top of page

نتایج جستجو

487 results found with an empty search

  • بخشی از کتاب «ناشناس در این آدرس» را از رادیو این‌جا مونترال بشنوید

    چهل و پنجمین برنامه رادیویی این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه با تهیه و اجرای مهدی مرعشی و معرفی داستانی به نام «ناشناس در این آدرس» نوشته‌ی کرسمان تایلور و ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو، چاپ نشر ناکجا و مجموعه‌شعری از علیرضا شمس به نام «جیرجیرک‌ها دروغ نمی‌گویند» چاپ نشر اچ اند اس مدیا به‌روز می‌شود. #ناشناسدراینآدرس

  • در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید | باربارا ویدئو

    مرد جوان و ديگر هيچ، بی‌نام، بيهوده. رقص آرام زنان به دور تختخوابِ مرد جوانِ خفته. آنها چشم به راهش بودند، زمانى دراز، سال‏‌ها، هميشه همان داستان، و هرگز نمى‏‌پنداشتند كه او را باز زنده ببينند، آنها از داشتن خبرى از او نااميد بودند، هيچ نامه‏اى، نه حتى كارت‏‌پستالى، هرگز، هيچ نشانه‏‌اى كه‏ بتواند دلگرمى دهد يا وادارشان كند براى هميشه از انتظار چشم‏ بپوشند. در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید from naakojaa on Vimeo. #درخانهامایستادهبودمومنتظربودمبارانبیاید

  • برگی از کتاب “شصت ثانیه از زندگی” نوشته بنفشه حجازی

    هر شب کفش‌هایش را به دست می‌گرفت و از قاب خارج می‌شد. پاورچین به سمت ماه که از درز پرده ردی از نور به روی فرش می‌انداخت به راه می‌افتاد. تا به پنجره می‌رسید ماه رفته بود و او شیشه را گم می‌کرد. امشب پرده کمی عقب‌تر رفته است. *** سر به راه بود. همیشه زیر پایش را می‌پایید. پرنده‌های بال‌گشوده را که در استخر دید، پرید. دست‌هایش ـ باز ـ روی آب مانده بود. *** کابوس هر شب او اندام برهنه‌اش بود که دست‌هایش برای پوشاندن آن کافی نبود. هر بار به تعداد دامن‌هایش می‌افزود و چارقدش را بلند و بلندتر می‌کرد اما بی‌فایده بود و زنانگی‌اش روی همه‌ی پارچه‌ها نقش می‌شد. شبی که سرپایی ابری‌اش را پوشید و یک تا پیراهن جلوی پنجره ایستاد تا خنک شود، پارچه‌ها را باد برد. *** هر وقت با او جمع می‌شدم همه‌ی تنم سرجایش بود فقط نمی‌دانم سرم کجا بود. سر او برای هردوتایمان کافی بود، به خصوص وقتی که گیسوانش را روی گردنم می‌انداخت. من به این راضی بودم و او همیشه گریه می‌کرد. شنیده بود سرم هر بار در سبدی، کیسه‌ای، بر سر نیزه‌ای به ارمغان می‌رود و نگاه خیره‌ام شهوت قدرت کسی را ارضا می‌کند و او ناتمام در بسترم می‌ماند. *** دیگر کاری نمانده بود که برای نجات درختچه‌ی بنجامین انجام دهد. هر روز تعدادی از برگ‌هایش زرد می‌شدند و فرو می‌ریختند. زیر درختچه خوابید و گلدان را در آغوش گرفت. همسایه‌ها او را با موهایی ریخته و رنگی زرد پیدا کردند. بنجامینِ سبز تا به سقف رسیده بود. * نقاشی از مرتضی کاتوزیان #شصتثانیهزندگی

  • مقدمه کتاب سوزان سانتاگ در جدال با مرگ

    مقدمه «سوزان سانتاگ» که نویسنده ۱۷ کتاب است و این کتاب‌ها به ۳۲ زبان زنده دنیا ترجمه شده، یکی از تأثیرگذار‌ترین روشنفکران آمریکایی است که به سبب دل‌مشغولی سوداوار و دامنه‌ی هوش انتقادی و نیز فعالیت پرشور خود در زمینه حقوق بشر به شهرتی جهانی دست یافته است. سوزان سانتاگ را رمان‌نویس می‌دانند و فیلمساز، جستارنویس و فعال سیاسی. گستردگی آثار سانتاگ نمایانگر کار شبانه‌روزی این نویسنده آمریکایی است، حاصل کار او به عنوان رمان‌نویس چهار رمان می‌شود: «حامی»، «ابزار مرگ»، «عاشق آتشفشان» و «در آمریکا»، که این ‌یک جایزه کتاب ملی را در سال ۲۰۰۰ نصیب او کرد. دو مجموعه‌داستان کوتاه دارد: «من و دیگران». «طریقی که ما امروز زندگی می‌کنیم». در عین حال جستارنویسی چیره‌دست است و در ادبیات غیرداستانی نویسنده‌ای است شاخص و حجم یادداشت‌های روزانه‌اش به دو جلد مفصل می‌رسد. سانتاگ به توانایی هنر در لذت بخشیدن، آگاهی دادن و دگرگون کردن اعتقادی دیوانه‌وار داشت. می‌گفت: «ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که در مجموع هوش را در آن انکار می‌کنند چون به‌دنبال بی‌گناهی ناب‌اند، یا از هوش به‌عنوان ابزار قدرت و سرکوب دفاع می‌کنند. به عقیده من فقط از هوشی می‌توان دفاع کرد که انتقادی، جدلی، شکاک و پیچیده باشد.» سوزان سانتاگ که نام اصلی‌اش سوزان رزنبلت بود در ۱۶ ژانویه ۱۹۳۳ در نیویورک از پدر و مادری یهودی، جک رزنبلت و می‌لدرد یاکوبسون، به‌دنیا آمد. پدر سوزان که تاجر پوست در چین بود وقتی سوزان پنج ساله بود بر اثر ابتلا به سل درگذشت و هفت سال بعد مادرش با ناتان سانتاگ پیوند زناشویی بست و گرچه ناپدری سوزان هیچ‌گاه آن‌ها را رسماً فرزند خود اعلام نکرد اما نام خانوادگی او را بر سوزان و خواهرش گذاشتند. سوزان در توسکان، آریزونا و لوس‌آنجلس بزرگ شد و همان‌جا، در سن پانزده سالگی دبیرستان را تمام کرد. سپس در دانشگاه‌های برکلی و شیکاگو در رشته‌های فلسفه، رمان‌نویسی و ادبیات ادامه تحصیل داد. در ۱۹۵۰ وقتی هفده ساله بود با فیلیپ ریف ۲۸ ساله که معلم بود و نظریه‌پرداز اجتماعی دیدار کرد و ده روز بعد ازدواج کردند که این ازدواج هشت سال به طول انجامید و ثمره آن پسری بود به ‌نام دیوید که دو سال بعد به‌دنیا آمد و بعد‌ها ویراستار مادرش شد و خود نیز نویسندگی پیشه کرد. سوزان در ۱۹۵۹ از فیلیپ ریف جدا شد و دیگر تن به ازدواج نداد. نخستین کتابی که سوزان را مجذوب کرد «مادام کوری» بود که در شش سالگی خواند. از خواندن نامه‌های ریچارد هالی برتون و اجرای کمدی‌های کلاسیک و نیز «هملت» شکسپیر به وجد آمد. اولین رمانی که بر او تأثیر نهاد «بینوایان» ویکتور هوگو بود. چنین به‌یاد می‌آورد: «هق‌هق گریستم و مویه کردم و به خود گفتم کتاب سترگ‌ترین چیزهاست.» و دختری ۹-۸ ساله را به‌یاد می‌آورد که در رختخواب دراز می‌کشید و به کتابخانه دیواری‌اش نگاه می‌کرد. «مثل این بود که به ۵۰ دوست نگاه می‌کردم. با کتاب انگار در آینه راه می‌رفتم. همه‌جا می‌توانستم بروم. هر کتاب دری بود به تمامیت یک قلمرو.» در چهارده سالگی رمان «کوه جادو» شاهکار توماسمان را خواند: «یک‌نفس آن را خواندم. پس از پایان آخرین صفحه دلم نمی‌خواست از کتاب جدا شوم. پس یک‌بار دیگر آن را از سر گرفتم و برای آنکه لذت کتاب را از دست ندهم هر شب یک فصل از آن را به صدای بلند می‌خواندم.» سانتاگ خود را وقف از میان برداشتن تمایز بین تفکر و احساس کرد که آن را اساس همه نگرش‌های ضد روشنفکری می‌دانست. معتقد بود بین قلب و مغز، اندیشیدن و احساس کردن، خیال‌بافی و قضاوت تمایزی وجود ندارد. اندیشیدن شکلی است از احساس، احساس شکلی از تفکر.» در ۱۹۷۶ و در ۴۳ سالگی فهمید که به سرطان بدخیم سینه مبتلا شده است. به او گفتند که یک به چهار شانس دارد پنج سال دیگر زندگی کند. اما پس از گذراندن عمل جراحی گسترده و نیز انجام شیمی‌درمانی به طرزی معجزه‌وار و باورنکردنی از خطر جست. خود می‌گوید: «اولین واکنش من وحشت بود و ماتم. اما روی هم رفته بد نیست که آدم بداند قرار است به‌زودی بمیرد. نخست آن‌که نباید به حال خود تأسف بخوری.» او تا آنجا که توانست درباره بیماری خود خواند و بعد‌ها «بیماری همچون استعاره» را نوشت که مقاله‌ای بود تأثیرگذار. او اصرار داشت که بیماری حقیقت است نه تقدیر. سال‌ها بعد، همین جستار را در حد یک کتاب، «ایدز و استعاره‌هایش» بسط داد. سوزان سانتاگ را نویسنده‌ای معترض می‌دانند که به‌ویژه سیاست‌های آمریکا را به چالش می‌کشید. او را که مخالف دوآتشه جنگ ویتنام بود به‌سبب عقاید سیاسی‌اش می‌ستودند و ارج می‌نهادند. در ۱۹۶۷ در گردهم‌آیی پارتیسان ریویو نوشت: «آمریکا برپایه نسل‌کشی بنا شده، براساس فرضیه بی‌چون و چرای حق سفیدپوستان اروپا برای نابودی ساکنین رنگین‌پوست که از حیث تکنولوژی عقب‌تر هستند تا بتوانند قاره را زیر سلطه خود بگیرند.» او در خشم و نومیدی و اندوه چنین نتیجه گرفت: «حقیقت آن است که هیچ‌کس، نه موتسارت؛ نه جبر‌بول، نه شکسپیر، نه دولت‌های شورایی، نه کلیساهای باروک، نه نیوتون، نه اعطای حق به زنان، نه کانت، نه مارکس، نه رقص‌های باله بالنشین و… آنچه را این تمـدن خاص بر سـر جهان آورد جبران نمی‌کند.‌ نژاد سفید سرطان تاریخ بشر است؛‌ نژاد سفید و فقط‌ نژاد سفید ـ به همراه ایدئولوژی‌ها و اختراعاتش ـ با گسترش خود در همه‌جا تمدن‌های مستقل را نابود می‌کند، توازن زیست‌محیطی کره خاکی را بر هم زده است و اکنون موجودیت خود زندگی را تهدید می‌کند.» سوزان سانتاگ به‌عنوان سنت‌شکن استعداد آزردن هر دو جناح چپ و راست را در خود داشت. در ۱۹۸۲ در جلسه‌ای در تالار شهر نیویورک برای اعتراض به سرکوب جنبش مقاومت لهستان، با وجود سال‌ها حمایت از انقلاب‌های مارکسیستی، اظهار داشت که کمونیسم‌‌ همان فاشیسم است اما با ظاهری انسانی. او در انتقاد از انفعال، بی‌اعتنایی و سکوت بخش اعظمی از جناح چپ در برابر تبعید، اسارت و قربانیان کشته شده دوران وحشت استالینی بسیار جدی بود و از اعمال جباریّت در هرجا که کمونیسم پیروز می‌شد احساس انزجار می‌کرد. مرگ، این واقعیت اجتناب‌ناپذیر هستی، که هیچ موجودی امکان گریز از آن را ندارد، از دیرباز انسانی را به خود مشغول داشته که با همه دانش و توانایی خود در برابر آن بی‌سلاح و درمانده است. شیوه رویارویی ما انسان‌ها با مرگ و جدال انسانی که در آستانه آن قرار دارد در آثار نویسندگان و هنرمندان، هریک به گونه‌ای نمود می‌یابد و این نمود بنا بر باور‌ها، معیار‌ها و اندیشه‌های هریک بسیار متفاوت است. ده سال بعد، تقریباً به همراه دیگر روشنفکران آمریکا خواستار دخالت جدی اروپاییان و نیز آمریکا برای توقف محاصر سارایوو و تجاوز صرب‌ها در بوسنی و کوزوو شد. همدلی او با مردم سارایوو او را بر آن داشت تا بیش از ده‌ها سفر به شهر محاصره‌شده داشته باشد. حتی در حادثه ۱۱ سپتامبر آن را حاصل سیاست‌های غلط آمریکا می‌دانست و همین سبب شد که به او برچسب و اتهام ضدآمریکایی زدند. وقتی در ۱۹۹۵ از او پرسیدند که هدف ادبیات چیست، پاسخ داد: «رمانی ارزش خواندن دارد که قلب را تعلیم دهد، احساس شما را از امکانات بشری بسط دهد، از آنچه که سرنوشت انسان است و آنچه در جهان رخ می‌دهد. چنین رمانی درون ما را می‌آفریند.» و سرانجام در ۲۸ دسامبر ۲۰۰۴ و هنگامی که سوزان سانتاگ در سن هفتاد و یک سالگی بود و هنوز بسیار ایـده‌ها داشت و انبوه طـرح‌ها تا به سرانجام برساند مرگ به سراغش آمد. او که همچنان زندگی را باور داشت در اثر ابتلا به سرطان خون در نیویورک چشم از جهان فروبست و در گورستان مونپارناس پاریس به خاک سپرده شد. پسرش، دیوید ریف، با آگاهی از عشق ژرف مادرش به زندگی بر آن شد تا با انتشار روزشماری از آخرین بیماری مادرش چهره‌ای ملموس‌تر از این نویسنده برجسته ارائه دهد. دیوید ریف در ۲۸ سپتامبر ۱۹۵۲ در بستن به‌دنیا آمد. او نویسنده ادبیات غیرداستانی و تحلیل‌گر سیاسی است. کتاب‌هایش بر محور مهاجرت، مناقشه‌های بین‌المللی و انسان‌گرایی استوار است. او مقالات بی‌شماری در نیویورک تایمز، لس‌آنجلس تایمز، واشنگتن پست، وال استریت ژورنال، لوموند و… منتشر کرده است. ریف هفت کتاب منتشر کرده که می‌توان از میان آن‌ها به «لس‌آنجلس پایتخت جهان سوم» و «کشتارگاه: بوسنی و شکست غرب» اشاره کرد. ریف سه سال پس از مرگ مادرش، عمیقاً در واپسین روزهای زندگی او غوطه می‌خورد. در سال ۲۰۰۴ پزشکان تشخیص دادند که سوزان سانتاگ به سومین سرطان خود، سرطان حاد خون، مبتلا شده است. سوزان مثل همیشه نبرد با بیماری را برگزید چرا که از دو مبارزه قبلی خود پیروز به‌در آمده بود. ریف در این کتاب خاطرات خود را از این واپسین ‌روز‌ها بازمی‌گوید و با دقتی موشکافانه به توصیف لحظه به لحظه این ستیز جانکاه می‌پردازد. دست‌وپا زدن خود را بین امید و حقیقت، به‌عنوان نزدیک‌ترین فرد به انسان رو به مرگ، نشان می‌دهد که عذابی است ناگفتنی و تحمل‌ناپذیر. و به گفته خودش شاید فقط کسانی که مثل او در چنین موقعیتی گرفتار شده‌اند بتوانند احساس و عجز او را دریابند و با او همدلی کنند. این کتاب توصیفی است از زیر و بم‌های روحی، روانی و عاطفی نویسنده‌ای که در عرصه هنر و اجتماع بسیار جسور بود و همواره به نظام سیاسی حاکم بر آمریکا اعتراض داشت. زنی که نمی‌خواست تسلیم مرگ شود و از پذیرفتن سر باز می‌زد. اما سرانجام مرگ او را به زانو درآورد. ریف طی بیماری مادرش ترجیح داد درباره بیماری او هیچ چیز ننویسد و حتی یادداشت هم برنداشت. به نظرش کاری بیهوده و دور از ذهن می‌آمد. در عوض یار همراه مادر شد، دوستی معتمد و مشاور که در پژوهش‌هایش برای یافتن راه بهبود یاورش بود. ریف در تمام طول کتاب از خود سئوال می‌کند، به‌دنبال تقصیر خود می‌گردد، حقیقت، منطق، امید‌ها و باور‌ها را به چالش می‌کشد. شاید بتوان گفت که او با توصیف لحظه‌ها، رویداد‌ها و پیشرفت‌های پزشکان برای بهبود مادرش جا پای او می‌گذارد و می‌شود فرزند خلف سوزان سانتاگ که هیچ چیز از نگاه تیزبینش دور نمی‌ماند. مرگ، این واقعیت اجتناب‌ناپذیر هستی، که هیچ موجودی امکان گریز از آن را ندارد، از دیرباز انسانی را به خود مشغول داشته که با همه دانش و توانایی خود در برابر آن بی‌سلاح و درمانده است. شیوه رویارویی ما انسان‌ها با مرگ و جدال انسانی که در آستانه آن قرار دارد در آثار نویسندگان و هنرمندان، هریک به گونه‌ای نمود می‌یابد و این نمود بنا بر باور‌ها، معیار‌ها و اندیشه‌های هریک بسیار متفاوت است. کتاب دیوید ریف که عنوان اصلی آن Swimming in a Sea of Death یا در حقیقت «شنا در دریای مرگ» است، گزارشی است از شیوه‌ای که مادرش، سوزان سانتاگ، با بیماری و مرگ دست و پنجه نرم کرد. این کتاب هراس سوزان سانتاگ را از مرگ، اعتقاد به اراده انسانی و اعتماد راسخش را به دانش روز روایت می‌کند. سوزان سانتاگ پس از آنکه در ۱۹۷۵ به سرطان سینه گرفتار شد و به طرزی شگفت‌انگیز از مرگ رهایی یافت تا ۲۰۰۴ دو بار دیگر به سرطان مبتلا شد. او با اتکا به روحیه جنگنده و همیشه معترض خود باور داشت که این بار نیز از پس بیماری برمی‌آید ولی در سومین بیماری خود، با همه سرسختی، امید و باور به اراده خود در تقابل با مرگ می‌بازد. این کتاب توصیفی است از زیر و بم‌های روحی، روانی و عاطفی نویسنده‌ای که در عرصه هنر و اجتماع بسیار جسور بود و همواره به نظام سیاسی حاکم بر آمریکا اعتراض داشت. زنی که نمی‌خواست تسلیم مرگ شود و از پذیرفتن سر باز می‌زد. اما سرانجام مرگ او را به زانو درآورد. دیوید ریف در این کتاب می‌کوشد تا قضاوتی درباره مادرش نداشته باشد بلکه از آنچه بر او رفته و باور‌هایش، سرسختی و مبارزه ناامیدانه‌اش با دشمنی که به هیچ روی هم‌سنگ او نیست تصویری روشن دهد. بیماری‌های متوالی سانتاگ چنان بر او تأثیر می‌نهد که دو اثر بحث‌انگیزش «بیماری همچون استعاره» و «ایدز و استعاره‌هایش» در چند و چون ابتلای انسان امروز به بیماری‌هایی است که چون زمانه‌اش مدرن است و پیچیده، به نحوی که علم مدرن را نیز به هماوردی خوانده و همچنان، به‌رغم همه تلاش‌ها و تبلیغاتی که برای یافتن داروهای جدید می‌شود، بی‌درمان باقی مانده است. تقابل سانتاگ با بیماری و پس از آن مرگ و نیستی، پس از ابتلا به اولین سرطان در ۱۹۷۵، تقابلی هماوردطلب است. در نگاه به زندگی سانتاگ و نبردی که برای ادامه آن به جان خریده و تحمل کرده با زنی روبرو می‌شویم که از نیستی می‌ترسد و ترسش را پنهان نمی‌کند. نمی‌خواهد او را انسانی بر‌تر ببینیم که از هراس‌های زمینی به‌دور است. نمی‌خواهد برای مخاطب آثارش تصویری فراـ‌انسانی بسازد. برعکس، سانتاگ در قله صداقت جای می‌گیرد. او در تمام تاروپودش انسان است و ورای آن هیچ. انسان با همه گوشت و خونش، بیم و امید و دلهره‌هایش و ناباوری به جهان پس از مرگ. این ناباوری برای هیچ کس غریب نیست: «بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز». شاید برخی نگرش سانتاگ را به زندگی نگرشی اپیکوری ببینند اما سانتاگ به هیچ روی نمی‌خواهد فقط به شرط لذت بردن از زندگی زنده بماند. او می‌خواهد «باشد»، ستیز‌هایش با زمانه و زندگی به هیچ روی کم و آسان نبوده، او از «نبودن» می‌هراسد. هراسی که بی‌گمان به سراغ بیشتر ما، در هنگام تنهاییمان، آمده است اما جسارت ابراز آن را نداشته‌ایم و خواسته‌ایم شاید حتی از خودمان پنهانش کنیم. دچار تنگی نفس بوده، داستایوسکی صرع داشته، ویرجینیا وولف از افسردگی رنج می‌برده که‌‌ همان نیز سبب خودکشی‌اش می‌شود، و… انگار در حالی که مرگ بر بالای سر آن‌ها پرواز می‌کرد می‌خواستند جهان را به تسخیر درآورند و نامشان، و با آن آدمی، را جاودان سازند، و از آن رو که رمان مدرن بیان و توصیف تمام پیچیدگی‌های درون و بیرون نویسنده است بیماری در جان و تن این انسان‌های متفاوت ریشه می‌دواند تا بدان حد که به آن‌ها بصیرتی جانکاه عطا می‌کند، انگار بیماری موهبتی می‌شود برای آنان تا آنچه را ببینند که ما نمی‌توانیم. به درون همه‌چیز راه یابند و از پس آن جهانی متفاوت را طلب کنند، طلبی ناممکن. آن‌ها همچنان با حسرت چشم بر جهانی دارند که ما انسان‌های به‌ظاهر سالم نه می‌شناسیم و نه حتی تحمل شناخت آن را داریم. اما سانتاگ تا ۱۹۷۵ فردی سالم بوده و پرانرژی و آماده برای ستیز در اعتراض به هر چیزی که نادرست می‌دیده. جستارنویس است و معترض سیاست‌های آمریکا. نمایشنامه‌نویس است و عکاس و فیلمنامه‌نویس و فیلمساز و رمان‌نویس. آن‌وقت ناگهان در ۱۹۷۵ بیماری، آن هم از نوع درمان‌ناپذیر، به سراغش می‌آید. و سانتاگ مرگ را باور نمی‌کند و می‌کوشد تا به مدد دانش روز با آن روبرو شود و شگفت آنکه در‌‌ همان سرطان اول پیروز می‌شود، به‌رغم آن‌که پزشکان متخصص هیچ امیدی به ادامهٔ حیات او ندارند. و همین پیروزی در نبردی نابرابر این اعتقاد را در سانتاگ می‌پروراند که، به گفته پسرش، موجودی استثنایی است و مرگ نمی‌تواند به این زودی‌ها او را از پای درآورد. و سپس ابتلای مجدد به دو سرطان دیگر که سومی، سرطان خون، او را به تسلیم وامی‌دارد و مرگ چهرۀ سهمگین و هول‌انگیز خود را به تمامی به او می‌نمایاند. به این ترتیب بیماری، و نه مرگ، مضمون و بهانه‌ای می‌شود برای سوزان سانتاگ تا با نگارش کتاب‌هایی در همین زمینه بتواند بر ترس انسانی خود غلبه کند، ترسی که بنا به تجربه می‌داند همۀ بیماران را گرفتار خود می‌کند. با خواندن روزشمار سال‌های پایانی سانتاگ به این باور می‌رسیم که بزرگ‌ترین رمان این نویسنده آمریکایی زندگی‌اش بوده و سترگ‌ترین اعتراضش به هستی و ستم انکارناپذیر آن. و سانتاگ نه‌ فقط در پی دستیابی به سبک خود در نگارش رمان مدرن است که مرگش نیز به شیوه‌ای مدرن رقم می‌خورد. در حقیقت گزارش دیوید، پسر سانتاگ، زندگی هر روزه این نویسنده است و داستان جدال او با بیماری و در ‌‌نهایت مرگ که تا آخرین لحظه باورش ندارد. قصه امید و ناامیدی انسانی که زیستن را طلب می‌کند و سرنوشت بی‌رحمانه او را به بازی می‌گیرد. فرزانه قوجلو #سوزانسانتاگدرجدالبامرگ

  • معرفی رمان «گربه» نوشته‌ی هوشنگ اسدی را از رادیو این‌جا مونترال بشنوید

    چهل ودومین برنامه رادیویی این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه با معرفی رمان «گربه» نوشته‌ی هوشنگ اسدی و خبری در مورد نهمین نشست «کتاب ماه تهرانتو» به همت فرشته مولوی به‌روز می‌شود. رمان گربه توسط نشر ناکجا به چاپ رسیده. #گربه

  • شاعرانگی در شعرهای سخت

    نگاهي به مجموعه شعر «ايشان قاتل من است» از محسن بوالحسنی بعضی شعر‌ها را نمی‌توان به همه علاقمندان شعر توصیه کرد که بروند و بخوانند؛ نه از این جهت که شعر‌ها خوب نیست بلکه به‌ خاطر سخت بودن شعر‌ها و لایه‌های پنهان در آن‌ها. طبیعی است که هر شاعر حرفی و اندیشه‌ای دارد که آن را در قالب و فرم و زبان خاصی عرضه می‌کند که‌گاه چند لایه و سخت می‌شود. چندی قبل در باره شعرهای «بها مرشدی» نوشتم اگر کسی می‌خواهد شعر راحت بخواند سراغ این شعر‌ها نرود. در مورد شعرهای بوالحسنی هم باید همین را تکرار کنم. شعرهای او در مجموعه «ایشان قاتل من است»، که در واقع دو مجموعه شعر را در بر می‌گیرد، به گونه‌ای است که برای فهمش باید سعی کنی و به خود زحمت بدهی. این نکته‌ای است که در مورد شعر برخی شاعران بزرگ مانند «اوکتاویو پاز» در شعر بلند «سنگ آفتاب» یا «آدونیس» در مجموعه شعر «مهیار دمشقی» نیز مصداق دارد. بنابراین اگر سخن از سختی یک شعر به میان می‌آید نمی‌توان آن‌ را نقطه ضعف شعر دانست؛ آن‌چه تعیین‌کننده است شاعرانگی شعر است نه سخت بودن یا ساده بودن آن. پس شعر بوالحسنی در زمره شعرهای سخت است.‌‌ همان شعر اول می‌گوید که با شعری طرف هستی که معنا دارد و در‌‌ همان حال ساده نیست. شعری که لابه‌لای جملاتی که ساده می‌آیند و ساده می‌روند ناگهان قطعه‌ای پیچیده می‌نشیند که باید فکر کنی مرادش چیست. در شعر بوالحسنی سطر‌ها شاید معنای ساده‌ای داشته باشند اما ارتباط هر بند با بند دیگر ساده نمی‌شود و فهم آن نیازمند تلاش است: دنیا که آمدم | زمین روی دو پایش سکوت کرد | افتادم به کافه‌ای در اهواز | زیرِ حدوداً نیم مترِ آب | دست‌هایم را برده بودم به چرا | زیر درختی که دست‌هایش | چقدر دلم می‌خواست امشب | شالِ گردنم بشود | وبال گردنم بشود | بشود دوست خوب من شعرهایی از این قبیل در مجموعه شعر «ایشان قاتل من است» فراوان است. هر شعر برای خود نشانه‌هایی دارد که جز با فهم آن نشانه‌ها نمی‌توان به درک آن نائل آمد. این همه به آن معنا نیست که همه شعرهای بوالحسنی از سادگی فرار کرده‌اند و سخت شده‌اند. این شعر عاشقانه که حسی قدرتمند هم دارد نشانه‌ای از یک شعر خوب و در‌‌ همان حال ساده است: کاش | تکان می‌دادم این انگشت‌ها را | کاش | دست‌های این مرد مرده | در من جان می‌گرفت | اما عزیزم! | با دست‌های عاریه | خجالت می‌کشم | به تو چای تعارف کنم | پنجره را باز کنم | و با همین مسئله‌های فرضی | خودم را | تا آغوشِ یک ستاره قطعی | بالا بکشم | حالا دیگر بخواب | و پتو را | خودت روی خودت بکش | و اصلا فکر نکن | که من چطور با این عصب‌ها | تا صبح | توی خانه | شعر می‌نوشتم. یا این قطعه که از شعرهای درخشان مجموعه «ایشان قاتل من است» بوده و حسی عجیب و در‌‌ همان حال تلخ را به روح آدمی سرازیر می‌کند: گل‌ها در بمباران | آداب عجیبی دارند | نمی‌ترسند | فقط می‌ریزند از ویژگی‌های دیگر شعرهای این مجموعه، تسلط شاعر به زبانی است که برای سرودن انتخاب کرده است. زبان شعر‌ها در سراسر مجموعه‌ یکدست است و نمی‌توان شعری را سراغ گرفت که زبان آن از زبان معیار در این مجموعه کناره گرفته و به ضعف گراییده است. این موضوع زمانی اهمیت پیدا می‌کند که دریابیم شاعر زبانی ساده برای شعر برنگزیده است و زبانش سهل‌الوصول نیست. بنابراین به کارگیری زبانی که تازگی دارد و چندان هم آشنا نیست، نمی‌تواند کار ساده‌ای باشد؛ آن‌هم به کار بردن آن در دو مجموعه شعر. در واقع شعر بوالحسنی به یک موضوع و سوژه مثلا عشق(که این روز‌ها وجه غالب شعرهای بسیاری از شاعران است) ختم نمی‌شود و برای همین می‌توانی دنیایی را که شاعر در آن زندگی می‌کند و خود نیز در آن نفس می‌کشی ببینی و احساس کنی. بازی با واژه‌ها یکی از مشخصه‌های زبان شعری بوالحسنی است. او در شعرهای زیادی با حروف و واژه‌ها بازی کرده است و سعی کرده است شعر را تبدیل به آوا کند و به آن موسیقی بدهد تا شعر خود را از تکرار بیرون آورد: اگر با او بی | اگر با او بی | اگر با او آ | اگر با او رو | اگر با او جیم | دست می‌برم به سفید‌ها | اگر بی‌او با | اگر بی‌او جا | اگر بی‌او‌ ها | اگر بی‌او هیچ | اگر بی‌من بی | اگر بی‌من بی | اگر بی‌من بی | اگر بی‌من بی | مثل بازی شطرنج | کی این شعر را تمام می‌کنم! طبیعی است این‌گونه رفتار در شعر را، که در گذشته و در شعر شاعرانی چون هوشنگ ایرانی دیده می‌شود، برخی نپسندند ولی گذشته از ضعف و قدرت این‌گونه شعر‌ها آن‌چه اهمیت دارد تجربه‌ای است که بوالحسنی در شعرش به کار برده و می‌تواند برای کسی که در پی شعر گفتن و شاعر شدن است نمونه‌ای برای تامل و دقت باشد. در باره مفاهیم به کار گرفته توسط بوالحسنی باید گفت شعرهای او مضامین مختلفی را در برمی‌گیرد که البته بیشتر اتکا به اندیشه دارد. او در زندگی فردی و جمعی خود غور کرده و شعرش را از آن‌ها گرفته است. شاعر برای خواهرش و از کنکور او می‌گوید، از زنش و دنیای سختی که دارد می‌نویسد، از شهرش، از عشقش، از تفکراتش، از تنهایی‌اش و… در واقع شعر بوالحسنی به یک موضوع و سوژه مثلا عشق(که این روز‌ها وجه غالب شعرهای بسیاری از شاعران است) ختم نمی‌شود و برای همین می‌توانی دنیایی را که شاعر در آن زندگی می‌کند و خود نیز در آن نفس می‌کشی ببینی و احساس کنی. گرچه نباید فراموش کرد که این نگاه، تلخ است و بوالحسنی از شیرینی عشق و نفس کشیدن نمی‌گوید تا جایی که حتی خیابان‌ها هم تلخ می‌شوند و او را به جا نمی‌آورند و نمی‌شناسند: چطور باید گفت | خارج شدن از شکل‌های هندسی | کار ساده‌ای نیست | و چطور باید گفت | که نگاه کن به من | که زنم | «که صبح بی‌زنم | ظهر بی‌زنم | و شب‌هایی که حرف نمی‌زنم | می‌زنم بیرون» | و این خیابان‌های لاکردار | یک کلمه حتا | مرا به جا نمی‌آورند. باید گفت شعر او نیز مانند تقریبا همه شاعران این مرز و بوم، بر حسرت و تلخی و شوربختی تاکید دارد و بنیان‌هایش بر آن استوار است. به هر حال شعر بوالحسنی، قبل از هر چیز شعر است و این مهم‌ترین نکته‌ در مورد متنی است که به نام شعر سروده شده است. برگرفته از وبلاگ محمدهاشم اکبریانی به قلم محمدهاشم اکبریانی #ایشانقاتلمناست

  • همه چشم‌ها را مسحور خود کنید

    داستانی از سپیده سیاوشی دست‌هایش را طوری که انگار با کسی دارد می‌رقصد در هوا نگه داشت و شروع به عقب و جلو کردن پاهایش کرد. کلافه شد. پاهایش مثل قبل حرکت نمی‌کرد . سعی کرد کلافگی را توی قیافه‌اش نشان ندهد. رو به پسر و دختر جوان گفت: -شروع کنید. خودش نشست. پای راستش را روی پای چپ انداخت. خسته نبود. امروز اصلاً نرقصیده بود. دوباره نگاهی به پسر انداخت و با صدای خش دارش گفت: -چند بار بگم؟ به پاهات نگاه نکن. باید توی صورت پارتنرت نگاه کنی. رو به دختر گفت: -اینقدر خشک نایست. لبخند. بعد دستش را بالا آورد و توی هوا انگار که کمر کسی را گرفته باشد حلقه زد و گفت: -دستت رو کامل حلقه کن دور بدنش، یه جوری که انگار با تمام وجود گرفتیش. می‌فهمی چی می‌گم؟ دختر لبخند دستپاچه‌ای زد و گفت “باشه” و دوباره سعی کرد. از سر جایش بلند شد. اخم کرد. کفش‌ها از صبح اذیتش کرده بودند. یک ساعت هم نتوانسته بود پابه پای شاگردهایش برقصد. صبح که از جعبه رنگ و رو رفته درشان آورده بود تصمیم گرفته بود به هیچ چیز فکر نکند و بپوشدشان. برچسب جعبه را با حرص کنده بود. عکس زنی با پیراهن مشکی که نوک پنجه ایستاده بود، چشم‌هایش را بسته بود و دست‌هایش را باز کرده بود. زیر عکس با رنگ طلایی نوشته شده بود: “همه چشم‌ها را مسحور خود کنید” نو مانده بودند. کفش‌های ورنی مشکی با پاپیون قرمز. از مد افتاده بودند اما کاملاً با پالتوی مشکی که سر آستین‌های نمدی قرمز داشت جور در می‌آمد. بعد از مدت‌ها رژ لب زده بود و هنگامی که از در ساختمان بیرون آمده بود با دستمال کمرنگش کرده بود. نفهمیده بود بخاطر قرمزی سر آستین‌ها ، پاپیون و رژلب بوده یا پاشنه‌های پنج سانتی که تمام مسیر را بر خلاف همیشه با قدم‌های ریز و مرتب راه رفته بود. نخواسته بود به کفش‌ها فکر کند . با مادرش آن‌ها را خریده بود. خیلی می‌گذشت. شاید سی سال. اما هنوز یادش بود. امروز هم فکر کرده بود شاید بپوشدشان بهتر باشد. برایش عادی می‌شود. اما از صبح ذهنش مشغول بود. فکر می‌کرد پاها مال خودش نیست. دارد با پاهای دیگری راه می‌رود و می‌رقصد. پاهایی که مال مادرش هم نیست. هرچه هم سعی کرده بود به خودش بقبولاند که تلقین است نشده بود. پاها اصلاً از او پیروی نمی‌کردند. جلوی پسر و دختر ایستاد. دستش را به کمرش زد و گفت: -چند لحظه بایستید! شما واسه کی می‌خواین آماده باشین؟ هوا گرم نبود. اما پسر عرق پیشانیش را پاک کرد و دستپاچه جواب داد: -دو هفته دیگه مراسم داریم. یعنی چهار پنج جلسه دیگه. پیشانیش را مالید و گفت: – خوب بهتره جدی‌تر باشیم. مرحله به مرحله پیش می‌ریم. رو در واسی رو کنار بذارید. رو به دختر گفت “اجازه بده” دختر کنار رفت. جای دختر ایستاد. یک دستش را دور کمر پسر حلقه کرد. دست دیگرش را روی شانه اش گذاشت و گفت: -اینطوری. باید گردنت رو کمی عقب بدی. جهت نگاهت هم دور یقه و کراوات باشه… متوجه شدی! حالا می‌ریم سراغ حرکات پا… نگاهی به پاهای خودش و پسر انداخت. پاهایش داشتند می‌رقصیدند. اما رقص همیشگی‌اش نبود. مدام نوک پنجه پا بر می‌داشت. پسر هم بدون آنکه به پاهای خودش نگاه کند زل زده بود توی چشم‌هایش و داشت می‌رقصید. خیلی راحت. انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش نمی‌توانسته یک قدم بر دارد. از بوی ادکلن تند و سیگار یخ زده‌ای که فکر کرد از کت پسر است ، مورمورش شد. ایستاد و نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: -خوب حالا شروع کنید. دختر را نگاه کرد. اخم کرده بود. همیشه همین‌طور به شاگردهایش آموزش می‌داد اما نفهمید که چرا این دفعه بی‌اختیار از دختر پرسید: -ناراحت که نمی‌شی با شازدتون تمرین رقص می‌کنم؟ دختر لبخند دستپاچه‌ای زد و گفت: – نه…نه..اصلاً. حس بدی پیدا کرد .خودش می‌دانست شبیه روزهای پیش نبوده. انگار رگه‌ای از عشوه توی حرکات و حتی حرف زدنش می‌آمد و می‌رفت. حس کرد این دفعه شاگردش برایش مثل یک ستون نبوده، حتی دوست داشته با او برقصد. دوباره نشست. نگاهی به کفش‌ها انداخت. مادرش نپوشیده بودشان. خودش هجده سالش بود که کفش‌ها را پوشیده بود. برای اولین‌بار و آخرین‌بار. بوی ادکلن پدر وقتی باهم می‌رقصیدند گیجش کرده بود. حس کرده بود بزرگ شده…. پدر نوک انگشتانش را می‌گرفت… او می‌چرخید و توی هر چرخ مادر را می‌دید که به دیوار تکیه داده و دستش را به گوشواره‌اش گرفته و اخم کرده. چقدر پدر به نظرش جذاب آمده بود. خودش را رها کرده بود توی بغل پدر. مادر بازوی پدر را گرفته بود و با خودش برده بود. آن شب تا صبح توی بغل مادر گریه کرده بود. نگاهی به پسر و دختر انداخت. مثل دو تنه درخت از این سر سالن تا آن سر حرکت می‌کردند. دوباره کفش‌ها را نگاه کرد. شش سالش بود آن موقع. یک هفته تمام بعد از ظهرها مادر دستش را می‌گرفت و توی خیابان‌ها دنبال کفش مشکی و قرمز می‌گشتند. هیج جا پیدا نمی‌شد. مادر می‌خواست با لباس شب قرمزش که موقع والس دامنش موج می‌خورد کفش‌های مشکی و قرمز بپوشد. والس را با پدر تمرین می‌کرد. مادر همه نوع رقص بلد بود اما پدر فقط والس می‌رقصید. او هم روی چهار پایه می‌نشست و نگاهشان می‌کرد. دست‌هایش را به‌هم زد و به طرف دختر و پسر رفت. به دختر گفت: -اجازه می‌دی؟ دختر محکم ایستاد و نگاهش کرد و گفت: -شما بگید من اجرا می‌کنم. داغ شد. نفس عمیقی کشید. دست‌هایش را توی هوا تکان داد. سعی کرد داد نزند. -خیلی خوب، خیلی خوب. پس گوش کن. باید دستت روی شونه‌اش باشه نه مثل طناب دار دور گردنش. پاهات هم باید هماهنگ و مخالف حرکت پاهای آقا دامادت حرکت کنه. نه اینطوری گره بخوری. – مکثی کرد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد- در ضمن من بیست ساله که دارم به عروس و دامادهایی مثل شما رقص یاد می‌دم. همیشه هم همین‌طور درس دادم. هیچ وقت هم از رقصیدن با جوجه خروس‌هایی که به جای رقص انگار کارتن شکستنی حمل می‌کنن لذت نبردم. متوجه شدی؟! حرفش که تمام شد متوجه شد تمام مدت انگشتش اشاره‌اش را رو به دختر توی هوا نگه داشته و دختر مبهوت نگاهش کرده. خودش هم می‌دانست که دختر حق داشته. یا حتی اینکه مثل روزهای قبل نبوده اما حرف دختر برایش سنگین آمده بود. خیلی وقت بود که موقع رقص فقط یک معلم بوده. تقریباً تبدیل به یک موجود بی‌جنسیت شده بود. حتی مردها هم تا آنجا که می‌دید حس خاصی از رقصیدن با او نداشتند. موقع رقص تمام حواسش به حرکات پاها، محل قرار گرفتن دست، صافی گردن و اینجور چیزها بوده. حالا امروز… می‌توانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده. اما دوست نداشت باور کند یا حتی به آن فکر کند. خواست برگردد و سر جایش بنشیند اما پاهایش راه نمی‌رفت. انگار کفش‌ها داشتند دهن کجی می‌کردند.از پا درشان آورد و نوک پا برگشت و روی صندلی نشست . نفسش بالا نمی‌آمد. صدای ریز دختر توی سرش می‌پیچید “ببخشید… منظوری نداشتم” بوی ادکلن و سیگار پسر که جلویش ایستاده بود و داشت عذرخواهی می‌کرد گیجش کرده بود. حس کرد شش سالش شده و مثل آن‌موقع می‌خواهد گریه کند. “چه جالب، همین دیروز یه خانم یه جفت کفش مشکی با پاپیون قرمز آورد که واسش بفروشم. من هیچ وقت امانت فروشی قبول نمی‌کنم اما اینا خیلی قشنگ بودن. خدا کنه اندازتون باشه” مغازه نیمه روشن بود. آفتاب دم غروب از کرکره‌های در، کف مغازه را راه راه کرده بود. پسر جوان با چشم‌های قهوه‌ای و موهای لخت نگاهش کرده بود که نوک پنجه ایستاده بود تا توی جعبه را ببیند. چشمک زده بود و او دلش ریخته بود. مادر کفش‌ها را پوشیده بود. جلوی آینه عقب و جلو رفته بود. -‌اندازمه! پسر جوان از پشت پیشخوان آمده بود این سمت، پشت مادر ایستاده بود و از آینه نگاهش کرده بود. مادر مثل همیشه قدم بر نمی‌داشت. انگار داشت می‌رقصید. پسر دور کمر مادر را گرفته بود. مادر هیچ نگفته بود و خودش را توی بغل پسر انداخته بود. باهم والس رقصیده بودند. کاملاً هماهنگ. مادر مثل همیشه نمی‌رقصید. ناگهان ایستاده بود و کفش‌ها را در آورده بود و کفش‌های خودش را پوشیده بود. پسر با همان لبخند آن‌ها را توی جعبه گذاشته بود و دست او که همانطور داشته نگاه می‌کرده داده بود. پلیور پسر بوی ادکلن تند و سیگار یخ زده می‌داد. مورمورش شده بود. مادر تا خانه را دویده بود و چند بار دستش را روی کاپوت ماشین‌هایی که نزدیک بوده بهشان بخورد کوبیده بود. او هم دنبالش دویده بود. توی خانه کفش‌ها را توی کمد اتاق او گذاشته بود و گفته بود “برای تو وقتی بزرگ شدی” آن‌شب صدای مادرش را شنیده بود که تا صبح توی بغل پدر گریه کرده بود. به پسر و دختر نگاه کرد که هنوز داشتند متقاعدش می‌کردند که بی‌احترامی نشده. دست‌هایش را توی هوا تکان داد. انگار که پشه‌ای را از جلوی صورتش براند و گفت: -‌بسه دیگه. من یک‌کم حالم خوب نبود. اگه بشه واسه امروز کافی باشه. پسر لبخندی از رضایت زد و چیزی شبیه “حتماً” گفت. کفش‌ها را نگاه کرد. مثل دو جانور بودند که آن گوشه سالن لم داده بودند. به ذهنش زد که کفش‌ها را به دختر بدهد. اما بلافاصله از فکری که کرده بود خجالت کشید. به طرف کفش‌ها رفت. با دو انگشت یک لنگه‌اش را برداشت و جلوی صورتش گرفت. طوری که انگار الآن انگشت‌هایش را گاز می‌گیرد. زیر لب جواب خداحافظی دختر و پسر را داد. چند بار به ذهنش زد که از همان پنجره روبرو پرتشان کند. اما منصرف شد. پشت سرش را نگاه کرد تا مطمئن شود دیگر کسی توی سالن نیست، با احتیاط دوباره پوشیدشان. جلوی آینه خودش را نگاه کرد. دست‌هایش را باز کرد و نوک پنجه ایستاد. شبیه به زن روی جعبه. نفسش را با صدا بیرون داد. لبخند زد. با خودش فکر کرد بعضی وقت‌ها می‌شود پوشیدشان.

  • نقدی بر نفحات نفت

    روزنامه فرهیختگان- فرشید غضنفرپور «نفحات نفت» رضا امیرخانی از آن دست کتاب‌هایی است که خواننده تا تمامش نکرده، زمینش نمی‌گذارد، البته این را خیلی‌ها درباره اثر امیرخانی گفته‌اند و می‌دانم حالا حرف چندان جدیدی هم نزده‌ام اما نکته قابل تامل‌تر در این اثر ژورنالیستی، پرداختن به موضوعی بسیار عمیق به صورتی بسیار عامه‌فهم است. نثر شیوا و روان امیرخانی در طول گزارشی که از مدیریت نفتی در این سرزمین روایت می‌کند، همواره مانع از آن می‌شود که خواننده از دست سوژه‌ای تا به این اندازه گسترده فرار کند چراکه ما ایرانیان ظاهرا عادت کرده‌ایم موضوعات سیاسی و اجتماعی پیرامونمان را ساده‌سازی کنیم و تنها با متهم کردن یک یا چند نفر، خود را از بند اتهام برهانیم. اصل گرفتاری نفت نیست، عوامانه است نظری که نعمت نفت را نقمت می‌داند. اصل گرفتاری ما مالکیت دولتی نفت است. «نفحات نفت» پرده از فساد گسترده‌ای برمی‌دارد که دولت و ملت در آن شریکند، چنان‌که خواننده، دست آخر در‌می‌یابد رانت‌خواری دامنه‌داری که ایرانیان به هیچ‌وجه نتوانستند از شرش خلاص شوند و حتی عوض کردن دولت‌های متفاوت از زمین تا آسمان هم دردشان را دوا نکرد، ریشه در جایی دارد که تصورش هم نمی‌رفت. هرچند در جایی هم خود امیرخانی تاکید می‌کند: «اصل گرفتاری نفت نیست، عوامانه است نظری که نعمت نفت را نقمت می‌داند. اصل گرفتاری ما مالکیت دولتی نفت است.» و حالا با همین عبارت، امیرخانی ما را به دعواهای شاه و مصدقی سال دهه ۳۰ می‌برد. آنجا که دکتر محمد مصدق نماد آرمانخواهی نسل‌های ایرانی، شیر نفت را از دست انگلیسی‌ها گرفت و به دست ایرانی‌ها داد اما چنان که امیرخانی می‌گوید مصدق نفت را ملی نکرد و چنان‌که تصور عامه برآن است، شیر نفت را هم به دست ایرانی نداد. مصدق نفت را از کمپانی بریتیش پترولیوم گرفت و به دست دولت ایران داد. دولتی‌اش کرد، نه ملی! و حالا می‌توانید با خیال راحت همراه امیرخانی شوید تا ببینید همین مدیریت نفتی که او از آن با عنوان مدیر سه‌لتی یاد می‌کند و در مقدمه هم با لحنی گزنده درباره‌اش می‌گوید: «روزگاری بنایم این بود که نام این نوشته را بگذارم مسوول سه‌لتی! یا دست‌کم تقدیمش کنم به مسوولان سه‌لتی… و مسوول سه‌لتی را ساخته بودم از عبارت مسوول دو لتی. با این توضیحات… که اولا مسوول سه‌لتی را دقت کنیم که هفت قرآن به می‌ان، با مسوول صلتی اشتباه نشود و مگر می‌شود مسوول اهل صله و پاداش و زیرمیزی و رومیزی باشد.» امیرخانی دامنه فساد مدیریت نفتی را تا فوتبال هم می‌گستراند تا یادآورمان کند بر سر این سفره‌ای که نسل اندر نسل به همت ویلیام ناکس دارسی و محمد مصدق نشسته‌ایم هیچ گوشه و کناری نمانده که از ترشح چرب و سیاه نفت در امان مانده باشد. در قسمت «کدام استقلال کدام پیروزی» با مثالی دم‌دستی از رئال و بارسلونای اسپانیا شروع می‌کند که رقابتشان رقابت درست و حسابی و رقابت پادشاه و ملت است، چنان‌که قرار بود رقابت تاج و پرسپولیس ما هم همان‌طور باشد و نشد! امیرخانی می‌گوید: «کدام استقلال و کدام پیروزی وقتی هر دو متصل می‌شوند به شیر نفتی که دست رئیس ورزش کشور است؟! و رئیس ورزش کشور خودش رقابت می‌کند با خودش، البته زیر نظر داور خارجی! کدام استقلال و کدام پیروزی زمانی که سیاست نفتی به خیال خام رای هواداران در مدیران این دو باشگاه اعمال نظر می‌کند… فقط عبارتی ژورنالیستی باقی می‌ماند به نام دو باشگاه مردمی که مردم در آن هیچ نقشی ندارند و راستی اگر مردم نقش داشتند، مگر می‌شد مدیر موفق را به فرموده جابه‌جا کرد؟!» فرمولی که در داستان تحزب‌های وطنی و خودرو‌سازی ملی هم عین آن را پی می‌گیرد و ادامه می‌دهد. به همین دلیل‌ها است که فکر می‌کنم امیرخانی اگر در روزگار مناسبش به دنیا می‌آمد می‌توانست برای خودش آل‌احمدی باشد در میان نویسندگان ایرانی هر چند همین اثرش به تنهایی آنقدر تکان‌دهنده هست که غرب‌زدگی جلال هم بود و نیز آنقدر ایراد و اشکال به آن وارد است که به غربزدگی هم بود، تفاوتش در اینجاست که جلال راه رهایی را در بریدن از غربزدگی روشنفکران ایرانی می‌دانست و امیرخانی یقه مسوولان سه‌لتی را می‌گیرد و مدیریت نفتی را متهم می‌کند که البته خودش هم می‌داند گریزی از آن نیست. وقتی نماد آزادی‌خواهی و آرمان‌طلبی در تنیدن این پیله به دورمان نقش محوری داشته است، خواننده کتاب خود را گرفتار در گزارشی می‌بیند که وضعیت تراژیک انسان ایرانی را در ناگریز‌ترین وجه آن ترسیم کرده، وضعیتی به واقع تراژیک. #نفحاتنفت

  • رخشی که آدم شد

    نگاهی به نمایشنامه «روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت» نوشته محمد چرم‌شیر «رخش» اسب رستم پهلوان شاهنامه فردوسی حکیم است که محمد چرم شیر به رابطه این دو به شکل ویژه‌ای در نمایشنامه «روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت» پرداخته است. نشان دادن یک اسب حالا فرقی هم نمی‌کند که این اسب حتما باید رخش رستم باشد، در صحنه چندان هم دور از ذهن نیست، اما آنچه در یکی از آخرین نمایشنامه‌های منتشر شده چرم‌شیر جلب توجه می‌کند اول رابطه‌ او با رستم است و دوم یکی شدن جایگاه رخش با سهراب و رخش با رستم است. بنابراین همین تحلیل و تفسیر است که اقتباس نمایشنامه‌نویس نوگرا و تجربه‌گرای ایرانی بیشتر جلوه‌گر می‌سازد. یعنی او نمی‌خواهد با پایبندی به متن فردوسی یا الگوپذیری از دیگران در اقتباس ادبی متن خود را بنویسد بلکه او در پی هنجار شکنی است، به عبارت بهتر چرم شیر پیشنهاد تازه‌ای را در زمینه اقتباس ارائه می‌کند. متن «روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت» با تک‌گویی رخش و بعد رستم آغاز می‌شود و همین برخورد از ابتدا بیانگر ایجاد فضایی فانتزی است تا مخاطب بتواند دگردیسی‌های بعدی را آگاهانه و با چشم باز بپذیرد. آنچه مد‌نظر محمد چرم‌شیر است، بریده‌ای از شاهنامه است. دیدار رستم و تهمینه که البته این دیدار با تفسیری متفاوت ‌به نمایش درآمده است، چون چندان هم نمایشنامه نویس وفادار به متن فردوسی نیست بلکه می‌داند که چنین دیداری به وقوع پیوسته که ماحصل آن هم پسری به نام سهراب است که به دست پدرش کشته می‌شود. اما نویسنده ‌امروز بر آن است تا بنابر تحلیل خود این موقعیت را دگرگونه روایت کند. تهمینه به همراه مادرش (شهربانو) و تعدادی از بانوان در دژ سمنگان پناه آورده‌اند تا هیچ دیداری با مردان نداشته باشند. دلدادگی و مظلومیت رخش و خشونت و نامردی رستم بازگوکننده شرایط تحمیل شده بر رستم است و همین خود می‌تواند بستر را برای بازآفرینی این شخصیت‌ها در مدل‌های متفاوت با متن شاهنامه را فراهم کند. دل کندن رخش از رستم برای دل بستن این مرد جنگ به یک زن است که اصلا طالب جنگ و خون ریزی نیست. خاله تهمینه (زن جادو) از این رسم و آیین ضد مردانه دل کنده ‌و حالا پیش‌گویی می‌کند که پهلوانی می‌آید تا با عبور از دژ و پیوند با یکی از دختران این رسم را برهم ریزد اما شهربانو درصدد بر می‌آید که پیش از وقوع این اتفاق با کشتن رستم مانع از تحقق آن شود. نقشه شهربانو هم با اقدام به موقع رخش نقش بر آب می‌شود چون اسب شهربانو را می‌کشد و خود نیز به دست رستم فنا می‌شود. این جان فدا شدن رخش به جای رستم بار دراماتیک اثر را مضاعف می‌کند و تو وا می‌مانی که چرا باید رستم این بخش از زندگی خود را که خیلی هم مهم است، بناحق نادیده بگیرد؟ تک گویی رخش و رستم که از هم قهر کرده‌اند و به دنبال هم هستند، در جای جای متن با کلمات و دلدادگی‌های مختلف تکرار می‌شود. انگار قرار است که این بار تراژدی شکل نمادین به خود بگیرد و ما از منظری دیگر بتوانیم به روابط آدم‌ها پی ببریم. دلدادگی و مظلومیت رخش و خشونت و نامردی رستم بازگوکننده شرایط تحمیل شده بر رستم است و همین خود می‌تواند بستر را برای بازآفرینی این شخصیت‌ها در مدل‌های متفاوت با متن شاهنامه را فراهم کند. دل کندن رخش از رستم برای دل بستن این مرد جنگ به یک زن است که اصلا طالب جنگ و خون ریزی نیست. او دوست دارد که رستم را مدام در حال جنگ و پیکار ببیند و هیچ‌گاه از بوی خون و خشونت دور نشود. اما گویا رستم طالب لطافت و مهر است و نمی‌خواهد هنوز هم با جنگ بیاویزد‌. این نظرگاه رابطه ‌بین رخش و رستم را به هم می‌ریزد اما قتل شهربانو که با قصاص اسب یا رخش همراه خواهد شد، به دست رستم این قصاص عملی می‌شود. فضای متن با استیصال درونی شخصیت‌ها لبریز شده است و زن جادو با پیش‌گویی‌های خود بر این استیصال روزافزن دامن می‌زند‌. او گویا درصدد است همه ‌زنان سمنگان دژ از این دخمه ویرانگر بیرون بیایند و با دل بستن به مردان از خشونت و جنگ بکاهند. اما شهربانو که مرد خود را به واسطه گول زدن‌های خواهرش، زن جادو، از دست داده همچنان در پی انتقام از مردان است. به لحاظ روان‌شناسی این زن عقده‌مند است و بنابر نظریه آدلر او در پی عقده گشایی است و به همین منظور سمنگان دژ را برای پرهیز و دوری جستن از مردان برای زنان ایجاد کرده است. در این بین مردی می‌آید تا آیین تازه‌ای را در این حریم زنانه رسم کند. همین تفسیرهاست که متن را به روز می‌کند تا ما از دیدگاه فمنیستی یا روان‌شناسانه بتوانیم قرابت بیشتری با متن پیدا کنیم. به قلم: رضا آشفته بر گرفته از سایت ایران تئاتر #روایتعاشقانهایازمرگدرماهاردیبهشت

  • شمشیر شکسته‌ی سلیقه و نجابت

    نگاهی به رمان اتحادیه‌ی ابلهان یک مامور مخفی دست و پا چلفتی که برای تنبیه به مستراح ایستگاه اتوبوس تبعید شده، پیرمرد عاشق‌پیشه‌ای که فکر می‌کند همه پلیس‌ها کمونیستند، یک پیرزن فقیر دایم‌الخمر، رییس بی‌انگیزه کارخانه در حال ورشکستگی تولید شلوار و کارمندان و کارگرانی از او درب و داغان‌تر، زنی که به سبک بیمارگونه و مسخره‌ای نظریات نوین روان‌شناسی را بلغور می‌کند و در حقیقت به هجو می‌کشد، هات‌داگ‌فروش متقلبی که به عنوان ادای دین به سنت و تاریخ نیواورلینز بر تن فروشندگانش لباس فرم دزد دریایی می‌پوشاند: این‌ها و شخصیت‌های دیگری از این قبیل، در ماجراهایی موازی قرار می‌گیرند و در ‌‌‌نهایت مانند تکه‌هایی از یک پازل به هم می‌پیوندند تا اتحادیه‌ای از ابلهان را در جامعه‌ای که نمونه عصر حاضر است تشکیل دهند. همچنین با کار‌ها و حرف‌های بی‌معنی و دلقک‌گونه‌شان بر ادعای «ایگنیشس» قهرمان محوری رمان که جهان امروز را سیرکی متحرک می‌بیند صحه بگذارند. اما شخصیت اصلی اثر، ایگنیشس است که سایه سنگین و هیولاوار او بر کل رمان سنگینی می‌کند: ایگنیشس، پسر چاق و تنبلِ سی و چندساله، ساکن محله‌ای پست در نیواورلینز با مادر پیر و دایم‌الخمرش زندگی می‌کند و متخصص فرهنگ و هنر قرون وسطا است. او که معتقد است با فروپاشی نظام قرون وسطا، خدایان هرج‌و‌مرج و جنون و بدسلیقگی مستولی شدند و انجیل مزورانه‌شان را روشنگری نام نهادند، عجیب و غریب می‌پوشد، رفتار می‌کند و حرف می‌زند و روز‌هایش را به تنظیم کیفرخواست تاریخی علیه جامعه و علیه قرن حاضر می‌گذراند: اثری که به گفته خودش از دریچه‌ای در وجودش به او الهام می‌شود و یک پژوهش فوق‌العاده در تاریخ تطبیقی است تا به انسان‌های فرهیخته مسیر فاجعه‌باری را که بشر طی چهار قرن اخیر در پیش گرفته نشان دهد. او آخرالزمانی شخصی دارد که در خیال خود، در آن، آدم‌ها را به محاکمه و چهار میخ می‌کشد. ایگنیشس یک عاصی است و آرمان‌های خود را در تضاد با وضع موجود می‌بیند. بخش مهمی از طنز اثر، برخاسته از همین تضاد است. در حقیقت می‌شود گفت موتور محرکه و در حقیقت جوهر اثر تضادی است که در کل رمان و رفتار و گفتار و حتی پوشش قهرمان‌های (و در واقع ضد قهرمان‌ها) اثر جاری است. قهرمان اصلی و دیگر آدم‌های اثر، در هاله‌ای از طنز رفتار می‌کنند و حرف می‌زنند؛ طنزی که‌گاه سیاه می‌شود و‌گاه سرخوشانه و ساده و‌گاه رنگ هجوی گزنده به خود می‌گیرد. قهرمان اصلی و دیگر آدم‌های اثر، در هاله‌ای از طنز رفتار می‌کنند و حرف می‌زنند؛ طنزی که‌گاه سیاه می‌شود و‌گاه سرخوشانه و ساده و‌گاه رنگ هجوی گزنده به خود می‌گیرد. تقابل ایگنیشس با جامعه سیرک‌گونه اطرافش در قالب طنزی دلنشین ظاهر می‌شود؛ طنزی که درونی و برخاسته از ذات و منطق اثر است. عصیان ایگنیشس از نوع عصیان هولدن در ناتوردشت نیست. او یک کمال‌گرا است که به دوره شکوه قرون وسطا دل بسته و در جهان امروز اثری از این شکوه و امیدی برای دستیابی به آن در آینده نمی‌بیند. این است که به قول خودش در انزوا و مراقبه می‌لتونی در صومعه شخصی خودش غرق شده و از اتاق متعفن خود حاضر نیست بیرون بیاید و تن به تعفن رویارویی با جامعه‌ای که آن را در حال فروپاشی می‌بیند، بدهد. این‌جا است که اولین جرقه‌های طنز اثر زده می‌شود. این طنز در سایه تضاد میان لحن و نگاه آرمان‌خواهانه و پرطمطراق ایگنیشس که می‌خواهد دنیا را نجات دهد با نگاه تقدیرگرایانه‌اش که متاثر از آموزه‌های بوئتیوس فیلسوف قرون وسطایی و تعالیم او در کتاب تسلای فلسفه است رخ می‌دهد. او از سویی خود را در مقام منجی می‌بیند و از سوی دیگر گرفتار بی‌عملی، انفعال، بی‌تفاوتی، بیکاری، تنبلی و کثیفی است. سویه دیگر این تضاد، اندیشه بنیانی او است: قرون درخشان و اتوپیایی او (قرون وسطا)، از تاریک‌ترین دوره‌های حیات بشریت به‌شمار می‌آید. اما این پایان ماجرا نیست: ایگنیشس برای تامین خسارت تصادف اتومبیل مادرش مجبور می‌شود به قول خودش «به گونه‌ای شجاعانه» پای به اجتماع بگذارد: این‌جا است که تضاد او با جامعه‌ای که از آن متنفر است در جای جای اثر متجلی می‌شود و طنز در موقعیت و کلام می‌آفریند. این طنز در آمیزش با رفتارهای عجیب و کاریکاتوریستی شخصیت‌های دیگر رمان و تضادی که میان جایگاه اجتماعی و فردی آن‌ها با رفتارشان وجود دارد کامل می‌شود. آنچه به طنز در رفتارهای ایگنیشس شدت می‌بخشد، در درجه اول ادبیات خاص او است که پرطمطراق و مطنطن است و در تقابل با ادبیات محاوره‌ای قرار دارد و خود‌به‌خود دارای بار کمیک است، همچنین رفتار‌ها و سخنان غریب و تضاد آلوده او است که موقعیت طنز می‌آفریند. او فلسفه بی‌روح طبقه متوسط را به دیده حقارت می‌نگرد، از این رو آن را به هجو می‌کشد، مسخره می‌کند، به بازی می‌گیرد و آگاهانه دست به ویرانگری می‌زند: «- فکر کنم خوابم برد، چون یادم می‌آید که توسط پلیسی که با نوک کفش بی‌ادبانه به دنده‌هایم سقلمه می‌زد بیدار شدم. فکر می‌کنم سیستم من نوعی مُشک ترشح می‌کند که برای اولیای امور دولتی بسیار خوشایند است. وگرنه چه کسی به خاطر انتظار معصومانه برای مادرش جلو یک فروشگاه دستگیر می‌شود؟ جاسوسی چه کسی را می‌کنند و گزارش چه کسی را می‌دهند به خاطر برداشتن یک بچه گربه ولگرد بیچاره از جوی آب؟ ظاهرا مثل یک زن خیابان‌گرد درشت‌اندام جماعت پلیس‌ها و بازرسان بهداشت را به خود جلب می‌کنم. بالاخره روزی دنیا مرا به عذری مضحک دستگیر خواهد کرد. در انتظار روزی نشسته‌ام که مرا کشان‌کشان به سیاهچالی با تهویه مطبوع ببرند تا زیر نور لامپ‌های فلورسنت و سقف‌های عایق صدا تاوان تمسخر تمام ارزش‌هایی را بدهم که سال‌ها در قلب‌های کوچک لاستیکیشان عزیز داشته‌اند. تمام‌قد از جا برخاستم- برای خودش نمایشی بود-و از بالا به دیده تحقیر پلیس بی‌ادب را نگاه کردم و او را با جمله‌ای در هم شکستم که خوشبختانه معنایش را متوجه نشد… (ص۲۸۲) اگنیشس سر سوسیس‌فروش کلاه می‌گذارد نه به خاطر میل به زیاده‌طلبی بلکه از روی میل به تحقیر فروشنده. نقش رییس یک حزب ترقی‌خواه را برای مشتی دیوانه فاسد خوشگذران بازی می‌کند تا از این راه توانایی‌اش را به رخ دوستش (می‌رنا) بکشد و رویش را کم کند. تلویزیون و سینما دو وسیله ارتباط و پرورش افکار عمومی که به گفته ایگنیشس برنامه‌ها و فیلم‌های اهانت‌آمیز و مزخرف منتشر می‌کنند و منزجرش می‌کنند، سرگرمی اویند و به تعبیر خودش دیدن عمق منجلاب حالش را بهتر می‌کنند. او که استیلای خدایان هرج‌و‌مرج و جنون را بر جامعه امروز به نقد می‌کشد خود نیز در تعامل با جامعه گرفتار‌‌‌ همان خدایان می‌شود و حرکت‌های اجتماعی او رنگ جنون به خود می‌گیرد و هرج‌و‌مرج می‌آفریند و به مضحکه بدل می‌شود. این است که همه تلاش‌هایش در ‌‌‌نهایت به «مسخره‌بازی‌های همیشگی» تبدیل می‌شود و از سوی جامعه هیولای وحشتناک و غول بی‌شاخ و دم و ولگرد و دیوانه لقب می‌گیرد. حتی در ‌‌‌نهایت از سوی مادرش نیز طرد می‌شود، چراکه به نظرش، همیشه مقصر است و رسوایی و آبروریزی به راه می‌اندازد. او دن کیشوتی است که با شمشیر پلاستیکی توان مقابله با واقعیات تلخ پیرامونی خود را ندارد و این تضاد، ستیزش‌های او با جهان پیرامونش را در هاله‌ای از طنز تلخ قرار می‌دهد: «- ایگنیشس فریاد زد: «من شمشیر انتقامجوی سلیقه و نجابتم.» همان‌طور که با سلاح شکسته پیراهن را خراش می‌داد خانم‌ها به سمت خیابان رویال می‌گریختند. (ص۳۰۴) ایگنیشس وقتی هم که می‌خواهد در جنگل سوداگری مدرن کاری کند، قاعده بازی را بلد نیست. همیشه بازنده است، خودش می‌گوید چون ارزش‌های کارفرما‌ها را زیر سوال می‌برد. در اولین تجربه کاری‌اش در مقام کارمند دفتری یک کارخانه در حال ورشکستگی، برای این‌که روحی تازه در کسب و کار بدمد و نظرات به قول خودش فوق‌العاده را اجرا کند، کارگران سیاهپوست کارخانه را با شعار پرطمطراق ولی توخالی «جنگ صلیبی برای احقاق حق سیاهان» ‌به شورش تشویق می‌کند چراکه معتقد است ستیزه‌خویی و استبداد شرط دوام آوردن است و دنیا فقط حرف زور را می‌فهمد، ولی این کار تنها به مضحکه‌ای غریب ختم می‌شود و به اخراجش می‌انجامد. او‌‌‌ همان گونه که دوستش می‌رنا برایش نوشته است، نمی‌تواند خودش را با مشکلات حاد عصری که در آن زندگی می‌کند تطبیق دهد. او به گفته خودش: «یک نابه‌هنگامی است، یک خطای تاریخی است، مردم این را متوجه می‌شوند و بدشان می‌آید.» می‌رنا هم‌دانشگاهی سابق ایگنیشس است که عقایدی به رادیکالی او دارد و نامه‌های این دو به هم از خواندنی‌ترین بخش‌های کتاب است که طنزی خواندنی و دلنشین در آنجاری است. در انت‌ها این دختر در پی نجات ایگنیشس برمی‌آید؛ نجاتی که احتمالا همان‌طور که خود ایگنیشس پیش‌بینی کرده است نتیجه‌ای جز سردرگمی مضاعف برایش نخواهد داشت… به قلم بهار رویاصدر برگرفته از پایگاه اطلاع‌رسانی موسسه شهر کتاب #اتحادیهیابلهان

  • بخشی از کتاب “همشاگردی‌ها 1” را بشنوید:

    «همشاگردی‌ها» مجموعه‌ی داستان‌هایی است از نویسندگان جوانی که در کلاس‌های داستان‌نویسی حسین مرتضائیان آبکنار شرکت کرده‌اند. کتاب به همت آبکنار گردآوری شده است. داستان «بلوک‌های بتونی» نوشته امید پناهی آذر از این کتاب را به همت مهدی مرعشی در این برنامه عصر یکشنبه رادیو مونترال از دقیقه هشتم بشنوید: #همشاگردیها۱

  • بررسی جامعه شناختی کتاب آشفته حالان بیدار بخت از غلام حسین ساعدی

    کتاب آشفته حالان بیدار بخت در واقع متشکل از ده داستان کوتاه ساعدی است که در مقاطع مختلف عمر خویش آن‌ها را نوشته و بصورت پراکنده در نشریات ادبی به چاپ رسانده است. ولی از آنجائی که سه قصه از این مجموعه از لحاظ مضمون و فضایی که رویداد‌ها در آن ساخته و پرداخته شده و شخصیت‌ها به حرکت در می‌آیند تا اندازه زیادی متفاوت از هفت داستان دیگر است که از این لحاظ مشابهات زیادی دارند بنابراین سه قصه شنبه شروع شد، بازی تمام شد و آشفته حالان بیدار بخت بصورت جداگانه یا به ضمیمه سایر مجموعه داستان‌های ساعدی مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهد گرفت و از سوی دیگر دو داستان کوتاه دیگر ساعدی به نام‌های «قدرت تازه» و «روح چاه» به‌‌ همان دلیل پیش گفته به همراهی این کتاب آورده می‌شوند. در حقیقت می‌شود گفت این مجموعه داستان بیان سمبلیک و‌گاه آشکار حکایت قدیمی ولی هنوز بشدت تأثیرگذار استبداد و خودکامگی نظام سیاسی و فضای پلیسی، امنیتی و خفقان‌آور جامعه‌ای می‌باشد که از ایستادگی و مبارزه‌ای شایسته در آن خبری نیست و حرکتهای پراکنده و تک و توک در اینجا و آنجا هم بشدت سرکوب می‌شود. «یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم که پادگان بزرگی پشت خانه ما (که مانند برجی از قلب کویر قد کشیده است) پیدا شده. تعداد بیشمار چادر‌ها مانند لکه‌های خاکستری در سرتاسر شنزار بزرگ پراکنده است… از روزی که آن‌ها آمدند من و زنم بالای برج مراقب آن‌ها بودیم… من و زنم در قلب کویر زندگی ساکتی داشتیم شنزار بزرگ و کویر آرام تنها تماشاگه ما بود. اما پادگان در‌‌ همان روزی که پشت خانه ما پیدا شد وضع خانه ما نیز عوض شد، دیگردیوار آهنی نیز نمی‌توانست حالت محرمیت خانه ما را حفظ کند.» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۲۱۸) و یا قطعه زیر از‌‌ همان قصه پادگان خاکستری: «… شب که می‌شد تبم بالا می‌رفت. صدای پای زنم را از پله‌ها می‌شنیدم که دوان دوان پایین می‌آمد و از دستم می‌گرفت و به زور بلندم می‌کرد و با اصرار و التماس مرا بالا می‌برد پشت پنجره که می‌رسیدیم ستونی دود غلیظ از وسط کویر بلند می‌شد و توی آن پرچمی از آتش، و دور آن حلقه‌ای از سرنیزه، نگاه می‌کردیم، هر دو می‌لرزیدیم، زنم مرا در آغوش می‌گرفت دنده‌های سینه‌اش به قفسه من می‌خورد و هی می‌پرسید: «چه خبر است، چه خبر است» من با اشاره انگشت بهش می‌فهماندم که نباید حرف بزند… تنها صدا‌ها را می‌شنیدیم صدای مرد بلند قد و لاغری را که از دور فرمان‌هایش را می‌داد ما چند بار سایه او را دیده بودیم ولی شب‌ها صدایش همه کویر را پر می‌کرد برجی بود با یک حنجره و چه نعره‌هایی…» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۲۲۱و۲۲۰) همچنین تکه‌ای بلند از داستان خانه باید تمیز باشد که ساعدی در آن وضعیت خانه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن زندگی و عشق بی‌معناست و حکایت جامعه استبداد زده‌ای که در میان کثافات و آلودگی‌های آن چشم‌های تفتیش کننده غریبی همه جا انسان را می‌پاید: «مرد جوان کلید را انداخت تو قفل، قفل خیلی راحت پیچید و در باز شد اما مرد جوان به جای اینکه وارد خانه شود یک قدم عقب رفت، سرش را دراز کرد. پا‌هایش را از هم باز گذاشت و ساکت ماند. زن پرسید: چی شد؟ مرد جوان جواب نداد، زن با احتیاط جلو رفت و گفت: چه خبره؟ مرد گفت: هیچی، یه کم کثیفه. زن نزدیک‌تر شد و از بالای شانه مرد داخل خانه را نگاه کرد و گفت: ایوای. و با سرعت دوید به دم در خانه. مرد گفت: چیزی نیس عزیزم اصلاً نترس. داخـل خانه پر بود از انواع و اقسـام حـشرات و جانوران گوناگون که بی‌خیال برای خـود می‌گشتندواز کنار هم ردمی شدند و از روی هم می‌گذشتندبا پاهای عجیب و غریب قدم می‌زدند، می‌دویدند و می‌ایستادند بعضی‌ها ایستاده بودند و چیزی را لیس می‌زدند، بعضی‌ها می‌پریدند و از روی هم رد می‌شدند‌گاه سوسک گنده‌ای خیلی آرام کنار موش مرده‌ای می‌ایستاد و از لای دنده‌های لخت او به درون سینه‌اش سرک می‌کشید… رتیل‌های کوچکی که با شیطنت فراوان به همدیگر هجوم می‌آوردند سوار هم می‌شدند و از جـمع شدن آن‌ها رتـیل بسیـار بـزرگی درست می‌شد که دور چشمان منجمدش، مژه‌های فراوانی داشت عنکبوت‌های نامرئی غریبی که بیشترشان از هوا آویزان بودند و برای خود تاب می‌خوردند و تورهای آنان هر گوشه پر بود از خرچسونه‌های نیم خورده، و پشه‌های بی‌بال و بی‌کله، حتی در یکی از تور‌ها چشم زنده‌ای دیده می‌شد که بیشتر به چشم یک گاو شبیه بود که هر از چندگاه یکبار پلک می‌زد… همه این چیز‌ها را در یک لحظه زن جوان دیده بود، اما مرد، موقعی که در را باز کرده و پا عقب گذاشته بود، میلیون‌ها جانور غریب فرز و چابک از جلوی چشم او گریخته، در اتاق‌ها و پستو‌ها و گوشه‌های تاریک قایم شده بودند و مرد جوان صدای نفس نفس زدن آن‌ها را حتی بعد از فرارشان می‌شنید و انواع و اقسام چشم‌های عجیب و غریب را از دور و نزدیک و از تاریکی‌ها دیده بود که به شدت مواظب او هستند.» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۱۵۱و۱۴۹) اما همواره افرادی هستند که در مقابل این ساختار نابود کننده و مرگ زا از خود جربزه و مقاومت نشان داده و علیرغم تمامی پیامد‌ها و هزینه‌های سنگین در برابر آن قد علم می‌کنند و از تهدید و ارعاب خودکامـگان و نوکـران متملق و جـبار آنـ‌ها نمی‌هراسند. ساعدی در داسـتان صدا خونه اینچنین اشخاصی را به تصویر می‌کشد: «… به جای چهار قدم پنج قدم می‌روم، مگر نمی‌تونم، کسی که چشـمش بسته است نمی‌تواند مرا ببیند فـرمـانده کوچک هم جلو‌تر از ما، مثل عروسک چـهار قـدم تمام می‌رود. می‌رسیم جلوی جایگاه، فرمانده بزرگ ایستاده خوابیده، اما یک دفعه نعره‌اش از چهار بلندگوی گوشه‌های میدان بیرون می‌ریزد: «نفر سوم صف پنجم! آه مرده شور این نفر سوم را ببرد عجب بدبختی گیر کرده‌ام» اما تمام نمی‌شود فرمان دیگری صادر می‌شود: «سرکار ستوان، این سرباز را می‌بری می‌اندازی پشت موزیک تا شامگاه آنجاست، بعد جلو اسلحه خانه پاس می‌گذاری تا استخوان‌هایش خرد شود و شب هم باید تا صبح راه رفتن تمرین کنه متوجهی؟» دوباره از صف بیرون می‌روم. نامه‌ای آن طرف میدان روی زمین افتاده است نکند مال من باشد اما نه، مگر این شیپور‌ها می‌گذارند، از لبه شیپور‌ها آب می‌ریزد، چشم‌های پرخون، خیک‌های پرباد، چطور می‌توانید این همه بدمید و نفستان بریده نمی‌شود… – فرمانده بزرگ از جایگاه فریاد می‌زند: های سرباز، اون لکه چیه که پرچم را کثیف کرده؟ از توی شیپور فریاد می‌زنم: «چیزی نیس. یک لکه خون، یک دست که زیر ساطور له شده، یک مغز مغشوش، یا… زاغچه‌ای قرمز بالا سر اموات» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۲۱۳و۲۰۸و۲۰۷) و این گونه است که سیستم‌های پلیسی و سازمان‌های امنیتی به سرکوب این زاغچه‌های سرخ که همرنگ جماعت نیستند، می‌پردازد و برای اجتناب از ایجاد هرگونه شکاف در بدنه نظام سیاسی فاشیستی که امکان ترمیم آن هیچگاه فراهم نمی‌شود در حراستی تمام عیار و همه جانبه از نظام سیاسی فوق حتی عواطف انسانی و روابط دوستانه و سرانجام هر گونه ارزشهای اخلاقی و بشری را نادیده می‌گیرند. حال قطعه‌ای از داستان میهمانی: «چشم‌های مورب مه‌مان و گوش‌های بزرگ بالاله‌های آویزان، بله خودش بود. ده دقیقه همدیگر را بغل می‌کنند چه خوشحالی غریبی، بچه‌ها بهت زده در آستانه در آندو را نگاه می‌کنند و آخر سر زن صاحب خانه و خواهر جوانش که از فاصله دور‌تر با کنجـکاوی بیشتر به تماشا ایستاده‌اند، از هم جدا می‌شوند، روبروی هم می‌نشینند و صاحبخانه می‌گوید:‌ ای خدا،‌ای خدا، تو از کجا منو پیدا کردی؟ میهمان می‌گوید: یادته؟ یادته؟ چه روزگاری داشتیم. – عمری از هر دوی ما گذشته. – تو چقدر شکسته شدی؟ – عوضش تو خیلی جوون مونده‌ای…. عصر دوشنبه خانه سوت و کور بود، می‌ه‌مان آمده بود و جنب و جوش غریبی بر پا کرده و رفته بود. زن و شوهر زیر بید مجنون، در دو طرف میز نشسته بودند و چایی می‌خوردند بچه‌ها ساکت و آرام توی اتاق سوغاتی‌های فراوان عمو را تماشا می‌کردند. زن آهی کشید و گفت: «ای کاش چند روزی بیشتر میموند.» شوهر گفت: «آره» و بلند شد و رفت داخل ساختمان و وارد اتاق کار شد، جلو ردیف کتاب‌ها ایستاد، دلش می‌خواست چیزی بخواند، ولی حوصله نداشت. کتابی را درآورد و ورق زد و سر جاش گذاشت، کتاب دیگری درآورد و ورق زد و سرجاش گذاشت، کتاب دیگری درآورد و پشت میز نشست که یک مرتبه زنگ در خانه به صدا درآمد، بچه‌ها به طرف در خانه دویدند، چند لحظه بعد برگشتند و در اتاق را باز کردند و در حالی که هر دو ورجه ورجه می‌کردند و به هوا می‌پریدند داد زدند: «بابا، بابا مهمون، مهمون، چند تا مهمون، چندتا عمو اومدن، اومدن.» منصور کتاب را بست و از راهرو گذشت، شش مرد ناشناخته داشتند پله‌ها را بالا می‌آمدند. آن‌ها می‌ه‌مان نبودند، آن‌ها آمده بودند آقای منصوری را به میهمانی ببرند. پنج سال و خرده‌ای از آن روز گذشته، ولی آقای منصوری هنوز از میهمانی برنگشته است.» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۲۵۰و۲۴۹و۲۳۳و۲۳۲) ساعدی در داستان دیگر این مجموعه یعنی اسکندر و سمندر در گردباد در واقع اشاره به سؤظنی دارد که عمیقاً و در ژرفا سیستم امنیتی نظام سیاسی را آزار می‌دهد. سؤظنی که نشانه‌ای دیگر از ناتوانی ذاتی این گونه حاکمیت‌های مستبد و پلیسی بوده وناشی از ترسی ناپیدا ولی بشدت محسوس است که پیوسته آنان را از درون می‌خورد و نابود می‌سازد ترس از توده مردم و احساس ضعف و زبونی در مقابل قدرت بی‌کران ملت: «[سمندر] دلش می‌خواست هر طوری شده اسکندر را بیدار کند و بگوید که نه خیر، به مسـافرت نمی‌رود باز به بالکـن برگشت و بلآند، خیلی بلند سه بار سوت کشید و سه بار هم چراغ قوه‌اش را روشن و خاموش کرد از همسایه روبرو هیچ خبری نشد. نه خیر، خواب عمیق و دور از کابوس، اسکندر را بطور غریبی بلعیده بود. … صدای زنگ در بار دیگر بلند شد. سمندر گوشی دربازکن را برداشت و پرسید: کیه؟ مرد نا‌شناسی گفت: «باز کن»… در آپارتمان را باز کرد چهار نفر وارد آپارتمان شدند هر چهار نفر مسلح بودند، و دو نفر از آن‌ها اسلحه‌شان را حتی پیش از اینکه سمندر در را باز کند بطرف او نشانه رفته بودند. … گاهی وقت‌ها موجودات عجیب و غریب و خطرناکی پیدا می‌شن، مثلاً این همسایه روبرویی تو، می‌دونی چی ازآب در آمد، می‌دونی چکاره بود؟ خودم مچشو گرفتم، کسی اصلاً نمی‌تونست بو ببره که اون هم واسه خودش کاره ایه. شب‌ها می‌اومد روی بالکن مدام با چراغ علامت می‌داد، من از پشت بام می‌پایـیدمش و خودم کشـفش کردم به خونه‌اش که ریختند، نمی‌دونی چی‌ها گیر آوردن، باورت نمی‌شه. « اسکندر حیرت زده پرسید: «این همسایه روبرویی؟» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۴۲و۲۱و۲۰) ساعدی در قصه «واگن سیاه» به نوعی دیگر داستان این سوء ظن و ترس دائمی سیستم سیاسی و سازمان امنیتی آن را به نمایش می‌گذارد. این داستان کوتاه سراپا حکایت از یک جریان مسلح و زیرزمینی مخالف حاکمیت است که با ترفندهای تحسین آمیز شبکه ضد اطلاعات رژیم سیاسی را به بازی می‌گیرد. اگر چه سرانجام کشف و منهدم می‌شوند و چریک‌های مبارز پس از شکنجه همه بدست جوخه‌های اعدام سپرده می‌شوند ولی سنگر مجاهدان مسلح خالی نمی‌ماند و افراد دیگری جای بر خاک افتادگان را پر می‌کنند و انتقام آن‌ها را از شخص خائنی که با سازمان امنیت همکاری و قهرمان داستان و رفقایش را لو داده بود می‌گیرند: «با هیچ وسیله‌ای نتونسته بودیم رامشون کنیم و به حرفشون بیاریم، با هیـچ وسیله‌ای نمی‌شد نعره‌ها شونو خاموش کرد، و تنها چاره، همون بود که در انتظارشون بود. یک صبحدم، با دو تا کامیون به می‌دون تیر رفتیم تمام مراسم، مثل همیشه، با سرعت پیش می‌رفت و درست وقتی جوخه زانو به زمین زد، نعره وحشی و خشمگین اونا چنون به آسمون بلند شد که من مجبور شدم گوشامو بگیرم و چشمامو ببندم. دو ماه بعد احمد درازه رو، با حال زار و نزار، آزاد کردیم و اون که انگار تمام هوش و حواسشو از دست داده بود، بی‌هیچ خوشحالی مرخص شد. ولی دو روز بعد خبر دادن که مردی با یه گلوله پای یکی از واگن‌های اسقاط راه آهن کشته شده، با عجله خودمو رسوندم و جسد احمد درازه رو پیدا کردیم که گلوله‌ای وسط دو ابروشو شکافته بود. به این ترتیب پرونده کت و کلفت بوغوس و رفقایش دوباره از بایگانی برگشت و رومیز من جا گرفت.» (ساعدی، ۱۳۷۷، ۳۱۵و ۳۱۴) واقعیت جامعه‌ای که در آن نبرد اردوگاه‌های فکری و سیاسی رقیب شکل فیزیکی بخود گرفته و به حذف جسمانی می‌انجامد چنان وحشتناک و غیر قابل تحمل و پر از واهمه است که حتی اصحاب فکر و اندیشه، در گرداب گمانه زنی‌های دور از واقع و سراپا ذهنی انسان‌های عادی محیط و جامعه خویش تا به حد و اندازه یک مخالف و چریک مسلح تغییر وضعیت یافته و با تحمل شدائد و عذابهای ناشی از این روحیه قهرمان پروری و شهید سازی، بعـضاً گرفتار کـوتاه بینی‌ها، تعصب‌های ناروا و حماقت‌های عوامانه آنان شده و دو دستی تحویل نیروهای امنیتی سیستم می‌شوند. حال پازلی از قصه‌ای وای تو هم: «و پنج روز بعد، فرامرز رضوی را به جرم نشر مجموعه مقالات‌اش دستگیر کردند، خیلی ساده، مثل تمام دستگیری‌ها که ساده است. در را زدند و شش نفر آدم ساکت و حق بجانب وارد شدند و او را روی مبلی نشاندند و دو نفر در دو طرفش نشستند و چهار نفر دیگر تمام خانه را گشتند و تمام خانه را «تمیز» کردند. هر چه کاغذ و کتاب و نامه و عکس (البته فرامرز رضوی هیچ وقت زیاد عکس جمع نمی‌کرد و آلبوم هم نداشت) بود، همه را در کیسه‌های زباله ریختند و بعد گفتند «بفرمائید» و او را بیرون آوردند. بی‌آنکه بی‌حرمتی بکنند یا حتی دستبندی درکار باشد. … ماشین که به سر کوچه رسید، رضوی، آقای می‌رخانی را دید که توی ماشین خود، پشت فرمان نشسـته و با خنده ثابتی که تمام دنـدان‌هایش بیرون بود، او را نگاه می‌کند، طوری نگاه می‌کند که رضوی حتماً او را ببیند. رضوی هم تا دید، زیر لب گفت: «بله، تو هم»»(ساعدی، ۱۳۷۷، ۲۸۸ و ۲۸۷) بدیهی است که این کانونی‌ترین عنصر استبداد یعنی ترس که بنوعی دیالتیکی هم زائیده استبداد است و هم سازنده آن، فضایی را باز تولید می‌کند که در آن یأس، نومیدی، بیهودگی و نیهیلیسم تمام زوایای ذهن و ضمیر انسان‌ها را پر کرده و زندگی یی بدون نشاط و شادی به آنان هدیه می‌کند زندگی یی که رهاورد آن پوسیدگی عمر و غیر زمانمندی است که سرشار از تباهی، مرگ و نابودی می‌باشد به طوری که هیچگونه کوشش و تلاش در جهت بهبود وضع موجود و ایجاد تغییر در آن موقعیت آشفته صورت نمی‌گیرد و سکوت و سکون بر همه جا و همه کس مسلط می‌باشد. نه نجات بخشی هست و نه قهرمانی و در واقع، داستان قدرت تازه ساعدی نمایشی است از انسان‌هایی که گرفتار نومیدی‌اند و سخت در پی قهرمان و غافل از اینکه دیگر زمان ظهور مستبدان نجات بخش همچون نادر شاه بسر آمده است و در حقیقت همه آحاد ملت تا هر یک خود به تنهایی یک قهرمان و نجات دهنده نباشند امید به خروج از این تیره روزی و استبداد زدگی وجود نخواهد داشت: … بابا شیطان با خود گفت: «عجب دنیا به چه حالی افتاده، همه چیز سرد و خاموش و وارفته و بی‌جون و بی‌هدف، همه جا گورستانی شده، پس کو اون زندگی جوشان؟ کو اون روزگاردرخشانی که همه چی می‌غرید و قاطی می‌شد و وامی رفت و رنگ می‌گرفت…» (مهدی‌پور عمرانی، ۱۳۸۲، ۴۳۹) «… باید حسابی دنیا را به هم بزنیم، جوشش برپا کنیم، زندگی را رنگین‌تر، زیبا‌تر، پر امید‌تر بسازیم. وظیفه ما این است که بیهودگی را از دل‌ها بیرون کـنیم. یه راه بیشتر نمونده، دلم می‌خواد همین فردا، یه مرد گنده‌ای مثل قیصر یا نادر یا اسکندر پیدا بشه با‌‌ همان یکدندگی و لجاجت با‌‌ همان ایمان کامل به میدان بیاید» (پیشین، ۴۴۲) «… بابا شیطان با عصبانیت داد زد: «با شما هستم. انگش‌تر ایمان پیش کیه؟ نمی‌دونین؟ الاغهای نفهم؟ «دیدین؟ انگشتری که بهتون داده بودم بزرگ‌ترین اسلحه ما بود من اون انگشترو به دست همه اونایی که روزگاری سری تو سر‌ها داشتند کرده‌ام. به دست قیصر‌ها، نرون‌ها، اسکندر‌ها و نادر‌ها کرده‌ام. دست خیلی‌ها کرده‌ام حالا ازتون می‌خوام، همین امشب باید آنرا به دست یک نفر آدم گنده‌ای بکنم و آن وقت ببینین که دنیا چه جلا و شکوهی به خودش می‌گیره…» (پیشین، ۴۴۲) «… بابا شیطان با لحن نرمی پرسید: «کجا بود؟ از کجا پیدا کردی؟» پسر شیطان جواب داد: «دست یک مرد» بابا شیطان گفت: «دست یک مرد؟ کی بود؟» پسر شیطان گفت: «یک مرد ولگرد، یک مرد معمولی و شبیه هزاران نفر دیگر، یک مرد بی‌ایمان و بی‌خیال.» شیطان شکست خورده سؤال کرد: «یک مرد بی‌ایمان؟ چگونه ممکن است؟» پسر شیطان گفت: «آره مردی که در پوچی و بیهودگی غوطه ور بود نه به ما اعتقاد داشت نه به خدا، نه نیکی می‌شناخت، نه بدی، نه به چیزی علاقمند بود و نه از چیزی متنفر. بیهوده بود و از زندگی‌‌ همان بیهودگی را می‌شناخت.» … اشک چشمان بابا شیطان را پر کرد چند قدمی جلو آمد و با صدای بلند چنین گفت: «دوران ما بسر رسیده است، قدرت ما دارد رو به خاموشی می‌رود…» (مهدی‌پور عمرانی، ۱۳۸۲، ۴۵۵و۴۵۴) و در قصه روح چاه ساعدی در واقع به خصلت فریبکارانه استبداد و نیاز به مهار مداوم آن اشاره دارد و اینکه دادن اندکی مجال و فرصت برای ظهور آن به قیمت بسیار زیادی برای مردم تمام می‌شود و کوچک‌ترین غفلت و دل سپاری به وعده و وعیدهای مستبدین، آینده و پیامدی بسیار ناگوار خواهد داشت: «… مرد پاسدار شروع می‌کند به جمع کردن طناب. با زحمت طناب را بالا می‌کشد. صدای چاه آرام آرام تغییر می‌کند، خوشحال، امیدوار، کینه توزانه و تهدیدآمیز می‌شود، آقا، آقا، آقا، آقا!» یک جفت دست بسیار بزرگ، به لب چاه بند می‌شود. مرد پاسدار دستپاچه و وحشت زده، به چاه نگاه می‌کند. یک دفعه طناب را‌‌ رها می‌کند و در فکر چاره است. غولی به زور خود را از حلقه چاه بالا می‌کشد. مرد پاسدار دست و پا گم کرده، فرار می‌کند، غول خم می‌شود و چوبی از زمین برمی دارد و با قهقهه، مرد پاسدار را دنبال می‌کند» (مهدی‌پور عمرانی، ۱۳۸۲، ۴۷۶) ‌‌ نهایت اینکه عناصر و ویژگی‌هایی الگوی ساختاری مجموعه داستان «آشفته حالان بیدار بخت» این چنین جمع بندی و ارائه می‌شود: ۱- تمام فضا‌ها و اتمسفر حاکم بر قصه‌ها مملو از حکایت آشکار و یا سمبلیک سیستم سیاسی استبدادی حاکم بر جامعه و رشته‌هایی از پی آمد‌ها و خصوصیات آن می‌باشد. ۲- یکی از خصلت‌های بارز نظام‌های پلیسی ترس و سؤظن او نسبت به هرچیز و همه کس است. ۳- نظام سیاسی مبتنی بر تک صدایی فقط یک طریق برای ابراز وجود مخالفین، حتی مخالفین فکر و عقیده، باقی می‌گذارد و آن مبارزه مخفی و مسلحانه است. ۴- حاکمیت سیاسی استبدادی تنها بر اساس سرنیزه و زور استوار است و از این جهت پلیس و ارتش در این سیستم عاملی محوری و عمده تلقی می‌شود. ۵- حکومت پلیسی در محدوده فردی نه تنها از بروز خلاقیت‌ها و استعدادهای افراد جلوگیری می‌کند بلکه بشدت خفقان آور و عامل سلب آرامش روانی انسان‌ها و گرایش آنان به پوچ گرایی و بی‌عملی است. ۶- شیوه استبدادی حکومت بنا به ماهیت خویش تباه کننده جامعه و روان انسان هاست و به همه جا نفرت و مرگ می‌پراکند و از عشق و حیات و سرزندگی می‌گریزد. ۷- بر خلاف اکثریت مردم که حداقل در ظاهر هنجارهای استبداد را – حتی در محدوده ذهن – می‌پذیرند همواره اقلیتی بسیار ناچیز وجود دارد که معترض است و نحوه دیگری دنیا را تجربه کرده و اعتنایی به عرف مستبدین از خود نشان نمی‌دهند. ۸- نظام امنیتی و اطلاعاتی رژیم سیاسی برای حراست از دستگاه استبداد به همه طرق و ابزار‌ها متوسل شده و حتی از بکارگیری و سؤ استفاه از روابط و احساسات عاطفی و انسانی ابایی ندارند. ۹- با وجود قلع و قمع و کشتار وسیع مخالفین، نظام سیاسی همواره در وحشت از ظهور مبارزین دیگری روزگار می‌گذراند. ۱۰- توده استـبداد کشیده و شهـید پرور با کوتاه بینی‌ها و حماقت‌های خود متفکران و نخبه‌های خود را بشدت آزرده و آنان را بدون دلیل و با دست خود تحویل دژخیمان پلیس سیاسی می‌دهند. ۱۱- اگر به عاملین سرکوب شده استبداد فرصت داده شود در هر زمانی امکان ظهور مجدد آنها وجود دارد. برگرفته از سایت آذربایجان ژورنالی #آشفتهحالانبیداربخت

Perse En Poche
La Librairie du Monde Persan​

11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris
Métro : Commerce ou Charles Michel

Tel : 01.45.74.99.86


info@naakojaa.com

با روش‌های زیر می‌توانید از ناکجا خرید کنید

  • Facebook Clean
  • Twitter Clean
  • White Instagram Icon
  • White YouTube Icon

ناکجا نام ثبت شده موسسه اتوپیا است و مطالب تولیدی این سایت طبق قوانین حقوقی کشور فرانسه محافظت می شوند.

© Copyright 2012-2022 Naakojaaketab.com, All rights reserved

bottom of page