ماجرای این داستان در حاشیهی کویر اتفاق میافتد و قصهی آن دربارهی خشکسالی است که 100 سال پیش رخ داده و نگاهی دارد به آداب و رسوم مردم کویر دربارهی آب و آبیاری و نوع مواجههی مردم در برابر دیو خشکسالی و ...
«شیخ با دو دست قبایش را چسبیده بود و میدوید. نعلینهایش را روی زمین لخ و لخ میکشید، میدوید و با خود میگفت: چه میشنوم، از مکتب بانگ سگ میآید! وای بر من. ما کودک بودیم،اینها هم کودکاند.تازه جوان را میگوییم کودک، آنان همچنان کودک ماندهاند. شاید این شیطنتها خصلت تشکچهی مکتب است.»
آب انبار
LIB1 MC5




























































