زن که همچنان با صدای نامفهومی غر میزد، چادر را از دهانش گرفت و زیر چشمی به قاضی نگاه کرد: «به خدا هیچی حاج آقا. هیچ ماجرایی نیست. این پاک عقلش رو از دست داده. این عاقل بود، معلم بود، به بچه های مردم یاد میداد، نمیدونم کدوم تخم حرومی چشمش زد. بهش سحر و جادو بستن که این طوری شد. حاج آقا تو رو به عزیزت یه دعایی بکن، این سحرش باطل شه. به خدا وضع ما عالیه. از خوبی چشممون زدن….»
اظهارات صالح ادیب
- نویسنده: عماد صادقی پورناشر: افکار جدیدزبان اصلی: ادبیات فارسینوع جلد: شومیزقطع: رقعیتاریخ انتشار: 1402144 صفحهنوبت چاپ: 1




























































