بند آغازین این کتاب می گوید: «می دانید؟! وقتی به شخصیت های داستانی نیمه تمامم فکر می کنم، هراسی وجودم را فرا می گیرد. می ترسم روزی علیه ام طغیان کنند و از شدت حسرت و اندوه، از من انتقام بگیرند.» «چاقو را مثل شخصیتهای کارتونی بی هیچ دردی از شکمم بیرون کشیدم. نویسنده راست میگفت، چیزیم نشده بود. از دفتر بیرون زدم. پسر جوان را دیدم که با چند صد متر فاصله از من پیچید به کوچه فرعی. دنبالش دویدم. یکهو یادم افتاد همین کوچه را قبلاً دیده بودم و میشناسمش. ته همان کوچه، در چوبی رنگ و رو رفتهای بود که نسترن آنجا زندگی میکرد؛ زنی که در اواسط یکی از رمانها، مجبور به ترکش شدم. چرایی ترکش را نویسنده هرگز به من توضیح نداد. گویا قرار بود علتش در آخر رمان مشخص شود که نویسنده قبل از افشای ماجرا مرا از توی داستان پرت کرد به قلعه شخصیتهای بینام و نشان. نویسنده عوضی! سرعتم را زیاد میکنم. به امتحان کردنش میارزید. شاید نسترن توی همان کوچه هنوز منتظرم است… داستان را همین جا به پایان میبرم. سینا هاج و واج نگاهم میکند.به من نزدیک میشود و میگوید: انتخابم رو کردم. منو تو همین داستان نگه دار. دلم میخواد برم و نسترن رو پیدا کنم و همون جا موندگار بشم.»
به تماشا
- نویسنده: فریبا چلبی یانیناشر: حکمت کلمهزبان اصلی: ادبیات فارسینوع جلد: شومیزقطع: پالتوییتاریخ انتشار: 1403102 صفحهنوبت چاپ: 1


































































