هواى گرم و داغ نیمروزى ماه مرداد، شهر را در آغوش خود گرفته و در میان لایهاى از رخوت و سستى فرو برده بود. بعد از گذشت هشت سال دورى از این شهر، قدم به کوچه دراز و باریک و قدیمى خودمان مىگذاشتم و با پا نهادن به کوچه، یاد و خاطرات دوران جوانى، وجودم را احاطه کرده و قلبم به سختى فشرده مىشد. قدمهایم به دنبالم نمىآمدند و به آهستگى راه مىرفتم. هوا گر گرفته و خشک بود و گرما هم بیداد مىکرد. هیچ احد و پرندهاى در این کوچههاى پیچ در پیچ دیده نمىشد. گویى مردم خسته و کلافه از این گرماى داغ تابستانى به سایههاى منزل خود پناه برده و به خواب فرو رفته بودند. این کوچه ها همیشهى خدا شلوغ و پر سر و صدا از بازى بچهها بود و زنها همیشه دو به دو یا گروهى چند نفرى کنار درى مىایستادند یا مقابل در همسایهاى مىنشستند و سبزى پاک مىکردند و یا ساعتها به گفتگو مى پرداختند که صددرصد صحبتهایشان روى محور غیبت و گزارش کارهاى دیگران و این جور چیزها دور مىزد و اکثراً همه از کارهاى همدیگر باخبر بودند اما حالا عجیب به نظر مىرسید، حتى یک بچه در کوچه پرسه نمىزد و همه جا سوت و کور بود. حتى از درون خانههایى که کیپ هم ردیف شده و مثل قوطى کبریتهایى کنار هم چیده شده بودند تا انتهاى کوچه پیش مىرفتند، هیچ صدایى بیرون نمىآمد. گریهى کودکى نوزاد یا شلوغبازى کودکى شیطان که در این نیمروز خواب از سرش پریده باشد نیز سکوت حاکم بر کوچه را نمىشکست.
کلاریس
- نویسنده: اعظم فرخ زادناشر: پرسمانزبان اصلی: ادبیات فارسینوع جلد: شومیزقطع: رقعیتاریخ انتشار: 1403779 صفحهتیراژ: 200نوبت چاپ: 1





























































