«بعد از خداحافظی با مهمانداران، منتظر ورود به دکهای هستم که باید به گذرنامهام خرجی بزنند. آنجا دوباره افسر جوانی با اکراه و وقت کشتن خروجی میزند و منی که کتابهای بسیاری در بکس روی شانهام دارم خسته میشوم و نمیتوانم تحمل کنم. هی بکس را بگذار زمین و با رفتن یکی به جلو، بلند که و یک متر پیشتر بمان.»
از آسهمایی تا دماوند
LIB 1.DB2

































































