"در غروب يکی از روزها [ی تابستان] زنی نشسته در صندلیِ عقب ماشين بزرگ و سياه رنگی، پسر جوانی را که بعداً میفهميم دانشجوی پزشکی است و در پياده رو مشغول مطالعه جزوات درسی است، دعوت به سوار شدن میکند. پسر مردد میماند، به ياد نصيحتهای پدرش میافتد. زن اصرار میکند و سرانجام موفق میشود او را به خانه مجللش بکشاند. کمی بعد، جانی، شوهر انگليسی تبار زن که باهم در آفريقای جنوبی آشنا شدهاند، نيمه مـ ـست و نيمه عريان نزد آنها میآيد. زن با جانی همان طور رفتار میکند که با سگها و رانندهاش رحيم، که ظاهراً کر و لال است و با زنش فاطمه که خدمتکار خانه است در آن جا زندگی می کنند. در اين بين جانی دچار غش و تنگی نفس میشود. پسر با اين که «میداند آنجا کاری» ندارد، اما «چيزی مثل وظيفه که تاکنون حرفش را از استادش شنيده بود، تکانش» میدهد، پس به خلاف ميل زن، از راه تنفس مصنوعی حالِ جانی را جا میآورد. جانی که برای شنا کردن به استخر رفته است، پسر را نیز دعوت به شنا کردن می کند. پسر بار ديگر شاهد بگومگوی تازهای ميان زن و شوهر، به علت بچهدار نشدنشان است. اين بار جانی باحرفهای خود زن را آزار میدهد، تا جايی که هربار به لبه استخر میرسد، زن با شلاقی که سگها را ادب میکند، او را میزند. ناگهان پسر متوجّه میشودکه «جانی نمیتواند حتی خودش را به کناره استخر برساند» پس بیاختيار در آب میپَرد و او را نجات میدهد. سر ميز شام زن از گذشتههايش حرف میزند، پسر کابـ ـوس مبهمی را بهياد میآورد. جانی با «داغهای شلاق روی پشتش» سر ميز شام حاضر میشود، اما زن اجازه نشستن به او نمیدهد و از فاطمه میخواهد تا شام جانی را به اتاقش ببرد. لحظاتی بعد، صدای کمکخواهی فاطمه از اتاق جانی بلند میشود. پسر میدانست که «اين جا هيچکاره» است، اما «انگار هر چيز به گرد او میگشت.»
جبه خانه
LIB1 MC5





























































