریت قرار دادن زنان در طرح اصلی میتواند بهسادگی به بیان معضلات اجتماعی زنان در طرح داستان بپردازد. بهاینترتیب نویسنده خانوادهٔ پیران را به تصویر میکشد خانوادهای که زنان از حاجخانم گرفته تا یکبهیک دختران خانواده بهجز تهمینه قربانی انواع تبعیضهای اجتماعی و خشونتهای خانگی میشوند، اما در این میان تهمینه روایت متفاوتی دارد، او که در انتها سکوت کرده است از ابتدای داستان نقش مهمی را در زندگی اجزای خانواده ایفا میکند. تهمینه تنها شخصیت اصلی داستان است که در تلاش است تا بتواند هر طور شده به زنان خانواده کمک کند که درنهایت مجبور به سکوت است. تمرکز بر شخصیتهای زن داستان و قربانی شدن آنها به انواع مختلف بهنوعی بیانگر تضادهای جامعه مردسالار در قبال زنان است، شخصیتهای زن داستان عموماً بر سه دسته و نمای کلی تقسیم میشوند، شخصیتهای که قربانی مردسالاری میشوند و جان خود را از دست میدهند که این شخصیتها یا خود را میکشند و یا کشته میشوند، مرگ اتفاقی هرکدام از این شخصیتها از طریق سوختن است که خود بهنوعی اشاره به سنت سوختن و سوزانده شدن زنان در جوامع مردسالار دارد. مرا به بستی فروشی برد و داستان ازدواج پدر را با تامارا برایم تعریف کرد. گفت که آقای پیران دخترش را حامله میکند و او هم مجبور میشود دخترش را به مردی شوهر دهد که جای پدرش بوده است و من پسر تامارا هستم، نوه او. بعد هم که من به دنیا میآیم، زن و شوهر دستبهیکی میکنند و مادرم را آتش میزنند. چند بار به پلیس شکایت کرده. اما آقای پیران به پلیس رشوه داده و پلیس به شکایت او رسیدگی نکرده (صفحه ۶۲). توجه نویسنده و تأکید بر طرح تبعیضهای شکلگرفته شده بر زنان بهخصوص در خانوادههای سنتی از نکات قابلتوجه در این داستان است، بهاینترتیب نویسنده قادر است تا نگاه کلیشهای و سنتی را با این خانواده بشکند و با روایت ساختارشکن از درون این خانوادهها بهنوعی پرده از سرنوشت زنان در این خانوادهها بردارد. نوع دیگری از زنها زنهایی هستند درگیر قدرت سنت و مذهب هستند مانند حاجخانم و ننه گوهر و بهنوعی با دیگر شخصیتهای زن داستان در چالش و تضاد هستند که درواقع نماد زنان سنتی و تودههای مذهبی در داستان هستند و زنانی که در نهایت و در پایان داستان میتوانند خود را از ظلم و تبعیضهای مردسالاری نجات دهند مثل تهمینه و شهرزاد، اما درعینحال به نظر میرسد که شهرزاد تنها شخصیت داستان است که خلاف بقیه پایان بهتری داد، دختردار شدن شهرزاد که نام تهمینه را بر آن میگذارد و بهنوعی تأکید بر تولد کسانی چون تهمینه دارد. توجه نویسنده و تأکید بر طرح تبعیضهای شکلگرفته شده بر زنان بهخصوص در خانوادههای سنتی از نکات قابلتوجه در این داستان است، بهاینترتیب نویسنده قادر است تا نگاه کلیشهای و سنتی را با این خانواده بشکند و با روایت ساختارشکن از درون این خانوادهها بهنوعی پرده از سرنوشت زنان در این خانوادهها بردارد. آنچه در این داستان اهمیت دارد، شکلدهی به سرنوشتهای متفاوت زنان در ساختار سنتی خانواده است که همین سرنوشتهای متفاوت نهایتاً با فروپاشی کامل خانواده مواجه میشود. انیس بچه را بیرون برد. زن دستش را محکم روی رانش زد و گفت، «خواهرتون عقل به کله نداشت. خودش رو آتیش زد. آگه عقل داشت، زن پسر من نمیشد. سهیل در حقش بد کرد خانم جون، خونه تون رو که دیدم فهمیدم خواهرتون عقل به کله نداشت. آگه داشت این خونه و زندگی رو ول نمیکرد که زن سهیل دیوونه بشه» گفتم، «بگین چی شده» گفت: «خودش رو آتیش زد. منو با بچه فرستاد دنبال نخود سیاه وقتی برگشتم زغال شده بود» (صفحه ۱۳۳). در عین ظرافتها و طرحهایی که نویسنده در تلاش بوده است تا از معضلات زنان در خانوادههای سمتی بردارد اما هنوز شخصیت مردان داستان بهخصوص مرد خانه درگیر نگاه سنتی و کلیشهای باقی میماند، درعینحال تضادی با موقعیت و چالشهای زنان در آن ایجاد نمیکند، میتوان گفت نویسنده با تکیهبر پردازش به شخصیتهای زن در داستان و واسازی نمادین از خانواده سنتی بهمثابهٔ یک جامعه توانسته است بهخوبی به طرح تبعیضات علیه زنان بپردازد. شاید انتخاب نام سکوت تهمینه هم برای نشان دادن نمادین سکوت زنانی باشد که سالها در بستر سنت و مذهب به تحمل عقاید سنتی و مذهبی میپردازند درعینحال که زنانی مثل تهمینه قادرند تا نقشی اساسی در بستر خانواده ایفا کنند. پایانبندی داستان با توجه به ساختار داستان نیز قابلتوجه هست چراکه نویسنده بهصورت نمادین شخصیت اصلی داستان یعنی تهمینه را دوباره بازتولید میکند و بهاینترتیب قادر است تا بهخوبی رگههای مقاومت زنان را در شخصیتها و در نمای کلی داستان به تصویر بکشد. برگرفته از شهرگون #سکوتتهمینه











