«یاد گذشتهها میافتادم، زمان سپاه سیاهی (طالبان) که یک مهمان ناشناس وقتی میآمد، همه میپرسیدند که خانه که آمده، چرا آمده، چه میکند؟ مهمان که میآمد، خبرش دهان به دهان میگشت که خانهی فلانی مهمان آمده است؛ اما حالی، کسی در فکر کسی نبود. همه صبح زود میرفتند و شب میآمدند. یکی از گرسنهگی میمرد و دیگری از فشار خون. یکی نان نداشت که بخورد و دیگری، داشت؛ اما جان سالم نداشت. هیچکس به فکر هیچکسی نبود، همه دنبال پول بودند. گاهی فکر میکنم، کار و پول برای زندهگی و بهتر زندهگی کردن است. وقتی همه وقت کار کنی و پول جمع کنی، کی زندهگی میکنی؟ هر کس دیوانهوار شب و روز کار میکرد که پول پیدا کند. بیآنکه بدانند کار برای زندهگی، زندهگی برای لذت بردن و رسیدن به آرامش و آسایش است.»
روسپیهای نازنین
LIB 1. DB-2




























































