داستایفسکی در قصۀ «شبهای روشن» قصۀ عشق را میگوید؛ قصهای نامکرر که در عالم ادبیات، هرکس بهشیوهای آن را ساز کرده و داستایفسکی نیز بهشیوۀ خود این قصه را در «شبهای روشن» روایت کرده است. قصۀ «شبهای روشن» داستایفسکی، عاشقانهای تلخ و شورانگیز با روایتی سرراست و خوشخوان و پایانی غافلگیر کننده است. قصه از زبان راوی اولشخص نقل میشود؛ از زبان راویای که دیدار اتفاقیاش با یک زن، او را به آن زن دلبسته میکند. راوی قصۀ «شبهای روشن» مردیست از جنسِ همۀ مردان تنهایی که اغلب در آثار داستایفسکی ملاقاتشان میکنیم؛ مردی ساکن پتربورگ که تنها همصحبتش مستخدمی سالخورده است. این مردِ تنها، شبها در خیابانهای پتربورگ پرسه میزند و خیالبافی میکند و در بیداری، رؤیا میبیند و از شدت بیکسی و بیهمدمی، خانهها و ساختمانها را به چشمِ دوستان و همصحبتان خود میبیند. شبی، حینِ پرسهزنی در خیابان، چشم راوی، در کنار کانالِ آب، به دختری میافتد. دختر به حصار کانال تکیه زده و میگرید. کمی بعد، دختر فریاد میکشد و راوی میرود ببیند چه اتفاقی برای او افتاده است. مردی مزاحم دختر شده است. راوی، شرّ مزاحم را از سر دختر کم میکند و اینگونه باب آشنایی و دوستیاش با دختر، که ناستینکا نام دارد، باز میشود.
شب های روشن با یک تفسیر بلند
- نویسنده: فئودور داستایفسکیمترجم: حمیدرضا آتش برآبناشر: کتاب پارسهزبان اصلی: ادبیات روسینوع جلد: گالینگورتاریخ انتشار: 1403200 صفحهنوبت چاپ: 6عنوان اصلی: White Nights



























































