آدم‌های این رمان، برای گذشتن از خاطرات دور یا نزدیک خود ناچارند به بازخوانی آن‌ها بپردازند. «هرس» در عین روایت اصلی، چندین روایت فرعی را هم در برمی‌گیرد.

رمان «هرس» در ۱۸ فصل نوشته شده است.

در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:

صبح رسول مادرش را کنار کشید و گفت بروند، دخترها را هم با خودشان ببرند. رسول می‌خواست روزهای سهتایی بودنشان با شرهان را برای نوال بسازد. میخواست نبودنش در این سه ماه را جبران کند. میخواست از اول زندگی کنند. مثل همان روزهای شیرینی که شرهان دنیا آمده بود. میخواست زنش نوالِ همان روزها بشود. میخواست زندگی یادش بیاید. ام رسول گفت «پَه فکر کردی تنهایی از پس بچه شیرخشکی برمی آی؟»

نوال شنید و رسول اشکهایش را دید که روی صورتش برق زد. رسول گفت «برمی آم یومّا. نشد میگمت برگردی. تو هم خسته شدی خو. یه دو روز برو.»

ام رسول گفت «خودت میدونی یوما.» و رفت به آشپزخانه که برای چند وعدهشان غذا بگذارند. رسول رفت سراغ جمع کردن ساک دخترها. اَمَل نحس بود. نمیخواست برود. گفت «مدرسه دارم. مدرسه هم نرم برا ئی پسرت؟»

از روز قبل که رسول برگشته بود امل به او روی خوش نشان نداده بود. توی اتاقش مانده بود و بیرون نیامده بود و به ام رسول هم کمک نکرده بود. گوشوارهاش را با تشر گوشش انداخته بود. رسول زد پس سرش.

هرس

7,90€Price