نشست درست سر ساعت ۶:۳۰ صبح شروع شد و همه حاضر بودند. شهردار متن قرارداد حاجی نخودبریز و کربلایی عبدالحسین کدخدای روستای عدسکاررا برای جماعت میخواند. در آن قرارداد نوشته شده بود که نخودبریز ساعت بزرگ را روی بام قلعه قرار دهد. ساعت کار کند و هر دو ساعت یک بار ساعت کوک شود. سر ساعت زنگ بزند. کدخدا هم سالی هزار مَن عدس به نخودبریز بدهد که ۵۰ من بابت مالیات کم شود. هر وقت هم ساعت خراب شد، نخودبریز آن را تعمیر کند. مونس خواهر مهربان که در نشست حضور داشت، داد و بیدادش رفت هوا که: «نداد! یک سال عدس داد، سال بعد نداد. اگر پدربزرگ من پولی که بابت ساعت داده بود میداد توی همین ده، زمین میخرید، حالا ما وضعمان اینجوری نبود. حیف! نمیشود پشت سر مرده بد گفت و فحش داد وگرنه گور کدخدا را زیر و رو میکردم. ازبالش، داستانی فانتزی با رگه هایی از طنز موقعیت است. زبان این داستان فانتزی است، رگههایی از طنز دارد و سرشار از لطیفه، شوخی و بذلهگویی است که درعین یادآور شدن نکات و مفاهیم اجتماعی که در گوشهوکنار داستان به هر بهانه مطرح میشود قصّهای تأثیرگذار و درآنِ واحد خندهدار است .
نازبالش
- نویسنده: هوشنگ مرادیکرمانیناشر: معینزبان اصلی: ادبیات فارسینوع جلد: شومیزقطع: رقعیتاریخ انتشار: 1401160 صفحهنوبت چاپ: 12



























































